2006-07-15

فرشته

این سوی دنیا و در یکی از کشورهای هم مرز آلمان مرد جوانی به نام فرهاد زندگی می کند . تا آنجائی که به خاطر دارم حدود بیست و اندی سال است که خاک ایران را به هدف تحصیل در رشته دانپزشکی ترک کرده است . وقتی سخن می گوید گاهی استاد دانشگاه آمستردام است و زمانی رئیس دانشکده مهمی در نوتردام و زمانی هم تونی بلر تلفن کرده و از او عاجزانه می خواهد که به انگلستان برود چون دانشکده دندانپزشکی لندن استاد لایق ندارد و کارها در این دانشکده لنگ شده است . گاهی احساس می کردم که دروغهایش همانند طنابی بر گلویم فشار می آورد و کاسه صبرم لبریز می شد و می گفتم اقا فرهاد یک کمی هم یئر یالانی دانیش بو گؤی یالانی اولدو منظور دروغی بگو که باور کردنی باشد . اما او رضایت نمی داد و قسم حضرت عباسی هم می خورد که والله به خدا راست می گویم . در ایران خانواده بیچاره این اقا هم فکر می کردند که ایشان دانشمند و یا مخترع شده است و به قول معروف شق القمر کرده است . نمیدانم بعضی از این آقایان با این بزرگ نمائی های بی مزه خودشان چه چیزی را می خواهند ثابت کنند . یادم می آید روزی که مهمان داشتیم آقا شوهر مرا پرفسور مولانا و حافظ شناس معرفی کرد . گفتم معلمی ساده هستم ، میهمانان دروغ ایشان را باور کرده و راست مرا شکسته نفسی حساب کردند . درست است که اشعار مولانا و حافظ را زیاد می خوانم اما هر اوخویان موللا اولماز منظور هرکسی که می خواند دانشمند نمی شود . تازه بعد از رفتن مهمانان وقتی اعتراض کردم ، آقا شروع به دعوا کرد که هیچ خجالت نمی کشی رو حرف من حرف می زنی من می خواستم پیش مهمانان ترا بزرگ کنم و داشتم به تو افتخار می دادم نمی دانستم که تو لیاقت افتخار نداری . دلم می خواست بگویم مگر شما فلان مقام ویا رئیس فلان جا هستید که دکترای افتخاری هدیه می کنید آن هم به من که ایکی ائششه یین آرپاسینی بؤلمه ک باشارمیرام منظور منی که هیچ کاری در این دنیا بلد نیستم . اما نگفتم . از قدیم گفته اند قورخولو باش سلامت قالار . یعنی سری که بترسد سلامت می ماند . خوب به بنده هم حق بدهید که برای جان سالم به در بردن خفه خون بگیرم . خلاصه بگذریم باز من ازروایت اصل مطلب منحرف شدم . یکی بود که می گفت : سنده آقا دان دئمه سن گؤزوندن یاش چیخماز .یعنی تو هم اگر از آن آقا بدگوئی نکنی زبانت آرام نمی گیرد .
حدود پنج سال قبل فرهاد تصمیم گرفت به ایران سفر کند و مادر و خواهران را بسیج کرد که برایش دختری نجیب و عفیف و زیباروی و خانواده دار پیدا کنند تا او سر فرصت به ایران سفر کرده و با او ازدواج کند و با خود به آمستردام بیاورد . خوب آقا پسرها این گونه اند خود با چند دختر دوست می شوند . دل می دهند و قلوه می ستانند . اگر خارج از ایران باشند با یکی دو تا از دوست دخترهایشان زندگی می کنند و وقتی موقع ازدواج و تشکیل زندگی می رسد به دنبال دختر پاک و عفیف و باکره می گردند . نه که خودشان دست نخورده و پاکند . دو ماه بعد که مادر و خواهران دخترخانمهای برازنده و شایسته ای را گؤزآلتی ائله میشدیلر ، منظور در نظر گرفته بودند ، به ایران سفر کرد و از میان آنها دختری انتخاب کرد که به راستی نجیب و در شهرستان آنها از خانواده ای خوشنام بود . مراسم نامزدی و عقد فرهاد با فرشته برپا شد و قرار بر این شد که فرهاد به هلند برگردد و برای گرفتن ویزا و آوردن فرشته به نزد خود اقدام کند .ماههای اول شیفته و عاشق فرشته بود و در فراق او روز و شب نداشت و برای آوردنش تلاش می کردو در طول یک سال دوبار به ایران سفر کرد و با دختر عروسی کرده و برای ماه عسل به ترکیه رفتند .دوباره فرشته را به ایران برگرداند و خود به آمستردام برگشت . وقتی از اداره خارجی ها جواب منفی برای آوردنش را دریافت کرد ورق برگشت و اینجا بود که آووجو اوخوندو ، منظوردستش رو شد و متوجه شدیم که این آقا درست است که مدتی از عمرش را در دانشگاه سپری کرده اما نتوانسته است دکتری بگیرد و همه اش به این و آن دروغ می گوید . و فرشته فکر می کند که با دکتر ازدواج کرده است . در حالی که او حتی کار درست و حسابی ندارد و حقوق بیکاری می گیرد . روزی گفت : دولت اجازه نمی دهد فرشته را بیاورم و می گوید این همه دختر های خوب هلندی و ایرانی مقیم هلند اینجا هست شما چرا از ایران زن گرفتی . گفتم : آقا فرهاد این حرفها را در ایران باور می کنند لطفن به ما نگو . شروع کرد به بو ایه بو کلام منظور به پیر به پیامبرقسم خوردن که راستش را بخواهید من از اول هم فرشته را نپسندیدم به خاطر مادر و خواهرم که دلشان نشکند عقد کردم و فکر می کنم آش دهن سوزی هم نیست که به خاطرش توی دردسر بیافتم . اگر دقت کنید چشم راستش هم کمی انحراف دارد . البته که حرفها و بهانه هایش را نپذیرفتم و باور نکردم آدام اوسته الله وار منظور الحق و الانصاف فرشته هم قشنگ بود و هم از خانواده خوب و هم شهرستانی بود و کارهای خلافی هم نداشت . اما چون فرهاد ما حقوق کافی برای اداره زندگی مشترک نداشت و یا مشکل دیگر که نمی دانم چه بود نمی توانست فرشته را همراه بیاورد و ما می گوئیم گلین اویناماق باشارمیر دئییر یئر ایری دیر .منظور رقاصه نمی تونست برقصه می گفت زمین کجه . او کم کم شروع به نق زدن به مادر و خواهران خود کرد که دختری را برایم گرفتید که نمی پسندم و مرا بدبخت کردید . ادعای او موجب خشم مادر و خواهران شد . آنها می گفتند که در بین دخترانی که برایت در نظر گرفته بودیم خودت فرشته را انتخاب کرده ای و او هیچ عیب و ایرادی ندارد اما فرهاد ادعا می کرد که از شما خجالت کشیدم و در رودرواسی ماندم و این دختر را انتخاب کردم و خواهرها می گفتند تو آدم کم روئی نیستی که از ما خجالت بکشی و ما این بهانه تو را باور کنیم . به تو اجازه نمی دهیم با احساس و روح این دختر جوان بازی کنی . آنها حق داشتند او نباید مادر و خواهران را در بین دوست و دشمن خراب کند . فرهاد می خواست طلاقش دهد بدون اینکه مهریه و حق ناچیزی را که دارد بپردازد و خواهران به شدت مخالف بودند که تو این اجازه را نداری با سرنوشت دختری جوان بازی کنی .سرانجام هم نتوانستند کاری از پیش ببرند و به او پیشنهاد کردند که به ایران سفر کند و با فرشته صحبت کند مشکل خود را با او درمیان بگذارد وحداقل دوستانه جدا شوند . با فرشته صحبت کند و بگوید که پولی برای پرداخت مهریه او ندارد . فرشته هم انسان است و میداند که یوخدویا قلم ایشله مز یعنی برای کسی که ندارد چیزی نمی توان گفت . ما انسانیم و انسانیت حکم می کند که روراست باشیم . اما فرهاد نالوطی تر از آن بود که به ایران سفر کند و سفارش کرد اگر بخواهی از همه حق و حقوقت بگذری و دست خالی طلاق بگیری بسم الله و گرنه مرا با تو کاری نیست . بیچاره فرشته پس از پنج سال دوندگی توانست طلاق بگیرد و در این میان بیچاره مادرو خواهران فرهاد چقدرشرمنده شدند .خواهر کوچکتر که دوست من است گلایه کرد که فرهاد بیزی ایکی شاهالیق ائله دی یعنی فرهاد سکه یک پولمان کرد . این موضوع موجب شد که خانواده فرشته تحقیق و پرس و جو کنند وبفهمند که او نه تنها دکتر نیست بلکه حقوق کافی برای گرفتن ویزا به فرشته را ندارد . در میان دوست و دشمن چقدر شرمنده شدیم . خواهر فرهاد از من گلایه کرد که چرا به آنها نگفتم که برادرشان کاره ای نیست ؟ اما این گلایه آنها مرا یاد بیتی از زنده یاد شهریار انداخت که می گوید
مثلدی یئر کی به رک اولور اؤکوز ، اؤکوزدن اینجییر
هئی دارتیلیر ایپین قیرا یولداشینان بیر ساواشا

یعنی مثال است که وقتی زمین برای شخم زیاد سفت شود گاو از گاو می رنجد و می خواهد طناب دور گردنش را باز کند و با دوستش دعوا کند
وقتی مادر و خواهر جگرگوشه شان را نمی شناسند ، من از کجا بشناسم . فرهاد چند سالی است که دیگر به ایران سفر نمی کند با نزدیکان و آشنایان هم در تماس نیست . خوب با کدام رو می تواند با کسی تماس بگیرد ؟ اگر با فرشته روبرو شود نئجه اوزونه باخابیلر یعنی چگونه می تواند توی چشمان او نگاه کند ؟
...
حیدربابا مرد اوغوللار دوغگونان
نامردلرین بورونلارین اووگونان
گدیکلرده قوردلاری دوت بوغگونان
قوی قوزولار آیین شایین اوتلاسین
قویونلارین قویروقلارین توولاسین

...
حیدربابا مردان مرد بزای
پوزه نامردان را به زمین بمال
سر گردنه ها گرگها را بگیر و خفه کن
بگذار گوساله هایت اسوده تر بچرند
و گوسفندانت دمبه هایشان را بچرخانند

زنده یاد محمد حسین شهریار

8 comments:

خسرو said...

ببین داستان های تو مستندند من هم واقعا عقیده خودم رو روی یک فاکت میگذارم. من البته خیلی دیر ولی به این نتیجه رسیدم که ما نباید با آدم هایی که از نظر اخلاقی ضعیف هستن یا افرادی که مشکلات روانی عمیق دارن دوستی کنیم با این ایده که چیزی از اونا به ما سرایت نمی کنه. ما به دنیا اومدیم (البته اگه راستش باشه بی اجازه به دنیا آوردنمون) که خوب زندگی کنیم این خیلی مهمه ما می تونیم به کسی که مشکل روانی یا اخلاقی داره کمک کنیم ولی دوستی نیست بلکه محبت است به دیگری البته اگه کسی در خودش احساس می کنه . خیلی از کلمه عذر می خوام ولی چرا با این گه سرگردون باید معاشرت کنی تا توی مخمصه های اون طوری تو مهمونی بیفتی و بعد به قول معروف خونتو کثیف کنی و شاید با خودت احساس کنی کاش به فرشته می گفتم. آدم خوب خیلی کم یابه ولی نایاب نیست چرا در دوستی که انتخاب هست بهترین و انسان ترین رو انتخاب نکنیم. اون نیروی دلسوزی منو همیشه باز می داشت که کسی رو رد کنم و البته ضرر هم دیدم حالا به قول این نارلز بارکلی می خوام دوبار زندگی کنم. این بار دوستی فقط با افراد محکم و سالم و با معرفت. به تو هم همین پیشنهاد رو می کنم. باور کن این طوری آدم احساس بهتری داره و انرژیش صرف نیروی حیاتی می شه.

سهراب said...

از این جور اراذل کم نیستند. سرباز که بودم با یکی از هم دانشکده ای هایم که اصلا زیاد نمی شناختمش هم خدمت شدم راستش از همون اول آنقدر چاخان پاخان سر هم کرد که زود دستش روشد همین آقا مشکلی مثل آقا فرهاد شما گریبانش را گرفت و از کار و زندگی هم رونده و مونده شد. اونقدر تو چاخان گفتن پیش رفته بود که یادش می رفت به کی چی گفته و این اواخر هیچ کس را ندیدم که اصلا تحویلش بگیره خلاصه هم رفت و تو ولایت خودشون خودشو قایم کرده. بگذریم دروغ اول قاتل جان آدمیست و کسی که این حقیقت را نداند بر روی زندگی خود قمار کرده است. یادم می آید خانمی که تازه با خانواده ی ما وصلت کرده بود جلوی شوهرش از من پرسید فلانی تو دکترای چی داری می گیری گفتم من من تازه دارم لیسانس می گیرم کی گفته من دکترم گفته آقای شوهرشان. شوهر خان هم هی سرخ شد و هی سفید شد آخرش گفتم نه بابا حتما شوهرت اشتباه کرده من دارم لیسانس می گیرم.
خوب لابد طرف دوست داشته به خاطر گنده گوزی ایشان من هم چاخان به هم ببافم ولی زرنگ کسی ست که دمش را به سادگی به تله ندهد.
نوشته هایت آدم را یاد شعر های "پروین اعتصامی" می اندازد.
متشکرم

مامان آوین said...

شهربانو جان می دونی که امروز روز زن و مادره (هر دو تا باهم مخلوط شده چون اصلا، زن بیچاره هیچ شخصیت مستقلی نداره تا بپرسی زن خوب چه خصوصیاتی داره می گن مادر خوبی باشه یا همسر خوبی باشه خلاصه زنی که نه مادر باشه نه همسر اصلا وجودش اعتباری نداره) بگذریم همین بهانه ای شد که بیام بهت روزت رو تبریک بگم
موفق و موید باشی

مامان آوین said...

راستی یه چیزی رو هر دفعه می خوام بنویسم یادم می ره میگم خوب معلمی هستی ها لابه لای داستانهای قشنگت یه دنیا کلمه و جمله ترکی می نویسی من هم هی سعی می کنم ببینم معنیش چی می شه اینطوری پیش بره کم کم ترکی رو مثل بلبل حرف می زنم!!!!!!

Nazkhatoon said...

شهربانو عزيزم واقعا حظ کردم از اين نوشته. و غصه دار شدم به خاطر فرشته هايی که کم نيستند. متاسفم که دروغ گويی و دغل بازی و عدم احساس مسئوليت در قبال زندگی و سرنوشت ديگران، جزو روزمرگی های بعضی از افراد شده که تعدادشون هم کم نيست نازنين. نوشته ات و قلمت گيرا و روان است. ممنون نازنينم.​

atoosa said...

سلام
من وبلاگ شما رو مرتب می خونم و لذت می برم ولی این بار کامنت میذارم اولا مرسی از مطالب جالبی که با قلم زیبایتان می نویسید و در ضمن فرشته خانم هم کم مقصر نیست هیچ عروس پستی خوشبخت نشده دخترا به عشق خارج رفتن خودشون رو بدبخت می کنند

دختر مهربان said...

خیلی زیبا و دلیشین نوشته بودی
حیوونی فرشته. خداوندا به تو پناه می بریم از شر امثال فرهادهای مریض و عقده ای
. اگه حمل بر کنجکاوی نکنی می خواستم بیشتر درباره خودت و بچه هات بنویسی. بچه هات هم در المان هستند؟ گویا در نوشته "شوخی بی مزه" خواندم پیش بچه هات رفتی. من خواننده شما شدم. بسیار قلم شیوایی داری خیلی به دل ارامش میدهد. دلنشینه.
.
خدایا چنان کن عاقبت کار
که تو خوشنود باشی و ما رستگار

Anonymous said...

دختر مهربان عزیز من در آلمان با دو فرزند جوانم زندگی می کنم .
شهربانو