2006-07-01

لیلا


قبل از ظهر لیلا خانم تلفن کرد و با همان شوخ طبعی همیشگی اش گفت : چائی درست کن تازه دم باشد دارم میام پیشت . خوب من هم گفتم : آیاغین قویما یئره قوی گؤزوم اوسته آی قوناق ( قدم شما روی چشم مامیهمان عزیز ) تشریف بیاورید . او بانوئیست که حدود هفتادو سه یا چهار سال دارد . شوخ طبع و خوش برخورد است . هفت پسر دارد . راستش را بخواهیدقبل از امروز به هفت پسرش غبطه می خوردم . خوب من به هزار و یک دلیل دوست داشتم فرزند اولم پسر باشد . هنوزهفت ماه از ازدواجمان نگذشته بود که زمزمه مادر و خواهر آقا شوهر شنیده شد که زن عقیم را طلاق می دهیم و ...معلوم بود اگر فرزند پسر به دنیا نمی آوردم . یا باید تا بدنیا آمدنش تبدیل به ماشین جوجه کشی می شدم و یا حسابم پاک بود . زنها هم می پرسیدند که قیز هله یئریوی به رکیتمه میسه ن ؟ منظور هنوز حامله نشده ای ؟ فکر می کردند با آمدن بچه پایه زندگی زناشوئی محکمتر می شود . اما من بعد از تولد فرزند اولم چنین فکر نکردم . فهمیدم که مادر شده ام و این نعمت زیبای خدا آتشی بود که بهترین دوران زندگیم را خاکستر کرد . دوران بی پناهی و درماندگی را سپری کرده ام . حالا دو فرزند جوان دارم که تا حدی مرا می فهمند . با این وجود فکر می کردم موقعیت لیلاعالی باشد .حداقل بهتر از من باشد . او دیگر ام البنین است .
یا این حال و افکار منتظر لیلا بودم و سرانجام زنگ خانه به صدا در آمد و این بانوی کهن سال خوش صحبت بذله گو از راه رسید . اولش با شوخی و خنده و بگو و بخند گذشت . تا صحبت ما به خانه سالمندان رسید گفت : این خراب نشده چقدر خانه سالمندان دارد .مثل خانه ارواح است آدم وقتی از کنار در ورودیش می گذرد وحشت می کند . گفتم هر کسی هم که وحشت کند شما نباید بترسید . مادر هفت پسری که هر پسرش در نفطه ای از آلمان ساکن است . دونیانی بؤلوبلر ، آلمانین هامیسی سنه وئریبلر. یعنی دنیا را قسمت کرده اند و همه خاک آلمان به تو رسیده است . خدای من این جمله من بغض هفتاد و چند ساله اش را ترکانید . جگر خراش و با صدای بلند اشک ریخت و گفت : امروز جائی برای رفتن نداشتم و پیش تو آمدم . و من هم صدا با او گریستم
...
یاندیردی باغریم گؤز یاشین اشک چشمانت جگرم را سوزاند
آغلاما آنا آغلاما گریه نکن مادر ، گریه نکن
قوربان سنه گؤزوم جانیم چشم و جانم قوربان تو
آی غریب آنا آغلاما ای مادر غریب ، گریه نکن
...
آخر مگر می شود مادر هفت پسر جائی برای رفتن نداشته باشد ؟ دلم می خواست برایم تعریف کند و او پس از دقایقی که آتش درونش همراه با اشکش زبانه کشید و سپس خاموش شد ، چنین ادامه داد :
حدود پنجاه و پنج سال پیش ازدواج کردم . عروس تاجر خوشنامی بودم و زیر سایه این پدر زندگی مرفه ای داشتیم . در کنار آنها زندگی می کردیم . هر از گاهی زمزمه های صیغه کردن و زن گرفتن همسرم به گوشم می رسید و وقتی نزد بزرگترها شکوه می کردم می گفتند : به تو چه ربطی دارد ؟ خوب مرد است و الینین چیرکیدی ، یوسا گئده ر منظور اگر مرد چنین کند بی آبروئی نیست . گاهی وقتها هم پدرم عصبانی می شد که چه مرگت است ؟ اینی یالین قالیبسان ؟ ایستی چؤره ک دیشلیر ؟ ( مگر کمبودی از نظرپوشاک داری یا غذای گرم گازت می گیرد ؟ ) به آنها هم ایراد نمی گیرم . طرز فکر آن زمان چنین بود که مرد نیازهای اولیه زن را تامین کند و وظیفه زن شوهرداری و بچه داری است . دیگر عادت کردم که شکایت نکنم . مدت زمانی گذشت . حالا دیگر پنج پسر داشتم . روزی در خانه به صدا درآمد تا در را باز کردم زنی را با دو پسر بچه قد و نیم قد پشت در دیدم . گفتم بفرمائید . زن بدون مقدمه و با خشم پرسید : خانه این مصطفی . نامرد خدانشناس اینجاست ؟ گفتم : خانه آقا مصطفی اینجاست . کاری داشتید ؟ گفت : من زنش هستم . مات و گیج نگاهش کردم و گفتم : من هم زنش هستم . زن خشمگین تر شد و شروع به بد و بیراه گفتن کرد که مادرشوهرم سررسید و بالاخره معلوم شد که این دو تا گل پسر فرزندان شوهرم هستند و این زن برای ماندن نیامده بلکه برای طلاق و تصفیه حساب و تحویل بچه ها به همسرم آمده است . تازه عصر که مصطفی به خانه آمد بیرده بیر قاباقدان گلمه لیک ائله دی ( زبانش هم دراز بود . ) که چرا در را به روی این زن باز کردی ؟ بالاخره تکلیف زن را روشن کردند و رفت و من شدم مادر هفت پسر . مصطفی می گفت که اشتباه کرده است و گرفتار شده است . او توجهی به من نداشت بد اخلاق و غیرقابل تحمل بود و از همه بد تر اشتباهات بزرگ خود را تکرار می کرد و بعد از درگذشت پدرش دیگر کسی جلودارش نبود . به مرور زمان اعتماد مرا نسبت به خودش از بین برد و نمیدانید چه سخت است زندگی با مردی که از او دلسرد شده ای و باورش نداری . من دیگر کاری به کارش نداشتم و زندگیم را وقف این بچه ها کردم . با آنها دلخوش بودم . در سالهای انقلاب آنها نیز جوانانی رشید و برومند بودند . اما هر کدام حرفی جداگانه می زدند . دوران عجیبی بود . گوئی خانه ها در شعله ها می سوخت . خانواده بزرگ ما از هم پاشید و من در حسرت دیدار تک تک جگرگوشه هایم سوختم و خاکستر شدم . پس از گذشت سه سال و اندی .، سرانجام موفق به سفر به آلمان شدم . همراه همسرم به اینجا آمدیم . در حالی که باور نداشتم که روزی بتوانم هر هفت پسرم را در یک جا و یک خانه ، خانه پسر کوچکترم ملاقات کنم . چه روز زیبائی بود . نمیدانستم گریه کنم یا بخندم ، نمیدانستم کدامیک را بغل کنم و کدامیک را ببوسم . آن شب تا صبح همانند پروانه به دور بچه هایم گشتم . گاه می گریستم و گاه می خندیدم . حدود یک ماه اینجا و کنار بچه هایم بودم . گر چه هر کدام ساکن شهری بودند اما دیدن سلامتی و زنده بودنشان برایم چقدر دلپذیر بود .
روزی مصطفی از من خواست که چمدانم را برای بازگشت به ایران ببندم . از او پوزش خواستم و تصمیم خودم را جهت مقیم شدن اینجا به او گفتم . او از من خواست که همراهش برگردم و باز قول و وعده و وعید داد که اخلاقش را عوض کند و به هیچ زنی توجه نکند ، صیغه نکند و ... اما نپذیرفتم چرا که ایت ایتلیغین ته رگیتسه ، سومسونمه غین ته رگیتمه ز( یکی هر قدرهم بخواهد کارهای زشتش را ترک کند باز هم بعضی از اعمالش را نمی تواند ترک کند ) او رفت و من ماندم . اکنون گرچه خانه و زندگی دارم . اما گوئی در خانه خودم اضافه ام . پسر و عروسم مرا نمی خواهند .باید خانه ای دیگر اجاره کنیم و من یا آنها اسباب کشی کنند . میدانی وقتی از کنار خانه سالمندان می گذرم تنم می لرزد . گفتم : لیلا خانم نگرانی شما موردی ندارد . یعنی از این هفت پسر یکی غیرتش به جوش نمی آید که جور مادرش را بکشد ؟
در حالی که اشکهایش را پاک می کرد ، گفت : فکر نمی کنم . هر کدامشان سرگرم کار خودشان هستند . اگر احتیاج به پرستاری داشته باشم نمی توانند به من برسند . آنگاه یاشلیلار ائوی باشیما دولانیر ( خانه سالمندان در انتظار من است . ) . خیلی تنهایم .خیلی
...
آمان تک لیک الیندن امان از درد تنهائی
بیداد تک لیک الیندن فغان از درد تنهائی
باش گؤتوروب گئده رم می روم و سر به بیابان می گذارم
بی وفا یار الیندن از دست یار بی وفایم
...
و من همراه با او گریستم و دلتنگ شدم . من در بهتزین دوران زندگیم به خاطر رفاه فرزندانم ، در جهنم زندگی کردم . ساچیمی سوپورگه ائله دیم ( موهایم را در راه آنها سفید کردم ) درست است که می گویند یانسین چیراغی گلسین ایشیغی ( چراغ خانهاش روشن باشد و روشنائیش را ببینم ) یا ائولاد بؤیوتدوم الیمین عصاسی اولسون ( بچه بزرگ کردم که عصای دوران پیری ام باشد ) ساغ اولسون سه سی گلسین ( سلامت باشد و خبر خوشی اش برسد ) اما من فریاد می زنم و می گویم این کافی نیست من زندگی با آنها را دوست دارم . می توانستم در ان روزگاری که در آتش بیداد می سوختم رها کنم و به دنبال زندگی جدیدم بروم . مثل بعضی ها که چنین کردند . اما من ماندم که آنها بی مادرنمانند . پسرم ، دخترم ، به شما اجازه نمی دهم راهی خانه سالمندانم کنید . به شما اجازه نمی دهم مرا راهی خانه انتظار عزرائیل کنید . جور مرا بکشید همانگونه که جورتان را کشیدم .
پسرها ، دخترها با شما هستم مرا ( مادرو پدر را ) به خانه سالمندان ، به زیر سایه پرستار نفرستید . به خدا اگر چنین کنید عاقتان می کنم ، نفرینتان می کنم . من حق دارم دوران کهولت را در کنار فرزندان و نوه هایم بگذرانم
مرا دریابید

7 comments:

زهره said...

حیف از وقت که واسه بزرگ کردن بچه اون هم از نوع پسرش صرف بشه . البته میدونم بچه شیرینی زندگیه اما خدا کنه کمی باانصاف باشن و قدر زحمات بیدیغ پدر و مادرشونرو بدونن .

خاطره said...

کاش همه بتوانیم زحمت پدر مادرها مون رو جبران کنیم هر چند که جبران شدنی نیست وهر کاری بکنیم درقبال آنهمه رنج وزحمت آنها هیچ است .......

كريم و عزيزترين برادرزاده اش ميترا said...

سلام خواهر عزيز

اگر زندگيمان را بدون كم و كاست تقديم پدر و مادر كنيم تنها كاري كه انجام داديم اينه كه بدهيمون رو داديم

بدست آوردن دل پدر و مادر به خصوص مادر از نعمتهايي است كه نصيب هركسي نمي شود و براي بدست آوردنش بايد لياقت آن را داشت

خدا نمي بخشد فرزندي را كه پدر و مادرش از او ناراضي باشند

خيلي زيبا نوشتين خواهر عزيز
موفق باشين
در پناه حق

Anonymous said...

gaya giziye aziz va mehraban , motmaen hastam ke farzandani ke az madari mesle shoma be donya amadeand va tarbiat shodeand , hargez madreshan ra be khanye saalmandan nakhahand ferestad,, motmaennam , khosh bashid va az har lahzeye zendegitan lezzat bebarid.

Anonymous said...

زهره جان : فرزند چه دختر و چه پسر میوه شیرین زندگی ما هستند . فقط ای کاش همیشه نسبت به والدین مهر و محبت داشته باشند .
دوست عزیز که اسمتان نوشته نشده است . از لطف بیکران شما سپاسگزارم . امیدوارم که والدین تا آخرین لحظات عمرشان از سلامتی جسمی و روحی برخوردار باشند و با عزت سر بر بالین مرگ بگذارند .
از محبت شما بی نهایت تشکر می کنم .
شهربانو

نی لبک said...

شهربانو جان
خیلی سخته این وضعیت.
من نمی دونم که آیا پسران این خانم "می توانند" و اما مارداشن را پیش خودشون نگه نمی دارن یا اینکه اصلا دلشون نمیخواد با مادرشون زندگی کنن؟راههای گوناگونی برای کسی که موقعیت مالی مناسبی دارد راههای گوناگونی برای مراقبت از مادر وجود داره.
عمو و زنعموی پیر من شاکن آمریکا هستن .زنعموم گاهی چند ماه یمیاد ایران تو خونه ش می مونه و بعد برمی گرده .اما عموم اصلا نمیاد ایران.پسر عموم اونجا پزشک هست.و از عموم نگهداری میکنه .عموم نزدیک 90 سالشه.پسر عموم 3 تا سگ برای عموم خریده و همچنین فردی را برای مصاحبت باعموم استخدام کرده .این دو کاری به همدیگه ندارن و ناراضی هم نیستن.عموم و پسر عمومو می گم.ایکاش این خانم و پسرهاش هم به یک توافق اینچنینی دست پیدا کن.

Ali said...

hi, your web is very nice.
i will come back.
i look forward to seeing you in my weblog, if you want, cheers, Ali
sorry i have not persian font.