2006-06-01

سوسنبر

یاد آن سالها به خیر . منظورم سالهائی است که در روستا بودم . از همان شبی که خانم زر در اتاقم خوابید تا از جن نترسم ، با هم دوست شدیم . او از آن پس هرازگاهی شب به اتاقم می آمد و پیش من می خوابید . البته به مشهدی قنبرش دروغ می گفت که خانم معلم امشب باز از جنها می ترسد ، که خانم معلم دلش درد می کند و طفلکی مادرش پیشش نیست که نازش را بکشد ، غریب است و خدا را خوش نمی آید و ... و از من می خواست که صدایم را درنیاورم و من هم از خدام بود . کور الله دان نه ایسته ر؟ ایکی گؤز ، بیری ایری بیری دوز . به نظرم مشهدی قنبر نیز از کلک زنش باخبر بود و به روی خودش نمی آورد . چون شبی که خوشمزگی خانم زر گل کرده بود و خیلی خندیدیم گویا صدای خنده هایمان را شنیده بود و صبح پرسید : خانم معلم دل دردتان که خوب شد ، دیشب صدای ناله هایتان را که، شنیدم خیلی

نگران شدم .من هیچ نمی دانستم دل درد شما ممکن است به خانم زر نیز سرایت کند.

شبهائی که خانم زر پیش من بود بیشتر به درد دل و حکایت و بایاتی و .. می گذشت تا خواب . او را دوست داشتم و از هم صحبتی با او لذت می بردم . او از ده و مردمانش ، از رنج زنان روستائی ، از جادو جنبل و دعا شکوه می کرد .از ضرب المثل صاحابین دیر ایسته ر دؤوه ر ، ایسته ر سئوره ر شوهر صاحب توست بخواهد می زند و بخواهد نازت را می کشد متنفر بود. روزی گفتم : تو که این ضرب المثل را بیشتر از همه تکرار می کنی . گفت : می خواهی چه کنم . مگر چاره ای بجز تکرار این ضرب المثلهای چندش آور برای باور کردن وجود دارد ؟ مگر چاره ای بجز سوختن و ساختن وجود دارد . می گفتم :
حدیث بی خردان است با زمانه بساز
زمانه با تو نسازد تو با زمانه ستیز
و او می گفت : اؤلمه ز خدیجه ، گؤره ر نوه نتیجه . می توان گفت نمی میری و این روزها را می بینی . او گاهی وقتها سینی چای را برمی داشت و با آن دایره می زد و بایاتی می خواند
بوردان اوزاق مراغه / راه مراغه از اینجا دور است
تئلیم گلمیر دراغه / موهایم به شانه نمی آیند
یار منی قوناق ائیله / یار مرا میهمان کن

بیر ایستیکان عراقه / به یک استکان شراب
لئچک واردیر باشیندا / به سرش روسری ست
قارا خال وار قاشیندا / روی ابرویش خال سیاهی ست
سئودیم اون دؤرد یاشیندا / عاشق (یک یار) چهارده سال
بیر یارچشمه باشیندا / سر چشمه شدم
سنی الله هین سنی تاری / ترو به الله ، ترو به خدا
اینجیتمه بو گلن گؤزل یاری / این یار زیبائی که می آید اذیت نکن
یکی از شبها که صحبتمان گل کرده بود ، بحث سوسنبر ( گل شاهسپرم ) به میان آمد . سوسنبر زیبا بود مثل همه دختران روستائی . سرخاب و سفیدابش خدادادی بود . لاغر و خوش هیکل بود . مثل ما شهری ها عمرش را در پی یافتن رژیم مناسب لاغری هدر نمی داد . او کور بود و چشمانی همیشه بسته داشت . اکثر اوقات دم در خانه شان می نشست و نخ ریسی می کرد و کاری به کار کسی نداشت . خانم زر حکایت کور شدن او را برایم تعریف کرد :
مشهدی پرهیز سه زن دارد . فکر می کرد زن اولش نازاست . روش هوو آورد . بعد دید که هوو هم نازاست زن سوم آورد و از هیچ کدامشون بچه دار نشد . آخرش گفتند : نکند خودت عیب داری . در این مواقع ما می گوئیم هله اویانارسان دا ! صحت خواب ! به شهر رفت و معالجه شد و برگشت . حالا سه تا زن عین ماشین جوجه کشی دارند پشت سرهم و سالی یک بار بچه دار می شوند . غیر از آنهائی که مرده اند حالا این مرد روی هم رفته ده تا بچه دارد با این حساب تا چند سال دیگرفرزندان و نوادگان مشهدی پرهیز ده را به تصرف خود در می آورند .
این سوسنبر فرزند اول از زن اول اوست . رسم ما این است که تا چهل روز پس از تولد نوزاد ، هر کسی بار اول وارد اتاق زائو می شود قابله یا یکی از بزرگترها بچه را گرفته و دم در اتاق با دو دست بالا می گیرند و طرف از زیر بچه عبور کرده وارد اتاق می شود . این کار لازم است تا به بچه ضرری از چشم زخم و دعا و ... نرسد .
شبی نوزاد زیاد گریه کرد و قابله اسپند خواست پیله ته ( چراغ خوراک پزی ) را روشن کردند و اسپند دود کردند اسپند که خوب سرخ شد روی بچه را پوشاندند وپشت و رو بالای چراغ در معرض دود نگاهش داشتند . هر چه دود غلیظ تر می شد ، فریاد بچه بیشتر و بیشتر می شد و بالاخره کودک ساکت شد . خیال کردند اسپند اثر کرده است . اما وقتی روی بچه را باز کردند دیدند که صورت لطیف و ترو تازه اش تاب حرارت دود را نیاورده و سوخته و طفل معصوم از درد بیهوش شده است . زخم سوختگی صورت لطیفش با زحمات زیادی التیام یافت اما پلکهای بسته اش هیچ وقت از هم باز نشد.
اگر می بینی که او به این راحتی دم در خانه می نشیند و حتی جرات بایاتی خواندن به خود می دهد ، به این دلیل است که روزی به خاطر فحاشی کردن ، مادرش می خواست توی دهانش فلفل بریزد ( این نوعی تنبیه است ) که او می خواند
*

آغزیما بیبار باسما / به دهانم فلفل نریز
دیل دوداغیمی یاخما / زبان و دهانم را نسوزان
بیر یول یاندیردین منی / یک بار مرا سوزاندی
آنا بیرده یاندیرما / مادر بار دیگر نسوزان
...

گویا روزی که پدرش به زیارت مشهد می رفت و هر کسی هدیه ای از او می خواست ، سوسنبر خوانده که
*

قیزیل گول گه تیر منه / گل محمدی برایم بیاور
آیدین گون گه تیر منه / روز روشن برایم بیاور
سووقه ت نه ییمه لازیم / هدیه را می خواهم چه کار
ایکی گؤز گه تیر منه / دو چشم برایم بیاور
*

فردای ان روز که از دم در خانه سوسنبر می گذشتم باز او را دم در خانه شان دیدم . روی زیر اندازی نشسته و نخ می ریسید و بایاتی می خواند
*

اوزه رلیک سن هاواسان ؟ / اسپندی و هوائی ؟
مین بیر درده داواسان ؟ / بر هزار و یک درد دوائی ؟
نئجه قیدین گؤزومون / چگونه دلت آمد
ایشیغینی آلاسان / نور چشمانم را بگیری
*

اوزه رلیک دانا دانا / اسپند دانه دانه
اود اوسته هاوالانا / روی آتش می چرخه
چولدن ییغیلمیشدی کی / از صحرا چیده شده بود که
سوسنبر گؤزون آلا / چشمان سوسنبر را بگیرد

*

10 comments:

آنا said...

وای شهربانوی نازنین، این حقیقت ِ دردناک حتی در دل ِ داستان هم میسوزد....
شاد باش و شاد زی

khatere said...

salam
cheghadr dard nak bood.

خسرو said...

چیز عجیبیه تراژدی مخصوصیه مردمی هستند که سرنوشت غم انگیزشونو می پذیرن و باهاش کنار میان این نوع شرقیه که می خواد پیرو طبیعت باشه طبیعت رو و سرنوشت رو بالا تر می دونه و اون خانم معلم که می گه باید برای بهتر بودن مبارزه کرد و خودش فقط ناظره ولی تو ذهنش انقدر اثر گذاشته که سالها بعد می نویسه من داشتم فکر می کردم کوری سوسنبر درمان پذیر بوده و خیلی چیزهای دیگه همین اگر هاست که آدم رو غرق در فکر می کنه گاهی می گی آرامش در پذیرفتن و تسلیم شدن به سرنوشته گاهی می خوای به کسی بگی که این رنج توست و این راه رهایی از رنج. اگر نه همیشه راهی هم وجود نداره و خوندن روایت های مختلف تو مشام آدم رو تیز تر می کنه چون یک زمینه رنج یکنواخت تمام این رشته روایت ها رو به هم پیوند می ده.

Manizheh said...

sharbaanuye aziz , ziba vali delkharaash bud. rastesh tedaadi az in bayati ha ra man ham balad budam, vli khoshhal shodam ke ba khundane anha dubare dar delam zende shodand.ba arezuye movaffagiyate shoma aziz

گلین بانو said...

شهربانوی خوبم درود... روایت سوسنبر خیلی ناراحتم کرد... ایکاش همونقدر که نگران التیام صورتش بودن نگران چشمهاشم بودن... ایکاش این پدرش یکم از دلهره اثبات مردانگیش را صرف دخترش می کرد... هیچ دشمنی وحشتناکتر از جهل و خرافات برای مردم نیست.
موفق باشی.

مرد زندگي said...

سلام.داستان هات رو كه ميخونم قشنگ ميتونم اون حال و هوا رو تجسم كنم.با اون شعرايي كه سينه به سينه بهمون رسيده.هنوز هم ميبينم كه تا 40 روز بچه تموم نشده تو تبريز خودمون از اين كارا ميكنن.بچه رو ميبرن بيرون و وقتي همه اومدن بعد بچه رو ميارن.نميدونم چقدر درسته.چقد ناراحتت كننده بود قصه سوسنبر.

حميد said...

سلام بانو ... خواندن اين داستانها براي من كه شهرها و روستاهاي آذربايجان و ماكو را ديده ام لطفي ديگر دارد ... مادرم از گذشته اي كه در اين شهر داشته زياد نمي گويد اما وقتي هم كه مي گويد به همان تلخي بعضي از اين داستانهاست و شايد هم تلخ تر ... راستي اسم خاله من هم سوسنبر ( يا درست تر بگويم سوسن عنبر كه نام گلي ست خوشبو ) است ...

youssef said...

سلام شهربانوي عزيز. اين نوشته ات بيش از اندازه يادآور داستان هاي علي اشرف درويشيان بود كه البته حلاوت و نوآوري تو در نوشتن‘ باعث شده سبكي مخصوص به خود داشته باشي. هميشه سربلند و هميشه خوش قلم. قربانت يوسف

Anonymous said...

شهربانوي عزيز از اينكه به طوراتفاقي با وبلاگتون اشنا شدم خوشهالمم راستش والدين من از تركهاي ساوه هستند .. نوشته هاي شما خيلي شبيه داستانها وحرفهايي بود كه از مادر بزرگم شنيده بودم ومتاسفانه اين مسايل(مردسالاري) در همه جاي ايران وجود دارد خصوصا ميان اقوام ترك زبان .. اميدوارم هر جا هستي موفق باشي.....ساغول

خرمگس said...

خیلی دردناک بود
اما جهل و خرافه گاهی به کوری چشم منجر میشه و گاهی به کوری عقل و چشم دل
مادر و پدر شدن بار سنگینیه که کمتر کسی لیاقتش رو داره
به قول یه بنده خدایی اگه کسی بخواد گواهینامه بگیره و ماشین سوار بشه اقلاً یک ماهی آموزشش میدن و بعد هم مراقبن که دست از پا خطا نکنه،اما هر کس و ناکسی اجازه داره هر وقت عشقش کشید بچه دار بشه و تربیت بچه ش رو میذارن به عهده وجدان و عقل گاهاً نداشته ش