2006-06-15

حکایت پادشاه و قارامریم

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود . در سرزمینی پهناور پادشاهی غدار حکمرانی می کرد . این پادشاه ما هر روز با دختری ازدواج می کرد فردای آن روز به نوعروس می گفت : من دوست ندارم آشپز برایم غذا بپزد تو زن من هستی و باید غذایم را بپزی . نو عروس به آشپزخانه می رفت و ناهار را می پخت هنگام ناهار که پادشاه با همراهان وارد اتاق غذاخوری می شد با دیدن غذا مثلن پلو فریاد می کشید که این چیست پختی بلکه من تویوق گؤیلوم ایسته ردی ؟ ( این چیست که پختی بلکه من مرغ می خواستم ؟ ) و با این نوع بهانه نوعروس را طلاق داده از کاخ بیرون می راند . او عقیده داشت که زن موجود کم عقل و سفیهی است و ارزش او به اندازه یک شب است . هر دختری را که می خواست به عقد خود در می آورد و کسی از ترس دم بر نمی زد روزی قارا مریم ، دختر باغبان کاخ که مندن بئش به تر چیرکین ایدی ( که مثل من زشت روی بود ) هوس کرد که زن پادشاه شود . برای او تحمل گستاخی مردی که خود را بزرگ یک سرزمین می داند و ناموس دختران از دست او در امان نیست ، بسیار سخت بود و با خود می گفت که هنگام گوشمالی دادن به این پادشاه فرا رسیده است . به همین سبب نیز روزی بر سر راه پادشاه قرار گرفت و چون چهره ای تیره رنگ همانند زغال و چشمانی کوچک به اندازه نخود و دماغی بزرگ به اندازه شیپور داشت ، مورد توجه پادشاه قرار نگرفت . با این حال جلو رفت و پس از تعظیم و کرنش گفت : قبله عالم به سلامت آرزو دارم یک شب همسر شما شوم . تا وزیر بخواهد جوابش را بدهد که ای دختر بد ترکیب که پادشاه سخنش را قطع کرد و گفت مانعی ندارد امشب هم این عروس را به حجله ام بیاورید قارا مریم را بزک کرده و لباس عروسی پوشانده به کاخ بردند . مورد توجه قرار گرفتن قارا مریم با آن چهره نازیبا برای مردم مایه تعجب بود . در راه مردم بدون اینکه به آنچه که در سر این دختر می گذرد پی ببرند، از او می پرسیدند : قارا مریم مبارک است به کجا می روی ؟ و او در جواب می گفت : گئدیره م پادیشاهی ایپ اوسته گویام ( می روم پادشاه را سر جایش بنشانم . ، یا عقلشو سر جاش بیارم طبق عادت پادشاه ، بعد از شب زفاف ، قارا مریم به آشپزخانه رفت و مشغول پختن غذا به پادشاه شد هنگام ناهار ، شاه با همراهان وارد اتاق غذاخوری شد . قارا مریم یک دیس بزرگ پلو با مرغ آورد و روی میز گذاشت . پادشاه فریاد کشید و گفت : این زهر مار چیست ؟ بلکی من شوربا یئمه ک گؤیلوم ایستیر ( اگرمن دلم شوربا بخواهد چی ؟ ) قارا مریم فوری به آشپزخانه رفت و یک ظرف شوربا آورد و روی میز گذاشت . پادشاه فریاد کشید : این زهرمار چیست بلکه من دلم کباب می خواهد . قارا مریم به آشپزخانه رفت و برای پادشاه کباب آورد . این فریادها و غذا آوردن به اندازه ای ادامه پیدا کرد که روی میز پر شد . پادشاه دیگر نمی دانست چه غذائی را بخواهد . این بار فریاد زد که این چه زهرماریست بلکی من پوخ ییه جاغیدیم ( بلکه من دلم می خواست گه بخورم ) با اجازه و پوزش از شما خواننده گرامی این حکایت ، قارا مریم زود به مستراح رفته و پس از چند دقیقه ای با بشقاب پر از مدفوع وارد شد و گفت : نوش جان . پادشاه در مقابل حیرت همراهان دوباره فریاد کشید که این را از جلو من بردار . اما قارا مریم بدون اعتنا به فریاد او پافشاری کرد که نوش جان . خودت مدفوع خواستی . فریاد و پرخاش پادشاه تاثیری بر تصمیم قارا مریم نداشت و پادشاه که کلی در مقابل اطرافیان و مزرا و مشاورش کنف شده بود این بار فریاد زد هر چه می خواهی به تو می دهم ، این کثافت را از جلو ام بردار و قارا مریم گفت : یا باید بخوری و یا من سلطان بانو و مشاور اول کاخ هستم . پادشاه که در مقابل ترفند و هوش این زن سیاه چرده لاغر اندام غافلگیر شده بود پذیرفت و او را سلطان بانوی کاخ کرد و بدین ترتیب هم ناموس دختران در امان ماند و هم مشاور و سلطان بانوئی مدیر و مدبر بر کارهای عقب افتاده کشور سر و سامان بخشیددوستان گرامی ما آذربایجانیها ضرب المثلی داریم که می گوید
باخما اوزونون قاراسینا ، باخ آنلینین سیتاراسینا
( منظور چهره سوخته اش نبین ، عقل کاملش را ببین . )
فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه ..
.این را هم خدمت شما دوستان گرامی توضیح دهم که ابا و اجداد ما توی ضرب المثلهاشون بعضی وقتها حرفهای بد بد می زدند که من با اجازه شما این حرفهای بد را برداشته و به جایشان از کلمات مناسب استفاده می کنم

8 comments:

مرد زندگي said...

سلام.احوال شما؟من هر جور تصور كردم كه چي شده كه انگشت شما رفته تو چشم جناب سهيل نفهميدم.ايشالا طوري نميشه.

مرد زندگي said...

وابي ببخشيد اين كامنت ماله يكي ديگه از دوستان تو بلاگر بود.معذرت ميخوام.

مرد زندگي said...

سلام.اول از همه ممنون كه بالاخره تشريف اورديد وبلاگم.داستان هم كه مثل هميشه جالب بود و آموزنده.راستي چرا تو همه داستانها مردها اون ادم بده هستن؟

خاطره said...

داستان قشنگی بود ....خوب سر جاش نشوندش

زهره said...

با سلام
اینبار هم مثل همیشه جالب و خواندنی بود.

قهوه چی said...

داستان جالبی بود. اینجور آدمها را غالبا یک نفر سر جایش مینشاند و از همین روست که میگویند دست بالای دست بسیار است.

حميد said...

سلام بانو ... زيبا بود ياد داستانهاي مادر بزرگم افتادم ...

Anonymous said...

سلام، خیلی جالب می نویسید.پیروز باشید.