2006-05-27

پروانه

یاد آن روزها به خیر ، دو کوچه آن طرف تر دوستی داشتم که اسمش پروانه بود . هر جا هست خدا سلامتش کند . خانمی بسیار باوقار و مهربان بود . به علت اینکه مسیرمان یکی بود اکثر روزها با هم به مدرسه می رفتیم . هنگام بازگشت نیز تقریبن هر روز همدیگر را دم بازارچه می دیدیم و با هم به خانه برمی گشتیم . از راه خانه تا مدرسه دربندی پیچ در پیچ و سپس کوچه پس کوچه ای طولانی را طی کرده و سپس از بازارچه قدیمی که سقف قدیمی و قشنگی دارد و به اصطلاح تبریزیها ، اؤرتولو بازار، است و در پناهش چند دقیقه ای از برف و باران و گرمای آفتاب در امان بودیم ، می گذشتیم و سرانجام به کوچه اصلی مدرسه می رسیدیم . کوچه ای که پنج مدرسه مختلف دخترانه و پسرانه را در دلش جای داده بود . کوچه ای که ساعات معینی از روز سرمه چشمش را از غبار کفش معلمین و دانش آموزان می کرد . در این مسیر با همکاران زیادی آشنا شدم .زیر سایه این همکاران عزیز و با تجربه مشکل آموزشی نبود که حل نشود . یادم می آید بعد از فروپاشی شوروی سابق مشکل تدریس همسایه های شمالی ایران را داشتیم . از دبیر جغرافیای دبیرستان سوالی کردیم و او یک روز از ما فرصت خواست و فردای آن روز در حالی که یک دسته پلی کپی در دست داشت به مدرسه ما آمد و گفت که در مورد همسایه های جدید ایران مطالبی نوشته و تایپ کرده و اگر باز سوالی داشته باشیم می توانیم با ایشان در میان بگذاریم . الله هئچ بنده سینی جهنم ده ده کیمسه سیز ائله مه سین خدا هیچ بنده ای را ، در جهنم هم بی کس نگذارد . از او تشکر کردیم و وقتی دید تعارف و قدردانی ما از حد گذشت گفت : من کاری نکردم و هروقت بخواهید در خدمت حاضرم . روزی خواهد رسید که من از شما کمک بخواهم . ال الی یووار ، ال ده دؤنه ر اوزی یووار دست دست را می شوید ، دست هم برمی گردد رو را می شوید)این پروانه ما همسری به نام اکبر داشت . این خانمهای عزیز تبریز همراه اسم همسرشان آقا هم می گذارند و او هم اکبر آقا صدایش می کرد . روزی گفتم : پروانه جان همین که این شوهرها آقا هستند و بدتر از همه بیشترشان آقا بالاسر هم هستند کافی است .این آقا را حذفش کن . او در جوابم گفت ای بی انصاف این حرفت در مورد اکبر آقای من صدق نمی کند . او آقای دل من است . هست و نیست من است . بعد شروع کرد برای من بایاتی گفتن . بعضی از ابیات را هم حذف و اضافه کرد و گفت :

…باشینا دؤنوم دؤنده ریم دور سر یار بگردم

یاری مکه یه گؤنده ریم به مکه بفرستم

او مندن اوز دؤندرسه اگراو هم از من رویش را بگرداند

من نئجه اوز دؤنده ریم من چگونه از او رو برگردانم...

قیزیل آلما آلارام سیب طلا را می خرم

جیب لرینه قویارام داخل جیبهایش می گذارم

کربلایا گؤنده ریب به کربلا می فرستمش

یاری یولا سالارام یارمو بدرقه اش می کنم

...قوزو قوربان که سره م گوساله قربانش می کنم

باشینا من دؤنه ره م دور سرش می گردم

بیردیقه کوسوب گئتسه اگر یک دقیق قهر کند و برود

حسرتینده ن اؤله ره م از حسرتش می میرم

...آنها هیجده سال پیش ازدواج کرده بودند و هنوز بچه دار نشده بودند . بعد از سه بار عمل جراحی پزشک معالج به پروانه گفته بود که او نمی تواند معالجه شود و هیچ گاه بچه دار نخواهند شد . او هرگز از بد روزگار و حسرت فرزند شکایت نمی کرد و می گفت : اکبرآقا مرا برای خودم دوست دارد و بچه برایش مهم نیست . خودش قسم خورده است .روزی از همان روزها ، صبح که به مدرسه می رفتم ، پروانه را ندیدم . موقع بازگشت به خانه هم دم بازار نایستاده بود . عصر به خانه شان زنگ زدم ، اکبر آقا گفت : پروانه خانم خانه باباش میهمان است وقتی برگشت می گویم که شما زنگ زده بودید . تعجب کردم . او هیچ کجا بدون اکبرآقایش نمی رفت . حتمن خبری شده است .روز بعد که به مدرسه شان زنگ زدم ، مدیر گفت که او سه روز مرخصی گرفته است . سه روز گذشت و بالاخره پروانه را موقع بازگشت به خانه دم بازار دیدم . از بازار که رد شدیم گفت : باید ازت جدا شوم . به خانه پدرم می روم . حال را جویا شدم و او لبخندی زد و در جوابم گفت : آدام چوخ بیلر آز دانیشار آدم باید زیاد بداند و کم حرف بزند . اما من دست بردار نبودم و سوال پیچش کردم . او نمی توانست از من پنهان کند باید می گفت ماجرا از چه قرار است . گفت : خانه اکبرآقا را ترک کردم . او بچه می خواهد و هوس کنیزی به سرش زده که بیاید و کلفتی خانه مان را بکند و بچه بزاید و من همان پروانه همیشگی او باقی بمانم . آخرین حرفش این است که من بخواهم یا نخواهم به دادگاه مراجعه کرده است و بقینن اجازه ازدواج مجدد خواهد گرفت . او حق دارد بچه داشته باشد و من حق دارم طلاق بگیرم . بر سر این موضوع حدود یک سال است که در خانه مان ، چه کمه یاخام ییرتیلدی( کشمکش ) داریم .از هم خداحافظی کردیم و هر کدام به راه خود ادامه دادیم . من گیج شده بودم . عقلم کار نمی کرد . چگونه آرزوی فرزند می تواند این عاشق و معشوق دیرین را به جان هم بیاندازد ؟ نمی توانستم این درد عمیق پروانه را در دلم هضم کنم . من از دل آکبرآقا خبر نداشتم اما پروانه را می شناختم که چگونه دور سر اکبرآقایش می گردد .درگیری و ماجرای طلاق آنها دو سال طول کشید و سرانجام پروانه گفت : حکم طلاق صادر شد . قاضی و وکیل و ریش سفیدان و همه حق را به اکبرآقا دادند گفتند که این حق مسلم اوست بچه دار شود . من که اعتراضی ندارم ، بر پدر شاکی لعنت . به همان اندازه که پدرشدن حق مسام اوست ، طلاق هم حق مسلم من است . انها از من می خواستند اجازه قانونی به اکبرآقا بدهم تا به من خیانت کند ، آن هم جلو چشم من ! در خانه من ! این مردها به سرشان زده است .اکبرآقا ازدواج کرد و صاحب سه بچه قد و نیم قد شد . او هر وقت که مرا می دید احوال پروانه را می پرسید و من از خوب و خوش بودنش خبر می دادم . روزی صبرم تمام شد و در جواب احوالپرسی اش گفتم : چرا حال او را می پرسی تو که عشقت را فدای بچه کردی .چگونه به خودت اجازه می دهی حالش را بپرسی و اسمش را بر زبان بیاوری ؟ حالا که خوشبخت شدی .آنچه که او نتوانست به تو بدهد حالا سه تا سه تا داری . برو نازشان را بکش . چه کار به حال پروانه داری ؟گفت : پروانه را دوست داشتم و هنوز هم دوستش دارم . فقط دلم بچه می خواست . بچه هایم را خیلی دوست دارم . اما در این سن و سال وقتی خسته به خانه برمی گردم به جای استراحت باید ناز آنها را بکشم . برای کشیدن ناز بچه ها و گشتن دور سرشان خود را پیر احساس می کنم از کجا معلوم برای دیدن دوران نوجوانی وجوانیشان که احتیاج بیشتری به پدر دارند عمرم کفاف بدهد یا نه . بیشتر وقتها دلم برای عصرهائی که خسته از سر کار برمی گشتم و پروانه غذای گرم و چای تازه دم برایم می آورد وکنار او پاهایم را دراز کردهو تلویزیون تماشا می کردم ، تنگ می شود .پروانه در خانه پدر ماندگار شد و طبق معمول تقریبن هر روز دم بازارچه همدیگر را می دیدیم و از دلش خبر داشتم می دانستم که هنوز هم عاشق اکبراقایش است . از طرفی دوستش داشت و از طرف دیگر به قول خودش نمیتوانست آنچه را که دوست دارد با دیگری قسمت کند و تصمیم قطعی خودش را گرفته بود . بعضی وقتها هم بین راه برایم از بایاتیهایش می خواند ...

.او دا منی یاندیردی آن هم مرا سوزاند

بودا منی یاندیردی این هم مرا سوزاند

اؤزومو سویا آتدیم خودم را به آب انداختم

سودا منی یاندیردی آب هم مرا سوزاند...

عاشیقم دئ نئینییم ؟ من عاشقم بگو چه کنم ؟

نئجه گئجه ائیلییم ؟ شب را چگونه سر کنم ؟

سن من سیز دولانیرسان تو بدون من سر می کنی

من آخی سن سیز نئینییم ؟ من آخر بدون تو چه کنم ؟...

من عاشیقم یانار سوز من عاشقم می سوزد سخن

اودلانار سوز یانار سوز آتش می گیرد ، می سوزد

سخنآهیم داغلارا دوشوب آتش آهم به کوهها افتاده

دورون قاچین یانارسوز برخیزید و فرار کنید می سوزید از آتش آهم
...آی چیخدی اینجه قالدی ماه در آمد و هلال ماند

گؤزوم دالینجا قالدی چشمم به راهت ماند

سن سیز بو پولاد جانیم این جان همانند پولاد من بی تو

گؤر نئجه اینجه قالدی ؟ ببین چگونه ضعیف و لاغر ماند؟

6 comments:

hengameh said...

عجبا كه ........يا هيچكس نميدونه واقعا چي ميخواد يا اينكه همه چيز رو با هم ميخواد.؟؟؟؟؟

خسرو said...

در سنت ما ازدواج وسیله است هدف تولید مثل است فکر کنم در همه فرهنگ های کهن تولید به معنای بقای حیات بوده کما اینکه در بعضی فرهنگ ها آلت نر نماد زایش است و در بعضی زن نماد زایش کلمه زن با زایش و ژن همه از یک ریشه اند در دنیای سنت اصلا پروانه و اکبر وجود ندارند که به عنوان فرد چیزی بخواهند آن ها جزو قبیله یا فامیل بلانی ها هستند. حالا اگه با خودمون بد جنس بشم می گم اصولا در این نوع تفکر زن باید به مرد که محور است زور دارد و پول دارد و عقل بیشتر دارد، خدمات بدهد و مهمترین خدمات او فرزند آوریست. حالا هر کی می گه نه بگه چرا از این پروانه ها هزاران داریم و کسی مثل شهربانو گاه گاهی می نویسد و ما می خوانیم و به آن مرد و این مرد لعنت می فرستیم.

خسرو said...

اگه بی ادبی نباشه یک کامنت دیگه هم می ذارم اول اینکه در قبلی فلانی رو اشتباهی نوشتم بلانی دوم نکته مهم در مورد فرهنگ سنتی اینه که تا همین اواخر فکر می کردند نقش زن در تولید مثل فقط مثل زمین برای تخمه یعنی زهدان یا رحم محل رشد تخم مرده همین و بس حالا فهمیدیم که نیمی از ژن بچه مال زنه نیمش خوب یک دیدگاه فلسفی می گه اگه در یک مجموعه معنی یک چیز رو عوض کنی معنی همه مجموعه عوض می شه این جاست که من می پرسم از اون تنبلی ما خودمون بعد می اندازیم گردن بیگانگان و زمین و زمان به جای نقد فرهنگ نقد روانشناسی می کنیم به جای اینکه بگیم فرهنگ ما می گیم اکبر آقا. صد البته که حرفم کلیه و با شهربانو نیست که نوشته هاش برام خیلی با ارزشه مثل گزارش موردی می مونه در مسائل علمی و مثل داستان های کوتاه رئالیستی و تکان دهنده به خاطر درون بینی هاش.

مرد زندگي said...

سلام.وبلاگ جديد مبارك.اين داستان پروانه منو ياد يه داستاني كه قبلا نوشته بودين انداخت.نميدونم چطور ميشه كه بتونيم بين همه خواسته هامون به يه نقطه بهينه برسيم كه از هيچ كدوم نميونيم.پستتون رو كه ميخوندم به اين فكر ميكردم كه اين اورتولي بازار كجا ميتونه باشه؟

omid said...

سلام عمی قیزی
من پروانه را دوست دارم اما از اکبر آقا هم گلایه ای ندارم...مشکل را نه در سنت میبینم نه در جغرافیای خودمان.شاید ریشه ها را باید در نفس انسان بودن ونیازها جستجو کرد..یکی می پذیرد یکی نه...میان متمدنین هم وقوع چنین امری محتمل است.منتهی شاید آنچه دردناک باشد این است که بالعکس این قضیه کمتر اتفاق می افتد واین شاید برگردد به ساختار عرفی جامعه ی ما
نوشته ات خاصه آنجا که ترکی نوشته بودی مرا بردبه کودکی وصدای حزین مادربزرگ...مرا برد به تبریز وآن هفت سال بسیار عزیز...به شهری که ریشه های مرا درخود دارد آنجا که مادربزرگ وپدربزرگ را به خاکش سپرده ایم...ساغ اولاسان عمی قیزی

حميد said...

سلام بانو ... مثل هميشه زيبا بود ...