هوا ابری و
سرد، بارش باران بی وقفه، نه امکان پیاده روی، نه حوصله مطالعه، نه دستی بر قلم،
نه کاغذی برای نوشتن. گویا زمان ایستاده و لحظات خیال سپری شدن ندارند. از سر بی
حوصلگی سری به دنیای وبلاک زدم. چراغ های وبلاکستان خاموش و نویسندگانش همچون من
بی حوصله و بی روح. به سایتی رسیدم و بی اختیار شروع به خواندش کردم. یک زندانی
سیاسی سابق، قبل از انقلاب از روزهای سپری شده اش در زندان نوشته بود. از کتک های
بی رحمانه، از ناخن کشیده اش، از انواع دیگر شکنجه، چه جسمی و چه روحی و الی آخر. همراه
با مطالعه این صفحه، بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر می شد که کامپیوتر خاموش شد و
یکی با دست پشت سر هم به در خانه ام کوبید. وحشت زده و سراسیمه از جای جهیده و به
طرف در رفتم. تعمیرکار برق بود و گفت:« پریز اصلی را کشیدم. خواستم بگویم که کامپیوتر
تان راباز نکنید.»
گفتم:« کامپیوترم باز بود و داشتم متنی را می خواندم. چرا قبلا خبر ندادید؟»
عذر خواهی کرد و من سکوت کردم.
داشتم ماجرا را برای هاله تعریف می کردم که با پرخاش گفت:« با خواندن این مطالب بدون
اینکه متوجه شوی به خودت شکنجه روحی می دهی. این شکنجه ها همیشه بوده و هست در همه
جای دنیا، بدون استثنا.»
حق هم داشت. چون نه تنها روزم با استرس و ناراحتی سپری شد که خواب شبانه ام با
کابوس ها و فریادهای وحشتناک گذشت. صبح با سردردی شدید و حالت تهوع از جای برخاستم
و تا ظهر وحشت تمام وجودم را فراگرفت. از در و دیوار، از سر و صدای کودک همسایه واز
سگ و گربه همسایه طبقه بالائی ترسیدم. دست به دعا برداشته و با خدا درد دل کردم و
آرزوهایم را برایش گفتم:« خدا جان قربانت بروم. ای کاش که در این دنیای زیبای پر
نعمت ات، شکنجه نباشد. مرگ و قتل و اعدام و تخلف و اعتراض نباشد. مردم در صلح و
آرامش بسر ببرند. آمین رب العالمین.
No comments:
Post a Comment