بایرام آیی
بایرام آیی،
ماه قشنگی بود. مادر خانه تکانی می کرد و پدر بخاری نفتی اتاقها را جمع می کرد. خیلی
مواظب بود که دود سیاه، روی فرش نریزد. اما نمی شد که نمی شد. چقدر زحمت داشت، پاک
کردن دود سیاه از روی فرش، شستن دیوار روغنی، تکاندن فرش های سنگین و ضخیم. آنها
خوشحال بودند از پایان سرمای زمستان و خرید هر حلبی نفت به قیمت بیست ریال. راستی
چقدر گران بود این لعنتی. مادرم به قصد صرفه جویی، شبها بخاری را خاموش می کرد. با
فرارسیدن ماه اسفند، روزها آفتاب نسبتا گرم
به دل و جانمان حرارت دلنشینی می بخشید و شبها علاالدین نفتی مادر روشن می
شد و کتری به جای بخاری، روی همین علاالدین می جوشید و چائی تازه دم آماده نوشیدن
می شد.
مادرم روز های جمعه را برای خانه تکانی انتخاب می کرد. جمعه ها ما خانه بودیم و
آبجی کته می پخت و من با دستمال خیس، دیوارهای روغنی را پاک می کردم که کار ساده
ای هم نبود. بعد از ظهر، پدرم به هرکدام از ما دو ریال دستمزد می داد و با همین
پول یام یام می خریدیم و نوش جان و رفع خستگی می کردیم.
راستی که زندگی چقدر شیرین بود. به شیرینی لبخند پدر و آغوش مادر.
ای آیلاری
اوج – اوجا دویونلوین آتا – آنام، قبریزه نور یاغسین. آمین
*
No comments:
Post a Comment