2007-02-03

دعا این مسکن ناتوانی من


مادربزرگم از مال دنیا ، تنها سجاده ای برای نماز داشت . داخل سجاده اش چادرنماز و جوراب و مقنعه مخصوص نماز و عطر گل محمدی مشهدی و از همه مهمتر تسبیحی داشت که بیشتر اوقات دستش بود و ذکر می گفت و صلوات می فرستاد . آهسته و آرام نماز می خواند و بعد از نماز در حالی که چهارزانو می نشست دستهایش را بالا می برد و دعا می کرد . دعا را خیلی دوست داشت تنها زن مذهبی آن زمان بود که وجود مار و عقرب و آتش داخل جهنم را باور نداشت و می گفت : مگر خدا کباب پز است که آتش روشن کند و آدمها را بسوزاند . آدمخوار هم نیست که هوس کباب کوبیده و برگ از گوشت انسان کند . زن حامله هم نیست که ویار دل و جگر داشته باشد . می پرسیدم : اگر خدا چنین نیست چرا ملاها همه اش در روضه هایشان از ش صحبت می کنند و مردم را می ترسانند ؟ جواب می داد : خوب جان من قورخولو باش ساغ قالار ( سری که بترسد سلامت می ماند ) بعضیها احتیاج به ترس دارند . فکرش را بکن اگر پدربزرگت از خدا نترسد چه بر سر من می آورد ؟
طفلک مادربزرگم حق داشت . آن زمانها که در خانه ها حمام نبود و برای شستشو و حمام کردن به گرمابه نخست می رفتیم حق آب ده ریال بود و کانادرای سه ریال و حق کیسه کش هم سه ریال بود . پدربزرگم درست شانزده ریال به او می داد که هزینه حمام کند . روزی گفت : بیست ریال بده باقیمانده اش را برمی گردانم . آخر مرد حسابی یولدا بیرینین قاتیغین جالاسام نه اولار ؟ ( اگر در راه ماست کسی را به زمین بریزم ، منظور اگر خرجم کمی اضافی باشد ) که پدربزرگ حرفش را ناتمام گذاشت و گفت : هنگام راه رفتن مواظب باش به کسی برخورد نکنی و ماستش را به زمین نریزی . شاید فکر کنید که پدربزرگم خسیس بود نه او فقط برای مادربزرگم خسیس بود . او فکر می کرد این مرد است که شکم زن را سیر می کند . اگر روزی شوهر بالای سر زنش نباشد ،زن از گرسنگی می میرد . روزی گفتم : نمیتوانم این حرف شما را قبول کنم . چون شوهر رحیمه باجی کارگر حمام نخست سالها پیش درگذشته بود و او داشت با کارگری در حمام هزینه زندگی خود و بچه هایش را تامین می کرد . گفت : ما مردها به زنان خانه و زندگی راحت میدهیم و نیازی به کارگری ندارند و در خانه خودشان خانمی می کنند . گفتم : سیز اولماسایدیز آروادلار تویوغو توکلو توکلو ییه جاغیدیلار ؟ ( اگر شماها نبودید زنها مرغ را پرنکنده می خوردند ؟ ) اگر از اول کار دست از سر زنان برمی داشتید و می گذاشتید آنها هم پا به پای شما وارد جامعه شوند به یقین که رحیمه باجی هم برای خودش شغلی داشت و مجبور نمی شد در حمام به خاطر دو ریال کیسه کشی کند . تازه داشتم با او جر و بحث می کردم که یکدفه فریاد کشید که : آخماغین بیری آخماق ( یک احمق ، احمق ، این یک دشنام است که خیلی بی ادبانه نیست ) رو حرف پدربزرگت حرف میزنی ؟ یکی از دنده های زن کم است و نمی تواند روی پاهای خودش بایستد . اگر دختر نبودی زیر مشت و لگد له ات می کردم . مادربزرگم اشاره ای به من کرد که خاموش بمانم . سکوت کردم اما دلم برای پسرها سوخت . آخر این روزها هم از طفلکی پسرها پیامهائی درمورد تنبیه دریافت می کنم . اگر در مدارس ما را با خطکش تنبیه می کردند ، آنها را با شلنگ می زدند و اگر مادرمان ما را با سیلی تنبیه می کرد آنها طعمه مشت و لگد پدرهایشان می شدند . خوب چه می شود کرد . گردش دوران این چنین بود
دوستان داشتم درمورد دعای مادربزرگم می نوشتم سر از رفتار پدربزرگم درآوردم . چه کنم این هم یکی از نقاط ضعف نوشته های من است . چه می شود کرد . خلاصه مادربزرگم بعد از تمام شدن نمازش چهار زانو می نشست و دستهایش را به دعا بلند می کرد و چنین می خواند
خدایا هیچ بیماری را راهی بیمارستان و محتاج پرستاران و دارو و درمان نکن
خدایا به همه بیماران شفا عطا فرما ، به بیماران ما نیز
خدایا گرسنگان و تشنگان را سیر و سیراب فرما ، گرسنگان و تشنگان ما را نیز
خدایا مشکل مالی همه را حل کن ، مشکل مالی ما را نیز
خدادرد همه را درمان کن ، درد ما را نیز
خدایا هیچ بنده ای را با گرسنگی و فقر امتحان نکن ، ما را نیز
خدایا هیچ پدر و مادری را سوگوار فرزندش نکن
دعاهایش طولانی و گاهی برای من خسته کننده بودند . می پرسیدم چرا این همه دعا می خوانی ؟ جواب می داد : آخر دخترم در دلم میخواهد به همه کمک کنم اما زنم و دست بسته و عقلم به جائی قد نمی دهد و بجز دعا کاری از دستم برنمی آید . دعا می کنم که بلکه خدا را خوش بیاید و روزی روزگاری اجابت کند .
دوست جوانم فرانک ( ائل قیزی ) برایم پیامی فرستاده و از حال عباس لسانی برایم نوشته است . دیدم کاری از دست من بنده عاجز و ناتوان خدا ساخته نیست . به یاد مادربزرگم افتادم و با خود گفتم من نیز روش او را پیش بگیرم از هیچ چیز که بهتر است . پس به سبک مادربزرگم دعا می کنم
خدایا ، خداوندا ترا قسم به عزت و جلال حسین شهید ، ترا قسم به بندگان عزیز ، ترا قسم به موسی بن جعفر دربند، ترا قسم به امام رضای غریب، ترا قسم به دل سوخته پدران و مادران داغدار ، ترا قسم به خون خسرو گلسرخی ، ترا قسم به ارس آغشته به خون صمد بهرنگی ، اسرا و زندانیان به ناحق به بند کشیده را آزاد کن . احمد باطبی ، عباس لسانی و ... و ... و ... را از بند رها کن
فرانک عزیز ( ائل قیزی ) مرا ببخش که بیش از این کاری از دستم ساخته نیست
صادق اهری عزیز برای بیماران شفا آرزو می کنم . خدایا هیچ بنده ای را محتاج دارو و درمان نکن

4 comments:

صبح said...

سلام.چرا کامنتها ثبت نمیشن؟

Anonymous said...

سلام صبح عزیز : کامنتها در اینجا ثبت می شوند .
http://gayagizi.blogspot.com/
شهربانو

احمدسیف said...

بانو جان سلام روز بخیر. ولی می بینم که کامنت ثبت می شود.

احمدسیف said...

بانو جان: اگر کسی می خواهد برایت کامنت بگذارد باید روی Otherکلیک کرده و بعد هم اسم خودش و آدرس وبلاگش را در فرمی که ظاهر می شود بنویسد. در آن صورت کامنت ظاهرمی شود و مسئله ای هم پیش نخواهد آمد.