2006-08-19

بزرگ که شدم


کلاس ششم ابتدائی که بودم معلمی داشتیم که مندن بئش بئتر ( پنج بار بدتر از من ) بداخلاق بود . تا آنجائی که به خاطر دارم درس ریاضی ام ضعیف بود . روزی که مادر و خاله ام برای پرسیدن وضع درسی ام به مدرسه مان آمده بودند معلم از درس من گله کرده بود و مادر عزیزم با گشاده دستی فراوان گوشت لطیف مرا دو دستی تقدیم خانم معلم کرده بود ، که اتی سنین سومویو منیم ( گوشتش مال تو و استخوانش مال من ) این ضرب المثل را اولیا ما به کار می بردند و مفهومش اجازه ای بود که به معلم جهت کتک زدن فرزندشان می دادند و آنوقت سرنوشت دانش آموز معلمین اینصافینا قالمیشدی ( به انصاف معلم مانده بود ) . خانم معلم ما نیز باور کرده بود که واقعن گوشتم مال اوست چون در طول این سال تحصیلی خیلی اذیتم کرد . هر روز زنگ اول ریاضی داشتیم . مسائل و تمارین را سر کلاس حل می کردیم و هر کس که زودتر حل می کرد دستش را بلند می کرد و معلم یکی را پای تخته سیاه صدا می کرد تا تمرین را حل کند . بیشتر مواقع شاگرد اول کلاسمان تمرین را درست حل می کرد و ما نمی توانستیم به گردش برسیم و خانم معلم دست به موهای او می کشید و تشویقش می کرد . این آرزوی قلبی من بود که روزی تمرین را درست حل کنم و این دستها بر موی من کشیده شود و برای همین هم همیشه تلاش می کردم که تمرین را حل کنم و دفتر به دست جلوی میزش بروم . اما گوئی او به خوبی می دانست که گوشتم مال اوست و استخوانم متعلق به مادرم است . که هر وقت جلوی میزش می رفتم ، نیم نگاهی به دفترم می انداخت و یک سیلی توی گوشم می نواخت و می گفت تو چقدر بی دقتی دختر ، غلط حل کردی و من دست چپم را بر روی رد دست بزرگ و سنگین خانم معلم گذاشته و سر جایم می نشستم . بیشتر وقتها وقتی تمرین درست روی تخته را با تمرین خودم مقایسه می کردم می دیدم که درست حل کرده ام و این بی انصاف دقت نکرده سیلی می کوفت . اگر هم می خواستم به او بگویم که درست حل کرده ام یک سیلی دیگر به جرم دروغ گفتن می خوردم .چون ما تمرینها را با مداد می نوشتیم و من هم زیادی نوشته هایم را با مداد پاک کن پاک می کردم و او فکر می کرد که غلطهایم را تصحیح کرده و به او کلک می زنم . بالاخره روزی تصمیم گرفتم تمرین را توی چرکنویس ینویسم و بعد که مطمئن شدم درست حل کرده ام توی دفترم پاکنویس کنم و به معلم نشان بدهم . او باید دست نوازش بر موهای من بکشد من چه چیزم از شاگرد اول کم است ؟ روزی تمرین را درست حل کردم و قبل از شاگرد اول دست بلند کرده و جلو پریدم . خانم معلم نگاهی به دفترم انداخت و این بار سیلی محکمی به گوشم نواخت و گفت : دختر درس را بلد نیستی چرا فوری می پری جلو؟ برو با دقت حل کن بلکه بتونی جواب درست را به دست بیاوری . راستش دلم خیلی سوخت . این بار اشک بر چشمانم حلقه بست اما پلک نزدم که اشکی بر گونه ام ننشیند و خانم معلم گریه ام را نبیند . به سرعت سر جایم نشستم . باز شاگرد اول عزیز دردانه خانم معلم پای تخته سیاه رفت و همان جوابی را که من بدست آورده بودم نوشت . من دفترم را با پاک کن پاک نکرده بودم . او دیگر نمی توانست به من تهمت بزند ، با خشم کودکانه ام دفترم را برداشته و جلو رفتم . دفتر را روی میز گذاشتم ، انگشتم را به علامت اجازه بالا گرفتم و در حالی که بغض گلویم را گرفته بود و صدایم می لرزید گفتم : خانم معلم ببینید من هم درست حل کردم و شما سیلی زدید ، من خیلی وفتها درست حل می کنم . چشمان شفاف شده از دانه اشک من ، صدای لرزان و خشمگین من او را وادار کرد که به تمرینی که نوشته ام نگاه جدی بکند. نگاهی به دفترم انداخت و گفت : اه دخترم درست نوشته ای ، تو دختر خیلی خوبی هستی آفرین و دستش را جلو آورد که بر موهایم بکشد ، دیگر دست نوازشگرش را نمی خواستم . سرم را به شدت عقب کشیدم و او خود نیز متوجه شد. ساکت نگاهم کرد . همانگونه که انگشتم بالا بود دفترم را برداشته و سر جایم نشستم . در دلم از مادرم شکوه کردم
دانش آموز کلاس هفتم بودم . روزی از پدرم پرسیدم : آقا جان عادت ماهانه یعنی چه ؟ نگاهی به من انداخت و گفت : دختر جان چرا از من می پرسی ؟ از مادر و خواهرت ... نگذاشتم حرفش تمام شود و فوری جواب دادم : به یه م سئفئیه م ( مگر سفیه هستم ) از آنها بپرسم و بگویند : خفه شو دختر بی تربیت این حرفها چیست که به زبان می آوری ؟ پدرم لبخندی زد ، لبخندی که آن زمان نفهمیدم چه معنی داشت و گفت : دخترم من سوادم به این سوالهای سخت قد نمی دهد از دبیر طبیعی تان بپرس او حتمن بلد است و یا میتوانی از مادرت بپرسی . گفتم : چرا از مادر اگر سوالم بد باشد خانم معلم دعوایم که نمی کند می گوید این حرف بد است و دیگر نگو . نمیدانم اگر از مادر یا خواهر می پرسیدم به احتمال قوی پاسخ درست را دریافت می کردم . اما از آنها تجربه خوبی نداشتم . همیشه دختر این حرف را نمی زند ، دختر این سوال را نمی پرسد . چون چند ماه پیش از مادرم پرسیده بودم : بچه به آن بزرگی که توی شکم زن حامله جا می گیرد ، آخر از کدام راه بیرون می آید بدن ما که دری به آن بزرگی ندارد ؟ و مادرم پاسخ داده بود که دخترها نباید این همه فضول و بی تربیت باشند . بعدها در مقابل گلایه من اظهار کرد که فکر می کرده من از همکلاسی های خودم می پرسم و جواب را به دست می آورم . چرا وقتی مادر باتجربه ای دارم باید از همکلاسیهایم سوال بپرسم ؟ که رویم باز نشود ؟ که پررو نشوم ؟ تازه آن زمانها همکلاسی های من نیز در این شرایط بودند ، یا جواب سوال را می دانستند و خجالت می کشیدند بازگو کنند و یا مثل من طفلکی سرکوب شده بودند و یاد گرفته بودند نباید فضول باشند حتی در مورد مسائلی که به جسم و جان آنها مربوط می شود . صبر کردم و زنگ طبیعی دست بلند کردم ، گوئی معلم می دانست سوال مهمی دارم فوری اجازه داد که حرفم را بزنم و جواب سوالم را با صدای بلند به همه مان گفت و راههای رعایت بهداشت را نیز توضیح داد و گفت که در کتاب خانه داری صفحه فلان در این مورد نوشته شده است .در طول توضیح او ما دخترها خجالت می کشیدیم . یکی لب بعه دندان می گزید و دیگری از خجالت سرخ شده بود و آن یکی سرش را پائین انداخته بود . اما الله دان گیزلین دئییل سیزدن نه گیزلین ( از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ) همه خوب گوش فرادادیم گفته هایش را یاد گرفتیم . راستش را بخواهید از پدرم خجالت نکشیدم که هیچ ، خیلی هم خوشم آمد . او حتمن با همکارش در این مورد حرف زده بود و خانم معلم منتظر سوال من در اولین لحظات ورودش بود
کلاس هشتم بودم . یکی از شبهای پنج شنبه بود . سر سفره شام نشسته بودیم . رو به پدرم کردم و گفتم اقا جان میدانی چند روزی است که سر راه مدرسه چه اتفاقی می افتد ؟ گفت : نه نمیدانم تعریف کن ببینم . گفتم : یک پسر خوش قد وبالای مو بلند ژیگولوی هیپی دنبالم میاد و حرفهای عاشقانه به من می گوید . با این حرف من مادرم با دست راستش گونه راستش را نیشگون گرفت و چپ چپ نگاهم کرد ، خواهرم لب به دندان گزید و برادرم خندید . اما به هیچ کس توجه نکردم و ادامه دادم . می گوید ترا خیلی دوست دارم . با من دوست می شوی ؟ پدرم با لبخند پرسید : خوب دخترم دیگر چه می گوید . جواب دادم : همین حرفها را می زند دیگر . اما آقا جان وقتی از مهری جدا می شوم و می پیچم به دربند خودمان خیلی می ترسم . آخه دربند اکثرن خلوت می شود . اما این پسره هنوز حرات نکرده بیاد توی دربند مان . پدرم باز پرسید : پسره چه شکلیه . قشنگه ؟ جواب دادم : نه آقا جان چه قشنگی پسر که موهایش را بلند نمی کند یعنی چه از پشت سر ببینی شبیه دخترهاست آدم خجالت می کشد چنین شوهری داشته باشد . در این لحظه خواهرم که کنارم نشسته بود آرام به زانویم زد متوجه شدم که نباید ادامه بدهم اما اؤزومو ووردوم اویانلیغا ( خودمو به کوچه علی چپ زدم ) و ادامه دادم اقا جان حالا ببین یک ترانه ای هم برای هیپی ها در آمده دوستم بلده به من هم یاد داده ، می خواهی برات بخوانم ؟ پدرم گفت : چرا که نخواهم بخوان دخترم . من هم بدون توجه به اطرافیان که اوزلرینی ییرتیردیلار ( که دست و صورت خودشان را پاره می کردند ) که ساکت باشم شروع به خواندن کردم
...
موددان دوشه نده ن کیپی از روزی که کلاه بافتنی از مد افتاده
منوش اولوبدور هیپی منوچهر هم هیپی شده
اوندا چوبوق چه که ردی ان زمانها چپق می کشید
ایندی چه کیری پیپی حالا پیپ می کشد
هیپی قه رده ش اؤزوندن اوتان بالا برادر هیپی از خودش خجالت بکش
باشیوین توکو تؤکولوب گؤر هارا ببین موهای سرت تا کجا ریخته
اوچ فقره منوشا دونه ن ائلچی گلدیله ر دیروز سه بار به منوچهر خواستگار آمدند
آخیردا بیلمه دیلر اوغلاندی یا قیزدی بو . آخرش هم ندانستند که این آدم دختر است یا پسر
....
وقتی ترانه ام تمام شد پدرم گفت : یادم بیانداز شنبه با هم به مدرسه برویم در راه اگر این پسر را دیدی نشانم بده تا ادبش کنم . فردا جمعه اهل خانه منتظر بودند تا پدرم از خانه بیرون بیرود و یقه مرا بگیرند که این حرفها را به پدر نمی گویند . من نمی فهمم آدم حرف به این مهمی را به که می گوید ؟ معلوم است که باید به پدر بگوید . خلاصه یک هفته نگذشته بود که پدرم با کمک خانم ناهید کاشف این پسر را گیر انداخته و تحویل کلانتری دادند . اما قائله در اینجا ختم نشد . جوان گرچه تعهد داد به من نزدیک نشود اما در همان کلانتری مرا از پدرم خواستگاری کرد و پدرم ترانه ای را که برایش خوانده بودم به پسر نیز خواند . گرچه راه جوان نشان داده شد، اما او هر ازگاهی کسانی را به خواستگاریم می فرستاد که این موضوع خواهر و مادرم را خشمگین می کرد که دختر بزرگتر در خانه هست و دختر کوچکتر چرا باید شوهر کند و البته که خواهر عزیز بنده به کمک مادر جانم تلافی اش را سر من درمی آوردند . تقصیر من در این وسط چه بود نمی فهمم
کلاس نهم بودم . اوایل اسفند ماه بود . آن زمانها همراه با مشغله مادران برای خانه تکانی و مشغله پدران برای تهیه عیدی ، مشغله ما دانش آموزان نیز تهیه کارت پستال و ارسال کارت تبریک برای دبیران و دوستان و نزدیکان بود . این رسم را همیشه دوست داشتم . یکی از این روزهای پنج شنبه بود . با همکلاسی ام جهت خرید کارت پستال داخل مغازه ای که نزدیکی مدرسه مان بود شدیم . کارت پستالهائی انتخاب کردیم و پولش را پرداختیم و از مغازه خارج شدیم . هنوز زیاد دور نشده بودیم که پسر جوانی خود را به ما رساند ، رو به من کرد و در حالی که پاکتی را به طرف من دراز می کرد ، گفت : ببخشید نمی خواستم مزاحم شوم موقع خارج شدن از مغازه این پاکت از دست شما افتاد . با تعجب پاکت را از دستش گرفتم و تشکر کردم . آخر من توی مغازه کارت پستالها را داخل کیفم گذاشتم این یکی چگونه افتاده است ؟ عجیب تر از همه نگاه و لبخند جوان بود . نمیدانم یک دفعه دلم لرزید و احساس کردم توی دلش حرفی برای گفتن دارد . در حالی که هنوز نگاهش به من بود دور شد و ما به راهمان ادامه دادیم . به خانه که رسیدم ، کارت پستال را باز کردم و دیدم یکی از آن کارتهای قشنگی است که من از مغازه دار دو تا خواستم و گفت که فقط این یکی مانده است . عصر نشستم و با لیستی که در دستم داشتم شروع به نوشتن پشت کارتها کردم . وقتی پشت این کارت پستال را برای نوشتن برگرداندم دیدم که با خودنویس و خط زیبائی بایاتی هائی نوشته شده است . ته زه ایکی قیرانلیغیم دوشدو ( تازه دوزاریم افتاد )
...
آی قیز گؤزل گؤزلرین ای دختر چشمان زیبایت
سنین شیرین سؤزلرین حرفهای زیبایت
منی اودا سالاجاق مرا به آتش خواهد انداخت
سنین یاشیل گؤزلرین چشمان سبز تو
...
گئتمه بئله نازیلا اینگونه با ناز و عشوه نرو
آی قیز قادان جانیما ای دختر درد و بلات به جانم
عشقین سالیبدیر آتش عشق تو آتش انداخته
منیم یازیق جانیما به جان بیچاره من
....
قیز باشیوا دولانیم دختر دور سرت بگردم
قوی دؤنوم من دولانیم بگذار برگردم و بگردم
منه جواب وئرمه سه ن اگر به من جواب ندهی
عشق آتشیله یانیم در آتش عشق بسوزم
...
با دیدن این بایاتیها عصبانی شدم پسر پدر سوخته برای من عشقنامه می نویسد صبر کن پدرم بیاید . از مادر سراغ پدرم را گرفتم گفت : یکی از اقوام درگذشته و پدرت به ماکو رفته فردا برمی گردد . حیف شد . حرفم توی دلم ماند . شب خانواده مهناز برای صرف چای و صحبت به خانه مان آمدند . مهناز را گوشه ای کشیدم و کارت پستال را نشانش دادم . خنده ای کرد و گفت : دختر من میدانستم این پسر عاشق توست . تو چقدر گیجی مگر نمی بینی . هر روز موقع بازگشت از خانه او دم کوچه منتظر توست . هفته گذشته که مریض بودی طفلکی تا دید ما تنها هستیم خیلی مایوس شد . خجالت کشیدم بهش بگم اقای محترم بیخودی منتظر نمون او نمی آید، بعد پرسید : نظر تو چیست ازش خوشت میاد ؟ گفتم : خوب خوشم میاد پسر خوبیست . بی ادب هم که نیست فقط می ایسته و تماشا می کنه و راهش رو می کشه و میره . اما من باید با آقا جانم مصلحت کنم . با تعجب پرسید : میخواهی به آقا جانت چی بگی ؟ ازش خواهی پرسید که آیا با این پسر دوست شوم یا نه ؟ گفتم : چه اشکالی دارد ، اصلن میگم آقا جان با من بیا پسره را نگاه کن و ببین مناسب است یا نه ؟ با تعجب گفت : ساده دل دیوانه آدم که نمی تواند همه حرفها را به آقا جانش بگوید . درد دل با پدرها هم حد و حدودی دارد دختر که نمی تواند سفره دلش را پیش پدر باز کند . ماها حالا دیگر بزرگ شدیم بچه که نیستیم . حرفمان را باید به مادرهامون بگیم که اونها هم قبل از اینکه حرفهایمان را بشنوند ، به جای راهنمائی تنبیه مان می کنند که چرا شما به پسرها نگاه می کنید . اما وقتی برادرهامون از چشم و ابروی زیبای دوست دخترشون حرف می زنند مادرهامون قربون صدقه آنها می روند
روز بعد مادرم مرا به سبزی فروش محله فرستاد تا سبزی بخرم . باز هم در راه آن پسر را دیدم دم کوچه ایستاده بود این بار از او خوشم نیامد . چون فکر کردنم در بزرگ شدنم او مقصر است . عقل ناقصم به من گفت که این جوان بین تو و پدرت فاصله انداخت
بزرگ که شدم غم تنهائی را با تمام وجودم احساس کردم
...
کاشکی یالان دونیایا گه لمه سئیدیم کاش به این دنیای دروغین قدم نمی گذاشتم
کاشکا اوشاق قالیب بؤیومه سئیدیم کاش بچه می ماندم و بزرگ نمی شدم

10 comments:

آب معدنی said...

سلام.نمیدونم این پنهان کاری از کی وارد فرهنگ ما شد که بچه های جوون باید همه این چیزهایی رو که نوشته بودی باید ناقص و دست و پا شکسته از اینور اونور یاد بگیرن.یادته یه بار هم یه مطلبی نوشته بودی اسمش قیزلیق بود.اون هم داستانش همین بود.درست کردن تابو های الکی به اسم شرم و حیا و تازه وقتی یه جوون نا اگاه اشتباه کرد اونوقت تازه محاکمه شروع میشه بدون این که بگن ما چه آگاهی در اختیار این قرار داده بودیم که حالا محاکمه اش میکنیم.مثل فرستادن یه سرباز بدون اسلحه و تفنگ به میدان جنگ.

خسرو said...

فقط برای بخش اول --ببین این فرهنگ رقابت در سنت ما این شکلی وجود نداشته و شاید اول بار از مدرسه وارد ذهن بچه می شه آلان می گن رقابت باید با فرهنگ همکاری همراه بشه مثلا بچه های هم سطح گروه گروه بشن و با هم مطالعه کنن و به کلاس ارائه بدن. به معلم دائم می گن بچه رو مثلا با یه ماه قبل خودش مقایسه کن نه با فلان همکلاسیش. از اثر پیگمالیون صحبت می شه و ... حالا متاسفانه تازه اگر کسی یاد گرفت کیه که به کار ببره.به علاوه معلوم شده که هوش یک جور نیست و هوش ریاضی یا تحصیلی فقط یکی از انواع هوشه و انواع دیگه به خصوص توی سیستم خشک ما فراموش شده مثلا موسیقی یا هوش نسبت به بدن مثل ژییمناستیک یا رقاص حرفه ای و ... من خودم نظرم اینه که مدارس ما مهم تر از هر ضرر دیگه ای در بچه حس تبعیت از فکر تقویت می شه که سوای از دیسیپلینه این نوع تبعیت از نوع نپرس و قبول کن، بعدا توده ای یک شکل و بی جرات بار میاره که هم برای خودشون هم برای دیگران بدهستن ولی برای کسانی که جنون قدرت دارند خمیره خوبی می شن که به افکارشون در سطح گسترده جامه عمل بپوشونند. من کلا عملکرد این نوع مدرسه هایی که فعلا هست بیشتر منفی می بینم. اگه ترجمه به آلمانی داره حتما به کتاب ایوان ایلیچ نگاه کن. من همیشه تو نوشته هات خیلی چیزا می بینم واسه بحث کردن اما خودداری می کنم. روی نکات خیلی حساسی انگشت می ذاری.

قهوه چی said...

گاهی فکر میکنم مدارس ما از هر کلاس یک یا دو نفر را تشویق به تحصیل میکنند و تلاش میکنند بقیه را در طول سال مجاب کنند که خنگ هستند و به درد تحصیل نمیخورند. اگر میتوانستم حساب کنم چقدر از اعتماد به نفس و انگیزه های جوانان ما به توسط همین سیستم نادرست زایل میشود میتوانستم همه را به تعجب وادارم! البته تنها وضعیت در ایران اینگونه نیست. چندی پیش با یکی از همکاران در اینجا (هلند) صحبت میکردم. او هم معتقد بود که در مدارس اینجا استعداد و علایق بچه ها به قدر کافی در نظر گرفته نمیشود و اعتماد به نفس آنان را از بین میبرند.

قهوه چی said...

یک گله یا انتقاد دارم. متاسفانه گاهی به روز میکنید ولی پینگ نمیکنید. وقتی می آیم و میبینم که چند مطلب نخوانده هست از اینکه دیر به وبلاگتان سر زده ام خجالت میکشم! پینگ کردن شما از این موضوع جلوگیری میکند!لطفا هر بار به روز میکنید پینگ کنید تا متوجه نوشته شدن مطلب جدیدتان بشویم.

Anonymous said...

نوشته هایتان را اغلب می خوانم سبک جالبی دارید از اینکه به زبان مادری مان زبان ترکی پایبند مانده اید کارتان ستودنی است در نویسندگی به نظر من چیره دست هستید من هم کنار رود پر آوازه ی ارس نوشته هایتان را می خوانم و لذت می برم تا باد چنین بادا
ساغ قالین شاد یاشایین آللهین آمانیندا
اسکندر

Anonymous said...

اسکندر عزیز :
از محبت شما تشکر می کنم . ارس گفتید و دلم به یاد وطن لرزید
آراز آشاندا بیله ر
سویو داشاندا بیله ر
آدام وطن قدرینی
غریب دوشه نده بیله ر
شهربانو

هاپوتی said...

سلام
کامنتتون در وبلاگی من رو برای اولین بار به اینجا آورد. خوشحالم. این متن رو بسیار ساده و زیبا نوشتید. در فرصت های بعد سعی میکنم از سایر نوشته هاتون هم بهره بگیرم
خیلی دوست دارم با بچه هام طوری رفتار کنم که همیشه بهترین رازدارشون باشم. هنوز که کوچیکن و مشکلی نیست نگرانی از زمانی شروع میشه که بزرگ میشن و احساس میکنن ما درکشون نمیکنیم

غزاله said...

سلام دختر ماکویی.میدونی از چی خوشم میاد.از اینکه یه نفر هستی که قدم بر میداری در جهت مطرح کردن و یاد آوری زبان ترکی و ضرب المثل ها و گفتار های عامیانه.ازت ممنونم و خوش حال میشم به کارت با جدیت ادامه بدی.

Anonymous said...

غزاله جان ممنون از محبت شما . به همین روش ادامه خواهم داد و تصمیم دارم نوشته هایم را به طور کامل به زبان مادریم نیز ترجمه کنم و بنویسم .
از لطف شما تشکر می کنم .
شهربانو

فروغ said...

سلام شهربانو گلم
متنت رو خوندم اما بخوبی متوجه سطر آخرش نشدم خاطره معلم ریاضی من هم در ذهنم نشست مث یه خواب شاید هم خیال می دانی من هم یک معلم ریاضی داشتم که از خودش خاطره خوبی نگذاشته
من میز اول می نشستم و کلاس پنجم بودم و او همیشه به شوخی یا جدی وقتی کسی اشتباه می کرد و یا تمرینی را غلط حل می کرد با استخوان انگشت نشانه جمجمه اش را نشانه می گرفت و چند بار به سرمان می کوبیدو من هنوز بغض پنهان ان سالم را بیاد دارم، از او می ترسیدم و از آن سال به بعد بود که از درس ریاضی افت پیدا کردم و تنها درس ضعیف من تا سالی که دیپلم گرفتم جبر و مثلثات بود تازه این آقا که خودش را ولی نعمت ما می دانست به ما دختران رحم می کرد ، پسرها را می اورد جلو بچه های دیگر و پای تخته با خط کش تنبیه می کرد
شهربانو جان
متن هایت مرا می برد و این بردن و کوچ لحظه هایم را دوست دارم
با متن هایت ذهنم به پرواز در میآید
مرسی گلکم