2006-08-04

حکایت مرحمت خانم


در گذشته نه چندان دور که گوئی آخرالزمان رسیده بود و هر کس سازی می زد و دیگری را به رقص با سازش وامی داشت ، اتفاقات عجیب و غریب نیز رخ می داد . انسان این مخلوق ناطق خدا که به داشتن زبان افتخار می کند ، در آن ایام به اتکای این گوشت نیم سیری خود خانه هائی را ویران کرد ، آبروهائی را بر زمین ریخت و جوانهائی را به خاک و خون کشید . در آن دوران ، دنیای مدرنی و شیک پوشی و پز تمدن ، جای خود را به ریش و پیراهن بلند و چادرهای سیاه داد کودکان و نوجوانان حرمت به بزرگترها را فراموش کرده با دیدن مرد کهن سالی که کلاه لبه دار برسر داشت شعار سرمی دادند که : ایسلامی مملکت ده حاجی لبه دار حرامدی ، باجی دیک دابان حرامدی ، پهلوی دن قالاندی یعنی در کشور اسلامی حاج آقا کلاه لبه دار به سر گذاشتن حرام است ، خواهر پوشیدن کفش پاشنه بلند حرام است و یادگار پهلوی است . عده ای به اقتضای زمان رنگ عوض کردند و مسلمان تر از حضرت محمد ( ص ) شدند .اقا یداله ، شوهر مرحمت خانم نیز به این مسلمانان ناب پیوست . او دیگر رفت و آمد با فامیل و اقوام خود را دوست نداشت زیرابه نظر او آنها مسلمان واقعی نبودند . دیگر افکار پدر و برادر بزرگ را نمی پسندید . بو ایلکی قوش بیلدیرکی قوشا جیک جیک اؤرگه دیر یعنی گنجشک تازه متولد شده به گنجشک پارسالی جیک جیک یاد میدهد . او سه فرزند داشت و زن و شوهر هر دو کارمند بودند . این به نظرش کافی نبود . او و دارو دسته اش می خواستند خود را به سکوهای بالاتری بکشند . برایش حاجی آقا شدن و ترقی شغلی از هر چیزی مهم بود . اما نمی دانست چوخ یئمه ک آدامی آز یئمه کلیکدن ده قویار یعنی زیاد خوردن آدم را از کم خوردن بازمی دارد . عصرها که به خانه می آمد بعد از استراحت راهی صحنه مبارزه برای کسب مقام و قدرت می شد و در اوقات تعطیل بساط میهمانی و رفت و آمد خانوادگی با دوستان فراهم بود . نمیدانیم چه مشکلی پیش آمد که این گروه بزرگ از هم پاشید و بین شان دو دستگی به وجود آمد دسته رقیب ید الله قسم به تلافی کردن خورد . اما ید الله می دانست که کسی از نظر مقام زورش به او نمی رسد و نمی تواند کاری بکند . اما ما می گوئیم الله هئچ یاتانین دالیسیندا دوشمنین اویاق قویماسین . یعنی . خدا پشت سر هرکسی که خوابیده دشمنش را بیدار نگاه ندارد . باقی حکایت را از زبان خود مرحمت خانم می شنویم .
بین ما و خانواده رشید صمیمیت و دوستی نزدیکی به وجود آمده بود . من و سهیلا با هم مثل دو خواهر بودیم . یکی از شیهای قدر بود و طبق معمول یدالله بعد از افطار برای خواندن نماز و عبادت شب قدر به مسجد رفت بچه ها خوابیدند و من مشغول تصحیح اوراق بودم زنگ در به صدا درآمد و وقتی باز کردم رشید را پشت در دیدم . پس از سلام و احوالپرسی ، گفتم که بچه ها خوابیده اند و یدالله به مسجد رفته و تعارف الکی کردم که بفرمائید داخل . او تشکر کرد ه اظهار کرد که برای گرفتن آچار فرانسه و پیچ گشتی بزرگ آمده است در حیاط را باز گذاشتم و به داخل خانه رفتم و آچار فرانسه و پیچ گشتی بزرگ را برداشته و هنوز وارد حیاط نشده بودم که سر و صدای مردها در کوچه بلند شد خود را به حیاط رساندم دوستان قدیمی که دشمنان جدید یدالله بودند دور و بر رشید را گرفته و به او سیلی می زدند که مردک خجالت بکش از نبودن یدالله در خانه سو استفاده کرده ای و داری به ناموسش خیانت می کنی ؟ جلو پریدم و گفتم کسی به ناموس دیگری کاری ندارد اقا رشید آمده بود که .... نگذاشتند حرفم را تمام کنم و یکی از آقایان داد کشید که زن خائن خجالت بکش ما دیدیم که تو ی همین حیاط چه کارها می کردید . خدای من این شاهدان نه یکی نه دو تا بلکه پنج مرد عاقل بالغ بودند و هماهنگ سخنانی را تکرار می کردند . صدای من در میان قیل و قال آنها و اظهار نظر همسایه ها گم شد کسی به من گوش نمی کرد . چه حرفهائی می شنیدم هر چه التماس می کردم دروغ است به من گوش کنید کسی صدایم را نمی شنید . دیری نگذشت که پلیس و به دنبال او یدالله که رنگی بر رخش نمانده بود وارد کوچه شدند . مردها رشید را کشان کشان به کلانتری می بردند . پلیس نیز ازمن خواست که همراهشان بروم . هنوز از کوچه رد نشده بودیم . همسایه ها از یدالله می خواستند که مرا درجا بکشد. می گفتند برای اثبات کثافتکاری زنت چهار مرد شاهد لازم است تو شاهدان عینی را داری زن بی ناموس باید بمیرد . ریختن خونش بر تو واجب است . زبانم بند آمده بود اما به زحمت به خود آمدم و التماس کردم که یدالله چرا معطلی ؟ اما او مات و مبهوت به آنچه داشت رخ می داد تماشا می کرد و در مقابل درخواست مردم یک دفعه به خود آمد و گفت می بینید که به کلانتری می رویم تا ببییم موضوع چیست خفه شوید . اما من دیگر حق را به مردم می دادم و در بین راه دو سه بار گفتم بکش و خلاصم کن . شاید حرفهایم را نمی شنید عمق فاجعه قدرت بینائی و شنوائیش را گرفته بود . به کلانتری که رسیدیم بازجوئیها بیرقازان داغ سو تکین باشیما تؤکولوردولر یعنی همانند یک دیگ آب جوشی بودند که بر سرم جاری می شدند . چند سال است که با هم ارتباط دارید ؟ داشتید چه کار می کردید ؟ همسایه ها اظهار می کنند مدتی است که متوجه رابطه عاشقانه و مخفیانه شما دو نفر هستند . تو خجالت نمی کشی از غباب این مرد مومن خدا دوست سو استفاده کرده به او خیانت می کنی ؟
دمم دمای صبح هردوی ما را آزاد کردند به خانه که رسیدیم چاقوی تیز آشپزخانه را برداشته و به یدالله دادم هرچه قسمش دادم که مرا بکشد نپذیرفت و گفت : تو فقط چوب انتقام را خوردی ، با این پیشنهادت بیشتر از این چویم نزن . با حمایت شوهرم تبرئه شدم . اما دیگر آبروئی برایم نمانده بود . ملتین آغزیندا ساققیز اولموشدوم یعنی آدامس دهان مردم شده بودم منظور سخن و غیبت از من نقل مجلس مردم شده بود . آن چه که بیشتر از هر چیز آتشم می زد سخنان سهیلا زن رشید بود . او میان مردم به راحتی از معاشقه مخفیانه من و شوهرش تعریف می کرد . چقدر برایم دردآور بود دروغی به این بزرگی را نمی توانستم هضم کنم نمی توانستم با او تماس بگیرم و ازش خواهش کنم به حرمت نان و نمکی که خوردیم این حرفها را تمام کند . اما حرفها تمام شدنی نبود خانه را فروختیم و در محله ای خیلی دورتر از آن محله خانه خریدیم . به سرعت اسباب کشی کردیم . اما خبر خیانت من به همسرم سریعتر از شیوع وبا و ایدز و مسری ترین بیماری به همه جا رسیده بود . کم کم شوهرم که میدانست قربانی انتقام رقبا شده ام از من دلسرد شد و سرانجام شبی گفت : مرحمت جان فردا صبح به دادگاه می رویم من قبلن تقاضای طلاق کرده ام و امیدوارم مقاومت نکنی چون به ضرر تو تمام می شود . گفتم : تو خود میدانی که بی گناهم . این معامله زشتی است که با من می کنی . گفت : حالا دیگر بی گناه یا گناهکار بودنت مهم نیست . مردم روسپی بودنت را باور می کنند و این موضوع مایه ننگ خانواده ماست فرزندانم نمی توانند بین دوست و دشمن سربلند کنند . تازه باور می کنم که شاهدان دروغ گفتند و کینه توزی کردند در مورد سخنان سهیلا که مدتی بود متوجه تو و شوهرش بود چه جوابی داری ؟ طلاق بگیر و هنگام نقل و انتقال این شهر را ترک کن . دلت که نمی خواهد پرونده ات را از بایگانی بیرون بکشم . جوابی نداشتم دوواریم چوخ آلچاغیدی یعنی دیوارم خیلی کوتاه بود . فردا به دادگاه رفتیم خیلی راحت عدم سازش صادر و مطلقه شدم و به کمک یدالله به سرعت به شهری دیگر منتقل شدم . رفتم تا از نظرها پنهان شدم
پدر بزرگم همیشه می گفت : آرواد آق دونا به نزر ، لکه ده یسه سیلینمز یعنی زن شبیه لباس سفید است اگر لکه ای به آن بخورد پاک نمی شود . آیری بیر آروادنان اولماق کیشینین الینین چیرکی دیر یوماخ همه ن گئده ر یعنی اگر مرد با زنی باشد مثل چرک دستش است تا بشوید این چرک هم پاک می شود . زن ، موجودی که نصف جمعیت جهان را تشکیل می دهد چرا باید به پارچه ای تشبیه شود که هنگام چرک شدن دورش بیاندازند آن هم هنگامی که خودشان مسبب این لکه شده اند و چرا کثافتکاریهای مرد باید به چرکی تشبیه شود که با شستن بلافاصله از دستش پاک می شود و آثاری یاقی نمی ماند ؟ به قول مادر بزرگم نه بیلیم آنام ، نه بیلیم آتام ، بوایشله ره منده ماتام یعنی چه بگویم مادرم ، چه بگویم پدرم ، به این کارها من هم مات و مبهوتم

4 comments:

ergun said...

مردم ایران عجیب ترین ملت دنیا هستند و جزو بی رحم ترین...

نسرين said...

زبا ن ساده و بسيار دلنشيني حكايت مي كني مدتهاست خواننده نوشته‌هاي شماهستم مي‌كني كه در عين سادگي دردي عميق را به دل مي نشاند .نمي‌دانم چه بگويم اين مشكلات در ايران هميشه بوده و بايد بگويم در ميان مردم آذري ايران عمق وشدت آن بيشتر است . به عنوان يك خانم بين آذريها خواستگار زياد داشته‌ام اما هميشه از نگاه تحقير آميز آنها نسبت به جنس زن ترسيده‌ام.‌خدا را شكر مي‌كنم كه هرگز تن به اين كار ندادم به خصوص بعد از خواندن مطالب شما البته خداي نكرده قصد بي احترامي ندارم به طوركلي گفتم درنوشتن دستانتان هر روز پر توان‌تراميد كه به زودي تنها از شاديها بنويسيد

آتوسا said...

چگونه می توانند بار سنگین چنینی تهمتی را با خود ببرند
از داستانت متعجب و متاسف شدم
موفق و مستدام باسی

دختر مهربان said...

چه تهمت زشت و تهوع آوری. آن زن بد بخت باید در را می بست و معذرت می خواست . در آن محیط عقب افتاده حرف زدن با یک مرد غریبه؟ .تازه رقبای یداله منتظر یک بهانه بودند.
خدایا در پناه تو.
خدایا چنان کن عاقبت کار
که تو خوشنود باشی و ما رستگار

دختر مهربان