2012-10-08

کره کره، دایی یادا کره؟

کره کره دای یا دا کره ؟ = کره کره به دائی هم کره ؟
دئییر گؤنلرین بیر گونونده بیر اوغلان دایی سینا دییه ر : آی دایی باشیوا دولانیم بورجلو دوشموشه م . طلبکارلار قاپینی سیندیریرلار . منه بیر یول گؤرسه ت آخی به نیئنییم ؟ دایی دییه ر : بونون خینووی یوخدور کی هر کیم گلدی پولون ایسته مه یه ، نه دئدیلر جاوابلاریندا دئنه ن کره . اوغلان دایی سینین سؤزونه باخار . بیر نئچه گوندن سورا دایی باجی اوغلون گؤره ر حالی قضیه نی سوروشار . اوغلان دییه ر آی دای باشیوا دولانیم هر گلنه کره دئدیم . ائله بیلدیلر باشیما هاوا گلیب بوراخیب گئتدیلر . دایی دییه ر : ایندی کی من سنی اولارین الیندن قورتاردیم باری منیم پولومو وئر . اوغلان دایی نین دا جاوابیندا دییه ر کره . دایی قاییدیب دییه ر : اوغول کره کره دایی یا دا کره ؟
*
روزی پسری به دائی خود گله می کند که دائی فدای تو بشوم بدهکار شده ام و طلبکارها پاشنه در را از جا می کنند و پولشان را می خواهند . دائی می گوید : این ناراحتی ندارد که . هر کسی برای طلب پولش آمد فقط بگو کره . پسر حرف دائی را گوش می کند . پس از چند روز دائی پسر را می بیند و از او حال و روزگارش را می پرسد . پسر می گوید فدای تو دائی . هر طلبکاری که آمد فقط گفتم کره و آنها هم فکر کردند که دیوانه شده ام ، از خیر پولشان گذشتند و رفتند . دائی می گوید : حالا که تو را از چنگ طلبکارها نجات دادم ، حداقل پول مرا بده . پسر در جواب دائی نیز می گوید : کره . دائی می گوید : خواهر زاده کره کره ، به دائی هم کره ؟
*

2012-09-19

یارالیدی قره داغیم

مرثیه ای برای قره داغ

یارالیدیر قاراداغیم
ندن سولدو گوللو باغیم
اهر هریس ورزغانیم
منیم گؤزل قارادغیم
ماهنی نین سؤزلری

2012-09-14

سیاه مشق های یک معلم - دفتز چهارم


سیاه مشق های یک معلم - دفتر چهارم
 

*

  • Taschenbuch: 220 Seiten
  • Verlag: H&S Media (20. Juni 2012)
  • Sprache: Persisch
  • ISBN-10: 1780831382
  • ISBN-13: 978-1780831381
  • Größe und/oder Gewicht: 21,6 x 14 x 1,4 cm
  • * 

نقد سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم

سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم
نویسنده : شهربانو باقرموسوی ( قایاقیزی )
نقد و بررسی : رضا اغنمی

همانگونه که درعنوان کتاب آمده، این دفتر دومین جلد  ازآثار نویسنده است که به تازگی درلندن ازطرف انتشارات    H&S Media Ltd UK منتشر شده، ازطریق ناشر و مؤسسه آمازون به فروش میرسد. کتاب شامل 20 داستان کوتاه در166برگ است که بخشِ عمدۀ آن، خاطرات دوران خدمت آموزگاری نویسنده درماکو و تبریز را توضیح میدهد.  روایت های این دفترنیز مانند جلد نخست، با نثری ساده وشیرین خواننده را دنبال خود میکشد تا پایان. به ویژه آنجا که چیستانها و بایاتیها وضرب المثلهای ترکی، با ترجمۀ فارسی نقل شده، صمیمیتِ راوی و پاکی کلام درهماهنگی فضا و آرایش صحنه ها، در ذهن مخاطبین نقش میبندد. 
نخستین داستان این دفتر "قیزبسدی" یعنی که " دختربس است".  همانطوری که نویسنده به درستی توضیح داده در خانواده هایی که دختر زیاد متولد میشود، عده ای باور دارند که اگر اسم آخرین دختررا قیزبسدی بگذارند، حتما بچۀ بعدی پسر خواهد بود. این قبیل موهومات نزد عوام ریشۀ کهنی دارد ومیخ خود راچنان محکم دراذهان جماعتی کوبیده که بدون مبالغه درردیف مناسک مذهبی شده، جزو سنت های دیرینه درآمده است. شهربانوکه نشان داده ازدلِ این رسم  و رسوم سردرآورده و با بن مایه های سنن آشناست، پای درد دل مادر قیزبسدی می نشیند. با صبر و حوصله حرف های او را گوش میدهد و با امانتداری هرآنچه را که شنیده به مخاطبینِ خود منتقل میکند. دراین میان  با انتخاب اسم زیبائی برای شاگردش، از قیزبسدی، به "قیزناز"  یعنی  "دخترناز" برمیگرداند و ازآن بعد با نام جدبدش خوانده میشود. با گزینش اسم تازه، هم  دختر صاحب اسم خوبی میشود  وهم از آزار و اذیت بچه های موذی وشیطانِ کلاس نجات پیدا میکند.
تا اینکه  روزی قیزنازهمراه پدربا دسته گل و قوطی شیرینی وارد کلاش میشوند.                                                                 
"سئوال کردن لازم نبود و یقین پیدا کردم که نو رسیده عزیز و گرامی پسراست" واقعا مادرقیزناز این بار پسر زاییده است.
تئللی وتلخون.
دوخواهر هستند درکلاس درس شهربانو. تلخون گرفتارعقب ماندگی ذهنی ست. والدینش میخواهند تا زمان شوهردادن او آموزش لازم را درمدرسه بگذراند. آموزگارهرچی ازتلخون میپرسد تئللی  پاسخ میدهد.                                    
"اعصابم داغون شد با ناراحتی گفتم آخر دخترجان من ازتلخون سئوال می پرسم چرا شما جواب میدهید؟                 
سپس رو به تلخون کرده پرسیدم:  "تلخون جان زبانت را بیرون بیاور ببینم "پیشیک کی یئمیییپ؟"  گربه که نخورده؟ "                                       
فوری زبانش را بیرون آورد وآهسته گفت نه خانم معلم نخورده سرجایش است. خنده ام گرفت. اما درعین حال ازاین همه سادگی و بی غل وغشی او خوشم آمد."                                                                                         
شهربانو با شیرینکاری هایی که چاشنی روایت هایش میکند، خواننده را کنارشاگردش مینشاند. درست کنار دست تلخون  سر کلاس درس. صحنه آرائی داستان و گفتکوها به گونه ایست که خواننده نمیتواند خندۀ خود را مهار کند. به این تکه توجه کنید  دنبالۀ همان بگو مگوهاست:                                                                                      
"د انش  آموزی دیگر گفت خانم معلم اجازه، خیلی هم  تنبل است است هیچوقت درس حاضر نمی کند فقط شب های امتحان درسش را خوب میخواند  و نمره قبولی می گیرد."                                                                       
توی دلم  گفتم درست مثل خانم معلمش. "مال یییه سینه چکمسه حرامدیر."  یعنی "مال به صاحبش نره حرامه."
مادر تلخون بیماری اورا برای آموزگارشرح میدهد وخواهش میکند که عقب ماندگی  و کئد ذهنی دخترش را چند سالی درمدرسه تحمل کند تا به درسش ادامه بدهد . او میپذیرد اما پیله کردن همکاری ازمعلم ها باعث میشود که تلخون مدرسه را ترک کند.                                                                                                                                  
"یک سال تحصیلی گذشت  و تلخون به خانه بخت رفت."           
فیصل و نایاب   
داستانی ست از رسم و رسوم پاکستانی ها که نویسنده ازآشنائی با خانمی به نام صالحیا روایت میکند. صالحیا که با خانواده اش ساکن آلمان است با نویسنده برای خرید بیرون میرود. صحبت آن دو برسرمراسم خواستگاری وعروسی درخانواده های پاکستانیها دور میزند. شهربانو برای تفهیم مطالب خود این جاهم همان شیوۀ شیرین کاری های روائیِ زبان ترکی را چاشنی سخنان خود و صالحیا میکند تا جائی که، خواننده  لحظاتی بفکرش میرسد نکند خانم پاکستانی ترکی آذری هم بلداست! صحبتِ داغ آن دو درباره روابطِ سن و سال ازدواج پسر ودختر پاکستانی ست همان فیصل و نایاب  که درپیشانی داستان نشسته است. روایتگرخانم صالحیاست. نویسنده در پاسخ میپرسد:                                                                       
گفتتم صالحیا به نظرمن پدر ومادر فیصل مقصربودند که پسرشان را زود نامزد کردند و …" "اما یومورتانی دویونله بو آداما سوز انلات." یعنی که:  "تخم مرغ را گره بزن و حرف را به اوبفهمان."                                                                                   
بیشترین لذتی که خواننده دراین داستان ها نصیبش میشود، همین سخنانِ شیرین اما گزنده است که درادبیات آذری به "آتالارسوزی" یعنی "سخنان پدران" شهرت دارد. و ازآنجائی که بسترشکل گیریِ نخستین بذرهایش زهدانِ فرهنگ مردم کوچه و بازار بوده است، مثال ها بین مردم جوشیده به کمال رسیده، ضمن حفظِ اصالت، درگفتگوهای روزمره رواج پیدا کرده است. ذوق نویسنده در استفاده ازاین اصیل ترین میراث فرهنگیِ مردم این مرزوبوم، درآرایش زبانِ روایت ها،  یک نواختی برخی داستانها را میکاهد وخواننده را برای شنیدن روایتهایِ تجربیِ شهربانو سر شوق میآورد. 
ناریش خانم
ناریش خانم از معلم هائی ست که به احتمالی دریکی ازدهات اطراف ماکو خدمت میکند. اهل محل خوب میشناسند و احترام اورا دارند. اصولا دردهات و شهرستان های کوچک، البته در گذشته و قبل از حکومت ملایان، مردم به معلم وجماعتِ فرهنگی حرمت خاصی قائل بودند. صاحب این قلم دربچگی دردهات اطراف تبریز، پبرمردها را میدیدم که با ورود معلم  جوانی به هر مجلس و محفل تمام قد بلند میشدند و دربالای مجلس اورا جای میدادند .همیشه و همه وقت حرمت شان حفظ میشد. شهربانو دراین داستان با مادرش میهمان ناریش خانم است وسه نفری با مینی بوس قراضه ای عازم ده میشوند. "همراه شاگرد راننده برای سلامتی راننده و مسافران صلوات فرستادیم. راننده ضبط صوت را باز کرد.  رشید بهبوداف داشت می خواند. ...  قبل  از رسیدن ما به مقصد شاگرد راننده ازناریش کرایه خواست. ناریش هم کرایه را حساب کرد و به شاگرد داد. شاکرد پول را شمرد و گفت: خانم باجی پنج ریال هم باید بدهید. ناریش پرسید چرا؟ شاگرد راننده جواب داد درطول راه ضبط صوت تازه مان را باز کردیم  و شما ترانه های قشنگی را گوش کردید. ناریش گفت: ده ریال بده؟ شاگرد راننده پرسید چرا؟ ناریش جواب داد چون با سروصدای رادیوتان گوش مرا بردید و سردرد گرفتم و می روم قرص آکسار بخرم"  خنده مسافران بلند میشود و راننده میگوید "پسرجان نگفتم سربه سرخانم باجی نگذار توحریف این  خانم نمی شوی.» درهمین داستان است که ملای ده قرص ضد بارداری که توسط باریش خانم به  ده راه یافته و زن ها هم استفاده میکنند، سرطان مرطان زا میخواند.  طوطی خانم شکایت میکند که شوهرم  قرص ها را انداخت توی مستراح  وگفت" اینها حرام است روزقیامت به جهنم میروی." باریش میگوید " نمی فهمم این آقا ملا علم طلبگی خوانده یا پزشکی؟"  جان مطلب و خبث طینت و توطئۀ ملا را مشهدی کلثوم فهمیده  درک کرده است حرف خردمندانۀ او شنیدنی ست "اگر چنین بکنی فردا پس فردا یک حرفی پشت سرت می زند و مردهایمان اچازه آمدن پیش تورا نمی دهد. کاری به کارش نداشته باش. ما همیشه سهم خودمان را میگیریم ومخفیانه می خوریم. هرکدام هفت هشت تا بچه داریم …"                                                                                               
با داستان ناریش خانم این بررسی را همین جا میبندم. اما بجاست که بگویم برخی ازداستان های شهربانو، اهیمت ویژه ای دارد در جامعه شناختی اقلیمی. امید اینکه آثارِ فرهنگیِ دست نخوردۀ شهربانو، مورد توجه پژوهشگرانِ این رشته  از علوم اجتماعی قرارگیرد.

2012-03-29

کاکتوس



کاکتوس ها را دوست دارم. گیاهان صبور و مقاومی هستند. شرایط سخت را تا آخرین نفس تحمل می کنند. به آب و غذای کمی نیاز دارند. رشدشان در آب و هوای گرم بهتر و بیشتر است. با دیدن آنها ، گلدانهای کاکتوس خانه مان یادم می افتد که تابستانها دورتادور حوض مستطیل شکل و بزرگ حیاطمان همراه شمعدانی ها و عروسها می چیدیم و به حال و هوای خودشان بزرگ شده و قد می کشیدند. زمستانها هم مهمان پشت پنجره اتاقمان بودند. طفلکی ها زحمتی نداشتند. فقط تیغ های تیزشان وقتی به انگشتمان فرو می رفت پدرمان درمی آمد.
روزی از روزها که داشتم پنجره را باز می کردم وجود کاکتوس را پشت پنجره به کلی فراموش کردم. گلدان با باز شدن پنجره تکانی خورد و داشت وارونه به زمین می افتاد که دستم را جلو بردم و کاکتوس با تیغهایش کف دستم افتاد. حالا بیا و با موچین تیغها را دانه دانه از کف دستت خارج کن. ذرات کوچک عجب می سوختند. گیاه خراب شد و کف دستم را انگار صدها مورچه گاز گرفتند. مورچه ی لامذهب با آن جثه ی دو میلی متری اش عجب نیرویی دارد.
چند سالی است که در این دیار گاهی گلفروشی سر خیابان گلدانهای کوچکی از این گیاهان را آورده و حراج می کند. پس از یکی دو هفته که خوشگل ها دست چین و به فروش می رسند ، بقیه روی دست فروشنده می ماند. دوستم اورزولا می گوید :« کاکتوس با آب و هوای اینجا سازگار نیست. خریدنش یعنی دور انداختن پول زبان بسته. اینها آب و هوای گرم و خشک می طلبند.» سال گذشته وقتی دیدم که فروشنده ، طفلکی ها را از پشت ویترین بیرون انداخته و داخل قوطی مقوائی روی هم انباشه و گوشه تاریک مغازه به حال خودشان رها کرده ، دلم خیلی سوخت و هوس کردم چند تائی بخرم. در حالی که اورزولا نق می زد که :« مگر عقل از سرت پریده دختر؟ اینها مرده اند می فهمی ؟ مرده اند. بیاندازشان داخل قوطی.»
فروشنده تا متوجه جر و بحث من و اورزولا شد ، جلو آمد و گفت:« اینها را دوباره به گلخانه می فرستیم تا جانی تازه بگیرند و بزرگتر شوند و بفروشیم. اما اگر شما بخواهید نصف قیمت حساب می کنم.»
گفتم :« کور آللاهدان نه ایستر؟ ایکی گؤز . بیری ایری بیری دوز / کور از خدا چی می خواد ؟ دو تا چشم بینا. یکی کج و یکی راست.»
چند دانه خریدم در حالی که اورزولا اعتراض می کرد که :« اوجوز اتین شورباسی اولماز / شوربای گوشت ارزوان خوردنی نمی شود.»
به خانه که رسیدم ، خاک و گلدان را عوض کردم و همه را داخل یک گلدان مستطیل شکل کاشته و پشت پنجره گذاشتم. نه تنها خراب نشدند که روز به روز حالشان بهتر شد و یک کمی قد کشیدند. چند روز پیش که از جلو مغازه گلفروشی رد می شدم ، داشت کاکتوس های مادرمرده را از جلو ویترین برمی داشت که باز داخل قوطی مقوائی بیاندازد. باز دلم سوخت و دو تا برداشتم. اکنون کاکتوس های خوشگل من پشت پنجره برای خودشان خانه و کاشانه ای دارند و هر وقت از کنارشان می گذرم یا آبی به سر و صورتشان می پاشم ، احساس می کنم که به من لبخند و چشمک می زنند. چقدر دوستشان دارم. اگرچه رشدشان خیلی کم است
.

2012-03-22

خانه تکانی عید



آن قدیمها به ماه اسفند « بایرام آیی » می گفتیم. زیرا در این ماه تلاش و تکاپوی والدینمان شروع می شد. خرید عیدی برای عمه خانم ها و نوعروسها ، خانه تکانی ، پختن و خریدن شیرینی و قورابیه و آجیل چهارشنبه سوری و سبز کردن گندم و ترتیزک. ما بچه محصل ها هم دغدغه مخصوص خود را داشتیم. از بقال سر کوچه کارت پستال های قشنگی می خریدیم و دنبال دوبیتی های مناسب نوروز و عید می گشتیم که پشت کارت پستال ها بنویسیم.
مادرها خانه تکانی می کردند و پدر و برادرها هم کمک دست آنها بودند. شستن پنجره هائی که دست مادر به آنها نمی رسید به عهده برادر و پدر بود. خوشحال بودیم که جمعه آخر اسفند بخاری ها را برمی داریم و از بوی نفت خلاص می شویم. مادرم می گفت:« بنی آدم موجودی ناسپاس است. همین بخاری که از بوی نفتش گله دارید ، سه ماه تمام ما را از سرمای سخت زمستان حفظ کرده است. کسی نیست بگوید خورشید خانم که حالا درآمدی توی برف و یخ کجا بودی؟»
خلاصه که جمعه آخر اسفند بخاری نفتی برداشته می شد. مادر روی فرش پتوی کهنه و روزنامه پهن می کرد تا دود لوله بخاری فرش را سیاه نکند. پدر و برادر به هنگام تمیزکردن بخاری و لوله ، حسابی سیاه و دودی می شدند. بوی نفت که جای خود داشت.
اما کار من و آبجی هیچ دوست داشتنی نبود. ما دو تا ، سطلی برداشته و با آب گرم نیمه پرش می کردیم و پودر رختشوئی اضافه کرده با دستمال دیوارهای روغنی اتاق ها را می شستیم و با حوله خشک می کردیم. الحق والانصاف دیوارهای روغنی بعد از اتمام کارمان برق می زد. آخر از طفلکی ها در طول سال تحصیلی به جای تخته سیاه و تابلوی اعلانات استفاده می کردیم. هرچند که مادرمان ماهی یک بار شاید هم به فاصله کم ما را
مجبور به شستن می کرد.
شستن پرده ها و ملافه ها کار ترلان بود که مادر نیز کمکش می کرد. او برای روز آخر کاری باقی نمی گذاشت. روز آخر مخصوص چیدن سفره هفت سین بود. دلمه برگ مو هم روی اجاق به حال و هوای خودش آرام می جوشید و بوی خوش و اشتها آورش دل و جان را نوازش می کرد و همراه ما با بو و طعم لذت بخشش ، به میهمانان نوروزی خوش آمد می گفت.
روزهای خوش نوروزی یادش به خیر.
دلمه برگ موی مادر یادش به خیر.
اسکناس های لای قرآن پدر یادش به خیر.
تخم مرغ آب پز و رنگی مادربزرگ یادش به خیر.
قلک های پر از پول عیدی که از بزرگترها گرفته و جمع می کردیم ، یادش به خیر.
مشق های ناتمام شب عید ، یادش به خیر.
خلاصه که آن قدیمها یادش به خیر.
*
در سال جدید دلتان خوش ، لبتان خندان ، جانتان سالم و زندگی تان پر از صلح و صفا و آرامش باد.



*

2012-03-18

سنبل خانم پارسالی



سیمین دانشور

سیمین دانشور (زاده ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز) نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفه‌ای در زبان فارسی داستان نوشت. مهم‌ترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می‌شود. دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.

آتش خاموش در کتابناک

2012-03-01

ماهی قرمز شب عید




اسفند ماه است و بازار خرید و تهیه وسایل سفره ی هفت سین گرم است. مادربزرگم به اسفند ماه « بایرام آیی » می گفت. ماهی که به پیشواز نوروز می رویم. امسال دیگر دغدغه ای برای خرید ماهی قرمز ندارم. ماهی های قشنگم بزرگ شده و در کنارم زندگی راحتی دارند. به قول دوستم هاله ، ماهی های خوشبختی دارم. در طول روز هر قدر هم به علت کار و مشغله فراموششان کنم ، هنگام غذا یادم می آید که بجز من کوچولوهای خوشگلم هم گرسنه اند. بجز غذای خشک ، گاهی وقتها از آنها با آرتیمیا یا کرم خونی پذیرائی می کنم. هر وقت هم اسفناج تازه می خرم برایشان به اندازه ی یک قاشق چای خوری آب پز کرده و می دهم که نوش جان کنند. خانه ی کوچکشان تنگ آب نیست. بلکه خانه ی مستطیل شکلی است با گل و گیاه که نسبت به جثه و تعدادشان جای کافی دارد. آنها چند سالی است که با من زندگی می کنند. احساس می کنم مرا می شناسند.
خرید ماهی قرمز را نه تنها تحریم نمی کنم ، بلکه نوروز سال نود و دو برای نوه خانم کوچولوی نازم نیز می خرم و به او یاد می دهم که ماهی هم مثل ما جان دارد و جان شیرین خوش است. او باید یاد بگیرد که با حیوانات مهربان و به فکر شکم گرسنه و سلامتی آنها باشد. همانگونه که مادر و مادربزرگم یادمان دادند که با گربه ها مهربان باشیم. هر روز هنگام ناهار استخوانهای داخل آبگوشت را جدا کرده و به گربه مان می دادیم. او هر روز هنگام ناهار دم در دهلیز می نشست و غذا می خورد. هر وقت غذای گوشتی نداشتیم از او با تکه پنیری و ماستی پذیرائی می کردیم. آموخته بودیم که کبوتر و گنجشک هم مثل ما موجود زنده اند و شکمی دارند که باید سیر شود. آنها نیز از سفره ی پربرکت خانه هایمان سهمی می گرفتند. خرده ریزه های نان و برنج غذای خوشمزه ی آنها بود. مادربزرگ و مادرمان از تعریف و تمجید خانم همسایه که شوهرش کفترباز بود و هر از گاهی آبگوشت مقوی کبوتر می پختند چندششان می شد و دلشان به حال کوچولوها می سوخت. کودکان ما باید بدانند که ما انسانها مسئول بی خانمانی حیوانات هستیم. جنگل را نابود می کنیم و برای آسایش خودمان خانه و جاده می سازیم. جلوی رودخانه سد می بندیم که دریاها خشک و پرندگان دریائی دربدر شوند. با قطع درختان، به کبوتر و گنجشک ستم می کنیم و حالا نوبت ماهی های قرمز زبان بسته است که به بهانه ی ایرانی نبودنشان و چه و چه ، باید از زندگی مان حذف شوند. بخریم تا روی دست فروشنده نماند و نمیرد. بخریم و برایشان خانه ای کوچک و زیبا تهیه کنیم
.

مگر داداش من ویزاست؟


*

2012-02-28

Erich-Ohser









اریش اوزر

خدا رحمتش کند .
نور بر قبرش ببارد
منبع عکس:
ویکی پدیا
 

2012-02-27

زنگ تفریح

پتوی نوزاد - قلّاب بافی

 


2012-02-21

به بهانه ی روز زبان مادری

به بهانه ی روز زبان مادری و به یاد مرحوم پدرم که الفبا را این چنین یادم داد:
الف مثل آغاجدی
ب یانی یاستی
پ اونا به نزه ر
ت اونا بنزه ر
ث اونا بنزه ر
جیم بیر قولاخدی
چ اونا بنزه ر
ح اونا بنزه ر
خ اونا بنزه ر
دال بئلی بوکوک
ذال اونا بنزه ر
ر داغدان ائنیر
ز اونا بنزه ر
ژ اونا بنزه ر
سین سوپورگه ده
شین شوکولاتدا
عین عاغیللی قیز
غین اونا بنزه ر
لام چؤمچه کیمی
میم بیر عصادی
نون بیر کاسادی
ایچینده شوربا
هه همدان دا
الفبا را کامل یادم داده بود که همین مقدار را به خاطر دارم

2012-02-19

روز عشاق یا والنتین یا سپندارمذگان


روز عشاق یا والنتین یا سپندارمذگان بر عاشقان پیر و جوان ( با تاخیر ) مبارک باد. برای همه ایام خوش آرزو می کنم
*