2008-02-20

به بهانه دوم اسفند و روز زبان مادری

سخن از دوم اسفند و روز زبان مادری به میان آمد ، بی اختیار یاد خانم معلم و قلک سفالی اش افتادم . اول صبح که وارد کلاس می شد ، دفتر نمره بزرگش را روی میز می گذاشت و سپس کیفش را باز می کرد. اول جاخودکاری فلزی نیم کره ای اش را در می آورد و روی میز می گذاشت و خودکار قرمز و آبی و مداد سیاهش را یکی یکی روی جامدادی به دارازا می چید وچند نیم ورقه که رویش با خط درشت « تنبل » نوشته شده بود را نیز زیر جامدادی می گذاشت . بعد تشکچه کوچک ده سانتی متری گلی گلی اش را که خودش دوخته بود و مخصوص سنجاق ته گرد بود از کیفش در می آورد و به قسمت بالای جامدادی آویزان می کرد . مادر و مادربزرگ و خاله ها و عمه هایم نیز از این تشکجه ها داشتند و به آن ایینه قابی ( جا سوزن ) می گفتند . آنها با حلقه کوچک پارچه ای که خودشان برایش دوخته بودند ، ایینه قابی را از گوشه ای از چرخ خیاطی آویزان می کردند . مادران مان سوزن و سنجاق ته گرد خیاطی شان را داخل این تشکچه فرو می کردند . اما خانم معلم ما وقتی می خواست دانش آموزی را تنبیه کند ، به وسیله این سنجاق ته گردها ، نیم ورقه « تنبل » را به پشت دانش آموزان می چسبانید و آنها را سر صف می فرستاد تا بچه های کلاسهای دیگر برایشان تنبل بکشند . این نوع تنبیه خانم معلم اولها خیلی وحشتناک بود. آدمی رسوای مدرسه می شد ، اما سال که به آخر رسید، این تنبیه نیز عادی و سپس خنده دار شد . یک چیز دیگری هم داشت و آن خط کش کلفت تخته ای اش بود که برای زدن به کف دست دانش آموزان ، از آن استفاده می کرد .
سخن کوتاه کنم که بعداز این مهمات نوبت به قلک سفالی خانم معلم می رسید. آن را نیز بغل دست جامدادی می گذاشت. هر کسی که اشتباه می کرد و کلمه ای به زبان مادری ادا می کرد می بایست یک ریال داخل قلک بیاندازد . مگر بچه آن وقتها چقدر پول توجیبی می گرفت که یک ریالش را هم توی قلک خانم معلم بیاندازد ؟ با یک ریال می توانستیم مداد یا مدادتراش یا پاک کن و دفتر بیست برگی کوچک بخریم . انصاف نبود که به گناه نکرده مجازات شویم . گاهی اوقات سر کلاس ( درست یادم نیست زنگ ورزش یا انشا یا هر زنگ دیگر ) از ما می خواست که چیستان یا قصه هائی که از مادربزرگمان یاد گرفته بودیم تعریف کنیم . سینه ام پر از قصه ها و چیستانهای مادربزرگم بود . اما چطور می توانستم آنها را به فارسی برگردانم و تعریف کنم ؟ من که فارسی را خوب بلد نبودم ، من که به زحمت می خواندم و می نوشتم و ازبر می کردم . من دلم می خواست دست بلند کنم و تاپماجا بگویم زیرا که چیستان به دلم نمی نشست. دوست داشتم بگویم « هارا گئدیرسن ایریم اویروم ؟ سنه نه گؤره تپه سی دلیک ! » دوست داشتم قصه « سازیم دینقیل » را به زبان مادریم تعریف کنم و آخر سر هم به تقلید از اورقیه آنا ، دست چپم را به جلو دراز کنم و با دست راستم مثل
آشیق زولفیه ساز بزنم و بخوانم :
چؤرک وئردیم قاتیق آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / قاتیق وئردیم پنیر آلدینم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / پنیر وئردیم خورما آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / خورما وئردیم کیتاب آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / کیتاب وئردیم سازی آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / دینقیل دینقیل دینقیل دینقیل
اما افسوس که نه جرات دست بلند کردن داشتم و نه خانم معلم اجازه قصه گوئی به من می داد. حق هم داشت اگر می خواستم قصه تعریف کنم که چند ماه پول توجیبی ام رابدهکار قلک خانم معلم می شدم.
خودم که معلم شدم اوضاع یک کمی با گذشته فرق کرده بود . آن زمان در هر خانه ای تلویزیون بود و بچه ها هم در کودکستان سرودها و اشعار فارسی را می آموختند و معلم برای آموزش زبان فارسی مشکل چندانی نداشت . تازه یک چیز دیگر هم مد روز شده بود . بعضی از پدران و مادران جوان با کودکانشان فارسی حرف می زدند . چقدر دلم برای طفلکی ها می سوخت . بزرگترها با هم حرف می زدند و می گفتند « گه ل » اما وقتی بچه بینوا را صدا می کردند می گفتند « بیا » به تهران که می رفتی میزبان سفارش می کرد که باجی جان فارسی حرف بزن که ندانند از تبریز آمده ای. غافل از این که از « ج » اش معلوم بود اهل کجاست . خدا به کسانی که چنین بدعتی را رواج دادند انصاف بدهد .
اکنون که سالهاست در دفتر خود و برای دل خود به هر زبانی که دلم می خواهد ، می نویسم ، قلمم از نوشتن عاجز است. من که دستورزبان مادریم را نیاموخته ام چگونه می توانم صحیح و بدون غلط و اشتباه بنویسم ،من که گاهی اوقات وقت زیادی سپری می کنم تا ریشه فعلی ، پسوندی ، ضمیری در زبان مادریم پیدا کرده در وبلاک دستور زبانم بنویسم ، چگونه می توانم در مقابل نویسنده توانای فارسی زبان اظهار وجود کنم ؟
نمی دانم حالا اگر بخواهم همین متن را به مناسبت زبان مادری به ترکی آذربایجانی بنویسم چه آش شله قلمکاری درمی آید . برای امتحان اولین نوشته وبلاکم ،
چادرنماز مادربزرگم را به زبان مادری ام برگردانده ام به همان زبانی که او سخن می گفت نه به آن زبانی که نمی دانم کجا تدریس می شود . از دوستانی که لطف می کنند خواهش می کنم بخوانند و مقایسه کنند
بؤیوک آنامین ناماز چادراسی
هله اوشاغیدیم کی خالالاریمین بیریسی دانشسرانی قورتاریب معلم اولدو. او قاباخجادان نذیر ائله میشدی کی معلیم اولجاغین ایلک آیلیغینان بؤیوک آناما بیر چادرالیق آلسین . الله نذرینی قبول ائله میشدی . ایلک آیلیغین آلماق همه ن بؤیوک آناما بیر ناماز چادراسی آلدی . بؤیوک آنامی دئیرسیز ، سؤووندوغوندن از قالدی چیچکی چاتداسین . بؤیوک آنامین آق ناماز چادرالیغینین قیرمیزی و ساری رنگلرینده نارین – نارین گوللری واریدی . آما حئییف اولسون کی بیچیب تیکه بیلمیردی . نییه کی اوزامانلار موللالار دئییردیلر کی آرواد طایفاسینین قازاندیغی پول حرام دیر و اولارین پولوینان آلینان چادرا ، پالتارنان ناماز قیلماق اولماز. آروادین پولو قیامت گونو اوددان کؤزدن به تر یاندیرار. رحمتلی بؤیوک آنام گؤزلری گوله – گوله چادرانی خالامنان آلدی و پوفه – پوفنه ن آپاریب یاخدانینا قویدو . چونکو او مه چید منبر آدامیدی و ائلییه بیلمه زدی او چادراینان ناماز قیلا .
منیم آنام هرمیلت آیینین اوچومجو گونو مرثیه اوخوتدوراردی . بیر یئکه اوتاغیمیز واریدی کی اونا طنبی دییه ردوخ . طنبی نین دؤرد دؤره سینه پتولاری ایکی قات ائلییب اوزوناسینا یئره سالیب ، سورادا موخدده ، یاستیق و بالیشلاری دا دؤرد دؤورویه دووارا داییاردی . بیرده اشنوویژه و هما سیگارلارینی آچیب هر چوبوق آلتینا بئش اوچ سیگار ، بیرده بیر کیربیت قویوب پتولارین قاباغینا دوزه ردی کی سیگار چکن آروادلار ، او سیگارلاردان چکه لر .
گونلرین بیرگونونده کی بیزیم ائوده مرثیه واریدی ، موللا گلیب صندلین اوستونده ایله شدی و سلام صلواتی باشلادی ، هله روضه نی باشلامامیشدی کی بؤیوک آنامین صبری ده قورتولدو و دئدی : حاج آقا قیزیم معلم اولوب و ایلک آیلیغینان منه ناماز چادراسی آلیب .
موللا تئزجه نه دئدی : ایشله یه ن آروادین پولوینان آلینان هرنه حرام دیر . او چادراینان دا ناماز اولماز.
بؤیوک آنام دئدی : حاج آقا ، الله آققی منیم قیزیم او قیزلاردان دئییل کی باش آچیق ، قیچ آچیق مدرسییه گئده . باشین آشاغی سالیب مدرسییه گئده ر ، زنگ ده وورولماق همه ن ائوه قاییدار. منیم قیزیم مؤمنه بیر قیزدیر ، قرآن آققی .
موللا گؤردوکو بؤیوک آنام سؤویوندوغوندن یئرده گؤیده دورابیلمیر و ایستیر کی هر نه اولور اولسون ، او چادرانی بیچیب ناماز قیلسین . بلکی ایسته مه دی بیر مؤمنه خانیمین شاققینی سیندیرا ، بلکی ایسته مه دی بیر سؤریونه ن آدامین ، سئوینجی باغیرساغیندا قالا، سوروشدو : سیزین قیزیز چادرالی دیر یا باش آچیق ؟
بؤیوک آنام تله سیک دئدی : بلی کی چادرالی دی . اوزونو محکم – محکم توتار. بیر توکونوده نامحرم گؤره بیلمز . تیلویزیون میلویزیونادا باخماز .
موللا دئدی : ائله بس قیزیز آلان چادراینان ناماز قیلا بیله سیز . الله سیزین کیمی آتا آنالارین سایه سین بالالارین باشیننان گؤتورمه سین . الله بو محققر عزانی قبول ائیلییب ، ائو صاحبینین ائوین آباد ، بوتون اموات مسلمینه رحمت ائله سین . فاتحه مع الصلوات .
سورا موللا آیاغا قالخیب گئتدی و آق بیرچه ک بؤیوک آنامین اوزونده گوللر آچدی . چادرانی بیچیب تیکدی و بوجاقلاریندا قالان تیکه لرده نده خیردا دستماللار تیکدی و بیرینی ده منه وئره – وئره آرزو ائیله دی کی بیرگون من ده معلم اولوب ایلک آیلیغیمنان آناما ناماز چادراسی آلام .
بؤیوک آنامین بیر سججاده سی واریدی . او سججاده نین ایچینده مهرو تسبیح دن سورا بیرجوت ناماز جورابی ، بیر روبند ( کی ایندی مقنعه دئییرلر ) بیر ناماز چادراسی ، بیرده بیر مشهد عطری واریدی . مشهد عطرینین ایسی قیزیل گول اییی ، آمان اوندان چوخ غلیظیدی . او نامازپالتارلارینی یویاننان سورا ، مشهد عطریندن بیرآز ووراردی . آمان چادرایا عطیر وورمازدی . بیریسی ده سوروشاندا دییه ردی کی بیلمیرم بو چادرانین اؤزونون بیر گؤزل ایی وار ، اؤز الیم اؤز باشیم اییی وئریر .
الله هامیمیزین اؤله نلرینه رحمت ائله سین .

3 comments:

Heydar said...

سلام شهربانو خانیم
آنا دیل گونو سنین کیمی گوزل آنالارا مبارک اولسون. "آنا دیلی گونو" یازیوی اوخویوب و اورگیم سیخیلدی. بو درد و نیسگیلی ایران آدلانان اولکه ده ان آزی 50% یاشاییب و یاشییرلار.اوماریم بیزیم اوشاقلار بو وضعیته معروض قالمییالار. آلله تهراندا اوتورانلارا اینصاف وئرسین

Anonymous said...

عزیز حیدر
سلام بیزدن . الله سیزی عزیز ائله سین
شهربانو

Kheng said...

دوست گرامی
هميشه از خواندن وبلاگ شما لذت می​برم. من خودم آذربايجانی​​ام و پدر و مادرم هر دو زاده​ی اردبيل هستند. اگرچه در تهران به دنيا آمده و بزرگ شده​ام با اين وجود به روانی می​توانم به زبان ترکی آذربايجانی صحبت کنم. از خواندن داستان چادر نماز مادربزرگم (بؤیوک آنامین ناماز چادراسی) لذت بردم.
باید بگویم که به نظر من اين حق هر کودک است که بتواند به زبان مادری​اش بخواند و بنويسد. اما به اين بهانه همه چيز را زير سوال بردن و دعوای آذری و فارس راه انداختن را هرگز نمی​توانم بپذیرم. نمی​توانم بپذیرم که بخواهیم برای آذری​ها به هر قیمتی که شد هویت تازه درست کنیم و آنها را به کشور عزيزمان ايران بدبين کنيم.
چندی پیش در يکی از سايت​های انگليسی زبان وابسته به جمهوری آذربايجان خواندم: "در قرن نوزدهم ملت آذربایجان از دو سو مورد تهاجم دو کشور روسیه و ایران قرار گرفت! در جنگ نابرابر و خونینی که در گرفت با وجود مقاومت دلیرانه​ی مردم آذربایجان در آخر آنها شکست خوردند و آذربایجان دو پاره شد و به اشغال روسیه و ایران درآمد! اکنون با جنگ و رشادت​هایی که شده آذربایجان شمالی از اشغال روس​ها آزاد شده و باید جامعه​ی جهانی کمک کند که بتوانیم آذربایجان جنوبی را نیز از اشغال ایران آزاد کنیم و دوباره آذربایجان یکپارچه را ایجاد کنیم!"
بيشرمی و دروغ​گويی از اين بيشتر؟ آيا در قرن نوزدهم اين کشورمان ايران نبود که مورد حمله​ی روس​ها قرار گرفت و با وجود رشادت و دلاوری​های مردمش از ترک و فارس و غیره بخش​هايی از آن به اشغال روس​ها درآمد؟ آيا اين روس​ها نبودند که به منظور بهره​برداری​های بعدی بخش اشغالی خود که در طول تاريخ همیشه به نام آران (سرزمین شمال رود ارس) شناخته شده بود را به آذربايجان تغيير نام دادند؟ آيا آذربايجان عزیزمان همواره بخش مهم و تعيين​کننده​ای از ايرانمان نبوده است؟
در هر مقطعی از تاریخ فرمانروایان کشورمان از یک بخش کشور بوده​اند. گاهی لرهای زندیه بر کل کشور حکم رانده​اند و گاهی خراسانی​های افشاریه. زمانی نیز آذری​های صفوی که ریشه​شان از شهر اردبیل است بر کشور فرمانروایی کرده​اند و زمانی ترکهای قجر. جالب اينجاست که هميشه زبان ادب و خواندن و نوشتن نيز فارسی بوده است. در خانواده​ی ما نوشته​هایی با قدمتی بين يک تا دو قرن پيش وجود دارد که به اجدادم که نسل اندر نسل در اردبيل زندگی می​کرده​اند تعلق دارد از عقدنامه و مبايعه​نامه تا وقف​نامه و خاطرات. عمده​​ی اين نوشته​ها به زبان فارسی هستند.
خجالت​زده ​شدم هنگامی که يکی از دوستانم که پسر شریفی زاده​ی تهران با تبار شمالی است و در شهر تورنتو زندگی می​کند برايم تعريف کرد يک همکار ايرانی دارد که ترک تبريزی است و چند سالی می​شود به کانادا مهاجرت کرده اما اين هم​وطن ترک تبريزی​مان حاضر نيست با دوست من به زبان فارسی صحبت کند و به او می​گويد با من با زبان ترکی يا انگليسی حرف بزن و نه با زبان فارس​ها! دوست من هم که ترکی بلد نيست پس ناچار هرگاه که ساعت ناهار يا استراحت در کنار هم هستند بايد انگليسی صحبت کنند!
آيا اين شرم​آور نيست؟
شاد باشی