2006-12-09

امان از عطیه خانم


اینجا چند روزیست که هوا سرد شده است . سرما از طرفی و باد از طرف دیگر آزارم می دهد . پنج شنبه صبح زود بلند شده و چائی داغی درست کرده و نوش جان کردم و برای رفتن سر کار آماده شدم . لباس گرم پوشیده و روسری سبز رنگم را نیز به سر بستم و گوشهایم از گزند سرما در امان ماند . سوار اتوبوس شدم . تا روی صندلی نشستم ، صدای ظریفی که به من نزدیک میشد توجه ام را جلب کرد . وای اول صبحی خدا به دادم برسد این عطیه خانم عزیز ماست . با سلام و احوالپرسی روبرویم نشست . عجب روزی را آغاز کرده بودم . نمی توانستم ایستگاه بعدی پیاده شوم دیرم می شد . ناچار صبر پیشه کرده و نشستم . عطیه خانم ما در حالی که به من می خندید شروع کرد به سوال پیچ کردن که این چیست به سرت بسته ای ؟ جواب دادم : به این می گویند روسری . باز خندید و گفت : من که نگفتم به این کفش می گویند . می گم این دیگه چیه که به سرت بستی ؟ دوباره جواب دادم : ما به این روسری یا لچک یا چارقد می گوئیم . دوباره با خنده مسخره آمیز پرسید : من که لغت معنی ازت نپرسیدم میگم برای چی به سرت بستی ؟ جواب دادم : هوا سرد است و بسته ام که از سرما در امان بمانم . باز خندید که شاختا آپارماز کی ( یخبندان ترو نمی بره که ) اینو از سرت باز کن خیلی مسخره دیده میشی . داشتم کلافه می شدم که او باز ادامه داد که : بهت نمیاد یک خانم باید به فکر ظاهرش هم باشه . ببینم نکنه از دامادت می ترسی ؟ حتمن اون خواسته که روسری سرت ببندی . گفتم : نه دامادم نخواسته اون طفلکی که کاری به کارم نداره ودر زندگی من دخالت نمی کنه و آدم عاقلی است و می داند که اجازه ندارد در طرز لباس پوشیدن و زندگی دیگران دخالت کند . در ضمن جوان کم حرفی هم هست و دیل اوتی یئمییب ( علف پرحرفی نخورده ) . از کجا این فکر به ذهنت رسید ؟ اما نه خیر این خانم ول کن معامله نبود . توجهی هم به سوالم نمی کرد و یک ریز حرف می زد که گویا من چندین سال است که این طرف هستم و فکر و نگرشم عوض نشده و روشنفکر نشده ام . و گویا ما ایرانیها هر جا که می رویم آبروی وطن را می بریم . در پاسخش گفتم : حق با شماست ما ایرانیها آدمهای شگفت انگیزی هستیم هر جا هم که بریم تغییری نمی کنیم در زندگی دیگران دخالت می کنیم ، پرحرفی می کنیم . .... حرفم را ناتمام گذاشت و گفت : حق با شماست این ایرانیها همه شون غیر قابل تحمل هستند برای همین هم من دلم نمیخواد باهاشون رفت و آمد داشته باشم . ای بابا من سؤزو آتدیم یئره صاحابی گؤتوره ( من حرفو به زمین انداختم که صاحبش بردارد ) منظور این همه حرف راخطاب به عطیه خانم گفتم و او هیچ به روی خودش نیاورد و دوباره تکرار کرد که این روسری مسخره را از سرم باز کنم . حالا دیگر صبرم تمام شده بود و می خواستم خیلی صریح و واضح به اوبگویم : آخر خانم عزیز به شما چه ربطی دارد . اما به خودم گفتم لعنت خدا بر شیطان و در ایستگاه بعدی خداحافظی کرده و پیاده شدم و تا اتوبوس بعدی صبر کردم و معلوم بود که دیرم شد
نمیدانم چه شد ، در حالی که منتظر اتوبوس بودم به یاد روزی از روزها افتادم که آقا شوهره به من سفارش کرد که وقتی نیاز به کاغذ و خودکار و نوشت افزار دیگر داشته باشم از بچه ها نگیرم و از او بخواهم . همان روز رفت و دو بسته کاغذ خرید وتوی اتاق خودش گذاشت تا من هر وقت احتیاج داشتم از او بخواهم . برایم خواستن چیزی از او خیلی سخت بود وقتی در مقابلش می ایستادم خودم را گدا حس می کردم . اما پس از دو سه روزی بالاخره تصمیم گرفتم از او کاغذ بگیرم که لازم داشتم . وارد اتاقش شدم و گفتم : کاغذ لازم دارم . پرسید : برای چه ؟ از این سوالش حالم به هم خورد یعنی چی ؟ اما با این حال جواب دادم : برای نوشتن . با خشم گفت : میدانم برای نوشتن اما کاغذ را میخوای چیکار کنی ؟ این سوال دیگر خیلی مسخره بود . شاید اشتباه کلامی بود . اما من یک لحظه صبرم تمام شد و جواب دادم : میخوام خرد کنم توی آبگوشت بریزم و بخورم . آقا را می گوئید از فرط عصبانیت سرخ شد و گفت : از اتاق برو بیرون و گرنه قه تدان گلدی تیه وه ( وگرنه قندان رو پرت می کنم رو سرت ) به سرعت از اتاقش بیرون آمده در را بستم و در حالی که خنده ام گرفته بود وارد اتاق نشیمن شدم . بچه ها هم از صدای خشمگین او ترسیده بودند و هم خنده بیجای من موجب تعجبشان شده بود . اما من نمی توانسم جلوی خنده ام را بگیرم . آقا بعد از نیم ساعتی صدایم کرد و گفت : خوب شد از اتاق بیرون رفتی و گرنه من خیلی عصبانی شده بودم و ممکن بود خطائی سر بزند . میدانی که من عصبانی هستم هر چه می گویم بگو چشم و قال قضیه را بکن . سرم را پائین انداختم چونکه نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم لبهایم را محکم به هم دوخته بودم و صورتم نیز سرخ شده بود . او فکر می کرد از حضور مبارکش خجالت کشیده سرخ شده ام . یک کمی دلش به حالم سوخت و نصیحت کرد . به خواست خدا لباسهایش را پوشیده و عازم بیرون بود و قرارشان این بود که شب به خانه نیایند چون در هلند در اداره ای کار مهمی داشت و می بایست قرارداد مهمی را امضا کند . غافل از اینکه آن روز شنبه بود و شنبه و یکشنبه ها اداره ها تعطیل است . اما به من چه بگذار فکر کند که باورش کردم . از خانه که بیرون رفت ، برای خندیدن آزادی یافتم خندیدم و خندیدم و خندیدم و چه تلخ خندیدم . آن چنان که از شدت قاه قاه خنده اشک از چشمانم سرازیر شد . دو فرزندم دوره ام کردند و سعی در آرام کردنم داشتند . اما صدایشان را می شنیدم که یکی می گفت : اگر این چنین پیش برود مادرمان یکی دو سال دیگر در آسایشگاه روانی بستری خواهد شد . و آن یکی می گفت : خدایا تو کجائی چرا این زن را نمی بینی ؟ و آنگاه دوتائی برای سلامتی ام دعا کردند . می گویند دعای جوانان غریب زود مستجاب می شود و به یقین خدا صدای آنها را شنید و مرا دید . در این حال و هوا بودم که اتوبوس سر رسید و من با تاخیر قابل توجهی سر کار رفتم و خانم رئیس با دیدنم خوشحال شد و گفت : بس دیر نکرده ای نگرانت شدیم . بعد اورزولا و دوست دیگرم سوال پیچم کردند . گفتم که داخل اتوبوس یکی داشت باشیمین اتین دنلیردی ( سرم را نوک می زد ومی خورد ) اورزولا دستی به سرم کشید و با تعجب پرسید : مگر می شود سر کسی را نوک زد و خورد ؟ مجبور شدم با زبان الکنم برایش مناسبت این ضرب المثل را توضیح دهم . داشتم با او صحبت می کردم و می گفتم که یادآوری تلخیهای گذشته اذیتم می کند . او گفت : ما آلمانیها ضرب المثلی داریم که می گوئیم گذشته گذشت ، آینده سورپریز است ، امروز خوش باش
مادربزرگم وقتی دعایم می کرد می گفت : آخیریندان یارییاسان بالا ( منظور از سالهای آخر زندگیت خیر ببینی فرزند ) در جوابش می گفتم : آخشامین گونو تئز باتار ( خورشید عصر زود غروب می کند ) و او می گفت : گرمای خورشید عصر لذت دیگری دارد
دوستان امروز یاد شعر گلچین گیلانی افتادم . همان شعری که سالها تدریس کردم . اکنون مفهومش را درک می کنم
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره
خواه روشن
هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا

12 comments:

آلما said...

شهربانوی عزیز
بعضی ها فضولی و دخالت توی کار دیگران توی خونشونه... اصلا نمی تونن این عادت رو ترک کنند. من هم یکی از دوستانم اینطوری بود که دوستیمو باهاش قطع کردم

نسرين said...

دوست بسيار عزيز بعضي از آدمها فقط از فرهنگ خودشون ونشانه‌هاي اون فرهنگ فراريند بااينكه ممكنه چيزهاي خوبي هم داشته باشه. حالا اگه هوا سرد باشه و باد بياد چه اشكال داره از روسري استفاده كرد؟ چون مربوط به فرهنگ شرقي وايرونيه چيز زشت و ناپسنديه ؟!!اين جور آدمها بسيار سطحي و احمقند و فقط بايد بهشون بي اعتنايي كرد .از اين گذشته اين فضولي در زندگي شخصي اون آدمه كه خيلي زشته .مثل هميشه از نوشته هاي شيرين مثل قندت لذت بردم.

خسرو said...

حتما یادتون نرفته که یه زمانی هر گروهی با یک نوع یونیفورم می گشت و بعدها کمکم همه یونیفرم ها یکی شد چون گروه های دیگه از میان برداشته شدند یا رفتند ولی توجه به ظاهر و علامت گیری از لباس و مخلوط شدن مسائل خصوصی با عمومی و فضولی کردن در لباس راهنمایی و ... فرهنگی که هنوز برای ما باقی مونده.

kian said...

salam shahrbanoo khanoom.man emrooz baraye avalin bar bloge shoma ro didam,vaay khodaye man shoma che gad gashang minevisin.neshastam kolli az neveshte hatoono khoondam,hamaro hatmane hatman mikhoonam.rasti in emaile mane:kian_parham@yahoo.com,man har chegad gashtam natoonestam ye adrese email az shoma peyda konam.lotfan adrese emailetoono bara man email konin.merc kian

نگیـــــن شیـــراز said...

عزیزم شهربانو جان سلام
فعلا چون عجله دارم پیشنهاد میکنم این خانم محترم را به جای عطیه ..سونامی یا مثلا زلزله خطاب کنی !!!!!!!!
بازم میام
قربانت نگین

Anonymous said...

امان از این آدمهای فضول! می تونم تصور کنم چه حالی شدین که تو سرما مجبور شدین از اتوبوس پیاده بشین

عمو اروند said...

خوب مگر نه اینکه ناف ما را با امر به معروف و نهی از منکر بریده‌اند و روی این اصل معتقدیم به اینکه هر چه خوش‌آیند ما نباشد دیگران از ارتکاب به آن نهی کنیم. راستی خواستم بپرسم اگر شما آقای دکتر فردی می‌شناسید، مختصری از بیوگرافی ایشان برای من بنویسید که من در گوگل دنبال اسم ایشان گشتم، بی‌نتیجه بود

مهتاب said...

یکی از اشکالات ما ایرانیها همینه که هر سوال و هر کلامی رو مجاز میدونیم و به حریم خصوصی آدمها احترام نمی گذاریم و عجیب اینکه هرچقدر هم طرف مقابل متین باشد جسارتمان در کنجکاویها و پرسشهای بعدی بیشتر می شود.(ببخشید که با فعل جمع نوشتم غالب مردم ما اینچنینند)

Anonymous said...

خسرو عزیز : یونیفرمها یکی شد . ظاهر حفظ شد اما خدا خود می داند که باطنها چقدر تیره شد و چه گلهائی زیر پای توابین پرپر شد .
شهربانو

Anonymous said...

کیان عزیز : از لطف شما تشکر می کنم .
شهربانو

فروغ said...

سلام شهربانو جان
منو ببخش نه اینکه نیومدم و نخوندم ، اومدم اما کامنت نذاشتم ،این روزها زیاد حال و روز خوبی ندارم،شاید تا چند وقت دیگه بهتر بشم ؛ اینجا هم مث آلمان می مونه ،زیاد نمی شه با هموطن های عزیز مصاحبت کرد ،بعد یواش یواش دوست دارن برن تو جیک و پیک آدم ،تو که مث من این ور زندگی می کنی میدونی من چی میگم،گاه اینقدر تنها می مونم که خودم سرگیجه می گیرم،نه به ایران که اینقدر دور و برم شلوغ بود و نه به اینجا که خلوت خلوته،این کوچولوی من هم به این حس بیشتر دامن می زنه ،روزها حتی نمی ذاره برای لحظه ای پشت کامپیوتر بشینم ،چه برسه به اینکه بتونم حتی به همون دوستان کم خود در اینجا زنگی بزنم، داشتم به ضرب المثل آلمانی ها فکر می کردم،راست می گن ،گذشته گذشته و نباید ازش خبری گرفت،آینده زیباست و اون هم در گرو برحق و قوی دانستن حال است وبس ،روز و شبت خوش شهری جان

دونه said...

شهربانو جان می دانم خیلی سخته خارج هم که باشی و سعی کنی از همه آزارها و آزاردهنده ها دور باشی باز هم یکی پیدا بشه که نذاره احساس راحتی کنی
از فکرت بیرونش کن کم کم حضور فیزیکیش هم محو می شه و از زندگیت می ره بیرون
موفق باشی