2006-09-03

حمیرا

بعد از این که پدرم ازماکو به تبریز منتقل شد ، خانه ای را که از پدر به ارث برده بود فروخت وبا دریافت وام بانکی در یکی از دربندهای پیچ در پیچ و طویل و عریض راسته کوچه خانه ای بزرگ و قدیمی خرید . همسایه پیرمان می گفت : هر روز صبح ستار خان با اسبش از این کوچه رد می شد . من در عالم کودکیم دلم به حال ستار خان می سوخت که چگونه با اسبش دو تائی در این دربند عریض جا می گرفتند . خانه مان سه طبقه بود . طبقه اول زیرزمین بود طبقه دوم چهار اتاق تو در تو و یک هال بزرگ که به آن دهلیز می گفتیم و راه پله داشت . طبقه سوم یک اتاق و آشپزخانه و هال بزرگ و یک اتاق بزرگی که به ان ته نه بی می گوئیم داشت . خانواده خاله ام چند سالی در طبقه سوم خانه ما زندگی کردند .
مدارس که تعطیل می شد ، مادرم برای دخترها تکلیف خانه تعیین می کرد وظیفه من جارو کردن حیاط و زیرزمین و شستن ظروف صبحانه و ناهار بود . وظیفه خواهرم سرخ کردن سیب زمینی و کدو و ... و پاک کردن سبزی برای ناهار بود . وظیفه برادرم خوردن و آشامیدن و لم دادن بود . نسبت به او احساس خو.بی نداشتم . همیشه از خودم می پرسیدم : چرا او بخورد و لم بدهد و من بشقابش را بشویم . چرا باید او امر و نهی کند و من اطاعت کنم . مادرم می گفت : آخر او پسر است . مردی گفتند و زنی گفتند مگر مرد ظرف می شوید . اوقتی اعتراض می کردم که اگر بشوید چه می شود خنجرینین قاشی دوشه ر ؟ ( نگین خنجرش می افتد ؟ ) منظور از شانش کم می شود ؟ عصبانی می شد و می گفت : اگر به جای پرحرفی کارت را شروع کنی زود تمام می کنی .
برای جارو کردن حیاط مادرم مرمری و خاک انداز را به دستم می داد و از من می خواست دورتادور حیاط ، گوشه و کنار را با مرمری جارو کنم و بعد بقیه حیاط را با جاروی معمولی دوباره جارو و تمیز کنم . جارو کردن زیاد مشکل نبود .بلکه کار با مرمری سخت و پیشرفت کند بود . مرمری لطیف تر و نازک تر و کوچکتر از جارو بود و برای تمیز کردن باید نیم خیز می شدم و یا کاملن خم می شدم . درست مثل اینه ینه ن گور قازماق بود ( با سوزن گور کندن ) . جارو کردن زیرزمین به مراتب سخت تر از حیاط بود . مادرم اجازه نمی داد در زیرزمین از جارو استفاده کنم . مرمری پدرم را در می آورد و زیرزمین هم که اوجو واریدی بوجاغی یوخویدو ( به قدری بزرگ بود که اول و آخرش پیدا نبود ) تازه پس از تماام کردن کارمان کنترل می کرد که جائی فراموش نشود . اگر اشتباهی از ما می دید غر می زد که این چه طرز کار کردن است اگر روزی به خانه بخت بروید یک ساعت هم شما را نگاه نمی دارند .
مرحوم شوهر خاله ام درست برعکس پدرم ، مردی دیکتاتور و سخت گیر بود . وقتی وارد خانه می شد ، قورخوسوندان میلچه ک قاناد چالمیردی ( از ترس او مگس پر نمی زد ) تنها کسی که از او نمی ترسید من بودم . چون به نظر او من دختر مودب ، لایق ، متین ، بی سر و زبان ، حرف شنو و خیلی خوبی بودم . او که سه پسر داشت آرزو می کرد که روزی صاحب دختری بشود و من ته دلم از خدا می خواستم که چنین لطفی را به او نکند . ظهر ها که وارد خانه می شد اهل خانه در مقابلش خبردار می ایستادند . بعد ازصرف ناهار استراحت می کرد و حدود ساعت چهار یا چهار و نیم بعد از ظهر لباس می پوشید و شیک می کرد و کفشهایش را می پوشید و خاله ام کفشهای او را با دستمال پاک می کرد . در تمام عمرم از این لحظه بدم می آمد . چندین بار با این عقل نصفه نیمه کودکانه ام از خاله ام خواستم کفشهای او را پاک نکند . اما او جواب می داد آنا اولارسان حالیمی بیله رسه ن ( مادر می شوی حالم را می فهمی ) بهار و تابستان که می شد حدود ساعت چهار و چهارو نیم به حیاط می رفتم و شلنگ آب را به شیر آب وصل می کردم و به بهانه آب دادن به باغچه منتظر شوهرخاله ام می شدم به محض این که از پله ها پائین می آمد شیر اب راکمی باز کرده و شلنگ را به طرف او نشانه می گرفتم و می پرسیدم : عمو جان می خواهید قبل از بیرون رفتن آب تنی کنید ؟ او نگاهی به من می انداخت و با خشم جواب می داد : برادر زاده جان می خواهید کتکی مفصل از عمو بخورید ؟ جواب می دادم : جراتش را دارید جلو بیائید . و به سرعت تمامی شیر آب را باز می کردم و شلنگ را به چند قدمی او نشانه می گرفتم و او می دانست که شوخی ندارم ، شروع به خواهش و تمنا می کرد که نه دخترم ترو خدا نکن می دانی که ترا بیشتر از بقیه بچه ها دوست دارم ترو خدا نکن لباسهایم کثیف می شود و از کنار پله ها تا دم در که فاصله کوتاهی هم نبود می دوید . او مردی بسیار چاق و قد بلند بود و هنگام دویدن تلو تلو خوران مثل توپ بزرگ به طرف در حیاط می دوید آخ که چقدر خوشم می آمد ، بخصوص که نمی توانست به من نزدیک شود و بزند . من مسلح به آب بودم و او هم خوب می دانست که به دنبال بهانه ای هستم تا سراپایش را آب کنم . توی دل کودکانه ام از او انتقام می گرفتم . هم انتقام بد رفتاری با خاله و بچه هایش و هم تعریف بیش از حد از من . او هر وقت مرا مشغول کار می دید ، به به و چه چه می گفت و از مادرم می خواست کارهای زیادی به من یاد بدهد تا کدبانوی تمام عیار شوم . گاهی اوقات آرزوی دختری چون من را داشت اما من خدا را شکر می کردم که دختر آقاجانم هستم و بس . چه موجود عجیبی بودم . مادرشوهر ها آرزوی چنین عروسی و پدرهای ستمگر آرزوی چنین دختری و جوانان آن روزگار آرزوی چنین همسری را داشتند . در میان این همه هوادار تنها من بودم که از خودم بدم می آمد. وقتی به آینه نگاه می کردم به دختری که از داخل آینه وراندازم می کرد فحش می دادم . دلم می خواست مثل خواهرم حاضرجواب بودم . مثل برادرم دست بزن داشتم و وقتی مرا می زد من هم او را با چنگ و دندان می دریدم . اما نمی توانستم و زورم به هیچ کس نمی رسید . خواهرم می گفت : بو دونیادا دیلین اولماسا قارقالار باشیوی دنله ر لر ( اگر در این دنیا زبان نداشته باشی کلاغها سرتو نوک می زنند ) تازه پسر بزرگ خاله ام هم آتش دیگری شده بود و وقتی مرا بدون روسری توی کوچه می دید می زد که حجابت کو ؟ بازم خدا رحمت کند به اموات پدرم که جلوی دخالت او را در کارهایم گرفت . حالا خانم خودش نه تنها روسری به سر ندارد که هرجور دلش می خواهد لباس می پوشد وکسی هم به اونمی گوید گؤزوون اوستونده قاشین وار ( بالای چشمت ابروست ) . گاهی وقتها کودکانه فریاد می کشیدم که بابام جان من نمی خواهم به بهشت بروم مگر زورکیست آخر ؟ آنوقت هم مادرم عصبانی می شد که کفر نگو . طفلک دوران کودکی من با این مادر بی انصاف . باور کنید حق دارم اگر او از من حمایت می کرد و راه درست دفاع از خودم را نشان و یاد می داد اکنون که چنین حال و روزی نداشتم .
بعد از رفتن شوهر خاله ، خاله ام ظروف را به زیرزمین می برد تا بشوید . ظرف شستن در کنار او برایم سخت نبود او در حالی که کارش را انجام می داد ترانه های حمیرا ( پروانه امیر افشاری ) را زمزمه می کرد . من از همان دوران کودکی حمیرا را به سبب چهره زیبایش دوست داشتم . در عجب بودم که چرا با وجود این زن زیبای هنرمند ریتا جبلی یا الهه عضدی و .. دختر شایسته انتخاب می شدند . می گفتم خوش به حالش که همیشه شاد و سرحال است و هر وقت دلش بخواهد آواز می خواند و مجبور نیست مشق بنویسد و مادرش بعد از کنترل ، مشقش را خط بکشد که غلط نوشته ای و دوباره بنویس . فکر می کردم که در دنیای شادیها و خوشیها غوطه ور است .
دو روز پیش خانه یکی از دوستان میهمان بودم . کانال ایرانی باز بود و از شانس خوش من بیوگرافی حمیرا و ترانه هایش را پخش می کردند . علاقمندانش با عکسهای زیبای دوران کودکی و جوانی و... او و اشعار و ترانه های زیبایش اسلایدهای با ارزشی درست کرده بودند . گویا همین هنرمندی که من خوشبخت می پنداشتمش زندگی زناشوئی موفقی نداشته و در کل بدبختی های فراوان تحمل کرده است . او در حال نوشتن سرگذشت خود است و نام کتابش ( بر من چه گذشت ) است . او گفته است وقتی کتابش به چاپ خواهد رسید که او در میان ما نیست . بر جایم خشک شدم . به دوستم گفتم مگر می شود زنی ثروتمند و هنرمند و این چنین زیبا احساس بدبختی کند ؟ در جوابم گفت : زنان هر جا که بروند آسمانشان همین رنگ است . چه غنی چه فقیر ، چه مسلمان و چه مسیحی
...
عزیزینه م من یاندیم عزیز من ، من سوختم
گول گز یاندی من یاندیم گل گز سوخت ، من سوختم
خوش آواز حمیرا دا حمیرای خوش آواز هم
سیزیلدیر کی من یاندیم می نالد که من سوختم
...
آوازی بلبل کیمی آوازش همانند بلبل
یئریشی طاووس کیمی طنازیش همانند طاووس
فلک قه در الیندن از دست فلک و سرنوشت
سیزیلدیر منیم کیمی می نالد همانند من
.........
این آواز زیبای حمیرا را بیست سال پیش رونویسی کرده و به ترکی آذربایجانی ترجمه کردم .

تو بمانی ، که تو جانی در برم ، تو بدانی که ز عشق تو چه آمد بر سرم ، اگر چه جهانی مرا شده دشمن ، بمان تو برای شکسته دل من ، که چشم دل من ، شود ز تو روشن ، شدم به تو عاشق ، خطا که نکردم ، برای دل تو چه ها که نکردم ، سخن دشمنان مشنو ، از برم تو مرو ، من به خاطر تو ، از جمله عزیزان یکباره بریدم .
..
.سن قالاسان ، کی سن جان سان یانیمدا ، سن بیله سن که عشقیندن ، نه لر گلدی باشیما ، گرچی دونیا دوشمن اولوبدور منه ، سن قال منیم سینیق اوره گیمه ، کی اوره گیم گؤزوم ، سندن ایشیقلانسین ، سنه عاشیق اولدوم ، خطا کی ائله مه دیم ، سنین اوره گین اوچون ، نه لر کی ائله مه دیم ، دشمنلرین سؤزون ائشیتمه ، منیم یانیمدان گئتمه ، آخی من سنین اوچون ، بوتون عزیزلریمدن واز گئچدیم .

12 comments:

قهوه چی said...

نوشته هایتان شیرینی خاصی دارد. شاید به این دلیل که ریشه در واقعیت دارد. خیلی روان مینویسی. همیشه منتظر نوشته هایتان هستم.

آنا said...

شهربانوی ِ عزیز
قلمت نافذ ؛ نگاهت زیباو آرزوهایت همیشه زنانه است و بقول ِ معروف جانا سخن از زبان ِ ما میگویی
شاد باشی

آب معدنی said...

سلام.اول از همه اینو بگم که شعر اخر رو خیلی زیبا ترجمه کرده بودین.بعد اون کوچه ها ی تنگ راسته کوچه رو زیبا توصیف کرده بودین.هر چند الان دیگه از اون کوچه ها چیز زیادی نمونده.در مورد پستتون هم خوب مثل همیشه گویای بعضی از واقعیت هاست ولی فکر نمیکنید که تا حدودی اون جوی که ازش مینویسد تلطیف شده؟نمیدونم.شاید هم نشده.

هاپوتی said...

سلام نوشته های زیبات منو دوباره به اینجا آورد. خواندن خاطرات کودکی افراد همیشه برام جالب بوده. گاهی خاطرات خودم زنده می شه و گاهی مثل خاطرات شما با وجود تفاوتهای عمده اش برام بسیار دلنشینه.

پژمان نوروزی said...

دوست نادیده آذری....سلام. زیبا .پر از شور زندگی و خاطره انگیز می نویسی...همیشه به شاگردانم و به همه اونهایی که می شناسم توصیه میکنم که از خاطرات و گذشته ها بنویسند. اینها بخش های مهمی از زندگی جاری ما ایرانی هاست که دارد از دستمان می رود ( خوب یا بد) به هر حال شادی تو آرزوی من است....بنویس و ما می خوانیم.شاید هر دو لذت ببریم

Anonymous said...

پژمان نوروزی عزیز : دوست و همکار از آشنائی با شما خوشحالم . .
میدانید روزی سر کلاس از انشاهای کلیشه ای .. تعریف کنید خسته شدم و گفتم بچه ها فرض کنید که به وقت ناهار به خانه رفتید و دیدید که غذا سوخته است . جوابهای قشنگی نوشته بودند . در بین بچه ها یکی چیزی ننوشنه بود و فقط پدرش زیر موضع مورد بحث نوشته بود نمی فهمم شما معلم هستی یا مامور سرشماری نخودهای قابلمه ما و با رنگ قرمز هم اضافه کرده بود شما انشایت را بگو سرت را در آشپزخانه ما فرو نکن .
از لطف و محبت شما سپاسگزارم .
شهربانو

اميررضا said...

سلام
شهربانوي عزيز

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تاکاج جشنهای زمستانی ات کنند

پوشانده اند "صبح" تو را" ابرهای تار"
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه است که قربا نی ات کنند

بدرود

Anonymous said...

عزیز دوستوم ، نه گوزه ل یازیرسیز! سوزلریز ئوره گه یاتیر. هرده ن شیرین خاطره لری هردن ده آجی لارینی ذهنیمده دیریلدیر، آما هامیسی بیر یاخین و صداقتلی دوستون درین حیسس لرین منه وریر. لطفا یاز باجیم یاز دوستوم گوزه ل
یازیرسیز

جلال

Anonymous said...

عزیز جلال :سیزین محبتیزدن چوخلو تشکورائیلرم . الله سیزین کیمی عزیز دوسلاری بیزع چوخ گؤرمه سین .
شهربانو

صفا said...

شهربانوی عزیز
این بارهم با خواندن مطلبت یک حس آرامش در وجودم ایجاد شد
وقتی مطلبت را می خوانم یک لهجه زیبای ترکی با صورتی زیبا در نظرم می‌آید
ممنون که ما را با آرامش و صفایت وجودت همراه می کنی

Manizheh said...

Gaya giziye aziz, mesle hamishe, ziba , ravaan va delneshin, az aanaii ke chandin enveshteta ra ba ham khandam , vali fagat 1 Comment inja minevisam , vagean delam baraye neveshtehayetan tang shode bud, rasti gaya giziye aziz , 2 mahe tabestan ra iran budam, ham MAku va ham tabriz , juluye gaya ham ba sedaye boland daad zadam , vali , midani?? indfe madar shuharam ra ba har kalaki ke bud ba khodam nabirdam vali hamsaram bahaam bud , vali midani az alan arezuyam chist??? ke khodya az dafeye bad in mard ham ba man nayayad; kari kaar haaii mikard dar iran , 100 rahmat be kar haye madaresh , eeeeeeyyy, chi begam az ruzgar , bad az 2 sal masalan rafte budam didane madar , prdaram !!!!

Anonymous said...

منیژه جان سلام به روی ماهت . می بخشی که پیامت رو دیر دیدم . نوشتی که به ماکو و تبریز رفتی خوشحال شدم اما حیف که بهت زیاد خوش نگذشته . من هم آرزو می کنم که دفعه بعد راحت تر بری و زیاد خوش بگذرد . راستی ناز نفس گرمت زیر کوه قایا فریاد کشیدی .چقدر لطف و محبت داری دوست خوب من
شهربانو