2011/04/29

پدر آن دیگری

نام کتاب : پدر آن دیگری
نویسنده : پرینوش صنیعی
قصه این کتاب با زبان « شهاب » کودکی چهار ساله شروع و خاتمه می یابد। شهاب پسرک چهار ساله ای است که گوش شنوا و زبان گویا دارد. اما حرف نمی زند. او فرزند دوم خانواده است. فرزند اول یعنی برادر بزرگترش آرش چشم و چراغ دل باباست. چون طبق انتظار بابا هر سال شاگرد اول می شود و بابا به وجودش افتخار می کند. فرزند سوم ، شادی خواهر کوچک اوست که با شیرین زبانی و ادا و اطوار بامزه کودکانه توجه همه را به خود جلب کرده و کسی توجهی به شهاب نمی کند.پسرعمویش خسرو برای لحظاتی شادی و خنده ، با وعده شکلاتی و بستنی ای شهاب را تشویق به مسخره بازی و ادا و اطوار می کند و او را خنگ خطاب می کند. دختر عمویش فرشته برای سرپوش گذاشتن به کارهای مخفیانه اش از وجود شهاب استفاده می کند. اما باز این پسرک کوچولوست که در لحظات آخر به کمک او می شتابد و نجاتش می دهد.


متن کامل در اینجا

2011/04/25

یک سفرنامه بسیار کوتاه

قلم و کاغذ و دفترم را برداشتم و کوله بار بر دوش راهی شدم. گویا بعد از مدتها اولین سفر طولانی ام را آغاز می کردم. راه طولانی بود و هرگز فکرش را نمی کردم که برای رسیدن به مقصد این چنین عجله داشته باشم. روی هم رفته زیاد مایل به سیر و سفر نیستم. دلم می خواهد هر کجا که رفتم شب به کلبه کوچکم برگردم. کلبه درویشی ام برایم از هر کاخ و قصری زیباتر و راحت تر است.اما این بار شوق دیدار سرمستم کرده بود. چند روز یا چند هفته به نظرم مهم نبود.راه را با رمانی که شروع به خواندنش کرده و به پایان نرسانده بودم طی کردم. سرانجام به مقصد رسیدم. میزبان می دانست که چگونه راحتم. برای همین هم همه چیزرا آنگونه که باب میلم بود، تهیه و آماده کرده بود. نمی دانم روزها و هفته ها چگونه و به چه سرعتی سپری شدند. من تا به حال سرعت گذشت زمان را اینگونه حس نکرده بودم. سفری شیرین بود و سرانجامش شاخه گلی نایاب. از این سفرهای کوتاه و شیرین برای همه عزیزان آرزو می کنم. راستی که زندگی با همه پستی ها و بلندی هایش شیرین است.
*
عید پاک بر هموطنان و مسیحیان جهان مبارک
*

2011/04/02

انرژی اتمی ؟ نه متشکریم.

ساعت حدود یک ظهر بود. صدای موسیقی شاد از مرکز شهر اسن به گوش می رسید. من و هاله کمی دورتر از محل بودیم اما صدای موسیقی توجه مان را جلب کرد. به طرف صدا به راه افتادیم. مردی ساز به دست وسط میدان و روی یک سکوی کوتاهی ایستاده بود و سازش را می زد و از زیبائی زندگی می خواند . عده ای بادکنک به دست داشتند و دست عده ای دیگر پرچم ها و پلاکاردهای رنگی بود. روی پلاکاردها نوشته شده بود: ATOMKRAFT? NEIN DANKE تماشاگران با لبخندی بر لب و تکان دادن با حرکات موزون پای راست یا چپ خواننده را همراهی می کردند. آنها با کف زدن خواننده را تشویق و همراهی می کردند. در هر چند قدمی پلیسی ایستاده و تماشاگر صحنه بود. همه شان آرام و متین ایستاده و مراقب اوضاع بودند. قدری ایستاده و تماشایشان کردیم. هاله دیرش شده بود و می بایست زودتر برمی گشتیم. هرچه اصرار کردم که بگذار یک کمی هم گوش کنیم . قبول نکرد. طفلک یک عالمه کار و عجله داشت. با هم به طرف قطار به راه افتادیم. گفتم : « آخرش نفهمیدم چه خبر بود جشن بود یا مهمانی؟» در جوابم گفت :« نه جانم نه جشن بود ، نه پارتی. تظاهرات اعتراض آمیز از نوع شهری بود. یک عده داشتند با پلاکارد و موسیقی و بادکنک تظاهرات می کردند و خواستار خاموش شدن نیروگاه های اتمی بودند و تماشاگران هم با تکان دادن دست و پای شان و کف زدن و تشویق همراهی شان می کردند.» ای کاش تظاهرات در همه جای دنیا و با هر هدفی ، این چنین مسالمت آمیز باشد و آدمیزاد بتواند راحت حرفش را بزند.