2010/05/31

لب رودخانه - 2

گلهای ریز و کوچولو توجهم را به خود جلب کرد. از روی نیمکت بلند شدم و به طرف چمنها رفتم. می خواستم از گلی کوچک عکس بگیرم که صدای پیرمرد بلند شد :« خانم جوان چه کار می کنی؟
گفتم :« می خواهم از این گل کوچولو عکس بگیرم
متن کامل

2010/05/29

لب رودخانه - 1

هوا گرم و آفتابی بود. فرصت را غنیمت شمرده از خانه بیرون آمدم . زمستانی سردی داشتیم و بهار با ناز و غمزه شروع شده است و فردا نیز از قرار معلوم باران خواهد بارید. برای پیاده روی و قدم زدن زیر آفتاب گرم و دلنشین بهاری ، لب رودخانه رفتم. گلهای ریز و درشت دور و بر رودخانه با موسیقی ملایم باد به رقص آمده بودند. مرغابی ها همراه جوجه هایشان لب رودخانه مشغول دانه چیدن و شنا بودند. کنار استخر کوچک ، روی نیمکتی نشستم . دقایقی نگذشته بود که پسرکی با سوتی بر لب پیدا شد .

متن کامل

2010/05/22

پدر و حکایت هایش

بچه بودیم و هنوز تلویزیون به تبریز نیامده بود. سرگرمی خانوادگی مان رادیو و مجله و پیک و کتابچه های قصه و سامسون و لاوسون و گاهی اوقات سینما بود. شبها رادیو را روشن می کردیم و خانوادگی به قصه شب گوش می کردیم و صبح روز بعد با همکلاسی هایمان در مورد سرنوشت قهرمان قصه بحث می کردیم. قهرمانان سینمائی مان فردین و فروزان و کمدین خوش خنده مان هم ظهوری بود. شبهای سرد و پر برف زمستان پدر ، جان و دلمان را با قصه خوانی اش گرم می کرد.

متن کامل

2010/05/16

جان شیرین خوش است


با بی حوصلگی سوار اتوبوس شدم. سه بانوی میان سال روبرو و بغل دستم نشستند. از لهجه دو نفرشان معلوم بود که اهل روسیه هستند. در ایستگاه دوم تابلوئی نصب کرده بودند. زنی که بغل دستم نشسته بود ، متن تابلو را با صدای بلند و آرام و با هجی خواند :« بهار شروع شده است و اردک ها هم کنار رودخانه سرگرم شنا و بازی و آب تنی هستند. به اردک ها غذا ندهید. نگرانشان نباشید. چون آنها می توانند غذای تازه و طبیعی شان را به راحتی از طبیعت تهیه کنند و سیر شوند. غذائی که شما برایشان تهیه می کنید . سه زیان کلی دارد . یکی این که ممکن است غذای شما مانده و کهنه باشند و زبان بسته ها را مسموم کند و دیگری موجب چاقی بی رویه و مرگ زودرس شان شود و سرانجام شما با این کارتان موجب افزایش موش و ایجاد خطر می شوید. »

زن دومی گفت :« می بینید وقتی من می گویم اینجا بهتر از چچنستان وقزاقستان و روسیه و ... و ... است ، شماها به من می خندید. فکر می کنید دولتی که به فکر زبان بسته هایش هم هست نسبت به انسانهایش می تواند این قدر بی رحم باشد؟ اینها می دانند هیچ کسی اجازه گرفتن جانی را که خدا بخشیده ندارد. حتی اگر این موجود اردک و غاز و سگ باشد.»

زن سومی با گریه گفت :« چند سالی بود که جلای وطن کرده بودیم . والدین مان هر بار پشت تلفن گریه می کردند که همه چیز تمام شده و مملکت امن است و بیائید. ما هم که از دربدری به تنگ آمده بودیم وسوسه شدیم و از قزاقستان به چچن برگشتیم. همان لحظه اول که پا به خاک وطن گذاشتیم شوهرم را گرفتند و با خود بردند. بیچاره زیر شکنجه جان داد. حسرت دیدار فرزند ، جان پدر و مادر را گرفت . ما هم در به در شدیم . نه توانستیم برگردیم و نه بمانیم. بالاخره هم سر از آلمان درآوردیم وده دوازده سالی می شود که اینجا وطن ما شده است.»
از اتوبوس پیاده شدم. حال و روزم آشفته تر شد. یکی سفارش می کند که مواظب مخلوق خدا باشید و دیگری بنی آدم را به سادگی آب خوردن می کشد و چال می کند.
عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

*

کوچکترین مدرسه دنیا با یک دانش آموز در زنجان روستای قلعه جوق

*

2010/05/07

چشمهایم

بچه که بودم تفاوت رنگ چشمهایم را با چشمان دیگران نمی دانستم. تا اینکه پدرم به تبریز منتقل شد و کلاس اول ابتدائی با کوچ ما به تبریز شروع شد. دو کوه عظیم قایا و سبد داغی و رودخانه خروشان زنگمار ، همبازی ها ، خانه پدربزرگ را پشت سر گذاشتیم و غریب شدیم. از کلاس اول و دوستان جدید چیز زیادی به یادم نمانده است. بعضی وقتها شیطنت های مخصوص آن دوران را به خاطر می آورم.

متن کامل

2010/05/01

به یاد پدرم


با تشکر از پیامهای تسلیت و همدردی و مهر و صفای شما دوستان گرامی و بزرگوار ، آرزو می کنم زندگی به کامتان شیرین و سایه عزیزانتان بالای سرتان باشد. روح رفتگانتان شاد.
*
پدرجان می خواستی برای دومین سالگرد رفتن پسرت بهترین مجلس را تدارک ببینی و به قول خودت مهمانی مفصلی برایش بگیری. می گفتی :« پسرم هر شب خسته و کوفته از سر کار به خانه می آید. هر شب می بینمش . صدای خنده اش را می شنوم. نگاه آرامش را حس می کنم. او می داند که برای دومین سال رفتنش مهمان داریم. من مطمئنم می آید و بغل دستم می نشیند و از مهمانان پذیرائی می کند.« اما هیهات که دومین سالگردش همراه با شب هفت تو برگزار شد.

متن کامل

وبلاک دیگر

*

بو آدام منیم بابام

دردی داغلاردان بویوک

چاره سیز بئلی بوکوک

*

بو آدام منیم بابام

*