2024-01-24

مادرِ حسنک وزیر

 مادر حسنک وزیر

حسن بن محمّد میکالی معروف به « حسنک وزیر» وزیر سلطان محمود غزنوی بود. بعد از درگذشت سلطان محمود پسرش سلطان مسعود غزنوی بر تخت نشست. حسنک وزیر به بهانۀ قرمطی بودنِ حسنک وزیر، دستور سنگسار و اعدام او را داد. ابوالفضل محمّد بن حسین بیهقی، در کتاب « تاریخ بیهقی» شرح حال و قتل حسنک وزیر مفصّل نوشته است. هم شرح حال مادرِ او، پس از شنیدن خبر قتلِ پسرش، که چنین می نویسد:
مادر حسنک وزیر زنی بود سخت جگرآور، چنان شنودم که دو سه ماه از او این حدیث نهان داشتند، چون بشنید، جزعی نکرد، چنانکه زنان کنند، بلکه بگریست بدرد، چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند.
پس گفت:« بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.»
و ماتم پسر سخت نیکو بداشت، و هر خردمند که این بشنید، بپسندید. و جای آن بود. و یکی از شعرای نشابور این مرثیه بگفت
ببرید سرش را که سران را سر بود
آرایش دهر و ملک را افسر بود
گر قرمطی و جهود و گر کافر بود
از تخت به دار برشدن منکر بود
*

2024-01-23

تاریخ بیهقی - تاریخ بیهق

 تاریخ بیهقی

ابوالفضل محمّد بن حسین بیهقی، در سال 374 هجری شمسی( 385 هجری قمری) در بیهق، از حوالی سبزوار چشم به جهان گشود و در تاریخ 470 هجری قمری در غزنین درگذشت. او تاریخ نگار و نویسنده بود و در دوران غزنویان زندگی می کرد. تاریخ بیهقی مشهورترین اثر بجا مانده از اوست. می گویند که این کتاب بیش از  سی مجلد دارد. امّا اکنون چیزی حدود سه جلد از این کتاب باقی مانده است. کتابی بسیار جالب و خواندنی و مهم ترین منبع تاریخی در مورد دوران غزنوی است.
تاریخ بیهقی مولّف: ابوالفضل محمّد بن حسین بیهقی

با مقابله، تصحیح، حواشی و تعلیقات سعید نفیسی
دانلود از سایت کتابناک
*
تاریخ بیهق

ظهیرالدین ابوالحسن علی بن ابی القاسم زید بیهقی ازسال 1097تا سال 1169 میلادی مشهور به بن قندق از اهالی ششتمدِ سبزوار بود. تاریخ بیهق اثر این مورخ و ادیب قرن پنجم هجری است. این کتاب حاوی اطلاعات ارزشمندی در مورد خراسان در عهد غزنوی و سلجوقی ، ادیبان و علمای بیهق وتاریخ و جغرافیای ناحیۀ بیهق است.
تاریخ بیهق: تالیف ظهیرالدین ابوالحسن علی بن ابی القاسم زید بیهقی مشهور به بن فندق
با تصحیح و تعلیقات مرحوم احمد بهمنیار استاد دانشگاه
دانلود کتاب از سایت کتابناک

2024-01-22

برای سالگرد مادرم

 مادرم

مادرم، یک سال از رفتن ات گذشت. اوّلین اعلامیّۀ سالگردت چاپ و منتشر شد. دیدن این اعلامیّه، دلم را لرزاند. باورم را تضعیف کرد. امید دوباره دیدنت را به یاس تبدیل کرد. از پشت پنجرۀ کوچکِ موبایل، در مجلس یادبودت شرکت کردم و همراه خواهرانت اشک ریختم. به تسلّی دهندگان جواب داده و از حضورشان تشکر کردم.همراه قاری قرآن برایت فاتحه و یس خواندم. امّاهیچ کدام از اینها آتش درونم را خاموش و سرد نکرد.
مادرم، جان و دلم، تشنۀ دیدارت بودم و هستم و خواهم بود. می دانی ؟ در زمان حیات که بودی، از مرگم وحشت داشتم. از مرگ نمی ترسم، امّا تصوّر این که مرگ من دوباره تو را داغدار فرزند کند، وحشت داشتم. از خدا برای خودم عمری یک روز بیشتر از تو خواستم. خدا را شکر که داغ مرا ندیدی و جگرت دوباره آتش نگرفت. چرا که داغ فرزند وحشتناک است. همچنانکه اکنون از خدا می خواهم که عمرم کمتر از عمر فرزندانم باشد.
مادرم می خواستم برایت شعری بنویسم، به رنگ چشمان منتظرت، به لطافت دل ظریف و مهربانت، به شفقت و دلسوزی ات. به داغی دل سوزانت، امّا نشد. نه اشک اجازه داد و نه دست توان نوشتن و نه مغز یاری کرد. امروز تمام ذرّات وجودم، همراه من عزادار شد. مادرم مکانت بهشت. آسوده و راحت آرام بگیر که آرامش حقِّ توست.    

2024-01-17

حکایت یک دفتر

گذشته ها دست بردار نیستند. 

باران همراه با بادی تند در حال باریدن است. من هستم و مهناز و مهرناز و نوه های یازده و دوازده ساله شان. داریم چای می خوریم و از این در و آن در صحبت می کنیم. دخترِ خانمها، دورمیز نشسته اند و دارند نقّاشی شاهزاده خانمِ رویاهایشان را می کشند و در مورد رنگ لباس مشورت می کنند. می گویم:« کاش برف می بارید و آدم برفی درست می کردیم.»
مهناز می گوید:« سرسره بازی می کردیم. زنگ می خورد و همگی صف می ایستادیم. آنگاه خانم ناظم، مبصر حیاط را صدا می زد و لیست بچّه هایی را که سرسره بازی کرده اند می گرفت و یکی یکی اسمها را می خواند و با ترس و لرزجلو می آمدیم و یکی یکی دستهایمان را باز می کردیم و  دو تا خط کش می خوردیم و سر کلاس می رفتیم.»
من و مهناز سرگرم صحبت از گذشته ایم و مهرناز غرق در دنیای خودش. ساکت و خیره به دفتر نقّاشی دخترک ها، می پرسم:« کجایی؟!»
می گوید:« دارم در گذشته های دور قدم میزنم. خانۀ پدری ام. دختر بچّه ای هستم همچون این دخترها. زنگ نقّاشی است و خانم معلّم وارد کلاس می شود. دفاتر نقّاشی و مدادرنگی مان آماده روی نیمکت است. خانم معلّم موضوع نقّاشی را روی تخته سیاه می نویسد. خانه ای  با حیاط و حوض مربع یا مستطیل و.. هرشکلی که خودمان دوست داریم. یک  اصله درخت سیب با شاخ و برگ و سیب های رسیدۀ قرمز رنگ. از خط کش و نقّاله و سکّۀ دو ریالی وغیره استفاده نکنیم. باید با دست بکشیم. با ذوق و شوق شروع می کنیم. کارمان تمام نشده، زنگ به صدا درمی آید. خانم معلم می گوید:« نقّاشی تان را در خانه تمام کنید و جلسۀ بعد بیاورید تا نمره بدهم.» وسایلمان را جمع کرده به خانه می رویم. بعد از غذا، مشق ها وتکالیف روز بعد را انجام می دهم. سپس دفتر نقّاشی را باز کرده، شروع به رنگ کردن سیب ها و ماهی های قرمز داخل حوض می کنم. پدرم می بیند و با صدایی سرشار از سرزنش می گوید:«این شکل افتضاح چیست که کشیده ای؟ الان یادت می دهم که چگونه یک نقّاشی عالی بکشی که نمره بیست بگیری.»
می خواهم شرح دهم ترس و لکنت زبان اجازه نمی دهد. پدرم نقاشی مرا پاره می کند و در صفحۀ بعد، با خط کش
خانه ای می کشد و حیاط و حوضی دایره ای شکل که من اصلا دوست ندارم. آخر حوضِ حیاط ما مستطیل است و مادرم دورتا دورش شمعدانی چیده است. حوض ما خیلی قشنگ است. اما پدرم حوض دایره ای شکل می کشد. سپس با خط کش دو خطِّ موازی عمود می کشد و بالای این دو خط دایره ای بزرگ و داخل دایرۀ بزرگ، دایره های کوچک و از من می خواهد دایرۀ بزرگ را سبز بکشم، یعنی شاخ و برگ درخت و دایره های کوچک را قرمز، یعنی سیب های قرمزِ رسیده. دوست دارم داخل حوض دو تا ماهی قرمز بکشم، اما پدر دخالت می کند و سرانجام نقّاشی دلخواه ایشان به خواست خودشان رنگ آمیزی و تحویل خانم معلّم می شود. خانم معلّم با دیدن نقاشی، بخصوص درخت، دود از کلّه اش بلند می شود که « کجای این شکل درخت است؟ درخت باید شاخه ها و برگ های فراوان داشته باشد. پس شاخ و برگ این درخت کجاست؟ این خط موازی چیست؟ کجای دنیا تنۀ درختِ این شکلی دیدی؟» با خجالت جواب می دهم که کار پدرم هست و گفت اگر این نقّاش را نشان دهم، شما نمره بیست می دهید.  خانم معلم خشمگین شده و زیر نقاشی به پدرم یادداشتی می نویسد که دیگر در کار تدریس ایشان دخالت نکند. پدر با خواندن یادداشت، با دو دست بزرگ و قوی اش بر سرم می کوبد و مادرم را سرزنش می کند که بچّه اش را خوب تربیت نکرده است. دفعۀ بعد خانم معلم روی تخته سیاه  کوه و رودخانه و گل و گیاه و پروانه می کشد و ما به تقلید از او نقاشی هایمان را می کشیم. سپس دفتر انشایمان را درمی آوریم و در مورد نقاشی مان ( کوه و رودخانه و غیره ) چند سطر می نویسیم و می شود انشای بسیار عالی در مورد طبیعت. در واقع خانم معلم ما با یک تیر دو نشان می زند. پدر باز دفتر نقاشی ام را کنترل می کند. باز درس های خاصِّ خودش را می دهد و باز کتک و اذیت. چنین می شود که از درس انشا و نقاشی و کلّا از درس و مدرسه متنفر می شوم. تا کلاس نهم درس خوانده و ترک تحصیل می کنم. حالا با دیدن کار این بچه ها هوس نقاشی می کنم، اماهرچه سعی می کنم نمی توانم حتی یک برگ درست و حسابی بکشم.»
حرفش تمام می شود و سکوت در اتاق سایه می افکند.

2024-01-11

آی جماعت آنام دوشوب یادیما

 شب آرزوها

مادرم، مهربانم، جان و دلم. امشب شب آرزوهاست. رغایب است و از صبح گوش به زنگ تلفن بودم که زنگ بزنی و یادآوری کنی. بگویی:« دخترم، رغایب است. خواندن دعا و یس و آیت الکرسی برای پدر و برادر و بقیۀ اسیران خاک فراموشت نشود.» راستش را بخواهی، تا این لحظه چیزی نخواندم و کاری نکردم. آخر چشم انتظارت بودم. دریغ از صدائی و ویدیوئی.
آخ مادرم امروز اوّلین رغایب تو بود. می گویند عمرش را کرده و نوه و نتیجه اش را هم دیده و به سلامتی و با سپری کردن هفته ای بیماری، دنیا را ترک کرده و گریه و زاری ندارد. می دانم که چنین فکری نمی کنند. زیرا آنان نیز مادر از دست داده اند و حال مرا می فهمند. فقط می خواهند دلداری ام دهند.
نمی دانی این مدّتی که نبودی، بر من چه گذشت! دیگر صدایت را نشنیدم. یک بار دلتنگ بودم و می خواستم درمورد موضوعی با تو مشورت کنم. شماره ات را گرفتم و منتظر شدم به تلفنم جواب بدهی. اما پس از چند لحظه ای یادم افتاد که جواب نخواهی داد. تلفن را قطع کرده و کودکانه در فراقت اشک ریختم. نمی دانی چقدر سخت است روزهای بی تو بودن و جای خالی ات را تحمل کردن.
مادرم، جان و دلم، شب آرزوهایت، رغایب ات مبارک.
*
من آنامی گؤرمدیم
آغ ساچینی هؤرمدیم
بیر خلوت یئر تاپمادیم
دانیشمادیم گولمدیم
*
آناجان
گئتدیم آتام ائوینه
غملی کؤنلوم سئوینه
سنی اوردا گؤرمدیم
بنزه دی یاد ائوینه
*


2024-01-04

تسلیت ودیگر هیچ

باز هم مرگ، باز هم بمب، باز هم قتل
این بار مرگ و بمب و عزا بر سر مردم کرمان سایه افکند.  سیزدهم دی ماه 1402 تعدادی کثیری از مردم به قصد گرفتن سالگرد برای « قاسم سلیمانی» دور هم جمع شده بودند. تروریست ها، با منفجر کردن دو بمب در مسیر این مردم، سبب کشته و زخمی شدن و داغدار شدن خانواده های شدند.
خدا به بازماندگان صبر عطا فرماید.
دیوانه بازی دیگر بس است. بگذارید مردم زندگی کنند. هر کس با هر باور و عقیده و آداب و رسوم حق حیات دارد. ای آدمیزاد به چه جراتی به جای خدا تصمیم می گیری؟
نَکُشید، نَکُشید.

2023-12-14

گلین گولاخ

 گلین گولاخ

بیر گون واریدی، بیرگون یوخیدی، آللاه دان سونرا، هئچ کیم یوخیدی. چاغ چال چاتداسین، ویر پاتداسین چاغیدی. قاچان – قاچانا، اوچان – اوچانا، قاچ – ها قاچ، گیزلن کی گیزلن. تاپانماسینلار، توتانماسینلار. هانسینی دئییم، هانسی قالسین. اوزون سؤزون قیسساسی، سیچان دلیین ساتین آلان چاغیدی. بیر آنا، جانین گؤتوروب اوتایا قاچمیشدی. اوتایدا آنا، بوتایدا بالا، بیر- بیرینین حسرتیندن مه لیردیلر. آنجاق ایکی – اوچ ایل کئچدیکدن سونرا، بالادا اؤزون آناسینا یئتیره ر. آنانی دئییرسن، سئویندیگیندن آز قالارچیچه یی چاتداسین. صحنه یه چیخیب بالاسی اوچون ماهنی اوخوماغا باشلار. بالاسی دا گلیب آناسینین اوخودوغو ماهنی ایلا اویناماغا باشلار. قیز جاوان و اوتانقاچ، اؤز چاغیندا اولان قیزلار کیمی گئیینیب و اوچاغین سایاغی، اوینار. اونون اویناماغی و اوتانقاجلیغی خوشوموزا گلر. او ماهنی و او آنا- بالانین صحنه آلماغی بیزیم عاغلیمیزدا، ایکی اوزاقلاشمیشین، بیر- بیرینه قووشماسی آنیسیلا، گؤزل بیر ایز بوراخار.
ایندی او چاغدان، گئیینمه دن، اویناماقدان، اوتانقاجلیقدان، ایللر گئچیب و بیر نئچه دادسیز – دوزسوز آدم ائولادلاری، اینترنت دنیاسیندا اؤزلرینه سئوگی، فالوور قازانماق اوچون چابالایانلار، بیر چیرکین دابسمش قویوب بو آنا – بالانی، گولونج ائدیب، آشاغی لاییب و گولورلر. اورایاجاق کی یازیق او چاغدا کی قیز، ایندی اؤزونه بیر آنا، یا بؤیوک آنادی، اؤزلویون دانماغا باشلییب. بونا بیر فاجعه دیریک. بونا بیر آدم ائولادینی آشاغیلاییب اونون قلبینه یارا وورماق دئییریک.
آی قارداش، آی یولداش، آی وطن داش
گلین گولاخ، آمما نه باهاسینا؟؟؟؟؟؟
    

2023-12-08

یکی بود یکی نبود

 یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود، این سوی جهان، من وبودم و غربت بود و یک دنیا غم و دلتنگی. آن سوی جهان، پدر و مادر سالخورده ام بودند، با برادری مهربان. شب های یلدا و عید و چهارشنبه سوری و... روزهای دیگر که ما « عزیز گونلر» می گوییم، چشم به در و گوش به زنگ، چشم به راه پستچی گوشه ای می نشستم و روزها و ساعتها و لحظه ها را سپری می کردم تا زمانی که لحظۀ موعود سر می رسید و بستۀ پستی ام را دریافت کرده و از تماشای هدایای رسیده لذّت می بردم. برادر رفت و دو سالی نگذشت که پدر شتابان به او پیوست. این سوی جهان من و آن سوی جهان مادرم، ماندیم، او برای شادی دل تنگم، از هیچ چیزی دریغ نکرد.
امسال، او هم نیست و دلم عجیب تنگ شده، برای صدای خنده اش، برای موهای سفید و چهرۀ نورانی اش.  یلدا دارد نزدیک می شود. مرا با هندوانه و پشمک و حلوا و انار و نخود و کشمش چه کار؟ دلم (چهرۀ مهربان مادرم را که شیرین تر و نرمتر از حلوا، موهای سفید و لطیف اش را که  به سپیدی پشمک اصل و صدای دلنشین اش را با یک دنیا عوض اش نمی کنم ) می خواهد. دلم بستۀ پستی با این تمبرها می خواهد.  
 


2023-12-06

یک جرعه انصاف

یک جرعه انصاف

همسایه ی روبرویی را می گویم. زن هنوز جوان است و سلامتی کافی دارد و کار می کند. دو سال پیش هم خانه ای داشت با دو گربه ی سیاه و سفید. صبح ها که مرد و زن به سر کار می رفتند، پنجره ی بالکن را کمی باز می گذاشتند. گربه ها تا عصر بیرون می رفتند و پس از برگشتن زن و مرد، آنها نیز به خانه برمی گشتند. چند ماهی می شود که مرد را نمی بینیم و به تازگی ها مردی دیگر جانشین او شده است. لاابالی، بی بند و بار، بی ادب. همراه با سگی بزرگ و نامرتّب و ناتمیز که چندین بار اطراف باغچه ام را کثیف کرد. شکایت به صاحبخانه کردم و جلوی کثافت کاری جناب سگ گرفته شد. البته سگ گناهی ندارد. گناه از جانب صاحب اش است و او مسئول توالت و تمیزی سگ است.
همسایه ی دیوار به دیوار به سراغم آمد و از مرد لاابالی شکایت کرد. می خواست نامه ای بنویسیم و شکایت کنیم تا این مستاجران مزاحم را از خانه بیرون بیاندازند. نپذیرفتم. گفت:« هرکسی هرگونه ای که می خواهد زندگی کند، ربطی به من ندارد. با سگ شان مشکل داشتم که برطرف شد. خانه به زحمت پیدا می شود. اخراج کنیم به کجا بروند؟ اگر شکوه ای داری به صاحبخانه بگو رسیدگی می کند.» او می گفت که یکی از گربه ها مرده و گربه ی دوّمی را به خانه راه نمی دهند و شب بیرون مانده است.
چند روزی است که هوا بسیار سرد شده است و صدای میومیوی گربه به گوشم می رسد. دیشب که خیلی سرد بود، باز صدایش را شنیدم. خواستم به خانه بیاورمش که ترسید و زیر درخت سرو پنهان شد. کمی شیر گرم کرده و زیر درخت گذاشته و به خانه برگشتم. از پشت پنجره نگاه کردم. طفلکی آمد و نوشید و دوباره زیر درخت پنهان شد. من و همسایه ی طبقه بالا و روبرویی هرچه سعی کردیم نتوانستیم گربه را بگیریم و به خانه مان ببریم تا از سرما یخ نزند. می توانیم روز بعد به خانه ی حیوانات ببریم. آنجا نگه می دارند. در خانه ی زن و مرد رفته، زنگ در را به صدا درآوردیم. خانه بودند و چراغ و تلویزیون روش و صدایشان را شنیدیم، امّا در را باز نکردند. ما فقط می خواستیم خواهش کنیم که گربه به شما عادت کرده بگیرید و به ما بدهید تا به خانه ببریم. در را باز نکردند.
امروز صبح دیگر صدایی از گربه نشنیدیم. کجا رفت؟ چه بلائی سرش آمد؟ نکند از سرما یخ زده باشد؟ یعنی یک ذرّه  انصاف ، یک کمی ترحّم هم خوب چیزی است.

 

 

2023-12-04

سحر دختر نازم

بخندیم و شاد باشیم، امّا به چه قیمتی؟!
مادر پس از گذشت دو سال و اندی دوری، به دخترش رسیده است. غرق در شادی است. برایش آوازی از ته دل و شادی می خواند. از ایام دوری، از روزها و شبهائی که در حسرت او به سر برده، سخن می گوید. شادی اش را با دوست دارانش قسمت میکند. دخترش را به صحنه دعوت می کند. دختر نوجوان موهای کوتاهی دارد. کت و دامن پوشیده ( مثل بقیّۀ دختران هم سن و سال و همزمانش ) پیش مادر می آید و با آهنگ و صدای مادر می رقصد. رقصی همچون رقص های زمان خودش. زیبا، آرام، متین و خجالتی. رقص اش مورد پسند من و امثال من است. تیپ و ژست و رفتارش عادی است. فیلم و آواز و رقص مادر و دختر را چندین بار تماشا می کنیم و خوشمان می آید. بدون این که لباس یا آرایش یا رقص او توجّه ( منفی ) ما را جلب کند، خوشحالیم که خدا مادر و دختری را به هم رساند. همه می دانیم و خدا می داند که این دو در فراق هم چه کشیده اند.
حال چند سالی می گذرد که مادر درگذشته است و دختر برای خود مادری و گردانندۀ خانوداه ای شده است. عدّه ای که دوست دارند به هر قیمتی دیده و مورد توجّه قرار گیرند و فالوورجمع کنند، ویدیوی این مادر و دختر را به مسخره گرفته و برایشان به قول خودشان« دابسمش» ساخته اند. چنانکه دختر مجبور به انکارخویش شده است. انکار ندارد. خدا هرکسی را به گونه ای و شکل و شمایلی آفریده است. تو از قیافه و رقص ات شرمنده نباش، بلکه آنانکه با این حرکات مشمئزکننده، سعی در جمع کردن فالوور دارند، از تو و روح مادرت شرمنده شود.  
تو ای که می خواهی به هر قیمتی که شده خود را نشان بدهی، نه گُلم، نه جانم، با این  کارها نه تنها مشهور نمی شوی، بلکه مورد انزجار هم می شوی. اگر می خواهی کمدین و طنزپرداز شوی، زحمت بکش و از پیشکسوتان درس بیاموز.

2023-12-02

دهقان فداکار

حیدربابا آدام اؤلر آد قالار« شهریار» 
*
ازبرعلی حاجوی، که ما او را به نام ریزعلی خواجوی می شناسیم، اهل روستای قلعه جوق میانه بود. او یازدهم آذرماه 1396 در سن 86 سالگی بر اثر بیماری درگذشت و به «ملک  محّمد و زومرود قوشوی» مادربزرگ پیوست. اما با داستانی واقعی و به عنوان قهرمانی واقعی. روحش شاد و مکانش بهشت.
*

بچّه که بودیم، هنوز « تلویزیون» و« سوپرمن» و «بت من» و «اسپایدرمن» وغیره اختراع نشده بودند. ما بودیم وپیک دانش آموز و نوآموز و از همه زیباتر، قصّه های شیرین مادربزرگ و صدای پیر و مهربانش که ما را دورِ علاالدّین یا بخاری هیزمی جمع می کرد و برایمان از «ملک محمّد» و « زومرودقوشو» و «کچلجه» وغیره می گفت. تا این که کلاس سوّمی شدیم. زنگ دوّم فارسی داشتیم و خانم آموزگار درس جدید را برایمان خواند و سپس در توضیح درس گفت که قهرمان داستان و خود داستان واقعیّت دارد. من و همکلاسی هایم این داستان واقعی شیرین را خوانده و یاد گرفتیم. حکایت فداکاری ریزعلی خوجوی، دهقانی که جان مسافران و کارکنان قطار را نجات داد.
*
دهقان فداکار
غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشت کوه های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرو رفته بود. کار روزانه ی دهقانان پایان یافته بود. ریزعلی هم دست از کار کشیده بود و به ده خود باز می گشت
.

در آن شب سرد و تاریک، نور لرزان فانوس کوچکی راه او را روشن می کرد. دهی که ریزعلی در آن زندگی می کرد نزدیک راه آهن بود. ریزعلی هر شب از کنار راه آهن می گذشت تا به خانه اش برسد. آن شب، ناگهان صدای غرش ترسناکی از کوه برخاست.

سنگ های بسیاری از کوه فرو ریخت و راه آهن را مسدود کرد. ریزعلی می دانست که، تا چند دقیقه دیگر، قطار مسافربری به آن جا خواهد رسید. با خود اندیشید که اگر قطار با توده های سنگ برخورد کند واژگون خواهد شد.

از این اندیشه سخت مضطرب شد. نمی دانست در آن بیابان دور افتاده چگونه راننده ی قطار را از خطر آگاه کند. در همین حال، صدای سوت قطار از پشت کوه شنیده شد که نزدیک شدن آن را خبر داد.

ریزعلی روزهایی را که به تماشای قطار می رفت به یاد آورد. صورت خندان مسافران را به یاد آورد که از درون قطار برای او دست تکان می دادند. از اندیشه ی حادثه ی خطرناکی که در پیش بود قلبش سخت به تپش افتاد.

در جست و جوی چاره ای بود تا بتواند جان مسافران را نجات بدهد. ناگهان، چاره ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید، به سرعت لباسهای خود را از تن درآورد و بر چوبدست خود بست.

نفت فانوس را بر لباسها ریخت و آن را آتش زد. ریزعلی در حالی که مشعل را بالا نگاه داشته بود، به طرف قطار شروع به دویدن کرد. راننده قطار از دیدن آتش دانست که خطری در پیش است. ترمز را کشید.

قطار پس از تکانهای شدید، از حرکت باز ایستاد. راننده و مسافران سراسیمه از قطار بیرون ریختند. از دیدن ریزش کوه و مشعل ریزعلی، که با بدن برهنه در آنجا ایستاده بود، دانستند که فداکاری این مرد آنها را از چه خطر بزرگی نجات داده است.
* 

2023-11-28

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

 هوا بس ناجوانمردانه سرد است

روزی دیگر از روزهای خداست. سر از بستر گرم برمی دارم. ازپشت پنجره اتاقم، بیرون را می نگرم. اندکی برفی روی شاخه درختان نشسته و آفتابکی رویش تابیده است. به خود می آیم و سری به بالکن می زنم. تا در را باز می کنم، هوای سرد همچون شلاق به صورتم می خورد. اندک آبی که از دیشب روی زمین پاشیده بود، یخ زده است. فوری پنجره را می بندم و درون اتاقکم می خزم به چند روز پیش که با خود می گفتم خانه ام بس کوچک و نقلی است، کاش کمی بزرگتر می شد، می اندیشم. سپس در عالم رویاهایم سری به غزه و اکرائین و... زده و با خود می گویم:« راستی که بشر چقدر ناسپاس است و قدر داشته هایش را نمی داند. اگر اکنون آنجا بودی و خانه ات بر سرت خراب شده بود، چه می کردی؟» اول صبحی دلتنگ می شوم، چه دلتنگی. غم بر دلم سنگینی می کند، چه سنگینی ای! آنها که اکنون خانه هایشان بر سرشان ویران شده، آنها که داخل چادرها، در انتظار لقمه نانی وجرعه آبی هستند، چه گناهی کرده اند؟ چرا باید تاوان خودخواهی ها و زیاده طلبی های بعضی ها را بدهند؟ چرا و چرا و چرا؟ و این چراها داغونم می کنند.
راستی که به قول مرحوم « مهدی اخوان ثالث» هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی، هوا بس ناجوانمردانه سرد است.



2023-11-25

رضا تهرانچی

 رضا تهرانچی،
خالق بیسکویت مادر، دکتر دندانپزشک، 13 خرداد 1302در کاشان به دنیا  آمد. به دنیا آمد تا همراه برادرانش،کارخانه ویتانا را راه اندازی و با محصولات شیرین و سالمش کام کوچک و بزرگ را شیرین کند. بیسکویت مادر، شکم ( کودکانی را که شیر مادرشان کم بود و شکم کوچک و ظریفشان را سیر نمی کرد،) سیر می کرد. من نیز یکی از آن کودکان بودم. از وقتی که به یاد دارم و مادر و نزدیکان می گویند، من نیز با بیسکویت مادر بزرگ شدم. این بیسکویت تُرد و در عین حال نرم بود. مادرم داخل پیالۀ کوچک می ریخت و با کمی شیر یا چای کم رنگ نرم اش می کرد و می خوردم. هم من و هم بچه های هم سن و سال من و هم بعد از من.

خوب به خاطر دارم که زنان همسایه قبل از ظهرکه مردها سر کار بودند، دور هم جمع شده و « قاش آلان خدجه» را به خانه دعوت می کردند، تا بیاید و ابرویشان را بردارد و صورتشان را بند بیاندازد. او داخل نعلبکی رنگ ابرو که به آن « قاش» می گفت آماده می کرد و بعد از تمام شدن کارش، هر یک از زنان این قاش را روی ابرویشان می کشیدند و ابرویشان پررنگ و برّاق می شد. صاحب خانه چای می آورد و کنار استکان چای، نعلبکی دیگری هم می گذاشت. این نعلبکی حکایتی شیرین برای ما بچّه ها که همراه مادر بودیم داشت. ای جانمی بیسکویت مادر. او داخل ظرفی بیسکویت مادر چیده و به همه تعارف می کرد و با فروتنی و بدون تعارف می گفت:« بفرمائید دهانتان را شیرین کنید. قاقا اولمویان یئرده، ایده ده قاقادی» هرکسی دو یا سه عدد بیسکویت برداشته و همراه چای می خورد.
به قول مادر مرحومم، اکنون انواع مختلف کیک خامه ای و شیرینی های رنگارنگ می خوریم، اما هیچ کدام مزۀ آن « قاقا» را نمی دهد. کم می خوردیم و به اندازه می خوردیم و مزه اش در دهانمان می ماند. این بیسکویت مکمل غذایی کودکان و محبوب همه بود.
رضا تهرانچی کارخانه دار و کارآفرین عزیز ایرانی، خالق مکمّلِ غذایی کودکان، که کارخانه اش مصادره شد،  6 فروردین 1401 درگذشت.  بجاست که فاتحه ای بر روح و روانش بفرستیم و بگوئیم روح ات شاد و مکانت بهشت.

2023-11-23

بهزاد بهزادی

 بهزاد بهزادی

بیر نئچه گون بوندان قاباق، یولداش جانیما ویدولو زنگ ووردوم. اوردان – بوردان دانیشیماقدایدیق کی باغچامدان سوروشدو. دئدیم:« بیلکیرسن کی باغچام بیرگؤزل اولوب، بیر گؤزل اولوب کی گل گؤره سن. هله قارقالار، گؤیرچین لر، سئرچه لر، بیریانا، ایکی داناکیرپی، اوچ دانادا داوشان، باغچایا گلیپ اونلارا قویدوغوم سویو، یئمی، یئییب گئدیرلر. اونلارا باخدیقجا کئف ائلیرم ها!.»
سؤزلریمه ائله تهر قولاق وئریردی، سانکی بیر داغ باشیندان گلنه قولاق آسیر. سؤزومو کسیب، سوروشدوم:« نه اولوب، من نه دئدیم کی بئله باخیرسان؟»
بیر مسخره ائیله ییب گؤله رک دئدی:« قیز بو نه مدل دانیشماخدی؟ نه داوشان! نه کیرپی! دوزامللی دانیش هامی باشا دوشسون دا! »
سوروشدوم:«آخی نئجه دانیشیم؟»
دئدی:« چوخ ساده باخچاندا خرگوشلار، جوجه تیغی لر و... نئچه ایللردی خارجه ده سن، هله کتدی لیغیندن ال چکمه میسن!؟»
دوغوردان دا اوره ییم توتولوب دئدیم:« بو نئجه سؤزدو؟ منیم کتدی اولماغیم عاییب دئییل. سنین بئله اؤزووی ایتیرمه یین عاییب دیر. یا سؤزوون هامیسین فارسی جا دئگینن یا تورکوجه. بئله قارما – قاریشیق دانیشماق دا نه؟»
*
چندین سال است که در دیار غربت زندگی می کنم. روزی از روزها از پدرم خواستم که برایم کتابی در مورد زبان ترکی آذربایجانی، بفرستد. یک مختصری بخوانم. یک ماه نگذشته بود که پستچی در خانه را به صدا درآورد. بسته پستی را دریافت کرده و با عجله بازش کردم. « فرهنگ ترکی آذربایجانی فارسی - نوشته بهزاد بهزادی » پدرم فرستاده و راهی برای آموختن کلمات ترکی را برایم باز کرده بود. خواندن مختصری از دستور زبان فارسی، شوق مرا به مطالعه در مورد زبان مادری ام دوچندان کرد. قبل از این کتاب «فرهنگ سؤزلوک ترکی به ترکی – نوشتۀ علی حسین زاده ، داشقین » را برادر کوچکم فرستاده بود.
بهزاد بهزادی در سال 1306 در آستارا به دنیا آمد. او محقق و نویسنده و پژوهشگر و فعال روزنامه نگاری بود. در سال 1386 درگذشت و کتابهای ماندگارش را برای مطالعه ما، به یادگار گذاشت. روحش شاد و مکانش بهشت.
کتاب فرهنگ ترکی آذربایجانی فارسی بهزاد بهزادی را می توانید از سایت کتابناک دانلود کنید. 

2023-11-18

محمدصادق نائبی

 محمدصادق نائبی

چند سال پیش بود و داشتم از طریق اینترنت دنبال واژه های ترکی آذربایجانی می گشتم که رسیدم به دانلود« یک هزار واژۀ اصیل ترکی در زبان پارسی» صفحه را دانلود کرده و چون امکان کپی نداشتم، تصمیم به نوشتن در دفتر کردم. در آخر نیز اسم نویسنده را یادداشت کردم« محمدصادق نائبی» چندی بعد رسیدم « نصاب صادق» و حیران شدم از شعرزیبا و تعلیم عالی اش. اخیرا در سایت کتابناک، «آموزش دستور زبان ترکی آذربایجانی» اش را یافته و دانلود کردم. سرانجام کنجکاو شدم برای شناختن اش. این بنی آدم کیست و اهل کجاست و چه می کند. به ویکی پدیا و وبلاک « گنجینه ها» در بلاکفا رسیده و شناختمش.
محمدصادق نائبی اهل میانه است و در تاریخ خرداد 1352 در میانه به دنیا آمده است. تحصیلات و مشاغل درخشانی دارد. حدس نمی زدم این قدر جوان باشد.
*
محمدصادق نائبی عزیز: قلم ات وزین تر و تواناتر، دلت شاد و علم ات شکفته تر باد.
*
قسمت بسیار کوتاهی از نصاب صادق
چون بياموزی زبان ديگری جز مادری
برگشائ
ی روی خود دروازه های ديگری
گويمت از واژگان ناب ترك
ی، گوش كن
فاعلاتن ، فاعلاتن ، فاعلاتن ، فاعلن
سيب آلما و اريك زردآلو، قاوون خربزه
هئيوا به ، انگور اوزوم، دال شاخه ، دادل
ی بامزه

مطالعۀ کتابهای باارزش این نویسنده و پژوهشگر عزیز را به شما دوستداران زبان مادری توصیه می کنم.
*
گنجینه ها 
*
کتابناک - 
  (ketabnak.com)