Showing posts with label پدرم. Show all posts
Showing posts with label پدرم. Show all posts

2026-01-03

روز مولا علی و پدر

پدرم

دارد برف می بارد و از پشت پنجره دانه های رقصان وسفیدش را تماشا می کنم. به یاد پدر می افتم. پدرم که پشت و پناهمان بود. با دل مهربانش، با تلاش بی وقفه اش، با نگاه های نگرانش. نه تنها پدر که رفیق شفیقمان بود. صبح های سرد و برفی زمستان، پس از صبحانه دستم را در دست می گرفت و مرا تا دم در مدرسه می رسانید. گاهی در راه می گفتم:« آقام می خواهم سرسره بازی کنم.» با صدائی مهربان و آرام جواب می داد:« آن وقت کف کفش هایت لیز می شود وبه هنگام راه رفتن معمولی نمی توانی خودت را کنترل کنی زمین می خوری و زخمی می شوی.» بعد از ظهر در گوشه ای از حیاط بزرگ خانه مان با انباشتن برفها  روی هم، برایمان زمین سرسره بازی درست می کرد. یادش به خیر. چقدر با حوصله و مهربان بود.
پس از انقلاب تولد مولا علی را روز پدر اعلام کرده اند. مولا علی که سرور است و والا مقام. روز مولایم علی و پدرم، جان و دلم مبارک
*
شعر پدر
شاعر: استاد شهریار

دلتنگ غروبی خفه، بیرون زدم از در
در مشت گرفته مچ دست پسرم را

یارب به چه سنگی زنم از دست غریبی
این کله ی پوک و سرو مغز پکرم را

هم در وطنم بار غریبی به سر دوش
کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را؟

رفتم که به کوی پدر و مسکن مآلوف
تسکین دهم آلام دل جان به سرم را

گفتم به سرراه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را

گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
زان منظره باری بنوازد نظرم را

کانون پدر جویم و گهواره ی مادر
کان گهرم یابم و مهد هنرم را

تا قصه ی رویین تنی و تیر پرانی است
از قلعه ی سیمرغ ستانم سپرم را

با یاد طفولیت و نشخوار جوانی
می رفتم و مشغول جویدن جگرم را

پیچیدم از آن کوچه ی مانوس که در کام
باز آورد آن لذت شیر و شکرم را

افسوس که کانون پدر نیز فرو کشت
از آتش دل باقی برق و شررم را

چون بقعه ی اموات فضایی همه خاموش
اخطار کنان منزل خوف و خطرم را

درها همه بسته است و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنی در که نیابی اثرم را

درگرد و غبار سر آن کوی نخواندم
جز سرزنش عمر هوی و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش
کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را؟

ای داد که از آن همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را

یک بچه ی همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصه ی سیر و سفرم را

اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن
پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را

میخواستم این شیب و شبابم بستانند
طفلیم دهند و سر پرشور وشرم را

چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را

کم کم همه را درنظر آوردم و نا گاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را

گویی پی دیدار عزیزان بگشودند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را

یک جا همه ی گمشدگان یافته بودم
از جمله "حبیب" و رفقای دگرم را

این خنده ی وصلش به لب آن گریه ی هجران
این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را

این ورد شبم خواهد و نا لیدن شبگیر
وان زمزمه ی صبح و دعای سحرم را

تا خود به تقلا به در خانه کشاندم
بستند به صد دایره راه گذرم را

یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه ی دیوار در خانه سرم را

صوت پدرم بود که میگفت چه کردی؟
درغیبت من عا یله ی در بدرم را

حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را

فی الجمله شدم ملتمس از در به دعایی
کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را

اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن همه زنگ و کدرم را

ناگه پسرم گفت چه میخواهی از این در؟
گفتم : پسرم بوی صفای پدرم را

*

2025-12-03

به یاد پدرم

برای پدرم و خوانندۀ مورد علاقه اش ناصر مسعودی

زندگی در کنار پدر و مادر نعمتی زیبا و پرنشاط است. پدری داشتم با دستانی نرم و مهربان، با انگشتانی مرکبی، مرکبی که از خودنویس اش چکه می کرد و انگشتان پرکارش را نوازش میکرد، همچون گفتن خسته نباشی. ظهرهای خرداد که از دبیرستان به خانه برمی گشت با یک بغل پرونده و کارنامه و لیست امتحانات. بعد از ناهار و استراحت، می نشست و به متکاها تکیه میداد و میز کوچکش را جلوی زانوهایش می کشید و شروع به نوشتن می کرد. با خطی خوش و خوانا. با خودکار آبی می نوشت و گاهی خودکار قرمز را به دست می گرفت و در حال نوشتن با افسوس می گفت:« بچّۀ شیطان و درس نخوان، تابستانت حیف شد.» می فهمیدیم که دانش آموزی تجدیدی آورده و پدر برایش متاسف است. تابستان های گرم و آفتابی دفتر بزرگی را به خانه می آورد و با خودنویس می نوشت. می گفت:« این دفتر کبیر است و نباید خط بخورد. باید با دقت و خوش خط و درست بنویسم، چون این دفتر مهم و ماندگار است.» ما می دانستیم که نباید به دفتر کبیر نزدیک شویم.
رادیوئی داشتیم همراه با گرامافون که بالای تاقچه منتظر دستان پدر بود که بازش کند و موسیقی گوش کند. یادش به خیر از صدای ناصرمسعودی خیلی خوشش می آمد. می گفت:« این مرد خیلی بانمک است. لهجه اش هم خیلی قشنگ است.» سپس با او همصدا می شد و از دختر رشتی می گفت که خیلی قشنگ است. از گل پامچال می خواست که بیرون بیاید. از بنفشه گل می خواند و از مسافر سرگردان.   
خبر درگذشت
ناصر مسعودی
خواننده رشت  را 6 آذرماه 1404 شنیده و یاد پدر افتادم و خاطرات شیرین کودکی. پدری که در مراسم دفن و عزاداری اش نبودم و هنوز هم غرق در رویاهای دور و درازم میشوم که به خانه برمی گردم، از کوچه پس کوچه های تبریز، راسته کوچه و دستمالچی لار میگذرم و وارد دربند جامبران می شوم. زنگ در را به صدا درمی آورم و برادر کوچک از پنجره طبقۀ سوم تماشا کرده و دست بر من می تکاند و مادر می گوید آمدم . پدر می پرسدکیست و من جواب می دهم منم مشتاق دیدار.
خدایشان بیامرزد.

2024-04-19

پدرم

 پدرم

سیزده سال پیش درچنین روزی به خانه پدر زنگ زدم. خاله بزرگ گوشی را برداشت. از شنیدن صدایش تعجّب کرده و بعد از سلامی عجولانه، پرسیدم:« شما چرا گوشی را برداشتی؟»
با لخندی کاذب جواب داد:« مگر چه اشکالی دارد؟»
گفتم:« لطفا گوشی را به پدر یا مادرم بده.»
گفت:« حیاط هستند و دارند مهمان بدرقه می کنند. هر حرفی داری به من بگو.»
فوری خداحافظی کرده و نگران شدم. اما به خود دلداری دادم  که لابد خاله حق دارد. تا آنها را صدا بزند و از آن گوشۀ حیاط برگردند و از پلّه ها بالا بیایند و وارد اتاق شوند، طول می کشد. اما قانع نشدم. آخر هر وقت زنگ می زدم، پدر گوشی را برمی داشت و مادر با صدای بلند می گفت:« عجله نکن دختر جان دارم می آیم.» و من صدایش را می شنیدم. امروز خبری از آن صدای بلند و گرم او نبود. نگو که دارد کفن پدر را به مزارستان می برد.
دو روز بعد خبر درگذشت او را دادند. گفتند:« حال پدر خوب نیست و در بیمارستان بستری است.» همان لحظه فهمیدم که پدر از پیش ما رفته است. او اهل بیمارستان رفتن و دارو خوردن و بستری شدن نبود. به قول خودش با دو پا آمد و با همان دو پا رفت. بدون این که زحمتی به آمبولانس یا اطرافیان بدهد. با دو پای خود به بیمارستان و از آنجا بدون هیچ معطلی به سردخانه و آرامگاه رفت و ما را یتیم گذاشت. راستی که سوگواری آن هم در غربت  چقدر تلخ است. او رفت و کلید خانه اش را به مادرم سپرد و سال گذشته هم مادر کلید خانه را برداشته و به سوی پدر شتافت و ما را بدون خانه پدری رها کرد.
اکنون پس از سپری شدن سیزده سال از رفتن پدر مهربانم، صفحات کتابهایی را که برایمان می خواند، ورق می زنم. « کچل کفترباز»، « اولدوز و عروسک سخنگو»، « کوراوغلو و کچل همزه» و سرانجام « قصّه های من و بابام» و صدای قاه قاه خنده های برادر کوچکه که نابه هنگام رفت و دل پدر و مادرش را خون کرد.
در رثایشان همراه با عاشیق زلفیه خواندم:
*
اویان قربان اولوم اویان قارداشیم
باجیلارین آغلار قویان قارداشیم
*
جانیم آتام سن قییمازدین آغلییام
آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر
*


 


 


 

2022-06-16

پدربزرگ

 



اواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار خوب و... مهم نبود. مهم نمرۀ بالاتراز ده و قبولی خرداد بود. بالاخره روز موعود رسید و کارنامه ها را دریافت کردیم. من و مهناز و مهری و مهرناز، از خوشحالی توی پوست خود نمی گنجیدیم. خدا را شکر رنگِ نمره ها همه سیاه یا آبی بود و از رنگِ قرمز خبری نبود. رنگِ قرمز، این رنگ دوست داشتنی اما خطرناک،  نمرات کمتر از ده با این رنگ نوشته می شد و این یعنی تجدیدی و سه ماه تابستان زهرِ مار.
خدا را شکر که همگی قبولی خرداد و چمدانها آماده برای سفر بود. همان روز پدر به ترمینال رفت و برای روز بعد بلیط اتوبوس گرفت. اوّلِ صبح روز بعد، سواراتوبوس شده و به دیدار پدربزرگ و مادربزرگ می شتافتیم. یادش به خیر که شب تا صبح نمی توانستم راحت بخوابم. اگر زنگِ ساعت به موقع به صدا درنیاید. اگر سر وقت بیدار نشویم، اگر دیر کنیم و اتوبوس بدون ما راهی شود... اگر و ده ها اگر دیگر. خوب حق هم داشتیم. مثل حالا نبود که هرزمان اتوبوس و تاکسی تلفنی و ماشین شخصی و قطار و هواپیما در دسترس باشد. اتوبوس که رفت، باید منتظر فردا می شدیم.
صبح زود با شکم گرسنه، قرص ضد استفراغ ( آن هم چه قرصی سفید و بزرگ و بسیار تلخ و بدقواره) را با لیوان آب می خوردیم و با پای پیاده به طرف ترمینال حرکت می کردیم. از سه راه خوی که می گذشتیم، سنگ ها و صخره های ماکو نمایان می شدند. همراه با رودخانه ای که از وسط شهر می گذشت و با شتاب و خروشان حرکت می کرد تا خود را به ارس برساند. بالاخره به مقصد می رسیدیم و خسته و گرسنه و تشنه، خود را در آغوش گرم و لای بازوهای فرسوده و نرم مادربزرگ رها می کردیم.  آری از طلوع صبح تا موقع ناهار که به خانۀ مادربزرگ برسیم، از ترس حالت تهوّع چیزی نخورده بودیم.
پدربزرگ کارمند ادارۀ ثیت احوال بود و حدود ساعت دو و نیم یا سه، ظهر به خانه برمی گشت. از آمدن ما خبر نداشت. به خانه که رسید با شنیدن سر و صدای ما بچه ها و دیدن مادرم، چشم و دلش روشن شد. به ظاهر اخمو بود اما برق چشمانش و صدای بلند و پرشورش خوشحالی را فریاد می زدند. آن روز هم مثل عادت همیشگی، دستمال بزرگ اش پر بود. از چه؟ نمی دانیم. قدیم ها پاکت کاغذی یا نایلونی نبود. پدرها نان و پنیر خود را داخل دستمال گذاشته و می بردند تا در محل کار بخورند. موقع برگشت میوه های فصلی مثل آلبالو یا هلو یا زردآلوو... خریده و داخل دستمال ریخته و به خانه می آوردند. مادربزرگ دستمال را از او گرفت و با خود به آشپزخانه برد. میوه ها را شست و آورد. به به عجب آلبالوهایی! اما این زیبایان خوش رنگ کم بودند و دهان ها زیاد. خلاصه که دورتادور مادربزرگ نشسته و منتظر سهم مان شدیم و او آلبالو ها را با دقت و حوصله شمرد و اوّل سهم ما را داد. آلبالوهایی که دوتایی کنار هم بودند و دلمان می خواست قبل از خوردن گوشواره مان باشند. چقدر خوشمزه بودند این گوشواره های ترش مزه و تازه.
راستی که ما چه کودکان خوشبختی بودیم. با یک جفت آلبالو، چهار دانه زردآلو، دو عدد گردو و یک قاچ هندوانه، دنیا زیرپایمان و به فرمانمان بودند. برای خوشحالی به اینترنت و عروسکهای سخنگو و ماشین های اتوماتیک و اسباب بازی های فانتزی، احتیاجی نداشتیم. خوشبختی ما دستان نرم و چروکیدۀ مادربزرگ، دستمال پر از میوۀ پدربزگ و قصه های ملک محمدِ پدر بود و بس. راستی که ما چه کودکان خوسبختی بودیم.
*
داش ماکونون داغلاری
داغا یاغان قارلاری
گئنه گؤیلومه دوشوب
ماکونون زنگیماری

2013-04-26

در سوگ پدر و برادر و عزیزان



در سوگ پدر و برادر و عزیزان دوست داشتنی.

مرگتان را باور نمی کنم. هنوز هم فکر می کنم ، وقتی وارد خانه تان شدم صدای خنده و شوخی و موسیقی دلنوازتان را خواهم شنید. موسیقی که بودنتان را بشارت می دهد.

برای دستان معصوم و سفید پنبه رنگت.

برای دل معصوم و پاک و بهشتی ات.

برای اشکهای مادرت و موهای سفید شده ی پدرت.

و برای موسیقی دلنوازت که آخرین بار به صدا درآمد.

آرزوی آرامش ابدی برایت بسی بیهوده است ، زیرا که آرام و ابدی خوابیدی.

*

آی دوغوب باتابیلر

گون دوغوب باتابیلر

عزیز اوغلو اؤلنلر

گؤز یوموب یاتابیلر؟

*

یاییلدی گون داغلارا

شئح دوشدو یارپاقلارا

حئییف سنین بو جانین

قاریشدی تورپاقلارا

*

عزیزیم اتاغیندا

بلبلم بوداغیندا

قارداشین سون چاغیدی 

جان وئریر اتاغیندا

*

عزیزیم یانا – یانا

اود دوشوب شیرین جانا

عزیزلر گئتدی غم دن

اولدوم دلی – دیوانا

*



2013-04-25

امان از ماه آپریل



ماه آپریل را دوست ندارم. گوئی هر روزش سیزده است و باید خبری بشنوی از جنس مرگ . یکی پس از دیگری. یک سال برادر ، سالی دیگر پدر ، سالی دیگر عزیزی دیگر . دست ندارم این آپریل بد خبر را .
*

2013-04-19

پدرم جان و دلم

پدرم جان و دلم ، نمی توانستی اشکهایم را ببینی. گریه نمی کنم . فقط اشک از چشمانم سرازیر می شود.
*
جانیم آتا سن قییمازدین آغلییام
آغلامیرام گؤزلریمدن یاش گلیر
ایسته ییرم بو فیکیردن داشینام
خیاللارین اولو داغا گوج گلیر
آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر
دوداغیمدان گولوشومو اپاردین
گله بیلسن او گولوشو تاپاردین
بو طوفانی آتام اؤزون قوپاردین
اوشویورم ائله بیل کی قیش گلیر
آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر
یامان قاشدین بو دونیانین سیرریندن
فیرلاندین آی ده ییرمانین پریندن
من بیله لی عاغلیم اوشموش یئریندن
تنهایام اوی دونیا منه بوش گلیر
آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر
عاشیق زولفیه اوخور

*

2012-12-20

شب یلدا ، حافظ و پدرم

شب یلدا بود و حافظ شیرازی و ظرف آب و سوزن مادربزرگ و دستان مادر که برایمان انار دانه می کرد. پدر چشمانش را بست و این چنین زمزمه کرد:
ای حافظ شیرازی
بر ما نظر اندازی
ما طالب یک رازیم
تو کاشف هر رازی
تو را به جان نبات خانم شیرازی
بر ما نظر اندازی
آن گاه صفحه را باز کرد و برایمان خواند
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید
حضور مجلس انس است و دوستان جمعند
وان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او چو مرده به فتوای من نماز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
به جان دوست که غم پرده شما ندرد
گر اعتماد به الطاف کارساز کنید
نخست موعظه پیر می فروش این است
که از معاشر ناجنس احتراز کنید
و گر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
*
چقدر دلم تنگ شده برای دستهای مادر که انار دانه می کرد ، پدر و کتاب حافظ زوار دررفته اش ، مادربزرگ و سوزن و کاسه آبش و قاه قاه خنده هایش وقتی که سوزن ها به هم نزدیک می شدند.

2011-06-02

پدر و روز پدر

آن قدیمها که بچه محصل بودیم ، روز بیست و پنج آذر روز مادر بود. هر سال نزدیکی های این روز در تلاش و تکاپو برای تهیه هدیه برای مادر بودیم. یکی از همین روز مادرها ، خانم معلم بعد از توضیح اینکه بهترین هدیه برای مادر بچه خوب و حرف شنو و درس خوان بودن است و در ضمن یک صفحه نقاشی و یک دانه کارت پستال و چه و چه هم خوب است و موجب خوشحالی مادر است ، از یک یک ما سوال کرد که برای مادرمان چه هدایائی تهیه کرده ایم. من برای مادرم گل سینه کوچک بیست ریالی که پشت ویترین مشهدی علی بقال دیده خودم خیلی دوستش داشتم خریده بودم. حکیمه عروسک پنج ریالی پلاستیکی خریده و برایش از باقی مانده چادری سال گذشته اش پیراهن چین چین دوخته و دورتادورش پولک و منجوق دوخته بود. اعظم یک دانه آب نبات چوبی و یک دانه شیرینی مدادی و یک تکه لواشک ترش را از مشهدی علی بقال خریده بود. مشهدی علی بقال این خوردنی ها را داخل پاکت روزنامه ای که با تکه های روزنامه و سریش درست می کرد ، گذاشته و دست او داده و گفته بود که این خوردنی های خوشمزه مادرش را خیلی خوشحال خواهد کرد. مهری هم از همین مشهدی علی بقال خودمان یک جلد دفتر چهل برگی با یک بسته شش تایی مدادرنگی خریده بود. هدایای ما دختربچه های محله مان معجونهایی بودند از مغازه مشهدی علی بقال. او خیلی راحت می توانست کسب کند . چون مشتری هایش اغلب بچه های محله بودند و اعتراضی به اجناس او نداشتند. چون به قول خودش همگی ساخت کویت بودند و ما نمی دانستیم کویت کجاست یا چیست خوردنی است یا آشامیدنی. تا به مغازه اش می رفتی و می پرسیدی مشهدی علی اقا یک مداد خوب به من بده که پوسیده نباشد مدادی که دیروز دادی پوسیده بود و همه اش نوکش شکست و مادرم هم دعوام کرد که چرا اینقدر مداد را می تراشی؟ آن وقت از همان مداد می داد و با صدای نتراشیده و نخراشیده اش می خواند که این یکی غیرممکن است پوسیده باشد این دیگر کویتی اصل است از خود خود کویت آمده. باز هم قول می خوردی و می خریدی و مانده بود به شانس ات که باز زغالش پوسیده باشد یا بتوانی مشق هایت را با خیال راحت بنویسی.
خانم معلم هرگز نگفت که بچه ها مادرهایتان آب نبات چوبی و لواشک و عروسک و گل سینه بچه گانه را می خواهد چه کند ؟ هدفش این بود که قدر مادر را بدانیم و به هر بهانه ای از او تقدیر کنیم. به مصداق دوستوم منی یاد ائیله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / برادرم یادم کند با گردوئی توخالی
اما در این میان جای پدر برای تقدیر خالی بود. نه روزی نه یادی. آخر او نیز زحمت کش بود. تا اینکه 24 اسفند روز تولد رضا شاه پهلوی ، روز پدر نامیده شد. هنوز این رو جا نیفتاده بود که برچیده شد و باز جای تقدیر و تشکر از پدر خالی ماند. سالها گذشت و روزی از روزها آبجی بزرگ به من زنگ زد و گفت :« زنگی به پدر بزن و روزاش را تبریک بگو.» با تعجب گفتم :« چه روز پدری چه تبریکی ؟» گفت :« فردا روز تولد مولا علی است و روز پدر نامگذاری شده. زنگ بزن.» این چنین شد که هر سال منتظر تولد مولاعلی می شدیم تا یادی از پدر کنیم و به او زنگ بزنیم. این سالهای آخری با آبجی بزرگ قرار گذاشتیم که برای پدر نیز مانند مادر هدیه ای بخزیم. اولین هدیه من ادکلنی بود که برایش فرستادم. گفتم :« نمی دانم از چه هدیه ای خوشت می آید . دفعه بعد خودت انتخاب کن.» خندید و گفت :« هرچه از دوست رسد نیکوست. من هر سال ادکلن می خواهم و هر سال نوعی دیگر.» گاهی وقتها می خندید و می گفت :« الهی که روز پدر هم مثل روز مادر سالی چند بار جشن گرفته شود و من هم مثل مادرتان سالی دو سه بار هدیه روز پدر بگیرم.»
بعد از این که دنیا را گذاشت و گذشت ، مادرم گفت که ادکلن ها را روی طاقچه گذاشته بود . هر از گاهی برشان می داشت نگاهشان می کرد ، لبخندی می زد ، سپس چشمانش از اشک پر می شد و بعد با دستمال کاغذی گردشان را می گرفت و سر جایشان می گذاشت. او هدایایی را که برایش می فرستادید با دقت و عشق نگاه می داشت.
امروز ، دوم ماه یونی ، در آلمان
سیزدهم ماه رجب ، تولد مولا علی ، روز پدر در ایران

2010-08-15

به بهانه اولین رمضان بدون پدر

بچه که بودیم زندگی با هر بهانه ای رنگ تنوع به خود می گرفت. اسفند ، ماه خانه تکانی و خرید و مشغله تکالیف عید بود . شعبان با نیمه اش مراسم چراغانی و ترقه و شکلات و شکرپنیر و کلوچه اهری نذری را زنده می کرد. محرم ، ماه عاشورا و شعله زرد و آش رشته و هویچ پلوی همسایه بود. پنج شنبه اول ماه رجب ، روز تجدید دیدار با مردگان و حلوا و خرما بود و ما چه جانانه و از ته دل قبل از خوردن خرما صلوات و فاتحه می خواندیم. بیشتر وقتها قبل از خوردن خانم سرایدار مسجد حمد و سوره را با صدای بلند می خواند و ما تکرار می کردیم که مبادا غلط بخوانیم و فاتحه به صاحب خرما نرسد. سرانجام نوبت به رمضان می رسید. رمضان با دعای دلنواز سحر و ربنای سر سفره افطارش عالمی دیگر داشت. چه می دانم شاید ربنا موجب شده که شجریان را بشناسم. آن زمان ها برای دختربچه های نه و ده و یازده ساله ، ربنای شجریان آوای پایان شب تیره گرسنگی بود. مگر نه که می گویند خدا با هر دردی که به بندگانش می دهد امتحانشان می کند. آللاه هئچ بنده سین اجلیق نان امتحانا چکمه سین / خدا هیچ بنده ای را با گرسنگی امتحان نکند.
برای دختربچه تحمل گرسنگی و تشنگی چقدر تلخ و طاقت فرساست. روزهای اول و دوم و سوم که هنوز معده به خالی ماندن عادت نکرده ، خیلی سخت می گذشت. پدر برایمان زولبیا و بامیا و کلوچه شیرین و خرما می خرید. گاهی وقتها هم پول می داد که خودمان برویم و بخریم . می خریدیم وبه خانه می آوردیم. از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که گاهی هنگام چیدن زولبیا انگشتمان را می لیسیدیم. خوب چه کار کنیم بچه بویدم و فکر می کردیم که نمی خوریم. بعضی وقتها از شدت تشنگی دست و صورت را می شستیم و دهانمان را قرقره می کردیم و ناغافل قطره آبی را که در دهانمان مانده قورت می دادیم. خوب از کجا می دانستیم که روزه مان باطل می شود. بعدها یاد گرفتیم که اجازه خوردن و آشامیدن حتی به اندازه لیسیدن انگشت یا قطره کوچک آب را هم نداریم.در آن سختی ها پدر همراهمان بود. روزی از روزهای کوتاه زمستانی و سومین روز از رمضان که از مدرسه به خانه برگشتم ، از شدت گرسنگی گریه سر دادم و گفتم :« من دارم می میرم. گرسنه ام است. اگر نخورم می میرم.»
مادربزرگ گفت :« اگر با دهان روزه بمیری به بهشت می روی و اگر حالا بخوری یک راست توی جهنمی. میل خودت است می خواهی بخور می خواهی نخور.»
گفتم :« من نمی خواهم به بهشت بروم . بگذار بخورم دلم می خواهد به جهنم بروم.»آن وقت روی زمین نشستم و پاهایم را دراز کردم و دستهایم را روی زمین گذاشتم وپاشنه پاهایم را به زمین کوبیدم و گریه کنان گفتم :« من تشنه ام آب می خواهم.»مادربزرگ و مادر شروع به نصیحت و سرزنشم کردند که :« ای دختر گنده خجالت بکش. دختر که این همه شکمو نمی شود. تا اذان زیاد نمانده دندان روی جگر بگذار. .. »اما من گرسنه و تشنه بودم داشتم راستی راستی هلاک می شدم. که پدر دخالت کرد و با لبخند گفت :« ولش کنید بابا جان من آرامش می کنم. مگر نشنیده اید آجین ایمانی اولماز / آدم گرسنه ایمان ندارد؟»آنها ساکت شدند و پدرم به من نزدیک شد و بغلم کرد که به اتاق ببرد. سنگین بودم خوب . با خنده گفت :« ماشالله دخترم الهی که چشم نخوری وزن ات هم زیاد شده . یک کمی لاغر بشوی خوبه ها!»گفتم :« نه خیرم نمی خوام لاغر بشم من می خواهم بخورم.»خلاصه پدر با بلبل زبانی اش مرا تا اتاق برد و گفت :« خیلی خوب حالا پاشو بریم وضو بگیریم و مثل قصه های من و بابام دوتائی نماز بخونیم.»گفتم :« نمیشه که قهرمان های قصه های من و بابام پسر و پدر هستند دیگه. من دخترم نمیشه.»گفت :« چرا نمیشه توی این دنیا نمیشه وجود نداره.»دوتائی رفتیم و وضو گرفتیم و به اتاق برگشتیم. چادرنماز گلی گلی نازکم را سرم کردم و پشت سر پدر ایستادم. او تند تر می خواند و من بهش نمی رسیدم. دیگر طاقتم تمام شد و وسط نماز یک دفعه گفتم :« آقا جان مثل زن سرایدار یواش بخوان من هم بهت برسم دیگه.»پدر در حالی که مشغول خواندن رکوع بود با صدای بلند و آهسته صلوات خواند. متوجه منظورش شدم و ساکت شدم و همراهش به تکرار نماز مشغول شدم. بله پدرها و مادرها وقتی می خواهند وسط نماز چیزی را به دیگری حالی کنند یکی دو کلمه را با صدای بلند و با حالت بخصوص ادا می کنند و طرف می فهمد که فلان کار را نباید انجام دهد و الی آخر.بعد از تمام شدن نمازمان اعتراض و خنده آبجی بزرگ و داداش بزرگ شروع شد که نباید وسط نماز حرف می زدی و نماز ات باطل شد. پدر و مادربزرگ دیدند که من دیگر رمقی ندارم و اگر بخواهند دوباره نماز بخوانم گریه خواهم کرد. مادربزرگ گفت :« چون دفعه اولت بود و نمی دانستی نمازت باطل نمی شود. اما از فرادا باید دقت کنی که وسط نماز حرف نزنی.»نمازمان تمام شد و از اذان وغروب و افطار خبری نشد که نشد. پدر به فکر سرگرم کردنم بود و من به فکر قصه های من و بابام. این بار خودم به جای پسرک ، قهرمان قصه و همراه پدر بودم. حالم خوش بود. دلم می خواست انگشتم را روی دماغم بکوبم و به داداش ها یاندی قیندی بدهم. قرار نیست که همیشه داداش کوچیکه قهرمان قصه های من و بابام بشه که. بازی کنان و با غرور تمام به سراغ کیف مدرسه ام رفتم و دفتر مشق و مداد و پاک کن و مدادتراش و کتاب فارسی ام را برداشتم تا مشق هایم را بنویسم و بعد از افطار با خیال راحت دلی از عزا درآورم. پدر کتاب فارسی را از دستم گرفت و گفت :« کجا را باید بگویم ؟»ای خدا جون کیف کردم ، خوش به حالم شد یک عالمه ، لذت بردم. پدر با صدای بلند خواند و من نوشتم. مشق تازه تمام شده بود که صدای مادربزرگ بلند شد. از قرار معلوم چیزی به اذان نمانده است . خوشحالی ام دلایلی داشت. مشق شبم تمام شد. زمان زود گذشت و من یک بعد از ظهر قهرمان قصه های من و بابام شدم. پدر قول داده بود که بعد از افطار برایم کانادادرای بخرد. فرنی خوشمزه مادر را خوردم. سوپ داغ و خوشمزه سیرابم کرد. بعد از افطار هم زولبیا با چائی و لیمو عمانی خوردم و کانادادرای یادم رفت
.
*

2010-05-22

پدر و حکایت هایش

بچه بودیم و هنوز تلویزیون به تبریز نیامده بود. سرگرمی خانوادگی مان رادیو و مجله و پیک و کتابچه های قصه و سامسون و لاوسون و گاهی اوقات سینما بود. شبها رادیو را روشن می کردیم و خانوادگی به قصه شب گوش می کردیم و صبح روز بعد با همکلاسی هایمان در مورد سرنوشت قهرمان قصه بحث می کردیم. قهرمانان سینمائی مان فردین و فروزان و کمدین خوش خنده مان هم ظهوری بود. شبهای سرد و پر برف زمستان پدر ، جان و دلمان را با قصه خوانی اش گرم می کرد. قصه ملانصرالدین و دخترش ، ملا و دزد ، ملا و خرش. روزی کتابچه کوچک مصوری به خانه آورد. قصه موش و گربه با تصاویر سیاه و سفیدش . موشی که در عالم مستی و بی خبری موجب خشم گربه شده و جان خود را از دست داد و گربه ای که پس از خوردن موش توبه کرد و موشهای دیگر توبه اش را باور کرده و با ارسال هدیه ، دست دوستی به طرفش دراز کردند و اما غافل از این که:
سالی یک دانه می گرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج می گیرد
چون شده عابد و مسلمانا
لشکر عظیمی که موشها تدارک دیدند و آخر سر نیز ، سر به باد دادند. پند آخر
عبید زاکانی که پدر با حسن ختام گؤی دن اوچ آلما دوشدو ( از آسمان سه سیب بر زمین افتاد ) برایمان می خواند.
هست این قصه عجیب و غریب
یادگار عبید زاکانا
آن گاه در مورد موش و گربه و پندهای نهفته اش صحبتها می کرد.
از میان قصه های ملانصرالدین ، قصه ملا و کوزه آب را بیشتر دوست داشتم. هر روز که پسرک ملا برای آوردن آب آشامیدنی سر چشمه می رفت ، ملا تنبیه اش می کرد که مبادا کوزه را بشکنی. روزی از روزها کوزه آب شکست. پسرک گریان و نالان به خانه برگشت که کوزه را نشکسته تنبیه می شدم ، حالا که شکسته ام پدر با من چه می کند؟ ملا علت گریه و شیون را از پسرک پرسید. پسرک جریان شکستن کوزه و ترس اش را تعریف کرد . ملا گفت : من تنبیه ات می کردم که مواظب باشی و کوزه نشکند. حالا که شکسته دلیلی برای تنبیه ات ندارم.
برادر کوچکه می پرسید :« آقا حالا اگر من پسرک ملا بودم و تو ملا ، کوزه را می شکستم چه می کردی ؟ باز هم تنبیه ام می کردی ؟ »
پدر می خندید و می گفت :« سو سنه یی سو یولوندا سینار / کوزه آب در راه آوردن آب می شکند. نه قبل از شکستن و نه بعد از شکستن ، هرگز تنبیه نمی کردم. چون تو خود تجربه می کردی که کوزه چقدر ارزش دارد. کوزه ای دیگر می خریدم و تو این بار بیشتر مواظبش می شدی.»
سوال بی جای برادر کوچکه عصبانی ام می کرد و با خشم می گفتم :« مگر نمی دانی آقاجان ما دست روی هیچ کسی بلند نمی کند؟ نمی زند؟»
برادرکوچکه هم جواب می داد :« می دانستم خواستم مطمئن شوم . آقا جان ما یکی یکدونه ماست . »
نه امروز و نه دیروز که سالهاست دلم برای قصه هایش ، برای مهربانی هایش ، برای حسرت هایش ، برای ایستادن سر کوچه اش تنگ شده است.
*