دوست جان تازه از تبریز برگشته است. از او حال و احوال یار و دیار را می پرسم. می گوید:« تبریز دیگر آن گونه که توآخرین بار دیدی نیست. حالا اگر ببینی نمی شناسی. وسط خیابان ها و تفرجگاهها و پاساژها و... گم می شوی. اما اگر به محله قدیمی مان راسته کوچه بروی، کوی و برزن همان است که دیده بودی. دربند جامبران، فروشگاه اصغری، مسجد مولانا، همه سر جایشان هستند بجز ساکنان قدیمی اش.»
با تعجب می پرسم:« عصمت؟ او که هم سن و سال ما بود. چه زود رفت!»
می خندد و می گوید:« هم سن و سال ما بود. فکر می کنی ما هم جوانیم. خوب به نوبت و سر صف ایستاده ایم. اما جناب عزرائیل از سر صف انتخاب نمی کند.»
او تعریف می کند و هردو افسوس می خوریم. به وجود مادرانمان، به محله امن و پربرکت مان، به مادرانی که حکم پلیس را داشتند و در آن کوچه پس کوچه های دراز و باریک و خلوت، موقع رفت و آمد ما دانش آموزان از خانه بیرون آمده و دم در به بهانه سلام و احوالپرسی منتظر ما می می شدند تا مزاحمی وارد کوچه و دربند نشود. راستی چه زود گذشت آن روزهای خوش، آن دورهمی های کودکانه، آن زنان خانه دار که با حقوق اندک شوهر، می ساختند و برای خودشان اقتصاددانان تمام و کمال بودند. شکم هایمان سیر بود. حلوا و شعله زرد و شیربرنج، شیرینی جات طبیعی مان بود و تخمه و سنجد و خرما، تنقلاتمان.
مادرم می گفت:« به این اقتصاد می گویند آیی اوج – اوجا دویونله مک»
بچه که بودیم، مادرانمان جوان بودند. جوان که شدیم، مادرانمان پیر شدند. اکنون که خود پیر شدیم، مادرانمان دیگر میان ما نیستند. فردا نوبت رفتن ماست.
*
شهریار عزیز در کتاب حیدربابایه سلام چنین می فرماید
بیر اوچئیدیم بو چیرپینان یئلینن
باغلاشایدیم داغدان آشان سئلینن
آغلاشایدیم اوزاق دوشن ائلینن
بیر گؤرئیدیم آیریلیغی کیم سالدی
اؤلکه میزده کیم قیریلدی کیم قالدی
