هوا بسیار گرم است. خورشید بی وقفه
می تابد. زیر چادر، در گوشه چپ باغچه نشسته ایم. دیگر چای و قهوه و کیک، به
دهانمان مزه نمی دهد. منم و دوست جان و خاطرات خوش کودکی. شربت خنک خاکشیر را
آماده کردم و می نوشیم. می گویم:« یادش به خیر! مادرت چه شربت گل محمّدی خوشمزه ای
درست می کرد. خدا رحمتشان کند. هم پدر و هم مادرت را.»
جواب می دهد:« خدا پدر و مادر و برادر جوانت را رحمت کند.»
از او می پرسم:« از تبریز چه خبر؟ از محله قدیمی ما، از همسایه ها؟»
آهی می کشد و می گوید:« از پدرها و مادرها کسی نمانده است. تبریز را ببینی نمی
شناسی خیلی فرق کرده است. فقط محله های قدیمی پابرجا مانده اند. پیرها رفته اند و
جوانها پیر شده اند و بچه ها را دیگر نمی شناسیم. رنگ و رو عوض کرده اند. دیگر هیچ
کس و هیچ چیز طبیعی نیست.»
می گویم:« یادش به خیر! یادت هست هر وقت مامان هامون از خانه بیرون می رفتند،
ماتیک آنها را برداشته و بر لب می زدیم؟»
می خندد و می گوید:« مادر من خیلی زود متوجه می شد و کتکی جانانه می زد. راستی
چقدر کتک می خوردیم. کسی هم حمایتمان نمی کرد. می گفتند کتک از بهشت آمده.»
می گوییم:« من در این مورد زیاد کتک نمی خوردم. چون رنگ ماتیک مادرم درست مثل رنگ
قرمز گل لاله عباسی بود و او فکر می کرد گلبرگ لاله عباسی را به لب هایم مالیده
ام. نهایتش یک نیشگون دردناک می گرفت.»
می گوید:« حالا دیگر همه چیز عوض شده، نه تنها دخترها بلکه بعضی پسرها هم، سرو و
صورتشان را زیر تیغ جراحی می برند. آنقدر آرایش می کنند که شبیه عروسک های مصنوعی
می شوند. ما در مدرسه از معلم کتک می خوردیم و خانه که می رسیدیم صدایمان درنمی
آمد. چون اگر مادر می قهمید که کتک خورده ایم، یک دست کتک مفصل نیز از او می
خوردیم که چه بی ادبی و تنبیلی کردی که معلم کتکت زده. اما بچه مدرسه ای های این
دوره زمانه چنان شده اند که نمی شود به آنها بالای چشمت ابروست گفت. واقعا خدا را
شکر که به موقع بازنشست شدیم و این ناز و اداها را ندیدیم.»
هئش کیمین پیشیینه پیشده دئمک اولمور
نشستیم و از گذشته ها حرف زدیم. از سادگی و
صافی مان. از پسرهای همسایه که از دخترهای محله را همچون خواهران خود مواظبت می
کردند. از بازی آراداویردی، آیاق جیزیغی، قاوالا قاشدی، بئش داش، گیزلن پارانج و قهر
و آشتی های کودکانه مان وغیره. آلبوم عکس قدیمی ام را آوردم و دوتایی با دیدن عکس
ها گذشته را مرور کردیم.
چند ساعت کنار هم ماندنمان به سرعت تمام می شود و دوست جان از جا برمی خیزد که
برود. وقت زیادی ندارد. دخترش در کانادا زندگی می کند و پسرش در ایران زن و زندگی
دارد.
آری امروز روزی خوش همچون پنجاه و چند سال پیش بود.