دلا خو کن به تنهایی
مدرسه ما بزرگ و قدیمی بود. از در خروجی وارد سالن کوچکی می شدی. سمت راست این سالن چهارمتری، دفتر بزرگ مدیریت بود که مدیر و ناظم همیشه آنجا می نشستند و معلمان زنگ تفریح را همانجا جمع می شدند. در گوشه ای از این اتاق بزرگ، اتاقک کوچک و بدون پنجره ای وجود داشت که معلم هایمان به آن انبار می گفتند و هر کدام از ما که اشتباه می کردیم، به دفتر می فرستاند تا خوردن زنگ خانه، آنجا زندانی شویم. خانم ناظم ما بسیار بداخلاق بود و دست بزنی داشت. می گفت:« هرکسی را داخل انبار زندانی کنم، موش و عقرب و سوسک و پلنگ به سراغشان می آید و... » و ما با شنیدن این اوصاف، وحشت می کردیم. راستی عجب ساده دل بودیم که باور می کردیم. آخر درست از این انباری های یا بهتر بگویم پستو « ساندی خانا» یکی هم پشت اتاق نشیمن ما بود. هر کدام که وارد خانه می شدیم، در همین پستو چادر از سر باز کرده و روی رخت آویز آویزان می کردیم. پدر و برادرهایم هم شلوارشان را عوض کرده و پیژامه « شلوار راحتی» می پوشیدند و کت هایشان را درآورده و آویزان می کردند.
روزی از روزها که درس نخوانده بودم، خانم معلم مرا به دفتر برد تا در انبار زندانی کند. نزدیک انبار که رسیدیم، دو پا داشتم دو پای دیگر هم قرض گرفته و از مدرسه گریختم. این چنین بود که هم از مادر و هم از خانم معلم آن هم سر صف، کتک خوردم. داشتم در گوشه ای از حیاط مدرسه گریه کنان، کف دستهای سرخ شده ام را به هم می مالیدم که پدر از راه رسید و وارد دفتر شد. احساس کردم که شیر یا پلنگی برای دفاع از من آمده است. به من نزدیک شد و لبهایش تکان خورد و گفت:« حق ات هست هم درس نخواندی هم از مدرسه گریختی.» اما چشمانش به چشمان پلنگ زخم خورده ای می ماند که می گفت پدرشان را درمی آورم. او به دفتر رفت و از آن روز به بعد کسی جرات تهدید من با فرستادن به انباری نکرد.
مادرم بسیار سخت گیر بود. فکر می کرد اگر درس بخوانم و شاغل شوم، خوشبخت خواهم شد. برای همین هم به معلم هایم سفارش می کرد که ( اتی سنین سومویو منیم / گوشتش مال تو و استخوانش مال من.)
می گفت:« اگر درس بخوانی و شغل خوبی داشته باشی و دستت به جیب خودت باشد، زبان شوهر و مادر و خواهرو غیره اش کوتاه می شود. برای خودت خانمی می شوی و الی آخر.» اما بعد از شاغل شدن و کار زیاد و بی عدالتی و پایمال شدن حقم توسط همانها، به حال زارم می گریست و می گفت:« ای کاش می شکست این دستهایی که تو را به سبب درس نخواندن کتک زد.»
سال ها گذشت و دنیای وحشی وحشی وحشی، نظرم را نسبت به تنهایی تغییر داد.
سالها گذشت تا قدر سخت گیری های مادر را دانستم.
سالها گذشت تا مادر با دیدن دستهای من که این بار راستی راستی در جیب خودم است و واقعا برای خودم خانمی هستم. به شوخی گفت:« دستم درد نکند که زدم و به معلمت گفتم اتی سنین سومویو منیم.»
می گویند تنهایی مخصوص خداست. بنی آدم نمی تواند تنها زندگی کند. اما من با این لامصب رفیق شده ام. مطالعه و تفکر و نوشتن در تنهایی را دوست دارم. خوردن یک فنجان چای و قهوه داغ در سکوت و آرامش لذتی دیگر دارد. آرامشی را که در تنهایی پیدا کرده ام با هیچ چیزی عوض نمی کنم.