حال و هوای این روزها، این غزل حافظ را به یادم می اندازد که می فرماید:
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
*
به مصداق ضرب المثل ترکی آذربایجانی که می گوید:
الیم یانیب، آغزیما تپمیشم
*
عزیزیم اولدوزویام - گؤیلرین اولدوزویام - اصلیمی خبر آلسان - من قیه نین قیزی یام
حال و هوای این روزها، این غزل حافظ را به یادم می اندازد که می فرماید:
پاسی از شب، که اینترنت و برق خانه شان وصل شده، زنگ می زند. نگرانش هستم. حال و احوالش را می پرسم می گوید:« هی! می گذرد.»
می پرسم:« تابلوی سفارشی که قرار بود رویش کارکنی، چی شد؟»
می گوید:« قبول نکردم. حوصله اش را ندارم.»
می گویم:« قبول کن. سرت گرم می شود.»
می گوید:« بگذار ببینیم آخرمان چه می شود.»
می پرسم:« پسر فلانی کی جشن عروسی می گیرد؟»
جواب می دهد:« عروسی را عقب انداختند. بگذار ببینیم چه می شود. کی حوصله جشن
دارد؟»
هر چه می پرسم با بی حوصلگی جواب می دهد. دلداری اش می دهم که همه جا اوضاع درهم
است. همه جا گرانی و مشکلات هست. اینقدر خودت را تسلیم نکن. جواب می دهد که دنیای
شما با دنیای ما فرق دارد. دنیای شما دیوانه است و دنیای ما دیوانۀ دیوانۀ دیوانه.
دلش برعکس هفتۀ قبل، صحبت و گپ زدن نمی خواهد. فقط تماس گرفته تا بگوید که هنوز
زنده است و نفس می کشد. افسرده است و دلش تکان خوردن نمی خواهد. برای رفع نگرانی ام
زنگ زده اما نمی داند که نگرانترم کرد و خداحافظی و سپس سکوت و دیگر هیچ.
گفتند که سکانسی از فیلم « مسافران مهتاب » وایرال شده که خیلی جالب است. اول سری به گوگل زدم تا معنی کلمات « سکانس» و « وایرال» را پیدا کنم.
رفته بودیم زیارت مادرو خواهر دوستی که از ایران آمده بودند. بعد از آشنایی و حال و احوالپرسی، سخن از این در و آن در شروع شد. از فرهنگ و آداب و رسوم آن دیار، که سالهاست در غربتیم و بی خبر. مادر تعریف کرد که دخترش با اکس اش مشکل داشت و با او کات کرد و به تازگی با جوانی رل شده و رویش کراش دارد. برای پسرش دختری با فلان شرایط و خصوصیات کنسل است و الی آخر. نصف بیشتر حرفهایش را نفهمیدم. با شرمندگی پرسیدم:« ببخشید متوجه بیشتر حرفهایتان نشدم. »
گفت:« اکنون اینگونه سخن گفتن بین جوان های امروزی وایرال شده. »
باز هم چیزی دستگیرم نشد و به ناچار گفتم:« بله متوجه هستم.»
سخن زیاد بود و دلم جواب دادن می خواست که دوست جان آهسته به زانویم زد، یعنی خفه
شو توضیح می دهم. بعد از ساعتی خداحافظی کرده و برگشتیم. دوست جان از من خواست که
سری به اینترنت بزنم و معنی این واژه ها را جستجو کنم که بسیار آسان پیدا کرده و
می آموزم. حالا من مانده ام در این موضوع، کسانی که نسبت به ورود زبان عربی به
زبان شیرین مان اعتراض دارند، چرا در مورد این واژه های اجق وجق اعتراض نمی کنند؟
زبان بیگانه، بیگانه است، عرب و انگلیس و من درآوردی، چه فرقی با هم دارند؟
بیایید از زبان شیرین خودمان حفاظت کنیم.
حدود چهارده و اندی سال پیش صاحبخانه، گوشه ای از فضای سبز را به عنوان باغچه در اختیارم گذاشت. تعهد کتبی گرفت که خوب مواظبت کنم وبه مزرعه تبدیلش نکنم. یعنی سبزی و سیفی و بنشن و غیره نکارم. تعهد داده و با پسر جان دست به کار شدیم. باغچه کوچک تبدیل به گلستان و بهشت کوچک من شد. در گوشه ای از فضای سبز که با باغچه ام همسایه بود، لانه پرنده وجود داشت. زیر لانه ظرف آب گذاشته و داخلش را هر از گاهی دانه و خرده نان می ریختم. همسایه بغل دستی که از پرنده بخصوص کلاغ خوشش نمی آمد، اعتراض کرد که اجازه دانه دادن به پرنده را ندارم. وقتی اعتراض و شکایت اش به جایی نرسید، شبانه لانه را بر سر پرندگان خراب کرد. داخل باغچه درست سمت چپ درختچه کوچک سروی کاشته بودم. همان سال زمستانی سرد و پر برف شروع شد. یک روز یخ بندان، کت گرم و دستکش پوشیده و میان برفها راهی باز کرده و خود را به درختچه رساندم. خرده نانی و دانه ای ریخته و به خانه برگشتم. چند دقیقه ای طول نکشید که صدای جیک و جوک شنیده و از پنجره بیرون را تماشا کردم. زیر درختچه پر از کلاغ های سیاه بود که هر کدام تکه نانی برداشته و می پریده و بالا شیروانی سرگرم خوردن می شدند. راضی و خوشنود شدم. از آن روز به بعد عادت کردم که هر روز خرده نان و دانه زیر درختچه بریزم و از پشت پنجره پرندگان را کنترل کنم. متوجه کلاغ کوچکی شدم که هر روز بالای شیروانی روبروی خانه ام می نشست و منتظر می شد. به محض ریختن نان و دانه، سر و صدا راه می انداخت و تا من به خانه برسم، کلاغها دور درختچه جمع می شدند و سهم خود را برمی داشتند و می رفتند.
داریوش اقبالی « سلطان صدا» اخیرا ترانه ای به نام« توهم
توطئه» خوانده که موجب جنجال در شبکه های اجتماعی شده است. انتقادها و نظرات موافق
و مخالف اشخاص مختلف و معروف را مطالعه کردم. سپس به صفحه اینستاگرام خود داریوش
سر زدم. در مورد ترانه اش توضیحاتی نوشته است. بعد از خواندن، نظرات را باز و
مطالعه کردم. نظر نگو فحش نامه، نفرین نامه، مجاهد و توده ای و خائن و... بگو.
به خود گفتم:« ما اینیم دیگه» هر سخن و نظر و فکری که موافق با طبع ما نباشد،
محکوم به فحش و ناسزا و نفرین و تهمت و... است. به راستی که آفرین به ما که این
همه خواهان آزادی بیان و فکر و نظریم. آفرین به ما.
ایرج ( پهلوان آواز ) ، فردین ( گنج قارون )
پی نوشت 2
صدای خانم مجری و جمله اش را از زبان خودش شنیدم. در این دوران حساس، به زبان آوردن چنین جمله ای توجیح پذیر نیست.به هر دلیل و هدف و منظوری هم باشد، ایشان نباید چنین جمله ای را بر زبان می آوردند.
*
سری به ویکی پدیا زدم. امروز
مصادف است با درگذشت کمال الملک نقاش بزرگ و تاثیرگذار دوره قاجاربه عنوان « پدر
نقاشی نوین»
روحش شاد و مکانش بهشت برین.
*
هوا بسیار گرم است. خورشید بی وقفه
می تابد. زیر چادر، در گوشه چپ باغچه نشسته ایم. دیگر چای و قهوه و کیک، به
دهانمان مزه نمی دهد. منم و دوست جان و خاطرات خوش کودکی. شربت خنک خاکشیر را
آماده کردم و می نوشیم. می گویم:« یادش به خیر! مادرت چه شربت گل محمّدی خوشمزه ای
درست می کرد. خدا رحمتشان کند. هم پدر و هم مادرت را.»
جواب می دهد:« خدا پدر و مادر و برادر جوانت را رحمت کند.»
از او می پرسم:« از تبریز چه خبر؟ از محله قدیمی ما، از همسایه ها؟»
آهی می کشد و می گوید:« از پدرها و مادرها کسی نمانده است. تبریز را ببینی نمی
شناسی خیلی فرق کرده است. فقط محله های قدیمی پابرجا مانده اند. پیرها رفته اند و
جوانها پیر شده اند و بچه ها را دیگر نمی شناسیم. رنگ و رو عوض کرده اند. دیگر هیچ
کس و هیچ چیز طبیعی نیست.»
می گویم:« یادش به خیر! یادت هست هر وقت مامان هامون از خانه بیرون می رفتند،
ماتیک آنها را برداشته و بر لب می زدیم؟»
می خندد و می گوید:« مادر من خیلی زود متوجه می شد و کتکی جانانه می زد. راستی
چقدر کتک می خوردیم. کسی هم حمایتمان نمی کرد. می گفتند کتک از بهشت آمده.»
می گوییم:« من در این مورد زیاد کتک نمی خوردم. چون رنگ ماتیک مادرم درست مثل رنگ
قرمز گل لاله عباسی بود و او فکر می کرد گلبرگ لاله عباسی را به لب هایم مالیده
ام. نهایتش یک نیشگون دردناک می گرفت.»
می گوید:« حالا دیگر همه چیز عوض شده، نه تنها دخترها بلکه بعضی پسرها هم، سرو و
صورتشان را زیر تیغ جراحی می برند. آنقدر آرایش می کنند که شبیه عروسک های مصنوعی
می شوند. ما در مدرسه از معلم کتک می خوردیم و خانه که می رسیدیم صدایمان درنمی
آمد. چون اگر مادر می قهمید که کتک خورده ایم، یک دست کتک مفصل نیز از او می
خوردیم که چه بی ادبی و تنبیلی کردی که معلم کتکت زده. اما بچه مدرسه ای های این
دوره زمانه چنان شده اند که نمی شود به آنها بالای چشمت ابروست گفت. واقعا خدا را
شکر که به موقع بازنشست شدیم و این ناز و اداها را ندیدیم.»
هئش کیمین پیشیینه پیشده دئمک اولمور
نشستیم و از گذشته ها حرف زدیم. از سادگی و
صافی مان. از پسرهای همسایه که از دخترهای محله را همچون خواهران خود مواظبت می
کردند. از بازی آراداویردی، آیاق جیزیغی، قاوالا قاشدی، بئش داش، گیزلن پارانج و قهر
و آشتی های کودکانه مان وغیره. آلبوم عکس قدیمی ام را آوردم و دوتایی با دیدن عکس
ها گذشته را مرور کردیم.
چند ساعت کنار هم ماندنمان به سرعت تمام می شود و دوست جان از جا برمی خیزد که
برود. وقت زیادی ندارد. دخترش در کانادا زندگی می کند و پسرش در ایران زن و زندگی
دارد.
آری امروز روزی خوش همچون پنجاه و چند سال پیش بود.
دلا خو کن به تنهایی
ندن بو حاله گلدیک
یکی را می ربایند. شکنجه می کنند و می کشند و جسدش را می سوزاند و... چقدر تاسف
بار است، این همه بی رحمی نسبت به همنوع و هموطن. از هر گروه و فکر و اندیشه و
مسلک باشیم، انسان، مخلوق خداست و جانی را که خدا بخشیده فقط خدا می گیرد.
خدایا چطور شد که دلها سنگ شد.
بیایید با هم مهربان باشیم.
سفر جادویی - اکبر عبدی
دوره جنگ هشت ساله ایران و عراق، دوران سختی بود. از
طرفی حمله و آژیر و گریز به پناهگاه ها و زیرزمین ها، وترس کودک و بزرگ، از طرف
دیگر مشکل کمبود مکان و معلم. نیمکت های سه نفره کفاف نمی داد و بیشتر وقتها دانش
آموزان چهارنفری روی نیمکت سه نفری می نشستند. گنجایش کلاس ها از حد نصاب گذشته
بود و گاهی تعداد دانش آموز به شصت نفر در یک کلاس می رسید. معلم پسرکم در کلاس
دوم از ما خواست که در آموزش بچه هایمان یاری اش کنیم. بیچاره وقت نگاه کردن به
مشق و تکلیف بچه ها را نداشت. از ما خواهش کرد که پس از تصحیح دیکته، خودمان نیز
کنترل کنیم.
در این حال و اوضاع با والدین عصبی روبرو بودیم. والدینی که از بچه نمره بیست می
خواستند. نه بیشتر نه کمتر. مادری بود که گاهی ورقه دخترش در دست می آمد و از ما
خواهش می کرد که از غلط بچه چشم پوشی کنیم و بیست بدهیم چون اگر پدرش ببیند او را
به سختی کتک می زند. می پرسیدم که تن لطیف دختر طاقت ضربه های کمربند را ندارد.
این بی انصافی است. می گفت نمی دانید چه بلایی سر پسر می آورد. باز این کمربند است
و جایی از بدنش نمی شکند. پسرم را با مشت و لگد لت و پار می کند. می ترسم زیر ضربه
هایش ناقص شود. وقتی به بزرگتری شکایت می کنم، می گوید دارد بچه اش را ادب می کند. کتک بهشت دن گلیب. می گوید تا نباشد چوب تر فرمان
نبرد گاو و خر.
دلم به درد می آمد. آخر ناسلامتی ما بنی آدمیم نه گاو و خر. وای به حال این مخلوق
که کتک را نعمت بهشتی می دانند.
مادری مغرور با ناخن ها بلند لاک زده، لبهای نارنجی خوش رنگ، بوی ادکلنی که آدمی
را مست می کرد. او استیضاح می کرد که چرا دخترم هیجده و نیم شده؟ بار آخرتان باشد.
من از این نمره های بی ریخت خوشم نمی آید.
*
در این آشفته بازار، یکی از همکاران خبر داد که اکبر عبدی فیلمی بازی کرده که
بسیار خوب و بازگوکننده حال و احوال امروزی بچه هاست. خودشان خانوادگی رفته بودند
و به ما نیز توصیه کردند.
حکایت فیلم، حکایت بچه ای است که از دست پدر آرام ندارد. دکتر رضا کمالی ( اکبر
عبدی ) که خود پزشکی خوش نام است، پسری به اسم سینا ( سعید شیخ زاده ) دارد. از
پسرک نمره بالاتر می خواهد ومدام کنترل اش می کند. مدام تهدید و تنبیه. اما روزی
پسر به دنبال جایی برای پنهان شدن از ترس و دست پدر، به آشپزخانه می دود و ماشین
لباسشویی در را برویش باز می کند و پسرک
داخل ماشین می خزد و پدر پاهای پسر را محکم می گیرد و سعی می کند او را از داخل
ماشین بیرون بکشد، اما موفق نمی شود و فقط یک لنگه کفش بچه در دست پدر می ماند. دکتر رضا با داد و قال، می گوید که پسرش داخل
ماشین لباسشویی رفت. اما هیچ کس حرف او را باور نمی کند و سرانجام به بیمارستان اش
می برند. نمی تواند ثابت کند که حرفهایش واقعیت است و سرانجام از اتاق خارج می شود
تا از بیمارستان فرار کند. اما داخل ماشین لباسشویی بیمارستان می افتد و یک دفعه
خود را در دادگاهی که اعضای آن کودکان محله و هم سن و سالان پسرش هستند می یابد. او
را محاکمه و محکوم می کنند که به دوران
کودکی اش برگردد و برای بازگشت به زمان حال می بایست معدلش بیست شود و 25 پس گردنی
هم بخورد.
او به گذشته بازمی گردد و چون آینده را دیده ، سعی می کند مانع ازدواج خواهرش شود،
اما موفق نمی شود. سرانجام در زلزله ای که رخ می دهد، جان دختربچه ای « زری همسر
آینده اش » را نجات داده و به دلیل انسانیت و کمک به مردم، از طرف دادگاه بخشیده می
شود و تلاش می کند پدری مهربان و با انصاف باشد.
*
عصر روز بعد پسرک از مدرسه برگشت و مستقیم به آشپزخانه رفته، در ماشین لباسشویی را
باز کرد و با دقت نگاهی به داخل آن انداخت. با لبخند پرسیدم:« چه خبره؟ می خواهی
لباس بشویی؟»
گفت:« نه می خواهم پسری را که داخل ماشین دکتر رضا بود ببینم. شاید به چشم من هم
دیده شود و مرا هم به دادگاهش ببرد.»
گفتم:« آنچه که دیشب در سینما دیدی، یک فیلم رویایی بود. یعنی فانتزی بود. خدا را
چه دیدی بلکه این فیلم درس عبرتی برای بابات و باباهای دیگر باشد.»
گفت:« بابا!؟ چشمم آب نمی خورد. اما ای کاش روزی چنین ماشین لباسشویی اختراع شود.
بگو امین.»
ناامیدانه آمین. گفتم.
*
اکبر عبدی در دو نقش پدر و پسر، مثل همه بازی هایش بازی قشنگی داشت.
روحش شاد و مکانش بهشت.
*
خلبان مجید کاظمی