مالی، سگ همسایه
حالِ آقای همسایه، در آخرین هفته زندگی اش بسیار وخیم شد. بیچاره خیلی درد کشید. از کنار خانه شان که رد می شدم، صدای مالی را می شنیدم. صدایش شبیه به زوزه ای آرام بود تا واق واق. از زنش درمورد صدای غیرطبیعی سگ پرسیدم. گفت:« وقتی شوهرم از درد ناله می کند و از من میخواهد که داروی آرام بخش را دوبرابر کنم، مالی متوجه می شود. صدائی که برایت غیرطبیعی است، گریه های مالی برای صاحب اش است. می بینی چقدر وفادار است؟ برعکس دخترش.»
دو هفته پیش، حال آقای همسایه به شدت وخیم شد و درد امانش را برید. زنش به بیمارستان زنگ زد و آمدند و گفتند که لحظات آخر را سپری می کند. صبح زود جنازه اش را سوار ماشین کرده و به سردخانه بردند. آنچه توجه من و دیگر همسایه ها را جلب کرد، صدای بی وقفه سگ « مالی» بود. همچون آدمیزادی که در سوگ پدر شیون می کند، زوزه می کشید. من زوزه می گویم، اما زن همسایه اسمش را گریه بی امان می گوید.
دو هفته از درگذشت مرد همسایه می گذرد. بنا بر وصیت خودش جسدش را سوزانده و به خاک سپردند. زنش بر مزار شوهر گلهای رنگارنگ خرید و همراه با مالی به گورستان رفت. بعد از بازگشت، حال سگ را پرسیدم. گفت:« کنار مزار شوهرم نشسته بود و می گریست. آنقدر آنجا ماندم تا آرام گرفت و برگشتیم. اکنون هم وقتی من می خواهم از خانه بیرون بروم، سر و صدا راه می اندازد و جلو در می ایستد که نتوانم بیرون بروم. به زحمت قانعش می کنم که بیرون کار واجب دارم و نمی توانم ار را با خود ببرم. من می روم و او تا برگشتن من دم در می نشیند و منتظر می ماند. می بینی این سگ باوفاتر از دخترش است.»
می گویم:« نگو. دخترش هم سر کار می رود و هزار تا کار و گرفتاری دارد.»
حرفم را ناتمام می گذارد و پاسخ می دهد:« اما دو روز آخر هفته تعطیل است. درست است که هزار تا کار و گرفتاری دارد، اما می آید و لباس ها و وسایل شخصی پدرش را جمع می کند و می برد. حالا خدا را شکر که شوهرم وصیت کرده و همه چیز را بجز لباسها و وسایل شخصی اش به من بخشیده است. سگ را هم به من بخشید، تا در غیابش همدم من باشد.»
*

