چند ماه پیش، مادر و دختر خوشحال بودند که عمویشان می آید و همه چیز روبراه می شود. همچون مادوروی ونزوئلا. گفته بودم که ایران ونزوئلا نیست و دختر گفته بود که مقصر ما پنجاه و هفتی ها هستیم که چنین و چنان کردیم و باید از تک تک هم سن و سالانش معذرت بخواهیم. گفته بودم که معذرت نمی خواهم و می ترسم از روزی که شما موظف به عذرخواهی از ما بشوید و او گفته بود که مگر به خواب ببینیم.
گفتم:« از من معذرت نخواهید. از ذره ذره خاک سرزمین مادرمرده ام، از خانواده های عزادار، از دستان پینه بسته کارگر ساختمان ساز، از مغز متفکر مهندس سازنده بزرگترین و بلندترین پل خاورمیانه (پل بیلقان )، از سربازان پادگانها، از خانه های ویران شده، از مردمی که گرانترین شدن، بر زندگی روزمره شان سنگینی می کند، و... معذرت بخواهید. همه اش از ویرانی ایران گفتید و من تازه فهمیدم که چنین پلی ساخته شده و در ایران وجود دارد.»