سنی ای ائلیم اوبام چوخ سئویرم
سخن از سرزمین مادری که به
میان می آید، سوار بر اسب سفید بال رویاهایم، به سوی خانه پدری به پرواز درمی آیم.
از محله قدیمی با کوچه پس کوچه هائی عریض و طویل و مردمی مهربان و کنجکاو، گذشته و
وارد خانه ای سه طبقه با پله هائی پر پیچ و خم می شوم. شمعدانی های دور حوض مستطیل
شکل بزرگ، همراه با گل های سرخ و سفیدشان، خوشامد می گویند. ماهی های سفره هفت سین
پدر، داخل حوض سرگرم رقص و پایکوبی اند. با یادآوری پشمک و حلوای شب یلدا، کامم شیرین می شود. عید قربان و
قربانی پدربزرگ، عید غدیرخم و مهمانی خانه پدر، دسته های عزاداری شب عاشورا که در
یک شب سرد و برفی زمستانی وارد حیاط بزرگ خانه مان می شوند و طبل زن داخل حوض بی
آب شروع به زدن طبل و نوحه خوان نوای مصیبت سر می دهد. قوری بزرگِ چای داغ مادرم،
روی سماور بزرگ در گوشه ای از حیاط ، منتظر عزاداران است که از خود پذیرائی کنند.
زن همسایه چه صادقانه و از ته دل برای پسر بیمارش طلب شفا می کند.
اما وقتی به اقوامی که دست در دست هم داده و گلستانی زیبا و با گلهای متنوع ، به
نام ایران ساخته اند می رسم، اسب سپید بالم به جای جای این مرز و بوم کهن، پرواز
می کند. به دلیرانی از هر قوم می رسم که به خاطر این آب و خاک از جان مایه گذاشته
اند. به مراسم دینی همچون عزاداری و جشن میلاد و زیارت می رسم که همه در کنار هم
هستند. هر طایفه و ایل وتباری قهرمانانی مخصوص به خود دارند. قهرمان افسانه ای من
ملک محمّد و سیمرغِ من «زمرد قوشو» هست. همان پرنده ای که با آتش زدن یک پر ِاو
فوری سر می رسد و ناجی قهرمان می شود. لالائی های من با لالائی های کرد و لر و
فارسی و بقیه تفاوت زیادی ندارد. همه از قلب مادری سرچشمه می گیرد که همراه با
خواباندن نوزادش، نغمه های دلنشین و گاهی از غم دل می سراید.
اکنون در این هنگامه جنگ و تجاوز دشمن و روزهای حساس و مهم کشور، وقتی این گلهای
رنگارنگ میهن را، دوباره کنار هم می بینم، دلم آرام می گیرد. تا این دلاوران زنده
اند، هیچ متجاوزی حق ورود به خاک مقدس سرزمینم را ندارد.
مردم شریف و عزیز سرزمینم دلم پیش شما و ذره ذره خاک آن مقدس زمین است و دعاهایم
به همراهتان.
*