2026-03-17

چهارشنبه سوری 1404

چهارشنبه سوری امسال

خواب پدر را دیدم. جلو پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد. با اشتیاق جلو دویده، گفتم:« آقا جان خوش آمدی.»
لبخندی زورکی تحویلم داد و گفت:« خوش گونون اولسون 
به دستانش نگاه کردم. خالی بود. پرسیدم:« آقا جان آینه و شانه ی من کو؟ توی جیبته؟»
گفت:« نه دخترم. پیش تو که می آمدم، خواستم سر راه از مغازه اصغری برایت شانه و آینه بخرم. بیچاره حالش خیلی بد بود. خبر کشته شدن پسرش را داده بودند. چطورمی توانم از کسی که عزادار است» بغض گلویش را گرفت و سخن اش باتمام ماند. گریه امانش را نداد. با صدای بلند و های های گریست و من هم صدا با او گریستم. نیمه های شب بود که به صدای گریه ام از خواب پریدم.
در این چهارشنبه سوری، شمعی روشن می کنم به یاد و خاطره کشته شدگان در وطن عزیزم. فاتحه ای می خوانم برای آرامش روح هموطنان عزیز خفته در خاکم. دعای صبر می خوانم برای آرامش و صبر خانواده های داغدار و شریک غم شان هستم.

*

2026-03-16

حکایت سلوی عروس کوچک

منبع این حکایت: kirmizi oda 

حکایت سلوی عروس کوچک
سلوی همراه با دو خواهر و مادرش، در روستائی زندگی می کند. پدری ظالم دارد که روزها در قهوه خانه ی روستا می نشیند و زن و دخترهایش را به مزرعه برای کار می فرستد. برایش، گرفتن دستمزد زن و فرزندان مهم است و بس. حوصله بچه ها را ندارد و مادرقبل از برگشتن شوهر، غذای بچه ها را می دهد و برای خواب به اتاقشان می فرستد. پدر چوبی دارد و صدائی خشن و به هر بهانه ای مادر و سه دخترش را کتک می زند. با تمام بدبختی ها و سختی های زندگی، مادر سعی می کند با کوچکترین وسیله ای هم که شده بچه هایش را خوشحال کند.
روزی از روزها، (رضا) مرد ثروتمندِ بیوۀ پنجاه ساله ای از استانبول به روستا می آید. سری به قهوه خانه می زند و از قهوه چی سراغ دختری سربزیر و خوب را می گیرد. زنش مرده است و می خواهد کلفتی محرم بگیرد. کلفتی که هم نیاز جنسی و هم کلفتی خانه را به عهده بگیرد. قهوه چی پدر سروی را معرفی می کند. رضا مبلغ نان و آب داری به عنوان شیربها به پدر سلوی پیشنهاد می کند و مرد پول پرست می پذیرد. پدرِ سلوی، دخترک پانزده ساله اش را در قبال پول به عقد رضا درمی آورد. مادر و خواهرها از طرفی مضطربند و از طرفی دیگر خوشحال.خوشحالند که سلوی به استانبول می رود و از آزار و کتک های بی رحمانۀ پدر نجات می یابد. در هر حال نگران دخترک هستند که چه سرنوشتی در انتظارش است.
سرانجام سلوی به همراه رضا، با لباس عروسی، سوار اتومبیل می شود و به استانبول می روند. خانه ای بزرگ و مجلل، راننده ای شخصی و دو دختر، که یکی هم سن او است و دیگری کوچکتر از او، در انتظارش هستند. رضا او را به اتاق خواب می برد و کمد زن متوفایش را باز می کند و می گوید که هر لباسی که می خواهد می تواند بردارد و بپوشد. شب زفاف می رسد. شبی وحشتناک و فراموش نشدنی.
روز بعد او خانه و اتاق دخترها را تمیز و مرتب می کند. دختر کوچک که از مدرسه برمی گردد، با دیدن وضع اتاق و لباس مادرش که تن سلوی است، خشمگین شده و اعتراض می کند. رضا مشت محکمی به صورت دخترش می زند و در مقابل دفاع سلوی که کودک چیزی نگفت، او را نیز به باد کتک می گیرد. سلوی از آن روزمی فهمد که ( دامجی دان قورتولوب یاغیشا راست گلیب) و تصمیم می گیرد در کنار دخترها و تسکین دهنده شان باشد. روزها رضا سر کار و دخترها به مدرسه می روند و او سرگرم کار در خانه می شود. دخترها کم کم با او دوست می شوند تا جائی که دختر بزرگتر به او خواندن و نوشتن می آموزد. روزی همسایه جوانِ سلوی برای خوش آمد گوئی به خانه شان می آید و  خوشحالش می کند. رضا به خانه برمی گردد و پس از رفتن همسایه کتک مفصلی به سلوی می زند و سپس سروقت همسایه می رود و اعتراض می کند که به خانه شان رفت و آمد نکند. کتک های بی رحمانه، حبس در خانه و بی مهری های رضا، او را به قدری پریشان می کند، که تصمیم می گیرد به خانه پدر پناه ببرد. چوب و ترکه های پدر را به اوضاع وحشتناک خانۀ رضا ترجیح می دهد. آهسته به در خروجی نزدیک می شود اما از بخت بدش، در خانه قفل است و نمی تواند بازش کند. بی خبر از این که پدرو مادرش نیز نمی توانند به او نزدیک شوند.
این زنِ نوجوانِ پانزده ساله، حامله می شود و باز کتک می خورد. رضا شرط کرده است که بچه نمی خواهد و این دخترک بی تجربه فکر می کند اگر دلش بچه نخواهد، حامله نمی شود. رضا تهدید می کند که اگر بچه پسر نباشد، او را به خانه پدرش می برد و پولی را که بابتش پرداخت کرده از پدرش پس می پگیرد. او صاحب دو پسر می شود. دختر کوچکتر ازدواج می کند و اینچنین از کتک های پدر خلاص می شود. دختر بزرگتر به تحصیلاتش ادامه می دهد و معلم می شود و خانه پدر را ترک می کند. سلوی با دو پسرش، سرگرم میشود. او اجازه بیرون رفتن از در خانه را ندارد.
از دیدار مادر و خواهرانش نیز محروم است.
پسرها بزرگ می شوند. پسر بزرگتر( ایگیت) بر اثر تصادف از دنیا می رود و او نمی تواند سر مزار پسرش حاضر شود. داغ پسر را می بیند. از درون ویران می شود. اما باید به خاطر پسر دیگرش( مَرد) خود را جمع و جور کند و به زندگی ادامه دهد. پس از مدتی کوتاه رضا سکته مغزی می کند و محتاج کمک سلوی میشود. اگرچه دیگر نمی تواند سلوی را کتک بزند، اما زبان تلخ و توهین هایش کم نمی شود. سلوی باز به او رسیدگی می کند. سر وقت، غذا و داروهایش را می دهد. اونیز بعد از مدتی کوتاه می میرد و سلوی می ماند و خانه شیک و مجلل و همه چیز که از شوهر ثروتمندش به ارث برده است. اما او از خیابان و پشت در خانه شان می ترسد. اینجاست که پسرش « مرد» تلاش می کند تا مادر را از خانه بیرون ببرد و او را با یک زندگی معمولی و آرام آشتی دهد. اما زنی که سال ها از خانه بیرون نرفته و از پشت پنجره بیرون را تماشا کرده، از بیرون می ترسد. او جرات ندارد حتی یک قدم بیرون از دم در بردار. « مرد» دکتر روانشناسی را پیدا کرده و از او کمک می خواهد. سلوی از طریق اینترنت و لاپ تاپ با روانشناس تماس تصویری برقرار می کند. یرانجام با کمک  دکتر روانشناس و حمایت پسرش مَرد، می تواند از خانه بیرون بیاید و به زندگی طبیعی و آرام خود ادامه دهد.

2026-03-14

چه گویم؟

دئییر: نئجه سن قانمییام قالاسان یانا – یانا 

داشتیم بحث می کردیم. قول داده بود که عصبانی نشود و پرخاش نکند. آنچه که او می گفت، با عقل من جور درنمی آمد و آنچه او می گفت، مرا دلخور می کرد. بحث ما داشت بالا می گرفت و او در جواب های کوتاه من، که اجازه نمی داد حرفم تمام شود، جوابهای تند می داد و دلم را می شکست. در این گیر و دار آبجی تلفن کرد و فقط دو دقیقه، خبر داد که هنوز زنده اند و اگر زیر بمب دشمن کشته شدند، حلالش کنم. بسته هایی را سفارش داده بودم که به علت اوضاع وحشتناک، نتوانسته بود برایم پست کند. پس از خداحافظی، نتوانستم جلوی اشکها و بغضم را بگیرم. گفتم:« متوجه اوضاع نیستی. حال ایل و تبار و مردمی را که در آن سوی آبها هستند و دارند کلمه شهادت خویش را می خوانند، درک نمی کنی.»
گفت:« خوب که چی؟ اگر بمیرند، جانشان را فدای مردم کردند. اگر زنده بمانند باید سپاسگزار ما باشند.»
گفتم:«  
لای لای بیلیرسن به اؤزون نیه یاتمیرسان؟
لالائی بلدی چرا خودت خوابت نمی برد؟ تو که هر سال به ایران سفر می کردی، حالا برو و جانت را فدای مردم بکن. مرگ خوبه برای همسایه؟»
خشمگین شد. خواستم بگویم که چرا خفه ام می کنی؟ چرا اجازه حرف زدن به من نمی دهی؟ در گفتار، مخالف دیکتاتوری هستی و در رفتار، دکتاتور از دیکتاتوری. ناگهان صدایش بلند شد و چند تا جمله عجیب و غریب بارم کرده و گوشی را قطع کرد. به خود گفتم هرچه بارت کرد حق ات بود. تا تتو باشی و به تلفن هایش جواب ندهی.
*
یک استکان چایی برای خود می آورم و زیر لب زمزمه می کنم
چه گویم؟ نگویم که ناگفتنم بهتر است
زبان در دهان پادشاه سر است
*

2026-03-08

هشتم مارس

 سرزمینم، هموطنانم، ایرانم، همه را به خدا سپردم.

هشتم مارس است و نهمین روز از جنگ خانمان سوز. سال گذشته کیکی پخته بودم، همراه با چای دو غزال عطری و دورهمی صمیمانه ای با دوستان و روز خوشی سپری کرده بودیم. امروز اما آن دوستان اجنبی صمیمی می دانند که حالم خوش نیست، نیامدند. تلفنم بی وقفه زنگ خورد یکی پس از دیگری اظهار تاسف کردند از بمبی که بر سر مردم عزیزم در تهران و سایر شهرها سرازیر و آسمانش را دود غلیظ و سمی، سیاه می کند. سال قبل در چنین روزی منتظر یک گلدان گل لاله بودند و امروز صدایشان درنیامد. می دانند که لاله های وطنم دارند می سوزند و دیگر حوصله ای برای گل ندارم. عصر آمدند، هرکدام شمعی در دست. چراغها را خاموش کردیم و شمع هایمان را روشن کردیم به یاد وطنم. به یاد آب و خاک مقدسم. برای تبریزم و ماکو و تهران و میناب و... ذره ذره سنگریزه هایش.
این اولین هشتم مارسی است که به شدت گریستم. برای تلفنی که خاموش است و خواهری که دیگر خبری از او ندارم. برای قوم و خویشانم که امکان تماس ندارند. برای ایرانم که جان و دلم است.
*    
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد
نظامی گنجوی- هفت پیکر

2026-03-07

من و این روزهای من

من و هاله و عطیه در این روزهای تیره

هوا آفتابی است و میز و صندلی بالکن را چیده ام و با هاله نشسته ایم و قهوه می خوریم. داریم در حال و هوای خودمان از اوضاع می گوییم. با هم تاسف می خوریم و با هم ای کاش چنین نمی شد. ای کاش مردم کشورمان در آرامش زندگی می کردند. ای کاش خونریزی نمی شد، که سر و کله عطیه پیدا می شود و ما را می بیند. راه گریزی نیست و مجبورم در را به رویش باز کنم. یک فنجان قهوه برایش می آورم و می نشیند. به صحبت ادامه می دهیم. هاله می گوید:« بنویس.»
می پرسم:« چه بنویسم؟ از خون هموطنانم که بر زمین گرم می ریزد؟ از خانه ها و اداراتی که ویران می شود؟ از مادرانی که بر مزارفرزندان نازنین شان، شیون می کنند؟ یا از آنانی که از به خاک و خون کشیده شدن و کشته شدن مردم خوشحالند و می رقصند؟»
می گوید:« پدران را فراموش کردی؟ آیا آنها در سوگ دلبندانشان عزادار نیستند.»
می گویم:« حساب پدران روشن است. تعریف می کنند وقتی امام حسین پسرش را به میدان می آورد، شمر می گوید بزن. حرمله می پرسد پدر را یا پسر را؟ شمر جواب می دهد پسر را بزن، پدر می افتد. طفلک پدران سرزمینم! آنالاریز اؤلسون آتالار.»
عطیه وسط حرفمان می پرد و می گوید:« چقدر فراموش کارید! دی ماه یادتان رفته؟ نالۀ سپهر من کجائی رافراموش کرده اید؟»
می گویم:« نه فراموش نکرده ایم. چقدر وحشتناک است که، اکنون ایران سراسر به دنبال سپهرهایش، مهساهایش و...  می گردد. چه زیر آوار، چه در زندان، چه در قتل و کشتار. وحشتناک تر از این مرگ و قتل، هموطنانی که این ور نشسته اند و دارند خفه مان می کنند که دشمن حق دارد و خیر ما را می خواهد. »
جواب می دهد:« حق تان است. شما نمی فهمید که ایشان خیر ما را می خواهند. می خواهند نجاتمان دهند. شما زبان نمی فهمید و ما می خواهیم شما را به بهترین ودرست ترین راه هدایت کنیم. روزی خواهد رسید که به خاطر این اظهارنظرهایتان عذر خواهی کنید.»
می گویم:« اگر راست می گوئی و بر عقیده ات صادقی، دختر و داماد و عروسها وپسرانت را به ایران بفرست تا کمک دست این خیردوستان باشد. چرا اینجا نشسته ای و برای مردم داخل ایران نسخه می پیچی؟»
هاله رو به من کرده و می گوید:« خاموش باش. به قول دکتر انوشه بحث با احمق مثل سیلی زدن به صورت خودت است.»
او در حالی که  خشمگین است از جای برمی خیزد و با دلخوری و خشم فراوان که دیگر قدم به خانه تان نمی گذارم، و بدون خداحافظی می رود، این مهمان ناخوانده.
این نیز به یادگار بماند از هشتمین روزجنگ بی رحمانه
*
پدرو سانچز،
نخست وزیردولت اسپانیا موضع دولت اسپانیا را در یک جمله خلاصه کرد. «نه به جنگ»
*  

2026-03-06

عموجان؟؟؟؟

 خدا جان، ای خدا

آنان را که ادعای وطن دوستی دارند و دشمن سرسخت و جانی عزیزانشان را عمو جان خطاب می کنند، کجای دلم بگذارم؟

2026-03-05

این روزهای تلخ

و من می گریم برای این روزهای تلخ

درست یک هفته قبل در چنین روزی، زنگ زد وبا لبخند و شادی گفت:« نان و بیسکویت و گردو، آب فراوان خریده ایم و منتظر مهمانیم که بیاید و بزند و راحت شویم.»
پرسیدم:« چه مهمانی؟ ترامپ مهمان نیست. او دشمن است. می آید و ایران را ویران می کند و می رود. این مصیبت است و خوشحالی ندارد.»
گفت:« اشتباه تو در اینجاست. او ظرف سه روز حکومت را سرنگون و رضا پهلوی را جایگزین می کند.»
ناراحت شده وگفتم:« حکومتی که با کشتار عمدی مردم توسط بیگانه سر کار بیاید، یک شاهی ارزش ندارد. به شنگول السلطنه اعتماد نکن.»
مسخره ام کرد. گویا من خارج از کشور نشسته ام و درد ملت را نمی دانم و فکر می کنم مملکت گل و بلبل است و الی آخر.
امروز صبح زنگ زد و خیلی کوتاه گفت:« سلام به زحمت توانستم تماس بگیرم ممکن است قطع شود. نگران نباشید. ما هنوز زنده ایم.»
می گویم:« گفته بودم. به این کودک کشِ بی رحم اعتماد نکنید. وای به حال ما ملت که بیگانه را ناجی خود قرار دادیم.»
با عصبانیت می گوید:« هفته بعد همین روز خبر سرنگون شدن دولت را می دهم.»
پس از خداحافظی و قطع کردن تلفن، های های می گریم. به حال خودم و خودمان و همه مان.
*



منبع تصویر: تابناک، اخبار ترکیه و جهان

2026-03-03

آنان اؤلسون آنا یوردوم

این روزهای سختِ وطنم

از صبح امروز هیچ کاری انجام ندادم. جلو تلویزیون نشسته و دکمه کنترل را از کانالی به کانال دیگر فشار دادم. همه جا سخن از ایران است. به هر زبان و هر شیوه ای. فیلم آتش و بمب و مرگ. هرکسی چیزی می گوید. اما من به دنبال خبری هستم از سلامتی مردم وطنم. دقایقی بعد زنگ موبایلم به صدا در می اید. شتابان جواب می دهم. آبجی بزرگ است و بعد از سلام می گوید که هنوز سلامتیم و سوپرمارکت ها و نانوائی ها بازند. می خواهم سوالاتی برسم اما او فرصتی ندارد و خداحافظی می کند. ته دلم خوشحال می شوم که اقوامم هنوز زنده اند. اما تلویزیون خرابه ها و مرگ و میر و آتش را نشان می دهد و باز نگرانی دل و جانم را می سوزاند. من این سوی دنیا، جایم امن است، اما روح و روانم نه. زیرا جگرگوشه هایم آنجا در معرض خطرند. ایرانِ من، هموطنانِ من، همگی جگرگوشه های من هستند.
*
چه کسی می گوید، جنگ آزادی می آورد؟ کدام آزادی؟ این لعنتی بجز ویرانی و بی خانمانی و ریختن خون بی گناهانی که نقشی در کشت و کشتار ندارند، چه ارمغانی برای بشر دارد؟
*
 

2026-03-02

زمستان است اخوان جان

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

داشتم صدای رشید کاکاوند را گوش می کردم. شعر زیبای اخوان ثالث را می خواند و شرح می داد. پریشان و مشوش بودم. یعنی ممکن است روزی گرفتار اسکندر شویم؟ تا این که صبح روز شنبه نهم اسفند 1404 خبر رسید که امریکا و اسرائیل، به ایران حمله کرده و رهبر جمهوری اسلامی را به قتل رسانده اند. در نخستین ساعات شروع جنگ، دبستان و پیش دبستانیِ دخترانه شجره طیبه در مینابِ استان هرمزگان، هدف قرار گرفته و 160 نفر دانش آموز به خاک و خون کشیده شدند.
اسرائیل ادعا می کند که هدف حملاتش « رفع تهدیدات علیه کشور اسرائیل است.» یعنی 160 دانش آموز، کودکان بدون سلاح تهدیدی برای بقای ایشان بود؟؟؟ امریکا ادعا می کند که می خواهد رژیم را عوض کند و مردم به آزادی برسند و زندگی عادلانه ای داشته باشند.
می گویم:« اخوان جان برخیز و به چشم ببین، اسکندر پیدا شد، آن هم دو تا.»
و گویا اخوان در گوشم این چنین زمزمه می کند:   
هرکه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زان چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب  
مهدی اخوان ثالث ( م. امید)

2026-02-25

بلند آسمان جایگاه من است

اندرحکایت بلند آسمان جایگاه من است و ترانه معروف ( خالق ماهنی سی ) سروان اوغلان در دوران محصلی ما  

دختر دبیرستانی بودیم و تبلیغات نیروی هوائی با شعار« بلند آسمان جایگاه من است» همراه با تصویر خلبانی شیک پوش و رعنا، با لباسی به رنگ آبی، چشم را خیره می کرد. « گؤز قاماشدیریردی ». ان خلبانِ شیک پوش و رویائی با لباس آبی که بر زمین و آسمان تسلط پیدا کرده و دلها را می ربود، همان « سروان اوغلان» بود. مرد رویاهای دختران نوجوان آن زمان.هر کسی در حق اش بایاتی سرود و این بایاتی ها جمع شد و ترانه « سروان اوغلان» را به وجود آورد. یادش به خیر، در فاصله ناهار که در مدرسه می ماندیم از حکیمه خواهش می کردیم که برایمان سروان اوغلان را بخواند.
این ترانه نقل مجالس شد. در زمان ما مجالس عروسی در خانه ها و حیاط های بزرگ، گرفته می شد و برای گرم کردن مجلس، خواننده زن دعوت می کردند. مشهورترین این خواننده ها، گروه ملکه لر بود. ملکه خواننده بود و مادر و خاله اش نیز همراهش که یکی دایره می زد و دیگری قارمون. او صدایی رسا و بسیار زیبا و چهره ای زیباتر داشت. هرسه با چادر و پوشیده می آمدند. ملکه لباسش را عوض و آرایش می کرد و پس از رفتن داماد، وارد مجلس می شد. « زمان ما داماد فقط همراه عروس وارد محل جشن می شد و بعد از دقایقی مجلس را ترک می کرد.» ملکه فقط  برای زنان هنرنمائی می کرد. ترانه های شاد و زیبای محلی می خواند همچون قاینانا، خواهرجون، سئیدآوا، گولوستان باغی، شاهگلو یوللاری، هیپی اوغلان و... و ترانه سروان اوغلان را چند بار و به درخواست حضار می خواند. 
در حقیقت سروان اوغلان خالق ماهنیسی است و شاعر خاصی ندارد. البته امروزه به جای سروان اوغلان کلمه سرباز اوغلان به کار می برند.
*
اما متن سروان اوغلان


یولدان گلیب یورولموسان، سروان
نییه دوروب سویونمورسان
گل چیخاردیم جورابلارین، سروان
اووم یورغون آیاقلارین
*

گل آل منی، گل آل منی سروان
آلماسان آتارام سنی
*
ماشینیوین توزون سیللم، سروان
سنی ایکی گؤزوم بیللم
اؤزون بیلیرسن کی، سروان
سن گلمه سن، اؤزوم گللم
*
گل آل منی، گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
باشماقلاریوی یاغلارام، سروان
بیر- بیر بندینی باغلارام
منی آتیب گئدن اولسان، سروان
یانارام، اوره ک داغلارام
*
آتما منی، آتما منی، سروان
عشق اودونا سالما منی
*
یولووا قویموشام انجیر، سروان
تاپانچاوین باشی زنجیر
اؤزون بیلیرسن سروانیم، نئجه
اوره ک سنن اؤتور اسیر
*
یولووا قویموشام خرما، سروان
داغ باشیندا مایوس دورما
آند وئریرم آللاهیوا، سروان
بو یورغون عاشیقی وورما
*
گل آل منی گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
یولووا قویموشام اوزوم، سروان
سن گئدیرسن نئجه دؤزوم
ایکی گون دؤزه بیلمیرم، سروان
ایکی آیی نئجه دؤزوم
*
چاتما قاشیوا دولانیم، سروان
گئتمه باشیوا دولانیم
*
یوولوا قویموشام قرآن، سروان
سنه باخیری بو گورهان
گلئدیرسن گل حلالاشاق، سروان
باشین اوسته توتوم قرآن
*
یولوا قویموشام آلما، سروان
سوی قابیغین یئره سالما
آند وئریرم آللایوا سروان
تهرانین قیزلارین آلما
*
گل آل منی گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
یولووا قویموشام اییده، سروان
دور بویووی گؤروم بیده
نذر ائلیرم تئز گلسن، سروان
دونومو وئرم سییده
*
نعلبکی ده پنیر واردی سروان
نه گؤزل گردنیم واردی
قوللارین سال گردنیمه سروان
سنن انتظاریم واردی
*
رضایه لی کسدی یولوم، سروان
سولارگلیب کسدی یولوم
گلیردیم سروانی گؤرم، آنا
مزاحم لر کسدی یولوم
*
سروان گئتدی بیرده گلدی، قیزلار
بارماغیندا حلقه گلدی
آز حلقه وی منه گؤرست، سروان
دای اوره ییم درده گلدی
*
آتدی منی، آتدی منی، آنا
بی وفالارا قاتدی منی
*
سروانیمی سالدیم یولا، آنا
قارا گؤزوم دولا – دولا
آلا ایپک دسمال وئریم سروان
ماشین دا بوینووا دولا
*
دالان اوسته دالان واردی، سروان
دالان دا یئر سالان واردی
دئدیم گئتمه، سروان اوغلان
گؤزو یولدا قالان واردی
*
رضایه نین یوللاریندا، سروان
گل اولئیدیم، کوللارینده
بیر جوت بازوبند اولایدیم، آللاه
سروانیمین قوللاریندا
*

2026-02-24

این روزهای غمگین من

اوره ییم توتولوب اولمویان کیمی

شمع یانار یاغدا اریر
قار یاغار داغدا اریر
من دوشن درده دوشن
موم اولور داغدا اریر
*
ساعت یک و نیم نیمه شب بود. داشتم به صبح سه شنبه نزدیک می شدم. خواب از چشمانم گریخته بود. تاریکی به من دهن کجی می کرد و تیک تیک ساعت فحشم می داد.گفتم برخیزم و دو رکعت نماز بخوانم و آرامش روحی بگیرم و آرام شوم. نماز را خواندم و آخر سر نفهمیدم چند رکعت خوانده ام و به هنگام رکوع و سجود چه گفته ام. چادرم روی سرم سرزنشم کرد که بندۀ خدای حواس پرت، در حضور خدا، حضور ذهن داشته باش. شرمنده از خدا، روی مبل نشستم و با روح و روانم به ستیزه برخاستم. صبح به صدای زنگ ساعتم از جا پریدم. دستهایم پشت سرم خشک شده و پایین نمی امد. به زحمت دستان گره کرده ام را بازکرده و با سلامی به سه شنبه، آرزوی روزی آرام کردم.
*  
باغلار لالاسیز اولماز
داغلار قالاسیز اولماز
حق سؤز دئین ایگیدین
باشی بلاسیز اولماز
*


آناسی اؤلموش آنادیلیم

او قدر باشیمی ایتیرمیشم ،آنادیلی گونونو گئجیکدیرمیشم.

اولابیلر یادیمنان چیخا، حیدربابایه سلام کتابی قاداغانیدی؟ یادیمنان چیخار بو کتابی بیر قوهوم دان امانت آلاندا سؤز وئردیم کیم دن آلدیغیمی هئچ کیمه دئمیم؟ نئجه تلسیک یاززماغا باشلاییب و ایکی گون ایچینده کتابی صاحابینا قایتاردیغیم، یادیمدان چیخارمی؟ نفت دنیزینده اوزوردوک. نه یازیق کیحلبی سی بیر تومنه نفته پولوموز یوخویدو. گئجه لر سویوخدا یاتیردیق.
ایندی سن دورمادان دئ، او زامانلار اؤزگورلوک واریدی. ایندی سن دئ، او زامانلار توخلوق دان قودوردوق. ایندی سن هئی دئنن اوزامانلار بوللوقدو.
دئمیرم ایندی گوللو گولوستاندی، آمما یاغیش دان قورتولوب دولویا دوشمویک.
آنان اؤلسون بالاسینین داغیندا یانان.
*

2026-02-20

برای ماه مبارک وروزه داری و روزه خواری

چقدر مودب بودیم

ماه رمضان که از راه می رسید، همه روزه می گرفتیم. من و دوست جان نذر می کردیم که اگر نمره های درسی مان خوب باشد، به پیشواز برویم. یعنی یک روز مانده  به رمضان، روزه را شروع کنیم. چقدر خوش به حالمان می شد از روزه داری و ایمان مان و خدائی که آن بالا ناظردل پاک و قوی ما بود و دعایمان را رد نمی کرد.
زمانی که شرع اجازه نمی داد و مجبور به خوردن بودیم، بجز مادر، کسی متوجه نمی شد. مرتب برای صرف سحری بیدار می شدیم و هنگام افطار همراه روزه داران، سر سفره می نشستیم و طبق معمول همیشه، همراه با روزه داران میخوردیم و می آشامیدیم. روزخواری در ملا عام را کاری ناپسند و خلاف عرف و آداب و رسوم می دانستیم و به نحو احسن رعایت می کردیم، بدون ترس از شلاق و جرم و مجازات و غیره. کسی دایه مهربانتر از مادر نبود. کسی جرات نداشت در حضور مادربزرگمان از ما درمورد روزه بودن و نبودن، یا گناه روزه خواری در ملا عام صحبت کند. زیرا به محض باز شدن مبحث یاد شده، مادربزرگ با خشم می گفت:« سن دئمه سئیدین، تویوغو توکلو – توکلو یئیه جکدیک.» و طرف خاموش می شد.
*
عالیجنابی جسارت کرده و برای بهتر دیده شدن، تهدید به سوزاندن قرآن کریم کرده است. قرآن کریم کتاب مقدس و مورد احترامِ من و ما و میلیون ها مسلمان روی زمین است. شما اجازه توهین به مقدسات ما را ندارید. جناب برای شما متاسفم. همین.
*
ای عاشق شوريده ی اين دشت بلاخيز
*

2026-02-19

به بهانه رمضان و ماه روزه

 دلم رمضان خانۀ پدری میخواهد

عصر کسل کننده ای بود. ظهر برای عرض تسلیت پیش زن همسایه رفتم. هفتۀ گذشته، شوهرش درگذشت و بنا به وصیّت اش پیکرش را سوزانده و داخل کوزۀ کوچک سفالی ریخته و داخل قبری کوچک در آرامگاه شهر دفن کردند. گویا شوهرش دوست نداشت که حشرات و جک و جانور زیرزمین لاشه اش را بخورند. داشت میان گریه می خندید و من حالش را به خوبی می دانستک آهسته گفتم:« نخند دخترِ شوهرت می بیند و ناراحت می شود.»
آهسته گفت:« دخترِ شوهرم خیلی خوب می داند که چرا می خندم و می گریم و ناراحت نمی شود. گریه از بابت مرگ همخانه ام و خنده از رهائی ستمی که در حق من کرده است. کار می کردم و با دستمزدم سیگار و آبجو و قلیانش را آماده می کردم و زبانش یک متر درازتر بود و هرازگاهی در سرمای سوزان زمستان، از خانه بیرونم می کرد. اجازۀ نشستن در اتاق نشیمن را نداشتم. می خواست مرا دست خالی از خانه براند. خدا را خوش نیامد و چندماهی از بیماری سرطان رنج برد. پزشک جوابش کرد و او سرانجام چیز را به من بخشید و رفت. می بینی حالا روی مبل شیک او نشسته ام و برایش می گریم. اتاق خواب متعلق به من است و مجبور نیستم در اتاق غذاخوری بنشینم و بخوابم. حالا همه جا از آنِ من است. او میخواست مرا از خانه بیرون کند، خدا خودش را بیرون کرد. با خدا و اراده اش نمی شود شوخی کرد.»
*
او حرف می زد و من غرق دنیا و رویاهای خود بودم. به خانه برگشتم و با بی حوصلگی تلویزیون را باز کردم. در یکی از کانالها فیلم سینمائی
Zurück in die Zukunft 
را دیدم. حکایت پسر جوانی که با اختراع دکتر براون میتوانست به آینده سفر کند و برگردد. این فیلم و قسمت های مختلف اش را یک بار دیده ام و حوصلۀ دوباره دیدنش را ندارم. اما امروز با دیدن ماشین دکتر براون، آرزو کردم که ای کاش ماشینی اختراع شود که آدمی را به گذشته ببرد و دوباره بازگرداند. دلم هوای رمضان در خانه پدر را کرد. کاش می شد برگردم و سر سفرۀ افطار پدر بنشینم. هر شب سر سفرۀ افطار یکی از اقوام، بنشینیم و بعد از افطار نیز ما دختران نوجوان راهی آشپزخانه شویم برای شستن ظروف. ( هنوز ماشین ظرفشویی اختراع و به خانه ها راه بازنکرده بود.) بعد از اتمام کار ظرفشوئی، توسط نیزبان، مهمان یک لیوان بزرگ چائی ترکی شویم و زولبیا و بامیه نیز از طرفی به ما چشمک بزند. موقع بازگشت به خانه نیز، کلوچه و نان افطاری از میزبان هدیه بگیریم برای نوش جان کردن به هنگام سحری.
دلم برای دعای سحر تنگ شده است. برای صدای مادر که به هنگام سحر بیدارمان می کرد و نازمان را می کشید که بخوریم و بیاشامیم تا کل روز را توان و طاقت داشته باشیم. دلم برای دستان گرم و مهربان پدر تنگ شده است که وقتی می گفتم از گرسنگی دارم بیهوش می شوم، دستم را محکم می گرفت و می گفت:« چشم مرواریدِ بابا، نگران نباش تا دستت در دست من است، بیهوش نمی شوی من کنارت هستم. از هیچ چیز نترس.» برای اذانِ افطار و چای داغ و فرنی خوشمزه مادر.
دلم تنگ شده برای دین و ایمان و باور بی منّت مان. به دور از هر سیاست و نیرنگ و دغل.



2026-02-18

ایران خانۀ ماست

حزب رستاخیزِ ملّتِ ایران

یازدهم اسفندماه 1353، حزب رستاخیز ملّتِ ایران به دستورمرحوم محمّدرضا شاه پهلوی تاسیس شد. همه احزاب ایران در این حزب ادغام و اعضا این احزاب، موظف به پیوستن به این حزب شدند. ایشان به مخالف تک حزبی فرمود که او یا جایش زندان است. یا اگر بخواهد با کمال میل و بدون اخذ حق عوارض، گذرنامه دستش می خواهد برود، چون که ایرانی نیست.
*
اواخر دی ماه سال 1398 مجری برنامه، جناب زینب ابوطالبی گفت:« اگرکسی اعتقاد ندارد، جمع کند از ایران برود.»    
همه بدانند که ایران خانۀ ماست.
داغدان گلیب باغداکین قووامازسیز
*
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچک تر حتی
از گلوگاه یک پرنده
« احمد شاملو»
*