2026-10-18

مختصری در مورد عاشیق ها و شعرای آذربایجان

عاشق لَر، شاعر لَر

عاشق محمّد فرزانگان، هنرمندی است که با ساز قوپوز موسیقی سنتی می نوازد و می خواند. بیشتر اشعار او از شعرای آذربایجانی است. نخستین بار فیلمش را در یوتیوب دیده و علاقمند به شنیدن ساز و صدا و اشعار زیبایی که می خوانَد، شدم. توسط او شعرایی همچون شجاعت، آیریلماز، ابوذر و عاشیق سیروس کیانی و تعدادی دیگر را شناختم. خواستم بیوگرافی از این عاشق بنویسم که در هیچ سایتی اطلاعاتی درمورد ایشان پیدا نکردم بجز این که اهل میانه است و شادی بخش مجالس خوش عروسی و روزهای خوب مردم.
*
شجاعت احمدلی،
شاعری با تخلص « شجاعت» در چهارم ژوئن سال 1943 در شهر کلبجر جمهوری آذربایجان به دنیا آمد. هشت سال از عمر کوتاهش را در زندان گذراند. در هفتم نوامبر سال 2002 در شهر گنجه چشم از جهان فروبست. پنجاه و نه سال در این دنیای فانی زیست. اشعارش زبانزد عاشیق ها و خواننده ها و علاقمند به ادبیات ترکی آذربایجانی است.  
*
یعقوب احمدوند با تخلص « آیریلماز»: از شعرای اردبیل است که در تهران زندگی می کند. از اشعار معروفش « بیر گون یولوم دوشدو مزارستانا» را با صدا و ساز عاشیق محمّد علی فرزانگان شنیدم. امروز از طریق اخبار، باخبر شدم که این شاعر توانا روز 25 مهرماه 1405 به علت بیماری درگذشته است. خدا رحمت کند.
*
دوست داشتم در مورد این شعرا و عاشق های عزیز بیشتر بنویسم. همچنین شعرای معروفی که در قید حیات هستند و هراز گاهی بعضی از اشعارشان را از طریق یوتیوب یا عاشق های می شنویم. اما متاسفانه اطلاعات زیادی به دست نیاوردم. امیدوارم، هموطنان عزیزی که در موردشان اطلاعات دارند، بنویسند.

*

2026-10-17

این شنبه کسل کننده

اوچماق دیر دیله ییم قاناد وئر منه « حمیده رئیس زاده »

دل که تنگ باشد، دست توانی برای گرفتن قلم، قلم حوصله ای برای نوشتن، عقربه های ساعت خیال حرکت کردن و زبان توان سخن گفتن ندارد. بخصوص اگر صدای فریادهمسایه بغل دستی که دارد همراه با فحش های آنچنانی، دخترش را تنبیه می کند که « الهی زیر ماشین بروی و له بشوی، الهی که مرده شوی تنه لش ات را بشوید، الهی که به زمین گرم بخوری، این روز تعطیلی بگذار آب خوش از گلویمان پایین برود. یک امروز را پیش من بیا تا از دیدارت چشم و دلم روشن شود. الهی که خدا محوات کند که چند هفته است نیامدی و چشم به در مانده ام و...» و من از طرز حرف زدنش متوجه می شوم که تلفنی صحبت می کند. داد و قالش گوش فلک را کر کرده است. نه به آن چشم به در ماندنش و نه به آن نفرین هایش. البته فحش های ریز و درشت اش را سانسور کردم.
او داد می زند و من ته دلم شعر مرحوم حمیده رئیس زاده را زیر لب زمزمه می کنم.
دیندیرمه منی غم جالانار دیل دوداغیمدان
نیسگیل سئلی باشلار آخا سولموش یاناغیمدان
*
ادامه شعر اینجا

*

2026-10-14

دلی اولماغیما بیر آددیم قالیر

امشب هنوز افسرده ام زان غم که دیشب داشتم
« مهدی اخوان ثالث»

*
تازه از وطن برگشته و من برای خوش آمد گویی و پرس و جو از روزهای خوشی که با عزیزانش گذرانده، به دیدارش شتافتم تا بگویم
یئییب ایشدیغین اؤزوون اولسون ناغیل ائیله گؤروم سفرین نئجه کئچدی؟ که دیدم لباس سیاه بر تن کرده است. پرسیدم:« خدا بد نده، چرا سیاه پوشیدی؟ رنگ و رویت هم پریده و حسابی غمگین و پریشان به نظر می آیی.»
گفت:« نگو که دلخونم. پسر فلان فامیل کشته شده، دختر فلان فامیل همراه با پدر و خواهرش زیر آوار بمب تکه پاره شدند. پسرعمو و دو تا از دوستانش اعدام شدند. روزهایمان نه تنها خوش نگذشت، بلکه با عزا و غم و ماتم سپری شد. مصیبت آن چنان سنگین بود که گریستن نیز فراموشم شد. دلم میخواست چنان بر سرم بکوبم که دنیا جلو چشمانم تیره و تار شود.»
او گفت و گریست و ناله سر داد. می خواستم دلداری اش دهم، اما زبان در دهانم لال شد. فقط توانستم به همراه او اشک بریزم. پس از ساعتی خداحافظی کرده و به خانه برگشتم. این اولین بار بود که دیدار این دوست عزیزم این چنین پریشانم کرد. این همدم و سنگ صبورم خود نیازمند سنگ صبور بود.  
ساعتی با خود کلنجار رفتم. به خود گفتم که خوابی پریشان دیده ام. یا فیلمی فانتزی و غمگین تماشا کرده ام. بیخود و سردرگم و با قدم هایی تند، همچون دیوانه ها، از این سوی اتاق به آن سو رفتم. آنقدر رفتم و برگشتم که سرگیجه گرفته و روی صندلی نشستم. آبی نوشیدم و پی در پی ورد و دعا خواندم. احساس کردم که دارم دیوانه می شوم. راستی که خدا به فریاد داغدیده ها و مصیبت کشیده ها برسد.
امشب نیز همچون دیشب افسرده ام و غمگین.
*
دلی اولماغیما بیر آددیم قالیر
«زلیم خان یعقوب»
*

2026-10-13

قدیم ها یادش به خیر

یادش به خیر

بچه که بودیم، زندگی رنگ و بویی دیگر داشت. رفت و آمد بین فامیل زیاد بود و به هر بهانه ای دور هم جمع می شدیم. خبری از تعارف و تشریفات نبود. شبهای طولانی زمستان پس از صرف شام، برای احوالپرسی به خانۀ یکی از فامیل می رفتیم. صاحبخانه از ما با استکانهای بزرگ و کوچک چایی و تخمه آفتابگردان و سنجد و خرما و به قول خودمان آللاه نه وئردیسه پذیرایی می کرد. روزهای طولانی تابستان بعد از خوردن ناهار و چرتی یک ساعته، خانه یکی از اقوام می رفتیم. بزرگترها از این در و آن در صحبت می کردند. بیشتر وقتها هم به درخواست میزبان برای صرف شام می ماندیم. کته و املت، کوکو و سبزی خوردن، ماست خیار و... چقدر خوش می گذشت. ما با هم سن و سالان خود بازی می کردیم. پسر و دختر تفاوتی نداشت. چون ما همدیگر را خواهر و برادر می دانستیم و مشکلی نداشتیم.
یادش به خیر ما دخترها
آیاق جیزیغی بازی می کردیم و پسرها فوتبال بازی. گاهی هم، بازی هایمان مختلط بود و همگی با هم گیزلن پانج بازی می کردیم. بزرگترها دابرنا بازی می کردند. بزرگترها دابرنا بازی می کردند. راستی که چه سرگرمی هیجان انگیزی بود.
آن روز مهمانی رفتیم و نوه جان ها و بچه های میزبان از دیدن همدیگر بسیارخوشحال شده و پس از صرف غذا کنار هم نشسته و هر کدام موبایل یا لاپ تاپ کوچک در دست سرگرم تماشای فیلم یا بازی مورد علاقه شان شدند. رو به نوه جان کرده و پرسیدم:« عزیزم اینهمه خوشحالی کردی که می روم با دوستان عزیزم بازی کنم، حالا نشسته ای و تنهایی با موبایل بازی می کنی؟»
نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و با لبخندی آنچنانی گفت:« فکر می کنی چه کار می کنم؟ کنار دوست عزیزم نشسته ام و داریم با هم بازی می کنیم دیگر! »
*



2026-10-09

آنچه دلم خواست نه آن می شود

 

آنچه دلم خواست نه آن می شود
آنچه خدا خواست همان می شود
« شعر منتسب به علامه طباطبائی»
*
از زمانی که با این خانواده جوان آشنا شدم، بیست سال و اندی می گذرد.
زن و مرد جوان مهاجری بودند و دو پسر نوجوان و زندگی آرامی داشتند. پسرها سرگرم تحصیل و زن و مرد بی وقفه سرگرم کار بودند. می گفتند:« کار و تلاش و صرفه جویی می کنیم و پس از سر و سامان دادن به بچه هایمان، به وطن برمی گردیم.»
در روستایشان، زمینی خریده و شروع به ساخت خانه ای با باغچه ای کوچک کرده بودند. مرد خیال داشت پس از بازنشستگی در خانه شان با خیال راحت زندگی کند و از آنجا که به گل و گیاه علاقه زیادی دارد، باغچه هم برای سرگرمی و گذران وقت کافی است. خلاصه که زن و شوهر برای آینده فکر و خیال قشنگی داشتند. برای دو پسر نیز در طبقه دوم خانه شان دو آپارتمان کوچک بنا کرده بودند که بچه ها به هنگام سفر به وطن، به خانه خودشان بیایند و اذیت نشوند.
هفته قبل که با مهرناز نشسته بودیم از حال و احوال این خانواده سوال کردم. گفت:« بچه ها سرگرم کارند و ازدواج کرده و بچه دار هم شده اند.»
گفتم:« خدا را شکر مرد و زن به نصف آرزویشان رسیدند. امروز فرداست که بازنشسته شوند و به وطن بازگردند.»
با تاسف گفت:« نه دیگر گمان نکنم. مرد بیچاره چند ماهی می شود که سخت بیمار است. مبتلا به سرطان است هم پوست و هم خون. حال و روزشان هیچ خوب نیست. مرد از شدت بیماری و زن از غم شوهر، هر دو می نالند.»
با شنیدن این خبر بسیارغمگین شدم. گفتم:« یعنی آرزو به دل می روند؟ یعنی این همه کار کردند و با زحمت و مشتقت خانه خریده و برای پیری توشه اندوخته اند، اکنون همه هیچ؟»
گفت:« بله تقریباً. دیروز خانمش را تسکین می دادم که ناراحت نباش ببین چه مرد خوبی است که تو و بچه هایتان را سر و سامان داد. کشور خودتان می روید و زندگی می کنید. به قول حضرت مولانا، دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ.»
با گریه گفت:« چگونه می توانم بدون او در خانۀ آرزوهایش زندگی کنم و قدم بزنم. مگر می شود؟»
ته دلم گفتم:« می شود. مجبور است. یعنی چاره ای ندارد و عادت می کند.»
بشرین دریسی قالین دیر 
     
*
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ
مولانا
*

2026-10-05

دبیر تاریخ ما

اندر احوالات سلطان اسماعیل خطایی

درس تاریخ آن روزمان، سلسلۀ صفویه بود. دبیر تاریخ مان می گفت:« شاه اسماعیل یکم، بنیان گذار امپراتوری صفوی بود. دودمان او بیش از دو قرن دوام آورد. شخصیت او به خاطر برخی کارها و اقدامات مورد ستایش و بعضی کارها نکوهش شده است.  او به عنوان پادشاه تاجگذاری کرد و ایران را یکپارچه و هویت ملی را احیا کرد.  می گویند شاه اسماعیل پس از تصرف تبریز با مخالفانش با نهایت بی رحمی رفتار کرد و چه کشتارها و نبش قبرها و سوزاندن استخوان مرده ها، تکه تکه کردن زن و بچه های مخالفان به راه انداخت که نگو و نپرس. حتی به ناموس زنان نیز رحم نکرد. دست به قتل و کشتار علما و دانشمندان سنی زد. جشن عمرکشان را رسم کرد. او در نبرد چالدران از سپاه عثمانی شکست خورد. این شکست سبب سرخوردگی و اندوه او شد.»
از او دیوان شعر ترکی به یادگار مانده است. تخلص این شاه شاعر« خطایی» است. کسی که طبعی لطیف و شاعرانه دارد چگونه می تواند آن چنان بی رحم باشد؟
*
دیلبرا عشقین تنیم ده، سئوگیلی جان دیر مانا
پرتوی مهر روخون، خورشیدی تابان دیر مانا
دردی هیجریندن سنین هرگیز شیکایت قیلمازام
هئچ علاج ائتمم طلب، نئیچون کی درمان دیر مانا
شاه اسماعیل خطایی
*


2026-10-03

حسین پناهی و جواد یساری

من و نازی
کتاب « من و نازی» حسین پناهی را برداشته و ورق می زنم. دفتر را به جواد یساری تقدیم کرده و می نویسد:
این دفتر را به جواد یساری تقدیم می کنم،
که عمری شرافتمندانه آواز خواند…
و گمان نمی کنم فهمیده باشد
کتاب حضرت موسا،
انجیل است یا تورات!
*
قدیم ها سالی یک بار توشه زمستانی خریداری می شد. گونی های کوچکِ نخود، لوبیا، عدس، لپه که مادر یکی پس از دیگری داخل سینی می ریخت و بزرگ و کوچک دورش جمع می شدیم و از سنگ ریزه و اشغال تمیز می کردیم و مادر داخل حلبی های بزرگ و خالی روغن نباتی می ریخت و درش را محکم می بست و داخل زیرزمین می گذاشت تا فصل زمستان بی دردسر و زحمت تمیز کردن استفاده کند. نوبت به برنج که می رسید همگی آخ وای و ناله می کردیم که وای برنج زحمتش زیاد است. مادر سینی های کوچک را می آورد و داخل هر سینی مقداری برنج می ریخت و از ما می خواست به دقت پاک کنیم. نباید حتی یک دانه سیاه داخل برنج بماند که این دانه ها فضله ی موش هستند و بودنشان غذا را حرام می کند. پس از این که برنج را تمیز می کردیم، آنرا داخل سینی بزرگ مادر می ریختیم و او با فرستادن صلوات و کنترل دو سه مرتبه، برنج را داخل ظرف حلبی می ریخت و درش را محکم می بست. تمیز کردن برنج گاهی دو تا سه روز طول می کشید. هر وقت که مادرم پلو می پخت، بار دیگر آن چند پیمانه را به دقت زیر و  رو می کرد و سپس می پخت. چون فتوی بر این بود که اگر داخل پلو پخته شده فضله موش دیده شود، خوردنش حرام است و باید کل غذا را دور ریخت. یک بار چنین اتفاقی برای ما افتاد و پلو دور ریخته شد و مجبور شدیم خورش را با نان بخوریم تا سیر شویم.
روزی از روها خبر دادند که ملایی فتوی داده که نیازی به دور ریختن همه پلو نیست. همان قک قاشق را دور بریزید، کافی است. خوردن بقیه برنج حلال است. اکنون که سالها از آن دوران سپری می شود، متوجه می شوم که فتوی دهنده، حسین پناهی خودمان است. فتوایی که باعث شد از روحانیت صرف نظر کند.
*
اما جواد یساری خواننده کوچه بازاری که اسمش، خاطرات سفر با اتوبوس و زیارت و لحظات خوش انتظار برای رسیدن به مقصد و دیرار عزیزان را زنده می کند. از همه بیشتر، سپیده دم ( ترانه سرا: فریدون خشنود) که یکی از ترانه های ماندگار اوست.او متولد 1323 تهران، کشتی گیر و باستانی کار و خواننده کوچه بازاری است و در ایران زندگی می کند.
*
 

2026-10-02

به من چه؟ به تو چه؟ به ما چه؟

 

به من چه سرخی میخک تو مهتاب!؟
به من چه رقص نیلوفر روی آب!؟
قفس بارونه کابوسِ کبوتر
به من چه کوچه باغِ شعرِ سهراب!؟
« ایرج جنتی عطائی»
*

بنده خدائی بعد از سالها تحمّل دوری و غربت و زندگی در حسرت وطن، به وطن بازگشته و شده خائن به وطن! هیهات از دست ما مردم! هیهات!
با شمایم ای کسانی که  فحش می دهید و نکوهش می کنید و انگ می زنید، آیا درد غربت را لمس نمی کنید؟ چه غمی دارد دور از یار و دیار در غم از دنیا رفتن عزیزی خون گریستن؟ چه حسرتی دارد دیدار مسافری که تازه از آن آب و خاک برگشته و دارد از دید و بازدیدش سخن می گوید و از لذت بردنِ روزهای سپری شده با پدر و مادرش، تعریف می کند؟
شما که فریاد آزادی سر داده اید، چرا به انتخاب آزاد هموطن ارزش قائل نیستید؟ چرا آنچه که باب میل شما نیست نمی پذیرید؟  اول معنی آزادی را بیاموزید و احترام به آزادی را تمرین کنید، سپس دم بزنید. ای مخالفان سنگسار، با زبان تلخ تان سنگسار نکنید.
*
پی نوشت: ایران متعلق به همه ایرانیان است.
*

2026-10-01

راویان قصه های رفته از یادیم

برای راوی حکایت باقی

داشتم سری به وبلاکها و سایت ها می زدم که چشمم به پست جدید« راوی حکایت باقی» خورد که چنین نوشته شده بود:
بدینوسیله به اطلاع مخاطبان گرامی راویحکایت باقی می رسانیم که گرداننده و نویسنده این سایت متاسفانه در قید حیات نیست و مطالب جدیدی هم به سایت اضافه نخواهد شد ولی سایت به همین صورتی که هسن باقی خواهد ماند.
از شنیدن این خبر خوشحال شدم. حیف است که زحمات چندین و چند ساله مرحوم « علیرضا افزودی» پاک شود. امیدوارم مطالب ارزشمند این پژوهشگر عزیز به صورت کتاب تصویری و صوتی جمع آوری و به چاپ برسد.
*
آدرس سایت علیرضا افزودی راوی حکایت باقی 
*

2026-09-30

ماه مهر

 

می گوید: اول مهر آمد و روز هشتم اش دارد سپری می شود و تو یادی از این ماه و آغاز کار مدارس نکردی؟
می گویم: ماه مهر آمد و روز اولش همراه با مادران داغدار میناب گریستم و کنار پدران عزادارفاتحه خواندم و دیگر حالی برای نوشتن از مهر ماه برایم باقی نماند. چه بنویسم که زبانم به لکنت می افتد از غم هموطنان داغدارم.
خدایا سرزمینم را از بلای جنگ و مرگ و تهدید نجات بده. آمین یا رب العالمین.
*
یادش به خیر
یاد بابا آب داد و یاد آن دوران به خیر
یاد کوکب خانم و صبحانه و مهمان به خیر
حبّه قندی بود شیرین، سال های مدرسه
یاد کبری و کتاب خیس در باران به خیر
شهد خدمت را چشیدم بین آن کوه و قطار
یاد آن ریل و فداکاری آن دهقان به خیر
یک دو قاشق راستگویی حل شده در چای ما
یاد آن گرگ دروغین، یاد آن چوپان به خیر
یادمان دادند بی جا لب نمی باید گشود
یاد روباه و پنیر و زاغک نادان به خیر
مهرماه و بازی و درس و کتاب و خاطره
یاد شادی های تعطیلی و تابستان به خیر
کاش می ماندم میان نیمکت های کلاس
یاد باد آب روزگاران، یادِ آن دوران به خیر
شاعر: احمد ملاحسنی زاده
*

2026-09-26

در ادامه سریال امام علی

در ادامه سریال امام علی و دیالوگ های ماندگارش

این روزها حال و حوصله هیچ کاری را ندارم. شاید از ناامیدی است یا از آب و هوای متغیر پاییزی. به هر حال با تماشای سریال های تاریخی سرم را گرم می کنم. در ادامه سریال امام علی، به آنجا رسیدم که رئیس خوارج عبدالله بن خباب «حسین پناهی » را سوال پیچ می کند. از نماز و غیره می پرسد. تا این که به این دیالوگ ها می رسد.
رئیس خوارج: امام مقتدایت کیست؟
عبدالله بن خباب: امام مقتدایم، حرف حساب است.
رئیس خوارج: زبان گران قیمتی می چرخانی.
عبدالله بن خباب: می فروشم به دو مثقال معرفت. هوا سرد است و همسرم بیمار.
رئیس خوارج: ما را می شناسی؟
عبدالله بن خباب: راهزنانی هستید تازه کار که به کاهدان زده اید. غم نامه خواندم تا دعای تسکین روز تلخ و راه درازمان باشد. دشداشه کوتاه پوشیدم تا راحت تر سنگ و کلوخ را لگد کنم. اینها جرمند؟
شما شهری به نام شام را می شناسید؟ کسی به نام معاویه را می شناسید؟ طعام نیم روز سگش بهای ده تا دش داش من و توست.
رئیس خوارج: می دانم، می فهمم، خوب هم می فهمم. با حدیثی سیرابمان کن و برو.
عبدالله بن خباب: پدرم از رسول خدا شنید که می فرمود، فتنه ای خواهد شد که در آن دل مردمان بمیرد قبل از این که جسمشان مرده باشد. شب مومن باشند و صبح کافر، صبح کافر باشند و شب مومن. بر اخوت و صفا، رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات.
رئیس خوارج: حدیث نفس روزگار ما خواندی. علی قبل از حکمیت که بود؟
عبدالله بن خباب: امیر مومنان.
رئیس خوارج: بعد از حکمیت که بود؟
عبدالله بن خباب: امیرمومنان.
رئیس خوارج: در صفّین بودی؟
عبدالله بن خباب: طبّاخی می کردم.
رئیس خوارج: ندیدی که امیرمومنانت سرنوشت مسلمین را به حکمین سپرد. روا بود امام مقتدایت خون مسلمین را به حکمیت آدم ابوالخطا بسپارد؟
عبدالله بن خباب: خون مسلمین به حکمیت قرآن سپرد. چون رای حکمین مطابق قرآن ندید، رد کرد.
رئیس خوارج: تو با علی هستی؟
عبدالله بن خباب: در روزگار علی باشی و نفس بکشی و ارداتمند مرامش نباشی، به چه می ارزی؟
*

2026-09-21

مولا علی

مولا علی و سریال امام علی

دور هم بودیم و از این در و آن در سخن می گفتیم. از باغ و گل و گلشن شروع کرده و سری به اوضاع کشورو سیاست و غیره زدیم و سرانجام به دین و مولا علی و معاویه و عمروعاص رسیدیم. پس از بازگشت به خانه دلم  هوای شنیدن آهنگ های فرهاد فخرالدین کرد و شروع به جستجو در یوتیوب کردم. آهنگ « سربدراران» و ِروزی روزگاری» و سرانجام به « سریال امام علی» و آهنگ محشرش رسیدم. هم آهنگ را گوش کردم و هم شروع به تماشای سریال. چه دیالوگ های قشنگ و پر معنایی!
*
کار عوام اقتدا کردن است. چه به ولید، چه به شیخ.
*
بترسید  بترسید از مردمکان سیاه، تیرهای نامرعی، صیّادان دلهایند. دخترک جادو چشم رقیب خداست. خدا به اشارتی و او به غمزه ای، سردار لشکر هزار هزار پولاد را به بند خواهد کشید.
*
معاویه: ذوالفقار علی را دست کم نگیر عمر. فتح خیبر را فراموش نکن. ما سحر و جادو چه داریم که اعجاز ذوالفقار علی را باطل کند؟
عمرو عاص: جهل جماعت. دیدی که جهل جماعت سال های سال ذوالفقار علی را بر دیوار کلبه اش آویخت؟
*
نامه معاویه به مولا علی بنا به توصیه عمروعاص:
از معاویه به علی
معاویه یعنی شام، علی یعنی مدینه
به عبارتی از امیّه به هاشم
حاجت به روده درازی نبوده، با دو کلامِ مختصر، یک دیوان نوشته
*
عمروعاص:
تا زمانیکه عدالت علی برپاست، سر خاری واهمه نکن. عدالت تنها عسلی است که به کام آدمی تلخ است.
*
این مرد را عدالتش سرنگون می کند.
*
فرهاد فخرالدینی: متولد 21 اسفند 1316  آهنگساز و موسیقی دان و رهبر ارکستر اهل ایران است.
*
دیالوگ : گفت و گوی بین دو نفر یا بیشتر، رد و بدل کردن کلمات،افکار و احساسات بین انسان ها.

 

2026-09-17

عبّاس معروفی

عباس معروفی و «سمفونی مردگان» و «سال بلوا» یش
چندی پیش کتاب سمفونی مردگان را خواندم. داستان خانواده ای که شامل، چهار برادر و خواهر، آیدین و اورهان و یوسف و آیدا و مادر مظلوم و پدر سختگیرشان است. آیدین پسری که به شعر و مطالعه علاقه دارد و مورد مهر و محبت مادر و خشم پدر است. اورهان که  قد کوتاه و بینی شکسته دارد و حسودی برادر می کند. یوسف که علیل و زمین گیر است. آیدا تنها دختر خانواده که خودسوزی کرده و می میرد. عشق آیدین به یک دختر ارمنی و سرانجام درگذشت پدر و ارثی که موجب وسوسه می شود. اورهان در فکر قتل برادرش است تا تمامی ارث پدر را تصاحب کند و الی آخر.
اکنون نوبت به « سال بلوا» رسیده است. کتابی که تازگی ها تحویل گرفته و از امشب شروع به خواندن می کنم.
راستی سن از شصت که گذشت و به هفتاد نزدیک می شوی تقریبا بیکاری و داری در دنیای خودت استراحت می کنی. گاهی با درد پا و کمر و غیره سر و کله می زنی و وقت اضافی زندگی به مطالعه کتاب و نوشتن و کاردستی و بافندگی می گذرد.
*
عباس معروفی: نویسنده و روزنامه نگار و شاعر غربت نشین 27 اردیبهشت 1336 چشم به جهان گشود. او صاحب نشرگردون و چاپخانه گردون در خیابان کانت برلین - آلمان بود. وی در دهم شهریور 1401 در اثر ابتلا به سرطان در آلمان درگذشت و در گورستان والدفریدهف در برلین به خاک سپرده شد.
راستی که چه تلخ است در غربت، در آرزوی وطن رفتن.
*
عزیزیم کتان یاخجی
گئیمه یه کتان یاخجی
گزمه یه غربت ائللر
اؤلمه یه وطن یاخجی
*
عزیزیم گؤزل اغلار
گؤزلریم گؤزل آغلار
خبر وئرین آناما
آنام منه گؤزل آغلار
*

2026-09-16

عمرمختار

 

برابر با تقویم، امروز مصادف با روزی است که استعمارگران ایتالیایی عمر مختار را اعدام کردند. او فرمانده نظامی مبارزات مردم لیبی بود. اما حرف حسابِ مبارزان لیبی چه بود؟ آنها بر علیه ایتالیائی ها که کشورشان را اشغال کرده بودند، می جنگیدند. سرانجام ایتالیایی ها توانستند عمر مختار را گرفتار و اعدام کنند و به اشغال خود ادامه دهند.
« آخی بئله ده شیربینیش اولار؟!»
وارد خانه شوی و به صاحبخانه زور بگویی و او را به جرم ماندن و محافظت از حریم خانه اش بکشی؟
*
آنتونی کوئین، هنرپیشه مکزیکی، آمریکایی نقش عمر مختار را در فیلم« شیر صحرا» و همچنین در فیلم « رسالت» نقش همزه عموی پیامبر را عالی بازی کرده است.
در این شبهای خنک و بشارت دهنده پاییز، سرگرم تماشای سریال امام علی هستم. با دیالوگ های ماندگار و نقش های اعلای هنرپیشگانِ هنرمندِ وطنم. آه ویشکا آسایش، چرا از ایران رفتی و نقش های ماندگارت را ادامه ندادی؟ آه ویشکا، آه!
در این سریال، چهره امام علی نشان داده نمی شود و به جای این بزرگوار نیم تنه مردی دیده می شود با کفش های کهنه و لباس مندرس. کاش به جای این نماد، مردی با لباس و کفش سبز و مرتّب بدون نمایش چهره، نمایان می شد.
*

2026-09-12

حال و هوای این روزها

حال و هوای این روزها، این غزل حافظ را به یادم می اندازد که می فرماید:

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
*
به مصداق ضرب المثل ترکی آذربایجانی که می گوید:
الیم یانیب، آغزیما تپمیشم
*