2021-02-18

رغایب، شب آرزوها

 سایت قایاقیزی
*

امروز اولّین پنج شنبه از ماه رجب، رغایب، شب آرزوها، مهمانی مردگان.
به یاد پدر و برادر و دو عزیز دیگر سفر کرده.حلوایی خواهم پخت به شیرینی زبان پرمهر پدر. شعله زردی خواهم پخت به یاد دل مهربان برادر. این دو عزیز سالهاست که رفته اند و مرا با ناباوری هایم تنها گذاشته اند. در این شب آرزوها، سوار اسب سفید رویاهایم می شوم و  به تبریز سفر می کنم و از راسته کوچه می گذرم و وارد بن بست های طویل و باریک و باصفا می شوم. در خانه مان را می زنم . برادر از پنجرۀ اتاقش که در طبقۀ سوم و مشرف به کوچه است سرک می کشد و با دیدن همدیگر چشمانمان از شادی می درخشد. پدر در را باز می کند و بازوان تنومندش را دور گردنم حلقه می کند و مادر با دیدن ما میان گریه می خندد.
خبر درگذشت برادر را که شنیدم، دیوانه وار به آبجی بزرگ زنگ زده و گفتم:« او جوان بود، چه وقت مرگ! حتما بیهوش شده و شما اشتباهی چالش کرده اید. درش بیاورید. اکنون زیر خروارها خاک خفه می شود.» طفلک آبجی بزرگ، نمی دانست در سوگ برادر بگرید یا من دیوانه را آرام کند.
خبر درگذشت پدر را که شنیدم دلم به حال خودم سوخت. مثل دخترکی یتیم و بی کس زار زدم. آخر یتیم شدم. آه که چه احساس تلخی است. دلداری ام دادند که عمر طولانی داشت و خدا را شکر با پای خودش به بیمارستان رفت و یک ساعت دیگر با آرامش خاطر به خواب ابدی رفت. 
دو شمع به یادبود پدر و برادر روشن می کنم. شمع بعدی را برای دایی عزیزم که حلال مشکلات بود و دوست باصفا و با وفا. حیف که رفت و دل خواهرانش را کباب کرد. شمع چهارم را برای تو، ای جوان رعنا، ای بلندقامتِ زیبا چشم، روشن می کنم و منتظر چهار پروانه می مانم که بیایند و دور شمع بچرخند و بسوزند و خاکستر شوند. سپس به دنیای شما پر بکشند و سلام مرا به تک تک شما برسانند. بگویند که شاهد دلتنگی ام بودند. بگویند که فاتحه و یاسین خواندم و در فراقتان اشک ریختم.
چهار شمع کم است. چهل شمع یا چهارصد شمع و بیشتر. برای جوانان رعنای مادران و پدران داغدیدۀ وطنم که کرونا امانشان را برید. راستی که چه سال دردناک و تلخی سپری کرده و می کنیم. مرگ، گرانی، بیکاری، ورشکستگی، نه غوغا می کند. تو چه شومی کرونا.
*
عزیزیم فنر کئچدی
اود سؤندو، فنر کئچدی
عزرائیل سینه ن اوسته
قلبیمدن نه لر کئچدی
*
عزیزیم قاراسینا
گؤزلرین قاراسینا
آنان قربان اولایدی
اوره یین یاراسینا
*
عزیزیم قازان آغلار
اوت یانار قازان آغلار
بوردا بیر غریب اؤلوب
قبرینی قازان آغلار

 

 

2021-01-26

2021-01-20

یک روز سرد

 سایت قایاقیزی

کرونا غوغا می کند. می کشد و می بلعد و دم به تله نمی دهد. خانه که هستی حوصله ات سر می رود، بیرون که می روی با دیدنِ آدمیزاد، ترس برت می دارد. در این غوغای مرگ و میر، دل به دریا می زنم و از خانه می پرم بیرون. هوا سرد و تاریک و بادی است. آرام قدم برمی دارم. کوی و برزن، ساکت و سوت و کور است. کسی بیرون نیست. هرازگاهی آدمیزادی نمایان می شود که با عجله و تند راه می رود که زودی به مقصد برسد و گیرِ کرونا نیفتد. از کنار فروشگاه بزرگ رد می شوم. از مکانی که در روزهای عادی پرجنب و جوش و پر از خریدار بود، می گذرم. درِ بزرگش بسته و دلگیر و غمگین، گوشه ای کز کرده است. به کارکنانش فکر می کنم که سر وقت در محلِّ کارشان حاضر می شدند و برای بردن لقمه نانی بر سر سفره شان تلاش می کردند. اکنون حالشان چطور است؟ حتما پس انداز دارند. اگر نداشته باشند چه؟ ادارۀ کار و غیره کمکشان می کند. اگر آنها هم نتوانند کمک کنند، چه؟ خدا بزرگ است. راستی از کارگران و دستفروشان آب و خاکم چه خبر؟ از بقیه چه خبر؟ همه مجبورند برای گذران زندگی کار کنند. بیکاران ولایتم چه می کنند؟
با این افکار پریشان، خودم را جلو داروخانه می بینم. وقت را غنیمت می شمرم. تا اینجا آمده ام خوبست که داخل شوم و مجلّات داروخانه را بگیرم. این مجلّات ماهی یکی دو بار با موضوعات مختلف چاپ و رایگان به علاقمندان داده می شود. جلو در ورودی، سه نفر، سرِ صف ایستاده اند. فاصلۀ هر کدام از یکدیگر حدود دو متر است. پشت سر نفر سوّم می ایستم و بالاخره نوبت به من می رسد. مجلّات را می گیرم و به خانه برمی گردم.
به خانه که می رسم، با ماسک وارد دستشوئی می شوم و دستهایم را شسته و ضدعفونی می کنم. آینه روبرویم است و قیافه ام را نشانم می دهد. پارچه ای دور دهانم را محکم گرفته است. از دیدن قیافه ام هم افسوس می خورم. افسوس می خورم به سالهای گذشته که چقدر راحت و آزاد و بی دغدغه از خانه بیرون می رفتم و بدون ترس از این میکروب فسقلی مردم آزار، خرید کرده و به خانه برمی گشتم. مهمان می آمد و مهمانی می رفتیم و کلی خوش می گذشت. چه غذاهای مختلف و کیک های رنگارنگی می پختیم و چقدر ریخت و پاش می کردیم. اکنون مواظبیم که آذوقه تمام نشود. چرا که ایستادن سرِ صف آن هم با ماسک، خود حکایتی دیگر است.  
به قول سعدی:
نداند کسی قدر روز خوشی
مگر روزی افتد به سختی کشی

زنگ تفریح



 

2021-01-19

کاش

کاش می توانستم ( وقتی زورم به تو نمی رسید.) تو را هم مثل همکلاسی هایم بترسانم. بگویم:« مامانیمی باشیوا گتیره جاغام. » و تو از ترس مادرم و خانم ناظم و خط کش اش دست از سرم برمی داشتی.