2026-06-06

امان از این مشکل مهریه

 نه بیلیم آنام، نه بیلیم آتام، بو ایشلره من ده ماتام

هوا آفتابی و خنک بود. کاغذ و قلم برداشته و راهی شدم. آرام و قدم زنان، لب رودخانه رسیدم. روی نیمکتی نشسته و کاغذ و قلم را از کیفم درآوردم. هنوز شروع نکرده بودم که باران باریدن گرفت. گوشه ای از آسمان، آبی و گوشه ای دیگر، ابری تیره داشت کاغذم را خیس می کرد که با عجله بساطم را برچیده و از جای بلند شده و به طرف سمت راست رودخانه رفتم. چند قدمی دورتر، رستوران کوچکی است که بساط چای و قهوه و نان و پنیرو... پهن کرده و نسبت به قد و قواره اش، مشتری خوبی هم دارد. جای دنج و آرامی است. قهوه ای گرفته و نشستم. روی صندلی بغل دستی، مرد میان سالی  با موبایل به زبان فارسی حرف می زد. صدایش خشمگین و کمی بلند بود. یکریز نفرین می کرد و گم شو و زهرمارت باشد. خرج دوا و دکترت بشود می گفت.
مرد می گوید:« سالهاست که  در آلمان زندگی می کنم. کار کردم و با هزار زحمت و پس انداز و صرفه جوئی در ایران خانه ای خریدم. به این امید که روزی بازنشسته شوم و به وطنم برگردم. دلم خواست همسری ایرانی داشته باشم. تابستان دو سال پیش به ایران رفته و با زنی آشنا شده و ازدواج کردم. به ظاهر زن خوبی بود و خانواده ام نیز موافق بودند. اوایل خیلی به من اظهار علاقه می کرد. تعطیلات ژانویه امسال به ایران سفر کرد و بدون اطلاع من، مهریه اش را به اجرا گذاشت و حالاخانه ام را یعنی تمام هست و نیستم را می خواهد. اعتراض کردم و او جواب و حرفهای جالبی نزد. کارمان به طلاق کشیده و دیگر راه برگشتی نیست.»
سکوت میکنم و قهوه نیمه تمامم را رها کرده و از رستوران خارج می شوم.
نمی فهمم این مهریه پشتوانه است یا هر از گاهی بلای جانی. یکی مهرم حلال و جانم آزاد، می گوید. دیگری با همین مهریه مردی را تیغ می زند. اصلا مردی که توانش را ندارد چرا این همه سکه مهر را می پذیرد؟


2026-06-04

عید غدیر است و دلتنگ پدر

 

عید غدیر است و دلتنگ پدر و خانه پدری ام. شور و حال عید و مهمانانی که برای دیدار از ما سیدها به خانه ما می آمدند حیاط خانه مان را آب و جارو می کردم .هوای اینجا نیز همچون دل بی تاب من گرفته و هر از گاهی همراه با بادی ناخوشایند می بارد و قطره هایش را همچون سیلی به صورتم حواله می کند. زنگی میزنم به هاله که به داد دل تنگم برسد و با هم به کافه شهر می رویم تا فنجانی قهوه با کیکی میوه ای بنوشیم و بخوریم و گپی بزنیم. دقایقی می نشینیم و سرمان به صحبت و درد غربت و هما میرافشار و حمیده رئیس زاده و رفتن های غریبانه در حسرت یار و دیار گرم می شود.
قهوه مان تمام میشود و قهوه ای دیگر سفارش می دهیم. صحبت و درد دل با هاله به من آرامش روحی می دهد. بانویی  است موقر و دوست داشتنی و همدرد. قهوه دوم را شروع نکرده، چشم مان به جمال عطیه خانم نا روشن می شود. سر میزمان می آید و سلام می گوید و قبل از تعارف مان صندلی بغل دستی را به طرفش می کشد و می نشیند. معلوم است که حرفی براید گفتن دارد.
می گوید:« خبر دارید فلانی به مکه رفته و دیشب برگشته.»
من:« خدا زیارتش را قبول کند.»
می گوید:« استوری ها و عکس هاشو دیدید؟ چقدر پز و افاده می داد؟ آدم نمی فهمه طرف رفته زیارت یا نشون دادن خودش. تو را خدا گناه نیست؟»
هاله:« گناه است یا ثواب به خودش مربوطه. به ما چه»
می گوید:« توی این اوضاع جنگ و گرفتاریِ مردم چه جای مکه؟ می توانست پولش را به بیماری که نیاز به دارو دارد ببخشد.»
من:« شما هم هفته گذشته دسته جمعی از اسپانیا برگشتید. می توانستید پولش را به خانواده ای که خانه اش در جنگ آسیب دیده بدهید.»
لای لای بیلیرسن، به اؤزون نیه یاتمیرسان؟
می گوید:« من با آنها فرق دارم. من ادعای مسلمانی نمی کنم.»
هاله:« اما ادعای وطن دوستی می کنی. حتی از آن دسته که بشکن می زدی.»
پاسخ می دهد:« یعنی این مسئله به اون مسئله چه ربطی دارد؟ آنها دیندار هستند. دیندارها باید بیشتر دقت کنند.»
من:« آنها دیندارند و شما متمدن و مترقی و روشنفکر هستید. شما هم باید بیشتر دقت کنید.»
عصبانی میشود ومی گوید:« تا می خواهیم حرف حق را بزنیم، می زنید توی دهانمان. اصلا نمی شود با شماها یک کلام حرف زد.»
دهان باز می کنم تا جوابش را بدهم که هاله از زیر میز پایم را لگد میکند، چنان لگدی. از جایش بلند می شود و با قیافه ای اخمو می گوید که با خانواده آمده و می رود سر میز خودشان و آمده بود تا سلامی به ما بکند. ما هم خوش بگذرد می گوییم و می رود.
نگاه سرزنش بار هاله برچشمانم سنگینی می کند. قبل از این که او سرزنش و نصیحتم کند، خودم زبان باز می کنم. می گویم:« درست است. حق داری. به من چه که او خانوادگی به اسپانیا رفته است. به من چه که او... به من چه که فلانی... اما من هرگز نه ادعا، نه تبلیغ و نه تنبیه می کنم. او...» حرفم را با یک ضرب المثل قطع می کند.
بیلیرم اؤز گؤزونده تیری گؤرمور، خالقین گؤزونده قیلی سئچیر
و ادامه می دهد:« یادت رفت چرا به کافه آمدیم؟ قهوه دوم سرد شد. دوست داری قهوه سوم سفارش بدهیم این بار با کیک پنیر؟»


2026-06-01

وطن عنوانلی کفن ساخلا منه

 دیندیرمه منی غم جالانار دیل – دوداغیمدان

سال ها پیش عکسی از مرحوم حمیده رئیس زاده دیدم. بانوئی جوان، با عینکی تیره و  دست بر دهان و متفکر. اکنون که خبر درگذشت ایشان را می شنوم، سن و سالش باورم نمی شود. متولد 1331 در اردبیل. یعنی 74 سال از عمرش سپری شد. هیچ فکر نکرده بودم سحر خانم ما پیر شود. این بانوی شاعر و ادیب غربت نشین، در دیار غربت ،چشم از جهان بست. آثار بی مانندش را به ما سپرد و رفت.
با شنیدن خبر درگذشت این بانوی فرهیخته، داغ برادر جوانم دل و جانم را به آتش کشید. اکنون گویی صدایش را می شنوم که می گوید:« از خواندن مکرر اشعار حمیده سیر نمی شوم.» از پشت تلفن برایم زمزمه می کند:  
*
وارلیغیم داغلاردا چنه بنزه ییر
گؤزل لر تئلینده دنه بنزه ییر
غربت پنچه سینده بوغولان آخشام
حسرته، نیسگیله، منه بنزه ییر
*

و من اشک می ریزم بر سوگ برادر، انگار که لحظاتی پیش خبر رفتن اش را داده اند.     
راستی بعضی رفتن ها چقدر دردناک است. 

2026-05-29

حمیده رئیس زاده ( سحر )

اوچماقدیر دیلییم قاناد وئر منه

ایل هانسی ایلیدی، یاخجی یادیمدا دئییل. کیچیک قارداش بیزه قوناق گلجک دی.سئوینجدن آز قالیردی قاناد آچیب گؤیلرده اوچام. نئچه ایل غربت، کیمسه سیزلیک دن سونرا، قارداشیم بیزه گلیردی. گلمه میشدن قاباق تلفن دا سوروشدو:« سووقت نه ایستیرسن؟ دئی گتیریم.»
دئدیم:« سلیمان رستمین دیوانین.»
بیر گولوب سوروشدو:« داها نه؟»
دئدیم:« بیرده اؤزون. داها هئش نه.»
نئچه گون سونرا، گؤزلریم قارداش اوزون گؤروب ایشیقلاندی. بیر ال – اوزون یویوب چمدانین آچدی. جانیم آتام، گؤزوم آنامین گؤنده ردیغی نیسگیل تیکه لرین وئردیکدن سونرا، الینده بیر کتاب منه ساری اوزاتدی. بو سلیمان رستمین کتابی دئییل دی. پلی کپی اولونموش بیرال کتابیدی. اوستونده یازیلمیشدی « ماویلر، آیلی باخیش، یاشیل ماوی – حمیده رئیس زاده ( سحر خانیم )»
قاش قاباخلا سوروشدوم:« بو نه؟  من سلیمان رستم ایسته میشدیم.»
دئدی:« بو شاه اثر، بو عجایب گؤزل شاعر و شعرلری. کتابین تاپابیلمدیم. اما بیر یولداشیمدا واریدی. خواهش ائیله دیم منه پلی کپی چیخارتدی. لاپ آخیر گون گتدی. من ده بوررا گتیردیم. اوخو. خوشووا گلسه سن ده کپی ائیله. اما منه قئیتر. بو کتاب تاپیلمیر. سلیمان رستمین کتابی هر یئرده وار. بونو سنه نیسگیل ائیله دیم.»
سوروشدوم:« بو خانیم کیمدی؟»
دئدی:« حمیده رئیس زاده، تخلص سحر. اردبیللی دیر. چوخ اعلا شعرلری وار.. اوخو انشالله سئورسن منده شرمنده اولمارام.»
شعرلری اوخوماغا باشلادیم. اؤنجه ماویلر کتابیندان بیر نچه بیت:
*
قویماریق غم دئنیزی دالغالانا
قورخولوق یوردوموزا کؤلگه سالا
چن توتا آرزو یولون، گؤز قارالا
آغاران تئللرینه اند ایچیرم
چن توتان تئللرینه آند ایچیرم
*
ائلیمین گوللری سولمایان کیمی
دریالار اوسگویه دولمایان کیمی
توتولوب اوره ییم اولمایان کیمی
اوچماقدیر دیله ییم قاناد وئر منه
*
سونرا آیلی باخیش کتابی
من بؤیله ده مجنون کیمی دیوانه دگیلدیم
توفان قوپاران دویغولارا لانه دگیلدیم
بیر هاستا محبت یئلدن سپهد لندی
بیر گیزلین عطش ماهنی سی یاغموردان الندی
بیر یاشلی باخیش لذت دیداره بلندی
یوخسا بو قدرده دلی – دیوانه دگیلدیم
*
ماویلر – انقلاب دان قاباق یازیلمیش شعرلر
آیلی باخیش -  فروردین 1374 ایلینده چاپ اولوب
یاشیل ماهنی 
بیر دسته تزه گونش – 1379 ایلینده چاپ اولوب
حمیده رئیس زاده ( سحر ) خانیم 1331 ایلینده اردبیل ده دنیایا گؤزونو آچیب. من فقط بیر شکلینی گؤرموشم و اونو هر زامان جاوان بیر خانیم گؤرورم. گؤزل شعرلریله روحومو اوخشاییب.
دوشنبه خردادین دؤردونجو گؤنو وفات خبرین ائشیتدیب چوخ حیف سی لندیم. اللاه رحمت ائیه سین.
دوغوم ایلی 1331 اردبیل شهرینده – دنیاسینی دئییشن چاغی دوشنبه 4 خرداد 1405 سوئد ده.
*

باخیش برقی آچاردیر گؤزلرینده
چاخیر دریاسی واردیر گؤزلرینده
گؤرنده عشقه قارشی چیرپینان جان
محبّت پاسداردیر گؤزلرینده
باخیشلا پرده پرده جان باغیشلار
باخیش پروردگاردیر گؤزلرینده
تانیش لیق آختارانلارایتگین عشقه
تانیشلیقلار قطاردیر گؤزلرینده
قیام ائتمکده دیر مطلوبی یوخدان
قیامت آشکاردیر گؤزلرینده
سحر سانما آدامسیزسان غریب سن
حمایت برقراردیر گؤزلرینده

*

2026-05-27

یک روز خوب

عید قربان بر همگی مبارک
روزخوشی است. دوست جان تماس می گیرد و خبر می دهد که اینترنت باز شده و او نذر کرده پول گوسفند قربانی اش را به خانواده ای که دخترک بیمار دیالیزی دارند، هدیه کند. خوشحال است از این که مادرِ دخترک با دیدن پاکت اشک شوق و تشکر از چشمانش جاری شد. می گویم نذرت قبول و او لبخندی از سر شوق و امید می زند. هر دو با هم دعار می کنیم، روزی برسد که هیچ بیماری امیدش را از دست ندهد و هیچ پدری شرمنده زن و بچه اش نباشد.
پس از چند ماه، تلفنم زنگ می زند. شماره کد سرزمینم را می بینم و دلم لبریز از شادی می شود. عزیزان یک به یک تبریک می گویند این روز مبارک را و من غرق در شادی میشوم. اینترنت باز شده و من سراغ دوستان می روم. صفحه ادبیات، نقد رمان، دوخت و دوز، بافتنی و کسب و کار اینترنتی دوباره شروع به کار کرده و زندگی دارد حالتی عادی به خود می گیرد. جای آنان که دیگر در بین خانواده و قوم و خویش نیستند، خالی و مکانشان بهشت برین.
*
عید بر عاشقان مبارک باد
عاشقان عیدتان مبارک باد
*

2026-05-23

خرمشهر – شهری که خرم ماند

به بهانه سوم خرداد و بازپس گیری خرمشهر زیبا

در تاریخ یکم مهرماه تا چهارم آبان 1359 ارتش عراق به قصد تصرف سرزمین ما، به سوی خرمشهر روان شد. این لشکر متجاوز با دفاع مردم بومی خرمشهر، پاسدارهای خرمشهر، گردان نیروی زمینی ارتش و تکاوران دریایی روبرو شد. با وجود مقاومت سرسختانۀ لشکر ایران، نیروهای عراق شهر خرمشهر را تسخیر و موجب کشته شدن هزاران نفراز هموطنان شد.
سرانجام سوم خرداد 1361 با عملیات بیت المقدس باز پس گرفته شد. در این مدت چه بر سر خرمشهر زیبای ما آمد خدا می داند و آنان که رنج و درد کشیدند.
ناخدا داریوش ضرغامی، دریادار دوم تکاوران دریایی و فرمانده گردان تکاوران دریایی بوشهر، طی عملیاتی در مهر ماه 1361 حصر آبادان را شکست. عملیات او موجب شد که صدام برای سرش جایزه بگذارد.
ناخدا هوشنگ صمدی، ناخدا یکم تکاور، فرمانده گردان تکاوران دریایی ارتش و معاون ناخدا ضرغامی در آزادسازی خرمشهر حضور فعال داشت.
محمّد جهان آرا، فرمانده سپاه خرمشهر، در نبرد خرمشهر و حصر آبادان نقشی کلیدی ایفا کرد. وی 7 مهرماه 1360 در سانحه هوایی کشته شد.
دریادار سید عیسی حسینی بای، او نیز در نبرد خرمشهر حضور داشت.
به بهانه فتح خرمشهر در اینترنت جستجو کرده و اسامی این اشخاص را یافتم، تا فاتحه ای بخوانم  بر روح و روان ایشان و همه هوطنان سرزمینم که از ذره ای از خاک وطن چشم نپوشیدند و در راهش جان شیرین شان را فدا کردند. یاد و خاطره همه وطن دوستان و جانبازان و فداکاران میهن، در هر زمان و هر مکان عزیز و گرامی باد.

2026-05-21

زنان موفق سرزمینم

فاتحه ای برای شادی روح زنان موفق سرزمینم

معصومه نوشین سیحون، اهل رشت و از پیش کسوتان هنر تجسمی و مدیر قدیمی ترین نگارخانه هنری « گالری سیحون » ایران بود.
پروانه وثوق اهل آشتیان، فرشتۀ نجات کودکان سرطانی ایران
مکرمه قنبری بانوئی که به خاطر نقاشی هایش به شهرت جهانی رسید و من اسمش را تصادفی بین نقاشان ایران دیدم. بانوی سال نقاش 2001 در دانشگاه سوئد دوازدهمین کنفرانس ایران شناسی.
ایران درّودی، نقاش، کارگردان، نویسنده، منتقد ادبی و استاد دانشگاه رشته تاریخ هنر بود.
بهجت صدر ، نقاش نوگرا و موفق ایرانی بود.

2026-05-18

به بهانۀ زادروز حکیم عمرخیّام


شنبه ای بود سرد با ابرهای تیره و بادِ سردِ بی رحم. اوّلِ صبح وارد کلاس شدم. بچّه ها دور بخاری نفتی جمع شده و سعی در گرم گردن دستان یخ زده شان را داشتند و متوجه ورود من نشدند. هر کلاس روزانه سه لیتر سهمیه نفت د اشت. بابای مدرسه قبل از آمدن ما به کلاس، بخاری را روشن می کرد و تا تن و جانمان گرم شود سه لیتر تمام می شد. این قانون مدرسه بود، چه در زمان محصّلی و چه در زمان معلّمی. مبصر با دیدن من داد زد:« برپا» و بچه ها برخاستند و با صدای یخ زده « سلام، صبح به خیر، به کلاس ما خوش آمدید» گفتند و سر جایشان نشستند. حضور و غیاب کرده و پرسیدم:« بچه ها خیلی سردتان است؟» هم صدا بله گفتند. دستان من نیز کم از آنها نداشت. دستهایم را به هم مالیدم تا کمی گرم شود و بتوانم خودکار بدست بگیرم و بنویسم. دخترکانم نیز به تقلید از من دستها را به هم مالیدند. پس از دقایقی کلاس کمی گرم و قابل تحمل شد و درسمان را شروع کردیم. از میان بچه ها« کبیره » را پای تخته سیاه خواندم. تمرینی از ضرب سه رقمی را گفتم و نوشت و شروع به حل ضرب کرد. رو به تخته سیاه و پشت به من. سعی می کرد صورتش را نبینم. شک کرده و از جا بلند شدم. از دیدن جای سیلی بر صورتش فهمیدم که مرتکب خلافی شده و کتک خورده است. به روی خورم نیاوردم و پس از انجام تکلیف، سر جایش نشست.
زنگ تفریح از او خواستم که همراه من به اتاق مربی پرورشی بیاید. مربی پرورشی با دیدن او سری به نشانه تاسف تکان داد و از اتاق خارج شد. پرسیدم :« چرا کتک خوردی؟»
انگشت اشاره اش را بالا آورد وبا صدایی لرزان و گناهکار گفت:« خانم معلم اجازه! اگر بگویم تنبیه ام می کنید.»
گفتم:« چرا تنبیه ات کنم؟ در خانه حسابت را رسیده اند. بگو کرده ای؟»
گفت:« خانم معلم اجازه شعر خواندم.»
گفتم:« چه شعری؟ برای من هم بخوان. نترس اگر شعر بدی خوانده باشی می گویم دیگر نخوانی. »
و او شروع به شعرخوانی کرد
*
ای چرخ فلک خرابی از کینۀ توست
بیدادگری شیوۀ دیرینۀ توست
ای خاک اگر سینۀ تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینۀ توست
*
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شهد و شیر و شکّر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوش تر باشد
*
افسوس که سرمایه زکف بیرون شد
وز دستِ اجل بسی جگرها خون شد
کس نآمد از آن جهان که پرسم از او
کاحوالِ مسافران دنیا چون شد؟
*
گفتم:« این اشعار که خیلی زیبا هستند. از رباعیّاتِ خیّام هستند. از کجا یاد رفت؟»
گفت:« کتابِ داداشم. هم شعر هست و هم تصاویر خیلی قشنگ دارد. از کتابخانۀ مدرسه شان گرفته بود. با صدای بلند خواند و من هم خیلی خوشم آمد. آخر داداشم خیلی خوب شعر می خواند. بعضی از شعرها را توی دفترم نوشتم و چند بار هم خواندم. بابا دید و خواند و مرا به سختی کتک زد و گوش داداشم را هم خیلی محکم کشید و گفت:« دیگر نبینم کتاب این کافر را به خانه بیاوری.»
گفتم:« این ها که خواندی رباعیّاتِ حکیم عمرخیّام نیشابوری است. او اهل نیشابور بود و بجز شاعری حکیم وریاضی دان و فیلسوف و ستاره شناس بود. او همه چیز دان بود. »
گفت:« داداشم هم همین ها را گفت. اما بابا دعوایش کرد و گفت که آواز می و می خوارگی تعریف کرده و به آخرت شک دارد و... داداشم هم یواشکی گریه کرد. بعد یواشکی به من گفت که وقتی بزرگ وپولدار شوم کتاب خیام را می خرم و دو تایی با هم می خوانیم. »
گفتم:« انشالله هم بزرگ، هم تحصیل کرده و هم پولدار می شوید و به آرزوهای قشنگتان می رسید. چه برادر مهربانی داری! خوش به حالت. »
احساس خوشحالی و غرور را در چشمانش دیدم. گفت:« بابم خیلی بداخلاق است ومامانم هم سخت گیرند. مامانم می گوید که هر دو من و داداشم را خیلی دوست دارند. اما یک مثل مهمی است و باید پدر و مادرها توجه کنند. آن هم
بالام عزیز تربیه سی اؤزوندن ده عزیز
»
با او حرف زدم از نگرانی های پدر و مادر گفتم. حتی اگر نظرشان درست نباشد، باید نگرانی و دلواپسی آنها را درک و قبول کرد. کودک در دنیای خودش خوشحال و راضی بود از هم صحبتی با معلم اش. دلش آرام گرفت. گویی دردِ سخت سیلی پدر بر گونه اش التیام یافت. دوان دوان و رقصان به طرف حیاط رفت تا از لحظات باقی ماندۀ زنگ تفریح با خوردن لقمه نان و پنیرش لذت ببرد.
ومن تاسف خوردم به حال آنانی که دلیل خواندن شعر خیام را کفر و حافظ را عشق و می و می خوراگی می دانند. حالا مولانا و فردوسی و سعدی و...که جای خود دارند.
*

2026-05-14

Christi Himmelfahrt

 یک روز تعطیلی

امروز تعطیل رسمی است. شب قبل در تلویزیون حکایت عیسی مسیح را تماشا می کردم. فیلم به آن قسمت رسید که عیسی را گرفته و در بند کرده و به سوی صلیب می بردند تا به چهارمیخ اش بکشند. میخ ها و تخته ها را آماده کرده و عیسی را به سویش می بردند که دیگر طاقت تماشا کردن برایم باقی نماند و کنترل به دست گرفته و تلویزیون را خاموش کردم.
یعنی آدمیزد چقدر باید بربر باشد، که بنی آدمی را گرفته و به چهارمیخ اش بکشد. ناخن هایش را بکشد. سیگار روش اش را در تن و جان ناتوان و دربندش فروکند. به خاطر منافع نامبارک و پلیدش.
پنج شنبه عروج عیسی مسیح، یکی از پیامبران صاحب کتاب. بنا به باور مردم این دیار، در این روز کالبد عیسی مسیح به ملکوت پیوسته است. در این روزجشن میگیرند و مراسمی در کلیسا برگزار می کنند.
آیۀ 157 سوره نسا به کشته نشدن و به صلیب کشیده نشدن عیسی مسیح و عروج او به ملکوت اشاره کرده است.
خدایا بندگانت را خودت آفریدی. چه کسی حق دارد جانی را که تو بخشیدی، بگیرد؟ خدایا به داد بندگانت برس که جز تو. پناهی ندارند.
خدایا در این روز مقدس، در این روزی که یاد و خاطرۀ یکی از پیامبرانت گرامی داشته می شود، دربندان را آزاد و شکنجه کنندگان و آزار دهندگان به مخلوقاط بی پناهت را به جزایشان برسان. آمین. یا رب العالمین.


2026-05-13

کلم سبز وحشی

 karalahana - Grunkohl  - قره یارپاق کلم – کلم سبز وحشی

هوا سرد است و بارانی و بادی، با آسمانی پر از ابرهای تیره وروزی کسل کننده. شب قبل تماسی داشتم با عزیزانم از وطنم. گفتند که اینترنت قوی وصل کرده اند و می توانیم راحت صحبت کنیم. صحبتمان در حد سلام و احوالپرسی و نگران نباشید که حالمان خوب است و ملالی نیست، بود و تماس قطع شد و شکر کردیم به شنیدن صدای هم حتی دو دقیقه.
گیاهی است از تیره کلم ها و برگ هایش شبیه کلم سبز اما کمی تیره تر که بیشتر ترکیه ای ها در باغچه خود می کارند. برگ های این سبزی را چیده و داخل ظرفی گذاشته و رویش آب داغ می ریزند تا برگها کمی نرم شود. پس از ده دقیقه ای از آب بیرون آورده و مواد داخل دلمه را « که معمولا برنج و بلغور و سبزیجات معطر و گوشت چرخ کرده است » آماده کرده و برگها را همچون دلمه برگ مو می پیچند و می پزند. اسم این غذا « قارالاهانا دلماسی» است. طعم این دلمه با طعم مطبوع دلمه برگ مو و دلمه کلم برگ تفاوت دارد.
بورانی اش را نیز درست می کنند. برگها را چیده، می شویند. سپس خرد کرده و پس از پخته شدن برگ ها، ادویه و تخم مرغ اضافه کرده و می خورند. همچون « بورانی اسفناج» با طعمی متفاوت.
یکی دیگر از غذاهایی که با قره لاهانا می پزند، قارالاهانا شورباسی یا همان سوپ است.
این گیاه خوردنی، دو ساله است و در سال دوم گلهای زردش نمایان می شود و سپس به بذر می نشیند و سال بعد با کاشتن بذرهای جدید گیاهان تازه رشد می کنند. این کلم نیز مانند بقیه گیاهان،
پر از ویتامین و مفید است.
*

برگ خوراکی قارالاهانا یا کلم سبز وحشی











گل های زرد رنگ قارالاهانا که به بذر می نشینند

2026-05-11

یاتیرام ماشالله


پس از چند روز وقفه، زنگ زده است. از شنیدن صدایش خوشحال میشوم و حال بچه ها و قوم و خویشان و اهالی وطن را می پرسم. با جمله ای که مرحوم مادربزرگمان قبل از خواب می گفت جوابم را می دهد. با این تفاوت که مادربزرگمان پیر شده و می گفت:« آماده می خوابم که اگر جناب عزرائیل سراغم بیاید کلمه شهادتم را گفته باشم.»
« یاتیرام ماشالله، دورارام انشالله، اگر دورماسام، اشهد ان لا اله الا الله » 
اما من با شنیدن این کلمه شهادت، آنچه را که بر او و قوم و خویشان و هموطنانم می گذرد، می دانم. خودش می گوید بلاتکلیف، دست و پنچه زدن با گرانی و در انتظار آرامش. نمی دانیم حال و احوالمان پنج دقیقه بعد چه خواهد شد. از من می خواهد برایشان دعا بخوانم که جز دعا کاری از دستم برنمی آید.


2026-05-09

مادربزرگ و ده فرزندش

 به بهانه تایید مصرف قرص ضد بارداری خوراکی  

مادربزرگ مرحومم هفت دختر و سه پسر ( ده فرزند ) داشت. مرحوم عم قیزی یکی از بزرگان فامیل، بنا اظهارات خودش دوازده فرزند داشت که یک دختر و یک پسرش در سن نوزادی درگذشته و بقیه را به خوبی و خوشی بزرگ کرده است. خانم همسایه هفت دختر داشت و برای فرزند هشتم حامله بود که از پله ها سُر خورد و پایین افتاد و بچه اش سقط شد و دیگر نتوانست بچه دار شود. خودش می گفت که بچه نعمت خدادادی است و قدمش سرشار از برکت. خاله بزرگ با ناراحتی جواب می داد:« خدا پدرت را بیامرزد. کدام برکت؟ لباس کهنه بچه بزرگتر را کوتاه کرده و به بچه کوچکتر می دهی. زانوی شلوار بچه ها همیشه وصله دار و بقیه لباسها رنگ و رو رفته. تازه داخل سوغان سو شورباسی هم یک کاسه آب اضافه می کنی و با زردچوبه و رب و نمک مزه دارشان می کنی که شکم بچه هایت را سیر کنی.»
طفلک خانم همسایه که در حسرت فرزند پسر، آه می کشید. بعد ها شنیدم که دخترانش نیز فرزند پس به دنیا نیاوردند.
روزی مرحوم مادربزرگ و عم قیزی را ملامت می کردیم که چرا یک دوجین بچه؟ که مادربزرگ گفت:« شماها دعا کنید. خدا را شکر کنید که قرص ضد حاملگی به بازار آمد و اداره بهداشت هم از این قرص ها مرتب در اختیار زنان گذاشت و از آن زمان دیگر بچه دار نشدیم. وگرنه خدا می داند تا حالا چند بچه دیگر به دنیا می آمد.»
ناریش خانم که مربی بهداشت در یکی از روستاهای ولایتمان بود گفت:« قرص ضد حاملگی خیلی خوب است. زنان روستائی با کمال میل مراجعه کرده و مرتب استفاده می کنند. بعضی ها هم دور از چشم همسرشان که فکر می کنند جلوگیری از حاملگی مقابله و لجاجت با خداست. در حالی که خدا به بشر عقل داده که فکر کند و شرایط زندگی را در نظر بگیرد. زایمان آن هم در روستا و یا جائی که امکانات پزشکی کمی وجود دارد، کار ساده ای نیست. درست است که این قرص ها عوارضی دارند، اما زنان این عوارض را به بچه دار شدنِ پی در پی ترجیح می دهند. از عواض این قرص ها می توان به  چاقی شکم، لک به صورت اشاره کرد.»  
با استقبال از قرص ضد حاملگی، فرزند آوری کمتر شد و خانواده ها به دو یا سه فرزند بسنده کردند. اکنون دیگر دو فرزند را نیز زیاد می دانند و خیلی ها مثل عروس و پسر صالیحا، اصلا بچه نمی خواهد. البته دلشان بچه دار شدن می خواهد. اما هزینه های کمرشکن، نداشتن خانه مستقل و حقوق کافی برای امرار معاش، جلوی خواستن را می گیرد.
راستی که باید خدا را شکر کنیم و بگوئیم بر پدر مخترع این قرص ها رحمت. در اینترنت جستجو کردم و یافتم که یک تیم از دانشمندان برجسته با تلاش توانسته اند این قرص را اختراع کنند و حاصل تلاش شیمیدان اتریشی، دکتر کارل جراسی « پدر قرص ضد بارداری» است.
تامین بودجه از طرف فعال حقوق زنان« مارگرت سنگر » است.
روحشان شاد و مکانشان جنت.

2026-05-08

آنتوان لاووازیه

به یاد لاووازیه و سرش که بی گناه زیر گیوتین رفت

نجیب زادۀ فرانسوی بود که نقش مهمی در شیمی و زیست شناسی ایفا کرد. او « پدر علم شیمی نوین» است. علاوه بر فعالیت علمی، اقتصاددان بود و به بهبود کشاورزی علاقه داشت و مزرعه ای کشاورزی برای مطالعۀ کشاورزی نوین تاسیس کرده بود.
با این همه خدمات عالی، گرفتارسیاست و دستگیر شد. جرمش خیانت و ظلم و کلاهبرداری و غیره بود که سرش را زیر گیوتین برد. انقلابیون فرانسه نیازی به شیمی دان و دانشمند نداشتند. در سال 1794مصادف با چنین روزی سرش را بریدند و اموالش را مصادره کردند. او به هنگام مرگ پنجاه سال داشت. عجیب این که یک سال و نیم بعد از به باد دادن سرش، بی گناهی اش ثابت شد. اموال مصادره شده اش را به زنش دادند. اما سرش چه؟ تن بی گناهش چه؟ زندگی اش که خدا هدیه داده بود و آنها با خودخواهی و خودسری از او گرفته بودند چه؟
مادام ماری – آن – پی یرت – پلز لاووازیه، همسر آنتوان لاووازیه ، شیمی دان و نقاش فرانسوی دستیار آزمایشگاهی همسرش بود. او در انتشار رسالۀ ابتدایی شیمیِ لاووازیه نقش اساسی داشت.

2026-05-07

امان از این وحشت و کابوس

 

هوا ابری و سرد، بارش باران بی وقفه، نه امکان پیاده روی، نه حوصله مطالعه، نه دستی بر قلم، نه کاغذی برای نوشتن. گویا زمان ایستاده و لحظات خیال سپری شدن ندارند. از سر بی حوصلگی سری به دنیای وبلاک زدم. چراغ های وبلاکستان خاموش و نویسندگانش همچون من بی حوصله و بی روح. به سایتی رسیدم و بی اختیار شروع به خواندش کردم. یک زندانی سیاسی سابق، قبل از انقلاب از روزهای سپری شده اش در زندان نوشته بود. از کتک های بی رحمانه، از ناخن کشیده اش، از انواع دیگر شکنجه، چه جسمی و چه روحی و الی آخر. همراه با مطالعه این صفحه، بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر می شد که کامپیوتر خاموش شد و یکی با دست پشت سر هم به در خانه ام کوبید. وحشت زده و سراسیمه از جای جهیده و به طرف در رفتم. تعمیرکار برق بود و گفت:« پریز اصلی را کشیدم. خواستم بگویم که کامپیوتر تان راباز نکنید.»
گفتم:« کامپیوترم باز بود و داشتم متنی را می خواندم. چرا قبلا خبر ندادید؟»
عذر خواهی کرد و من سکوت کردم.
داشتم ماجرا را برای هاله تعریف می کردم که با پرخاش گفت:« با خواندن این مطالب بدون اینکه متوجه شوی به خودت شکنجه روحی می دهی. این شکنجه ها همیشه بوده و هست در همه جای دنیا، بدون استثنا.»
حق هم داشت. چون نه تنها روزم با استرس و ناراحتی سپری شد که خواب شبانه ام با کابوس ها و فریادهای وحشتناک گذشت. صبح با سردردی شدید و حالت تهوع از جای برخاستم و تا ظهر وحشت تمام وجودم را فراگرفت. از در و دیوار، از سر و صدای کودک همسایه واز سگ و گربه همسایه طبقه بالائی ترسیدم. دست به دعا برداشته و با خدا درد دل کردم و آرزوهایم را برایش گفتم:« خدا جان قربانت بروم. ای کاش که در این دنیای زیبای پر نعمت ات، شکنجه نباشد. مرگ و قتل و اعدام و تخلف و اعتراض نباشد. مردم در صلح و آرامش بسر ببرند. آمین رب العالمین.


2026-05-06

طبیعت دست و دلباز و نعمت های خدادای اش

پرپیان، پرپهن، خُرفه، سمیز اوتو، پَرپَرَن، و به زبان آلمانی پورتولاق

بچه که بودیم، حیاط بزرگی داشتیم. وسط حیاط ، حوض بزرگ یا کوچک مناسب با اندازه حیاط مان وجود داشت. دورتادور حوض نیز باغچه بود که به آن (کَردی ) می گفتیم. بهار که از راه می رسید، پدر با همکاری برادر بزرگ و کوچک، کَردی را شخم می زد و بعد از یک روز صبر، دورتادور کَردی گل های زیبا و درون آن سبزی های خوردنی می کاشت. دور حوض نیز لوبیاسبز می کاشت. پس از رشد لوبیاها، آنها را با نخ و طناب دور حوض می پیچاند و می شدند گیاهان پیچنده با میوه های سبز تازه و تُرد. سبزی ها جوانه زده و به بار می نشستند. کار ما بچّه ها ( آلاغ ) یعنی کندن علف های هرزبود. بین این علف های هرز تا دلتان بخواهد پرپیان سبزمی شد، با گلهای زرد و بسیار کوچک و تخم های سیاه و براق و بسیار ریز و غیر قابل کنترل و برگ های ضخیم و آبدار و شاخه های سفت و قرمز. مرحوم اورقیه آنا به ما اعتراض می کرد که اینها علف های زیان بار نیستند. می کَنید، حداقل داخل سبد سبزی بریزید که بشویم و بخوریم. اینها نه تنهاعلف نیستند، بلکه بسیارخوشمزه و مفید هستند. اما کو گوش شنوا.
چند سال پیش در فضای سبز پارک شهرمان، چشمم به این سبزی مادرمرده افتاد که گوشه ای روییده است. صالیحا با دیدنش خم شد و چند شاخه اش را کند و از خواص داروئی اش تعریف کرد. گفت که این ننه مرده بی صاحب، منبع ویتامین و آهن و کلسیم و... و کنترل کننده دیابت و خون و کبد و عروق و... است. در آسمان به دنبالش می گشت و در زمین پیدایش کرده و به خانه می برد و داخل گلدان می کارد. خلاصه که بر اثر تشویق او، من و مهرناز و مهری و مهربان نیز هر کدام شاخه کوچکی چیده و به خانه برده و داخل گلدان کاشتیم و از آن موقع پرپیان شد سبزی خوردنی پای سفره مان. گیاهی بی ادعا و پربرکت. کافی است یک بار شاخه ای از این نعمت الهی را بکارید، هرسال در باغچه و داخل گلدان و حتی بین چمن ها، پرپیان دارید. می توان به ماست اضافه کرد، همچون خیار ماست. می توان بورانی اش را پخت، همچون بورانی اسفناج و سریش و لوبیاسبز. یا کوکو، مثل کوکوسبزی و یا همراه سبزیجات آش، داخل هرگونه آش ریخت و نوش جان کرد.
*