2026-06-25

شمر ذی الجوشن و سرانجامش

 

در یوتیوب و فضای مجازی، شعری از دکتر انوشه شنیدم که سخنان مادربزرگم را به یادم آورد. در ماه محرم و روزهای تاسوعا و عاشورا بر ایمان از امام حسین و علی اکبر و ابوالفضل و دیگر یاران امامان، حکایت ها تعریف می کرد و در مورد کوفه و پیامبر و اصحاب دیندار و باوفایش می گفت:« شمر از طرفداران امام علی علیه السلام  بود و در جنگ صفین حضور داشت. اهل دین و نماز و عبادت بود. در زمان امام حسن علیه السلام به خوارج پیوست و دشمن امام حسین شد. او هم قبیله ام البنین ( مادر حضرت عباس ) بود نه دایی اش. برادر و خواهری ام البنین و شمر باور اشتباهی است. شمر برای حضرت عباس امان نامه آورد، چون با مادر اوهم قبیله بود. » مادربزرگ پس از حکایت و وعظ با صدای شیرین و لحن دلنشین اش از ما می خواست که دستها را به سوی خدا بلند کرده و همراه او چنین بخوانیم
ای بؤیوگ آللاه هیش کیمین اولین عزیز، آخیرین ذلیل ائیه مه. آللاه بیزی عاقبت به خیر ائیله. اللاه بیزی شیطانین شرّینن، حیله کارین مکریندن قورو. آمین یار رب العالمین
و ما همراه او تکرار می کردیم.
*
اما شعری که  دکتر محمود انوشه خواند.
شمر که قلب شیعه را سوزانده
هی نسل به نسل خلق را گریانده
در مورد او مورّخین می گویند
یک عمرنماز مستحبی خوانده
شمر لعین که راه را کج می رفت
از روی هوا و از سر لج می رفت
در سابقه اش جهاد و جانبازی داشت
با پای پیاده دائما حج می رفت
این شمر که پای و پایه اش لنگیده
از حرص بهشت کله اش هنگیده
در لشکر حضرت علی در صفین
ضد پدر یزید می جنگیده
روحیه زهد و خوی ایمانی داشت
تاکید عمیق بر مسلمانی داشت
شمر اهل شراب و رقص و کنسرت نبود
یک پینه اصل روی پیشانی داشت
*
خدایا ما را عاقبت به خیر بگردان
*

محرم و تاسوعا و عاشورا و سریال مختارنامه

 

هفته گذشته، داشتم با دوست جان تلفنی صحبت می کردم و از هوای گرم و برنامه های تلویزیون و ماه محرم صحبت می کردیم که گفت:« ماه محرم است و سریال تکراری مختارنامه پخش می شود.»
گفتم:« برنامه های تلویزیونی هر کجای دنیا که باشی مثل هم هستند. شما سالی یک بار سریال تکراری مختار نامه را می بینید. ما هر هفته سریال های تکراری را می بینیم . آنقدر پخش می کنند که دیالوگ ها ازبرمان می شود. از سی اس ای، دختران گیلمور، شارمد، ستوان بارنابی و کلمبو تا جیمزباند. حال به هم زن تر از همۀ سریال ها جیمزباند است با آن زنان برهنه ی آنچنانی که…»
خلاصه که پشت سر گردانندگان تلویزیون و کانال های مختلف حسابی گفتیم و دق دلی مان خالی شد.
آن شب تلویزیون را باز کردم تا سریال یا فیلم سینمائی جدید و خوبی پیدا کرده و تماشا کنم. برنامه جالبی پخش نشد و یوتیوب را باز کرده و بین موزیک و نوحه و فیلم های مختلف، چشمم به مختار نامه خورد و قسمت اول را باز کردم. فیروز عرب نیا در نقش مختار داشت گندم های طلائی را درو می کرد. کنجکاو شدم و به خود گفتم یک ده دقیقه ای تماشا کنم ببینم جریان از چه قرار است. هرچند که اولین بار از مادربزرگ و عمه بزرگم درمورد مختار و انتقامش روایت ها و حکایت ها شنیده بودم. با یک چشم بر هم زدن، قسمت اول به پایان رسید و فوری شروع به دیدن قسمت دوم کردم. هر روز یک قسمت می بینم. دیشب به قسمت هفتم رسیدم و از هنرمندی عزیزان لذت بردم.
فاتحه ای خواندم بر روح و روان ماه چهره خلیلی جوان، ژاله علو، داود رشیدی و بقیه درگذشتگان که از کارهای زیبایشان خاطره خوش دارم. چقدر این گوهرخیراندیش را دوست دارم.
پس از تمام شدن سریال سری به اینستا زدم و با نوحه ای ترکی، در رسای دختران میناب که نوحه خوانی که در دستۀ شاه حسین گویان کوی ولیعصر تبریز می خواند، گریستم. خدا به والدین این کودکان مظلوم و بی گناه صبر عطا فرماید.
 
*
مثلا هله مینابین، بالا قیزلاری یانمییب
مثلا هله زنده دی، هله قانینه باتمییب
مثلا کی بله شمییب، هله زلفلری قانه
مثلا هله آنالارهله گلمییب افغانه
اوخورام چوخ ظلم ایله خیردا بالالار یاندیلار
دنیا گؤزو باخا - باخا اودلاندیلار
هر تک - تکی اؤز قانینا غلتان دیلار
حتما سنه ایندی خانیم مهمان دیلار
آل گؤیونو هر تک – تکی گریان دیلار
میناب ده قیزلار سیزه قربان دیلار

*
فکرکنم اسم نوحه خوان نیما شکوهی باشد.
*

والدین عزادار، خواهران و برادران و زنان و مردان داغدیده سرزمینم، مرا نیز در غم تان شریک بدانید.
*


2026-06-24

فوتبال و گرما و بچّه های فوتبال دوست ما


هوا بسیار گرم، خورشید سوزان، باد گرم وزان، پنکه روشن و دور اتاق گردان، نوبت بازی پرتقال و ازبکستان و من فسقلی ها کنار و روبروی تلویزیون نشسته بودیم. بله دیروز را عرض می کنم. سه شنبه عصر بازی پرتقال و ازبکستان شروع شد. یکی با لباس قرمز و شماره 7 وسط  میدان آمد. کوچولوها با اشتیاق فریاد زدند « رونالدو، رونالدو » و کف زدند. پرسیدم که چه شده؟ گفتند که هیچ کسی حریف رونالدو نیست. من که حوصله نشستن پای تلویزیون و تماشای مسابقه را ندارم، بنا به درخواست این فرشتگان نشستم. پرتقال قرمز پوش بود و ازبکستان سفید پوش. از همان دقایق اول بازی قرمز پوش ها میدان و توپ را در دست گرفته و عرصه را بر سفیدپوشان تنگ کردند. بازی خیلی خوبی داشتند و سرانجام با پنج گل پیروز بازی شدند و کوچولوها شروع به پایکوبی و خوشحالی برای رونالدو کردند.

پس از اتمام بازی، کودکان فوتبال دوست همه فن حریف ما شروع به بحث کردند. چه جالب بود بحث و تفسیر این مفسران کوچک.
چقدر امیدوارند که ایران در مقابل مصر برنده شود. اگر چه امیدی به اول شدنش ندارند. اما از این که در دو بازی دروازه ایران گشوده نشد راضی و خوشحالند.

2026-06-21

تب فوتبال

تب فوتبال و فوتبالیست های کوچک خانه ما
جام جهانی شروع شده و تب فوتبال همه جا را گرفته و نوه جان نیز که جز فوتبال دوستان است، باجدیت هر چه تمام تر پیگیر نتایج بازی است. 15 ژوئن ( یونی ) پس از اتمام بازی ایران و نیوزیلند ، زنگ زد و خبر داد که ایران و نیوزیلند دو بر دو مساوی کرده اند و گل زن های ایرانی، مهدی طارمی و محمّد محبی بودند. خوشحال بود از این که در دقایق پایانی مسابقه مهدی طارمی با ضربه سر، گل دوم را به ثمر رساند و ایران بازنده نشد. او عکس این دو ورزشکار را نیز از مغازه اسباب بازی فروشی که عکس برگردان فوتبالیست های جام جهانی را می فروشد خریده و کنار عکس علی دائی و مارادونا گذاشته و می گوید:« می دانی اگر علی دائی هم بازی می کرد، نیوزیلند به هیچ وجه نمی توانست به ایران گل بزند. اما او بازی نمی کند. حیف!»   
آن یکی نوه می گوید:« اشکالی ندارد. طارمی و محبی هم خیلی خوبند. همه بازیکنان تیم خوبند.»
امروز 21 ژوئن ( یونی ) ایران و بلژیک بازی دارند و گویا مسابقه به وقت اینجا دیروقت است و نمی توانند زنده تماشا کنند. 27 ژوئن  ایران و مصر بازی دارند.
نوه جان ها آرزو دارند ایران قهرمان شود و اگر ایران نشد آلمان. و من آرزو دارم غربت سبب فراموشی  سرزمین آبا و اجدادی عزیزانم نشود.
*
پی نوشت:
ایران 2 - برزیل 2
ایران 0 - بلژیک 0
27 یونی  - بازی ایران و مصر
*

 

2026-06-17

دختر دیوانه

 دلی روقو

حدود چهارده یا پانزده سال داشت. موهای ژولیده، پاهای برهنه و کثیف، دندانهایی زرد، چادری رنگ و رو رفته که بر کمر می بست و صبح بعد از صبحانه، جلو در خانه شان می نشست و رهگذران را تماشا می کرد. کر و لال بود و کاری بجز خوردن و آشامیدن و دم در خانه نشستن نداشت. خانواده ای پر جمعیت داشت. پدربزرگ و مادربزرگ، پدر و مادر و هشت بچه قد و نیم قد، در یک خانه بزرگ قدیمی زندگی می کردند. فرزند دوم خانواده بود و برادرش داشت دیپلم می گرفت. پدر و پدربزرگ در بازار قدیمی شهر، حجره فرش فروشی داشتند و هر روز صبح سر کارشان می رفتند. بقیه بچه ها راهی مدرسه می شدند و او می ماند و مادرو مادربزرگش که مثل همه او را دیوانه و ناقص می دانستند. تا بازگشت بچه ها همه چیز آرام بود. اما به هنگام ناهار که بچه مدرسه ای های محله ، همان بچه های همسایه ، از مدرسه به خانه برمی گشتند، تا او را می دیدند سر به سرش می گذاشتند. « دلی روقو» صدایش می کردند. به طرفش سنگ و چوب و آشغال بیسکویت شان را پرت می کردند. عصبانی می شد و چون زبان نداشت، با داد و قال به طرف آنها حمله می کرد. تعدادشان بیشتر بود و بیچاره را کتک می زدند و او گریه کنان و خونین و مالین به خانه برمی گشت و مادر که کارهای خانه و رسیدگی به دیگر بچه ها را مهم تر می دانست، کتکش می زد که دیوانه چرا با بچه مردم دعوا می کنی؟ مگر نگفته ام که فقط بنشین و تماشا کن؟ و او زبان نداشت که بگوید گناهکار نیست.
سرانجام سال تحصیلی به آخر رسید و برادر بزرگ « حسن» دیپلم گرفت و پشت کنکور ماند. به جای وقت تلف کردن، به خدمت سربازی رفت. با این فکر که پس از اتمام خدمت، در حجره پدر مشغول به کار می شود و اگر کنکور قبول شد چه بهتر و گرنه شغل پدری را ادامه می دهد. با رفتن حسن، دلی روقو تنهاتر شد. زیرا این برادر بود که به او محبت می کرد و او را از دست کتک های مادر نجات می داد. حسن بود که به حرفها و صداهای نامفهوم دخترک گوش می سپرد و تبسم می کرد و دست محبت بر سر ژولیده اش می کشید.
دو سال سپری شد و حسن بازگشت. او از دوستان سربازش، مطالبی درمورد کودکان کر و لال شنیده و فهمیده بود که این نوع کودکان دیوانه نیستند. بلکه مورد آزار و اذیت قرار می گیرند و چون پشت و پناهی ندارند، مجبور می شوند از خودشان دفاع کنند. چه بدانم. گویا کتابی در مورد این گونه کودکان خوانده و با فکری روشن به خانه برگشته بود.
او تربیت « دلی روقو » را به عهده گرفت. آموزش شانه کردن موها، شست و شوی دست و صورت و مسواک و حمام و غیره. کاری را که بر عهده مادر و مادربزرگ بود، او بر عهده گرفت. با گذشت چند روزی تغییر اساسی در اوضاع ظاهری دخترآشکار شد. مادر شرمنده از دیوانه خواندن دخترش، در زیبائی و نجابت دلبندش حیران شد. تمیزی و مرتبی موهای سیاه، زیبائی چشمانش را آشکار ساخت. دست و صورت شسته و تمیز، پوست شفاف دختر را نمایان کرد. چادر گلدار و نو که هدیه برادر بود، او را شاد و جوان کرد. حالا دیگر این دخترنه تنها زشت و بد بو نبود، بلکه زیباروئی پسرکش شده بود.
او هر روز صبح همراه با برادر به نانوائی می رفت و دو تایی نان تازه و گرم می خریدند و به خانه برمی گشتند. او از برادر یاد گرفت که لزومی ندارد سر و صدا کند. او یاد گرفته بود که دختری جوان و با وقار است و اگر دم در خانه ننشیند، بچه ها نمی بینندش و سر به سرش نمی گذارند. دیگر « دلی روقو» صدا کردن نیز ممنوع شد. اسم این دخترخانم، رقیه بود. البته در دیار ما اسمها را کوتاه می کنند و رقیه می شود روقو، اکرم می شود اکی و روح انگیز می شود روحی و الی آخر.
روزی از روزها شنیدیم که رقیه به مدرسه می رود. برادرش حسن، خواهرش را در مدرسه کر و لالها ثبت نام کرده است. او خواندن و نوشتن را آموخت و صاحب خطی زیبا شد و با حمایت برادر به کلاس خوشنویسی رفت. اولین بایاتی که با خطی بسیار زیبا نوشت، این چنین بود:
*
قارداش لار آی قارداش لار
یاغیش کسر قار باشلار
اؤلسه باجیلار اؤلسون
هئچ اؤلمه سین قارداشلار
*   

2026-06-14

این بهار سرد

 

بیست و چهارمین روز از خرداد را پشت سر می گذاریم. هوا سرد و ابری و بارانی وطوفانی است. گل هائی که کاشته ام سر به زیر افکنده اند. همین که توانسته اند در این هوای سرد طاقت بیاورند و خشک نشوند، جای شکرش باقی است. نگران گل های کوکب هستم که به سختی سر از خاک درآورده اند و حلزون و ریسه سراغش رفته اند و به زحمت با آفت کش مهارشان کرده ام. هوا شناسی اطلاع داده است که هوا از فردا کم کم گرم می شود.
گلفروشی بزرگ شهرمان گل های زیبای لیلیوم ( سوسن خودمان ) را آورده. رنگ به رنگ و زیبا. چند سال پیش باغچه ام پر از این گل ها بود. متاسفانه سوسک های قرمز، آفت گل سوسن، به این گلها حمله کرده و شروع به خوردن و بد هیکل کردن، گل ها را کردند. هیچ آفت کشی زورش به این موذیان نرسید. سرانجام از خیر کاشتن این زیبارویان گذشتم.
مردم عزیز سرزمین، دعا می کنم که خدا شما را از شر آفت بزرگ جنگ و داغ عزیزانتان حفظ کند.


2026-06-12

و اگر آزادی سرودی میخواند

 ماهها و روزهای حساسی می گذرانیم. بیایید از اظهار نظر همدیگر دلخور نشویم. هیچ چیزی ارزش قهر ندارد.

در مورد اوضاع کنونی نظرم را گفتم که مخالف نظر یکی از عزیزان بود. از من رنجید و ارتباطش را قطع کرد. ادعای آزادی خواهی می کنیم، اما تحمل نظر دیگران را نداریم و این خود مخالفت با آزادی بیان است.

آن سفر کرده

 

دلم که تنگ می شود از خانه بیرون می زنم و سراغش می روم و با دیدنش دل تنگم آرام می گیرد. اکنون دل و جانم در سفر است. رفته که بعد از یک سال تلاش بی وقفه و بدون مرخصی و تعطیلی، چند روزی استراحت و رفع خستگی کند. با رفتنش حس و حال عجیبی دارم. چقدر دلتنگم همچون یتیمی که سر بر زانو دارد. روز خیال تمام شدن ندارد.
سراغ یار دیرینه ام، حافظ جانم می روم و صفحه ای باز می کنم و او می گوید:
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
*

2026-06-11

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

سنی ای ائلیم اوبام چوخ سئویرم 

سخن از سرزمین مادری که به میان می آید، سوار بر اسب سفید بال رویاهایم، به سوی خانه پدری به پرواز درمی آیم. از محله قدیمی با کوچه پس کوچه هائی عریض و طویل و مردمی مهربان و کنجکاو، گذشته و وارد خانه ای سه طبقه با پله هائی پر پیچ و خم می شوم. شمعدانی های دور حوض مستطیل شکل بزرگ، همراه با گل های سرخ و سفیدشان، خوشامد می گویند. ماهی های سفره هفت سین پدر، داخل حوض سرگرم رقص و پایکوبی اند. با یادآوری پشمک و حلوای  شب یلدا، کامم شیرین می شود. عید قربان و قربانی پدربزرگ، عید غدیرخم و مهمانی خانه پدر، دسته های عزاداری شب عاشورا که در یک شب سرد و برفی زمستانی وارد حیاط بزرگ خانه مان می شوند و طبل زن داخل حوض بی آب شروع به زدن طبل و نوحه خوان نوای مصیبت سر می دهد. قوری بزرگِ چای داغ مادرم، روی سماور بزرگ در گوشه ای از حیاط ، منتظر عزاداران است که از خود پذیرائی کنند. زن همسایه چه صادقانه و از ته دل برای پسر بیمارش طلب شفا می کند.
اما وقتی به اقوامی که دست در دست هم داده و گلستانی زیبا و با گلهای متنوع ، به نام ایران ساخته اند می رسم، اسب سپید بالم به جای جای این مرز و بوم کهن، پرواز می کند. به دلیرانی از هر قوم می رسم که به خاطر این آب و خاک از جان مایه گذاشته اند. به مراسم دینی همچون عزاداری و جشن میلاد و زیارت می رسم که همه در کنار هم هستند. هر طایفه و ایل وتباری قهرمانانی مخصوص به خود دارند. قهرمان افسانه ای من ملک محمّد و سیمرغِ من «زمرد قوشو» هست. همان پرنده ای که با آتش زدن یک پر ِاو فوری سر می رسد و ناجی قهرمان می شود. لالائی های من با لالائی های کرد و لر و فارسی و بقیه تفاوت زیادی ندارد. همه از قلب مادری سرچشمه می گیرد که همراه با خواباندن نوزادش، نغمه های دلنشین و گاهی از غم دل می سراید.
اکنون در این هنگامه جنگ و تجاوز دشمن و روزهای حساس و مهم کشور، وقتی این گلهای رنگارنگ میهن را، دوباره کنار هم می بینم، دلم آرام می گیرد. تا این دلاوران زنده اند، هیچ متجاوزی حق ورود به خاک مقدس سرزمینم را ندارد.
مردم شریف و عزیز سرزمینم دلم پیش شما و ذره ذره خاک آن مقدس زمین است و دعاهایم به همراهتان.
*


2026-06-10

گشتی در باغچه

 انگورک گلوگیر = اورنیا بری =  die Apfelbeere

سال گذشته در گلفروشی دیدم. قیمت گرانی داشت اما به خاطر نداشتن مشتری بسیار ارزان شده بود. بجز من خانم و آقایی نیز داشتند نگاهشان می کردند. از آنها در مورد این گیاه پرسیدم. خانم اطلاع چندانی از گل و گیاه نداشت و گویا خانه ای با باغچه بزرگ (حیاط بزرگ ) خریده و می خواستند با درختان میوه و گل و گیاه تزئین اش کنند. آقا دو گلدان انتخاب کرد و یکی را به من داد و گفت:« بقیه گیاهان در حال مردن هستند و فقط این دو هر کدام یک ساقه سالم دارند. به خانه که رسیدید فوری بکارید و نگران نباشید. حتما رشد خواهد کرد. از سر و وضع و ماشین شان معلوم بود که حال و احوال اقتصادی شان خوب است. خلاصه که آنها انواع مختلف میوه و گل و گیاه در حال خشکیدن، انتخاب کرده و خریدند.
به خانه که رسیدم، گیاه را از گلدان درآورده و گوشه ای از باغچه کاشتم و پس از چند روز متوجه شدم که ساقه سالم، برگهای جدید داده و خوشحال شدم. اول فکر کردم که میوه این گیاه، سیب کوچک است. سری به اینترنت زده و اطلاعاتی درموردش به دست آوردم.
نام فارسی این گیاه « انگورک گلو گیر » است. گیاهی از تیره گل سرخیان که میوه هایش کروی شکل و کوچک و تقریبا شبیه زغال اخته است. میوه اش طعمی گس و تلخ دارد که اگر خام خورده شود موجب گرفتگی گلو می شود. با خواندن این اطلاعات ماندم که چرا این گیاه را خریدم؟ آخر من که طعم گس یا تلخ را دوست ندارم. می خواهم با این میوه ها چه کنم. اما بعد فهمیدم که با این میوه ها مربا  و شربت می پزند و شیرین و خوشمزه می شود. آنتی اکسیدان فراوانی دارد و التهاب را کاهش می دهد. رنگ میوه سیاه یا قرمز یا بنفش است که من نمی دانم، انگورک گلوگیری که من کاشته ام چه رنگی است. امسال گل داده و منتظر میوه ام که ببینم تا به چشم ببینم.

این هم شکوفه های ریزِ انگورک گلوگیر



2026-06-09

گفته بودم که ایران ونزوئلا نیست

چند ماه پیش، مادر و دختر خوشحال بودند که عمویشان می آید و همه چیز روبراه می شود. همچون مادوروی ونزوئلا. گفته بودم که ایران ونزوئلا نیست و دختر گفته بود که مقصر ما پنجاه و هفتی ها هستیم که  چنین و چنان کردیم و باید از تک تک هم سن و سالانش معذرت بخواهیم. گفته بودم که معذرت نمی خواهم و می ترسم از روزی که شما موظف به عذرخواهی از ما بشوید و او گفته بود که مگر به خواب ببینیم.

امروز پس از گذشت چند ماه، مادر و دختر را در بازار دیدم. دختر انگار که مرا ندید. برگشت و وارد سوپرمارکت شد و مادر جلو آمد و سلام و احوالپرسی کرد. چون دید که متوجه رفتار دخترش شدم، گفت که دخترش نخواست با من روبرو شود. به سبب موضوع مغذرت خواهی. گویا که دختر از مادر خواسته که عوض او نیز از من عذر خواهی کند.
گفتم:« از من معذرت نخواهید. از ذره ذره خاک سرزمین مادرمرده ام، از خانواده های عزادار، از دستان پینه بسته کارگر ساختمان ساز، از مغز متفکر مهندس سازنده بزرگترین و بلندترین پل خاورمیانه (پل بیلقان )، از سربازان پادگانها، از خانه های ویران شده، از مردمی که گرانترین شدن، بر زندگی روزمره شان سنگینی می کند، و... معذرت بخواهید. همه اش از ویرانی ایران گفتید و من تازه فهمیدم که چنین پلی ساخته شده و در ایران وجود دارد.»

2026-06-06

امان از این مشکل مهریه

 نه بیلیم آنام، نه بیلیم آتام، بو ایشلره من ده ماتام

هوا آفتابی و خنک بود. کاغذ و قلم برداشته و راهی شدم. آرام و قدم زنان، لب رودخانه رسیدم. روی نیمکتی نشسته و کاغذ و قلم را از کیفم درآوردم. هنوز شروع نکرده بودم که باران باریدن گرفت. گوشه ای از آسمان، آبی و گوشه ای دیگر، ابری تیره داشت کاغذم را خیس می کرد که با عجله بساطم را برچیده و از جای بلند شده و به طرف سمت راست رودخانه رفتم. چند قدمی دورتر، رستوران کوچکی است که بساط چای و قهوه و نان و پنیرو... پهن کرده و نسبت به قد و قواره اش، مشتری خوبی هم دارد. جای دنج و آرامی است. قهوه ای گرفته و نشستم. روی صندلی بغل دستی، مرد میان سالی  با موبایل به زبان فارسی حرف می زد. صدایش خشمگین و کمی بلند بود. یکریز نفرین می کرد و گم شو و زهرمارت باشد. خرج دوا و دکترت بشود می گفت.
مرد می گوید:« سالهاست که  در آلمان زندگی می کنم. کار کردم و با هزار زحمت و پس انداز و صرفه جوئی در ایران خانه ای خریدم. به این امید که روزی بازنشسته شوم و به وطنم برگردم. دلم خواست همسری ایرانی داشته باشم. تابستان دو سال پیش به ایران رفته و با زنی آشنا شده و ازدواج کردم. به ظاهر زن خوبی بود و خانواده ام نیز موافق بودند. اوایل خیلی به من اظهار علاقه می کرد. تعطیلات ژانویه امسال به ایران سفر کرد و بدون اطلاع من، مهریه اش را به اجرا گذاشت و حالاخانه ام را یعنی تمام هست و نیستم را می خواهد. اعتراض کردم و او جواب و حرفهای جالبی نزد. کارمان به طلاق کشیده و دیگر راه برگشتی نیست.»
سکوت میکنم و قهوه نیمه تمامم را رها کرده و از رستوران خارج می شوم.
نمی فهمم این مهریه پشتوانه است یا هر از گاهی بلای جانی. یکی مهرم حلال و جانم آزاد، می گوید. دیگری با همین مهریه مردی را تیغ می زند. اصلا مردی که توانش را ندارد چرا این همه سکه مهر را می پذیرد؟


2026-06-04

عید غدیر است و دلتنگ پدر

 

عید غدیر است و دلتنگ پدر و خانه پدری ام. شور و حال عید و مهمانانی که برای دیدار از ما سیدها به خانه ما می آمدند حیاط خانه مان را آب و جارو می کردم .هوای اینجا نیز همچون دل بی تاب من گرفته و هر از گاهی همراه با بادی ناخوشایند می بارد و قطره هایش را همچون سیلی به صورتم حواله می کند. زنگی میزنم به هاله که به داد دل تنگم برسد و با هم به کافه شهر می رویم تا فنجانی قهوه با کیکی میوه ای بنوشیم و بخوریم و گپی بزنیم. دقایقی می نشینیم و سرمان به صحبت و درد غربت و هما میرافشار و حمیده رئیس زاده و رفتن های غریبانه در حسرت یار و دیار گرم می شود.
قهوه مان تمام میشود و قهوه ای دیگر سفارش می دهیم. صحبت و درد دل با هاله به من آرامش روحی می دهد. بانویی  است موقر و دوست داشتنی و همدرد. قهوه دوم را شروع نکرده، چشم مان به جمال عطیه خانم نا روشن می شود. سر میزمان می آید و سلام می گوید و قبل از تعارف مان صندلی بغل دستی را به طرفش می کشد و می نشیند. معلوم است که حرفی براید گفتن دارد.
می گوید:« خبر دارید فلانی به مکه رفته و دیشب برگشته.»
من:« خدا زیارتش را قبول کند.»
می گوید:« استوری ها و عکس هاشو دیدید؟ چقدر پز و افاده می داد؟ آدم نمی فهمه طرف رفته زیارت یا نشون دادن خودش. تو را خدا گناه نیست؟»
هاله:« گناه است یا ثواب به خودش مربوطه. به ما چه»
می گوید:« توی این اوضاع جنگ و گرفتاریِ مردم چه جای مکه؟ می توانست پولش را به بیماری که نیاز به دارو دارد ببخشد.»
من:« شما هم هفته گذشته دسته جمعی از اسپانیا برگشتید. می توانستید پولش را به خانواده ای که خانه اش در جنگ آسیب دیده بدهید.»
لای لای بیلیرسن، به اؤزون نیه یاتمیرسان؟
می گوید:« من با آنها فرق دارم. من ادعای مسلمانی نمی کنم.»
هاله:« اما ادعای وطن دوستی می کنی. حتی از آن دسته که بشکن می زدی.»
پاسخ می دهد:« یعنی این مسئله به اون مسئله چه ربطی دارد؟ آنها دیندار هستند. دیندارها باید بیشتر دقت کنند.»
من:« آنها دیندارند و شما متمدن و مترقی و روشنفکر هستید. شما هم باید بیشتر دقت کنید.»
عصبانی میشود ومی گوید:« تا می خواهیم حرف حق را بزنیم، می زنید توی دهانمان. اصلا نمی شود با شماها یک کلام حرف زد.»
دهان باز می کنم تا جوابش را بدهم که هاله از زیر میز پایم را لگد میکند، چنان لگدی. از جایش بلند می شود و با قیافه ای اخمو می گوید که با خانواده آمده و می رود سر میز خودشان و آمده بود تا سلامی به ما بکند. ما هم خوش بگذرد می گوییم و می رود.
نگاه سرزنش بار هاله برچشمانم سنگینی می کند. قبل از این که او سرزنش و نصیحتم کند، خودم زبان باز می کنم. می گویم:« درست است. حق داری. به من چه که او خانوادگی به اسپانیا رفته است. به من چه که او... به من چه که فلانی... اما من هرگز نه ادعا، نه تبلیغ و نه تنبیه می کنم. او...» حرفم را با یک ضرب المثل قطع می کند.
بیلیرم اؤز گؤزونده تیری گؤرمور، خالقین گؤزونده قیلی سئچیر
و ادامه می دهد:« یادت رفت چرا به کافه آمدیم؟ قهوه دوم سرد شد. دوست داری قهوه سوم سفارش بدهیم این بار با کیک پنیر؟»


2026-06-01

وطن عنوانلی کفن ساخلا منه

 دیندیرمه منی غم جالانار دیل – دوداغیمدان

سال ها پیش عکسی از مرحوم حمیده رئیس زاده دیدم. بانوئی جوان، با عینکی تیره و  دست بر دهان و متفکر. اکنون که خبر درگذشت ایشان را می شنوم، سن و سالش باورم نمی شود. متولد 1331 در اردبیل. یعنی 74 سال از عمرش سپری شد. هیچ فکر نکرده بودم سحر خانم ما پیر شود. این بانوی شاعر و ادیب غربت نشین، در دیار غربت ،چشم از جهان بست. آثار بی مانندش را به ما سپرد و رفت.
با شنیدن خبر درگذشت این بانوی فرهیخته، داغ برادر جوانم دل و جانم را به آتش کشید. اکنون گویی صدایش را می شنوم که می گوید:« از خواندن مکرر اشعار حمیده سیر نمی شوم.» از پشت تلفن برایم زمزمه می کند:  
*
وارلیغیم داغلاردا چنه بنزه ییر
گؤزل لر تئلینده دنه بنزه ییر
غربت پنچه سینده بوغولان آخشام
حسرته، نیسگیله، منه بنزه ییر
*

و من اشک می ریزم بر سوگ برادر، انگار که لحظاتی پیش خبر رفتن اش را داده اند.     
راستی بعضی رفتن ها چقدر دردناک است. 

2026-05-29

حمیده رئیس زاده ( سحر )

اوچماقدیر دیلییم قاناد وئر منه

ایل هانسی ایلیدی، یاخجی یادیمدا دئییل. کیچیک قارداش بیزه قوناق گلجک دی.سئوینجدن آز قالیردی قاناد آچیب گؤیلرده اوچام. نئچه ایل غربت، کیمسه سیزلیک دن سونرا، قارداشیم بیزه گلیردی. گلمه میشدن قاباق تلفن دا سوروشدو:« سووقت نه ایستیرسن؟ دئی گتیریم.»
دئدیم:« سلیمان رستمین دیوانین.»
بیر گولوب سوروشدو:« داها نه؟»
دئدیم:« بیرده اؤزون. داها هئش نه.»
نئچه گون سونرا، گؤزلریم قارداش اوزون گؤروب ایشیقلاندی. بیر ال – اوزون یویوب چمدانین آچدی. جانیم آتام، گؤزوم آنامین گؤنده ردیغی نیسگیل تیکه لرین وئردیکدن سونرا، الینده بیر کتاب منه ساری اوزاتدی. بو سلیمان رستمین کتابی دئییل دی. پلی کپی اولونموش بیرال کتابیدی. اوستونده یازیلمیشدی « ماویلر، آیلی باخیش، یاشیل ماوی – حمیده رئیس زاده ( سحر خانیم )»
قاش قاباخلا سوروشدوم:« بو نه؟  من سلیمان رستم ایسته میشدیم.»
دئدی:« بو شاه اثر، بو عجایب گؤزل شاعر و شعرلری. کتابین تاپابیلمدیم. اما بیر یولداشیمدا واریدی. خواهش ائیله دیم منه پلی کپی چیخارتدی. لاپ آخیر گون گتدی. من ده بوررا گتیردیم. اوخو. خوشووا گلسه سن ده کپی ائیله. اما منه قئیتر. بو کتاب تاپیلمیر. سلیمان رستمین کتابی هر یئرده وار. بونو سنه نیسگیل ائیله دیم.»
سوروشدوم:« بو خانیم کیمدی؟»
دئدی:« حمیده رئیس زاده، تخلص سحر. اردبیللی دیر. چوخ اعلا شعرلری وار.. اوخو انشالله سئورسن منده شرمنده اولمارام.»
شعرلری اوخوماغا باشلادیم. اؤنجه ماویلر کتابیندان بیر نچه بیت:
*
قویماریق غم دئنیزی دالغالانا
قورخولوق یوردوموزا کؤلگه سالا
چن توتا آرزو یولون، گؤز قارالا
آغاران تئللرینه اند ایچیرم
چن توتان تئللرینه آند ایچیرم
*
ائلیمین گوللری سولمایان کیمی
دریالار اوسگویه دولمایان کیمی
توتولوب اوره ییم اولمایان کیمی
اوچماقدیر دیله ییم قاناد وئر منه
*
سونرا آیلی باخیش کتابی
من بؤیله ده مجنون کیمی دیوانه دگیلدیم
توفان قوپاران دویغولارا لانه دگیلدیم
بیر هاستا محبت یئلدن سپهد لندی
بیر گیزلین عطش ماهنی سی یاغموردان الندی
بیر یاشلی باخیش لذت دیداره بلندی
یوخسا بو قدرده دلی – دیوانه دگیلدیم
*
ماویلر – انقلاب دان قاباق یازیلمیش شعرلر
آیلی باخیش -  فروردین 1374 ایلینده چاپ اولوب
یاشیل ماهنی 
بیر دسته تزه گونش – 1379 ایلینده چاپ اولوب
حمیده رئیس زاده ( سحر ) خانیم 1331 ایلینده اردبیل ده دنیایا گؤزونو آچیب. من فقط بیر شکلینی گؤرموشم و اونو هر زامان جاوان بیر خانیم گؤرورم. گؤزل شعرلریله روحومو اوخشاییب.
دوشنبه خردادین دؤردونجو گؤنو وفات خبرین ائشیتدیب چوخ حیف سی لندیم. اللاه رحمت ائیه سین.
دوغوم ایلی 1331 اردبیل شهرینده – دنیاسینی دئییشن چاغی دوشنبه 4 خرداد 1405 سوئد ده.
*

باخیش برقی آچاردیر گؤزلرینده
چاخیر دریاسی واردیر گؤزلرینده
گؤرنده عشقه قارشی چیرپینان جان
محبّت پاسداردیر گؤزلرینده
باخیشلا پرده پرده جان باغیشلار
باخیش پروردگاردیر گؤزلرینده
تانیش لیق آختارانلارایتگین عشقه
تانیشلیقلار قطاردیر گؤزلرینده
قیام ائتمکده دیر مطلوبی یوخدان
قیامت آشکاردیر گؤزلرینده
سحر سانما آدامسیزسان غریب سن
حمایت برقراردیر گؤزلرینده

*