یادش به خیر
بچه که
بودیم، زندگی رنگ و بویی دیگر داشت. رفت و آمد بین فامیل زیاد بود و به هر بهانه
ای دور هم جمع می شدیم. خبری از تعارف و تشریفات نبود. شبهای طولانی زمستان پس از
صرف شام، برای احوالپرسی به خانۀ یکی از فامیل می رفتیم. صاحبخانه از ما با
استکانهای بزرگ و کوچک چایی و تخمه آفتابگردان و سنجد و خرما و به قول خودمان آللاه نه وئردیسه پذیرایی می کرد. روزهای طولانی
تابستان بعد از خوردن ناهار و چرتی یک ساعته، خانه یکی از اقوام می رفتیم. بزرگترها
از این در و آن در صحبت می کردند. بیشتر وقتها هم به درخواست میزبان برای صرف شام
می ماندیم. کته و املت، کوکو و سبزی خوردن، ماست خیار و... چقدر خوش می گذشت. ما
با هم سن و سالان خود بازی می کردیم. پسر و دختر تفاوتی نداشت. چون ما همدیگر را
خواهر و برادر می دانستیم و مشکلی نداشتیم.
یادش به خیر ما دخترها آیاق جیزیغی بازی می کردیم و پسرها فوتبال بازی. گاهی هم، بازی هایمان مختلط بود و همگی
با هم گیزلن
پانج بازی می
کردیم. بزرگترها دابرنا بازی می کردند. بزرگترها دابرنا بازی می کردند. راستی که
چه سرگرمی هیجان انگیزی بود.
آن روز مهمانی رفتیم و نوه جان ها و بچه های میزبان از دیدن همدیگر بسیارخوشحال
شده و پس از صرف غذا کنار هم نشسته و هر کدام موبایل یا لاپ تاپ کوچک در دست سرگرم
تماشای فیلم یا بازی مورد علاقه شان شدند. رو به نوه جان کرده و پرسیدم:« عزیزم
اینهمه خوشحالی کردی که می روم با دوستان عزیزم بازی کنم، حالا نشسته ای و تنهایی با
موبایل بازی می کنی؟»
نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و با لبخندی آنچنانی گفت:« فکر می کنی چه کار
می کنم؟ کنار دوست عزیزم نشسته ام و داریم با هم بازی می کنیم دیگر! »
*
