دلی روقو
حدود چهارده یا پانزده سال داشت.
موهای ژولیده، پاهای برهنه و کثیف، دندانهایی زرد، چادری رنگ و رو رفته که بر کمر
می بست و صبح بعد از صبحانه، جلو در خانه شان می نشست و رهگذران را تماشا می کرد.
کر و لال بود و کاری بجز خوردن و آشامیدن و دم در خانه نشستن نداشت. خانواده ای پر
جمعیت داشت. پدربزرگ و مادربزرگ، پدر و مادر و هشت بچه قد و نیم قد، در یک خانه
بزرگ قدیمی زندگی می کردند. فرزند دوم خانواده بود و برادرش داشت دیپلم می گرفت.
پدر و پدربزرگ در بازار قدیمی شهر، حجره فرش فروشی داشتند و هر روز صبح سر کارشان
می رفتند. بقیه بچه ها راهی مدرسه می شدند و او می ماند و مادرو مادربزرگش که مثل
همه او را دیوانه و ناقص می دانستند. تا بازگشت بچه ها همه چیز آرام بود. اما به
هنگام ناهار که بچه مدرسه ای های محله ، همان بچه های همسایه ، از مدرسه به خانه
برمی گشتند، تا او را می دیدند سر به سرش می گذاشتند. « دلی روقو» صدایش می کردند.
به طرفش سنگ و چوب و آشغال بیسکویت شان را پرت می کردند. عصبانی می شد و چون زبان
نداشت، با داد و قال به طرف آنها حمله می کرد. تعدادشان بیشتر بود و بیچاره را کتک
می زدند و او گریه کنان و خونین و مالین به خانه برمی گشت و مادر که کارهای خانه و
رسیدگی به دیگر بچه ها را مهم تر می دانست، کتکش می زد که دیوانه چرا با بچه مردم
دعوا می کنی؟ مگر نگفته ام که فقط بنشین و تماشا کن؟ و او زبان نداشت که بگوید
گناهکار نیست.
سرانجام سال تحصیلی به آخر رسید و برادر بزرگ « حسن» دیپلم گرفت و پشت کنکور ماند.
به جای وقت تلف کردن، به خدمت سربازی رفت. با این فکر که پس از اتمام خدمت، در
حجره پدر مشغول به کار می شود و اگر کنکور قبول شد چه بهتر و گرنه شغل پدری را
ادامه می دهد. با رفتن حسن، دلی روقو تنهاتر شد. زیرا این برادر بود که به او محبت
می کرد و او را از دست کتک های مادر نجات می داد. حسن بود که به حرفها و صداهای
نامفهوم دخترک گوش می سپرد و تبسم می کرد و دست محبت بر سر ژولیده اش می کشید.
دو سال سپری شد و حسن بازگشت. او از دوستان سربازش، مطالبی درمورد کودکان کر و لال
شنیده و فهمیده بود که این نوع کودکان دیوانه نیستند. بلکه مورد آزار و اذیت قرار
می گیرند و چون پشت و پناهی ندارند، مجبور می شوند از خودشان دفاع کنند. چه بدانم.
گویا کتابی در مورد این گونه کودکان خوانده و با فکری روشن به خانه برگشته بود.
او تربیت « دلی روقو » را به عهده گرفت. آموزش شانه کردن موها، شست و شوی دست و
صورت و مسواک و حمام و غیره. کاری را که بر عهده مادر و مادربزرگ بود، او بر عهده
گرفت. با گذشت چند روزی تغییر اساسی در اوضاع ظاهری دخترآشکار شد. مادر شرمنده از
دیوانه خواندن دخترش، در زیبائی و نجابت دلبندش حیران شد. تمیزی و مرتبی موهای سیاه،
زیبائی چشمانش را آشکار ساخت. دست و صورت شسته و تمیز، پوست شفاف دختر را نمایان
کرد. چادر گلدار و نو که هدیه برادر بود، او را شاد و جوان کرد. حالا دیگر این
دخترنه تنها زشت و بد بو نبود، بلکه زیباروئی پسرکش شده بود.
او هر روز صبح همراه با برادر به نانوائی می رفت و دو تایی نان تازه و گرم می خریدند
و به خانه برمی گشتند. او از برادر یاد گرفت که لزومی ندارد سر و صدا کند. او یاد
گرفته بود که دختری جوان و با وقار است و اگر دم در خانه ننشیند، بچه ها نمی بینندش
و سر به سرش نمی گذارند. دیگر « دلی روقو» صدا کردن نیز ممنوع شد. اسم این
دخترخانم، رقیه بود. البته در دیار ما اسمها را کوتاه می کنند و رقیه می شود روقو،
اکرم می شود اکی و روح انگیز می شود روحی و الی آخر.
روزی از روزها شنیدیم که رقیه به مدرسه می رود. برادرش حسن، خواهرش را در مدرسه کر
و لالها ثبت نام کرده است. او خواندن و نوشتن را آموخت و صاحب خطی زیبا شد و با
حمایت برادر به کلاس خوشنویسی رفت. اولین بایاتی که با خطی بسیار زیبا نوشت، این
چنین بود:
*
قارداش لار آی قارداش
لار
یاغیش کسر قار باشلار
اؤلسه باجیلار اؤلسون
هئچ اؤلمه سین قارداشلار
*
