2026-03-24

افکار عمومی متعجّب است

نفیسه کوهنوردی

داشتم اینترنت گردی می کردم که سخنان زنی توجه ام را جلب کرد « نفیسه کوهنوردی» خطاب به کسانی که از بمباران ایران پایکوبی می کنند. می گوید:« مگر سرنوشت عراق را ندیدید؟ حتی افکار عمومی مردم عراق هم از واکنش برخی ایرانیان متعجّب هستند.»
نفیسه کوهنوردی، متولد 1356 خبرنگار و روزنامه نگار ایرانی از شهرارومیه است. او در بی بی سی فارسی فعالیت می کند . او بلافاصله  پس از سقوط صدام ، برای پوشش وضعیت عراق به آنجا سفر کرد.
بعد از شنیدن سخنانش، سری به نظرات زدم. طبق معمول نظرات موافق و مخالف را خواندم. من تعجّب می کنم از کسانی که دم از آزادی می زنند و وقتی نظری مخالف با نظرِ خودشان را می خوانند، شروع به فحاشی و بی حرمتی می کنند.دلم می خواهد به این سوالم جوابی بدون فحش و ناسزا بدهند:« مگر دم از آزادی بیان و عقیده و ... نمی زنید؟ پس چرا سعی در خفه کردن دیگران می کنید؟ »


2026-03-23

دید و بازدید عید

دید و بازدید عید نوروز و فطر و اندر احوالات سویل

نوروز امسال با عید فطر مصادف بود. الف و همسرش برای تبریک سال نو و عید فطر به دیدنم آمدند و مطابق آداب و رسوم خودمان، روز بعد همراه با فرزندان به دیدن مادر الف رفتیم. همه دورهم بودیم و بعد از ظهر آفتابی با دیداری تازه بعد از چند هفته دلمان را شاد کردیم. سراغ سویل، را گرفتم. معمولا هر وقت که به خانه شان می رفتیم او نیز به دیدنمان می آمد. مادرش گفت که او از سر کار برگشته و بسیار خسته شده و گویا خوابیده است. بعد از نیم ساعتی او نیز به جمع ما پیوست. قیافه ی خسته و عبوس، چشمانِ بی نور و دستانِ بی رمق اش توجّه ام را جلب کرد. حدود چهل و پنج سال دارد و پیرتر و شکسته تر از سن و سالش دیده می شود. حال پسرش را پرسیدم. گفت که کار دائمی پیدا کرده و سرگرم است. اظهار امید کرد که دختری مناسب خودش پیدا کند و سرو سامان بگیرد. یکی از مهمان ها گفت:« تو نیز جوانی و باید به فکر خودت باشی و با شخصی مناسب حال و هوایت ازدواج کنی.»
لبخندی تلخ بر لب آورد و گفت:« چنین ریسکی نمی کنم.
یاری مایان یاریماز
گفتم:« خدا را چه دیده ای.
آللاه ایکی چوپپانی بیر باشا چالماز
گفت:«
ایلان چالان آلاچاتی دان قورخار. مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد. هیجده ساله بودم که ازدواج کردم. نوزده ساله بودم که پسرم به دنیا آمد. بیست ساله بودم که همسرم رفت و خبر نداد و برنگشت. همه نگران حال او، او در حال عیش و خوشی. عاشق زنی شده و خانه را بی خبر ترک کرد. مرا لایق خبردادن و خداحافظی کردن ندانستهو راهش را کشیده ورفت. از والدین اش خواستم که پسرشان را مکلف به دیدن بچه اش بکنند. گفتم که این بچه احتیاج به محبت پدر دارد. اما آنها از هر زحمتی شانه خالی کردند. از بیست سالگی وارد دنیای کار شدم. نه سواد کافی داشتم و نه کاری درست و حسابی بلد بودم. شدم نظافتچی. با هزار درد و مصیبت پسرم را بزرگ کردم. هم خودم کار کردم و هم والدین و برادرم از نظرعاطفی و اقتصادی کمک دست من شدند. یک بار زمانی که پسرم شانزده ساله بود ازدواج کردم. همسر جدید شرایط مرا می دانسته و قبول کرده بود که برای پسرمِ نقش پدر را بازی کند. دوست او باشد. اما یکی دوهفته بعد از ازدواج شروع به حسادت و نق نق کرد و از من خواست که جگر گوشه ام را به خانه پدرم بفرستم. فهمیدم که تفاهم غیرممکن است و همان هفته سوم جدا شدم. درست است که دو جا کار می کنم و زیادی خسته می شوم، اما دستم به جیب خودم است و با پسر و والدین و خانواده برادرم، خوب کنار می آییم و خوشبختم. پس از بیست و شش سال تازه پدرش یاد بچه اش افتاده و پیغام فرستاده که می خواهد پسرش را ببیند و این حق مسلم اوست. قبل از این که من حرفی بزنم پسرم با خشم فریاد زد، زمانی که بچه بودم، دوست داشتم بابا داشته باشم و مرا به مدرسه برساند. دست نوازش بر سرم بکشد. هزاران حسرت و نقصان از مهر پدر در دل دارم. زمانی که از غم بی پدری دیوانه شده و بر در و دیوار می کوبیدم و عصیان می کردم، مادرم کنارم بود و درآغوشم می کشید و با من می گریست. حالا دیگر بزرگ شده ام و نیازی به محبت پدر ندارم. مادری همچون شیرزن ماده دارم و از وجود پدر بی نیاز.
شوهر سابقم، جوانی مرا، عمر مرا، سلامتی مرا از من گرفت. در اوج جوانی و زیبائی ام پیرم کرد. زندگیم را فدای خوشبختی و آرامش بچه ام فدا کردم. رمقی برای فدا شدن به پای بیگانه ای ندارم. دلخوشی ام پس از کار سخت روزانه، قهوه تلخ و سیگار و پسرم هست که عصرها کنارم نشسته و همراه من سریال تماشا می کند و به هنگام سختی و دلتنگی قربان صدقه ام می رود. امروز و فردا ازدواج می کند و چشمم به جمال عروس و نوه روشن می شود. من نیازی به آقا بالاسر ندارم.»
مادرش گفت:«
بیر دؤنه آغزی یانان، آشی اوفلویه – اوفلویه ایچر. آما قیزیمین آغزی ائله یانیب کی، آشین ایستی سهل دی، سویوغونا دا اینانمیر
یاندیریب یاخدی منی
داغ – داشا چاخدی منی
مرد بیلیب آرخالاندیم
نامرددیر آتدی منی

2026-03-22

اول فروردین بود

 دیروز اولین روز از فروردین 1405 بود.

روزی که با اضطراب و غم و دلتنگی گذشت. میهمانان برای تبریک عید فطر و عید نوروز به دیدینم آمدند. آفرین به معرفتشان که حال و احوال فامیل و اقوامم را در ایران پرسیدند و دعا کردند که کسی صدمه ای ندیده باشد. گفتم که شاهد جنگ هشت ساله ایران و عراق بودم. عراق حمله را شروع کرد و ارتش و سپاه و سرباز و داوطلب و همه یک صدا و همراه، به دفاع از کشور برخاستند. زنان در خانه برای جنگاوران وسایل لازم تهیه و ارسال می کردند و مردانِ شیر دل در خطِ مقدمِ جبهه. با هر بمبی که بر محلّه و خانه ای اصابت می کرد، پنجره ها به شدت می لرزید. بچه ها وحشت زده می شدند. با شنیدن صدای آزیر پله ها را دو تا یکی کرده و به سوی زیرزمین می دویدیم. طفلک برادرِ کوچکِ ترسو و شوخِ ما، وسط حیاط می ایستاد و می گفت:« بمب که به خانه بخورد، همگی می میریم، چه زیرزمین باشیم و چه حیاط. من به زیرزمین نمی روم تا امدادگران برای یافتن جسدم تلاش نکنند.» راستی که ما ایرانیان چه ها که تحمل نکردیم.
امسال نه سال نوی میلادی اش برایمان شادی آور بود و نه سال شمسی. ژانویه 2026 غم پدران کمرشکسته و مادران داغدیده، جگرخونمان کرد. اسفندِ آخرین ماه از سال  1404 با حملۀ دو دشمن، دانش آموزان میناب به خاک و خون کشیده شدند و جنگ و خونریزی در کشور شروع شد و ادامه دارد. با هر بمبی با هر ویرانه و کشتاری، عده ای شادی می کنند و سپاسگزارند از قاتلین مردم وطنم، از ویرانگران مراکز اقتصادی وطنم. این ور دنیا نگران وطن و ایل و تبارم. چشم و گوش به تلفن دوخته ام که یکی زنگ بزند و بگوید  که زنده است. نگران اینده مردم وطنم هستم. با این همه ویرانی، چقدر زمان لازم است برای آبادی؟

2026-03-19

من خوشحال نیستم

خوشحال نیستم

از شنیدن کشته شدن هموطنانم، از نابود شدن سرمایه های کشورم، از کشتار بی رحمانه کودکان و زیر آوار ماندن کوچک و بزرگ، از سوختن عسلویه، از بمباران شهرهای آباد کشورم، از به خاک و خون کشیده شدن« خارک» م خوشحال نیستم و نمی رقصم. ترامپ عموی من نیست. در حالی که دنیا به حمله دو دشمن به وطنم و کشتار بچه دبستانی ها اعتراض می کند، آنان که ادعای وطن پرستی میکنند، می رقصند و پای می کوبند و چشم می بندند به این ستم بزرگ.
وقتی گفتم:« عموجانتان عاشق چشم و ابروی ایرانیان نیست، برایش ایرانی و جانش و آزادی اش پشیزی ارزش ندارد.» عطیه خانم و امثالش ریشخندم کردند و جاهلم خواندند که عمو جان می آید و رهبر و رئیس جمهور را برکنار می کند و ما در اوج خوشبختی و فراوانی و اقتصاد شکوفا، با افتخار زندگی می کنیم.
ما را مسخره می کنند که شما پنجاه و هفتی ها یک معذرت خواهی به ما بدهکارید. من هرگزمعذرت نمی خواهم چون به دشمن  التماس نکردم که به کشورم حمله کند.
من نه تنها خوشحال نیستم که می گریم و می نالم بر حال این چنین هموطنانی.
من هرگز خوشحال نیستم.
*
آغلارام آغلار کیمی
دردیم وار داغلار کیمی
وطنیم ویران اولور
ویرانه باغلار کیمی
*

2026-03-18

حکایت کتابسوزی در ایران

حکایت کتابسوزی در ایران

دیشب پیامی برایم رسید در اعتراض به سکوتم در مورد کتابهای ترکی که سوزانده شده اند. به همین سبب سری به گوگل زده و جستجو کرده و به ویدیوئی رسیدم که یکی از هموطنان ترک به اشتراک گذاشته و با اعتراض و فریاد از این کار وحشیانه اظهار تنفر می کند. ویدیو را چندبار تماشا کردم. سربازانی که داشتند کتاب می سوزاندند، نه لباس سربازی ایرانی بر تن داشتند و نه قیافه شان ایرانی بود. خوب که دقت کردم پی بردم که اینها سربازان نازی یا خارجی هستند و ویدیو هیچ ربطی به ایران ندارد.
تا آنجائی که من اطلاع دارم، اسکندر مقدونی پس از تسلط به ایران عزیزمان اوستا را که بر چرم گاوی نوشته شده بود، سوزاند و نابود کرد.
می گویند در حمله اعراب مسلمان به ایران، هجوم ترکان، حمله سلطان محمود غزنوی، سرانجام حمله مغولان به ایران، کتابها سوزانده شدند.
اما در ایران معاصر، احمد کسروی و پیروانش کتابهائی را که به خیالشان زیان بار بود، می سوزاندند.احمد کسروی و گروهش ( پاکدینان) کتاب های حافظ و سعدی، خیام، مولوی و بعضی از علمای شیعه را زیان بار می دانستند.
اکنون نوبت به امریکا و اسرائیل رسیده است و تلاش می کنند به بهانه آزادسازی مردم ایران، به زور اسلحه و کشتار هموطنانم، وارد خاک وطن شوند. به چه قیمتی؟ خدا می داند.
خدایا وطنم را از شر دشمنان محفوظ بدار.
خدایا جوانان وطن را از بلاهای مختلف حفظ بفرما.
خدایا گرگان مخفی در لباس میش را رسوا بفرما.
وطنم، ایرانم، بمیرم برات، الهی که ویرانی ات نبینم.
*

2026-03-17

چهارشنبه سوری 1404

چهارشنبه سوری امسال

خواب پدر را دیدم. جلو پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد. با اشتیاق جلو دویده، گفتم:« آقا جان خوش آمدی.»
لبخندی زورکی تحویلم داد و گفت:« خوش گونون اولسون 
به دستانش نگاه کردم. خالی بود. پرسیدم:« آقا جان آینه و شانه ی من کو؟ توی جیبته؟»
گفت:« نه دخترم. پیش تو که می آمدم، خواستم سر راه از مغازه اصغری برایت شانه و آینه بخرم. بیچاره حالش خیلی بد بود. خبر کشته شدن پسرش را داده بودند. چطورمی توانم از کسی که عزادار است» بغض گلویش را گرفت و سخن اش باتمام ماند. گریه امانش را نداد. با صدای بلند و های های گریست و من هم صدا با او گریستم. نیمه های شب بود که به صدای گریه ام از خواب پریدم.
در این چهارشنبه سوری، شمعی روشن می کنم به یاد و خاطره کشته شدگان در وطن عزیزم. فاتحه ای می خوانم برای آرامش روح هموطنان عزیز خفته در خاکم. دعای صبر می خوانم برای آرامش و صبر خانواده های داغدار و شریک غم شان هستم.

*

2026-03-16

حکایت سلوی عروس کوچک

منبع این حکایت: kirmizi oda 

حکایت سلوی عروس کوچک
سلوی همراه با دو خواهر و مادرش، در روستائی زندگی می کند. پدری ظالم دارد که روزها در قهوه خانه ی روستا می نشیند و زن و دخترهایش را به مزرعه برای کار می فرستد. برایش، گرفتن دستمزد زن و فرزندان مهم است و بس. حوصله بچه ها را ندارد و مادرقبل از برگشتن شوهر، غذای بچه ها را می دهد و برای خواب به اتاقشان می فرستد. پدر چوبی دارد و صدائی خشن و به هر بهانه ای مادر و سه دخترش را کتک می زند. با تمام بدبختی ها و سختی های زندگی، مادر سعی می کند با کوچکترین وسیله ای هم که شده بچه هایش را خوشحال کند.
روزی از روزها، (رضا) مرد ثروتمندِ بیوۀ پنجاه ساله ای از استانبول به روستا می آید. سری به قهوه خانه می زند و از قهوه چی سراغ دختری سربزیر و خوب را می گیرد. زنش مرده است و می خواهد کلفتی محرم بگیرد. کلفتی که هم نیاز جنسی و هم کلفتی خانه را به عهده بگیرد. قهوه چی پدر سروی را معرفی می کند. رضا مبلغ نان و آب داری به عنوان شیربها به پدر سلوی پیشنهاد می کند و مرد پول پرست می پذیرد. پدرِ سلوی، دخترک پانزده ساله اش را در قبال پول به عقد رضا درمی آورد. مادر و خواهرها از طرفی مضطربند و از طرفی دیگر خوشحال.خوشحالند که سلوی به استانبول می رود و از آزار و کتک های بی رحمانۀ پدر نجات می یابد. در هر حال نگران دخترک هستند که چه سرنوشتی در انتظارش است.
سرانجام سلوی به همراه رضا، با لباس عروسی، سوار اتومبیل می شود و به استانبول می روند. خانه ای بزرگ و مجلل، راننده ای شخصی و دو دختر، که یکی هم سن او است و دیگری کوچکتر از او، در انتظارش هستند. رضا او را به اتاق خواب می برد و کمد زن متوفایش را باز می کند و می گوید که هر لباسی که می خواهد می تواند بردارد و بپوشد. شب زفاف می رسد. شبی وحشتناک و فراموش نشدنی.
روز بعد او خانه و اتاق دخترها را تمیز و مرتب می کند. دختر کوچک که از مدرسه برمی گردد، با دیدن وضع اتاق و لباس مادرش که تن سلوی است، خشمگین شده و اعتراض می کند. رضا مشت محکمی به صورت دخترش می زند و در مقابل دفاع سلوی که کودک چیزی نگفت، او را نیز به باد کتک می گیرد. سلوی از آن روزمی فهمد که ( دامجی دان قورتولوب یاغیشا راست گلیب) و تصمیم می گیرد در کنار دخترها و تسکین دهنده شان باشد. روزها رضا سر کار و دخترها به مدرسه می روند و او سرگرم کار در خانه می شود. دخترها کم کم با او دوست می شوند تا جائی که دختر بزرگتر به او خواندن و نوشتن می آموزد. روزی همسایه جوانِ سلوی برای خوش آمد گوئی به خانه شان می آید و  خوشحالش می کند. رضا به خانه برمی گردد و پس از رفتن همسایه کتک مفصلی به سلوی می زند و سپس سروقت همسایه می رود و اعتراض می کند که به خانه شان رفت و آمد نکند. کتک های بی رحمانه، حبس در خانه و بی مهری های رضا، او را به قدری پریشان می کند، که تصمیم می گیرد به خانه پدر پناه ببرد. چوب و ترکه های پدر را به اوضاع وحشتناک خانۀ رضا ترجیح می دهد. آهسته به در خروجی نزدیک می شود اما از بخت بدش، در خانه قفل است و نمی تواند بازش کند. بی خبر از این که پدرو مادرش نیز نمی توانند به او نزدیک شوند.
این زنِ نوجوانِ پانزده ساله، حامله می شود و باز کتک می خورد. رضا شرط کرده است که بچه نمی خواهد و این دخترک بی تجربه فکر می کند اگر دلش بچه نخواهد، حامله نمی شود. رضا تهدید می کند که اگر بچه پسر نباشد، او را به خانه پدرش می برد و پولی را که بابتش پرداخت کرده از پدرش پس می پگیرد. او صاحب دو پسر می شود. دختر کوچکتر ازدواج می کند و اینچنین از کتک های پدر خلاص می شود. دختر بزرگتر به تحصیلاتش ادامه می دهد و معلم می شود و خانه پدر را ترک می کند. سلوی با دو پسرش، سرگرم میشود. او اجازه بیرون رفتن از در خانه را ندارد.
از دیدار مادر و خواهرانش نیز محروم است.
پسرها بزرگ می شوند. پسر بزرگتر( ایگیت) بر اثر تصادف از دنیا می رود و او نمی تواند سر مزار پسرش حاضر شود. داغ پسر را می بیند. از درون ویران می شود. اما باید به خاطر پسر دیگرش( مَرد) خود را جمع و جور کند و به زندگی ادامه دهد. پس از مدتی کوتاه رضا سکته مغزی می کند و محتاج کمک سلوی میشود. اگرچه دیگر نمی تواند سلوی را کتک بزند، اما زبان تلخ و توهین هایش کم نمی شود. سلوی باز به او رسیدگی می کند. سر وقت، غذا و داروهایش را می دهد. اونیز بعد از مدتی کوتاه می میرد و سلوی می ماند و خانه شیک و مجلل و همه چیز که از شوهر ثروتمندش به ارث برده است. اما او از خیابان و پشت در خانه شان می ترسد. اینجاست که پسرش « مرد» تلاش می کند تا مادر را از خانه بیرون ببرد و او را با یک زندگی معمولی و آرام آشتی دهد. اما زنی که سال ها از خانه بیرون نرفته و از پشت پنجره بیرون را تماشا کرده، از بیرون می ترسد. او جرات ندارد حتی یک قدم بیرون از دم در بردار. « مرد» دکتر روانشناسی را پیدا کرده و از او کمک می خواهد. سلوی از طریق اینترنت و لاپ تاپ با روانشناس تماس تصویری برقرار می کند. یرانجام با کمک  دکتر روانشناس و حمایت پسرش مَرد، می تواند از خانه بیرون بیاید و به زندگی طبیعی و آرام خود ادامه دهد.

2026-03-14

چه گویم؟

دئییر: نئجه سن قانمییام قالاسان یانا – یانا 

داشتیم بحث می کردیم. قول داده بود که عصبانی نشود و پرخاش نکند. آنچه که او می گفت، با عقل من جور درنمی آمد و آنچه او می گفت، مرا دلخور می کرد. بحث ما داشت بالا می گرفت و او در جواب های کوتاه من، که اجازه نمی داد حرفم تمام شود، جوابهای تند می داد و دلم را می شکست. در این گیر و دار آبجی تلفن کرد و فقط دو دقیقه، خبر داد که هنوز زنده اند و اگر زیر بمب دشمن کشته شدند، حلالش کنم. بسته هایی را سفارش داده بودم که به علت اوضاع وحشتناک، نتوانسته بود برایم پست کند. پس از خداحافظی، نتوانستم جلوی اشکها و بغضم را بگیرم. گفتم:« متوجه اوضاع نیستی. حال ایل و تبار و مردمی را که در آن سوی آبها هستند و دارند کلمه شهادت خویش را می خوانند، درک نمی کنی.»
گفت:« خوب که چی؟ اگر بمیرند، جانشان را فدای مردم کردند. اگر زنده بمانند باید سپاسگزار ما باشند.»
گفتم:«  
لای لای بیلیرسن به اؤزون نیه یاتمیرسان؟
لالائی بلدی چرا خودت خوابت نمی برد؟ تو که هر سال به ایران سفر می کردی، حالا برو و جانت را فدای مردم بکن. مرگ خوبه برای همسایه؟»
خشمگین شد. خواستم بگویم که چرا خفه ام می کنی؟ چرا اجازه حرف زدن به من نمی دهی؟ در گفتار، مخالف دیکتاتوری هستی و در رفتار، دکتاتور از دیکتاتوری. ناگهان صدایش بلند شد و چند تا جمله عجیب و غریب بارم کرده و گوشی را قطع کرد. به خود گفتم هرچه بارت کرد حق ات بود. تا تتو باشی و به تلفن هایش جواب ندهی.
*
یک استکان چایی برای خود می آورم و زیر لب زمزمه می کنم
چه گویم؟ نگویم که ناگفتنم بهتر است
زبان در دهان پادشاه سر است
*

2026-03-08

هشتم مارس

 سرزمینم، هموطنانم، ایرانم، همه را به خدا سپردم.

هشتم مارس است و نهمین روز از جنگ خانمان سوز. سال گذشته کیکی پخته بودم، همراه با چای دو غزال عطری و دورهمی صمیمانه ای با دوستان و روز خوشی سپری کرده بودیم. امروز اما آن دوستان اجنبی صمیمی می دانند که حالم خوش نیست، نیامدند. تلفنم بی وقفه زنگ خورد یکی پس از دیگری اظهار تاسف کردند از بمبی که بر سر مردم عزیزم در تهران و سایر شهرها سرازیر و آسمانش را دود غلیظ و سمی، سیاه می کند. سال قبل در چنین روزی منتظر یک گلدان گل لاله بودند و امروز صدایشان درنیامد. می دانند که لاله های وطنم دارند می سوزند و دیگر حوصله ای برای گل ندارم. عصر آمدند، هرکدام شمعی در دست. چراغها را خاموش کردیم و شمع هایمان را روشن کردیم به یاد وطنم. به یاد آب و خاک مقدسم. برای تبریزم و ماکو و تهران و میناب و... ذره ذره سنگریزه هایش.
این اولین هشتم مارسی است که به شدت گریستم. برای تلفنی که خاموش است و خواهری که دیگر خبری از او ندارم. برای قوم و خویشانم که امکان تماس ندارند. برای ایرانم که جان و دلم است.
*    
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد
نظامی گنجوی- هفت پیکر

2026-03-07

من و این روزهای من

من و هاله و عطیه در این روزهای تیره

هوا آفتابی است و میز و صندلی بالکن را چیده ام و با هاله نشسته ایم و قهوه می خوریم. داریم در حال و هوای خودمان از اوضاع می گوییم. با هم تاسف می خوریم و با هم ای کاش چنین نمی شد. ای کاش مردم کشورمان در آرامش زندگی می کردند. ای کاش خونریزی نمی شد، که سر و کله عطیه پیدا می شود و ما را می بیند. راه گریزی نیست و مجبورم در را به رویش باز کنم. یک فنجان قهوه برایش می آورم و می نشیند. به صحبت ادامه می دهیم. هاله می گوید:« بنویس.»
می پرسم:« چه بنویسم؟ از خون هموطنانم که بر زمین گرم می ریزد؟ از خانه ها و اداراتی که ویران می شود؟ از مادرانی که بر مزارفرزندان نازنین شان، شیون می کنند؟ یا از آنانی که از به خاک و خون کشیده شدن و کشته شدن مردم خوشحالند و می رقصند؟»
می گوید:« پدران را فراموش کردی؟ آیا آنها در سوگ دلبندانشان عزادار نیستند.»
می گویم:« حساب پدران روشن است. تعریف می کنند وقتی امام حسین پسرش را به میدان می آورد، شمر می گوید بزن. حرمله می پرسد پدر را یا پسر را؟ شمر جواب می دهد پسر را بزن، پدر می افتد. طفلک پدران سرزمینم! آنالاریز اؤلسون آتالار.»
عطیه وسط حرفمان می پرد و می گوید:« چقدر فراموش کارید! دی ماه یادتان رفته؟ نالۀ سپهر من کجائی رافراموش کرده اید؟»
می گویم:« نه فراموش نکرده ایم. چقدر وحشتناک است که، اکنون ایران سراسر به دنبال سپهرهایش، مهساهایش و...  می گردد. چه زیر آوار، چه در زندان، چه در قتل و کشتار. وحشتناک تر از این مرگ و قتل، هموطنانی که این ور نشسته اند و دارند خفه مان می کنند که دشمن حق دارد و خیر ما را می خواهد. »
جواب می دهد:« حق تان است. شما نمی فهمید که ایشان خیر ما را می خواهند. می خواهند نجاتمان دهند. شما زبان نمی فهمید و ما می خواهیم شما را به بهترین ودرست ترین راه هدایت کنیم. روزی خواهد رسید که به خاطر این اظهارنظرهایتان عذر خواهی کنید.»
می گویم:« اگر راست می گوئی و بر عقیده ات صادقی، دختر و داماد و عروسها وپسرانت را به ایران بفرست تا کمک دست این خیردوستان باشد. چرا اینجا نشسته ای و برای مردم داخل ایران نسخه می پیچی؟»
هاله رو به من کرده و می گوید:« خاموش باش. به قول دکتر انوشه بحث با احمق مثل سیلی زدن به صورت خودت است.»
او در حالی که  خشمگین است از جای برمی خیزد و با دلخوری و خشم فراوان که دیگر قدم به خانه تان نمی گذارم، و بدون خداحافظی می رود، این مهمان ناخوانده.
این نیز به یادگار بماند از هشتمین روزجنگ بی رحمانه
*
پدرو سانچز،
نخست وزیردولت اسپانیا موضع دولت اسپانیا را در یک جمله خلاصه کرد. «نه به جنگ»
*  

2026-03-06

عموجان؟؟؟؟

 خدا جان، ای خدا

آنان را که ادعای وطن دوستی دارند و دشمن سرسخت و جانی عزیزانشان را عمو جان خطاب می کنند، کجای دلم بگذارم؟

2026-03-05

این روزهای تلخ

و من می گریم برای این روزهای تلخ

درست یک هفته قبل در چنین روزی، زنگ زد وبا لبخند و شادی گفت:« نان و بیسکویت و گردو، آب فراوان خریده ایم و منتظر مهمانیم که بیاید و بزند و راحت شویم.»
پرسیدم:« چه مهمانی؟ ترامپ مهمان نیست. او دشمن است. می آید و ایران را ویران می کند و می رود. این مصیبت است و خوشحالی ندارد.»
گفت:« اشتباه تو در اینجاست. او ظرف سه روز حکومت را سرنگون و رضا پهلوی را جایگزین می کند.»
ناراحت شده وگفتم:« حکومتی که با کشتار عمدی مردم توسط بیگانه سر کار بیاید، یک شاهی ارزش ندارد. به شنگول السلطنه اعتماد نکن.»
مسخره ام کرد. گویا من خارج از کشور نشسته ام و درد ملت را نمی دانم و فکر می کنم مملکت گل و بلبل است و الی آخر.
امروز صبح زنگ زد و خیلی کوتاه گفت:« سلام به زحمت توانستم تماس بگیرم ممکن است قطع شود. نگران نباشید. ما هنوز زنده ایم.»
می گویم:« گفته بودم. به این کودک کشِ بی رحم اعتماد نکنید. وای به حال ما ملت که بیگانه را ناجی خود قرار دادیم.»
با عصبانیت می گوید:« هفته بعد همین روز خبر سرنگون شدن دولت را می دهم.»
پس از خداحافظی و قطع کردن تلفن، های های می گریم. به حال خودم و خودمان و همه مان.
*



منبع تصویر: تابناک، اخبار ترکیه و جهان

2026-03-03

آنان اؤلسون آنا یوردوم

این روزهای سختِ وطنم

از صبح امروز هیچ کاری انجام ندادم. جلو تلویزیون نشسته و دکمه کنترل را از کانالی به کانال دیگر فشار دادم. همه جا سخن از ایران است. به هر زبان و هر شیوه ای. فیلم آتش و بمب و مرگ. هرکسی چیزی می گوید. اما من به دنبال خبری هستم از سلامتی مردم وطنم. دقایقی بعد زنگ موبایلم به صدا در می اید. شتابان جواب می دهم. آبجی بزرگ است و بعد از سلام می گوید که هنوز سلامتیم و سوپرمارکت ها و نانوائی ها بازند. می خواهم سوالاتی برسم اما او فرصتی ندارد و خداحافظی می کند. ته دلم خوشحال می شوم که اقوامم هنوز زنده اند. اما تلویزیون خرابه ها و مرگ و میر و آتش را نشان می دهد و باز نگرانی دل و جانم را می سوزاند. من این سوی دنیا، جایم امن است، اما روح و روانم نه. زیرا جگرگوشه هایم آنجا در معرض خطرند. ایرانِ من، هموطنانِ من، همگی جگرگوشه های من هستند.
*
چه کسی می گوید، جنگ آزادی می آورد؟ کدام آزادی؟ این لعنتی بجز ویرانی و بی خانمانی و ریختن خون بی گناهانی که نقشی در کشت و کشتار ندارند، چه ارمغانی برای بشر دارد؟
*
 

2026-03-02

زمستان است اخوان جان

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

داشتم صدای رشید کاکاوند را گوش می کردم. شعر زیبای اخوان ثالث را می خواند و شرح می داد. پریشان و مشوش بودم. یعنی ممکن است روزی گرفتار اسکندر شویم؟ تا این که صبح روز شنبه نهم اسفند 1404 خبر رسید که امریکا و اسرائیل، به ایران حمله کرده و رهبر جمهوری اسلامی را به قتل رسانده اند. در نخستین ساعات شروع جنگ، دبستان و پیش دبستانیِ دخترانه شجره طیبه در مینابِ استان هرمزگان، هدف قرار گرفته و 160 نفر دانش آموز به خاک و خون کشیده شدند.
اسرائیل ادعا می کند که هدف حملاتش « رفع تهدیدات علیه کشور اسرائیل است.» یعنی 160 دانش آموز، کودکان بدون سلاح تهدیدی برای بقای ایشان بود؟؟؟ امریکا ادعا می کند که می خواهد رژیم را عوض کند و مردم به آزادی برسند و زندگی عادلانه ای داشته باشند.
می گویم:« اخوان جان برخیز و به چشم ببین، اسکندر پیدا شد، آن هم دو تا.»
و گویا اخوان در گوشم این چنین زمزمه می کند:   
هرکه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زان چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب  
مهدی اخوان ثالث ( م. امید)

2026-02-25

بلند آسمان جایگاه من است

اندرحکایت بلند آسمان جایگاه من است و ترانه معروف ( خالق ماهنی سی ) سروان اوغلان در دوران محصلی ما  

دختر دبیرستانی بودیم و تبلیغات نیروی هوائی با شعار« بلند آسمان جایگاه من است» همراه با تصویر خلبانی شیک پوش و رعنا، با لباسی به رنگ آبی، چشم را خیره می کرد. « گؤز قاماشدیریردی ». ان خلبانِ شیک پوش و رویائی با لباس آبی که بر زمین و آسمان تسلط پیدا کرده و دلها را می ربود، همان « سروان اوغلان» بود. مرد رویاهای دختران نوجوان آن زمان.هر کسی در حق اش بایاتی سرود و این بایاتی ها جمع شد و ترانه « سروان اوغلان» را به وجود آورد. یادش به خیر، در فاصله ناهار که در مدرسه می ماندیم از حکیمه خواهش می کردیم که برایمان سروان اوغلان را بخواند.
این ترانه نقل مجالس شد. در زمان ما مجالس عروسی در خانه ها و حیاط های بزرگ، گرفته می شد و برای گرم کردن مجلس، خواننده زن دعوت می کردند. مشهورترین این خواننده ها، گروه ملکه لر بود. ملکه خواننده بود و مادر و خاله اش نیز همراهش که یکی دایره می زد و دیگری قارمون. او صدایی رسا و بسیار زیبا و چهره ای زیباتر داشت. هرسه با چادر و پوشیده می آمدند. ملکه لباسش را عوض و آرایش می کرد و پس از رفتن داماد، وارد مجلس می شد. « زمان ما داماد فقط همراه عروس وارد محل جشن می شد و بعد از دقایقی مجلس را ترک می کرد.» ملکه فقط  برای زنان هنرنمائی می کرد. ترانه های شاد و زیبای محلی می خواند همچون قاینانا، خواهرجون، سئیدآوا، گولوستان باغی، شاهگلو یوللاری، هیپی اوغلان و... و ترانه سروان اوغلان را چند بار و به درخواست حضار می خواند. 
در حقیقت سروان اوغلان خالق ماهنیسی است و شاعر خاصی ندارد. البته امروزه به جای سروان اوغلان کلمه سرباز اوغلان به کار می برند.
*
اما متن سروان اوغلان


یولدان گلیب یورولموسان، سروان
نییه دوروب سویونمورسان
گل چیخاردیم جورابلارین، سروان
اووم یورغون آیاقلارین
*

گل آل منی، گل آل منی سروان
آلماسان آتارام سنی
*
ماشینیوین توزون سیللم، سروان
سنی ایکی گؤزوم بیللم
اؤزون بیلیرسن کی، سروان
سن گلمه سن، اؤزوم گللم
*
گل آل منی، گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
باشماقلاریوی یاغلارام، سروان
بیر- بیر بندینی باغلارام
منی آتیب گئدن اولسان، سروان
یانارام، اوره ک داغلارام
*
آتما منی، آتما منی، سروان
عشق اودونا سالما منی
*
یولووا قویموشام انجیر، سروان
تاپانچاوین باشی زنجیر
اؤزون بیلیرسن سروانیم، نئجه
اوره ک سنن اؤتور اسیر
*
یولووا قویموشام خرما، سروان
داغ باشیندا مایوس دورما
آند وئریرم آللاهیوا، سروان
بو یورغون عاشیقی وورما
*
گل آل منی گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
یولووا قویموشام اوزوم، سروان
سن گئدیرسن نئجه دؤزوم
ایکی گون دؤزه بیلمیرم، سروان
ایکی آیی نئجه دؤزوم
*
چاتما قاشیوا دولانیم، سروان
گئتمه باشیوا دولانیم
*
یوولوا قویموشام قرآن، سروان
سنه باخیری بو گورهان
گلئدیرسن گل حلالاشاق، سروان
باشین اوسته توتوم قرآن
*
یولوا قویموشام آلما، سروان
سوی قابیغین یئره سالما
آند وئریرم آللایوا سروان
تهرانین قیزلارین آلما
*
گل آل منی گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
یولووا قویموشام اییده، سروان
دور بویووی گؤروم بیده
نذر ائلیرم تئز گلسن، سروان
دونومو وئرم سییده
*
نعلبکی ده پنیر واردی سروان
نه گؤزل گردنیم واردی
قوللارین سال گردنیمه سروان
سنن انتظاریم واردی
*
رضایه لی کسدی یولوم، سروان
سولارگلیب کسدی یولوم
گلیردیم سروانی گؤرم، آنا
مزاحم لر کسدی یولوم
*
سروان گئتدی بیرده گلدی، قیزلار
بارماغیندا حلقه گلدی
آز حلقه وی منه گؤرست، سروان
دای اوره ییم درده گلدی
*
آتدی منی، آتدی منی، آنا
بی وفالارا قاتدی منی
*
سروانیمی سالدیم یولا، آنا
قارا گؤزوم دولا – دولا
آلا ایپک دسمال وئریم سروان
ماشین دا بوینووا دولا
*
دالان اوسته دالان واردی، سروان
دالان دا یئر سالان واردی
دئدیم گئتمه، سروان اوغلان
گؤزو یولدا قالان واردی
*
رضایه نین یوللاریندا، سروان
گل اولئیدیم، کوللارینده
بیر جوت بازوبند اولایدیم، آللاه
سروانیمین قوللاریندا
*