2024-05-23

اگر در قفس باز شود

داخل قفس است و تکه گوشتی برای ناهار گرفته است. سر بلند کرده و نگاهی به تماشاگران می اندازد. با خشم نگاه می کند. از چشمها و نوع نگاهش می ترسم. گوئی تهدید می کند. گوئی چیزی زیر لب می گوید، رجزی می خواند. چه می دانم! حتما می گوید:« ای کاش در قفس باز می شد و به شما نشان می دادم که تماشای اسیری در قفس چه مزه ای دارد.» 
سرگرم خوردن می شود و همگی تماشایش می کنیم. نوه جانم با تعجّب می پرسد:« مادربزرگ، یعنی همۀ این تکّه گوشت را می خورد و تمام می کند.»
جواب می دهم:« اگر آزاد و داخل جنگل بود، خودش می توانست آهوئی و گاوی و گوسفندی شکار کند و با دوستانش بخورد. شاید هم می توانست تنهائی همه اش را بخورد و تمام کند.»
می گوید:« حیوونکی! حتما بابا و مامانش نگرانش هستند و دارند دنبالش می گردند. میشه به نگهبان بگوئی در قفس را باز کند؟  برود پیش باباش و با هم داخل جنگل به شکار بروند؟»
 
می گویم:« آخر اگر در قفس را باز کنند، اوّل ما را لقمۀ چپش می کند.»
ببر همانگونه که تکه گوشت را با دندانهایش پاره می کند، نگاهی به من می اندازد و گویا با چشمانش می گوید:« آی گل گفتی. آخ اگر در قفس باز شود…»
از چشمانش و از نگاهش می ترسم و در حالی که نوه جانم می پرسد:« لقمۀ چپ چطوریست و … » دستش را می گیرم و از قفس دور شده و به طرف کرگدن ها می رویم.

2024-05-22

شب تاریک

 

شب بود، شبی از شبهای بلند و تابستانی ماه رمضان، شبی تاریک که ماه پشت ابرهای تیره مخفی شده بود. داشتیم به خانۀ خاله بزرگ می رفتیم، برای صرف چای و گپ زدن با فامیل. اتومبیل بود با زبانی تلخ و قیافه ای عبوس و شیطانی مخوف و دود غلیظ سیگار و دیگر هیچ. نه حیاطی برای گریز و نه آشپزخانه ای به بهانه ظرف شستن و صندوقخانه ای برای مخفی شدن. زبان بود و زبان بود و زبان و دیگر هیچ.
سپس خانۀ خاله بود و پیر و جوان دور هم. همه سرگرم تعریف از روز بلند و تشنگی و گرسنگی و سرانجام افطار.
دخترخاله گفت:« چرا همین طور ساده؟ فقط موهایت را شانه کرده ای!»
دختردایی گفت:«چرا اینقدر عبوس؟ گویی که با زمین و زمان سر جنگ داری؟ اخمهایت را باز کن.»
عروس خاله گفت:« زیبا هستی و یک کمی رژ بر لبانت، زیباترت می کند.»
عروس دایی گفت:« فقط سُرمه، یک قلم سُرمه زیباتر از ملکه ها می شوی. باور کن.»
آه! این ها چرا اینقدر حرف می زنند؟ راستی که خیلی حوصله دارند.»  
خاله بزرگ، خشمگین زبان گشود:« رهایش کنید. حوصله ندارد. روحیّه ندارد. دنیا روی سرش خراب شده است.»
سپس زیر لب زمزمه کرد:
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
« حافظ»

2024-05-17

به بهانه بزرگداشت حکیم عمر خیّام

 سال، سالِ 1351 یا 1352 بود. کلاس هشتمی بودیم و از صبح تا عصر به مدرسه می رفتیم. از ساعت دوازده تا دو ظهر وقت استراحت و غذا بود و بعد از ساعت دو تا چهار و گاهی پنج بعد از ظهردرس داشتیم. فاصله بین ناهار، فرصت خوبی برای ازبر کردن دروس بعد از ظهری یا نشستن و گپ زدن با همکلاسی ها بود. « دبیرستانِ حقوق بشر» در خیابان « ملل متحد» تبریز تازه تاسیس شده و مدیری بسیار کاری و دلسوز به نام « خانم ناهید کاشفی» داشت. او در گوشه ای از سالن، کتابخانه ای با کتابهای مختلف، درست کرده و دبیر درس طبیعی مان را مسئول کتابخانه کرده بود. تقریبا همۀ دانش آموزان عضو شده بودند. دبیرِ ما بین ناهار می آمد و درِ قفسۀ بزرگ دیواری را باز می کرد و کتابهای درخواستی مان را به ما امانت می داد. در بین این کتابها، کتابهای پر زرق و برقی همچون دیوان حافظ، دیوان باباطاهر عریان، دیوان حکیم عمر خیام و غیره ، با نقاشی های بسیار زیبای «محمد تجویدی»، نظر خواننده را به خود جلب می کرد. بعد از ظهر یک روز سرد زمستانی، پدر را به شیشه گرخانه فرستادم تا این سه کتاب « حافظ و باباطاهر و خیّام» را برایم بخرد. پدر خسته و مهربانم لباس پوشید و کلاه بر سر کرد و از خانه بیرون رفت. مادر سرزنشم کرد و گفت:« مردِ بیچاره خسته و کوفته از سر کار به خانه رسیده، نگذاشتی چایی اش را بخورد و تن و جانش گرم شود ، در این سرما فرستادی بیرون؟ حکیم ائششک اتی بویورموشدو؟ / چه عجله ای داشتی؟»

دلم از سرزنش مادر گرفت و پشیمان شدم. اما تا پدر وارد خانه شد و کتابهای دلخواهم را دستش دیدم، چشمانم از شادی برق زد. پدر از دیدن شادی ام، لبخندی زد و گفت:« آی پدرسوخته، یخ زدم. چائی داغ بیار.»
تا تکانی به خود بخورم، چائی پدرجلویش بود، با لقمه ای از کوفته تبریزی که از ناهار مانده بود. راستی که بنازم صفای این دو را. پدرم لباس عوض کرد و نشست و به متکّا تکیه داد و پاهایش را دراز کرد. سپس در حالی که چائی اش را می نوشید، رباعیّاتِ عمر خیّام را باز کرد و خواند.
 *
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر را عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
*
این کهنه رباط را که عالم نام است
و آرامگه ابلق صبح و شام است
بزمی است که واماندۀ صد جمشید است
قصری است که تکیه گاه صد بهرام است
*
سپس کتاب را بست و گفت:« بیست و هشتم اردیبهشت سال 427 هجری شمسی به دنیا آمد و 12 آذر 510 چش از جهان فرو بست. اورا به عنوان شاعر می شناسیم. در حالی که علاوه بر شاعری ، ستاره شناس و ریاضی دان و فیلسوف و... همه چیز دان بود. زندگی پرباری داشت و لحظه لحظۀ زندگی اش سرشار از علم و دانش و آگاهی بود. روحش شاد و مکانش بهشت.»
 


 

2024-05-16

پدرانِ پسر کُش، پسرانِ پدر کُش

عصر یک روز تعطیلی و بارانی است و سرگرم تماشای سریال ترکیه ای« محتشم یوز ایل» هستیم. همان قسمتی که شاهزاده مصطفی، پسرِ سلطان سلیمان، لباس سفید برتن، وارد چادر پدر می شود و پدر توسط جلّادانِ لالِ طناب در دست، از پسر استقبال می کند، استقبالی خونین و بی رحمانه. نفس در سینه مان  حبس می شود. هر دو منتظرِ پدر هستیم که فریاد بزند «منصرف شدم. پسرم را رها کنید.» تلاش شاهزاده برای رهائی اش بی نتیجه می ماند و سرانجام نفس در سینه اش حبس شده و بی جان نقش بر زمین می شود. پدر بر پسر بسنده نمی کند و دستور خفه کردن نوۀ خردسال و بی گناهش را صادر می کند. به همین سادگی، یعنی همچون آب خوردن. همچنین فرمان قتل پسرش شاهزاده بایزید و پسرانش را نیز صادر کرد.

تماشای این فیلم سبب شد که از بی رحمی بنی آدم سخن به میان آید. مهرناز از سلیمان میرزا گفت، این شاهزاده ایرانی، اگر چه طرفدار حکومت شاه اسماعیل دوّم بود، اما همین پادشاه به محض رسیدن به حکومت، دستور قتل سلیمان میرزا را داد.
می گویم:« از شیرویه پسر خسرو پرویز بگویم که هم پدر و هم برادرانش را به قتل رساند. یعنی مرتکب قتل عام شد. یعنی هم پدرکش و هم برادرکش بود. از نادرشاه چه بگویم که دستور کور کردن پسرش را داد.»
گفتیم و گفتیم و گفتیم تا به لطفعلی خان زند رسیدم که گرفتارغضب پادشاهی بی رحم همچون« آقامحمد خان قاجار» شد. نابینا و شکنجه و سپس قتل.
ما می گوئیم و باران همراه با بادی شدید بر در و پنجره می کوبد. گوئی در سوگ عزیزانش، موی می کند و صورت می خراشد و دل ما می لرزد از این همه بیداد. گوئی صدای ناله شاهزاده بایزید می آید که به پدر التماس می کند:
*
توتالیم ایکی الیم باشدان باشا قان دا اولا
بو مثل دیر سؤیله نیر کی قول گناه ائتسه نولا
بایزیدین سوچون باغیشلا قییما بو قولا
بی گناهیم حق بیلیر، دولتلی سلطانمیم بابا
*

2024-05-03

روزی روزگاری، موسیقی آذربایجانی

روزی روزگاری، موسیقی آذربایجانی

روزی روزگاری، رادیو بود و ضبظ صوت. رشید بهبود اف بود و زینب و ربابه و شوکت و عاشق ها، مصطفی پایان بود و عیسی باربد و...  اشعار زیبا و دلنشین را با صدای طلائی شان می شنیدی و لذّت می بردی. یادش به خیر که در آن زمان های نه چندان دور، نوای ساز با شنونده سخن ها می گفت.
اکنون دیگر خواننده نیازی به تلاش و انتخاب شعر و آهنگ ندارد. او آهنگی زیبا از آهنگساز فارسی برداشته و به حال و هوای خودش موسیقی اصیل را با شعری آبکی و رقصی آنچنانی تحویل شنونده می دهد. به قول ضرب المثل خودمان « ائشیدنده آدامین اتی تؤکولور». می خواهم به الناره خانم بگویم:« که صدای زیبا و ترانه های قشنگتان را با برداشتن آهنگ خوانندگانِ مطرحِ ایرانی خراب نکیند که هر کسی را بهر کاری ساختند. اگر هم چنین اقدامی می کنید، هم به آهنگسازش اشاره کنید و هم شعری در شان آهنگ انتخاب کنید.» باز هم علی پُرمهر که گاهی در مورد ترانه ها و آهنگ هایش توضیح می دهد.   

2024-04-24

باغ گلستان: گولوستان باغی

گولوستان باغی

بچه که بودم، دنیا آب و رنگی دیگر داشت. صبح تا عصر مدرسه بودم و عصر با یک عالمه تکلیف و ریاضی و رونویسی و پاکنویسی، سر و کار داشتم. وقتی برای سر خاراندن نبود. مادری داشتم که بعد از تمام شدنِ مشق کنترلش می کرد. وای از یک غلط. تلویزیون به شهرمان نرسیده بود و شبها پدرم رادیو را باز می کرد. همگی دور هم نشسته و داستان شب را گوش می کردیم. روزهای تعطیل را با فامیل می گذراندیم. یک عالمه دختربچه و پسر بچه بودیم و به همه خوش می گذشت. هر کسی با دوست و هم صحبت باب میلش وقت میگذراند و خستگی یک هفتۀ پرکار، رفع می شد.
تابستانِ بدون تجدیدی لذت دیگری داشت. مادرم به هر کدام از ما تکلیفی می داد. برادر بزرگ، نان می خرید. آبجی ظرفها را می شست و گاهی بادنجان و کدو و سیب زمینی سرخ می کرد. کار من جارو کردن حیات و پاک کردن سبزی خوردنی بود. سپس من بودم و دوست جان و بازی های سرگرم کننده و لذت بخش« آیاق جیزیغی: خسته کین» و « بئش داش» و « ناققیشلی»
جمعه ها، آماده رفتن به « گولوستان» باغی، باغ گلستان تبریز می شدیم. مادرهایمان گلیم و آب و نان و... غیره برمی داشتند و پیاده می رفتیم. گولوستان باغی تقریبا وسط شهر و قابل دسترس بود. خانواده ها برای تفریح و گذراندن یک روز تعطیلی و یا اوقات فراغت ، به آنجا می رفتند. وسایل تفریح ( استخرها، چرخ و فلک، قایق هاو... ) کوچکتر از ائل گولو ( شاهگلی ) بودند. با گذشت زمان گردش در باغ گلستان از مد افتاد. اواخر اردیبهشت و اوایل تا پایان خرداد، این باغ قشنگ، تبدیل به پاتوق و محل ازبر کردن درس برای دانش آموزان می شد. گاهی هم پدرم همراه با آقاجمشیدمان، یواشکی به باغ می رفتند و از دور نظاره گر پسرهایشان می شدند که آیا واقعا درس می خوانند یا بازیگوشی می کنند. بعد از سپری شدن امتحانات، باغ گلستان زیبای ما خلوت می شد.
امروز با دیدن تصاویر جدید باغ گلستان بسیار خوشحال شدم.
*
آسلانلار اویلاغی، شئرلر یاتاغی
آزادلیق اؤلکه سی، قهرمان تبریز
الیمده قلمین بودور دیله یی
باغلاسین آدینا بیر داستان تبریز
« استاد شیدا»

2024-04-19

پدرم

 پدرم

سیزده سال پیش درچنین روزی به خانه پدر زنگ زدم. خاله بزرگ گوشی را برداشت. از شنیدن صدایش تعجّب کرده و بعد از سلامی عجولانه، پرسیدم:« شما چرا گوشی را برداشتی؟»
با لخندی کاذب جواب داد:« مگر چه اشکالی دارد؟»
گفتم:« لطفا گوشی را به پدر یا مادرم بده.»
گفت:« حیاط هستند و دارند مهمان بدرقه می کنند. هر حرفی داری به من بگو.»
فوری خداحافظی کرده و نگران شدم. اما به خود دلداری دادم  که لابد خاله حق دارد. تا آنها را صدا بزند و از آن گوشۀ حیاط برگردند و از پلّه ها بالا بیایند و وارد اتاق شوند، طول می کشد. اما قانع نشدم. آخر هر وقت زنگ می زدم، پدر گوشی را برمی داشت و مادر با صدای بلند می گفت:« عجله نکن دختر جان دارم می آیم.» و من صدایش را می شنیدم. امروز خبری از آن صدای بلند و گرم او نبود. نگو که دارد کفن پدر را به مزارستان می برد.
دو روز بعد خبر درگذشت او را دادند. گفتند:« حال پدر خوب نیست و در بیمارستان بستری است.» همان لحظه فهمیدم که پدر از پیش ما رفته است. او اهل بیمارستان رفتن و دارو خوردن و بستری شدن نبود. به قول خودش با دو پا آمد و با همان دو پا رفت. بدون این که زحمتی به آمبولانس یا اطرافیان بدهد. با دو پای خود به بیمارستان و از آنجا بدون هیچ معطلی به سردخانه و آرامگاه رفت و ما را یتیم گذاشت. راستی که سوگواری آن هم در غربت  چقدر تلخ است. او رفت و کلید خانه اش را به مادرم سپرد و سال گذشته هم مادر کلید خانه را برداشته و به سوی پدر شتافت و ما را بدون خانه پدری رها کرد.
اکنون پس از سپری شدن سیزده سال از رفتن پدر مهربانم، صفحات کتابهایی را که برایمان می خواند، ورق می زنم. « کچل کفترباز»، « اولدوز و عروسک سخنگو»، « کوراوغلو و کچل همزه» و سرانجام « قصّه های من و بابام» و صدای قاه قاه خنده های برادر کوچکه که نابه هنگام رفت و دل پدر و مادرش را خون کرد.
در رثایشان همراه با عاشیق زلفیه خواندم:
*
اویان قربان اولوم اویان قارداشیم
باجیلارین آغلار قویان قارداشیم
*
جانیم آتام سن قییمازدین آغلییام
آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر
*


 


 


 

2024-04-07

بهار و گل و زیبائی

 بهار آمد و گلها بی هیچ چشم داشتی زیبائی هایشان را تقدیم چشمان زیباپسند می کنند.



هفت شهر عشق

 هفت شهر عشق را عطّار گشت

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
*
کتابفروشی معرفت نو: تبریز – خیابان امام خمینی – بالاتر از مسجد کبود – مجتمع ابریشم – طبقۀ همکف – پلاک پانزده
*



2024-03-23

و آغاز سال جدید

 و آغازِ سالِ جدیدِ من

سال 1403  آمد. درست در اولیّن روز از نوروز باستانی، بستۀ پستی ام که چیزی بجز جای خالی مادرم، کم نداشت، رسید. نه دستخطی از مادر و نه بوی گلِ محمدیِ چادرنماز جدید.  
اما آنچه که دلم را شاد کرد، عطّار بود و عطّار بود و عطّار. با « الهی نامه» و « اسرار نامه » و « مختار نامه» اش.
*
مائیم که نه سوخته و نه خامیم
نه صاف چشیده، و نه دُرد آشامیم
گرچه چو فلک ز عشق بی آرامیم
صد سال به تک دویده در یک گامیم
*

2024-03-09

مادرم

 به خواب دیدمش. مادرم را می گویم. روز جهانی زن بود و او بی خیال ازهمهمه و دغدغه بیرون، چادرش را دور کمرش پیچیده و گره زده بود. ماهی تابه اش روی اجاق گاز بود و داشت شام کباب را روی دستش پهن می کرد و داخل روغن داغ می اندخت تا دو طرفش سرخ شود.

با گوشۀ چشمش نگاهی به من می اندازد و با لبخند می گوید:« الان پدرت خسته و کوفته از سر کار می آید و نان و چای می خواهد. یک لقمه شام کباب تازه با چای می چسبد. بقیه هم باید برای سحری آماده باشد.»
چقدر دلتنگش شدم، خدا می داند.
 

2024-02-20

حاق سیز یئره آخان گؤز یاشلاری

 گؤز یاشلاری

و سن ای آدم ائولادی، قورخ، قورخ، قورخ. او حاق سیز یئره آخدیرتدیغین گؤز یاشلارینان قورخ. قورخ او گوندن کی او گؤز یاشلاری سئله دؤنوب، جوشوب، داشیب، فریادیله، سنه ساری گلیب و یولونون اوستونده هرنه وار ییخیب داغیدا. مظلومون آهی توتسا اود – آلاویندان قورتولاماسان
*

2024-02-11

demo

 

Über 2000 Menschen demonstrieren in Werne gegen Rechtsextremismus „Wir sind ein bunter Haufen“ 



2024-02-08

ما تمامش می کنیم

 


ما تمامش می کنیم

نویسنده: کالین هوور
مترجم ( جلد کتاب ): زهرا اَلوشی
مترجم ( صفحه ی اوّل و دوّم کتاب): مریم فیاض بخش
انتشارات: نیک فرجام
بدون ویراستار  
*