حدود چهارده و اندی سال پیش صاحبخانه، گوشه ای از فضای سبز را به عنوان باغچه در اختیارم گذاشت. تعهد کتبی گرفت که خوب مواظبت کنم وبه مزرعه تبدیلش نکنم. یعنی سبزی و سیفی و بنشن و غیره نکارم. تعهد داده و با پسر جان دست به کار شدیم. باغچه کوچک تبدیل به گلستان و بهشت کوچک من شد. در گوشه ای از فضای سبز که با باغچه ام همسایه بود، لانه پرنده وجود داشت. زیر لانه ظرف آب گذاشته و داخلش را هر از گاهی دانه و خرده نان می ریختم. همسایه بغل دستی که از پرنده بخصوص کلاغ خوشش نمی آمد، اعتراض کرد که اجازه دانه دادن به پرنده را ندارم. وقتی اعتراض و شکایت اش به جایی نرسید، شبانه لانه را بر سر پرندگان خراب کرد. داخل باغچه درست سمت چپ درختچه کوچک سروی کاشته بودم. همان سال زمستانی سرد و پر برف شروع شد. یک روز یخ بندان، کت گرم و دستکش پوشیده و میان برفها راهی باز کرده و خود را به درختچه رساندم. خرده نانی و دانه ای ریخته و به خانه برگشتم. چند دقیقه ای طول نکشید که صدای جیک و جوک شنیده و از پنجره بیرون را تماشا کردم. زیر درختچه پر از کلاغ های سیاه بود که هر کدام تکه نانی برداشته و می پریده و بالا شیروانی سرگرم خوردن می شدند. راضی و خوشنود شدم. از آن روز به بعد عادت کردم که هر روز خرده نان و دانه زیر درختچه بریزم و از پشت پنجره پرندگان را کنترل کنم. متوجه کلاغ کوچکی شدم که هر روز بالای شیروانی روبروی خانه ام می نشست و منتظر می شد. به محض ریختن نان و دانه، سر و صدا راه می انداخت و تا من به خانه برسم، کلاغها دور درختچه جمع می شدند و سهم خود را برمی داشتند و می رفتند.
آنچه که برایم جالب و بسیار خوشایند است، باخبر کردن این کلاغ تنها همنوعان گرسنه اش را که بیایید صبحانه حالضر است. او از من نمی ترسد. وقتی برای دادن دانه و. نان به او نزدیک می شوم برخلاف دیگر پرندگان فرار نمی کند و گویا مرا بخوبی می شناسد. چون به محض دیدن همسایگان دیگر به سرعت می گریزد.
اکنون چند روزی است که همان همسایه، شروع به اعتراض کرده که درخت سرو تنومند باغچه ام سبب جمع شدن حیوانات به باغچه شده و صدای کلاغ ها اذیتش می کند و بهتر است این درخت قطع شود. اما خدا را شکر که شهر شهر هرت نیست و شهردار ما مخالف بریدند درخت و آسیب رساندن به فضای سبز است.
*
