2026-04-06

Karfreitag – Ostermontag

عید پاک

آدینه نیک یا جمعه نیک روز بزرگداشت مصلوب شدن و درگذشت مسیح است. آدینه پاک گرامی داشت درد و رنج و فداکاری های مسیح است. روزی که مسیح در اورشلیم به صلیب کشیده شد.
دوشنبه عید پاک، دومین روز جشن عید پاک است و در آلمان دو روز جمعه و دوشنبه تعطیل رسمی است.نماد عید پاک خرگوش و تخم مرغ رنگی است و خانواده ها در گوشه و کنار باغچه یا خانه تخم مرغ های رنگی و شکلات خرگوشی پنهان می کنند و بچه ها با جستجو و پیدا کردنشان تفریح می کنند. خرگوش و تخم مرغ رنگی نماد رستاخیز و زندگی تازه است.
*
در سوره نساء ( آیه های 157 – 158 ) در مورد به صلیب کشیده شدن و درگذشتن عیسی آمده است که:« و هم از ایتن رو که به دروغ گفتند ما مسیح بن مریم، عیسی رسول خدا را کشتی. در صورتی که نه او را کشتند و نه به دار کشیدند. لکن امر بر مشتبه شد. و همانا آنانکه دربارۀ او عقاید مختلف اظهار داشتند، از روی شک و تردید سخنی گفتند و عالم به آن نبودند جز آن که از پی گمان خود می رفتند و به طور یقین شما مومنان بدانید که مسیح را نکشتند و بلکه خدا او را به سوی خود بالا برد و پیوسته خدا بر همه ملک وجود مقتدر و کارش همه از روی حکمت است.»
*

2026-04-05

جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی 
هشتاد و پنج ساله، متولد دولت آباد سبزوار، خالق آثاری بی بدیل همچون « کلیدر»، راوی رنج و محنت بخشی روستاهای ایران که آثارش به چندین زبان ترجمه شده است.

*
جای خالی سلوچ رمانی دیگر از محمود دولت آبادی: زمانی که عباس سر به سر لوک « شتر نر» میگذارد و شتر که در کین شهره آفاق است، دنبالش می کند و قصد کشتن اورا که در چاه افتاده، می کند. زبان حال عباس داخل چاه، مو بر تن راست می کند و بعد از نجاتن از چاه و مارها، این عباس است که از ترس پیر می شود و موهای ابرو و سرش سفید می شود.
این که در چاه خواهد مرد، برایش یقین بود. اما این که چگونه و کی ماران به سراغش خواهند آمد، چیزی بود که تصورش ممکن نبود. تنها چیزهایی، به روایت ها و داستانهایی از قول مارگیرها، ساربان ها، چوپان ها، یابه ندرت دهقان های پیر – خبره ها و آشنای مار – از کنار گوش عباس گذشته بود:
« مار به معصوم کاری ندارد.»
« تا قصد مار نکنی، قصد تو نمی کند.»
« مار نیت آدم را می فهمد.»
« پا روی دُم مار نگذار.»
« اگر دیدی مار می رود، تو هم راهت را بگیر و برو.»
« مار خانگی برکت کندوست. قصدش مکن.»
*
مارها به عباس چشم دوخته اند. عباس دیگر نیست. پیشاپیش خاکستر شده است. یکی از مارها می جنبد. خیزش ملایم خود را آغاز می کند. چمبره اش نرم نرم باز می شود. قدش دم به دم درازتر می شود. رو به عباس می آید. کاش اقلا می شد به دل گفت:«بگذار بیاید و آسوده ام کند!» کاش می شد به دل گفت! اما این محال است. یخبندان روح. مار می آید. آمد. سر به زانوی عباس گذاشت و خزید. نرم خزید و جا خوش کرد. حلقه زد و ماند. چمبر. تا کی؟ نه چندان طولانی. تا این که عمر عباس تمام شود. پس به راه افتاد. از روی برهنگی شکم بالا خزید. سینه را سُرید. روی شانه، تابی به دور گردن و عبور از میان کاکل سر، و سپس سر به دیوار کشاند و نرم، تن از عباس واکشاند. به دیوار چسبید و عباس دیگر چیزی حس نکرد. کور و کر و لال و کرخت، لاشه ای غوطه ور در عرق سرد.
*
مرگان باور نمی کند. نه! نه! ان عباس او نیست! پیش می آید. عباس لب چاه ایستاده است. تکان نمی خورد. خیره مانده است. خشک. قاف نی. آفتاب می دود. می تابد. موهای سر و ابروی عباس سفید شده اند!

2026-04-04

اشک های مالی

مالی، سگ همسایه

آقای همسایه سن و سال زیادی نداشت. بیمار بود و راهی بیمارستان شد. بعد از عمل جراحی، دکترناامیدش کرد که بیماری اش سرطان است و هر کاری از دستش برمی آمد برایش انجام داد و خلاصه چند ماهی مهمان این دنیاست. از بیمارستان مرخص شد تا آخرین ماه های زندگی اش را در خانه سپری کند. او که عادت داشت هر  روز سه بار همراه با سگ پشمالویش« مالی» بیرون برود، ناتوان شد و زبان بسته را به همسرش تحویل داد تا او را بیرون ببرد. سگها در خانه توالت نمی کنند و باید برای رفع حاجت بیرون بروند. صاحب سگ قلادۀ حیوان را گرفته و با او قدم می زند. دستمال پلاستیکی هم همراه دارد تا مدفوع سگ را جمع کرده و داخل ظرف اشغال بیاندازد. چند وقتی است که زنش، سگ را به گردش می برد و گاهی از من می خواهد که همراهش بروم. اما من همان روز اول از دیدن پلاستیکی که همچون دستکش به دستش کرده و مدفوع را جمع می کند، چندشم شد و از او خواهش کردم، خبرم نکند و او مرا درک کرد و پیشنهادم را پذیرفت.
حالِ آقای همسایه، در آخرین هفته زندگی اش بسیار وخیم شد. بیچاره خیلی درد کشید. از کنار خانه شان که رد می شدم، صدای مالی را می شنیدم. صدایش شبیه به زوزه ای آرام بود تا واق واق. از زنش درمورد صدای غیرطبیعی سگ پرسیدم. گفت:« وقتی شوهرم از درد ناله می کند و از من میخواهد که داروی آرام بخش را دوبرابر کنم، مالی متوجه می شود. صدائی که برایت غیرطبیعی است، گریه های مالی برای صاحب اش است. می بینی چقدر وفادار است؟ برعکس دخترش.»
دو هفته پیش، حال آقای همسایه به شدت وخیم شد و درد امانش را برید. زنش به بیمارستان زنگ زد و آمدند و گفتند که لحظات آخر را سپری می کند. صبح زود جنازه اش را سوار ماشین کرده و به سردخانه بردند. آنچه توجه من و دیگر همسایه ها را جلب کرد، صدای بی وقفه سگ « مالی» بود. همچون آدمیزادی که در سوگ پدر شیون می کند، زوزه می کشید. من زوزه می گویم، اما زن همسایه اسمش را گریه بی امان می گوید.
دو هفته از درگذشت مرد همسایه می گذرد. بنا بر وصیت خودش جسدش را سوزانده و به خاک سپردند. زنش بر مزار شوهر گلهای رنگارنگ خرید و همراه با مالی به گورستان رفت. بعد از بازگشت، حال سگ را پرسیدم. گفت:« کنار مزار شوهرم نشسته بود و می گریست. آنقدر آنجا ماندم تا آرام گرفت و برگشتیم. اکنون هم وقتی من می خواهم از خانه بیرون بروم، سر و صدا راه می اندازد و جلو در می ایستد که نتوانم بیرون بروم. به زحمت قانعش می کنم که بیرون کار واجب دارم و نمی توانم ار را با خود ببرم. من می روم و او تا برگشتن من دم در می نشیند و منتظر می ماند. می بینی این سگ باوفاتر از دخترش است.»
می گویم:« نگو. دخترش هم سر کار می رود و هزار تا کار و گرفتاری دارد.»
حرفم را ناتمام می گذارد و پاسخ می دهد:« اما دو روز آخر هفته تعطیل است. درست است که هزار تا کار و گرفتاری دارد، اما می آید و لباس ها و وسایل شخصی پدرش را جمع می کند و می برد. حالا خدا را شکر که شوهرم وصیت کرده و همه چیز را بجز لباسها و وسایل شخصی اش به من بخشیده است. سگ را هم به من بخشید، تا در غیابش همدم من باشد.»
*

2026-04-02

سیزده بدر

سیزده بدر است

باید سبد پیک نیک مان را از تنقلات باقی مانده از عید و میوه و شیرینی و غذائی مختصر پر کنیم و به دشت و دمن بزنیم. جای دور رفتن لازم نیست. همین شاه گؤلو و گولوستان باغی، جاهای خوبی هستند. کافی است که پتو یا زیراندازی با خود ببریم و با فامیل لایمان دور هم بنشینیم و گپی بزنیم و افسوس بخوریم که امروز آخرین روز تعطیلی است و از فردا مدرسه و درس و مشق و تمرین شروع میشود. باید سبزه گره بزنیم. مادربزرگ مرحومم می گفت:« سبزه گره زدن خوب است. همه اش که نباید سیزده بدر، سال دگر، خونه شوهر، بچه بغل گفت. می توانید برای قبول شدن در امتحان، پیدا کردن شغل خوب، شفای بیمارو غیره سبزه گره بزنید.»
امسال و امروز نه جائی رفتم و نه حوصله رفتن دارم. سری به باغچه می زنم و علفی بلند پیدا می کنم و همراه با گره زدن می گویم:« سیزده بدر، سال دگر، جنگ و بلا، از ما بدر، سیزده بدر، سال دگر، فقر و عزا، از ما بدر.»

2026-03-31

چاک نوریس

چاک نوریس: والکر تکزاس رِنجِر

والکر تکزاس رِنجِر، نام یک سریال تلویزیونی است. سبک این سریال وسترن و جنائی استو هنرپیشه اصلی اش، چاک نوریس بود که در 19 مارس سال 2026 درگذشت. خدا رحمتش کند. والکررنجر تکزاس، مجری قانون است و با راهزنان و شورشیان و جنایتکاران، مبارزه و نظم را در تکزاس برقرار می کند. در ویکی پدیا نوشته شده است که سریال دویست قسمتی است و در بیشتر از صد کشور پخش شده است.
ولکر دورگه است و والدینش سرخپوست و سفید پوست بودند. او در کودکی پدر و مادرش را از دست داد و نزد عمویش« رای» در محل اسکان سرخپوستان، بزرگ شد. او به عنوان یک نژاد مخلوط، در آنجا کار راحتی نداشت و فقط از طریق سازگاری دیرهنگام، دوستان مادام العمر پیدا کرد. دوران خدمتش در نیروی دریایی و اقامت طولانی اش در آسیا، او را به جنگنده ای که امروز هست تبدیل کرد. او در این سریال قهرمانی است که مردم مظلوم را از شر راهزنان و غارتگران نجات می دهد و اجازه پایمال شدن حق شان را نمی دهد.
این سریال در منطقه ای به نام « دالاس » که در ایالت دالاس قرار دارد فیلم برداری شده است. منطقه ای که ساکنانش قبیله « کادوها »، یکی از قبایل سرخپوستان امریکا بود.این مردم قبل از  ورود اروپائیان و غصب آب و خاکشان، در مناطق شرقی و جنوب شرقی امریکا، همچون ایالت تکزاس زندگی می کردند.
پس از دوری از وطن و خانه و کاشانه ام، این سریال نیز همچون کلمبو، سی اس آی میامی ( هورشیو )، هرکولس و زینا، شارمد سه خواهر افسونگرو غیره جزء سریال های محبوب من بود که بارها و بارها تماشایشان کردم.با تماشای این سریال ها به خود گفتم:« رویاهایم آزادند. بگذار آزادنه در قلمرو این قهرمانان بچرخند و بگردند و با اطمینان خاطر و بردون ترس، برای خودشان زندگی کنند.»

2026-03-30

امروز دوشنبه است


امروز دوشنبه است. شب از نیمه نگذشته که به صدای زنگ موبایلم از خواب می پرم. تماس از ایران است و ویدیوئی. تصویر بدون کیفیت است. صدا قطع و وصل میشود. مجبوریم جمله ای را دو یا سه بار تکرار کنم. هم خوشحالم و هم نگران. می گویم:« حرف بزن»
می گوید:« سر و صدا زیاد است و با دخترجان نشسته ایم و منتظریم که شاید چشمانمان خسته و بسته شود. حالمان خوب است. اصلا و ابدا نگران حال ما نباشید.»
می گویم :« مرحوم پدرمان می گفت این دختر دروغگوی بسیار بدی است. دروغ که می گوید صدا و قیافه اش فریاد می زند که باور نکن.»
دخترجانش می گوید:« گفتم زنگ نزن بگذار آرام بخوابد و فکر کند ما نیز خوابیده ایم. اما او گفت بگذار شانس مان را امتحان کنیم. خدا را چه دیدی بلکه تماس حاصل شد و چند دقیقه ای همدیگر را دیدیم.»
می گویم:« درست است که می خوابم. اما فکر و ذکر و دنیایم پیش شماست. پیش وطن و مردم عزیزم.»
در حالی که سعی می کند بغض اش را کنترل کند، با لبخندی کاذب می گوید:« خوب جوانم و دوست دارم زندگی کنم. از جنگ و مرگ و کشت و کشتار متنفرم. دلم آرامش می خواهد.»
می گویم:« خدا بزرگ است و بزودی به آرامش می رسیم.»
پس از چند دقیقه، تماس با اجازه خودش قطع می شود.
*
امروز دوشنبه است. دهمین روز از فروردین 1405 که با ادامه کشت و کشتار مردم کشورم، آغاز شد. اگر
درست حساب کرده باشم، یک ماه و دو روز از آغاز جنگ گذشته است. هر روز که چشم بر این دنیای فانی باز می کنم، با امید به شنیدن پایان جنگ، اخبار را گوش می کنم. « الف » را که می شنوم، به گوش هایم اجازه شنیدن« ب » نمی دهم و رادیو را خاموش می کنم.  
*
امروز دوشنبه است و هوا تاریک و باران به شدت و بی وقفه می بارد و باد شدید در حال وزیدن است و قطره های باران را با قدرت تمام به سر و صورتمان می کوبد. گوئی زمین و زمان و باد و باران، از دست آدمیان خشمگین اند.
آری امروز دوشنبه است.
*


2026-03-28

عکسی از ماکو - قیه داغی - زنگیمار چایی

قیه داغی










زنگیمار چایی : رودخانه زنگمار

در این روزهای وطن

سرزمین ساکت وبلاک ها 
حوصله ام که سر می رفت، سراغ وبلاکهای بروز شده می رفتم. بلاکفا، فهرست وبلاکهای بروز شده و غیره.
اکنون که حوصله ام سر رفته و نگران اخبار وطنم، سراغ همین آدرس ها می روم. جنب و جوشی نیست. هر که دسترسی به اینترنت پیدا کرده، آمده و مختصری نوشته و رفته است. یکی ناراحت از بمباران دانشگاه علم و صنعت، دیگری پریشان از صدمه ای که فولاد اصفهان و جاهای دیگر وطن می بینند.
سرانجام صبح زود، صدای زنگ موبایلم بیدارم می کند. خبر خوش است و تماس ضعیف ویدیوئی و تصویر رنگ پریده و صدایی که قطع و وصل می شود. خوشحال می گویم:« خدا رو شکر دیگر حمله نمی کنند. دارند مذاکره می کنند.»
می گوید: « ای بر پدر دروغگوی بچه کش لعنت. شباز صدای بزن و بکوب و بکش، خوابمان نبرد.»
می گویم:« خدا بزرگ است این نیز بگذرد.»
می گوید:« باید بگذرد. خسته شده ایم از صدای مرگ و کشتار و این همه پررویی. این دو پس پیسا ادعا می کنند که می خواهند به مردم کمک کنند و از ظلم نجات دهند. در حالی که می زنند و می کشند و ویران می کنند. سفرۀ خالی و نان بی خوشت را، خالی تر می کنند. نان خالی را نیز از سفره ها غارت می کنند. من دلم آرامش می خواهد. دلم شادی مردم وطنم را می خواهد. از خانواده من کسی کشته نشده، اما وقتی خانواده های عزادار را می بینم، همراهشان به عزا می نشینم. دلم برای شاه گؤلو و عروسی بردنشان تنگ شده.»
آنگاه هر دو با هم دعا می کنیم برای آرامش روح پدران و مادران عزیز داغدیده وطن.
*

 

2026-03-27

جنگ است و دلم تنگ است

 و امروز هفتم فروردین و دلِ تنگ

چند روزی است که خبری از نزدیکانم نداشتم. امروز با صدای زنگ تلفن و دیدن شماره ایران، سراسیمه از جا پریدم. تبریز بود و صدای آشنای مهربان. گفت که زنده اند. اما حالشان خوب نیست. با شنیدن هر صدای انفجار وحشتناک، قلب کوچکِ دخترکش به شدت می زند. گت صبح که همسرم می خواهد از خانه بیرون برود، پسرش محکم به او می چسبد و اجازه رفتن نمی دهد، چون می ترسد که بابا برود و برنگردد. می گوید روزهایمان با اضطراب سپری می شود و شبها با امید بیدار شدن، به رختخواب می رویم. با عجله حرف می زند که مبادا تلفن قطع شود. فوری خداحافظی می کنیم. نیم ساعت دیگر دوباره، با صدای تلفن و شماره ایران، به طرف تلفن می روم. این بار تهران و کرج است و خبر زنده ماندن و اخبار بسیار کوتاه از بمب و آتش و دود و خاکستر.
*
در جنگ هشت ساله ایران و عراق، تبریز بودم ولشکر صدام بمباران می کرد. اما حسی را که اکنون دارم، نداشتم. اکنون در این سوی دنیا بیشتر از هر چیز نگرانم. نگرانم برای ایرانم، وطنم، تبریز و ماکو و تهرانم، فامیل و اقوام و در و همسایه و همه ساکنان ان آب و خاکم.
*
شاه گؤلو - نصیر پایه گذار  

*

2026-03-26

نصیر پایه گذار دبیر ورزش ما

نصیر پایگذار سلطان جناس

نصیر و ناصر پایه گذار دو برادر، دبیر ورزش در دبیرستان و دانشسرای مقدمائی تبریز بودند. اسم پایه گذار را که شنیدم ، کنجکاو شده و سری به دنیای اینترنت زدم. نصیر پایه گذار، یوتیوب، اینستا، فیس بوک و خلاصه همه جا پر است از صدا و اشعار زیبا با آن صدایش که شبیه صدای دایی مرحومم است. مثل او شمرده و متین حرف می زند و شعر می خواند. گویا دایی عزیزم روبرویم نشسته و نصیحتم می کند. گوش به نوایش می دهم و از شنیدن این حجم شعر نغز چه ترکی و چه فارسی، لذت می برم.  به او لقب « سلطان جناس » داده اند. متولد یازدهم بهمن ماه سال 1311 در شهر مرند است.
*
بایاتی هایی از نصیر پایه گذار که در یوتیوب شنیدم.
فلک بیزی یامان اودا سالیبدیر
اولمایا الینه او، داس آلیبدیر
آسیر، کسیر، سئچیر، بیچیر، تله سیر
بیزلری نظردن، اودا سالیبدیر
*
نازلی یاریم، ناز گتیریب بیر سَلَه
دورما گولوم، تاپ منه ده وئر سَلَه
یازدا، یارین نازینا وار چوخ نیاز
آل نازی جان قیمتینه وئرسله!
*
دریادا اوزوم اولماز
هر قورا اوزوم اولماز
یار مندن جان ایسته سه
یوخ دئییم، اوزوم اولماز
*
قویلانیب قارا اوزوم
آغ اوزوم، قارا اوزوم
یاریم گیلئیلی گئتدی
اولاسان قارا، اوزوم
*

2026-03-24

افکار عمومی متعجّب است

نفیسه کوهنوردی

داشتم اینترنت گردی می کردم که سخنان زنی توجه ام را جلب کرد « نفیسه کوهنوردی» خطاب به کسانی که از بمباران ایران پایکوبی می کنند. می گوید:« مگر سرنوشت عراق را ندیدید؟ حتی افکار عمومی مردم عراق هم از واکنش برخی ایرانیان متعجّب هستند.»
نفیسه کوهنوردی، متولد 1356 خبرنگار و روزنامه نگار ایرانی از شهرارومیه است. او در بی بی سی فارسی فعالیت می کند . او بلافاصله  پس از سقوط صدام ، برای پوشش وضعیت عراق به آنجا سفر کرد.
بعد از شنیدن سخنانش، سری به نظرات زدم. طبق معمول نظرات موافق و مخالف را خواندم. من تعجّب می کنم از کسانی که دم از آزادی می زنند و وقتی نظری مخالف با نظرِ خودشان را می خوانند، شروع به فحاشی و بی حرمتی می کنند.دلم می خواهد به این سوالم جوابی بدون فحش و ناسزا بدهند:« مگر دم از آزادی بیان و عقیده و ... نمی زنید؟ پس چرا سعی در خفه کردن دیگران می کنید؟ »


2026-03-23

دید و بازدید عید

دید و بازدید عید نوروز و فطر و اندر احوالات سویل

نوروز امسال با عید فطر مصادف بود. الف و همسرش برای تبریک سال نو و عید فطر به دیدنم آمدند و مطابق آداب و رسوم خودمان، روز بعد همراه با فرزندان به دیدن مادر الف رفتیم. همه دورهم بودیم و بعد از ظهر آفتابی با دیداری تازه بعد از چند هفته دلمان را شاد کردیم. سراغ سویل، را گرفتم. معمولا هر وقت که به خانه شان می رفتیم او نیز به دیدنمان می آمد. مادرش گفت که او از سر کار برگشته و بسیار خسته شده و گویا خوابیده است. بعد از نیم ساعتی او نیز به جمع ما پیوست. قیافه ی خسته و عبوس، چشمانِ بی نور و دستانِ بی رمق اش توجّه ام را جلب کرد. حدود چهل و پنج سال دارد و پیرتر و شکسته تر از سن و سالش دیده می شود. حال پسرش را پرسیدم. گفت که کار دائمی پیدا کرده و سرگرم است. اظهار امید کرد که دختری مناسب خودش پیدا کند و سرو سامان بگیرد. یکی از مهمان ها گفت:« تو نیز جوانی و باید به فکر خودت باشی و با شخصی مناسب حال و هوایت ازدواج کنی.»
لبخندی تلخ بر لب آورد و گفت:« چنین ریسکی نمی کنم.
یاری مایان یاریماز
گفتم:« خدا را چه دیده ای.
آللاه ایکی چوپپانی بیر باشا چالماز
گفت:«
ایلان چالان آلاچاتی دان قورخار. مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد. هیجده ساله بودم که ازدواج کردم. نوزده ساله بودم که پسرم به دنیا آمد. بیست ساله بودم که همسرم رفت و خبر نداد و برنگشت. همه نگران حال او، او در حال عیش و خوشی. عاشق زنی شده و خانه را بی خبر ترک کرد. مرا لایق خبردادن و خداحافظی کردن ندانستهو راهش را کشیده ورفت. از والدین اش خواستم که پسرشان را مکلف به دیدن بچه اش بکنند. گفتم که این بچه احتیاج به محبت پدر دارد. اما آنها از هر زحمتی شانه خالی کردند. از بیست سالگی وارد دنیای کار شدم. نه سواد کافی داشتم و نه کاری درست و حسابی بلد بودم. شدم نظافتچی. با هزار درد و مصیبت پسرم را بزرگ کردم. هم خودم کار کردم و هم والدین و برادرم از نظرعاطفی و اقتصادی کمک دست من شدند. یک بار زمانی که پسرم شانزده ساله بود ازدواج کردم. همسر جدید شرایط مرا می دانسته و قبول کرده بود که برای پسرمِ نقش پدر را بازی کند. دوست او باشد. اما یکی دوهفته بعد از ازدواج شروع به حسادت و نق نق کرد و از من خواست که جگر گوشه ام را به خانه پدرم بفرستم. فهمیدم که تفاهم غیرممکن است و همان هفته سوم جدا شدم. درست است که دو جا کار می کنم و زیادی خسته می شوم، اما دستم به جیب خودم است و با پسر و والدین و خانواده برادرم، خوب کنار می آییم و خوشبختم. پس از بیست و شش سال تازه پدرش یاد بچه اش افتاده و پیغام فرستاده که می خواهد پسرش را ببیند و این حق مسلم اوست. قبل از این که من حرفی بزنم پسرم با خشم فریاد زد، زمانی که بچه بودم، دوست داشتم بابا داشته باشم و مرا به مدرسه برساند. دست نوازش بر سرم بکشد. هزاران حسرت و نقصان از مهر پدر در دل دارم. زمانی که از غم بی پدری دیوانه شده و بر در و دیوار می کوبیدم و عصیان می کردم، مادرم کنارم بود و درآغوشم می کشید و با من می گریست. حالا دیگر بزرگ شده ام و نیازی به محبت پدر ندارم. مادری همچون شیرزن ماده دارم و از وجود پدر بی نیاز.
شوهر سابقم، جوانی مرا، عمر مرا، سلامتی مرا از من گرفت. در اوج جوانی و زیبائی ام پیرم کرد. زندگیم را فدای خوشبختی و آرامش بچه ام فدا کردم. رمقی برای فدا شدن به پای بیگانه ای ندارم. دلخوشی ام پس از کار سخت روزانه، قهوه تلخ و سیگار و پسرم هست که عصرها کنارم نشسته و همراه من سریال تماشا می کند و به هنگام سختی و دلتنگی قربان صدقه ام می رود. امروز و فردا ازدواج می کند و چشمم به جمال عروس و نوه روشن می شود. من نیازی به آقا بالاسر ندارم.»
مادرش گفت:«
بیر دؤنه آغزی یانان، آشی اوفلویه – اوفلویه ایچر. آما قیزیمین آغزی ائله یانیب کی، آشین ایستی سهل دی، سویوغونا دا اینانمیر
یاندیریب یاخدی منی
داغ – داشا چاخدی منی
مرد بیلیب آرخالاندیم
نامرددیر آتدی منی

2026-03-22

اول فروردین بود

 دیروز اولین روز از فروردین 1405 بود.

روزی که با اضطراب و غم و دلتنگی گذشت. میهمانان برای تبریک عید فطر و عید نوروز به دیدینم آمدند. آفرین به معرفتشان که حال و احوال فامیل و اقوامم را در ایران پرسیدند و دعا کردند که کسی صدمه ای ندیده باشد. گفتم که شاهد جنگ هشت ساله ایران و عراق بودم. عراق حمله را شروع کرد و ارتش و سپاه و سرباز و داوطلب و همه یک صدا و همراه، به دفاع از کشور برخاستند. زنان در خانه برای جنگاوران وسایل لازم تهیه و ارسال می کردند و مردانِ شیر دل در خطِ مقدمِ جبهه. با هر بمبی که بر محلّه و خانه ای اصابت می کرد، پنجره ها به شدت می لرزید. بچه ها وحشت زده می شدند. با شنیدن صدای آزیر پله ها را دو تا یکی کرده و به سوی زیرزمین می دویدیم. طفلک برادرِ کوچکِ ترسو و شوخِ ما، وسط حیاط می ایستاد و می گفت:« بمب که به خانه بخورد، همگی می میریم، چه زیرزمین باشیم و چه حیاط. من به زیرزمین نمی روم تا امدادگران برای یافتن جسدم تلاش نکنند.» راستی که ما ایرانیان چه ها که تحمل نکردیم.
امسال نه سال نوی میلادی اش برایمان شادی آور بود و نه سال شمسی. ژانویه 2026 غم پدران کمرشکسته و مادران داغدیده، جگرخونمان کرد. اسفندِ آخرین ماه از سال  1404 با حملۀ دو دشمن، دانش آموزان میناب به خاک و خون کشیده شدند و جنگ و خونریزی در کشور شروع شد و ادامه دارد. با هر بمبی با هر ویرانه و کشتاری، عده ای شادی می کنند و سپاسگزارند از قاتلین مردم وطنم، از ویرانگران مراکز اقتصادی وطنم. این ور دنیا نگران وطن و ایل و تبارم. چشم و گوش به تلفن دوخته ام که یکی زنگ بزند و بگوید  که زنده است. نگران اینده مردم وطنم هستم. با این همه ویرانی، چقدر زمان لازم است برای آبادی؟

2026-03-19

من خوشحال نیستم

خوشحال نیستم

از شنیدن کشته شدن هموطنانم، از نابود شدن سرمایه های کشورم، از کشتار بی رحمانه کودکان و زیر آوار ماندن کوچک و بزرگ، از سوختن عسلویه، از بمباران شهرهای آباد کشورم، از به خاک و خون کشیده شدن« خارک» م خوشحال نیستم و نمی رقصم. ترامپ عموی من نیست. در حالی که دنیا به حمله دو دشمن به وطنم و کشتار بچه دبستانی ها اعتراض می کند، آنان که ادعای وطن پرستی میکنند، می رقصند و پای می کوبند و چشم می بندند به این ستم بزرگ.
وقتی گفتم:« عموجانتان عاشق چشم و ابروی ایرانیان نیست، برایش ایرانی و جانش و آزادی اش پشیزی ارزش ندارد.» عطیه خانم و امثالش ریشخندم کردند و جاهلم خواندند که عمو جان می آید و رهبر و رئیس جمهور را برکنار می کند و ما در اوج خوشبختی و فراوانی و اقتصاد شکوفا، با افتخار زندگی می کنیم.
ما را مسخره می کنند که شما پنجاه و هفتی ها یک معذرت خواهی به ما بدهکارید. من هرگزمعذرت نمی خواهم چون به دشمن  التماس نکردم که به کشورم حمله کند.
من نه تنها خوشحال نیستم که می گریم و می نالم بر حال این چنین هموطنانی.
من هرگز خوشحال نیستم.
*
آغلارام آغلار کیمی
دردیم وار داغلار کیمی
وطنیم ویران اولور
ویرانه باغلار کیمی
*

2026-03-18

حکایت کتابسوزی در ایران

حکایت کتابسوزی در ایران

دیشب پیامی برایم رسید در اعتراض به سکوتم در مورد کتابهای ترکی که سوزانده شده اند. به همین سبب سری به گوگل زده و جستجو کرده و به ویدیوئی رسیدم که یکی از هموطنان ترک به اشتراک گذاشته و با اعتراض و فریاد از این کار وحشیانه اظهار تنفر می کند. ویدیو را چندبار تماشا کردم. سربازانی که داشتند کتاب می سوزاندند، نه لباس سربازی ایرانی بر تن داشتند و نه قیافه شان ایرانی بود. خوب که دقت کردم پی بردم که اینها سربازان نازی یا خارجی هستند و ویدیو هیچ ربطی به ایران ندارد.
تا آنجائی که من اطلاع دارم، اسکندر مقدونی پس از تسلط به ایران عزیزمان اوستا را که بر چرم گاوی نوشته شده بود، سوزاند و نابود کرد.
می گویند در حمله اعراب مسلمان به ایران، هجوم ترکان، حمله سلطان محمود غزنوی، سرانجام حمله مغولان به ایران، کتابها سوزانده شدند.
اما در ایران معاصر، احمد کسروی و پیروانش کتابهائی را که به خیالشان زیان بار بود، می سوزاندند.احمد کسروی و گروهش ( پاکدینان) کتاب های حافظ و سعدی، خیام، مولوی و بعضی از علمای شیعه را زیان بار می دانستند.
اکنون نوبت به امریکا و اسرائیل رسیده است و تلاش می کنند به بهانه آزادسازی مردم ایران، به زور اسلحه و کشتار هموطنانم، وارد خاک وطن شوند. به چه قیمتی؟ خدا می داند.
خدایا وطنم را از شر دشمنان محفوظ بدار.
خدایا جوانان وطن را از بلاهای مختلف حفظ بفرما.
خدایا گرگان مخفی در لباس میش را رسوا بفرما.
وطنم، ایرانم، بمیرم برات، الهی که ویرانی ات نبینم.
*