2026-10-03

حسین پناهی و جواد یساری

من و نازی
کتاب « من و نازی» حسین پناهی را برداشته و ورق می زنم. دفتر را به جواد یساری تقدیم کرده و می نویسد:
این دفتر را به جواد یساری تقدیم می کنم،
که عمری شرافتمندانه آواز خواند…
و گمان نمی کنم فهمیده باشد
کتاب حضرت موسا،
انجیل است یا تورات!
*
قدیم ها سالی یک بار توشه زمستانی خریداری می شد. گونی های کوچکِ نخود، لوبیا، عدس، لپه که مادر یکی پس از دیگری داخل سینی می ریخت و بزرگ و کوچک دورش جمع می شدیم و از سنگ ریزه و اشغال تمیز می کردیم و مادر داخل حلبی های بزرگ و خالی روغن نباتی می ریخت و درش را محکم می بست و داخل زیرزمین می گذاشت تا فصل زمستان بی دردسر و زحمت تمیز کردن استفاده کند. نوبت به برنج که می رسید همگی آخ وای و ناله می کردیم که وای برنج زحمتش زیاد است. مادر سینی های کوچک را می آورد و داخل هر سینی مقداری برنج می ریخت و از ما می خواست به دقت پاک کنیم. نباید حتی یک دانه سیاه داخل برنج بماند که این دانه ها فضله ی موش هستند و بودنشان غذا را حرام می کند. پس از این که برنج را تمیز می کردیم، آنرا داخل سینی بزرگ مادر می ریختیم و او با فرستادن صلوات و کنترل دو سه مرتبه، برنج را داخل ظرف حلبی می ریخت و درش را محکم می بست. تمیز کردن برنج گاهی دو تا سه روز طول می کشید. هر وقت که مادرم پلو می پخت، بار دیگر آن چند پیمانه را به دقت زیر و  رو می کرد و سپس می پخت. چون فتوی بر این بود که اگر داخل پلو پخته شده فضله موش دیده شود، خوردنش حرام است و باید کل غذا را دور ریخت. یک بار چنین اتفاقی برای ما افتاد و پلو دور ریخته شد و مجبور شدیم خورش را با نان بخوریم تا سیر شویم.
روزی از روها خبر دادند که ملایی فتوی داده که نیازی به دور ریختن همه پلو نیست. همان قک قاشق را دور بریزید، کافی است. خوردن بقیه برنج حلال است. اکنون که سالها از آن دوران سپری می شود، متوجه می شوم که فتوی دهنده، حسین پناهی خودمان است. فتوایی که باعث شد از روحانیت صرف نظر کند.
*
اما جواد یساری خواننده کوچه بازاری که اسمش، خاطرات سفر با اتوبوس و زیارت و لحظات خوش انتظار برای رسیدن به مقصد و دیرار عزیزان را زنده می کند. از همه بیشتر، سپیده دم ( ترانه سرا: فریدون خشنود) که یکی از ترانه های ماندگار اوست.او متولد 1323 تهران، کشتی گیر و باستانی کار و خواننده کوچه بازاری است و در ایران زندگی می کند.
*
 

2026-10-02

به من چه؟ به تو چه؟ به ما چه؟

 

به من چه سرخی میخک تو مهتاب!؟
به من چه رقص نیلوفر روی آب!؟
قفس بارونه کابوسِ کبوتر
به من چه کوچه باغِ شعرِ سهراب!؟
« ایرج جنتی عطائی»
*

بنده خدائی بعد از سالها تحمّل دوری و غربت و زندگی در حسرت وطن، به وطن بازگشته و شده خائی به وطن! هیهات از دست ما مردم! هیهات!
با شمایم ای کسانی که  فحش می دهید و نکوهش می کنید و انگ می زنید، آیا درد غربت را لمس نمی کنید؟ چه غمی دارد دور از یار و دیار در غم از دنیا رفتن عزیزی خون گریستن؟ چه حسرتی دارد دیدار مسافری که تازه از آن آب و خاک برگشته و دارد از دید و بازدیدش سخن می گوید و از لذت بردنِ روزهای سپری شده با پدر و مادرش، تعریف می کند؟
شما که فریاد آزادی سر داده اید، چرا به انتخاب آزاد هموطن ارزش قائل نیستید؟ چرا آنچه که باب میل شما نیست نمی پذیرید؟  اول معنی آزادی را بیاموزید و احترام به آزادی را تمرین کنید، سپس دم بزنید. ای مخالفان سنگسار، با زبان تلخ تان سنگسار نکنید.
*
پی نوشت: ایران متعلق به همه ایرانیان است.
*

2026-10-01

راویان قصه های رفته از یادیم

برای راوی حکایت باقی

داشتم سری به وبلاکها و سایت ها می زدم که چشمم به پست جدید« راوی حکایت باقی» خورد که چنین نوشته شده بود:
بدینوسیله به اطلاع مخاطبان گرامی راویحکایت باقی می رسانیم که گرداننده و نویسنده این سایت متاسفانه در قید حیات نیست و مطالب جدیدی هم به سایت اضافه نخواهد شد ولی سایت به همین صورتی که هسن باقی خواهد ماند.
از شنیدن این خبر خوشحال شدم. حیف است که زحمات چندین و چند ساله مرحوم « علیرضا افزودی» پاک شود. امیدوارم مطالب ارزشمند این پژوهشگر عزیز به صورت کتاب تصویری و صوتی جمع آوری و به چاپ برسد.
*
آدرس سایت علیرضا افزودی راوی حکایت باقی 
*

2026-09-30

ماه مهر

 

می گوید: اول مهر آمد و روز هشتم اش دارد سپری می شود و تو یادی از این ماه و آغاز کار مدارس نکردی؟
می گویم: ماه مهر آمد و روز اولش همراه با مادران داغدار میناب گریستم و کنار پدران عزادارفاتحه خواندم و دیگر حالی برای نوشتن از مهر ماه برایم باقی نماند. چه بنویسم که زبانم به لکنت می افتد از غم هموطنان داغدارم.
خدایا سرزمینم را از بلای جنگ و مرگ و تهدید نجات بده. آمین یا رب العالمین.
*
یادش به خیر
یاد بابا آب داد و یاد آن دوران به خیر
یاد کوکب خانم و صبحانه و مهمان به خیر
حبّه قندی بود شیرین، سال های مدرسه
یاد کبری و کتاب خیس در باران به خیر
شهد خدمت را چشیدم بین آن کوه و قطار
یاد آن ریل و فداکاری آن دهقان به خیر
یک دو قاشق راستگویی حل شده در چای ما
یاد آن گرگ دروغین، یاد آن چوپان به خیر
یادمان دادند بی جا لب نمی باید گشود
یاد روباه و پنیر و زاغک نادان به خیر
مهرماه و بازی و درس و کتاب و خاطره
یاد شادی های تعطیلی و تابستان به خیر
کاش می ماندم میان نیمکت های کلاس
یاد باد آب روزگاران، یادِ آن دوران به خیر
شاعر: احمد ملاحسنی زاده
*

2026-09-26

در ادامه سریال امام علی

در ادامه سریال امام علی و دیالوگ های ماندگارش

این روزها حال و حوصله هیچ کاری را ندارم. شاید از ناامیدی است یا از آب و هوای متغیر پاییزی. به هر حال با تماشای سریال های تاریخی سرم را گرم می کنم. در ادامه سریال امام علی، به آنجا رسیدم که رئیس خوارج عبدالله بن خباب «حسین پناهی » را سوال پیچ می کند. از نماز و غیره می پرسد. تا این که به این دیالوگ ها می رسد.
رئیس خوارج: امام مقتدایت کیست؟
عبدالله بن خباب: امام مقتدایم، حرف حساب است.
رئیس خوارج: زبان گران قیمتی می چرخانی.
عبدالله بن خباب: می فروشم به دو مثقال معرفت. هوا سرد است و همسرم بیمار.
رئیس خوارج: ما را می شناسی؟
عبدالله بن خباب: راهزنانی هستید تازه کار که به کاهدان زده اید. غم نامه خواندم تا دعای تسکین روز تلخ و راه درازمان باشد. دشداشه کوتاه پوشیدم تا راحت تر سنگ و کلوخ را لگد کنم. اینها جرمند؟
شما شهری به نام شام را می شناسید؟ کسی به نام معاویه را می شناسید؟ طعام نیم روز سگش بهای ده تا دش داش من و توست.
رئیس خوارج: می دانم، می فهمم، خوب هم می فهمم. با حدیثی سیرابمان کن و برو.
عبدالله بن خباب: پدرم از رسول خدا شنید که می فرمود، فتنه ای خواهد شد که در آن دل مردمان بمیرد قبل از این که جسمشان مرده باشد. شب مومن باشند و صبح کافر، صبح کافر باشند و شب مومن. بر اخوت و صفا، رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات.
رئیس خوارج: حدیث نفس روزگار ما خواندی. علی قبل از حکمیت که بود؟
عبدالله بن خباب: امیر مومنان.
رئیس خوارج: بعد از حکمیت که بود؟
عبدالله بن خباب: امیرمومنان.
رئیس خوارج: در صفّین بودی؟
عبدالله بن خباب: طبّاخی می کردم.
رئیس خوارج: ندیدی که امیرمومنانت سرنوشت مسلمین را به حکمین سپرد. روا بود امام مقتدایت خون مسلمین را به حکمیت آدم ابوالخطا بسپارد؟
عبدالله بن خباب: خون مسلمین به حکمیت قرآن سپرد. چون رای حکمین مطابق قرآن ندید، رد کرد.
رئیس خوارج: تو با علی هستی؟
عبدالله بن خباب: در روزگار علی باشی و نفس بکشی و ارداتمند مرامش نباشی، به چه می ارزی؟
*

2026-09-21

مولا علی

مولا علی و سریال امام علی

دور هم بودیم و از این در و آن در سخن می گفتیم. از باغ و گل و گلشن شروع کرده و سری به اوضاع کشورو سیاست و غیره زدیم و سرانجام به دین و مولا علی و معاویه و عمروعاص رسیدیم. پس از بازگشت به خانه دلم  هوای شنیدن آهنگ های فرهاد فخرالدین کرد و شروع به جستجو در یوتیوب کردم. آهنگ « سربدراران» و ِروزی روزگاری» و سرانجام به « سریال امام علی» و آهنگ محشرش رسیدم. هم آهنگ را گوش کردم و هم شروع به تماشای سریال. چه دیالوگ های قشنگ و پر معنایی!
*
کار عوام اقتدا کردن است. چه به ولید، چه به شیخ.
*
بترسید  بترسید از مردمکان سیاه، تیرهای نامرعی، صیّادان دلهایند. دخترک جادو چشم رقیب خداست. خدا به اشارتی و او به غمزه ای، سردار لشکر هزار هزار پولاد را به بند خواهد کشید.
*
معاویه: ذوالفقار علی را دست کم نگیر عمر. فتح خیبر را فراموش نکن. ما سحر و جادو چه داریم که اعجاز ذوالفقار علی را باطل کند؟
عمرو عاص: جهل جماعت. دیدی که جهل جماعت سال های سال ذوالفقار علی را بر دیوار کلبه اش آویخت؟
*
نامه معاویه به مولا علی بنا به توصیه عمروعاص:
از معاویه به علی
معاویه یعنی شام، علی یعنی مدینه
به عبارتی از امیّه به هاشم
حاجت به روده درازی نبوده، با دو کلامِ مختصر، یک دیوان نوشته
*
عمروعاص:
تا زمانیکه عدالت علی برپاست، سر خاری واهمه نکن. عدالت تنها عسلی است که به کام آدمی تلخ است.
*
این مرد را عدالتش سرنگون می کند.
*
فرهاد فخرالدینی: متولد 21 اسفند 1316  آهنگساز و موسیقی دان و رهبر ارکستر اهل ایران است.
*
دیالوگ : گفت و گوی بین دو نفر یا بیشتر، رد و بدل کردن کلمات،افکار و احساسات بین انسان ها.

 

2026-09-17

عبّاس معروفی

عباس معروفی و «سمفونی مردگان» و «سال بلوا» یش
چندی پیش کتاب سمفونی مردگان را خواندم. داستان خانواده ای که شامل، چهار برادر و خواهر، آیدین و اورهان و یوسف و آیدا و مادر مظلوم و پدر سختگیرشان است. آیدین پسری که به شعر و مطالعه علاقه دارد و مورد مهر و محبت مادر و خشم پدر است. اورهان که  قد کوتاه و بینی شکسته دارد و حسودی برادر می کند. یوسف که علیل و زمین گیر است. آیدا تنها دختر خانواده که خودسوزی کرده و می میرد. عشق آیدین به یک دختر ارمنی و سرانجام درگذشت پدر و ارثی که موجب وسوسه می شود. اورهان در فکر قتل برادرش است تا تمامی ارث پدر را تصاحب کند و الی آخر.
اکنون نوبت به « سال بلوا» رسیده است. کتابی که تازگی ها تحویل گرفته و از امشب شروع به خواندن می کنم.
راستی سن از شصت که گذشت و به هفتاد نزدیک می شوی تقریبا بیکاری و داری در دنیای خودت استراحت می کنی. گاهی با درد پا و کمر و غیره سر و کله می زنی و وقت اضافی زندگی به مطالعه کتاب و نوشتن و کاردستی و بافندگی می گذرد.
*
عباس معروفی: نویسنده و روزنامه نگار و شاعر غربت نشین 27 اردیبهشت 1336 چشم به جهان گشود. او صاحب نشرگردون و چاپخانه گردون در خیابان کانت برلین - آلمان بود. وی در دهم شهریور 1401 در اثر ابتلا به سرطان در آلمان درگذشت و در گورستان والدفریدهف در برلین به خاک سپرده شد.
راستی که چه تلخ است در غربت، در آرزوی وطن رفتن.
*
عزیزیم کتان یاخجی
گئیمه یه کتان یاخجی
گزمه یه غربت ائللر
اؤلمه یه وطن یاخجی
*
عزیزیم گؤزل اغلار
گؤزلریم گؤزل آغلار
خبر وئرین آناما
آنام منه گؤزل آغلار
*

2026-09-16

عمرمختار

 

برابر با تقویم، امروز مصادف با روزی است که استعمارگران ایتالیایی عمر مختار را اعدام کردند. او فرمانده نظامی مبارزات مردم لیبی بود. اما حرف حسابِ مبارزان لیبی چه بود؟ آنها بر علیه ایتالیائی ها که کشورشان را اشغال کرده بودند، می جنگیدند. سرانجام ایتالیایی ها توانستند عمر مختار را گرفتار و اعدام کنند و به اشغال خود ادامه دهند.
« آخی بئله ده شیربینیش اولار؟!»
وارد خانه شوی و به صاحبخانه زور بگویی و او را به جرم ماندن و محافظت از حریم خانه اش بکشی؟
*
آنتونی کوئین، هنرپیشه مکزیکی، آمریکایی نقش عمر مختار را در فیلم« شیر صحرا» و همچنین در فیلم « رسالت» نقش همزه عموی پیامبر را عالی بازی کرده است.
در این شبهای خنک و بشارت دهنده پاییز، سرگرم تماشای سریال امام علی هستم. با دیالوگ های ماندگار و نقش های اعلای هنرپیشگانِ هنرمندِ وطنم. آه ویشکا آسایش، چرا از ایران رفتی و نقش های ماندگارت را ادامه ندادی؟ آه ویشکا، آه!
در این سریال، چهره امام علی نشان داده نمی شود و به جای این بزرگوار نیم تنه مردی دیده می شود با کفش های کهنه و لباس مندرس. کاش به جای این نماد، مردی با لباس و کفش سبز و مرتّب بدون نمایش چهره، نمایان می شد.
*

2026-09-12

حال و هوای این روزها

حال و هوای این روزها، این غزل حافظ را به یادم می اندازد که می فرماید:

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
*
به مصداق ضرب المثل ترکی آذربایجانی که می گوید:
الیم یانیب، آغزیما تپمیشم
*

2026-09-10

دنیای دیوانۀ دیوانۀ دیوانه

پاسی از شب، که اینترنت و برق خانه شان وصل شده، زنگ می زند. نگرانش هستم. حال و احوالش را می پرسم می گوید:« هی! می گذرد.»

می پرسم:« تابلوی سفارشی که قرار بود رویش کارکنی، چی شد؟»
می گوید:« قبول نکردم. حوصله اش را ندارم.»
می گویم:« قبول کن. سرت گرم می شود.»
می گوید:« بگذار ببینیم آخرمان چه می شود.»
می پرسم:« پسر فلانی کی جشن عروسی می گیرد؟»
جواب می دهد:« عروسی را عقب انداختند. بگذار ببینیم چه می شود. کی حوصله جشن دارد؟»
هر چه می پرسم با بی حوصلگی جواب می دهد. دلداری اش می دهم که همه جا اوضاع درهم است. همه جا گرانی و مشکلات هست. اینقدر خودت را تسلیم نکن. جواب می دهد که دنیای شما با دنیای ما فرق دارد. دنیای شما دیوانه است و دنیای ما دیوانۀ دیوانۀ دیوانه.
دلش برعکس هفتۀ قبل، صحبت و گپ زدن نمی خواهد. فقط تماس گرفته تا بگوید که هنوز زنده است و نفس می کشد. افسرده است و دلش تکان خوردن نمی خواهد. برای رفع نگرانی ام زنگ زده اما نمی داند که نگرانترم کرد و خداحافظی و سپس سکوت و دیگر هیچ.

2026-09-09

مهدی فخیم زاده - نمکی

گفتند که سکانسی از فیلم « مسافران مهتاب » وایرال شده که خیلی جالب است. اول سری به گوگل زدم تا معنی کلمات « سکانس» و « وایرال» را پیدا کنم.

سکانس کلمه ای فرانسوی است و به مجموعه چند صحنه از فیلمنامه می گویند که وحدت موضوعی داشته باشد.
وایرال شده: همه گیر شده، فراگیر شده
سپس سری به این قسمت فیلم زدم که در فضای مجازی به اشتراک گذاشته شده است. حکایت از مرد کاسبی که بدون هیچ چشم داشت و با دل و چشمی مهربان از بینوائی گرسنه پذیرایی می کند. این قسمت را چندین بار تماشا کرده و سپس به جستجوی هنرپیشه پرداختم. وای این همان « عمربن سعد» و « شمربن دی الجوشن» و « علی بن عثمان » خودمان است. نوشته اند که، مهدی فخیم زاده بهترین بدمن سینما و تلویزیون است. باز هم به دنیابل معنی بدمن گشتم و اینترنت چنین جوابم داد: بدمن، یعنی شخصیت منفی، شرور و ضد قهرمان، در سینما و تلویزیون و داستان و قصه.پس می توانیم به جای بدمن از کلمه شخصیت منفی استفاده کنیم.
*
نمکی: گشنمه
صاحب رستوران: گشنه ته؟
نمکی: آره گشنمه
صاحب رستوران: پول داری؟
نمکی: پول؟ نه پول ندارم.
صاحب رستوران: باشه عیبی نداره، بشین
نمکی: کجا بشینم؟
صاحب رستوران: هر جا که راحتی بشین
نمکی: اینجا بشینم؟
صاحب رستوران: بشین جانم، ای پسر سرویس بگذار واسه آقا، یه معمولی
نمکی: نون هم میدی؟
صاخب رستوران: نون هم میدم
نمکی: بخورم؟
صاحب رستوران: بخورجانم
*
نمکی بعد از خوردن غذا و سیر شدن از جای بلند می شود و جلو میز صاحب رستوران می آید و می گوید: خوردم، سیر شدم
صاحب رستوران: نوش جونت
نمکی: اگه گشنم شد بازم بیام
صاخب رستوران: آره پسرم بازم بیا
نمکی: باشه میام
*
میخوای اذیت کنی؟ هر کی اذیت کنه می زنمش
*

2026-09-04

مگر زبان خودمان چه عیبی دارد؟

رفته بودیم زیارت مادرو خواهر دوستی که از ایران آمده بودند. بعد از آشنایی و حال و احوالپرسی، سخن از این در و آن در شروع شد. از فرهنگ و آداب و رسوم آن دیار، که سالهاست در غربتیم و بی خبر. مادر تعریف کرد که دخترش با اکس اش مشکل داشت و با او کات کرد و به تازگی با جوانی رل شده و رویش کراش دارد. برای پسرش دختری با فلان شرایط و خصوصیات کنسل است و الی آخر. نصف بیشتر حرفهایش را نفهمیدم. با شرمندگی پرسیدم:« ببخشید متوجه بیشتر حرفهایتان نشدم. »

گفت:« اکنون اینگونه سخن گفتن بین جوان های امروزی وایرال شده. »
باز هم چیزی دستگیرم نشد و به ناچار گفتم:« بله متوجه هستم.»
سخن زیاد بود و دلم جواب دادن می خواست که دوست جان آهسته به زانویم زد، یعنی خفه شو توضیح می دهم. بعد از ساعتی خداحافظی کرده و برگشتیم. دوست جان از من خواست که سری به اینترنت بزنم و معنی این واژه ها را جستجو کنم که بسیار آسان پیدا کرده و می آموزم. حالا من مانده ام در این موضوع، کسانی که نسبت به ورود زبان عربی به زبان شیرین مان اعتراض دارند، چرا در مورد این واژه های اجق وجق اعتراض نمی کنند؟ زبان بیگانه، بیگانه است، عرب و انگلیس و من درآوردی، چه فرقی با هم دارند؟
بیایید از زبان شیرین خودمان حفاظت کنیم.

2026-08-29

کلاغ سیاه سوخته باغچه من

حدود چهارده و اندی سال پیش صاحبخانه، گوشه ای از فضای سبز را به عنوان باغچه در اختیارم گذاشت. تعهد کتبی گرفت که خوب مواظبت کنم وبه مزرعه تبدیلش نکنم. یعنی سبزی و سیفی و بنشن و غیره نکارم. تعهد داده و با پسر جان دست به کار شدیم. باغچه کوچک تبدیل به گلستان و بهشت کوچک من شد. در گوشه ای از فضای سبز که با باغچه ام همسایه بود، لانه پرنده وجود داشت. زیر لانه ظرف آب گذاشته و داخلش را هر از گاهی دانه و خرده نان می ریختم. همسایه بغل دستی که از پرنده بخصوص کلاغ خوشش نمی آمد، اعتراض کرد که اجازه دانه دادن به پرنده را ندارم. وقتی اعتراض و شکایت اش به جایی نرسید، شبانه لانه را بر سر پرندگان خراب کرد. داخل باغچه درست سمت چپ درختچه کوچک سروی کاشته بودم. همان سال زمستانی سرد و پر برف شروع شد. یک روز یخ بندان، کت گرم و دستکش پوشیده و میان برفها راهی باز کرده و خود را به درختچه رساندم. خرده نانی و دانه ای ریخته و به خانه برگشتم. چند دقیقه ای طول نکشید که صدای جیک و جوک شنیده و از پنجره بیرون را تماشا کردم. زیر درختچه پر از کلاغ های سیاه بود که هر کدام تکه نانی برداشته و می پریده و بالا شیروانی سرگرم خوردن می شدند. راضی و خوشنود شدم. از آن روز به بعد عادت کردم که هر روز خرده نان و دانه زیر درختچه بریزم و از پشت پنجره پرندگان را کنترل کنم. متوجه کلاغ کوچکی شدم که هر روز بالای شیروانی روبروی خانه ام می نشست و منتظر می شد. به محض ریختن نان و دانه، سر و صدا راه می انداخت و تا من به خانه برسم، کلاغها دور درختچه جمع می شدند و سهم خود را برمی داشتند و می رفتند.

اکنون که بیش از یک دهه از آن سال گذشته و درختچه تبدیل به درختی بزرگ و تنومند شده، کلاغ ها لای برگها لانه ساخته اند و همانجا منتظر صبحانه و ناهارشان هستند. چنان به صبحانه خوردن با این سیاه سوخته ها عادت کرده ام که صبح ها برایشان نان تازه از سهم خودم می دهم و ظرف آبشان را شسته و آب تازه داخل ظرفشان می ریزم.
آنچه که برایم جالب و بسیار خوشایند است، باخبر کردن این کلاغ تنها همنوعان گرسنه اش را که بیایید صبحانه حالضر است. او از من نمی ترسد. وقتی برای دادن دانه و. نان به او نزدیک می شوم برخلاف دیگر پرندگان فرار نمی کند و گویا مرا بخوبی می شناسد. چون به محض دیدن همسایگان دیگر به سرعت می گریزد.
اکنون چند روزی است که همان همسایه، شروع به اعتراض کرده که درخت سرو تنومند باغچه ام سبب جمع شدن حیوانات به باغچه شده و صدای کلاغ ها اذیتش می کند و بهتر است این درخت قطع شود. اما خدا را شکر که شهر شهر هرت نیست و شهردار ما مخالف بریدند درخت و آسیب رساندن به فضای سبز است.
*




2026-08-26

ما اینیم دیگه

 

داریوش اقبالی « سلطان صدا» اخیرا ترانه ای به نام« توهم توطئه» خوانده که موجب جنجال در شبکه های اجتماعی شده است. انتقادها و نظرات موافق و مخالف اشخاص مختلف و معروف را مطالعه کردم. سپس به صفحه اینستاگرام خود داریوش سر زدم. در مورد ترانه اش توضیحاتی نوشته است. بعد از خواندن، نظرات را باز و مطالعه کردم. نظر نگو فحش نامه، نفرین نامه، مجاهد و توده ای و خائن و... بگو.
به خود گفتم:« ما اینیم دیگه» هر سخن و نظر و فکری که موافق با طبع ما نباشد، محکوم به فحش و ناسزا و نفرین و تهمت و... است. به راستی که آفرین به ما که این همه خواهان آزادی بیان و فکر و نظریم. آفرین به ما.

2026-08-23

بیر اوچئیدیم بو چیرپینان یئلینن


دوست جان تازه از تبریز برگشته است. از او حال و احوال یار و دیار را می پرسم. می گوید:« تبریز دیگر آن گونه که توآخرین بار دیدی نیست. حالا اگر ببینی نمی شناسی. وسط خیابان ها و تفرجگاهها و پاساژها و... گم می شوی. اما اگر به محله قدیمی مان راسته کوچه بروی، کوی و برزن همان است که دیده بودی. دربند جامبران، فروشگاه اصغری، مسجد مولانا، همه سر جایشان هستند بجز ساکنان قدیمی اش.»

یکی یکی در مورد همسایه ها می پرسم و او جواب می دهد:« اشرف خانم را می گویی چند سالی است که خود و شوهرش درگذشته اند. دختر و پسرانش هم در ولیعصر و مسکن مهرزندگی می کنند. راستی چه بچه های با ادبی داشت. فاطمه خانم را می گویی همان که شوهرش شاطر بود؟ او هم درگذشته است. چه زن با سلیقه ای بود. بتول خانم و راضیه خانم و ... عصمت خانم هم درگذشته است.»
با تعجب می پرسم:« عصمت؟ او که هم سن و سال ما بود. چه زود رفت!»
می خندد و می گوید:« هم سن و سال ما بود. فکر می کنی ما هم جوانیم. خوب به نوبت و سر صف ایستاده ایم. اما جناب عزرائیل از سر صف انتخاب نمی کند.»
او تعریف می کند و هردو افسوس می خوریم. به وجود مادرانمان، به محله امن و پربرکت مان، به مادرانی که حکم پلیس را داشتند و در آن کوچه پس کوچه های دراز و باریک و خلوت، موقع رفت و آمد ما دانش آموزان از خانه بیرون آمده و دم در به بهانه سلام و احوالپرسی منتظر ما می می شدند تا مزاحمی وارد کوچه و دربند نشود. راستی چه زود گذشت آن روزهای خوش، آن دورهمی های کودکانه، آن زنان خانه دار که با حقوق اندک شوهر، می ساختند و برای خودشان اقتصاددانان تمام و کمال بودند. شکم هایمان سیر بود. حلوا و شعله زرد و شیربرنج، شیرینی جات طبیعی مان بود و تخمه و سنجد و خرما، تنقلاتمان.
مادرم می گفت:« به این اقتصاد می گویند آیی اوج – اوجا دویونله مک»
بچه که بودیم، مادرانمان جوان بودند. جوان که شدیم، مادرانمان پیر شدند. اکنون که خود پیر شدیم، مادرانمان دیگر میان ما نیستند. فردا نوبت رفتن ماست.
*
شهریار عزیز در کتاب حیدربابایه سلام چنین می فرماید
بیر اوچئیدیم بو چیرپینان یئلینن

باغلاشایدیم داغدان آشان سئلینن
آغلاشایدیم اوزاق دوشن ائلینن  
بیر گؤرئیدیم آیریلیغی کیم سالدی
اؤلکه میزده کیم قیریلدی کیم قالدی