2026-02-10

وقتی حواست جمع نیست

چه کنم دست خودم نیست

دارم « قماربازِ داستایفسکی» را می خوانم. به صفحۀ 47 رسیده ام، اما دریغ از فهمِ یک جمله! چشمم به حروف است و عقلم جای دیگر. حس می کنم چشمانم تار است، همچون چشمان آشک آلودِ مادری که در عزای فرزند رشیدش می گرید. کلمه ها با خشم و بغض، بر چشمانم خیره شده اند. ژانویه ای که امسال از راه رسید، زندگی را از این رو به آن رو کرد. همه چیز به هم خورد. دیگر حالی برای کتاب خواندن نماند. چهل و هفت صفحه به روخوانی بدون درک کلمه ای سپری شد.
کتاب را می بندم و نشان را برمی دارم. باید فردا از صفحۀ اول شروع کنم. البته اگر حال و حوصله ای باشد. اگر زندگی جریان داشته باشد.
*



بدون شرح


 

2026-02-09

ما هواداران آزادی

 در حیرتم

تعجب می کنم از کردار و گفتار مان، از ادعای آزادی بیان و ...و  مخالف اعدام و سنگساریم. اما وقتی کسی نظری خلاف میلِ ما می گوید، با سخنان تند و تیز، سنگسارش می کنیم. طناب ناسزا و توهین را بر گردنش انداخته و خفه اش می کنیم.
راستی چقدر آزادی بیان را دوست داریم و به افکار مخالف ارزش قائلیم!

2026-02-05

حیف از دیروز شیرینِ ما

برای نیمه شعبان

چند روزی گرفتار بودم و امروز که تقویم را باز کردم، متوجّه شدم که دیروز نیمه ی شعبان بود. این اولین بار است که متوجه این روز قشنگ و پرخاطره نشده ام. قدیم ها در چنین روزی ( در فصل بهار و تابستان ) اعضای فامیل قرار گذاشته، هرکسی غذائی می پخت و تنقلات و تخمه ای برداشته، دور هم جمع شده و با اتوبوس به ائل گولو ( شاه گلی سابق ) می رفتیم. شب ماشین های عروس، بوق زنان و آرام دور ائل گولو می گشتند و شادی می کردند و ما به عروس و دامادهائی که نمی شناختیم، تبریک می گفتیم. عروس و دامادهای خجالتی سرشان را پایین انداخته و با لبخندی آرام تشکر می کردند. روز بعد با دوست جان و مهری و مهرناز و مهناز، آمار عروس و داماد را می دادیم. ما این تعداد ماشین عروس دیدیم. جوانانی که زندگی جدید شروع می کردند و ما نمی شناختیم و تبریک می گفتیم و مادربزرگ هایمان دعای خیرشان را بدرقه راهشان می کردند. درست مثل این روزهای غمگین که شریکِ غمِ  پدران و مادران داغدار که ندیده و نمی شناسیم، هستیم. هرچه باشد ما ایرانی ها از هر ایل و طایفه و عشیره باشیم، همیشه در کنار هم هستیم.
دیروزچهارشنبه پانزده بهمن ماه 1404 مصادف با نیمه شعبان، قره بایرام جوانان پرپر شده بود و کسی حال و احوالی برای شادی نداشت. مادران بر مزار پسران ناکامشان به تلخی می رقصیدند و پدران دختران کفن پوش خویش را گریان و رقصان به خانه جدید ابدی شان بدرقه می کردند. مردم در غم  کسانی که نمی شناختند، شریک بودند.  
قدیمها ملا ها مهربان بودند. سوم هر ماه قمری مادرم مجلس روضه داشت و سوم شعبان تولد امام حسین بود و ملا روضه نمی خواند و فاتحه به روح امواتمان می فرستاد و تبریک می گفت و می رفت.  پس از رفتن او، مادرم بین مهمانان کلوچه اهری پخش می کرد و خاله ام شکر پنیر و مامان دوست جان خرما و الی آخر. این چنین کام همه شیرین می شد.  
قدیمها مادربزرگ هایمان به ماه شمسی « دولت آیی» و به ماه قمری « ملت آیی» می گفتند. هر سال و ماهی احترام و عزت خاص خودش را داشت. از نوروز آغاز سال نو و زایش زمین، از چلّه درازترین شب سال و فال حافظ، گرفته، تا رمضان و عبادت و تبرک، از شعبان ماه مبارک تولد امامان و امام زادگان و از صفرماه تسلیت و عزا و غم.

2026-02-03

پس از ژانویه

چهاردهمین روز از بهمن 1404

*
داغ باشین چن آلارمی؟
آلسا کؤلگه سالارمی؟
بیر مظلومون قیصاصی
بیر نامردده قالارمی؟
*
به زحمت توانسته بود با من تماس بگیرد. هر دو از شنیدن صدای هم خوشحال شدیم. می پرسم:« حال و هوای آنجا چگونه است؟»
جواب می دهد:« بسیار ابری و تیره، سیاه، بارانی، اما نه از آسمان، از اشک چشمان پدران و مادران داغدار.»
می پرسم:« شنیده ام پدرِ فلانی و مادربزرگ فلان کس درگذشته است.»
جواب می دهد:« بله در مراسم خاکسپاری هر دو شرکت کردم. اما کسی اشک نریخت. همه به فکر کسانی بودیم که داغ جوان دیده اند. کسی حالی برای گریستن نداشت.»
دلم می خواهد سوال پیچش کنم. اما او فرصتی به من نمی دهد و می گوید:« می بخشی هم هزینه تلفن زیاد است، هم با دوستان قرار داریم. آنها منتطر من هستند.»
می پرسم:« خیر باشد، کجا؟»
جواب می دهد:« گوشت کیلویی دو میلیون تومان شده است. همگی دور هم جمع شده، مبلغی جمع کرده ایم. می رویم گوشت چرخ کرده بخریم و همراه با روغن و سیب زمینی به خانه محتاجان ببریم. آخر در این اوضاع باید حال و هوای همدیگر را داشته باشیم.»
می گویم:« دمتان گرم. خدا همراهتان. بروید.»
هر دو لحظه ای سکوت می کنیم. گونه ام خیس شده است. هوای چشمانم به شدت ابری است. باران اشک از چشمانم سرازیر است. با پدران و مادران داغداری که نمی شناسمشان، همدردم.

 


2026-01-31

لالام لال، کارام کار

هم لالم و هم کورم و هم کر

آخرین روز از ژانویه نامبارک 2026 تا ساعاتی دیگر به پایان خود می رسد. اما دودغلیظ و تلخ و زهرآگین اش، دل و جانم را به سختی می سوزاند. چشمانم را می بندم و زیر لب زمزمه می کنم « لااکراه فی الدین / در دین هیچ اجباری نیست.» خسته ام پس از چندین شبانه روز بی خوابی و نگرانی. رمقی درچشمانم نمانده است، از گریه های بی وقفه. نه حال کتاب خواندن دارم، نه نوشتن و کاردستی و غیره.
دلم می خواهد به های های بلند بگریم. اما می ترسم. شاید گریستن نیز خلاف باشد. می خواهم زبان باز کنم و حرف بزنم، اما سرم وادار به سکوتم می کند.«
باشا دئدیلر کئفین نئجه دی؟  دئدی بو دیلیم – دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجی دیر / از سر حالش را پرسیدند، جواب داد اگر این زبان قاچ – قاچ شده ام بگذارد خوب است.» مهر سکوت بر دهانم می زنم و در دنیای غمگین خودم غرق می شوم.
بگذار داریوش برایم بخواند:
آهای مردم دنیا گله دارم، گله دارم

2026-01-28

کاوه ای پیدا نخواهد شد، امید

دمی با رشید کاکاوند

از دیشب صدای پدری در گوشمم زمزمه می کند« سهراب بابا کجائی» و من همراه ناله و اضطراب او می گریم. می گریم برای جوانی که ندیده ام و نمی شناسم. می گریم و هم سوگ می شوم با گریه ها و ناله های پدران و مادرانی که داغدارند.
آنگاه سری می زنم به یوتیوب و دنبال رشید کاکاوند می گردم. او اشعار نغزی را که حق را فریاد می زند، می خواند و تفسیر می کند. این بار به سراغ مهدی اخوان ثالث می رود و از شعر« کاوه یا اسکندر» می گوید.
کاوه ای پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
فرق کاوه با اسکندر در این است که کاوه پهلوان و قهرمان خودی است و اسکندر بیگانه و مهاجم. چه نکبت بار و سیاه و دردناک است، اوضاع سرزمینی که کسی آرزو کند که یک بیگانه بیاید و نجاتش دهد.
یک شاه عبّاسی لازم است که مثلا گران فروشی را در ایران تمام کند. یکی
مثل شاه عبّاس.  

2026-01-26

چرا آمدی ای 2026؟

ما مثلی داریم که می گوید 
ائششه یه الی چاتمیر، توتوب پالانی تاپدیر

من نیز دستم به مسبب اصلی نمی رسد و یکی را که هیچ ارتباطی با موضوع ندارد، مقصر می دانم. سال 2026 را و ژانویه اش را که سرآغاز این سال است. زبانم لال، خدا نکند،چرا که کی گویند سالی که نکوست از بهارش پیداستومن می ترسم از اولی که چنین شروع شد، آخرش را به کجا ختم خواهد کرد؟
می گویم سال 2026 چرا اینچنین بدقم هستی؟ چرا تا سر از تخم درآوردی، شاهد قتل عامی بزرگ شدی؟ زبانم بند آمده، قلم در دستم خون می گرید. بگذار بگریم و دیگر نویسم.
قورخ او گوندن، دامجی - دامجی آخان قانلارف آشیب داشیب بیرجه قانلی سئل اولا
*
پی نوشت: 18 و 19 دی ماه 1404 و لحظه ای سکوت

*

2026-01-20

قلم من

 چه بنویسم 

چند روزی پس از بی خبری از وطن و خانه پدری، موبایلم زنگ زد و عزیزان در وطن خبر دادند که ما زنده ایم و پس از یکی دو دقیقه، تماس موبایل با اجازه خودش قطع شد. فوری به هم وطنم زنگ زدم که خبر بدهم. او نیز می خواست به من خبر دهد که برادرش از فلان شهر زنگ زده و گفته که ما زنده ایم، اما از جوی ها خون جاری است.
کمی خاموش شدم، بهتر بگویم خفه خون گرفتم.
به خود گفتم هم اکنون قلم و کاغذ بیاورم و بنویسم. قلم و کاغذ می آورم تا پس از روزها و شبها نگرانی، چند سطری برای دل خودم بنویسم. قلم خشک است و نمی نویسد. به خیالم جوهرش تمام شده است. امّا او دارد در دنیای غمگین خود خون می گرید و من خبر ندارم. با زبان حال می گوید که حوصله نوشتن ندارد. می گوید که دارد می گرید و می نالد. سرزنشم می کند که بی خیالی و نمی گریی. می گویم:« قلم جان، بی خیالم نپندار که از بس گریه کردم، چشمه اشکم خشکیده. آرام باش و بگذار بنویسم.» او آرام می شود و من تلاش می کنم که مغزم را به کار بیاندازم. چه بنویسم؟ از کجا و چگونه شروع کنم؟ خودم هم نمی دانم. عقل وفکر و مغزم، همچون اشک چشمم خشک شده و چیزی برای نوشتن، بهتر بگویم جراتی برای نوشتن ندارم.
*
گلیب بو قارا گونلرین کئچر
آنام آغلاما، باجیم آغلاما
بالاوین داغی، اوریین سؤکر
آتام آغلاما، جانیم آغلاما
*

2026-01-16

از سر دلتنگی

روزگار این روزها چقدر سخت و کند می گذرد

از همان دوران جوانی به خاطر دارم که هر وقت دلم تنگ می شد، « برادر جان » داریوش را گوش می کردم. دو برادر داشتم. هر دو رفیق شفیقم بودند. بزرگترازدواج کرد و زیر سایه زن داداش ذوب و تمام شد. کوچکتر که صاف و بی غل و غش بود، دست در دست عزرائیل، رفت و هرگز برنگشت. از هم فرسنگها دور بودیم، اما به هنگام دلتنگی، درد دل را با حوصله گوش می کرد و آرام دلداری می داد. دستش خالی بود و دلش پر از عشق و محبت به قول ما« یاغماسایدی دا گؤرولدردی» حالا که احتیاج به درد دل و فریاد بر سر کسی دارم که با حوصله گوش کند، او نیست و داریوش به جای من برایش از دلتنگی ها می گوید.
برادر جان نمی دانی چه دلتنگم
برادر جان نمی دانی چه غمگینم
دلم تنگه از این تکرار بی رویا و بی لبخند
...

از پنج شنبه هفته گذشته صدای هیچیک ازعزیزانم  را در ایران نشنیده ام. اینترنت خاموش است و درهای این تنها وسیله ارتباطی با دنیای وطن بسته است.
آنچنان دلتنگ و نگران وطنم که مپرس.

2026-01-14

بلند آسمان جایگاه من است

 شهرام رستمی

سرتیپ شهرام رستمی، یکی از خلبانان برجسته ایرانی است. 18 خرداد 1327 در شهر اهر آذربایجان شرقی به دنیا آمد. او خلبان تک خال جنگنده اف 14 تام کت، نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است.
او در طول جنگ هشت سالۀ ایران و عراق، چند فروند هواپیمای عراقی  ( سه فروند داسو میراژ اف 1 – یک  فروند میگ – 25 و یک فروند میگ – 21 ) را سرنگون کرد. 

2026-01-10

وطن پرنده ی پر در خون

ای وای وطنم، جانم وطنم  

بیستم دی ماه 1404 است و اخبار را می شنوم و دلم به شدت تنگ می شود. سراغ تلفن می روم. به آبجی، خاله، دایی و... و... به ترتیب زنگ می زنم. کسی گوشی را برنمی دارد. پیام می فرستم و بی جواب می ماند. این دومین روزیست که تلفن هایم بی جواب مانده اند.
دفترم را باز می کنم تا از دلتنگی هایم بنویسم. از شانس بد من جوهرِ خودکارم خشک شده است. به سوی مداد می روم. نوک مدادم شکسته و مدادتراش نمی نویسد.
سراغ یوتیوب میروم و داریوش می خواند، بهتر بگویم که می نالد
*
وطن پرنده ی پر در خون
وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهید و شب
وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه ی زندانی
وطن قصیدهی ویرانی
ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خاک اگر چه میریزند
سحر دوباره بر میخیزند
بخوان که دوباره بخواند
این عشیره ی زندانی
گل سرود شکستن را
بگو که به خون بسراید
این قبیله ی قربانی
حرف آخر رستن را
با دژخیمان اگر شکنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدایی
با ما غرور رهایی
به نام آهن و گندم
اینک ترانه ی آزادی
اینک سرودن مردم
امروز ما امروز فریاد
فـردای ما روز بزرگ میعاد
بگو که دوباره میخوانم
با تمامی یارانم گل سرود شکستن را
بگو که به خون میسرایم
دوباره با دل و جانم
حرف آخر رستن را
بگو به ایران بگو به ایران
 

2026-01-07

به بهانه روزی که هفده دی بود

زورز  

  زورلا  زورلا گؤزللیک اولماز

هفده دی سال 1314 دستور کشف حجاب صادر شد. زمانی که مادربزرگ و عمه و خاله و ... مثل همۀ زنان و دختران دیگر وطن، باحجاب و نقاب بودند. یک باره فرمان کشف حجاب صادرو به دستورحکومت، زنان و مردان معبتر شهر ها را به شهرداری دعوت و امر به پیاده روی کردند. مادربزرگم می گوید:« لباس بلند پوشیدم و روسری هم با خود برداشتم. که اجازه سر کردن ندادند. ما زنان را کنار هم  ردیف کردند و شوهرانمان پشت سرمان، به راه افتادیم. در کوی و برزن گشتیم، تا پیر و جوان بدانند که در مقابل زور رضا شاه پهلوی، گردنمان نازک تر از تار موست ( بوینوموز قیل دان اینجه دیر) از آن پس، خانه نشین شدیم. نه از ترس شوهر و نه از خشم برادر، بلکه از شرم و خجالت، از زور تحقیری که رضا خان بر ما زنان تحمیل کرده بود. هفته ای یک بار به حمام می رفتیم، آن هم از پشت بامی به بام دیگر تا از کوچه و خیابان نگذریم، مبادا که مامورین ببینند و از ترس رضا خان چادر یا روسری را به زور از سر مان باز کنند. از آن روز به بعد رضا شاه پهلوی در میان ما لقب ( ایرضا قولدور) گرفت. او به این هم بسنده نکرده و مراسم ماه محرم و عاشورا را نیز ممنوع کرد. بعد از رفتن ایرضا قولدور، رعایت حجاب و مراسم عاشورا آزاد شد.
چند سالی از ازدواجمان نگذشته بود که آقای شوهر، به من گیر داد که باید چادرت را زمین بگذاری و با روسری از خانه بیرون بیایی. روز اول حس بسیار بدی داشتم. چقدر خجالت و اذیت شدم. گوئی که مردم کار و باری ندارند و مرا که بی چادر هستم و بسیار غیرعادی دیده می شوم، نگاه و مسخره می کنند. برای همین هم هیچوقت دلم نمیخواست با او جائی بروم.
من خودِ چادر را با هر رنگ و شکلی دوست دارم. هنوز هم که هنوز است در هوای خنک بهاری چادر به سر به بالکن می روم و چایی یا قهوه ام را نوش جان می کنم.
*
دوست دارم اینجا خطاب به مسئولین محترم، با صدای بلند فریاد بزنم:« جان آقاجان هایتان دست ازسر این مردم بردارید. دیدید و دیدیم و می بینید و می بینیم که زورنان گؤزللیک اولمویوب، اولماز

2026-01-05

کؤچمک


ائودن ائوه کؤچدوم، ائوجان ائویم داغیلدی، کنددن کنده کؤچدوم، کند جان ائویم داغیلدی
کؤچمک، نه دئمک؟ یوک – یاپینی ییغیب و ( ائودن ائوه، شهردن شهره، اولکه دن اولکه یه) چکیب گئتمک. غربت ائله دوشمک. هله کؤرپولری دالیسیجاق ییخان لار، برک یازیق اولورلار.
یئتیردیین اولکه ده، دیل بیلمیرسن، الفبادان باشلیرسان. ایش آختاریرسان. بیر تیکه حلال چؤرک تاپماق اوچون باشدان باشلیرسان. اللرین قابار اولور. گئجه چاغی یاتماغا گئدیرسن، آیاقلارین یورغونلوقدان سیزیم – سیزیم سیزیلدیر. ساباح تئزدن، یاری یوخولو- یاری اویاق، آیاغا قالخیب، گئنه ده ایشه گئدیرسن. بئله لیکله عؤمرون گئدیر. دای سنه قالان غربتین آجی سی. آنا – اتا حسرتی قالیر.
سونوندا اوشاقلاریوی بیر گونه چیخاردیب، ایکی الین دعادا، آللاها شکر ائدیرسن. اونلار اوخویوب، ایش صاحابی اولوب، گونه چیخینجا، توکلرین بیر – بیر سلاما گلیر. ایندی دای اوشاقلاردان فیکرن آسوده اولوب. اوتوز ایل غربت ده یاشاماقدان سونرا، راحاتلیغا چیخیب، ایندی وطنه دؤنوم دئدیکده، بیر باخیرسان، آتا یوخ! آنا یوخ! قارداش یوخ! آتا اوجاغی سؤنوب، قاپی سی باغلی قالیب. هارا گئدیرسن آی یازیق؟
ائل کؤچوب، یوردو قالیب.
*
عزیزیم کتان یاخجی

گئیمه یه کتان یاخجی  
دونیا جنت اولسادا  
گئنه ده وطن یاخجی

*

2026-01-04

اورقیه آنامین بیر نئچه بایاتیلاریندان

آمان دنیا الیندن

اورکیم توتولاندا، بایاتیلار آچارلار، گؤزلریمن آغلایاندا، بایاتیلار اوودارلار. نه دئییم بو دنیانین آجیماسیز حالیندان، گؤز یاشاردارن سازیندان
*
عزیزینم قان قوسام
قان اندرم قان قوسام
نئینیرم قیزیل تشتی
ایچینه من قان قوسام
*
آپارار تاتار منی   
مین درده سالار منی   
نامرد گلیب مرد اولماز  
دشمنه ساتار منی   
*
آراز آشاندا آغلار   
کور قوووشاندا آغلار   
بالالار آناسیندان   
آیری دوشه نده آغلار   
*
آغلارام اؤز گونومه
گولرم اؤز گونومه
فلک دوشسه الیمه
سالارام اؤز گونومه
*