آنچه دلم خواست نه آن می شود
آنچه خدا خواست همان می شود
« شعر منتسب به علامه طباطبائی»
*
از زمانی که با این خانواده جوان آشنا شدم، بیست سال و اندی می گذرد. زن و مرد جوان مهاجری بودند و دو
پسر نوجوان و زندگی آرامی داشتند. پسرها سرگرم تحصیل و زن و مرد بی وقفه سرگرم کار
بودند. می گفتند:« کار و تلاش و صرفه جویی می کنیم و پس از سر و سامان دادن به بچه
هایمان، به وطن برمی گردیم.»
در روستایشان، زمینی خریده و شروع به ساخت خانه ای با باغچه ای کوچک کرده بودند.
مرد خیال داشت پس از بازنشستگی در خانه شان با خیال راحت زندگی کند و از آنجا که
به گل و گیاه علاقه زیادی دارد، باغچه هم برای سرگرمی و گذران وقت کافی است. خلاصه
که زن و شوهر برای آینده فکر و خیال قشنگی داشتند. برای دو پسر نیز در طبقه دوم
خانه شان دو آپارتمان کوچک بنا کرده بودند که بچه ها به هنگام سفر به وطن، به خانه
خودشان بیایند و اذیت نشوند.
هفته قبل که با مهرناز نشسته بودیم از حال و احوال این خانواده سوال کردم. گفت:«
بچه ها سرگرم کارند و ازدواج کرده و بچه دار هم شده اند.»
گفتم:« خدا را شکر مرد و زن به نصف آرزویشان رسیدند. امروز فرداست که بازنشسته
شوند و به وطن بازگردند.»
با تاسف گفت:« نه دیگر گمان نکنم. مرد بیچاره چند ماهی می شود که سخت بیمار است.
مبتلا به سرطان است هم پوست و هم خون. حال و روزشان هیچ خوب نیست. مرد از شدت
بیماری و زن از غم شوهر، هر دو می نالند.»
با شنیدن این خبر بسیارغمگین شدم. گفتم:« یعنی آرزو به دل می روند؟ یعنی این همه
کار کردند و با زحمت و مشتقت خانه خریده و برای پیری توشه اندوخته اند، اکنون همه
هیچ؟»
گفت:« بله تقریباً. دیروز خانمش را تسکین می دادم که ناراحت نباش ببین چه مرد خوبی
است که تو و بچه هایتان را سر و سامان داد. کشور خودتان می روید و زندگی می کنید. به
قول حضرت مولانا، دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ.»
با گریه گفت:« چگونه می توانم بدون او در خانۀ آرزوهایش زندگی کنم و قدم بزنم. مگر
می شود؟»
ته دلم گفتم:« می شود. مجبور است. یعنی چاره ای ندارد و عادت می کند.»
بشرین دریسی قالین دیر
*
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ
مولانا
*