داشتیم فارسی تمرین می کردیم.
می خواستم فعل « دوست داشتن » را تمرین کرده وجمله بسازیم. فعل را صرف می کردم.
نوبت به او رسید. گفتم با « دوست دارم» جمله بگو.
گفت:« من بابا را دوست دارم. من مامان را دوست دارم. من برادر را دوست دارم. من
تهران را دوست دارم. من تبریز را دوست دارم. من هُرمُز را دوست دارم.»
پرسیدم:« خوب بابا و ماما و برادر و تهران و تبریز را می شناسی. اما می دانی
هُرمُز کجاست؟»
گفت:« بله می شناسم. جنوب. سربازها»
سکوت کرده و چشم بر چشمان سیاهش دوختم. خوشحال از این که غربت، عشق وطن را از رگ و
خون عزیزانم پاک نکرده است.
پرسید:« دیشب فوتبال را دیدی؟»
جواب دادم:« نه عزیزم.»
گفت:« من و بابا دیدیم. اسپانیا یک گل به آرژانتین زد و قهرمان شد. لامین یامال
سومین بازیکن جوان تاریخ شد. اگر علی دایی بود ده تا گل می زد. باور کن.»
پرسیدم:« از کجا می دانی؟ »
گفت:« چون علی دایی بهترین گل زن ملی است. یک جمله دیگر هم برای دوست دارم بگویم.
من علی دایی را دوست دارم.»
ومن ذوق می کنم از شنیدن حرفها و افکار این نیم وجبی ایرانی تبارِ ایران دوستِ
هُرمُز دوست و علی دایی دوست.