Showing posts with label در سوگ عزیزانم. Show all posts
Showing posts with label در سوگ عزیزانم. Show all posts

2026-07-07

امان از این رفتن ها

و صدائی که طنین اش در گوش باقی می ماند.

شنبه اولین روز هفته، عزیزی را از دست دادم. عزیزی که مهربان بود و سرشار از صفا و مهر و عاطفه. خبر رفتن اش را که شنیدم بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد و صدایش در گوشم طنین انداخت. صدای تسلی اش به هنگام عزای مادرم.وقتی که به خاک سپرده شد و پس از اتمام چهلم ورغایب و اولین نوروزش، درِ خانه ی پدری برای همیشه به رویمان بسته شد، زنگ زد و گفت:« فکر نکن که پد و مادر از دست داده ای و تبریز کسی را نداری. من برادربزرگترت هستم و خانه من خانه توست.» سپس گوشی را به همسرش داد و او نیز تاکید کرد که مبادا احساس کمبود کنم.
سه پسر خاله « از خاله بزرگ» داشتم همچون برادر و مهربانتر از برادر. یکی را از دست دادم  و درغم دو پسرخالۀ دیگر شریک شدم.
که داغ برادرمرده را برادرمرده می داند
*

قارداشلار آی قارداشلار
یاغیش یاغار، قار باشلار
اؤلسه باجیلار اؤلسون
هئچ اؤلمه سین قارداشلار

2024-01-22

برای سالگرد مادرم

 مادرم

مادرم، یک سال از رفتن ات گذشت. اوّلین اعلامیّۀ سالگردت چاپ و منتشر شد. دیدن این اعلامیّه، دلم را لرزاند. باورم را تضعیف کرد. امید دوباره دیدنت را به یاس تبدیل کرد. از پشت پنجرۀ کوچکِ موبایل، در مجلس یادبودت شرکت کردم و همراه خواهرانت اشک ریختم. به تسلّی دهندگان جواب داده و از حضورشان تشکر کردم.همراه قاری قرآن برایت فاتحه و یس خواندم. امّاهیچ کدام از اینها آتش درونم را خاموش و سرد نکرد.
مادرم، جان و دلم، تشنۀ دیدارت بودم و هستم و خواهم بود. می دانی ؟ در زمان حیات که بودی، از مرگم وحشت داشتم. از مرگ نمی ترسم، امّا تصوّر این که مرگ من دوباره تو را داغدار فرزند کند، وحشت داشتم. از خدا برای خودم عمری یک روز بیشتر از تو خواستم. خدا را شکر که داغ مرا ندیدی و جگرت دوباره آتش نگرفت. چرا که داغ فرزند وحشتناک است. همچنانکه اکنون از خدا می خواهم که عمرم کمتر از عمر فرزندانم باشد.
مادرم می خواستم برایت شعری بنویسم، به رنگ چشمان منتظرت، به لطافت دل ظریف و مهربانت، به شفقت و دلسوزی ات. به داغی دل سوزانت، امّا نشد. نه اشک اجازه داد و نه دست توان نوشتن و نه مغز یاری کرد. امروز تمام ذرّات وجودم، همراه من عزادار شد. مادرم مکانت بهشت. آسوده و راحت آرام بگیر که آرامش حقِّ توست.    

2023-07-31

بعد از برادرم

 بعد از برادرم

درگذشت نابهنگام و ناگهانی برادرم، داغی بزرگ بر دل پدر و مادرم گذاشت. چه مصیبت دردناکی! پدر بیشتر از دو سال دوام نیاورد و مادر ماند و یک دنیا درد و حسرت، با نوۀ کوچکش که رفتن پدر را هضم نمی کرد. صبح ها چشم به حمام خانه می دوخت که برادر برای دوش گرفتن رفت و دیگر برنگشت. عصرها چشم به در می دوخت که پسرش در را باز کند و « مادر غذا را بیاور، دارم از گرسنگی تلف می شوم.» بگوید. اما نه صبح و نه عصر، چشمان منتظرش اثری از جگرگوشه اش نمی یافت.
چند سالی نگذشته بود که من بیمار شدم. از مرگ نترسیدم، اما از دل داغدار مادر ترسیدم. مادر داغدارم تحمّل عزا گرفتن بر فرزندی دیگر را نداشت. تنها دعایم این بود که خدایا یک روز بیشتر از مادرم عمرم ده تا او شاهد مرگ من نباشد. خدا دعاپذیر مهربان است. من زنده ماندم تا مادرم داغ مرا نبیند.
اکنون که ماه محرم است از داغ عزیزان سخن به میان می آید، به مردی می اندیشم که تمامی فرزندان و عزیزان مذکرش را جلو چشمانش قیمه قیمه کردند ودرحالی که می دانست که پس از کشتن او چه بر سر دختران و زنان و خواهرش خواهد آمد، به پیشواز مرگ شتافت. به زنی می اندیشم که پسران و برادران و عزیزانش را جلو چشمانش تکه تکه کردند و اسب بر روی اجساد تازاندند و بازماندگان داغدیده را با چه ستمی به اسارت گرفتند.
یاد سوال حرمله می افتم که می پرسد:« کدام را بزنم، پسر را یا پدر را؟» و شمر جواب می دهد:« پسر را بزن، پدر می افتد.»
  

2023-03-03

در رثای مادرم

 در رثای مادرم

دیندیرمیون قان آغلارام
آنام، مهربانیم گئدیب
بوینو بوکوک بیر بلبلم
گولوم گولوستانیم گئدیب
هجران اوتوندا یانیرام
روحوم، بوتون جانیم گئدیب
اوددا یاندی افغانیمدان
بیلدی کی جانانیم گئدیب
دیندیرمیون آغلیر کؤنول
جاندان شیرین جانیم گئدیب
شهربانو( قایاقیزی)
( 1401.11.04 / 2023.01.24 )
*


2020-01-05

منزل مبارک

تو از زندگی می گریختی، اما او سواره بود و تو پیاده. فوری به تو می رسید و سوارت می کرد و می برد. به کجا؟ به جاهائی که دوست نداشتی.
و تو التماس می کردی که نگهدارد تا پیاده شوی و من صدای التماس ات را می شنیدم. فقط من می شنیدم. چرا که ما دو همدرد بودیم. هر دو درد داشتیم.
ای که با پای پیاده می گریختی و اتوبوس ها و سواری ها را پشت سر می گذاشتی، تا زندگی به تو نرسد. بالاخره موفق شدی. این بار چنان سریع دویدی که زندگی به گرد پایت نرسید. ای گریخته و رها شده، منزل مبارک
*
 

2013-04-26

در سوگ پدر و برادر و عزیزان



در سوگ پدر و برادر و عزیزان دوست داشتنی.

مرگتان را باور نمی کنم. هنوز هم فکر می کنم ، وقتی وارد خانه تان شدم صدای خنده و شوخی و موسیقی دلنوازتان را خواهم شنید. موسیقی که بودنتان را بشارت می دهد.

برای دستان معصوم و سفید پنبه رنگت.

برای دل معصوم و پاک و بهشتی ات.

برای اشکهای مادرت و موهای سفید شده ی پدرت.

و برای موسیقی دلنوازت که آخرین بار به صدا درآمد.

آرزوی آرامش ابدی برایت بسی بیهوده است ، زیرا که آرام و ابدی خوابیدی.

*

آی دوغوب باتابیلر

گون دوغوب باتابیلر

عزیز اوغلو اؤلنلر

گؤز یوموب یاتابیلر؟

*

یاییلدی گون داغلارا

شئح دوشدو یارپاقلارا

حئییف سنین بو جانین

قاریشدی تورپاقلارا

*

عزیزیم اتاغیندا

بلبلم بوداغیندا

قارداشین سون چاغیدی 

جان وئریر اتاغیندا

*

عزیزیم یانا – یانا

اود دوشوب شیرین جانا

عزیزلر گئتدی غم دن

اولدوم دلی – دیوانا

*



2011-12-19

به بهانه ی مولانا و به یاد عزیزانم

شعر اندک اندک خاطرات هشت سال جنگ ایران و عراق ، اضطراب و ترس ، آژیر حمله ، پناه بردن به زیر زمین خاکی و پناهگاههای این طرف و آن طرف کوچه و خیابان و سرانجام خبر بازگشت و آزادی اسرای هشت سال جنگ تحمیلی را به یادم می آورد. روزی که نامزد پروانه ، پس از سالها اسارت به خانه بازگشت. واقعا جای شادی بود آن ایام دیدارمجدد خانواده ها و این شعر و ترانه ی زیبا که نقش آزادی و وصال را در دلها ثبت کرد. برادر کوچکه که با این ترانه سرمست می شد. مگر می شود که با شنیدن دوباره اش چهره ی خندانش را فراموش کنم. مگر داغ رفتنش فراموش می شود. گوئی که هست و صدایش در گوشم نجوا می کند. چه مهربان بودی برادرکم و چه شتابان رفتی و بعد از تو حالی نیست برای شب یلدائی که برای تکمیل سفره اش وسواس داشتی. هنوز نتوانستم بگویم روحت شاد. نبودم که در خاک سیاه خفتنت را به چشم ببینم . اما روزی همدیگر ار ملاقات خواهیم کرد بی هیچ مرزی و گذرنامه ای و فلانیی که بخواهد اجازه نامه ای برای گذر صادر کند. آن روز قانونگذارسرافکنده خواهد شد از این همه حق کشی. و من و تو با هم زمزمه خواهیم کرد این بشکنم آن بشکنم تا روسیاهی به ذغال بماند.
*
اندک اندک جمع مستان می رسند
اندک اندک می پرستان می رسند
دلنوازان نازنازان در رهند
گلعذاران از گلستان می رسند
اندک اندک زین جهان هست و نیست
نیستان رفتند و هستان می رسند
سر خمش کردم که آمد خالق ، ای
تک بتان با آب دستان می رسند
جمله دامن های پر زر همچو کان
از برای تنگدستان می رسند
لاغران خسته از مرعای عشق
فربهان و تندرستان می رسند
جان پاکان چون شعاع آفتاب
از چنان بالا به پستان می رسند
خرم آن باغی که بهر مریمان
میوه های نو ز مستان می رسند
اصلشان لطف است و هم واگشت لطف
هم ز بستان سوی بستان می رسند
*
این بشکنم ، آن بشکنم
باز آمدم ، باز آمدم ، تاقفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را ، چنگال و دندان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل ، از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند، من چرخ گردان بشکنم
خوان کرم گسترده ای ، مهمان خویشم خوانده ای
گوشم چرا ، مالی اگر ، من گوشه ی نان بشکنم
چون من خراب و مست را ، در خانه ی خود ره دهی
پس می ندانی این قدر ، این بشکنم ، آن بشکنم
گر پاسبتان گوید که هی ، دردم بریزم خون وی
دربان اگر دستم کشد ، من دست دربان بشکنم
نه نه ، منم سرخوان تو ، سرخیل مهمانان تو
جامی دو پر می می کنم ، تا شرم مهمان بشکنم
ای آنکه اندر جان من ، تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ، ترسم که فرمان بشکنم
گر شمس تبریزی مرا ، گوید که هی آهسته شو
گویم که من دیوانه ام ، این بشکنم ، آن بشکنم
*

2010-04-24

خداحافظ پدرم

یاورم نیست پدر رفتی و خاموش شدی

*
عزیزیم بیر - بیر دوشر
یارپاقلار بیر - بیر دوشر
آتامین شیرین سؤزلری
یادیما بیر - بیر دوشر
*
بو داغلار اوجا داغلار
هامی دان اوجا داغلار
آتام اؤلوب بو درده
دؤزوم من نئجه داغلار؟
*

2009-11-11

زبان حال موسیقی

مرحوم مادربزرگم زنی مومن بود و به احادیث و روایات اهمیت زیادی می داد. او در باب گناه بودن موسیقی احادیث و روایات زیاد نقل می کرد. گاهی می گفت :« کسی که دایره می زند گوئی که بر گوش مقدسین ما سیلی می کوبد.» یا « کسی که موسیقی گوش می کند ، روز قیامت سیخ های داغ داخل گوشش فرو می کنند چنان که از این گوشش فرو می کنند و از گوش دیگرش خارج می شود. حالا ببین که آدمی چه گوش دردی می گیرد.تازه داخل قبر هم که بگذارند عقرب ها و مارها داخل گوشش لانه می سازند و ...» ای خدا که آدمی با شنیدن این روایات بزرگترها چه حالی می شد. اما خودش از صدای ویلن مرحوم پرویز یاحقی نمی گذشت. گویا آن قدیمها بعد از اخبار ساعت 14 گلهای رنگارنگ پخش می شد و او نیز همراه مادر و پدر با علاقه فراوان گوش می کرد. حالا وقتی روایاتی را که هزاران بار در گوش ما خوانده تحویلش می دادی ، جواب می داد که : « این که از آن موسیقی ها نیست. خوب گوش کن صدای ویلن دارد با تو حرف می زند. خوب گوش کن دارد صدایت می کند . دارد ناله می کند . دارد ضجه می زند. دارد لبخند می زند. دارد شور و حال عاشقانه اش را منتقل می کند. این غنا نیست که این انتقال احساس لطیف درون است.»شاید آن موقع آنچه که او می گفت برای ما بچه ها و نوجوانها قابل حس و درک نبود. اما امروزه با حرف دل بیشتر ترانه ها را حتی وقتی معنی شعر را هم نمی دانی حس می کنی. ساز و تار با تو حرف می زند . درد دل می کند و همراه با تو مرثیه خوانی می کند.ترانه اویان قربان اولوم عاشق زلفیه ، ترانه بسیار غمگین و در سوگ برادر خوانده شدهاست. نفیسه نازنین آشنا به زبان ترکی آذربایجانی نیست. این ترانه را به حال و هوای خودم برای دوستان عزیز که برادرشان را از دست داده اند نفیسه نازنینم ، افسانه عزیزم ، عمه خانم مهربانم که داغ برادر دیده اند و امیریه غربت نشین که در سوگ خواهر جوانش داغدار شد و دیگر دوستان و هموطنان عزیز داغدار ترجمه می کنم و آرزو می کنم هیچ کسی داغ عزیزش را نبیند.نفیسه جان به نظرم این ترانه تعزیه ای جانگداز است. در این شعر و موسیقی ، صدای مادران و خواهرانی را می شنوم که بر سر مزار برادر مویه می کنند و ضجه می زنند.
بیدار شو برادرم
با رنج و درد فراوان سر مزارت آمده ایم
بیدار شو برادرم
الهی که خواهر به قربانت
اینچنین بی موقع کوچ نکن
الهی که درد و بلایت به جانم
چه می شود انصاف کن
لحظه ای درنگ کن برادرم
بیدار شو برادرم
الهی که قربانت شوم بیدار شو
خواهرانت را سیاه پوش کردی
دل برادرانت را سوزاندی
کوه و دشت بر حالمان گریست
ای که جگرمان را سوزاندی
ای که داغ بر دلمان کشیدی
بیدار شو برادرم
الهی که قربانت شوم بیدار شو
قد پدر و مادر از غم دوتا شد
رنگ و روی سوگلی جوانت پژمرد
از وقتی که رفتی چشمانش پر اشک شد
آخه بچه هاتو یتیم گذاشتی
آیا کسی دردم را می فهمد؟
صدایم را می شنوی برادرم؟
بیدار شو برادرم
الهی که قربانت شوم بیدار شو
فلک عجب بازی تلخی را شروع کرد
از دیدن قد و قامت فرزندت سیر نشدی
هنوز جوانی ات را پشت سر نگذاشته بودی
ای که بی موقع از دنیا سیر شدی
بیدار شو برادرم
الهی خواهر به فدایت بیدار شو برادرم
انصاف داشته باش لحظه ای درنگ کن

2009-11-07

که داغ برادرمرده را برادرمرده می داند

عصری می خواستم کیک بپزم. آرد و شکر و تخم مرغ و کره و … همه را روی میز چیده و دست به کار شدم. داشتم شکر را داخل ظرف می ریختم که انار خاتون زنگ زد. صدای متاثرش خبر از اتفاقی ناگوار می داد. برادر جوان سی ساله یکی از دوستان که دو سه روز پیش سکته کرده و در کما بسر می برد درگذشته بود. چند سال پیش نیز یک برادرجوان دیگرش درگذشته بود. فوری به دوستم زنگ زدم. صدای گریه اش ، ناله های آشنایش دلم را به درد آورد. داغ برادر را در دلم زنده کرده . شریک غم هم شدیم و هر دو در سوگ برادر به تلخی گریستیم.
بعد از خداحافظی ، انار خاتون دوباره زنگ زد . گویا می دانست که بر من و دل من چه می گذرد. در ایام درد و سوگ چه چیزی بهتر از همدردی و هم صحبتی دوستی مهربان.
دیگر حوصله ای برای پختن کیک نداشتم. اما خواستم سرگرم شوم. باز دست به کار شدم. آرد و شکر و تخم مرغ و کره و ... دیگر یادم نیست . شاید آب ، شیر یا ماست ، یا چه می دانم چه اضافه کردم. حالا فرض کنم این کیک خوب هم از آب در بیاید . چه کسی حوصله خوردنش را دارد؟ دلم شیرینی نمی خواهست زیرا که کامم تلخ شده بود. همین طوری روی صندلی نشستم و به دسته گل داخل گلدان خیره شدم. به گلهای پائیزی که از باغچه کوچک جلوی خانه ام چیده ام نگاه کردم . باغچه بزرگ خانه پدری مان پر از گل جعفری و میمونی و همیشه بهار و اطلسی و داوودی بود. برادر کوچک خیلی کم سن و سالتر از من بود . گاهی وقتها دعوایمان می شد و قهر می کردم. او اهل قهر نبود. برای آتشی با من تنها کاری که می کرد ، از باغچه حیاط چند شاخه کوچک گل جعفری و اطلسی می چید و دسته می کرد و با نخ قرقره محکم می بست و سر وقتم می آمد . اول دسته گل را قایم می کرد و بعد رو به صورتم خم می شد و با صدای کودکانه اش می گفت :« ادی » با سرسختی می گفتم :« یالوارما یاخارما آلما کیمین قیزارما ، هئیوا کیمین سارالما/ خواهش و التماس نکن مثل سیب سرخ نشو مثل به زرد نشو» لبهایش غنچه می شد و می لرزید و دسته گلها را به طرفم دراز می کرد و آهسته می گفت :« حالا با من آشتی می کنی ؟» دلم می سوخت راستش می ترسیدم اگر نه بگویم ، گوشه ای بنشیند و بی سر و صدا گریه کند . دسته گل را از دستش می گرفتم ومی گفتم :« دفعه آخرت باشه ها، این دفعه قهر کنم دیگه آشتی نمی کنم.» می خندید و می گفت :« باشه .» داخل استکان آب می ریختم و دسته گل اش را توی آب می گذاشتم . چقدر لذت می برد. مادرم با دیدن دسته گل داخل استکان می خندید و می گفت :« حیاط پر از گلهای رنگارنگ است و یک استکان گل توی تاقچه گذاشته ای ؟» مادربزرگم متوجه ما بود می گفت :« داخل این استکان کوچک یک دنیا صفا و عهد و پیمان و مهر و لطافت نهفته است. تمرین و تجربه محبت به نزدیکان نهفته است.»
قطرات اشک چشمانم را تیره و تار کرد. خاطرات کودکی مثل پرده سینما یکی پس از دیگری همراه با مرثیه ای غم انگیز از ذهنم گذشت. یک لحظه بوی کیک مرا به خودم آورد. عجب کیکی ! به هرچه که فکر کنی شبیه بود بجز کیک . شاید شله زرد یا حلیم شکر و آرد. هر وقت اعصابم داغون است، هر وقت که مضطربم دست پختم زیادی عجیب و غریب از آب درمی آید. کنارش گذاشتم . خواستم با گوش کردن به موسیقی ، تلخی سوگ را از ذهنم پراکنده کنم . نه دیگر، گویا امشب شب حزن بود. داریوش اقبالی می خواند:
*
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
*

دلم تنگه برادر جان، برادر جان دلم تنگه
*
و سرانجام آشیق زولفیه با من ناله سر داد
اویان قربان اولوم اویان قارداشیم
*
برای همه عزیزان و هموطنانم که داغ خواهر و برادر و عزیزان دیده اند صبر آرزو می کنم. روح درگذشتگان همه تان شاد. خدا به پدران و مادران داغ دیده صبر عطا فرماید.

2009-09-04

ماه رمضان و دختر ناز کوچولو

بچه که بودیم سحرها و سحری خوردن را دوست داشتیم. همراه بزرگترها بیدار می سدیم و سحری می خوردیم. داداش ها و پسرخاله ها اگر چه بزرگتر از ما بودند ، اما هنوز به سن شرعی روزه گرفتن نرسیده بودند. همیشه سفره سحری پر از ناز و نعمت بود. کلوچه روغنی جور وار جور، شیربرنج و فرنی ، کته پخته شده با برنج رشتی که عطرش مست کننده و طعمش مطبوع و دلپذیر بود. آخر سر هم یک استکان کوچک کانادا درای همان نوشابه زرد رنگ را می نوشیدیم تا به هضم غذایمان در آن نیمه شب کمک کند . هر کس به سلیقه خود چیزی می نوشید. اکثر بزرگترها چای لیوانی با آب لیمو یا لیمو خشک می نوشیدند. مادرم یک لیوان شیر خنک می نوشید. چون او در طول روز تشنه می شد و همسایه اهری مان گفته بود نوشیدن یک لیوان شیر خنک برای رفع تشنگی روزانه خیلی مفید است.کلوچه های روغنی از افطار می ماند. آخر آن زمانها این همه گرانی و خستگی نبود. خانواده ها در ماههای رمضان برای افطار مهمانی داشتند و رسم مهمانی ، بردن نان و کلوچه و زولبیا و از این حرفها به خانه میزبان بود. عجب عالمی داشت. داداش ها و پسرخاله ها با آن قد و قامت و هیکل گنده هنوز بچه بودند و روزه کامل برایشان ضروری نبود. برای همین هم روزه کله گنجشکی می گرفتند . من هم کلاس دوم که بودم هنوز روزه برایم واجب نشده بود و من هم روزه کله گنجشکی و بعضی وقتها کامل می گرفتم . این روزه های کله گنجشکی و بعضی وقتها کامل را به پدربزرگ و مادربزرگ و یا پدر و مادر می فروختیم تا به رفتگانشان هدیه کنند. با این پولها ، خریدن و خوردن لواشک ترش و تمبرهندی و بورقی و شیرینی مدادی عجب لذتی داشت. پسرخاله بزرگه می گفت : « به این می گویند نان حلال»
یادش به خیر با شروع شدن دعای سحری از ما می خواستند دست از خوردن بکشیم و وضو بگیریم و دندانهایمان را مسواک کنیم. من ازدعای سحر و دعای افطار خیلی خوشم می آمد. یاد آن روزها به خیر که زندگی لذتی داشت . دل و کام شیرین بود . سفره های فقیرانه صفائی داشتند.
داشتم با دختر ناز کوچولو حرف می زدم. می گفت :« روز اول روزه گرفتم . وسط ظهر دیدم که از گرسنگی و تشنگی دارم می میرم . روزه ام را خوردم و کله گنجشکی شد و برای بابام فرستادم. توی خواب بابام رو دیدم که با لباس سفید آمده و سر سفره افطار نشسته. داشت به من لبخند می زد. بعد به صدای اذان بیدار شدم. می دانی من افطار که می شود دعا می کنم . »
گفتم :« هنگام دعا چه می گوئی.»
گفت :« برای همه دعا می کنم . از خدا می خواهم که هیچ فرزندی قبل از پدر و مادرش نمیرد تا والدین داغ فرزند نبینند. از خدا می خواهم هیچ پدری نمیرد تا دخترناز کوچولویش دلش برای باباش تنگ نشود. از خدا می خواهم که حالا دیگر مامان و بقیه عزیزانم را از من نگیرد. »
او دعا می خواند و من زیر لب آمین می گویم.
به حرفهایش ادامه می دهد و می گوید : می دانی یک بار که غمگین بودم خانم معلممان می گفت: باید خوشحال باشی و خدا را شکر کنی . چون تو دختر ناز کوچولوی خوشبختی هستی . کنار بابابزرگ و مامانی و مامانت زندگی می کند . لیلی هم دختر ناز کوچولوست بابا و مامانش دارند از هم جدا می شوند. باباش می گوید لیلی را بابت مهریه بردار دوست ندارم بچه مزاحم آینده ام شود . مامانش می گوید نه خیر کور خوندی هم مهریه ام را می گیرم ، هم لیلی را تو برمی داری . گئده رم اللی سینه سندن قارا تئللی سینه ( با یکی صد مرتبه بهتر از تو ازدواج خواهم کرد.) طفلک مانده این وسط بین کینه پدر و مادر حالا کارش به کجا خواهد کشید خدا می داند. خدا کند یکی از این دو از خر شیطان پایین بیاید.
می پرسم : دوست داری کدام یک از اینها از خر شیطان پایین بیایند؟
می گوید : هر دو . انشالله.
می گویم : آمین.
*
ساققالیما دن دوشوب / برریشم دانه های سفید پیدا شده
بیلیرم نه دن دوشوب / می دانم چگونه سفید شده
ایگیدیم الدن گئدیب / جوانم از دستم رفته
اوره گیمه غم دوشوب / دلم پر از غم شده
*
بولود یئندی داغلارا / ابر روی کوهها آمد
خزان گلدی باغلارا / خزان به باغها آمد
فلکین گردیشیندن / از گردش این فلک
عؤمور گون گئچیر قارا / عمر و روزگار تیره می گذرد

2009-02-05

پنجشنبه دخترکوچولو

داشتم با دخترناز کوچولو صحبت می کردم. گفتم: چند بار زنگ زدم خانه نبودید.
گفت: از مدرسه که برگشتم دیدم مامان هسته های خرما را درآورده و به جایشان مغز پسته و بادام و گردو گذاشته و داخل سینی کوچک چیده و رویش هم پودر نارگیل پاشیده. خواستم یکی بردارم اما دلم نیومد. آخه قرار بود پیش بابام بریم واونجا به مردم بدهیم. مهمان هم داشتیم.همراه مهمانها و بابابزرگ و مامانی و مامان به وادی رحمت رفتیم. همه دور سنگ قبر بابام نشستند و دعا و فاتحه خواندند و گریه کردند. اما من گریه نکردم. گلها رو روی سنگ گذاشتم و عکس بابام رو نگاه کردم. بابام به هیچ کس نگاه نمی کرد . دو تا چشمش بود و من بودم . حتی به من لبخند هم می زد. هرطرف که می رفتم نگاهم می کرد. همیشه تا چشمش به من می افتد لبخند می زند . من می دانم که از دیدنم خیلی خوشحال می شود . برای همین هم من گریه نمی کنم . آخر او تحمل دیدن اشکهای مرا ندارد. مامانی با صدای بلند گریه می کرد. بزرگترها نمی توانستند آرامش کنند. یک خانم جوان جلو آمد و به مادرم گفت : چه خبرتونه خانم وادی رحمت را روی سرتون گرفتید؟ بعد هم خیلی آرام با مامانی صحبت کرد و آرامش کرد . گفت : خدا رو شکر کنید که عروسی پسرتون رو دیدید. یک دونه یادگار مثل دسته گل داره. اگه شما اینقدر بی تابی کنید من باید خودم رو هلاک کنم . پسر نوزده ساله من شب صحیح و سالم خوابید و صبح هرچی تلاش کردیم نتوانستیم بیدارش کنیم به اورژانس زنگ زدیم آمدند و گفتند : چند ساعتی می شود که سکته کرده و همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرده.مامانی آرام شد و بعد همگی بلند شدند و سر مزار پسر نوزده ساله آن خانم جوان رفتند و فاتحه خواندند. خاله جونم هم دو سه ماه پیش سکته کرد و درگذشت. او هم بیست سال داشت همین طوری دراز کشید و مرد .
من نیز از دور دست خبر درگذشت پسر یا دختر جوان دوست و همکاری را می شنوم و دسترسی به ایشان ندارم تا تسلیتی بنویسم و چقدر متاسفم از اینکه جوانترها به این راحتی و همین طوری دراز می کشند و سکته می کنند و می میرند. درست است که می گویند :
سئل گلر آخار گئدر/ سیل می آید می گذرد
وریانی ییخار گئدر/ دور و برش را ویران می کند و می گذرد
دونیا بیر پنجره دی / این دنیا مانند پنجره ایست که
هر گلن باخار گئدر/ هر کسی نگاهی می کند و می گذرد
اما این جوانها از این پنجره نگاه نکرده می گذرند و می روند و عزیزانشان را داغدار می گذارند. کاش علم پزشکی به قدری پیشرفت می کرد که پزشکان می توانستند جلو این چنین مرگهای نابهنگام را بگیرند. کاش بر قلب جوانها نیروئی تزریق می شد که سکته را خنثی کند.

2009-01-22

دلتنگی دختر ناز کوچولو

زنگ دبستان به صدا درآمد. دختر کوچولو کیفش را برداشت و از خانم معلم خداحافظی کرد و همراه همکلاسی هایش از کلاس خارج شد. مامانش دم در کلاس همراه بقیه مامانها ایستاده و منتظر بود. به جای مامان نسرین مامان بزرگش آمده بود. آخردیروز مامان نسرین حالش بد شده بود و به بیمارستان برده بودند و امروز صبح با یک خواهر ناز کوچولو به خانه برگردانده بودندش. مامان نسرین حالش خوب نبود و باید استراحت می کرد. نسرین خیلی خوشحال بود. زنگ تفریح هم درباره خواهر ناز کوچولو ، با دوستانش کلی حرف زده بود . از دستهای ظریف و کوچکش ، از پوست لطیفش و از جثه ریزش که شبیه عروسک باربی بود.دختر کوچولو دم در دبستان از دوستهانش خداحافظی کرد . دست مامانش را گرفت و به راه افتاد . او پکر و بی حوصله بود. دم کوچه که رسیدند ، دختر کوچولو رو به مامانش کرد و گفت: نمی خواد بریم خونه بیا بریم بیمارستان .مامان با تعجب پرسید : بیمارستان چه کار داریم؟دخترکوچولو گفت : می خوام تو رو بستری کنم و فردا با یک خواهر ناز کوچولو به خونه بیارم. مثل مامان نسرین.مامان گفت : نه عزیزم من یک دختر یکی یکدونه ناز کوچولو دارم و اون هم توئی .دختر کوچولو گفت : نه خیر. من خواهر ناز کوچولو می خوام. زود باش بریم بیمارستان.مامان گفت : دختر نازم خواهر ناز کوچولو رو می خوای چه کار ؟ من برات هم خواهر ناز کوچولو می شم و هم مامان.دختر کوچولو گفت : نه خیرم ، نمی خوام .مامان دلداریش داد و گفت : برای رفتن به بیمارستان باید بریم خونه به بابات خبر بدیم بعد. همین طوری که نمیشه عزیز دل مامان.دخترکوچولو زد زیر گریه و گفت : بابا راه خیلی دوری رفته . رفته به آسمونها و برنمی گرده و برای دیدن دوباره اش ما باید به آسمونها بریم . بیا بریم به آسمونها.مامان گفت : راه آسمونها خیلی دوره و هنوز وقت رفتن ما نشده . یعنی دست خودمون نیست . باید خدا روزی که قراره به آسمونها بریم ما رو ببره. حالا اشکهاتو پاک کن . بیا بریم مغازه باربی برات یک عروسک خوشگل بخرم از همونها که می خنده و گریه می کنه . نه اصلن از اونهائی که غذا می خوره چطوره ؟ حالا گریه نکن عزیزم. امروز پنج شنبه است و بابا از اون بالا داره نگاهت می کنه .دخترکوچولو به آسمان نگاه کرد . ته دلش باباشو دید که داره دلداریش می ده. چشمهای بابا پر اشک بود. پلک نمی زد که اشکها بر صورتش جاری نشود و دخترکش غمگین نشود. آخر بابا دخترکوچولو رو خیلی دوست داشت. فوری اشک چشمهایش را پاک کرد و گفت : باشه مامان بریم مغازه باربی فروشی.دخترکوچولو با مامانش به مغازه باربی فروشی رفت و یک خواهر ناز کوچولو خرید و به خانه آورد. شب خواهر نازکوچولو رو بغل کرد و براش لالائی خواند. از همان لالائی هائی که ایرج مهدیان می خواند . از همان لالائی هائی که باباش کاست اش را داشت و بعضی وقتها گوش می کرد و می گفت : بعضی ترانه ها هیچ وقت کهنه نمی شوند و هر وقت و به هر مناسبتی زمزمه کردنی هستند. دختر کوچولو هم برای عروسک ناز کوچولوش خواند.
**
خواهر ناز کوچولو / خیرداجانا نازلی باجیم
دیگه نترسی از لولو/ قورخما خوخاندان آی باجیم
**
ترانه خواهر ناز کوچولو را از اینجا داونلود کردم . داونلود بقیه ترانه ها هم اینجاست
.
**
دختر ناز کوچولوفکر می کنه وقتی دل تنگه چه فرقی می کنه مرثیه مامان رو گوش کرد و در سوگ بابا گریست.

2009-01-10

فصه های من و بابام - اریش اوزر


برادر کوچک بچه دبستانی بود و پیک که حالا اسمش رشد هست ، هر ماه یک بار به مدرسه می آمد تا بین نوآموزان و دانش آموزان فروخته شود. برادر کوچک هم می خرید و به خانه می آورد. آن اوایل مادرم مخالفت می کرد که شما را به مدرسه فرستاده ام درس بخوانید یا قصه و چیستان ؟ اما با گذشت زمان نظرش عوض شد. عصر که حجم درس و مشق کم می شد و به طور طبیعی مشق برادر کوچک زودتر از ماها تمام می شد ، پیک را از داخل کیفش درمی آورد و بغل پدرم می نشست و با عجله و پی در پی می گفت : آقا قصه های من و بابام رو بخون. آقا زود باش ، آقا زود باش.
هر ماه یکی از قصه های من و بابام همراه با شرح داستان در پیک ( یادم رفته نوآموز یا دانش آموز ؟ ) چاپ می شد. پدرم قبل از ورق زدن پیک ، پشت آن را برمی گرداند و قصه من و بابام را با صدای بلند می خواند. طفلک برادرکوچک چقدر می خندید. نه تنها او که ما ، همه این قصه ها را از زبان پدر می شنیدیم و لذت می بردیم. مادربزرگم می گفت: شما پدر و پسر کپی این من و بابام هستید با این تفاوت که آقا سبیل ندارد. بعدها که رشد جای پیک را گرفت دیگر قصه های من و بابام پشت جلدش چاپ نشد.
راست هم می گفت . او گاهی از پدر می خواست گاری بازی کنند و پدرم مثل قصه های من و بابام ، دو پای او را می گرفت و او با دو دست راه می رفت و پدرم هم مثل گاری به جلو می راندش . تیله بازی و زققه و آشییق و دوچرخه سواریشان ) چقدر این پدر و پسر به هم نزدیک بودند. مثل قصه های من و بابام.
اما من سه جلد کتاب قصه های من و بابام را دارم و هر وقت می خوانم صدای پدرم و خنده های کودکانه برادر کوچک در گوشم طنین می اندازد. او که زودتر از موعد رفت و بابا را با قصه هایش تنها گذاشت.
*
آدم برفی لگدزن
زمستان بود و برف سنگینی باریده بود. من و بابام یک آدم برفی بزرگ و قشنگ جلو در خانه مان درست کردیم. یک جارو هم توی دستش فرو کردیمو یک ظرف هم به جای کلاه روی سرش گذاشتیم.
صبح روز بعد ، تا از خواب بیدار شدم و سراغ ادم برفی رفتم ، دیدم خراب شده استو روی زمین افتاده است. دوقاتم تلخ شد و گریه ام گرفت.
بابام دیده بود که شب مردی آمده بود و آدم برفی ما را خراب کرده بود. فکری کرد و تصمیم گرفت که آن مرد را برای کار بدی که کرده بود تنبیه کند. یک پیراهن سفید بلند پوشید. روی پارچه ای چشم و ابرو و دهان و بینی کشید. پارچه را روی سرش انداخت. یک جارو هم در دست گرفت. آن وقت رفت و مثل آدم برفی ، جلو در خانه مان ایستاد.
من از پنجره اتاقمان نگاه می کردم. دیدم که مردی آمد و خواست آدم برفی را خراب کند. تا آن مرد دستش را به طرف آدم برفی دراز کرد ، بابام لگد محکمی به پشت او زد. بعد هم آرام مثل آدم برفی همان جا ایستاد. فقط یادش رفته بود که دستهایش را مثل آدم برفی از هم باز نگاه دارد.
مرد که تعجب کرده بود که این دیگر چه جور آدم برفی است که می تواند لگد بزند.
*
تپیک ووران قار قولچاغی
قیشیدی ، بیر آغیر قار یاغمیشدی. بابامنان من قاپیمیزین قاباغیندا بیردنه یئکه و گؤزل قار قولچاغی قاییردیق. بیردنه سوپورگه الینه وئردیک بیر قابی دا بؤرک یئرینه باشینا قویدوخ.
سحر تئزدن یوخودان دوروب قار قولچاغینی گؤرمه یه گئتدیم. وای ! قار قولچاغی خاراب اولوب یئره دوشموشدو. چوخ خینوو ائلدیم. آغلاماغیم گلدی.
بابام گؤرموشدو کی بیر کیشی گلیب کئچه نده اونو خارابلییب کئچیب . اونا گؤره ده ایسته دی او کیشینی بیر ایپ اوسته قویا.بیر دنه آق اوزون پالتار اینینه گئیدی . بیر پارچانین دا اوستونه آغیز بورون قاش گؤز چکیب ، اوزونه چکدی. بیردنه ده سوپورگه الینه آلدی قار قولچاغی کیمی اللرینی آچیب قاپیمیزین قاباغیندا دوردو.
من پئنجره دن ائشییه باخیردیم. گؤردوم بیر کیشی گلیب ایسته دی قار قولچاغین خارابلییا ، تا الینی قار قولچاغینا ساری اوزالتدی ، بابام بیر گؤزل تپیک اونون دالیسینا ووردو. سورادا چوخ یاواش قارقولچاغی کیمی دوز دوردو. اما یادیندان چیخمیشدی کی قار قولچاغی کیمی اللرینی آچا.کیشی حیرت ده قالمیشدی « بو نه قار قولچاغیدی کی تپیک وورا بیلیر
!!!!»

2008-07-10

رقئییب

امروز پنج شنبه ، اولین پنج شنبه از ماه رجب است . ما به این روز رقئییب می گوئیم . در این روز حلوا می پزیم ، شکر پنیر و خرما داخل دیس می چینیم و به قبرستانهائی که عزیزانمان آنجا به خواب ابدی رفته اند می رویم . در فراقشان اشک حسرت می ریزیم و برایشان قرآن و دعا می خوانیم . سنگ قبرشان را آب و جارو می کنیم . سپس با همراهان به خانه عزیزی که هنوز یک سال از رفتنش نگذشته برمی گردیم و برایش در خانه عزاداری می کنیم
مادرم گفت : امروز وادی رحمت خیلی شلوغ است . مراسم عزاداری را در خانه برگزار می کنیم و برای دیدار برادرت فردا اول صبح به وادی رحمت می رویم . برای برادری که هنوز سه ماه از رفتنش نگذشته ، داغ مرگش تازه و جگرسوزاست . آنها دارند برایش عزاداری می کنند و فاتحه و یاسین می خوانند ، در حالی که من نمی توانم مرگش را باور کنم . فیلمهای ویدئویش را که نگاه می کنم ، می بینم نه تنها بیمار نیست بلکه قاه قاه می خندد و شوخی می کند . غم خودم را از یاد برده ام و برای پدر و مادر رنجورم آرزو صبر می کنم و نگرانشان هستم
قرار بود به توصیه دوستم در مورد مراسم رقئییب بیشتر و طولانی تر بنویسم . قرار بود برای برادرم و شقایق معصومش و همسر سیاه پوش اش شعری بنویسم . اما متاسفم که نمی توانم . شاید روزی دیگر

تقدیم به آنان که در سوگ عزیزانشان گریانند
..
گول اوسته بولبول قونار / بلبل روی گل می نشیند
بولبول سوز گوللر سولار / بدون بلبل گلها پژمرده می شوند
قارداش آدی گلنده / اسم برادر که می آید
اوره گیم قانا دولار / دلم پر خون می شود
..
سنگریم قالام قارداش / سنگر و قلعه ام برادر
قویما تک قالام قارداش / تنهایم نگذار برادر
قییما بو غربت ائلده / دلت نیاد در این غربت
بئله آغلار قالام قارداش / انگونه گریان شوم برادر
..
گؤزوم سن سیز قان آغلار / چشمانم بی تو خون می گریند
قارداش وای ، آی قارداش وای / ای وای برادر ، ای وای
کاشکا جانیم چیخئیدی / کاش خودم می مردم
دئمییئدیم قارداش وای / نمی گفتم وای برادر
وای برادرم وای

2008-06-25

چه بگویم مادر

گویا دیروز روز مادر بود و من طبق معمول فراموش کرده بودم . طفلکی برادر تا ظهر صبر می کرد و تا می دید صدائی از من درنیامد ، می فهمید که باز تاریخ قمری و شمسی را قاطی کرده ام . زنگ می زد و یادم می انداخت . اما دیروز هاپوتی یادم انداخت و من تا پاسی از شب نشستم و چشم به تلفن دوختم . گوئی منتظر معجزه ای بودم . دعا می کردم که رفتنش خواب و رویا باشد . اما افسوس که انتظارم بیهوده بود و دعا بی اثر. خواستم به مادرم زنگ بزنم که شب از نیمه گذشته بود وبه خود گفتم شاید توانسته به کمک قرص خواب آور یا از خستگی گریه روزانه بخوابد
نمی دانم اگر زنگ می زدم چه جمله ای مناسب حالش می یافتم که بگویم

2008-06-20

قربان دل مهربانتان


برادرم رفت و من پس از چهل و پنج روز خبردار شدم . گقتند تحمل داغ عزیزان ، در غربت طاقت فرساست. اما تا به کی می توانستند از من پنهان کنند ؟ نمی دانم کارشان درست بود یا نه . اما من نظرشخصی ام را می گویم کاش از آغاز بیماری تا لحظه رفتنش ، خبرم می کردند تا من نیزهمراه با آنها دراین دیارغربت برای بهبودیش دعا می کردم و در غم از دست دادنش به عزا می نشستم . عده ای از دوستان غربت نشین نیز می گویند که چند ماه بعد از درگذشت عزیزانشان ، خبردار شده اند .
می گویند یک هفته قبل از مرگش بیمار شد و دکتربرایش معرفی نامه به فلان بیمارستان داد که اگر حالش بدتر شد به آنجا مراجعه کرده ، بستری شود. نیاز به انجام آزمایشاتی داشت که فلان آزمایشگاه اول حق ویزیت را دریافت کرده و سپس به او برای هفته بعد ، آن هم با پافشاری که بیمارم و احتیاج فوری به نتیجه آزمایش دارم ، وقت داده است .
حتمن خانم شماره نویس عصبانی هم شده که آقاجان اینجا همه بیمار اورژانسی هستند حوصله داشته باشید و نوبت را رعایت کنید . او که در آخرین روزهای زندگی اش گفت حوصله ادامه دادن ندارم می خواهم بروم و رفت . روز آخر زندگیش در دفتر یادداشت اش این تک بیتی را یافتند که بر سنگ قبرش نیز نوشتند
بو دونیادا دینجه له بیلمه دیم من / در این دنیا آرامش نیافتم
گئدیرم مزاریمدا دینجه له م من / می روم در مزارم آرام بگیرم
از او برایم سه جلد دفتر شعر حمیده رئیس زاده ( سحر خانیم ) به یادگار مانده است
دوستان مرا می بخشید که روحیه ام داغون است . حال و حوصله نوشتن ندارم . تا قلم به دست می گیرم اشک سد راه چشمانم می شود . احمد سیف می گوید : بهترین دوای روحیه خراب کار است و باز هم کار و وقتی که خسته می شوی باز هم کار . یک بار امتحان کن ، مشتری می شوی . من نیز توصیه این استاد عزیزم را گوش می کنم و از امروز کارهایم را از سر می گیرم
از دوستان عزیز که با کامنت و ایمیل با من همدردی کردند و در غربت تنهایم نگذاشتند تشکر می کنم
احمد سیف ، پروین محمدیان ، لاله ، شاهین دلنشین ، خاتونک ، مریم ، پریا ، حسین ، محمد افراسیابی ، امیر ، نازخاتون ، روشنائی صبح ، حمید میداف ، هاپوتی ، سپیده قصه گو ، صدف ، اورمو قیزی ، ارگون ، آرمین ، علی ، همیلا ، اهری ،عسل خاتون ، قارداشخان ، مریم ، ماوی ، باران سبز ، سارا ، تقویم صبورا ، ندا ، رها ، فروغ ، منیژه ، الناز ح ، غریب ، آیدا، کریم و میترا ، سیما ، نق نقو ( پرویز فرقانی ) ،ندا ، نسرین ، بیتا ، سارا ، امین روزنامه نگار، رضا ، عادلخانی ، اسماعیل جمیلی، یالقیز آتیلا ، ماحمیت ، نرگس، زیتون ، مرجان ، رضا اغنمی
سما شورائی که از اولین لحظه همراهم بود
نفیسه که شرمنده ام کرد. روح برادرت شاد
محمد قربانزاده همشهری و همکار عزیز
دختر همسایه که با برگ برگ و گلبرگ گلهای سفیدش همراه و همنوای دل دردمندمان بود
مینو صابری عزیز که محبت و مهرش فراموش شدنی نیست
..
دوستان عزیز ، با تمام وجودم به شما و عزیزانتان عمر طولانی همراه با سلامتی و دلخوشی و موفقیت آرزو می کنم . قربان دل مهربانتان

2008-06-11

در سوگ برادر جوانم


قارداش گل آی قارداش گل
قارلی داغلاری آش گل
غربت ائلده کیمسه م یوخ
تؤکر گؤزوم قان یاش گل
*
قارداش قارداش قوش قارداش
خنجری گوموش قارداش
گئتمه یین واختی دئییل
آتین ساخلا دوش قارداش
*
اویان قوربان اولوم اویان قارداشیم
واخسیز بو دونیادان دویان قارداشیم
..

2007-10-14

داغ فرزند

بچه که بودم بارها می دیدم که پدربزرگ و مادربزرگم دست به دعا برداشته اند که الهی هیچ پدر و مادری داغ فرزند نبیند . یک کمی که بزرگ شدم این نوع دعا را از زبان پدر و مادر خودم و هر پدر و مادر دیگری شنیدم . مادر بزرگم می گفت داغ فرزند وحشتناکترین و طاقت فرساترین دردهاست . مادر ذره ذره می سوزد و خاکستر می شود . هیچ علاجی هم ندارد . اؤلن دن اؤلمه ک اولماز ( همراه مرده نمی شود مرد ) آن زمانها مفهوم سخنش را درک نمی کردم . خوب آدمی روزی به دنیا می آید و روزی دیگر از دنیا می رود . مثلن اگر فرزند زودتر بمیرد چه می شود . تا اینکه روزی از روزها خبر تصادف و درگذشت« خلیل » یکی از اقوام نزدیکمان را که تصادف کرده بود شنیدم . او تازه داماد وبرای مردن خیلی جوان بود . در مجلس عزایش چشم به چشمان مادرش دوخته بودم . چه ساکت و ناچار نشسته و میهمانان را تماشا می کرد . چقدر مظلوم و درمانده با نگاهش در فراق فرزند دلبندش خون می گریست . برای اولین بار درد را حس کردم . چشمان ناچار مادر آتش به دلم زد . او هرچند دقیقه یک بار نوحه سر می داد .
...
بالام گئتدی مرنده فرزندم به مرند رفت
طوفان اولدو گلنده وقتی برمی گشت طوفان شد
گؤزلریم آغلار قالدی چشمانم گریان ماند
ائوه قئییتمییه نده هنگامی که به خانه برنگشت
...
قاش گؤزو قارا اوغلوم پسر چشم و ابرو مشی ام
باغریندا یارا اوغلوم در دلش زخم پسرم
یاتدین توپراق آلتیندا زیر خاک خوابیدی
اولدوم بیچارا اوغلوم بیچاره شدم پسرم
....
بیشتر بایاتیهایش را برای اولین بار می شنیدم . گویا او خود با سوز جگر می سرود . راست می گویند تا دلی نسوزد بایاتی سروده نمی شود
مردم دسته دسته برای تسلیت گفتن به مادر داغدیده وارد اتاق می شدند . آن زمانها هنوز جوانمرگ شدن امری عادی به حساب نیامده بود
به عیادت بیماری رفتم . جوانی که در بستر مرگ آخرین روزها و شاید آخرین ساعات و دقایق زندگی خود را می گذراند . پدر و مادر بالای سرش ایستاده بودند . چشمان مادر مرا یاد مادر خلیل انداخت . نگاههایش و سوز درونش آشنا بود . پدری که کم از مادر نداشت اما تلاش می کرد به زنش آرامش بدهد . دلداریش می داد که پزشک آزمایشی دیگر انجام داده و منتظر نتیجه اش است و گفته نباید زیاد ناامید شد . شیوه حرف زدنش دروغش را فریاد می زد . خود می گفت و خود پاسخ می داد که چه تلخ است بالای سر جگر گوشه ات بایستی و ذره ذره آب شدنش را ببینی و کاری از دستت برنیاید . اگر مشکلش دادن کلیه و قلب بود هدیه می کردم . چه دردناک است داریم درد کشیدن فرزندمان را می بینیم و کاری از دستمان برنمی آید . اگر چه دکتر گفته دیگر هیچ قرصی موثر نیست اما دیشب می خواستم قرص مسکن و خواب آور بدهم تا شب آرام بخوابد اما دهانش باز نشد . خدای من ، در آن اتاق عجب غوغائی بود .از در و دیوارمصیبت و غم می بارید . پلکهای جوان دیگر باز و بسته نمی شد .گوئی با رنگ پریده اش از پدر و مادر مضطربش خداحافظی می کرد . خداحافظی کردم و به خانه برگشتم . تا صبح چهره تکیده جوان و چشمان مادر و صدای ملتمس پدر که با ورود دکتر و پرستار به التماس می افتاد از نظرم دور نشد
چه کردم ؟ به جز دعا چه کاری از دستم برمی آید؟ فقط دعا کردم ، از خدا خواستم که هیچ پدر و مادری داغ فرزند نبینند . برای شادی روح رفتگان دعا خواندم . برای مادران و پدرانی که به هر دلیلی فرزندان دلبندشان را از دست داده اند ، آرزوی صبر کردم . مادربزرگم می گفت : اگر روز جمعه سوره یاسین بخوانی و برای جوانان درگذشته هدیه کنی ، هر آیه شاخه گلی می شود و به دست آنها می رسد . سوره یاسین را خواندم و هدیه کردم . اما با خود گفتم اگر هر کلمه اش هم شاخه گلی شود و به دست جوانی برسد ، باز شاخه گل کم آورده ام . دیشب داشتم جوانان کشته شده را ، این گلهای پرپر را می شمردم . آخر از شماره خارجند
روح خلیل و همه خلیل ها که به دلایل مختلف پرپر شده اند شاد

2007-01-27

چه بنویسم ؟

دوستان می دانید که برای نوشتن به اندازه چهل و هشت سال سخن دارم . امروز هم می خواستم از تاسوعا و عاشورا بنویسم . از هویج پلوی نذری روح انگیز دختر همسایه ، از شبیه خوانی مرحوم حسین آقا داماد عمه ام ، از حلوای عبدالرضا خان مرحوم خاله تامارایم ، از آبگوشت ظهر عاشورای مادرم ، از شعله زرد خوشمزه گل گز خانم زن همسایه مان ، از صبحانه صبح عاشورای شنب غازانیها ، از آش رشته کوره پزلر، از آواز خوش اکرم خانم معلم قرآن محله مان و .... اما نتوانستم اعصابم داغون شد . یاد خاطره تلخی از شب تاسوعا ذهنم را آشفته کرد . یاد قفسی افتادم که موجب تنگی نفسم شده بود . آخر زور گفتن هم حد و اندازه ای دارد . برای اولین بار آرزو کردم که ای کاش آقا شوهره بغل دستم بود و یک سیلی بسیار محکم بیخ گوشش می خواباندم چنان محکم که آغزی دالیسی نا دؤنه ( دهانش به پشت سرش برمی گشت ، همان دهانش کج می شد ) اما باز گفتم لعنت خدا بر شیطان ، صلوات بفرست زن و از این فکرها نکن . فردا و پس فردا و روزهای دیگری نیز هست می نویسی . الله هین گونلری قورتولمویاجاق کی ( روزهای خدا که تمام نخواهند شد . ) پس در این مورد در آینده می نویسم
خواستم موضوع را عوض کنم . از وطن بنویسم ، از ایران ، از دکل برقی که آرامش فردوسی را بر هم می زند ، از خلیج فارسی که دارد خلیج عربی می شود ، از چهارباغی که مترو می شود ، از فریادهائی که در ماه رمضان با دهان روزه و گرمای نیمروز تابستان برای رفتن آن و آمدن این کشیدم
یکی از بناهای عظیم و قدیمی شهر تبریز ارک علیشاه است . ساختمان آن توسط تاج الدین علیشاه جیلانی وزیر سلطان اوبوسعید ایلخانی در سال 716 شروع و در سال 724 به اتمام رسیده است . خرابش می کنند تا به جایش مصلی بسازند . مگر قحطی زمین خداست ؟
در شهر تبریز ارک علیشاه دارد ویران می شود . ارک علیشاه تبریز را نیز دریابید
...
عزیزیم ده ییشمه نه م عزیزم عوض نمی کنم
هئچ زادنان ده ییشمه نه م با هیچ چیزی عوض نمی کنم
دونیا جنت اولسادا دنیا اگر بهشت باشد
وطن نه ن ده ییشمه نه م با وطن عوض نمی کنم
....
گول ایله چمن گؤزل گل و چمن زیباست
اؤلمه یه کفن گؤزل برای مردن کفن زیباست
دونیانی دولان قاییت دنیا را بگرد و بازگرد
گؤر گئنه وطن گؤزل ببین باز وطن زیباست
...