Showing posts with label نادر ابراهیمی. Show all posts
Showing posts with label نادر ابراهیمی. Show all posts

2023-02-23

نادر ابراهیمی می گوید:

 نادر ابراهیمی می گوید:

من در یک لحظه، غفلتا، وقتی بسیار جوان بودم و کمک کارگر فنی در صحرا، عاشق صحرا شدم. غفلتا، نمی دانم چه شد، امّا شدم.« آتش بدون دود » همۀ آن چیزی است که من توانستم به پیشگاهِ معشوق ببرم و به او پیشکش کنم... خدا کند که مردم صحرا، این هدیۀ کوچک را قبول کنند.
یاد آن روزها و شبهای صحرایی، آن غروب ها و آن مهتاب ها، آن پهناوری و خلوت، آن آفتاب و گلّه های خفته و آلاچیق ها، آن مردان و زنان خوب، و آن بچّه ها که زیبائی شگفت انگیزی داشتند، برای ابد در قلب کوچک من زنده است و خواهد ماند.
« از صفحات آخر کتاب آتش بدون دود – جلد هفتم»

2023-02-21

آتش بدون دود - جلد هفتم

آتش بدون دود – جلد هفتم 
هر سرانجام سرآغازی  است
نویسنده: نادر ابراهیمی

آلنی به بهانه سردردها و سنگ کلیه های شدید که گاه گاهی به سراغش می آیند، از تهران خارج می شود و به دورافتاده ترین مناطق کشور، برای درمان بیماران و نشان دادن ستم حکومت، سفر می کند. در این سفرها آلنی بعد از سالها، دوستانش را ملاقات می کند. البته خیلی ها اعدام شده اند. او در یک عمل جراحی ماهرانه، پاهای یلماز را مداوا می کند و همین یلماز به مبارزی قهرمان تبدیل می شود و در همین را ه کشته می شود. آیناز، دختر آلنی از پدر اسلحه می خواهد و پدر تهیّه کرده و شبی که به همراه تعدادی از افرادش برای گرفتن اسلحه می رود، دستگیر و به اعدام محکوم می شود. مارال نیز به حبس ابد محکوم می شود. آلنی شب اعدام به حضور محمدرضاشاه پهلوی فرستاده می شود. پس از ملاقات او با شاه، او را سوار زندان متحرک کرده و می برند. اما همگروهانش فراریش می دهند و تیمساری که حکم اعدامش را صادر کرده بود، کشته ی شود. مارال بانو را نیز از زندان فراری می دهند. آیناز و شوهرش در جریان انتقام از ساواکی ها، کشته می شوند. آیتا، فرزند دیگر آلنی- مارال، نیز اعدام می شود. آلنی نیز دستگیر و اعدام می شود. او در آخرین نامه اش به مارال بانو از او می خواهد که دست از مبارزه برندارد. مارال نیز در یکی از ماموریت ها در کنار پسرش تایماز کشته می شود و داستان زندگی آلنی – مارال اینگونه تمام می شود.
*
زمانی می رسد که انسان قادر نیست بگوید:« جبران می کنم.» چقدر خوب است که انسان، قبل از رسیدن به این زمانِ تاسّف انگیز، چیزی برای جبران کردن، باقی گذاشته باشد.
آلنی
*

2023-02-20

فرقِ مبارزِ مومن با ظالم بی ایمان - جلد ششم

سایت قایاقیزی

عیبِ جهانِ ما:عیبِ جهانِ ما این است که هنوز در برابر مردِ واقعی، دستکم یک نامرد وجود دارد و در برابر هر زنِ واقعی، یک نازن. جهان هنوز جهانی ست که بسیاری از انسان ها، با با احترامی وافر به حیوانیّتِ خویش، خوب ترین آرمان ها را با لذّت های تن تاخت می زنند و شرم هم نمی کنند.

*
این جاده هرگز خلوت نخواهد شد
بیهوده انتظار می کشی
بیهوده انتظار می کشی
تا در خلوتِ کاملِ این جاده
دمی در آینه ی جیبی ات به خود نگاه کنی
و بگویی:
« به به !
این منم تیتیش مامانی به تنم!»
به همهمه ی جاده و کن!
به وِلوِله
به غُلغُله
به غوغای جاده گوش کن
و به عابرانِ جوانِ خیره سری که سراسرِ جاده را پوشانده اند
نگاه کن!
اِنگار، غباری که پابرهنگان و ستمدیدگان برپا می کنند
نمی گذارند به درستی ببینی
پس بشنو!
بیهوده انتظار می کشی.
این جاده هرگز
خلوت نخواهد شد.
*
می دانید آقا؟ فرقِ مبارزِ مومن با ظالم بی ایمان در این است که زندگی و مرگ، هر دو، موهبتی ست برای مبارزِ مومن، اما زندگی و مرگ، هر دو، عذابی است برای ظالمِ بی ایمان… من، روی خاک آسوده ام، زیرِ خاک نیز آسوده خواهم بود… شما چطور آقا؟ شما چطور آقا؟
*
گریه: گریه نعمتی ست واقعا!
گمان می برم که اگر خداوند ، صدهزار گونه خنده می آفرید امّا رسمِ اشک ریختن را نمی آموخت، قلب، حتّی تابِ ده روز تپیدن را هم نمی آرود.
گریه نعمتی ست واقعا- برای آنکس که قلبی دارد.
*
آتش بدون دود - جلد ششم
*

2023-02-18

آتش بدون دود - جلد ششم

هرگز آرام نخواهی گرفت

آلنی – مارال، همراه با تحصیل و سخت کوشی در دانشگاه و پیرشرفت تحصیلی، وارد عرصه ی سیاست می شوند. در سال 1326 محمد مسعودِ صاحب قلم، بر علیه اشرف پهلوی می نویسد و روز بعد اعدام می شود. آمان جان آبایی قرار حرکتی موثر را در یک عروسی صحرایی می گذارد. مامورین حکومتی مطّلع شده وبرای کشتار در عروسی  برنامه ریزی می کنند. آلنی که از خطر باخبر شده سعی میکند خود را به آمان جان برساند، اما دیر می شود و حکومت مجلس را به خاک و خون می کشد. آمان جان نیز کشته می شود.
صفحه ِ صدِ کتاب، اشاره ای می کند به دکتر مصدّق:« دکتر مصدّق به شاه چیزِ بدی را اثبات کرد و بد هم اثبات کرد. دکتر مصدّق به شاه ثابت کرد که هر کس، حتّی اگر مختصری – بسیار مختصر – هم شرف و شهامت داشته باشد، با شاهان کنار نخواهد آمد. نخواهد آمد. نخواهد آمد.»
اردیبهشت سال 1330 چند روز پس از آزادی دکتر آلنی آق اویلر، دکتر محمد مصدق ، بر مسند صدارت تکیه زد، تکیه زدنی- برخوردار از مهر بی کرانه ی مردم. ترکمن ها به آمدنِ مصدق دل خوش کرده بودند، اما...
نمی توان گفت که چه شد اما نشد آنچه که حق بود بشود.
در سال 1336 ، ساواک بر سر پا می ایستد و با ایستادنش کمر بسیاری از گروههای مبارز ملی و مردمی را می شکند.
در بیست و دوم سال 1336، ساعت چهار صبح زلزله ی شدیدی بخش عمده ای از کردستان را می لرزاند و بسیاری کشته می شوند دولت با وقار و آرامشی سرشار از بی رحمی با زلزله روبرو می شود.
*
در این جلد از کتاب، نویسنده اشاره ای دارد به ترانه ی مرا ببوس. این شعررا حیدر رقابی سروده و توسط سوارکارِزبده، گُل نراقی خوانده شده است. ترانه ای ماندگار برای اعدام بشارتی و ده ها دلاور همچون او.
*
در صفحه 133 این جلد، نویسنده از « سفره تکانیِ بزرگِ شاهی» سخن می گوید. از تیمساران و رهبران مافیا در ایران و چند تن از پَهلَوی ها وهمچنین تعدادی ترکمنِ حق کُش که در این سفره تکانی ظالمانه مشارکتی مردانه داشتند و تهِ کاسه ها را لیسیدند و شکمی از عزا درآوردند.
پانزده بهمن سال 1327 آلنی و مارال به مهمانی پرافتخارِ سلطنتی دعوت می شوند و از شرکت در مهمانی سرپیچی می کنند. این همان روزی است که ناصر فخر آرایی، در صحن دانشگاه، شاه را به گلوله می بندد و خود درجا، به دست آنان که او را به این کار واداشته اند، کشته می شود. این عمل سبب می شود که حزب توده غیر قانونی شناخته شده و مخالفان پهلوی با اَنگِ توده ای به قتل می رسند.
در سال 1329 دکتر خدراقلی، مورد حمله ِ سه جوان ناشناس قرار می گیرد . امّا جان سالم بدر می برد. زندگی اش سرشار از خوف و نگرانی می شود. 
*
آلنی اوجای چوپان عاشق علی می شود.
درمانده ِ علی، مبهوتِ علی، مریدِ علی، مطیعِ علی، شمشیرکشِ رکابِ علی

2023-02-17

آتش بدون دود - جلد پنجم

عبداللّه مای لس:
نخستین ترکمنی که به مجلس شورا راه یافت و سالها به خاطر مشروطیت مبارزه کرد. به همین خاطر ترکمن ها او را مای لِس یعنی مجلس لقب دادند. روانش شاد

*
سیاست، خودکشی نیست. قیمت ما و سگهای شاه یکی نیست. ما گرانیم به دلیل طهارتمان، آنها مفت اند به دلیل کثافتشان. ما گرانیم به دلیل کیمیایی مان، آنها مفت اند به دلیل فراوانی شان. بسیاری از افراد طبقۀ متوسطِ مرفّه، به خاطر لذّت، حاضرند خودفروشی کنند، امّا در این طبقه، نادرند آدم هایی که از همه چیزشان به خاطر دردمندیِ دردمندان بگذرند. پس روی سرت شرط نبند.
*
آلنی در برابر مجموع حوادث سال بیست و چهار، عکس العملی بسیار سیاستمدارانه و نجیبانه نشان داد.« سازمان وحدت»، طی اعلامیه ای طولانی، اعلام داشت که با هرنوع تجزیه ی وطن، به هر دلیل و بهانه مخالف است و تجزیه های سده های پیش را هم نظامی اما ضد فرهنگی می داند.« نجات در پاره پاره شدن نیست، در یکپارچه شدن است. هیچ یک از کشورهایی که تکّه تکّه شده اند، پس از گسیختگی، مردمش به آسایشی دست نیافته اند. مرزهای قومی و قبیله یی و نژادی، مرزهای  طبیعی – تاریخی نیستند. یک ملّت، بر اساس همزیستیِ فرهنگیِ طویل مدّت یک ملّت است نه بر اساس ترکیباتِ قبیله ای، نژادی یا یگانگی زبان.
*
ثروتمندان از لذّت خسته می شوند، فقیران از حُبِّ وطن
« کمینه» شاعرِ نامدارِ ترکمن
*
در کنارِ مردان، مردِ میدان خواهی شد
«مختوم قلی ترکمنی»
*
میراثِ پدران ماست، به ما رسیده این دردها
از شعر مشهور بو دردی« مختوم قلی »
*
قله های مغرور به زانو درمی آیند
سنگ ها و صخره ها ذوب می شوند
چرا که این درد را تحمل نمی توانند کرد
آه از این درد، وای از این درد
« مختوم قلی»
*

آتش بدون دود - جلد پنجم 
نویسنده: نادر ابراهیمی
*

2023-02-11

آتش بدون دود - جلد پنجم - حرکت از نو

 حرکت از نو
آلنی و مارال در تهران سرگرمِ تحصیل و سیاست هستند. دخترشان آیناز در اینجه برون کنار مادربزرگش ملّان زندگی می کند. کِبتر، دخترِ دوّم یارمحمّد نقشینه بند که شانزده سال دارد، بیمار می شود. یارمحمّدِ ظالم حاضر است به خاطر سلامتی دخترش تمام زندگی اش را بدهد. می گویند: او به خاطر دخترش کبتر که از بوی اسپند و صدای کاکلی ها خوشش نمی آمد، به سیصد کارگر دستور می دهد هرچه بوته ی اسفند است از دور تا دورِ خانه و باغ از ریشه درآورند و در جای دور بسوزانند. صد بچّه را وامی دارد تا با تیرکمان هایشان به جان کاکلی های دشت بیفتند. چند شکارچی را می گمارد تا کاکلی ها را شکار کنند. این واقعه را مردم ناحیه « قتل عام کاکلی ها» اسم گذاشته اند. حالا کبتر می خواهد که آلنیِ طبیب او را مداوا کند. سرانجام یار محّمد، با تهدید کردنِ ملّا قلیج، آلنی را به بستر دخترش می آورد. او به آلنی قول می دهد که اگر دخترش را از شر بیماری ومرگ نجات دهد، او را دو بار از پنجه اعدام و مرگ نجات خواهد داد.
آلنی سرش را از اتاق کبتر بیرون می برد و آهسته می گوید:« دهانِ آلوده، از مغزِ آلوده تغذیه می کند. این را هم تو یادت باشد یار محمّد! و یادت باشد که آلنی، دشنام نمی دهد، زخم می زند. جنگیدن و زخمی کردنِ حریف، نقطه ی مقابل ایستادن و دشنام دادن است. ضمنا این را هم بدان! من با آمدن به این باغ، آنقدر بی آبرو شده ام که دیگر با هیچ حُقّه یی نتوانم این روغن ریخته بر خاکِ باغِ تو را جمع کنم تا بتوانم آن را نذرِ امام زاده یی کنم. ضمنا این را هم بدان یاشولی! آلنی اوجا، قول هایی را که به او داده یی، به هیچ قیمت پس نمی دهد، چون واقعا محتاجِ قول هاست، چرا که می داند که در این جنگ، با ناجوانمردانی می جنگد که اعدام کردنِ بی گناهان، مثل نَفَس کشیدن برایشان آسان است.»
کار آلنی زیاد است و مراقبت از کبتر را به یاشا می سپارد. یاشا با دیدنِ ِکبتر عاشقش می شود. امّا سکوت اختیار کرده و شبانه روز به معالجه و پرستاری از دخترک می پردازد. حال دختر خوب می شود و یاشای افسرده و صرعی و مجنون به صحرا برمی گردد.
سرانجام یاشا شیرمحمّدی، یارمحمّد نقشینه بند را می کشد و به سراغ افسری که به او توهین کرده و بر گوشش زده بود، می رود و سه گلوله به او شلیک می کند، امّا افسر جان سالم به در می برد. سپس سراغ دکتر خدرآقلی می رود و در مطب او به انتظار می نشیند تا دکتر بیاید. اما قبل از اقدام به قتل، دستگیر می شود و اعتراف می کند که اگر از زندان بیرون بیاید، باز سراغ دکتر خدرآقلی می رود و او را می کشد. آلنی پیش دختران یارمحمّد می رود و وعدۀ پدرشان را یادآوری می کند و از آنها می خواهد از شکایت خود بگذرند. امّا نه آنها راضی می شوند و نه حکومت حاضر به بخشیدنِ یاشا است. حکومت سعی دارد از زبان او اسامی مخالفان و انقلابیّونی همچون قلیغ بلغای و آلنی و .. بشنود، یاشار هرگز اسمی از هیچ فردی به عنوان همکار نمی برد. ملاقات با پدر و مادرش و حتّی آلنی را نیز نمی پذیرد و سرانجام اعدام می شود. همزمان با مرگ آیلر که بعد از زائیدن نوزادش « توماج» فوت می کند و آلّای عاشق را با کودکش تنها می گذرد. یاشا اعدام می شود و در ذهن ترکمن بعنوان شهید باقی می ماند.
*

2023-02-01

آتش بدون دود - جلد چهارم

 از عشق سخن باید گفت

همیشه از عشق سخن باید گفت.
می گوید: عشق ترجیع بندی ست که هیچ رُجعتی در آن نیست.
می گوید: تکرارِ نامکرّر است.
بی عشق، خانه حقیر است، محلّه خاموش است، شهر افسرده است، فضا تنگ است، دنیا تاریک. بی عشق، در هیچ سنگری سربازی نیست، در هیچ نبردی، فتحی.
دوست داشتن خوب است، عشق، امّا عالی ست.
دوست داشتن آرامش است، عشق غوغاست.
دوست داشتن دریاست.
عشق، آتشفشانِ همیشه زنده ی روح.
بی عشق، جهان قبرستانی ست همه قبرهایش خالیِ خالی، باغی بوته هایش درخت هایش همه خشکیده و پژمرده.
بی عشق، چشمه بی آب است.
قلب، بدون راز
بازگردیم به سوی عاشقانه زیستن، امّا عشق را همه میلِ تَن به تَن ندیدن.
از نگاه به نگاه، ردِّ پایِ عشق را بهتر از هرکجای دیگر می توان یافت، از ضربه های آهنگرانه یی که بر سندان قلب می کوبد...
*

2023-01-20

آتش بدون دود - جلد چهارّم

 آتش بدون دود – کتاب چهارم – واقعیتهای پرخون

نویسنده: نادر ابراهیمی
پدری که نفهمد بچّه اش درد دارد، پدر نیست، کُندۀ هیزم است و فقط برای زیرِ دیگ خوب.
پالاز به اینجه برون برمی گردد و کدخدا می شود. او به این نتیجه می رسد که اینجه برون برای مراسم عروسی و عزا و نماز و.. احتیاج به ملّا دارد و نمی شود هر بار از ایری بوغوز ملّا بیاورد. بنابر این ملّا قلیچ را به اینجه برون دعوت می کند. ملّا قلیچ، شبیه سایر ملّاها نیست. او بسیار باسواد و حاضرجواب است و آلنی متوجه می شود که این مرد با ملّاهای دیگر خیلی فرق دارد.
 آلنی بی وقفه برای درمان بیماران می کوشد. در این حال به فکر زنان بیمار است که نمی خواهند پیش دکترِ مرد بروند. مارال، زنِ آلنی پیش قدم می شود و علم طب می آموزد و به دادِ زنان ترکمن می رسد. یاشا، وردست آلنی است.
رضا خان پهلوی را که شانزده سال بر ایران حکومت کرده بود، به خفّت می برند. مردم ترکمن دلِ خوشی از او ندارند. رضا خان با زبان مردم، لباس محلی مردم، پوشش زنان، ذکر و رقص خنجرو مجالس عروسی و عزای محلی و... مشکل دارد. او گفته بود:« کلاه یا پهلوی یا شاپو، زنها هم دیگر لباس محلی نپوشند. نوشیدن چای سبز ترکمن هم لزومی ندارد. زبان باید ایرانی باشد، نه ترکمنی و آذربایجانی و... غیره. کُرد هم نباید به کُرد بودن تظاهر کند.» آنها رضا خان را رضا ترکمن کش می نامند. با خواندن این مطالب درمورد رضاخان پهلوی، مادربزرگ مرحومم را به خاطر می آورم که طفلکی رضا خان پهلوی را« ایرضا قولدر» می نامید. او به یاد داشت که چگونه یکباره حجاب از سر زنان و پاپاق از سر مردان برداشتند و ریش سفیدان و گیس سفیدان شهرها و روستاها را سرلخت در گوی و برزن گرداندند تا همه ببینند و مثل اینها رفتار کنند.
رضا خان پهلوی را می برند و پسر جوانش را جای او می نشانند. او برای نو سازی وطن آستین ها را بالا می زند. شاه جوان می گوید:« من می توانم برای این مردم باشم، امّا هرگز نمی توانم با این مردم باشم.»
عاقبت ثبت احوال به ترکمن صحرا می رسد و مردم صاحب شناسنامه می شوند. آقشام گلنِ پیر، گوگلانی می شود و آلنی آق اویلر.
محمّد آخوند جرجانی، علم حزب توده را برافراخته. حزبی که فکر می کند شوروی به داد مردم می رسد و بهتر است. حزبی که فکر می کند برای رسیدن به هدف نیازی به کمک برای سلامتی و رفاه مردم نیست. مردم باید بیمار و گرسنه و بدبخت باشند که از حزب حمایت کنند و سبب پیشرفت و حکومت حزب شوند. او در بحث با آلنی مواضع خود و حزبش را آشکار می کند. آلنی با خود می گوید:« سیاست اگر همین باشد، یا چیزی نظیر این، حقّا که چیز بسیار کثیفی ست. در لجن زیستن، بهتر از سیاسی اندیشیدن است.»
قلیج بلغای و آلنی، تصمیم می گیرند دست در دست هم داده و یک گروه سیاسی به وجود آورند.
آلّا پسرِ آقشام گلن و آیلر دخترِ آچیقِ تار زن، عاشق همدیگرند. امّا آیلر مبتلا به بیماری سلّ است و می داند که به زودی می میرد. به این سبب قصد ازدواج ندارد. آلّا هیچ سببی برای ابطال ازدواج نمی بیند. او عاشق آیلر است و سرانجام ازدواج می کند و برای معالجه اش بنا به پیشنهاد آلنی راهی فیروزکوه می شود که آب و هوای مناسبی برای بیماری آیلر دارد.
یاشا، شاگرد و وردستِ آلنی به گنبد می رود . در پستوی خانۀ علی محمدی سرگرم خواندن کتاب هایی می شود که علی محمدی برایش تهیّه می کند. روزی از روزها از زیرزمین بیرون آمده و می خواهد سری به کوی و برزن بزند که گرفتار دو پاسبان می شود.. پاسبان ها او را پیش افسر پلسی می برند. یاشا دربارۀ  دکتر خدراقلی همه چیز را دانسته و برایش افشا کرده بود و دکترخدراقلی هم خاموش ننشسته و افسر پلیس را باخبر کرده و اکنون نوبت افسر است که گوشمالی سختی به این پسر بدهد. چگونه؟ با چند سیلی آبدار و چشم کبود کن و فحش های ناموسی. زهرچشمی تلخ. آدمی را بزنند و بکوبند و له اش کنند، امّا اسم عزیزان و ناموس و مادر را به زبان نیاورند. افسر تهدیدش می کند که باید به اینجه برون برگردد و از آنجا بیرون نیاید. اما یاشا با دلی پر از کینه، نیمه شب خود را به زیرزمین علی محمدی می رساند و در پی یافتن اسلحه است که یکی یکی این افراد را بکشد. علی محمدی که اوضاع را آشفته می بیند خود را به آلنی می رساند و دو دوست، یاشا را که سرشار از کینه و نفرت و انتقام است پیدا کرده و به اینجه برون برمی گردانند.
آلنی و مارال به قصد تحصیل به تهران می روند و تنها فرزندشان آیناز را به مادرشان ملّان می سپارند.
سرانجام آلنی سازمان « سازمان وحدت صحرا» را تشکیل و رسما اعلام می کند. 
*
خاطراتی که بگریانند، بسوزانند، بشکنند، به درد بیاورند، اما برنیانگیزند، خاطره نیستند.زَهرَند، زهرِ قتّاله، خاطراتی که سرد کنند، خسته کنند، کِسِل کنند، ناامید کنند و به پوچی و بی حالی بکشانند، خاطره نیستند، بیماری اند، جنون.
از یک بازجوییِ بدِ نادلخواه شرمنده نباش! صفی بلند از بازجویانِ بدکینه دَمِ سَحَر ایستاده اند. وقت نماز صبح، آنها را خواهی یافت، امّا به گذشته نخواهی بردشان.
*
دختر سیاسی، بهتر از پسر سیاسی ست. مردان، انگار که برای حضور در معرکه ی سیاست به دنیا می آیند. امّا زنان، برای میدان منّت می گذارند که پا در آن می نهند. هر جا زنی هست که به خاطر عدالت می جنگد، آنجا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز و بهشتی.
*
اسب ترکمن اگر درگوشش تاریخ را زمزمه کنی، یورتمه می رود.
*
سکوت، دیواری ست که بنّایش، آن را با ملاطِ سکوت بالا می بَرَد و آجُرِ سکوت.
*
کورکورانه دیدن، ندیدن است و گوش بسته پذیرفتن، نپذیرفتن.
*
مرد یا به شکمش فکر می کند یا به گرسنگی دنیا.
*
لحظه های موثّر: لحظه هایی که همچون مُهر، محکم بر پای ورقه ی زندگی ما فرود می آیند و تا سالیانِ سال می مانند، و نقش موثّرِ خود را پیوسته، بر ما ابلاغ می کنند.
*
سایت قایاقیزی 
*

2023-01-16

آتش بدون دود - جلد سوّم

 
در تمام سالهایی که در صحرا کار می کردم، هرگز از هیچ ترکمن آزار و اذیّتی ندیدم، امّا محبّت و همراهی و همکاری، تا بخواهی. پس، ترکمن باید این افتخار را به من بدهد که خودم را یک « نیمه ترکمن» بدانم و باور کنم که در « آتش بدون دود» وطنم را حکایت کرده ام.

« نادر ابراهیمی»
*
سایت قایاقیزی    

*

2023-01-15

آتش بدون دود - دفتر سوّم - اتّحاد بزرگ

غم 

آق اویلر به غم میدان داد،
و غم، قانع نیست. هرچه مدارا کنی، ستیز می کند، هرچه عقب بنشینی، پیش می آید، هرچه خالی کنی، پر می کند، هرچه بگریزی، تعقیب می کند. چون که بنشانیش، می نشیند آرام، چون پر و بال دهی او را، می پرد بسیار. غم، بیشترخواه است و سیری ناپذیر. در طلب فضای حیاتی وسیع و وسیع تر، جمیع ابزارهایی را در دسترسش قرار بدهی، به کار می گیرد. می بُرد، می تراشد، سوراخ می کند، و در سرزمین های تازه به  دست آورده ، خیمه و خرگاه برپا می دارد. غم، جوعِ غم دارد.می بلعد، آماس می کند و بزرگ می شود- آنسان که ناگهان می بینی حتی به سراسر وجود تو قانع نیست. از تو فراتر می رود و چون آوازی یاس آفرین و دلهره انگیز، در فضای گرداگرد تو طنین می اندازد. فرزند تو افسرده می شود، تنها به خاطر آنکه تو افسرده یی. در عین حال، غم، مهارشدنی ست. به قدرتی که تو برای سرکوب کردنش به کار می بری، احترام می گذارد.عقب می نشیند، مچاله می شود، درخود فرو می رود، کوچک و کوچکتر می شود و چون لکّه ابری ناچیز، از آسمان پهناور روح تو، کنجِ دنجی را می پذیرد، و التماس می کند: بگذار اینجا بمانم! مرا برای روز مبادا نگه دار! شادی، مقدّس است، اما همیشه به کار نمی آید. محکوم کن و در سلّولی به زنجیرم بکش، امااعدامم نکن! انسانِ همیشه شاد، انسانِ ابلهی ست. روزی به من نیازمند خواهی شد، روزی به گریستن، به در خود فرورفتن، به بُریدن و به غم متوسّل شدن… مرا برای آن روز نگه دار…
*
 
 


2023-01-08

آتش بدون دود - جلد سوّم

گومیشان سرزمینِ تیراندازانِ آرام
آقشام گلن در گومیشان زندگی می کند و با آلما ازدواج کرده و دو فرزند به نامهای آلّا و باغداگل دارد. اهالی گومیشان اهل جنگ و کشتار نیستند و با کندن چاه آب و ذخیرۀ آب باران، مشکل کم آبی را حل کرده و دشمن واقعی خود را نه ترکمن، بلکه رضاخان پهلوی می دانند که غارت را « ثبت اسنادِ محضری» کرده و تصرّف به زور را « خرید زمین بایر به قصد آباد کردن» آنها معرّفی کرده است. او بسیاری از ترکمن ها را به بردگی کشیده و استبداد رضاخانی را جانشین ترکمن کشی قاجار کرده است. آت میش به گومیشان می رود و با دختر آقشام گلن نامزد می شود و سپس به اینجه برون برمی گردد. سرانجام آلنی به سلامتی وارد اینجه برون می شود و خواهرش ساچلی را مداوا می کند و تیماردار پدر می شود. یاشولی آیدین، سکّه ها و اموال نذری پای درخت مقدّس را جمع می کند و مردم را در جهل نگه می دارد. آق اویلر پس از رسیدن به آرزویش ( طبیب شدن آلنی ) دار فانی را وداع می گوید. کسی در اینجه برون حاضر به کمک نیست. آت میش به گومیشان می رود و آقشام گلن را خبر می کند و هنگام بازگشت به اینجه برون سر چاه هدف تفنگ قرار می گیرد و کشته می شود. مثل پدرش گالان اوجا. آقشام گلن با همراهان خود می آید و با جنازۀ دامادش آت میش روبرو می شود. او و همراهانش وارد اینجه برون می شوند. آقشام گلن اینجه برونی ها را ملامت می کند به سبب خوبی هایی که گالان اوجا به آنها کرده و تلافی تلخ آنها و تهدید می کند که اگر یک تار مو از سر اوجاها کنده شود، اینجه برون را با خاک یکسان می کند و حتی یک نفر را زنده نمی گذارد. سپس جنازۀ برادرش آق اویلر و دامادش آت میش را برداشته و به گومیشان برمی گردد. پالاز، پسر دیگر آق اویلر، زندگی آرام می خواهد و زنش کعبه را برداشته و به طرف گومیشان حرکت می کند. او می خواهد آنجا با آرامش زندگی کند. ورود او به گومیشان، به خوشی استقبال نمی شود. زیرا پالاز اوجا در ایّامِ سخت، مادر و برادر و خواهرش را تنها گذاشته و برای آسایش خود به گومیشان آمده است. در حالی که آق اویلر و آقشام گلن برای اتّحاد ترکمن ها از هم جدا شدند. مردن گومیشان پالاز را ترسو و راحت طلب می دانند که به هیچ دردی نمی خورد. به قول آلنی که گفته بود: ما فقط مرده ها را به گومیشان می فرستیم. آلنی با صبر و حوصله منتظر بیمار است. مردم از ترس یاشولی آیدین سراغ او نمی روند. او فقط چند بیمار را مخفیانه مداوا می کند. یکی از این بیماران پسرکی است به نام یاشا. زندگی این چنین می گذرد تا اینکه مادر آلنی مبتلا به چشم درد می شود و آلنی او را به گنبد، پیش حکیم می برد. آنجا آلنی تصمیم می گیرد که به اینجه برون برگردد و بار و بنه اش را ببندد و به گنبد گوچ کند. حداقل می تواند آنجا بدرد بخورد. مردم اینجه برون با شنیدن این خبر، جلوی او را می گیرند و آلنی کار طبابت خود در اینجه برون را شروع می کند و یاشا را نیز به شاگردی می گیرد تا او نیز طبابت بیاموزد. مردم اینجه برون او را به عنوان آق اویلر انتخاب می کنند و برایش اتاق سفید کدخدایی می سازند. یاشولی آیدین از چشم مردم می افتد و تنها می ماند. * امّا تاریخ، مصمّم تر از تک قهرمانان است و بسی مرگ ناپذیر. هیچکس، هیچکس نمی تواند تاریخ را، لبِ چاهی، تشنه از پای درآورد. هیچ کس نمی تواند تاریخ را از پشت به گلوله ببندد.
*
سایت قایاقیزی
*

2022-12-28

آتش بدون دود - جلد دوّم

 آتش بدون دود –  دفتر دوم – درختِ مقدّس

نویسنده: نادر ابراهیمی
من نه یموتم نه گوگلان، من ترکمنم و ایرانی ام، ایران سرزمینِ من است و ترکمن خلقِ من.
پنجاه سال از کشته شدنِ گالان اوجا و سولماز اوچی می گذرد. این دو اکنون به افسانه ها پیوسته اند و هر کسی تعریفی از ایشان دارد. پسر بزرگشان آق اویلر، حدود شصت سال دارد. با ملّان دختر بویان میش ازدواج کرده و سه پسر به نامهای پالاز، آلنی و آت میش و یک دختر به نام ساچلی دارد. او آق اویلرِ اینجه برون است. اما برادرش آقشام گلن، به گومیشان رفته و مورد استقبال قوم مادرش شده و در آنجا زندگی می کند. هدف این دو برادر متّحد کردن ترکمن ها و پایان دادن به کشت و کشتار و قتل همدیگر است. آقشام گلن می خواهد صحرا را یکپارچه کند.
داستان این دفتر از آنجا شروع می شود که بیماری لاعلاجی بین بچّه ها شایع شده و جانشان را می گیرد و کاری از دست کسی ساخته نیست. نه دارویی و نه طبیبی. مادران جگرگوشه های درحالِ مرگِ خود را، پای درختِ مقدّس می برند و التماس و زاری می کنند، بلکه درخت بی دست و زبان، شفایشان بدهد. یاشولی آیدین، ملّای اینجه برون از این راه ثروتی کسب کرده و مردم را با دعا و نذر و نیاز آرام می کند. پدران و مادران پای درختِ مقدّس مرگ بچه هایشان را می بینند و دعا و نذر هم دردی را درمان نمی کند. صبر آق اویلر تمام شده و تحمّلِ تماشای این وضع دردناک را ندارد. باید کاری کند. اگر این ده طبیب و دارو داشته باشد، بچّه ها از مرگ نجات پیدا می کنند. او تصمیم می گیرد پسرش آلنی را به تهران بفرستد تا طبیب شود و برای مداوای بیماران به اینجه برون برگردد. امّا اهالی اینجه برون ( بنا بر ضرب المثل ایلان چالان آلاچاتی دان قورخار – مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد) که شاهد ظلم فارس ها و نفرت رضا شاه نسبت به ترکمن ها بودند، با رفتن آلنی مخالفت می کنند. آق اویلر تصمیم اش را گرفته و می خواهد پسرش به شهر بفرستد. به همین سبب از آق اویلری اینجه برون استعفا می دهد و چادر سفید را ترک می کند. آرپاچی پسر تاری ساخلا به آلنی قول می دهد که در غیاب او هوای خانواده اش را داشته باشد. بعد از رفتن او مردم از آق اویلر و خاواده اش دلسرد می شوند. اما آق اویلر امیدوارانه چشم به راه و منتظر بازگشت طبیب آلنی است. پسر بزرگش پالاز طالب آرامش است و از جنگ و کشتن بیزار. پسر کوچکتر آت میش چیزی شبیه گالان اوجاست. بی باک و جنگاور و خونریز.
پس از رفتن آلنی، مردم رابطه خود را با اوجاها قطع می کنند و در جشن عروسی پالاز نیز شرکت نمی کنند و تنهایشان می گذارند. آقشام گلن چند بارِ شتر هدیه برای پالاز تازه داماد می فرستد. اینجه برونی ها به قصد کشتن ساربانِ پیر که پالتا نام دارد، او  را دوره می کنند. اما آت میش سر وقت می رسد و جوچی را که قصد کشتن قاصد را داشت می کشد و پیرمرد را نجات می دهد.
آقشام گلن که از اوضاع اینجه برون و برادرش آگاه می شود، پسرش آلّا را به اینجه برون می فرستد تا برادر و خانواده اش را پیش خود ببرد. آلّا بسیار شبیه آت میش است. بروند؟ ترک دیار کنند و میدان را برای یاشولی آیدینِ حیله گر و پول پرست خالی کنند تا از جهالت مردم بیش از پیش استفاده کند؟ نه این عادلانه و عاقلانه نیست.
سه سال از ترک چادر سفید می گذرد و اینجه برون بدون آق اویلر است. سرانجام مردم تاری ساخلا را انتخاب می کنند و پسرش آرپاچی به حمایت از اوجاها و قولی که به آلنی داده مخالفت می کند و پدر را در راه رسیدن به چادر سفید با تفنگ می زند. اما تاری ساخلا قبل از مرگ، خود را به چادر سفید می رساند و به پسر پیام می دهد که قبل از مرگ به چادر سفید رسیده و آق اویلر شده است.
در این حال و هوا خبر می رسد که آلنی برمی گردد و در راه گنبد است. ترس بر یاشولی آیدین غلبه می کند و نوکرانش را اجیر می کند که آلنی را به محض رسیدن به تنگه بزنند. از این طرف آت میش و آرپاچی و یاماق و مارال نامزد آلنی، برای نجات او دست به کار می شوند.
*
لحظۀ خشم، لحظۀ قضاوت نیست.
*
در کنار مردگان، همیشه فرصتی ست برای اندیشیدن به زندگی. مرگ، از اعتبارِ ضدِّ خویش سخن می گوید.
*
من زائر دائم این خاکم – که زادگاه من است
و عاشق امر بر این خاکم – که میهن من است
این سرزمین معطّر، با اسبان شرور و دختران خوبروی
با دلوهایی که آب در آن لب پر می زند
با آتش و خشم و گناه و دود
سرزمین مقدّسِ من است
اینجه برون
و چه ترحّم انگیزند آنها که عاشق کامل زادگاهشان نیستند
و چه خشم انگیزند آنها که از میهن شان
همان گونه نام می برند که از یک ستاره ی دور
پیش از این همیشه می گفتم: من فرزندِ اینجه برونم
امّا حال می گویم:
تنها یکی از فرزندانِ مغموم اینجه برون بودن
مرا بس نیست
من خودِ اینجه برونم
فریادِ اینجه برونم
و صدای سراسر صحرا

2022-12-22

آتش بدون دود - جلد اوّل - گالان و سولماز

 آتش بدون دود – کتاب اول – گالان و سولماز

نویسنده: نادر ابراهیمی
آتش بدون دود نمی شود و جوان بدون گناه
آلاو دومانسیز اولماز، ایگیت گناهسیر
حکایت از دو قبیلۀ بزرگ ترکمن، یموت و گوگلان است. به همدیگر دختر نمی دهند و دختر نمی گیرند. در قبیلۀ یموت، یازی اوجا سه پسر به نامهای، گالان، تلی و کرم دارد. سه پسر در دشمنی با گوگلانها زبانزد خاص و عام هستند. گالان، شاعر و وحشی و یکه تاز و سرسخت و کله شق و کینه جوست.
حمله می کند، خون می ریزد و ویران می کند و بازمی گردد. پدر به رشادت این پسر می نازد.اما نگران مرگ او نیز هست.

*
مرا به شعرهای خوبم بشناس و به صدای خوش سازم
مرا به کینۀ کهنه ام بشناس و به صدای داغ تفنگم
مرا به اسبم بشناس و به آتشی که
در صدها چادر انداخته ام
مرا به نامم: گالان اوجا، گالان اوجا، گالان اوجا
*
در سرزمین گوگلانها، بیوک اوچی بزرگ قیبلۀ گوگلان و آغ اویلر گومیشان است. او سه پسر به نامهای بت میش و قاباغ و آیدین و یک دختر به نام سولماز دارد. سولماز تیرانداز و جنگجوی ماهر، زیباست و عشاق فراوانی دارد. اما پدر او را شوهر نمی دهد تا بین خواستگارانش جنگ خانگی به راه نیفتد. گالان اوجا که تعریف زیبایی سولماز را می شنود، به دیدارش می شتابد. او را می بیند و عاشق اش می شود. اما سولماز با او شرط می بندد. گالان برای به دست آوردن سولماز باید سر سفرۀ شام، به چادر بیاید و او را جلو چشم پدر و مادرو برادرها، بردارد و برود. گالان اوجا با دو برادرش تلی اوجا و کرم اوجا به گومیشان می روند و طبق قرار قبلی، گالان وارد چادر شده و جلو چشمان حیرت زدۀ پدر و مادر و برادران، سولماز او را می رباید و سوار ترک اسبش می کند و می تازد. دو برادر گالان در تعقیب و گریز کشته می شوند و گالان جان سالم بدر می برد. از آن پس گالان اوجا به بهانۀ انتقام خون دو برادرش، هر از گاه به گومیشان حمله می کند و بی رحمانه می کشد.
بیوک اوجی ، پیک آشتی، به سوی گالان می فرستد. اما گالان آنه بای ، پیک آشتی را که با سه شتر بار پیش او آمده می کشد و صلح را نمی پذیرد. اوّلین فرزند گالان اوجا و سولماز اوچی ( آق اویلر ) به دنیا می آید. بیوک اوچی باز پیک به سوی گالان اوجا می فرستد. این بار قاباغ اوچی برادر سولماز به عنوان پیک آشتی می رود. گالان برادر سولماز را نمی کشد، اما صلح را نیز نمی پذیرد.
در ایری بوغوز،هنگام انتخاب کدخدا می رسد. برخلاف انتظارِ گالان اوجا، مردم به ( قارنوا ) رای می دهند. حتی یازی اوجا، پدر گالان اوجا نیز به طرف قارنوا می رود. گالان اوجا فه همراهی یاشولی حسن، شبانه چادر و اسباب خود را جمع می کند و صبح روز بعد با عده ای از طرفدارانش ایری بوغوز را به مقصد اینجه برون و درخت مقدّس ترک می کند. کنار درخت مقدس ساکن شده و اینجه برون را آباد می کنند.همه چیز به ظاهر آرام است. روزی تیری از آن سوی رودخانه به طرف گالان پرتاب می شود و بهانه ای به او برای خونریزی دوباره می دهد. گالان در نخستین روزهای خرداد 1269 خورشیدی با جنگجویان اینجه برون به سرزمین گوگلانها می رود و مزارع گندم را به آتش می کشد. آتشی سهمگین و مهار نشدنی. مزرعه  و رزق مردم، طعمۀ آتش میشود. بیوک اوچی دستور قتل گالان اوجا را می دهد و گالان اوجا کنار چاه در حالی که آب کشیده تا بنوشد و خود را بشوید کشته می شود. آق اویلر، شاهد این ماجراست و قاتلین را که برادران سولماز هستند، می شناسد. سولماز آق اویلر را برداشته و انتقام شوهر را از برادرانش می گیرد و خود نیز کشته می شود. بیوک اوجی، خود را سر جنازه پسر و دخترش می رساند. راستی برای کدام فرزند بیشتر بگرید؟
از گالان اوجا و سولمازاوچی، دو پسر به نامهای آق اویلر و آقشام گلن می مانند.
*
تنها عشق است که می تواند شقاوت را تکیه گاه خویش کند و تنها عشق می تواند بی رحمانه نگاه کند و فروتنی را به مسخره بگیرد. عشق، مثل انقلاب است. خنجرش را که زمین بگذارد، دیگر چیزی نیست.
*
بی غم دوری از سولماز، هیچ دلی شاد نمی شود
بی نگاه ویرانگر سولماز، هیچ دلی آباد نمی شود
بی قفسی که سولماز برای پرنده می سازد
هیچ پرنده هرگز آزاد نمی شود
*
تو موج دریایی گالان اوجا
صدای صحرایی گالان اوجا
دشمنِ دشمن، رفیقِ دوست
با همه یی ، تنهایی، گالان اوجا
*
عشق جه ذلّت مطبوعی دارد.
*
بزرگ کسی است که بزرگی کند نه اینکه بزرگی را مثل خورجین به خودش آویزان کند.
*

2022-04-03

نادر ابراهیمی

 چهاردهم فروردین زاد روز نادرابراهیمی

چهاردهم فروردین 1315 در تهران چشم به جهان گشود. پسرعطاء الملک ابراهیمی و از نوادگان ابراهیم خان ظهیرالدوله بود.نویسنده، فیلمساز، ترانه سرا و مترجم بود. حدود سال های 1353 و 1354 با خانواده دور هم می نشستیم و سریال « آتش بدون دود» را تماشا می کردیم. داستان از « گالان اوجا و سولماز اوچی» آغاز و با آشتی دو قبیلۀ « یموت و گوگلان» خاتمه می یابد.
گالان اوجا، پسر بزرگتر یازی اوجا، سرور جنگجویان یموت بود. شاعر و وحشی، یکه تاز و بی پروا، سرسخت و کینه جو...
مرا به شعرهای خوبم بشناس و به صدای خوش سازم،
مرا به کینه ی کهنه ام بشناس و به صدای داغ تفنگم،
مرا به اسبم بشناس و به آتشی که در صدها چادر انداخته ام
مرا به نامم بنام:
گالان اوجا، گالان اوجا، گالان اوجا
سولماز دختر بیوک اوچی، بزرگِ قبیلۀ گوگلان و آق اویلر گومیشان بود. سولماز نگین صحرا بود.
*
پدرم می گوید:« از سولماز بگذر، که رنج می آورد.»
مادرم گریه می کند:« از سولماز بگذر، که مرگ می آورد.»
خواهرهایم به من نگاه می کنند، با خشم، که ذلیلِ دختری شده ام.
آه سولماز... اینها چه می دانند که عاشقِ سولماز بودن چه دردِ شیرینی است.
*
و ما این چنین میخکوب می شدیم روی صفحۀ سفید و سیاهِ تلویزیون.
*
آتش بدون دود توسط انتشارات روزبهان در هفت جلد به چاپ رسیده است.
*
چهل نامۀ کوتاه به همسرم
عزیزِ من!
« شب عمیق است ، امّا روز از آن هم عمیق تر است. غم عمیق است امّا شادی از آن هم عمیق تر است.»
بانوی بزرگوار من!
به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگ شان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند...
و چقدر خوب است که ما – تو و من – هرگز خوشبختی را در خانه ل همسایه جستجو نکرده ایم.
این کتاب نیز توسط انتشارات روزبهان به چاپ رسیده است.
*
یک عاشقانه ی آرام
عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است.
عشق به وطن، ضرورت است، حادثه نیست.
عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه
*
حافظه ، برای عتیقه کردنِ عشق نیست، برای زنده نگه داشتنِ عشق است.
اگر پرنده را به قفس بیاندازی، مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی. و پرنده ل قاب گرفته، فقط تصوّرِ باطلی از پرنده است.
*
نادر ابراهیمی 72 سال در این جهان زندگی کرد. هفتاد و دو سال پر بار. سرانجام در 16 خرداد 1387 چشم از جهان فرو بست. روحش شاد و یادش گرامی.
-
تعدادی از کتابهای نادر ابراهیمی
1 – آتش بدون دود
2 – چهل نامه ل کوتاه به همسرم
3 – یک عاشقانه ل آرام
4 – بار دیگر شهری که دوست می داشتم
5 – آرش در قلمرو تردید
و ...