Showing posts with label من و غربت. Show all posts
Showing posts with label من و غربت. Show all posts

2026-08-23

بیر اوچئیدیم بو چیرپینان یئلینن


دوست جان تازه از تبریز برگشته است. از او حال و احوال یار و دیار را می پرسم. می گوید:« تبریز دیگر آن گونه که توآخرین بار دیدی نیست. حالا اگر ببینی نمی شناسی. وسط خیابان ها و تفرجگاهها و پاساژها و... گم می شوی. اما اگر به محله قدیمی مان راسته کوچه بروی، کوی و برزن همان است که دیده بودی. دربند جامبران، فروشگاه اصغری، مسجد مولانا، همه سر جایشان هستند بجز ساکنان قدیمی اش.»

یکی یکی در مورد همسایه ها می پرسم و او جواب می دهد:« اشرف خانم را می گویی چند سالی است که خود و شوهرش درگذشته اند. دختر و پسرانش هم در ولیعصر و مسکن مهرزندگی می کنند. راستی چه بچه های با ادبی داشت. فاطمه خانم را می گویی همان که شوهرش شاطر بود؟ او هم درگذشته است. چه زن با سلیقه ای بود. بتول خانم و راضیه خانم و ... عصمت خانم هم درگذشته است.»
با تعجب می پرسم:« عصمت؟ او که هم سن و سال ما بود. چه زود رفت!»
می خندد و می گوید:« هم سن و سال ما بود. فکر می کنی ما هم جوانیم. خوب به نوبت و سر صف ایستاده ایم. اما جناب عزرائیل از سر صف انتخاب نمی کند.»
او تعریف می کند و هردو افسوس می خوریم. به وجود مادرانمان، به محله امن و پربرکت مان، به مادرانی که حکم پلیس را داشتند و در آن کوچه پس کوچه های دراز و باریک و خلوت، موقع رفت و آمد ما دانش آموزان از خانه بیرون آمده و دم در به بهانه سلام و احوالپرسی منتظر ما می می شدند تا مزاحمی وارد کوچه و دربند نشود. راستی چه زود گذشت آن روزهای خوش، آن دورهمی های کودکانه، آن زنان خانه دار که با حقوق اندک شوهر، می ساختند و برای خودشان اقتصاددانان تمام و کمال بودند. شکم هایمان سیر بود. حلوا و شعله زرد و شیربرنج، شیرینی جات طبیعی مان بود و تخمه و سنجد و خرما، تنقلاتمان.
مادرم می گفت:« به این اقتصاد می گویند آیی اوج – اوجا دویونله مک»
بچه که بودیم، مادرانمان جوان بودند. جوان که شدیم، مادرانمان پیر شدند. اکنون که خود پیر شدیم، مادرانمان دیگر میان ما نیستند. فردا نوبت رفتن ماست.
*
شهریار عزیز در کتاب حیدربابایه سلام چنین می فرماید
بیر اوچئیدیم بو چیرپینان یئلینن

باغلاشایدیم داغدان آشان سئلینن
آغلاشایدیم اوزاق دوشن ائلینن  
بیر گؤرئیدیم آیریلیغی کیم سالدی
اؤلکه میزده کیم قیریلدی کیم قالدی

2026-08-10

تنهایی

 دلا خو کن به تنهایی

بچه که بودم، از تنهایی می ترسیدم. شب که از راه می رسید، از ترس جن و پری و روح و شیاطین، که می گفتند در تنهایی سراغ آدمی می آید، دنبال سوراخ موش می گشتم. والدینم از حال روحی من خبر داشتند. به همین سبب نیز تنهایم نمی گذاشتند. شبها بغل دست پدر می خوابیدم و دستش را محکم می گرفتم. بیچاره تا به خواب رفتن من، رو به طرف من، دست در دست من دراز می کشید. پدر است دیگر، قلمان بهشتی است دیگر. رفیق شفیق بی جیره و مواجب است دیگر.
مدرسه ما بزرگ و قدیمی بود. از در خروجی وارد سالن کوچکی می شدی. سمت راست این سالن چهارمتری، دفتر بزرگ مدیریت بود که مدیر و ناظم همیشه آنجا می نشستند و معلمان زنگ تفریح را همانجا جمع می شدند. در گوشه ای از این اتاق بزرگ، اتاقک کوچک و بدون پنجره ای وجود داشت که معلم هایمان به آن انبار می گفتند و هر کدام از ما که اشتباه می کردیم، به دفتر می فرستاند تا خوردن زنگ خانه، آنجا زندانی شویم. خانم ناظم ما بسیار بداخلاق بود و دست بزنی داشت. می گفت:« هرکسی را داخل انبار زندانی کنم، موش و عقرب و سوسک و پلنگ به سراغشان می آید و... » و ما با شنیدن این اوصاف، وحشت می کردیم. راستی عجب ساده دل بودیم که باور می کردیم. آخر درست از این انباری های یا بهتر بگویم پستو « ساندی خانا» یکی هم پشت اتاق نشیمن ما بود. هر کدام که وارد خانه می شدیم، در همین پستو چادر از سر باز کرده و روی رخت آویز آویزان می کردیم. پدر و برادرهایم هم شلوارشان را عوض کرده و پیژامه « شلوار راحتی» می پوشیدند و کت هایشان را درآورده و آویزان می کردند.
روزی از روزها که درس نخوانده بودم، خانم معلم مرا به دفتر برد تا در انبار زندانی کند. نزدیک انبار که رسیدیم، دو پا داشتم دو پای دیگر هم قرض گرفته و از مدرسه گریختم. این چنین بود که هم از مادر و هم از خانم معلم آن هم سر صف، کتک خوردم. داشتم در گوشه ای از حیاط مدرسه گریه کنان، کف دستهای سرخ شده ام را به هم می مالیدم که پدر از راه رسید و وارد دفتر شد. احساس کردم که شیر یا پلنگی برای دفاع از من آمده است. به من نزدیک شد و لبهایش تکان خورد و گفت:« حق ات هست هم درس نخواندی هم از مدرسه گریختی.» اما چشمانش به چشمان پلنگ زخم خورده ای می ماند که می گفت پدرشان را درمی آورم. او به دفتر رفت و از آن روز به بعد کسی جرات تهدید من با فرستادن به انباری نکرد.
مادرم بسیار سخت گیر بود. فکر می کرد اگر درس بخوانم و شاغل شوم، خوشبخت خواهم شد. برای همین هم به معلم هایم سفارش می کرد که ( اتی سنین سومویو منیم / گوشتش مال تو و استخوانش مال من.)
می گفت:« اگر درس بخوانی و شغل خوبی داشته باشی و دستت به جیب خودت باشد، زبان شوهر و مادر و خواهرو غیره اش کوتاه می شود. برای خودت خانمی می شوی و الی آخر.» اما بعد از شاغل شدن و کار زیاد و بی عدالتی و پایمال شدن حقم توسط همانها، به حال زارم می گریست و می گفت:« ای کاش می شکست این دستهایی که تو را به سبب درس نخواندن کتک زد.»
سال ها گذشت و دنیای وحشی وحشی وحشی، نظرم را نسبت به تنهایی تغییر داد.
سالها گذشت تا قدر سخت گیری های مادر را دانستم.
سالها گذشت تا مادر با دیدن دستهای من که این بار راستی راستی در جیب خودم است و واقعا برای خودم خانمی هستم. به شوخی گفت:« دستم درد نکند که زدم و به معلمت گفتم اتی سنین سومویو منیم.»
می گویند تنهایی مخصوص خداست. بنی آدم نمی تواند تنها زندگی کند. اما من با این لامصب رفیق شده ام. مطالعه و تفکر و نوشتن در تنهایی را دوست دارم. خوردن یک فنجان چای و قهوه داغ در سکوت و آرامش لذتی دیگر دارد. آرامشی را که در تنهایی پیدا کرده ام با هیچ چیزی عوض نمی کنم.

2026-06-11

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

سنی ای ائلیم اوبام چوخ سئویرم 

سخن از سرزمین مادری که به میان می آید، سوار بر اسب سفید بال رویاهایم، به سوی خانه پدری به پرواز درمی آیم. از محله قدیمی با کوچه پس کوچه هائی عریض و طویل و مردمی مهربان و کنجکاو، گذشته و وارد خانه ای سه طبقه با پله هائی پر پیچ و خم می شوم. شمعدانی های دور حوض مستطیل شکل بزرگ، همراه با گل های سرخ و سفیدشان، خوشامد می گویند. ماهی های سفره هفت سین پدر، داخل حوض سرگرم رقص و پایکوبی اند. با یادآوری پشمک و حلوای  شب یلدا، کامم شیرین می شود. عید قربان و قربانی پدربزرگ، عید غدیرخم و مهمانی خانه پدر، دسته های عزاداری شب عاشورا که در یک شب سرد و برفی زمستانی وارد حیاط بزرگ خانه مان می شوند و طبل زن داخل حوض بی آب شروع به زدن طبل و نوحه خوان نوای مصیبت سر می دهد. قوری بزرگِ چای داغ مادرم، روی سماور بزرگ در گوشه ای از حیاط ، منتظر عزاداران است که از خود پذیرائی کنند. زن همسایه چه صادقانه و از ته دل برای پسر بیمارش طلب شفا می کند.
اما وقتی به اقوامی که دست در دست هم داده و گلستانی زیبا و با گلهای متنوع ، به نام ایران ساخته اند می رسم، اسب سپید بالم به جای جای این مرز و بوم کهن، پرواز می کند. به دلیرانی از هر قوم می رسم که به خاطر این آب و خاک از جان مایه گذاشته اند. به مراسم دینی همچون عزاداری و جشن میلاد و زیارت می رسم که همه در کنار هم هستند. هر طایفه و ایل وتباری قهرمانانی مخصوص به خود دارند. قهرمان افسانه ای من ملک محمّد و سیمرغِ من «زمرد قوشو» هست. همان پرنده ای که با آتش زدن یک پر ِاو فوری سر می رسد و ناجی قهرمان می شود. لالائی های من با لالائی های کرد و لر و فارسی و بقیه تفاوت زیادی ندارد. همه از قلب مادری سرچشمه می گیرد که همراه با خواباندن نوزادش، نغمه های دلنشین و گاهی از غم دل می سراید.
اکنون در این هنگامه جنگ و تجاوز دشمن و روزهای حساس و مهم کشور، وقتی این گلهای رنگارنگ میهن را، دوباره کنار هم می بینم، دلم آرام می گیرد. تا این دلاوران زنده اند، هیچ متجاوزی حق ورود به خاک مقدس سرزمینم را ندارد.
مردم شریف و عزیز سرزمینم دلم پیش شما و ذره ذره خاک آن مقدس زمین است و دعاهایم به همراهتان.
*


2026-01-05

کؤچمک


ائودن ائوه کؤچدوم، ائوجان ائویم داغیلدی، کنددن کنده کؤچدوم، کند جان ائویم داغیلدی
کؤچمک، نه دئمک؟ یوک – یاپینی ییغیب و ( ائودن ائوه، شهردن شهره، اولکه دن اولکه یه) چکیب گئتمک. غربت ائله دوشمک. هله کؤرپولری دالیسیجاق ییخان لار، برک یازیق اولورلار.
یئتیردیین اولکه ده، دیل بیلمیرسن، الفبادان باشلیرسان. ایش آختاریرسان. بیر تیکه حلال چؤرک تاپماق اوچون باشدان باشلیرسان. اللرین قابار اولور. گئجه چاغی یاتماغا گئدیرسن، آیاقلارین یورغونلوقدان سیزیم – سیزیم سیزیلدیر. ساباح تئزدن، یاری یوخولو- یاری اویاق، آیاغا قالخیب، گئنه ده ایشه گئدیرسن. بئله لیکله عؤمرون گئدیر. دای سنه قالان غربتین آجی سی. آنا – اتا حسرتی قالیر.
سونوندا اوشاقلاریوی بیر گونه چیخاردیب، ایکی الین دعادا، آللاها شکر ائدیرسن. اونلار اوخویوب، ایش صاحابی اولوب، گونه چیخینجا، توکلرین بیر – بیر سلاما گلیر. ایندی دای اوشاقلاردان فیکرن آسوده اولوب. اوتوز ایل غربت ده یاشاماقدان سونرا، راحاتلیغا چیخیب، ایندی وطنه دؤنوم دئدیکده، بیر باخیرسان، آتا یوخ! آنا یوخ! قارداش یوخ! آتا اوجاغی سؤنوب، قاپی سی باغلی قالیب. هارا گئدیرسن آی یازیق؟
ائل کؤچوب، یوردو قالیب.
*
عزیزیم کتان یاخجی

گئیمه یه کتان یاخجی  
دونیا جنت اولسادا  
گئنه ده وطن یاخجی

*

2023-12-08

یکی بود یکی نبود

 یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود، این سوی جهان، من وبودم و غربت بود و یک دنیا غم و دلتنگی. آن سوی جهان، پدر و مادر سالخورده ام بودند، با برادری مهربان. شب های یلدا و عید و چهارشنبه سوری و... روزهای دیگر که ما « عزیز گونلر» می گوییم، چشم به در و گوش به زنگ، چشم به راه پستچی گوشه ای می نشستم و روزها و ساعتها و لحظه ها را سپری می کردم تا زمانی که لحظۀ موعود سر می رسید و بستۀ پستی ام را دریافت کرده و از تماشای هدایای رسیده لذّت می بردم. برادر رفت و دو سالی نگذشت که پدر شتابان به او پیوست. این سوی جهان من و آن سوی جهان مادرم، ماندیم، او برای شادی دل تنگم، از هیچ چیزی دریغ نکرد.
امسال، او هم نیست و دلم عجیب تنگ شده، برای صدای خنده اش، برای موهای سفید و چهرۀ نورانی اش.  یلدا دارد نزدیک می شود. مرا با هندوانه و پشمک و حلوا و انار و نخود و کشمش چه کار؟ دلم (چهرۀ مهربان مادرم را که شیرین تر و نرمتر از حلوا، موهای سفید و لطیف اش را که  به سپیدی پشمک اصل و صدای دلنشین اش را با یک دنیا عوض اش نمی کنم ) می خواهد. دلم بستۀ پستی با این تمبرها می خواهد.  
 


2013-01-19

اگر پروانه بودم می پریدم



یادش به خیر ، آن قدیمها هنوز ایمیل و یاهو و فیس بوک و دوربین فیلمبرداری و تماس ویدیوئی و چه و چه ، هیچ کدام به دنیا نیامده بودند. نامه و نامه رسان و تمبر و پاکت و مهر باطل در خدمت مان بود و زندگی برای خودش عالمی داشت. اسفند ماه  هر سال ، ماه تلاش و تکاپو برای خرید کارت پستال های رنگارنگ بود. می توانستیم از هر مغازه ای تمبر و پاکت و کارت پستال بخزیم . در خانه پشت کارت پستال هایمان را با اشعار بهاری و نوروزی و فانتزی و غیره تزئین کرده و پاکت را می بستیم و داخل قوطی پست که سر هر کوچه گذاشته شده بود ، می انداختیم. چند تا کارت پستال هم برای روز مبادا نگه می داشتیم که اگر کسی برایمان کارت تبریک فرستاد که ما برایش نفرستاده ایم ، فوری جواب نوشته و بفرستیم.

بجز کارت تبریک نامه نوشتن هم رسم معقول و پسندیده ای بود.« پس از عرض سلام امیدوارم که حالتان خوب باشد. اگر از احوال ما جویا باشید الحمدو لله سلامتی حاصل و جای هیچ گونه نگرانی نیست فقط نگرانی از طرف شماست و ... » اوایل نامه را با این بیت مزین می کردیم

مرکب در قلمدان مثل آب است   

خجالت می کشم خطم خراب است

 بیت آخر نامه هم طبق معمول بیت زیر بود

ای نامه که می روی به سویش

از جانب من ببوس رویش  

دلمان که برای عزیزانمان تنگ می شد ، نامه اش را برداشته و می خواندیم.   

امروز که کمدم را مرتب می کردم ، چشمم به نامه هایی افتاد که  مرحوم پدر و برادرم  برایم نوشته بودند. سپس نامه های مهربان مادرم که با خط و زبانی ساده و شیرین برایم نوشته بود. از خواندن نامه های مهربان مادرم سیر و خسته نمی شوم. گوئی روبرویم نشسته و با من حرف می زند. کلمه ها و جمله ها را درست مثل زبان ترکی ، اما با لغات فارسی ادا می کند. اشکهایی که از چشمانم سرازیر شده و گونه هایم را خیس می کند ، مرا به خود می آورد. دلم می خواهد باز پستچی زنگ خانه را به صدا درآورد و بگوید نامه دارید و من با اشتیاق نامه را بگیرم و روی پاکت را بخوانم و درحالی که در را پشت سرم می بندم با عجله نامه را باز کنم و با ولع بسیار بخوانم.  

دلم می خواهد برای مهربان مادرم نامه ای بنویسم و اول نامه را با بیت

اگر پروانه بودم می پریدم

سر ساعت به خدمت می رسیدم

حیف که پروانه نیستم پر ندارم


2008-04-11

ما اهالی غربتستان

دو سال و اندی از غریب شدنمان نگذشته بود که خوابهای وحشتناک و کابوسهای شبانه به سراغم آمدند با درهای بسته ای که هیچ قفلی بازشان نمی کرد . دیری نگذشت که به وجود غده هائی روی دست و پا و بازو و کمر و سرم ، پی بردم . یک بار پیش پزشک آلمانی رفتم و با زبان الکنم غده ها را نشانش دادم دستی بر بازو و دستهایم کشید و گفت سالم هستید و چیزی نیست . باورش نکردم ، اما بی اعتنا به همه چیز در انتظار خفگی ناشی از بزرگ شدن غده روی گلویم بودم که فرزندم به سختی سرما خورد و او را به نزدیکترین پزشک رساندم . پزشک افغانی پس از معاینه بیمار دست به خودکار و نسخه برد تا برایش قرص و شربت بنویسد . مشغول نوشتن بود که گفتم : آقای دکتر این آلمانیها علم پزشکی سرشان نمی شود . بدنم پر از غده شده است و دکتر غده های به این بزرگی را ندید . پزشک افغانی در حالی که نسخه را می نوشت با شنیدن صدایم سرش را بلند کرد و خیره نگاهم کرد . سپس خودکار را روی میز گذاشت و از روی صندلی اش بلند شد و به طرفم آمد و گفت : غده ها کو نشانم بده . آستین بلوزم را بالا کشیدم و با دست راستم روی بازوی چپم جای غده ها را که بزرگ هم بودند نشانش دادم دستی به بازویم کشید . گفتم : نگاه کنید غده روی گلویم هر روز بزرگ و بزرگتر می شود و یک روزی خفه ام خواهد کرد. دست به گلویم کشید به همانجائی که غده ای در حال رشد بود. سپس در حالی که به من خیره شده بود روی صندلیش نشست و نسخه را نوشت و تمام کرد . پرسید : غم دوری از وطن دارید ؟ گفتم : بله ، هر شب رویاها و کابوسها و درهای بسته و قفلهای سفت و محکم راحتم نمی گذارند . پرسید : دوست داری به وطن برگردی ؟ جواب دادم : بله . اما اگر بچه هایم را با خودم ببرم دو سال به عقب برمی گردند و حیف است و اگر تنها بروم دوری از آنها را نمی توانم تحمل کنم . پرسید : پس خودتان نیز قبول دارید که امکان بازگشت نیست ؟ با تردید گفتم : ولی من امیدوارم . گفت : امید تا زمانی سودمند است که برآورده شدن حاجت امکان پذیر باشد . چشمانت را ببند و برای چند لحظه فکر کن که قفلها شکسته اند و درهای بسته باز شده اند و اکنون آنجا هستی . می خواهی چه کار کنی ؟ چشمانم را بستم وبرای لحظاتی کوتاه قفلها را شکستم و درهای بسته را باز کردم . تغییری بر حالم نکرد . باز نگرانی و تردید و وحشت سراپای وجودم را فراگرفت . غده روی گلویم نیز کوچکتر نشد . چشمانم را باز کردم و گفتم : هیچ فرقی نکرد . گفت : آلمانیها دردهائی دارند که ما آنها را نمی فهمیم و ما دردهائی داریم که آلمانیها نمی فهمند . به این غده هائی که شما در بدنتان و بخصوص گلویتان دارید و من پزشک نمی بینم مردم عوام ما « دق » می گویند . یعنی شما آنقدر خود را عذاب می دهید و غصه می خورید که دیگر تحمل و توان زنده ماندن را از دست می دهید و می میرید و ما ، چون چاره بیماری تان را پیدا نکرده ایم به این نوع مرگ « دق » می گوئیم . شما فرصت زیادی برای زندگی دارید . اینجا اگر چه وطن نیست محاسن زیادی دارد که می توانید بهره مند شوید . با رفتن شما بچه هایتان پریشان خواهند شد . اگر به آینده فکر کنید و برای خودتان هدف و برنامه ای داشته باشید غده ها نیز کوچک و کوچکتر و بالاخره ناپدید می شوند . سخنانش مثل داروئی تا اندازه ای بر من اثر کرد که توانستم سر پا بایستم و به زندگی ادامه بدهم .
..
زمانی از آب و خاک پدری ات ، به هر دلیلی که باشد دور می شوی و غربت می گزینی . روزی روزگاری برای خودت سروانی و سرهنگی بودی و فرمان می راندی . اکنون به جبر زمان ، خود فرمانبر شده ای . دستهای همیشه براق و سفیدت ، اکنون در مبل فروشی آماده نقل و انتقال مبل و کمد از مغازه به خانه است . برای خودت خانمی بودی و اکنون کارگری هستی . محل کار که می روی مواظبی که اوستا خشمگین نشود چون قراردادت آزمایشی و یک ساله یا سه ماهه ، یا هر زهرمار دیگری است . زبان برنده تر از تیغت ، اکنون چقدر کوتاه شده . چند وقتی پرستاری و زمانی معلمی و چند وقتی فروشنده ای و ناگهان سر از نانوائی درمی آوری و دستهای ناشی و ناتوانت به تنور می چسبد ، این دستت نیست که می سوزد بلکه جگرت هست . وقتی اوستا یخی از فریزر درآورده روی زخم می گذارد تا تاول نزند ، سرمای غربت را در قلب زخم دیده ات ، به تلخی احساس می کنی . وقتی چند قدم مانده که به اتوبوست برسی ، راننده مثل رباط کوکی حرکت می کند و جا می مانی و بیست دقیقه دیر به سر کار می رسی و با اخم اوستا روبرو می شوی دلت به درد می آید .
و تو ای هموطن که فکر می کنی این ور آبها بهشت برین است و خارج نشینان آسوده و بی غم و بی فکر آن آب و خاکند و اجازه اظهار نظر در مورد وطن را ندارند ، به دستهای پینه بسته مان قسم ، به دلهای غریب و دردمندمان قسم ، به جای جای آن آب و خاکمان قسم که تن مان آزاد است و روحمان در قفسی به اسم وطن زندانیست .
*
غریب دردلی بیر قوشام / پرنده ای غریب و پر دردم
ائل دن آیری دوشموشم / از ایل و تبارم جدایم
گؤرن دئییر بخته ور/ هر کسی می بیند می گوید بختور
بیلمیرلر نه چکمیشم / اما نمی دانند چه ها کشیده ام

2008-02-10

اولین روز درس بود

اولین روز درس بود . وارد خیابان فرعی شدم . ساختمان کودکستان ، دبستان ، گزامت ، رئال و ... و ... همه در یک خیابان و نزدیک به هم بود . گوئی وارد سامان مئیدانی خودمان با مدارس مختلف عفت و گلستان و باغبان و شهید حقیقی و رازی و امت و ... شدم . خیابان و میدانی که پر از دانش آموزان ریز و درشت بود . اینجا هم بچه ها کیف به دست و بعضی ها با عجله و دوان دوان به مدرسه می رفتند . پسری که کیف مدرسه اش را روی دوشش انداخته بود ، در حال خوردن ساندویچ و با حال و هوای خودش به در ورودی نزدیک می شد که دختری مو طلائی و باریک اندام ناگهانی از جا جهید و روی کول پسر سوار شد و ساندویچ را نیز از دستش گرفت ودر حالی که یک بازویش را دور گردن پسر حلقه کرده بود شروع به خوردن کرد . پسر دادی کشید و دختر زود پائین پرید و در حالی که به سرعت می دوید وارد سالن شد . یک لحظه احساس غربت کردم . چقدر دلم می خواست در آن لحظه شاهد طناب بازی و ایاق جیزیغی ، گرگم و گله می برم ، دختر بچه ها باشم .
همراه با همکارم وارد کلاس شدم . کلاس یک کمی بزرگتر از کلاسهای ولایت ما بود . دانش آموزان پشت میز بزرگ دور هم نشسته بودند . من نیز کنار همکارم نشستم . فضای کلاس متفاوت بود . اکثر بچه ها موطلائی و چشم آبی بودند . همکارم بعد از معرفی من ، درس را شروع کرد . تا از یکی سوالی می پرسید ، پاسکال جواب می داد . معلم هم آهسته می گفت : پاسکال لطفن حرف نزن . اما من کم کم حوصله ام سر رفت . معلم رو به کارین کرد و سوالی پرسید . پاسکال اولین کلمه اش را تمام نکرده بود که دخالت کردم و پرسیدم : اسم شما کارین است ؟ جواب داد : نه خانم من پاسکالم . گفتم : پس تا زمانی که ازشما سوالی نشده جواب ندهید . با تعجب نگاهم کرد و خاموش شد و تا آخر زنگ نیز بجز مواقعی که معلم صدایش می کرد حرف نزد . روبروی من آرتور نشسته بود . آرتور سینه خیر روی میز تکیه داده و زانوهایش را روی صندلی گذاشته بود . گاهی همکارم به او تذکر می داد که بهتر است درست بنشیند و او بله را می گفت و عمل نمی کرد . بعد از یک ربعی صبرم تمام شد و گفتم : آرتور پاهایت را از روی صندلی بردار و درست بنشین . آرتورچشم بر چشمانم دوخت و روی صندلی نشست. کلاس آرامی داشتیم . گویا بچه ها معلمی با روش کلاس داری متفاوت می دیدند . زنگ بعد به کلاسی دیگر رفتیم . همکارم شمعدانی را روی میز گذاشت و شمع را روشن کرد و از بچه ها خواست شمعدان را نقاشی کنند و به سایه و نور شمع نیز دقت کنند . آمنه شمعدان را کشید و زودتر از همه تمام کرد و بعد دو پروانه در دو طرف شمع کشید . گفتم گل را فراموش کردی . یک شاخه لاله نیز کنار شمعدان بکش . گفت : می ترسم حرارت شمع موجب پژمرده شدن گل شود .گفتم : اگر نگران سوختن هستی ، پروانه هایت به شمع خیلی نزدیکتر هستند . آنها را یک کمی عقب بکش . حالا می سوزند . گفت : خاصیت پروانه سوختن است . می بینید در خانه هم تا چراغ را روشن می کنیم پروانه ها دورش جمع می شوند آخر سر هم می سوزند و صبح مرده و سوخته شان را جمع می کنیم.
عزیزینم آخشاملار / عزیز من عصرها
لامپا یانار آخشاملار / گردسوز می سوزد عصرها
شمع اوتوندا پروانا / پروانه در آتش شمع
هزین یانار آخشاملار / آهسته می سوزد عصرها
سویل در حالی که مشغول رنگ آمیزی نقاشی اش بود زیر لب ترانه هائی را زمزمه می کرد . گفتم : سر کلاس که ترانه نمی خوانند . گفت : اما من می خوانم . آخر می خواهم سوپراستار آلمان شوم . مادرم می گوید بهترین صدا را دارم . از شستن ظرف خوشم نمی آید . مادرم می گوید : مادر به قربان صدایت . پاشو هم ظرفها را بشوی و هم برایم بخوان . من هم ظرفها را می شویم و هم برای مادرم می خوانم . گفتم من هم هنگام کار در آشپزخانه از صدای نتراشیده و نخراشیده خودم خیلی خوشم می آید . پرسید : شما برنامه سوپراستار را تماشا می کنید ؟ جواب دادم : بله و بیشتر برای شنیدن جوابهائی که دیتا بولن به شرکت کنندگان می دهد . می بینی چقدر توهین می کند . چقدر بد و بیراه تحویل بیچاره ها می دهد ؟ البته حق هم دارد کسی که صدا و تیپش به خوانندگی نمی خورد می آید و می خواهد به عنوان بهترین خواننده انتخاب شود . دخترک که خیلی از خودش و صدایش مطمئن بود گفت : خوب حق دارد هر عزیزدردانه مامانش می آید و میخواهد سوپراستار شود . این که نمی شود . برای برنده شدن تیپ و صدائی مثل من لازم است . سال بعد من هم شرکت می کنم . گفتم : از جوابهای دیتابولن نمی ترسی ؟ جلو دوربین و میلیونها بیننده سکه یک پولت کند ؟ گفت : دروازه موفقیت روی آدمهای ترسو بسته است . من از جوابهای این آدم نمی ترسم و مطمئن هستم که در مقابل صدا و هیکل مناسب و برازنده من سر تعظیم فرود خواهد آورد . همکارم که حرفهای ما را گوش می کرد گفت : سویل هنوز کم سن و سال است . به نظر من بهتر است هفته ای دو ساعت کلاس موسیقی برود و تمرین کند بعد از تمام شدن کلاس خودش هم متوجه می شود که می تواند ادامه دهد یا نه . اما او از خودش خیلی مطمئن بود و من بحث را تمام کردم در حالی که همکارم نیز با من هم عقیده بود . به نظرمان او می تواند کلاس موسیقی برود و علم موسیقی بیاموزد اما صدایش برای اجرای ترانه مناسب نیست.
زنگ به صدا درآمد . داشتیم از کلاس بیرون می آمدیم که میشل جلو آمد و گفت : من چند شب است که نمی توانم بخوابم . چه کار کنم ؟ همکارم پرسید: دوباره پرخوری کردی ؟ گفت : نه زیاد . همکارم به او وعده داد که جلسه بعد کتاب داستانی بیاورد و برای بچه ها بیاموزد که چگونه می توان جلو بی خوابی را گرفت و شب به موقع خوابید .
بعد از اینکه از کلاس دور شدیم آهسته گفت : شبهائی که میشل پرخوری می کند نمی تواند خوب بخوابد . پر خوری را هم دوست دارد . باید جلسه بعد حکایت آشیوا را برایش بخوانیم و یک مقدار چاشنی رعایت رژیم غذائی را قاطی کنیم تا بلکه موثر واقع شود .
با دوستی در مورد کلاس صحبت می کردیم می گفت اینجا معلمها با لحن جدی و مصمم از بچه ها سکوت و رعایت نظم و انجام تکالیف را نمی خواهند چون محیط اینجا و خصوصیات اخلاقی این بچه ها با بچه های آب و خاک ما خیلی فرق دارد . اینها بیشتر وقتها حرف معلم را گوش نمی کنند .

2007-10-29

من و غربت

با خودم قرار گذاشته بودم که من نیز مثل دیگر وبلاک نویسان در وصف وطن بنویسم . اما مدتهاست تا سخنی و تصویری از وطن می بینم ، کلمه سنگین غربت در ذهنم نقش می بندد و تلخیهای سالهای اول غربت نشینی ، اوقات شیرینم را تلخ می کند . در وصف وطن عاجزم . در وصف آنجا که برایم سرشار از خاطرات خوش و ناخوش زندگیست، آنجا که دل کندنم بسیار سخت بود ، ناتوانم . زیتون جان من نیزهمراه شاعرمی گویم « ما به اینجا نه پی حشمت و جاه آمده ایم / از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم » .
روزگاری می گفتم این غربتستان مثل خانه خاله جان است چند روزی میمانی و از تو پذیرائی می شود . می خوری و می گردی و استراحت می کنی ، اما وقتی به خانه می رسی همان یخچال خالی و خانه غبارگرفته ات برایت چقدر شیرین و لذت بخش است . پاهایت را دراز می کنی و چائی داغ و نان و پنیرت را می خوری و ته دلت می گوئی خانه خودم . مدتی خودم را رنج دادم اما به قول مادربزرگم بشرین دریسی قالین دیر باشینا گلنی چکر ( پوست بنی آدم کلفت است و آنچه بر سرش می آید تحمل می کند . ) اکنون آنچه که از وطن برایم مانده ، خاطرات تلخ و شیرین دوره های مختلف زندگیم ، قهر و آشتی هایم با دختر همسایه ، شلوغیها و بازیگوشیهای دوران نوجوانی و جوانی و دوران بسیار تلخی که هر از گاهی همچون پرده سینما جلوی چشمانم رژه می روند و دو شهر مورد علاقه ام ماکو و تبریز هستند . زمانی که صدای مادر پیرم را از پشت تلفن می شنوم که با شنیدن صدایم با قاه قاه خنده هایش دلخوشم می کند و صدای پدرکهنسالم که با این سن و سالم برایم نازلاما می خواند ، خود را داخل اتاق و کنار آنها می بینم .
گرمی دستهای پدرم را روی موهایم احساس می کنم . بوی غذاهای مطبوع مادرم را می شنوم و صدایش را که می گوید : از این هم بخور برای تو پخته ام ، این چند روزی که پیش ما هستی لازم نیست رژیم بگیری ، چند روزه که اضافه وزن پیدا نمی کنی . من اینجا گوئی از غربت هزار ساله رهائی یافته ام . دیگر هنگام حرف زدن با پدر و مادر مضطرب نیستم . دیگر چشمهائی در تعقیبم نیستند . دیگر برای حرف زدن با آنها و خندیدن و همصدا با پدر آواز خواندن از کسی نمی ترسم . من آزاد و سبکبالم ، به آزادی پروانه ای که از همنشینی با گلها لذت می برد و ارزش عمر کوتاهش را می داند . اگرچه آخشام گؤنو تئز باتار ( خورشید عصر زود غروب می کند ) اما همین گرمای مختصرش نیز لذت بخش است .
با همه اینها باز گاهی دل من تنگ می شود و به یاد وطن می خوانم
*
عزیزیم کفن یاخجی / عزیزم کفن زیباست
کؤینه یی کتان یاخجی / پیراهن کتان زیباست
هر یئری دولان قاییت / همه جا را بگرد و بازگرد
گؤر گئنه وطن یاخجی / ببین باز وطن زیباست
*
عزیزیم گؤزل آغلار / عزیزم خوب می گرید
گؤزلریم گؤزل آغلار / چشمانم خوب می گرید
غربتده جان وئره نه / برای آنکه در غربت جان بدهد
آناسی گؤزل آغلار / مادرش خوب می گرید
*
جئیران چمنی نئینه ر / آهو چمن را برای چه می خواهد
بلبل وطنی نئینه ر/  بلبل وطن را برای چه می خواهد
غربت ائلده جان وئرن / کسی که در غربت جان می سپارد
دوم آغ کفنی نئینه ر / کفن سفید سفید را برای چه می خواهد
*
عزیزیم یامان آغلار / عزیزم سخت می گرید
گؤزلریم یامان آغلار / چشمانم سخت می گرید
غربتده جان وئره نه / برای کسی که در غربت جان می دهد
ائل اوبا یانار آغلار / ایل و طایفه می سوزد و می گرید
*
بیلمیرم هارالیام / نمی دانم اهل کجایم
بیر قوشام یارالییام / پرنده ای زخمی هستم
دیندیرمه قان آغلارام / به صحبتم نگیر خون می گریم
وطن دن آرالییام / از وطنم دورم
*