2026-09-10

دنیای دیوانۀ دیوانۀ دیوانه

پاسی از شب، که اینترنت و برق خانه شان وصل شده، زنگ می زند. نگرانش هستم. حال و احوالش را می پرسم می گوید:« هی! می گذرد.»

می پرسم:« تابلوی سفارشی که قرار بود رویش کارکنی، چی شد؟»
می گوید:« قبول نکردم. حوصله اش را ندارم.»
می گویم:« قبول کن. سرت گرم می شود.»
می گوید:« بگذار ببینیم آخرمان چه می شود.»
می پرسم:« پسر فلانی کی جشن عروسی می گیرد؟»
جواب می دهد:« عروسی را عقب انداختند. بگذار ببینیم چه می شود. کی حوصله جشن دارد؟»
هر چه می پرسم با بی حوصلگی جواب می دهد. دلداری اش می دهم که همه جا اوضاع درهم است. همه جا گرانی و مشکلات هست. اینقدر خودت را تسلیم نکن. جواب می دهد که دنیای شما با دنیای ما فرق دارد. دنیای شما دیوانه است و دنیای ما دیوانۀ دیوانۀ دیوانه.
دلش برعکس هفتۀ قبل، صحبت و گپ زدن نمی خواهد. فقط تماس گرفته تا بگوید که هنوز زنده است و نفس می کشد. افسرده است و دلش تکان خوردن نمی خواهد. برای رفع نگرانی ام زنگ زده اما نمی داند که نگرانترم کرد و خداحافظی و سپس سکوت و دیگر هیچ.

No comments: