قیه داغی
عزیزیم اولدوزویام - گؤیلرین اولدوزویام - اصلیمی خبر آلسان - من قیه نین قیزی یام
2026-03-28
2026-02-25
بلند آسمان جایگاه من است
اندرحکایت بلند آسمان جایگاه من است و ترانه معروف ( خالق ماهنی سی ) سروان اوغلان در دوران محصلی ما
دختر
دبیرستانی بودیم و تبلیغات نیروی هوائی با شعار« بلند آسمان جایگاه من است» همراه
با تصویر خلبانی شیک پوش و رعنا، با لباسی به رنگ آبی، چشم را خیره می کرد. « گؤز
قاماشدیریردی ». ان خلبانِ شیک پوش و رویائی با لباس آبی که بر زمین و
آسمان تسلط پیدا کرده و دلها را می ربود، همان « سروان اوغلان» بود. مرد رویاهای
دختران نوجوان آن زمان.هر کسی در حق اش بایاتی سرود و این بایاتی ها جمع شد و
ترانه « سروان اوغلان» را به وجود آورد. یادش به خیر، در فاصله ناهار که در مدرسه
می ماندیم از حکیمه خواهش می کردیم که برایمان سروان اوغلان را بخواند.
این ترانه نقل مجالس شد. در زمان ما مجالس عروسی در خانه ها و حیاط های بزرگ،
گرفته می شد و برای گرم کردن مجلس، خواننده زن دعوت می کردند. مشهورترین این
خواننده ها، گروه ملکه لر بود. ملکه خواننده بود و مادر و خاله اش نیز همراهش که
یکی دایره می زد و دیگری قارمون. او صدایی رسا و بسیار زیبا و چهره ای زیباتر
داشت. هرسه با چادر و پوشیده می آمدند. ملکه لباسش را عوض و آرایش می کرد و پس از
رفتن داماد، وارد مجلس می شد. « زمان ما داماد فقط همراه عروس وارد محل جشن می شد
و بعد از دقایقی مجلس را ترک می کرد.» ملکه فقط برای زنان هنرنمائی می کرد. ترانه های شاد و
زیبای محلی می خواند همچون قاینانا، خواهرجون، سئیدآوا، گولوستان باغی، شاهگلو
یوللاری، هیپی اوغلان و... و ترانه سروان اوغلان را چند بار و به درخواست حضار می
خواند.
در حقیقت سروان اوغلان خالق ماهنیسی است و شاعر خاصی ندارد. البته امروزه به جای
سروان اوغلان کلمه سرباز اوغلان به کار می برند.
*
اما متن
سروان اوغلان
یولدان گلیب یورولموسان، سروان
نییه دوروب سویونمورسان
گل چیخاردیم جورابلارین، سروان
اووم یورغون آیاقلارین
*
آلماسان آتارام سنی
*
ماشینیوین توزون سیللم، سروان
سنی ایکی گؤزوم بیللم
اؤزون بیلیرسن کی، سروان
سن گلمه سن، اؤزوم گللم
*
گل آل منی، گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
باشماقلاریوی یاغلارام، سروان
بیر- بیر بندینی باغلارام
منی آتیب گئدن اولسان، سروان
یانارام، اوره ک داغلارام
*
آتما منی، آتما منی، سروان
عشق اودونا سالما منی
*
یولووا قویموشام انجیر، سروان
تاپانچاوین باشی زنجیر
اؤزون بیلیرسن سروانیم، نئجه
اوره ک سنن اؤتور اسیر
*
یولووا قویموشام خرما، سروان
داغ باشیندا مایوس دورما
آند وئریرم آللاهیوا، سروان
بو یورغون عاشیقی وورما
*
گل آل منی گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
یولووا قویموشام اوزوم، سروان
سن گئدیرسن نئجه دؤزوم
ایکی گون دؤزه بیلمیرم، سروان
ایکی آیی نئجه دؤزوم
*
چاتما قاشیوا دولانیم، سروان
گئتمه باشیوا دولانیم
*
یوولوا قویموشام قرآن، سروان
سنه باخیری بو گورهان
گلئدیرسن گل حلالاشاق، سروان
باشین اوسته توتوم قرآن
*
یولوا قویموشام آلما، سروان
سوی قابیغین یئره سالما
آند وئریرم آللایوا سروان
تهرانین قیزلارین آلما
*
گل آل منی گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
یولووا قویموشام اییده، سروان
دور بویووی گؤروم بیده
نذر ائلیرم تئز گلسن، سروان
دونومو وئرم سییده
*
نعلبکی ده پنیر واردی سروان
نه گؤزل گردنیم واردی
قوللارین سال گردنیمه سروان
سنن انتظاریم واردی
*
رضایه لی کسدی یولوم، سروان
سولارگلیب کسدی یولوم
گلیردیم سروانی گؤرم، آنا
مزاحم لر کسدی یولوم
*
سروان گئتدی بیرده گلدی، قیزلار
بارماغیندا حلقه گلدی
آز حلقه وی منه گؤرست، سروان
دای اوره ییم درده گلدی
*
آتدی منی، آتدی منی، آنا
بی وفالارا قاتدی منی
*
سروانیمی سالدیم یولا، آنا
قارا گؤزوم دولا – دولا
آلا ایپک دسمال وئریم سروان
ماشین دا بوینووا دولا
*
دالان اوسته دالان واردی، سروان
دالان دا یئر سالان واردی
دئدیم گئتمه، سروان اوغلان
گؤزو یولدا قالان واردی
*
رضایه نین یوللاریندا، سروان
گل اولئیدیم، کوللارینده
بیر جوت بازوبند اولایدیم، آللاه
سروانیمین قوللاریندا
*
2025-12-29
تبریز
عکس بالا: تبریز - دربند جامبران - مسجد مولانا
عکس پایین: تبریز - ورجی باشی - ورجی مچیدی
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد؟
که باز با صنمی طفل عشق می بازم
بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس
عزیز من، که بجز باد نیست دمسازم
هوای منزل یار، آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شکایت از چه کنم، خانگی است غمّازم
زچنگ زهره شنیدم که صبح دم میگفت
غلام حافظ خوش لهجۀ خوش آوازم
حافظ شیرازی
2025-12-02
به یاد یار و دیار
نوار ضبط صوت باز است و یکی
دارد آرام و سوزناک می خواند:
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
« حافظ »
هاله:« دلم برای وطن تنگ نمی شود. حتی ذره ای.»
من:« اونا دا دییرلر یاندیم، اؤزوده یاندیم، یاندیم.»
هاله:« پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
« حافظ»
ضبط صوت را خاموش کرده و اشاره می کنم به چائی اش که دارد سرد می شود. استکان را
برمی دارد و زیر لب آرام زمزمه می کند.
درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست درمان الغیاث
دین و دل بردند و قصد جان کنند
الغیاث از جور خوبان الغیاث
در بهای بوسه ای جانی طلب
می کنند ای دلستانان الغیاث
خون ما خوردند این کافر دلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن
گشته ام سوزان و گریان الغیاث
*
2025-11-11
میرعلی موسوی متخلص به حامد ماکوئی
حامد ماکوئی، شاعردیارم درگذشت.
*
بئله دیر
دئدیم آز جور ائله جانا، دئدی عادت بئله دیر
دئدیم اغیاریله گزمه، دئدی قسمت بئله دیر
دئدیم اینصاف دئییل شعله عشقینده یانام
دئدی پروانه یه باخ، رمز سعادت بئله دیر
دئدیم آز ناز ائله گولدو، دئدی نازسیز گؤزلی
حق یاراتماز بونو بیل، راز طبیعت بئله دیر
دئدیم آل جانیمی، قوی بیر نفس آسوده یاتیم
دئدی عشق اهلی اگر ایتسه راحت بئله دیر
مین کره جانیمی قوربان ائله دیم جان دئمه دی
نه بیلیم بلکه ده قانون محبت بئله دیر
ییخدی گؤنلوم ائوینی، ائیله مه دی عهد وفا
بیوفا ، نازلی گؤزللرده صداقت بئله دیر
صبریمی الدن آلیب دیر، داها قایتارمییاجاق
شیوه عشقده چون رسم امانت بئله دیر
عشق سئوداسینا دوشدون داها جان فیکرینی آت
« حامده » عشق خریدارینا قیمت بئله دیر
*
2025-10-16
نخستین های ماکو
نخستین زن معلّم در ماکو: سنبل بنیادی
نخستین مدرسۀ دخترانه در ماکو: دبستان پروین اعتصامی
مدیر مدرسه: قمرخانم موسوی
سایر معلّمین: ملیحه خانم حبشی - صاحب خانم رمضان زاده - فطمه خانم فیروزی - میر احمد آقا باقرموسوی - میر محمود آقا باقرموسوی
نخستین پزشک در ماکو: دکتر ندیم
*
2025-10-08
2025-05-10
قهرمانان تراکتور دست مریزاد
یک بغل شادی
در این روزهایی که غم از در و دیوار می بارد و اخبار درد و مرگ و محاصره و انفجار
و آتش سوزی و... می گوید، در حسرت جرعه ای شادی، خاله جان زنگ زد و گفت:« مبارک باشد
تبریک عرض می کنم.» پرسیدم :« مگر چه شده؟ خیر باشد.» گفت:« اخبار را ندیدی؟ شب تا
نزدیکی های صبح از سرو صدای مردم نتوانستیم بخوابیم. تراکتور قهرمان شد و مردم از
پیر و جوان و کودک و بزرگ به خیابانها ریختند. یک رقص و پایکوبی به راه افتاده بود
که نمی دانی. تراکتور با قهرمانی اش بغل بغل شادی هدیه کرد.»
قهرمانان تراکتور دست مریزاد. همیشه قوی باشید. لب تان خندان، دلتان شاد، بسیار
خوشحالمان کردید.
2025-02-24
دخترش
از نزدیک ندیده بودمش. وبلاکم را خوانده و متوجه شده بود که همشهری هستیم. شماره را پیدا کرده و زنگ زد. با هم گرم صحبت شدیم. انگار که از بدو تولد همدیگر را می شناختیم. بسیار مهربان بود و خوب گوش می داد و نصیحت میکرد. اعصاب داغونم را با چند جمله آرام می کرد. هربار که تماس می گرفت حدود یک و نیم ساعت و یا بیشتر، از این در و آن در صحبت می کردیم. هر بار بعد از بازگشت از سفر ایران با من تماس می گرفت. می گفت که برایم« اوه لیک و آق پئنجر» کنار گذاشته و برایم « اوه لیک چهمه سی و کله جوش» خواهد پخت. قرار می گذاشتیم. آدرسم را برایش می فرستادم، اما هر بار مشکلی پیش می آمد و موفق به دیدار نمی شدیم. یک بار پسر شازدۀ جوانش را از دست داد. بار دیگر برادرزاده دسته گلش با خودکشی به زندگی اش پایان داد و مصیبت و مرگ و سوگواری در پی هم، بیماری و عم جراحی، هر کدام به نوعی سد برای دیدار می شد. کلیه اش درد می کرد و قول داده بود بعد از عمل جراحی به دیدنم بیاید و چند روزی پیشم بماند. قرار گذاشته بودیم شب اول تا صبح نخوابیم و حرف بزنیم. بعد از درگذشت مادرم، صدای او آرامشم می داد. آخر لهجه و آهنگ صدایش، درست شبیه صدا و لهجۀ مادرم بود و غم دوری مادر را کمی تسکین می داد. چند وقتی از او خبر نداشتم. زنگ می زدم گوشی را برنمی داشت. پیام می فرستادم نمی دید و جوابی نمی داد. تا این که خبردادند، بعد از عمل جراحی درگذشته است.
دختر سنبل بنیادی مهربان وصبور،عدالت خانم مهربان و دوست داشتنی، روحت شاد و مکانت جنت. در کنار مادر مهربانت آرام بگیر.
*
مرحوم خانم سنبل بنیادی، نخستین زن معلّم در شهرستان ماکو - این عکس را دختر مرحومشان، خانم عدالت بنیادی ارسال کرده بودند.
روح مادر و دختر شاد و مکانشان بهشت.
2025-02-10
2025-02-04
ورزش، فوتبال، تراکتور
چوخ ورزش، فوتبال، نه بیلیم هانس تیم، هانسی دسته، اوداجاق، اودمویاجاقا، باز دئییلم. اما بیلمیرم نیه و ندن دیر، ائله بیردن بیره بو تراختورا قانیم قئینه دی. بیرینجی اولسا سئوینه رم.
2024-08-27
به یاد یار و دیار
به یاد یار و دیار، آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم
حافظ شیرین سخن
*
داش ماکی: ماکو، شهری در شمال شرقی ترین قسمت ایران
2024-07-16
تاسوعا و چادرنمازِ سبزِ نوعروسان
تاسوعا و چادرنمازِ
سبزِ نوعروسان
بچّه که بودیم، مادرم اجازه نمی داد لباس
سیاه به تن کنیم و چادر سیاه بپوشیم. می گفت:« دختر دم بخت که لباس سیاه بپوشد،
زبانم لال زبانم لال! در آینده شوهرش می میرد و سیاه بخت می شود.»
خودش نیز سیاه نمی پوشید. رنگهای روشن را خیلی دوست داشت. چادر سیاهی داشت که فقط
برای شرکت در مجالس ترحیم و شام غریبان و
تعزیه سر می کرد و هنگام بازگشت، سر راه هم به خانه کسی نمی رفت و می گفت:« با
لباس عزا و و بازگشت از مجلس عزا و گریه و مصیبت ، رفتن به خانه دیگران شگون
ندارد. »
خودش هم تا وارد خانه می شد اول گوشه حیاط به دستشوئی می رفت و سپس چادرسیاهش را
روی طناب پهن می کرد که به قول خودش بوی سیگار و بنزین تا صبح از چادر برود.
آن قدیم ها در ولایت ما رسم چنین بود که اول ماه محرم نیز از طرف خانواده داماد
برای دختران نامزد خونچا می بردند. خونچا سینی بزرگ مسی بود که رویش هدایا و
شیرینی و ... چیده و ملافه زیبائی رویش می کشیدند و یکی از جوانان خانواده آن را
روی سر می گذاشت و به خانه نو عروس می برد و از مادر عروس جوراب یا دستمال گلدوزی
شده یا کلاه و شال گردن و غیره هدیه می گرفت. داخل خونچای محرمِ نوعروس، چادر سبز
رنگی نیز بود. نوعروس یا دختر نامزد کرده، در ماه محرم بخصوص تاسوعا و عاشورا، با
چادر سبز رفت و آمد می کرد. روز تاسوعا و عاشورا مادربزرگها برای این نوعروسها
بهترین ها را آرزو می کردند و به حرمت این روزهای مذهبی برای جوانان آرزوی خوشبختی
می کردند. شب تاسوعا برای من و دوست جان و مهناز و مهرناز، شب شمردن چادرهای سبز
بود. بعد از سرشماری، می دانستیم که بعد از محرم و صفر آن سال مثلا، هفت نفر به
خانه بخت می روند. هفت بار عروسی، هفت بار سیب سرخی که داماد از پشت بام به طرف
عروس پرت می کند و ای کاش بر سرش نخورد. چه عالمی داشت آن روزهای سبزِ پرخاطره.
مادربزرگم می گفت: « رنگ سبز نشانه امام حسین است. نشانه بهشت، پایداری و استقامت
است. نشانه شروع و از نو به پا کردن.»
*
2024-04-24
باغ گلستان: گولوستان باغی
گولوستان باغی
تابستانِ بدون تجدیدی لذت دیگری داشت. مادرم به هر کدام از ما تکلیفی می داد. برادر بزرگ، نان می خرید. آبجی ظرفها را می شست و گاهی بادنجان و کدو و سیب زمینی سرخ می کرد. کار من جارو کردن حیات و پاک کردن سبزی خوردنی بود. سپس من بودم و دوست جان و بازی های سرگرم کننده و لذت بخش« آیاق جیزیغی: خسته کین» و « بئش داش» و « ناققیشلی»
جمعه ها، آماده رفتن به « گولوستان» باغی، باغ گلستان تبریز می شدیم. مادرهایمان گلیم و آب و نان و... غیره برمی داشتند و پیاده می رفتیم. گولوستان باغی تقریبا وسط شهر و قابل دسترس بود. خانواده ها برای تفریح و گذراندن یک روز تعطیلی و یا اوقات فراغت ، به آنجا می رفتند. وسایل تفریح ( استخرها، چرخ و فلک، قایق هاو... ) کوچکتر از ائل گولو ( شاهگلی ) بودند. با گذشت زمان گردش در باغ گلستان از مد افتاد. اواخر اردیبهشت و اوایل تا پایان خرداد، این باغ قشنگ، تبدیل به پاتوق و محل ازبر کردن درس برای دانش آموزان می شد. گاهی هم پدرم همراه با آقاجمشیدمان، یواشکی به باغ می رفتند و از دور نظاره گر پسرهایشان می شدند که آیا واقعا درس می خوانند یا بازیگوشی می کنند. بعد از سپری شدن امتحانات، باغ گلستان زیبای ما خلوت می شد.
امروز با دیدن تصاویر جدید باغ گلستان بسیار خوشحال شدم.
*
آسلانلار اویلاغی، شئرلر یاتاغی
آزادلیق اؤلکه سی، قهرمان تبریز
الیمده قلمین بودور دیله یی
باغلاسین آدینا بیر داستان تبریز
« استاد شیدا»
2022-06-16
پدربزرگ
اواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر
کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار خوب و... مهم نبود. مهم نمرۀ بالاتراز
ده و قبولی خرداد بود. بالاخره روز موعود رسید و کارنامه ها را دریافت کردیم. من و
مهناز و مهری و مهرناز، از خوشحالی توی پوست خود نمی گنجیدیم. خدا را شکر رنگِ
نمره ها همه سیاه یا آبی بود و از رنگِ قرمز خبری نبود. رنگِ قرمز، این رنگ دوست
داشتنی اما خطرناک، نمرات کمتر از ده با
این رنگ نوشته می شد و این یعنی تجدیدی و سه ماه تابستان زهرِ مار.
خدا را شکر که همگی قبولی خرداد و چمدانها آماده برای سفر بود. همان روز پدر به
ترمینال رفت و برای روز بعد بلیط اتوبوس گرفت. اوّلِ صبح روز بعد، سواراتوبوس شده
و به دیدار پدربزرگ و مادربزرگ می شتافتیم. یادش به خیر که شب تا صبح نمی توانستم
راحت بخوابم. اگر زنگِ ساعت به موقع به صدا درنیاید. اگر سر وقت بیدار نشویم، اگر
دیر کنیم و اتوبوس بدون ما راهی شود... اگر و ده ها اگر دیگر. خوب حق هم داشتیم.
مثل حالا نبود که هرزمان اتوبوس و تاکسی تلفنی و ماشین شخصی و قطار و هواپیما در
دسترس باشد. اتوبوس که رفت، باید منتظر فردا می شدیم.
صبح زود با شکم گرسنه، قرص ضد استفراغ ( آن هم چه قرصی سفید و بزرگ و بسیار تلخ و
بدقواره) را با لیوان آب می خوردیم و با پای پیاده به طرف ترمینال حرکت می کردیم. از
سه راه خوی که می گذشتیم، سنگ ها و صخره های ماکو نمایان می شدند. همراه با
رودخانه ای که از وسط شهر می گذشت و با شتاب و خروشان حرکت می کرد تا خود را به
ارس برساند. بالاخره به مقصد می رسیدیم و خسته و گرسنه و تشنه، خود را در آغوش گرم
و لای بازوهای فرسوده و نرم مادربزرگ رها می کردیم. آری از طلوع صبح تا موقع ناهار که به خانۀ مادربزرگ
برسیم، از ترس حالت تهوّع چیزی نخورده بودیم.
پدربزرگ کارمند ادارۀ ثیت احوال بود و حدود ساعت دو و نیم یا سه، ظهر به خانه برمی
گشت. از آمدن ما خبر نداشت. به خانه که رسید با شنیدن سر و صدای ما بچه ها و دیدن
مادرم، چشم و دلش روشن شد. به ظاهر اخمو بود اما برق چشمانش و صدای بلند و پرشورش
خوشحالی را فریاد می زدند. آن روز هم مثل عادت همیشگی، دستمال بزرگ اش پر بود. از
چه؟ نمی دانیم. قدیم ها پاکت کاغذی یا نایلونی نبود. پدرها نان و پنیر خود را داخل
دستمال گذاشته و می بردند تا در محل کار بخورند. موقع برگشت میوه های فصلی مثل آلبالو
یا هلو یا زردآلوو... خریده و داخل دستمال ریخته و به خانه می آوردند. مادربزرگ
دستمال را از او گرفت و با خود به آشپزخانه برد. میوه ها را شست و آورد. به به عجب
آلبالوهایی! اما این زیبایان خوش رنگ کم بودند و دهان ها زیاد. خلاصه که دورتادور
مادربزرگ نشسته و منتظر سهم مان شدیم و او آلبالو ها را با دقت و حوصله شمرد و اوّل
سهم ما را داد. آلبالوهایی که دوتایی کنار هم بودند و دلمان می خواست قبل از خوردن
گوشواره مان باشند. چقدر خوشمزه بودند این گوشواره های ترش مزه و تازه.
راستی که ما چه کودکان خوشبختی بودیم. با یک جفت آلبالو، چهار دانه
زردآلو، دو عدد گردو و یک قاچ هندوانه، دنیا زیرپایمان و به فرمانمان بودند. برای
خوشحالی به اینترنت و عروسکهای سخنگو و ماشین های اتوماتیک و اسباب بازی های
فانتزی، احتیاجی نداشتیم. خوشبختی ما دستان نرم و چروکیدۀ مادربزرگ، دستمال پر از
میوۀ پدربزگ و قصه های ملک محمدِ پدر بود و بس. راستی که ما چه کودکان خوسبختی
بودیم.
*
داش ماکونون داغلاری
داغا یاغان قارلاری
گئنه گؤیلومه دوشوب
ماکونون زنگیماری
2016-02-09
2013-06-13
2013-03-05
اتوبوس شهری
آبجی بزرگ الحق والانصاف خیلی جسور بود. از آن دخترهائی بود که می توانست بدون ترس و واهمه ، چادر دور کمرش ببندد و با پاشنه ی نوک تیز کفش اش بر سر پسر مزاحم بکوبد. نگاهش هم آنچنان غضب آلود بود که گوئی می گفت « چپ نگاهم بکنی چشمت را در می آورم.» برای همین هم من و دوست جان دوست داشتیم با او به بازار برویم. چون وضع مزاحمتهای این گونه پسرهای بیکار در بازار بهتر از اتوبوس نبود. بعضی وقتها دوست جان آرزو می کرد که معجزه ای شود و اتوبوس های مخصوص دخترهای دبیرستانی به بازار بیاید و هیچ پسری را داخل این اتوبوس ها راه ندهند و دخترها بدون مزاحمت به مقصد برسند.
2012-01-12
سوغاتی تبریز

*
گویا یکی دو هفته ی قبل بود که دختر ناز کوچولو با خوشحالی گفت :« عمه خانوم ، عمه خانوم تعطیلیم . نشستم کارتون تماشا می کنم.
چرایش را که پرسیدم ، گفت که هوای تبریز آلوده است. مدرسه ی مان را تعطییل کرده اند. تازه به مامان بزرگ ها و بابابزرگها هم گفته اند که از خانه بیرون نروید.
عصرهای خنک و تمیز و هوای صاف و نسیم ملایم تبریز ، یادش به خیر.
2011-10-24
کبریت بی خطر توکلی
گویا امروز مصادف با اختراع کبریت است. به یاد کبریت بی خطر توکلی افتادم. کبریتی که در سال 1297 توسط حاجی آقا کبریت ساز توکلی در شهر تبریز ایجاد شد و هنوز هم به کار خود ادامه می دهد.
*
مهندس محمد تقی توکلی: بزرگترین کارخانه کبریت سازی جهان را داریم .
*










