Showing posts with label رادیو قاصدک - سما شورائی. Show all posts
Showing posts with label رادیو قاصدک - سما شورائی. Show all posts

2026-07-08

علیرضا افزودی

راویان قصه های رفته از یادیم

علیرضا افزودی را از طریق « رادیوقاصدک » و « رادیو زمان» شناختم. راوی بود و آرام و باوقار سخن می گفت. برنامه هایش را گوش می کردم. بعد از مدتی رادیو قاصدک کارش را تعطیل کرد و سپس علیرضا افزودی از کار در رادیو زمانه کناره گیری کرد.
سایت او با نام « راوی حکایت باقی» یکی از سایت های مورد علاقه من است که همیشه دنبالش می کنم. او کارها و تحقیقات خود را با دسته بندی کرده و به این ترتیب  ترانه ها و خاطره ها، جعبه موسیقی، چند خط و یک نشان، حکایت سروده ها، داستان خوانی، شعر و شاعران، شناسنامه ترانه ها، فیلم و نمایش، نشر نوشته ها، یادمانده ها و یادگاری ها نوشته است. دیشب سری به سایتش زدم و احساس کردم که چراغش خاموش و سوت و کور است. فوری سراغ اینترنت رفته و با اولین جستجو، « در فقد همکار شریف ما علیرضا افزودی» نوشته مهدی جامی را دیدم و همچنین « ویکی پدیا» که خبر از درگذشت او می داد. بسیار متاسف شدم.  
اکنون در فکر کارهای پربار و آرشیو پرمحتوی ایشان که در واقع « کلکسیون صدا و موسیقی و ترانه» است، هستم. کاش سایت برای همیشه در اینترنت و قابل دسترسی باشد. یا وارثان ایشان کارهایش را به شکل کتاب صوتی و یا... جمع آوری و ماندگار کنند.
تاریخ فوت ایشان در سیستم دولتی سوئد این چنین ثبت شده است: علیرضا افزودی در 18 خرداد 1405 (دوشنبه هشتم یونی 2026 ) در استکهلم سوئد از دنیا رفت. روحش شاد و مکانش بهشت.
*
رادیو زمانه - جُنگِ صدا  
*
راوی حکایت باقی - علیرضا افزودی
*

2025-09-26

چه روزهائی بر من گذشت

 متنی دیگر از سما شورائی که به ترکی آذربایجانی ترجمه کردم

چه روزهایی … آخ که چقدر افتادم ، چقدر خیزیدم ، چقدر توی خودم چون کلافی سر در گم پیچیدم و روزهای سپیدم را به جایی گره زدم که به ناکجای شکستن ها میرفت. اما تو هم مردش نبودی ، تو کوچک بودی . قامتت که نه ، اما دلت کوچک بود . نوزده سالگی من ، به تویی گره خورده بود که هنوز بلد نبودی گره های ساده ً غرور را بگشایی و کورشان نکنی به دندان ِ حماقت و خودخواهی هایت.
?و حتی دوست خوبی هم نبودی برای من که نوزده سال از عمر را بر تو بخشیدم . حیف از منی که با تو سر کردم . تو حتی از خودت نپرسیدی چطور ترکم کنی بدون اینکه صدای شکستن بشنوی از پشت سرت . می دیدی و خودت را میزدی به آن راه که ساده تر است . …
دنیای عجیب و کوچکی ست . گرد است و گذرا .
گاهی فکر میکنم فراموش کرده ام اما نبخشیدمت . نه به خاطر خودت که هیچوقت نمیخواستمت ،
نه ... ، به خاطر روزهای خاکستری و سوالهای ناتمام ِ بی پاسخم که چرا به خود بها ندادم.
تا چندی پیش فکر میکردم زمانی اگر باز ببینمت به تو دوباره خواهم گفت که چقدر دوستت نداشته ام . از همان اولی که زیر پای آرزوهایم را خالی کردی.
بار اول که رفتی ، ترسیدم ، گم شدم و دیدم که در من خموش چه فرو ریخت ! . نفهمیدم کجای جهان ایستاه ام و سهم من از این سالیان چه بود ! باز برگشتی و من به خودم دروغ گفتم . خواستم باور کنم که حتما من اشتباه کرد ام و من کم گذاشتم . تو آمدی و من مثل همان نوزده سالگی باز اشتباه کردم.
بار آخر ، من باید میرفتم و باید آن نه را به تو میگفتم که در نوزده سالگی . آخر رهایت کردم و رها شدم . دیگر هیچ جای خالی ای نداشتم که قد ِ تو باشد .
مادر میگوید : تا آخر عمر که تنها نمیشود !
به او میگویم : مادر ، چرا تنها ؟ من روزگاری روی خودم قمار کردم و باختم و اکنون آنطور هستم که باید بودم. جایی ایستاده ام که اندازه ً من است . حسش خوب است که بندی به پایم نیست . حسش خوب است که دیگر نمی ترسم و این نترسیدنم خیلی خوب است .
و من به این فکر میکنم که من از کدام شب ، من از کدام روز ، زیستن را بی داشتن ِ نیاز به کسی یا دستی و آغوشی میخواهم ؟ و من از کی اینقدر نگاه آدمها را می بینم و دلم هوایی نمی شود و
برای خودش سرخوشانه می تپد و خودش را می سپارد به هر ثانیه ای که رنگ می گیرد ، بی حساب و فکر و معادله و دل تنگ و جان شیفته . و عقلم سر میجنباند و میگوید : بگذار تا بگذرد که بالاتر از سیاهی رنگی نیست … 
*

نه گونلر کئچدی منه
آه ! نه گونلر! نه قدیر ییخیلدیم ، نه قدیر آیاغا قالخدیم ، نه قدیر اؤز دوره مه دولاندیم ، نه قدیر قیوریلیب آچیلدیم ، من اؤز آق بختیمی سنین کیمی سینیق بیر بوداغا دویونله دیم . آما سن ، سن اری دئییل دین ، سن خیردایدین ، چوخ خیردا . بوی بوخونون یوخ بلکی اوره گین.
اون دوققوز یاشلیغیم سنه دویونلن میشدی . سنی کی هله اؤز بئنجیریلغ دویونلریوی آچماغی باشارمیردین .
سن منه کی اون دوققوز ایل عؤمرومون گؤزل چاغلارین سنه باغیشلامیشدیم ، یاخچی یولداش اولا بیلمه دین.
حیف منه ، حیف منه کی عمرومو سنه باغیشلادیم . حیف منه کی سنین له یاشادیم.
سن حتی اؤزوندن سوروشمادین نه سیاق مندن آیریلاسان
کی سینماغین سسین دالینجا ائشیتمییه سن
گؤروردون ، آنجاق گؤرمه مه زلیقدان گلیردین کی سنینی اوچون ان قولای بیر ایشیدی
نه خیردا دونیادی ! نه عجایب دونیادی! گیرده دی ! گئچه راق دی
هردن اؤز - اؤزوه دوشونورم سنی اونودموشام ، اما باغیشلامامیشام
نه فقط اؤزون اوچون کی هئچ واخ ایسته میردیم
نه بؤز گونلر اوچون
نه یاریم قالمیش ، جاواب سیز قالمیش سوروش لار اوچون
جاواب وئره بیلمیرم اؤزومه ، کی نییه اؤو قیمتیمی بیلمدیم؟
نئچه واخ بوندان قاباغا کیمی اؤز - اؤزومه دوشونوردومسنی گؤرجک همن بیرداها دئیه جاغام کی سنی نئچه سئومیردیم. همان گوندن کی ارزو دیلکلریمین آیاقینین آلتین بوشاتدین.
ایلک گئتدیین زامان ، قورخدوم ، اؤزومو ایتیردیم ،بیلمه دیمن دونیانین هاراسیندا دورموشام .نئچه ایلدن سورا منیم پاییم بویودو.
بیرداها گلدین و من اؤزومه یالان ساتدیم.اؤزومو ایناندیردیم کی گناهلارین هامیسی مندئیدی. سن گلدین من ده اون دوققوز یاشینداکی چاغلار کیمی گئنه ده آلداندیم
آخیردا دوشوندوم کی ، من گرک گئدم و یوخو سنه دئیم. اون دوققوز ایلدن سورا گئتدیم سندن قورتولدوم. داها اوره گیمدن بوش یئر قالمامیشدی کی سنین یئرینی گؤستره.
آنام دئییر : آخیراجاق یالقیز یاشانیلماز.
دئییرم : آی آنا ! نییه به یالقیز؟ من عؤمور بویو قمار اوینادیم، اوتوزدوم . ایندی اویام کی وارام.. بیر ائله یئرده دورموشام کی منیم بویوم قدیر دی
نه گؤزل دویغودو ، نوخداسیز آیاق !
نه گؤزل دویغودو ! قورخماماق !و بو قورخماماغیم نه گؤزل دیر
و ایندی من بونو دوشونورم
من هانسی گئجه دن
من هانسی گونوزدن
یاشاماغی بیر ایریسینین الیدن آیری ، قوجاغیندان آیری ایستییرم .
من نه زاماندان باخیشلاری گؤنده هاوایی اولمورام
اوره گیم اؤز - اؤزونه نه گؤزل چیرپیر
ثانیه لرنن ، لحظه لرنن نه گؤزل رنگ آلیر
حساب کتاب سیز ، معامله سیز ، آلیش وئریش سیز
باشیمداکی عاغلیم باش قاوزییب دئییر:
قوی کئچیب گئتسین کی قارادان باشقا بویا یوخدو
*

خواب هایم

متنی زیبا از سما شورائی که به ترکی آذربایجانی ترجمه کردم.

خواب هایم را دوست دارم. در خواب آغوشها واقعی اند و بوسه ها لبالب از اعتماد داشتن.
من در خواب هایم هیچگاه دنبال حقیقت نمیگردم. کوچه ها همان کوچه اند و آن کسی که در بیداری به دنبالش میگردی همان . در خواب آدمهای آرزوهایم نه جای دوری میروند و نه رفتن را بلدند …
در خواب، کودکی ام هر روز صبح زود، با چشمانی بازیگوش، ته کوچه ای تنگ و باریک متولد میشود. 
۱۴ سالگی جان میگیرد و همکلاسی ها در راه مدرسه باز عاشق میشوند .خواب های من ۳۰ سال جوان تر از منند و هنوز نمیدانند که بزرگ شدن ، زیاد هم خوب نیست . زمان را نمیفهمند و معنی تنهایی بزرگتر ها را نمیشناسند .
در خواب های من ، پسر همسایه رو به روی ما ، هنوز عاشق من است و مرا با موی های دمب اسبی کرده ام هر روز تا دم مدرسه بدرقه میکند .
بقال سر کوچه ما هنوز همانقدر خوشبخت است با ۶ بچه قد و نیم قد و زنی که هر سال حامله میشود و اصلا زیبا نیست .
مادر در خواب هایم ، چون قدیم جوان، چاق, سفید و سر حال است و ورخت میشوید و بر طناب حیاط پهن میکند. مادر بزرگم هم هست و هنوز به همان خوش مزگی آن زمان ها ، برایمان ماکارونی با ته دیگ سیب زمینی میپزد
دیشب خواب دیدم ، مردی کوچک اندام و زشت و غریبه را دوست دارم . در خواب بازو در بازویش انداخته و بی دلهره از اینکه راست بود یا دروغ، در کوچه ای راه میرفتیم
تنش گرم و واقعی بود . میشناختمش و من باور میکردم که مرد من است ، بی هیچ دغدغه ای از نداشتن و ترس از رفتنش ..
من خواب هایم را دوست دارم و میترسم بیدار شوم و ببینم هنوز تنهایی هایم اینجایند و غربتی که بعد از این همه سال ، هیچوقت عادت نمیشود ..
*
سما شورائی
*
ترجمه به ترکی آذربایجانی
یوخولاریمی سئویرم نئیه کی:
یوخودا قوجاقلار دوغرودولار و اؤپوجوکلر گؤوه نجدن دولو.
یوخولاریمدا دوغرونون دالیسیجا دولانمیرام. کوچه لر همان کوچه دیلر و دالیسیجا دولانان سئوگیلی همان.
یوخودا دیلکلریمده اولانلار نه بیر یئره گئدیرلر نه ده گئتمه یی باشاریرلار.
یوخودا ، اوشاقلیغیم ، دار دودوک کوچه لرده ، اویناقلایان گؤزلرینن دوغولور.
اون دؤرد یاشلیق جانلانیب مدرسه یولداشلارینان بیرلیکده ، عاشیق اولورلار.
یوخولاریم ، اوتوز یاش مندن قوجادیلارو هله ده بیلمیرلر بؤیومک چوخ دا یاخجی دئییل. اونلار دئورانین دولانماسین بیلمیرلر و بؤیوکلوغون یالقیزلیغین تانیمیرلار.
یوخولاریمدا جام – جاما یاشایان قونشونون اوغلو ، هله ده منی سئویر، ادالیمجا دوشوب ، منی دالی دان دم اسب باغلادیغیم هؤروکلریمله ، مدرسه قاباغیناجاق یولاسالیر.
کوچه باشینداکی باققال هله ده بخته ور دیر. آلتی دانا نارین بالالارینان بئله ، بویلو اولان آروادی هله ده ائله چیرکین دی.
یوخولاریمدا ، آنام قدیمکی کیمی گئنج دی ، توپول دو ، گؤزل دی ، آغجادی. هله ده پالتار یوور ، شه ریتدن آسلیر.بؤیوک آنام دا هله یاشییر. وای نه دوزلو آرواددیر! هله ده بیزه قازماقلی ماکارونی پیشیریر.
کئچن گئجه یوخو گؤردوم. بیر قیسسابوی ، چیرکین ، غریبه بیر کیشینی سئوریدیم. کوچه میزده کیمسه دن قورخمادان ، قول – قولا گئدیردیک. اللری ایستی ایدی . دوغرویدو. تانییب و اینانیردیم کی او منیم یاریم دیر. کیمسه دن قورخمادان ، تیتره مه دن ، و اونون گئتمه سیندن قورخمادان
یوخولاریمی چوخ سئویرم ، اویانماقدان قورخورام. قورخورام اویانام و گؤرم کی هله ده یالقیزلیغیم منیم یانیمدادیر. و هله ده غریب لیغیم کی ایللر اؤتن دن سورادا ، آلیشمامیشام.
یوخ!!
… آل … یش .. ما … می… شام

*

2025-09-15

روزی روزگاری رادیو قاصدک

تبریک
سال 1385 بود که وبلاک نویسی را شروع کردم. نوشتن حکایتها و شعر و شعرا و زبان مادری و... به من روحیّه ای تازه داد. غم گذر عمر و بازنشسته و بیهوده بودن را کناری گذاشته و فعالیّت فرهنگی ام را آغاز کردم. همان اوایل متوجّه رادیویی شدم به نام« رادیو قاصدک» رادیوی وبلاک نویسان، با صدای صاف و دلنشین« سما شورایی» همشهری مان. برنامه اش روزهای یکشنبه از ساعت 17 الی 18 به وقت اروپا از زوریخ پخش می شد. ما وبلاک نویسان می نوشتیم و او دست چین می کرد و هر هفته متنی را می خواند و موسیقی قشنگی انختاب کرده و یک ساعتمان را به خوبی و خوشی پر می کرد. تا اینکه اواخر سال 2008 تصمیم گرفت به کارش خاتمه دهد و « رادیو قاصدک و صدای سما» را به خاطره ها بسپارد. به قول خودش هر آمدنی، رفتنی هم دارد. برنامه اش رفت و پس از مدتی صفحه سایت اش خارج از دسترس شد. اما همچنان کوشا و در زندگی موفق و شکست ناپذیر. به او گفته بودم که زندگی راکد نیست. تکراری نیست. روزی پیش می آید که صفحه ای با ورق های سفید و معطرش زندگی ات را معطر و شیرین می کند.
تا این که چند روز پیش خبر داد که موجودی کوچک و خوشبوی با صفحه ای سفید وپرنور، وارد زندگی اش شده است و این موجود زیبای بهشتی چیزی جز« نوه » و این صفحۀ سفید پرنور صفحه ای جز پیدایش « مادربزرگ» نیست. آری مادربزرگ که می شوی زندگی رنگ و روی تازه ای به خود می گیرد. گویی که دری به دنیایی از لذت و عشق به رویت باز می شود و خستگی سالیان متمادی عمرت را از دل و جانت می زداید.

مادربزرگ رادیو قاصدکِ وبلاک نویسان، قدم نورسیده ات مبارک. 

2008-11-16

خداحافظ رادیو قاصدک


هفته گذشته رادیو قاصدک به فعالیت شش ساله اش خاتمه داد . طبق معمول هر یکشنبه ساعت 17 به وقت اروپا سری به سایت اش زدم و صدای سما شورائی را نشنیدم. همانند اسمش ، آهسته همچون قاصدکی سبکبال آمد و آرام و بی صدا رفت.
مختصر بیوگرافی رادیو قاصدک به حال و هوای خودم
رادیو قاصدک کار خودش را از تاریخ 2003 – 01 – 06 آغاز کرد . برنامه هر یکشنبه از ساعت 17 الی 18 به وقت اروپا از زوریخ ، کشور سویس پخش می شد. می شود گفت این رادیو جز اولین رادیوهائی بود که بیشتر مطالبش را از میان وبلاکهای ایرانی انتخاب می کرد . نکته جالب توجه در جمع آوری و تهیه مطالب در اجرای صمیمی و صدای مجریان این رادیو با ذکر منبع و ماخذ که در دنیای مجازی اینترنتی گاهی اوقات فراموش می شود ، بود . مصاحبه با هنرمندان و نویسندگان و فعالان فرهنگی جز جدائی ناپذیر برنامه های این رادیو بود
تهیه کنندگان و مجریان این رادیو سما شورائی، علیرضا افزودی، پروین محمدیان، شهرام ایرجی نیا، از مجریان و برنامه سازان موفق رادیوهای ایرانی هستند. انتخاب مطالب شنیدنی و نحوه اجرای آنها درنظرم قابل تحسین بود. رادیو قاصدک صدای ما بود، از دل می گفت و بر دل می نشست.
رادیو قاصدک به من حسی می داد از جنس کوچه پس کوچه های خاکی دوران کودکی، خاطرات جوانی از دست رفته و غبار غربت مانده.
قاصدک با ضرب آهنگی شاد آمد و با آهنگی رو به جلو سخن گفت و با نم آهنگی آرام و بی صدا رفت.

رسم آدمیزاد همین است، آهسته می آید و آرام و سبکبال می رود
اما امان از عطری که از خود بر جای می گذارد. آدمها گاهی نمی دانند عطر به جا مانده شان چه چنگی می زند بر دل وقتی دیگر نیستند
آدمها یادشان می رود ، هنگام رفتن زنگ صدایشان را هم با خود ببرند
آدمها می روند ، اما در خوابها و رویاهایمان بر جای می مانند
جای خالی آدمها هرگز پر نمی شود
یکشنبه ها ساعت 17 الی 18 به وقت اروپا جای رادیو قاصدک خالیست.
آرزو می کنم این خداحافظی موقتی باشد.