Showing posts with label این روزهای من. Show all posts
Showing posts with label این روزهای من. Show all posts

2026-06-14

این بهار سرد

 

بیست و چهارمین روز از خرداد را پشت سر می گذاریم. هوا سرد و ابری و بارانی وطوفانی است. گل هائی که کاشته ام سر به زیر افکنده اند. همین که توانسته اند در این هوای سرد طاقت بیاورند و خشک نشوند، جای شکرش باقی است. نگران گل های کوکب هستم که به سختی سر از خاک درآورده اند و حلزون و ریسه سراغش رفته اند و به زحمت با آفت کش مهارشان کرده ام. هوا شناسی اطلاع داده است که هوا از فردا کم کم گرم می شود.
گلفروشی بزرگ شهرمان گل های زیبای لیلیوم ( سوسن خودمان ) را آورده. رنگ به رنگ و زیبا. چند سال پیش باغچه ام پر از این گل ها بود. متاسفانه سوسک های قرمز، آفت گل سوسن، به این گلها حمله کرده و شروع به خوردن و بد هیکل کردن، گل ها را کردند. هیچ آفت کشی زورش به این موذیان نرسید. سرانجام از خیر کاشتن این زیبارویان گذشتم.
مردم عزیز سرزمین، دعا می کنم که خدا شما را از شر آفت بزرگ جنگ و داغ عزیزانتان حفظ کند.


2026-06-12

آن سفر کرده

 

دلم که تنگ می شود از خانه بیرون می زنم و سراغش می روم و با دیدنش دل تنگم آرام می گیرد. اکنون دل و جانم در سفر است. رفته که بعد از یک سال تلاش بی وقفه و بدون مرخصی و تعطیلی، چند روزی استراحت و رفع خستگی کند. با رفتنش حس و حال عجیبی دارم. چقدر دلتنگم همچون یتیمی که سر بر زانو دارد. روز خیال تمام شدن ندارد.
سراغ یار دیرینه ام، حافظ جانم می روم و صفحه ای باز می کنم و او می گوید:
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
*

2026-05-07

امان از این وحشت و کابوس

 

هوا ابری و سرد، بارش باران بی وقفه، نه امکان پیاده روی، نه حوصله مطالعه، نه دستی بر قلم، نه کاغذی برای نوشتن. گویا زمان ایستاده و لحظات خیال سپری شدن ندارند. از سر بی حوصلگی سری به دنیای وبلاک زدم. چراغ های وبلاکستان خاموش و نویسندگانش همچون من بی حوصله و بی روح. به سایتی رسیدم و بی اختیار شروع به خواندش کردم. یک زندانی سیاسی سابق، قبل از انقلاب از روزهای سپری شده اش در زندان نوشته بود. از کتک های بی رحمانه، از ناخن کشیده اش، از انواع دیگر شکنجه، چه جسمی و چه روحی و الی آخر. همراه با مطالعه این صفحه، بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر می شد که کامپیوتر خاموش شد و یکی با دست پشت سر هم به در خانه ام کوبید. وحشت زده و سراسیمه از جای جهیده و به طرف در رفتم. تعمیرکار برق بود و گفت:« پریز اصلی را کشیدم. خواستم بگویم که کامپیوتر تان راباز نکنید.»
گفتم:« کامپیوترم باز بود و داشتم متنی را می خواندم. چرا قبلا خبر ندادید؟»
عذر خواهی کرد و من سکوت کردم.
داشتم ماجرا را برای هاله تعریف می کردم که با پرخاش گفت:« با خواندن این مطالب بدون اینکه متوجه شوی به خودت شکنجه روحی می دهی. این شکنجه ها همیشه بوده و هست در همه جای دنیا، بدون استثنا.»
حق هم داشت. چون نه تنها روزم با استرس و ناراحتی سپری شد که خواب شبانه ام با کابوس ها و فریادهای وحشتناک گذشت. صبح با سردردی شدید و حالت تهوع از جای برخاستم و تا ظهر وحشت تمام وجودم را فراگرفت. از در و دیوار، از سر و صدای کودک همسایه واز سگ و گربه همسایه طبقه بالائی ترسیدم. دست به دعا برداشته و با خدا درد دل کردم و آرزوهایم را برایش گفتم:« خدا جان قربانت بروم. ای کاش که در این دنیای زیبای پر نعمت ات، شکنجه نباشد. مرگ و قتل و اعدام و تخلف و اعتراض نباشد. مردم در صلح و آرامش بسر ببرند. آمین رب العالمین.


2026-04-18

یک روز آرام


خدا را شکر که پس از هفته ها انتظار، سرانجام  صدائی از خاک وطنم صبح ما را به خیر شروع کرد. از قرار معلوم شهر آرام است و از صدای وحشتناک بمب و حمله و کشتار خبری نیست. امیدوار است که آرامش برقرار باشد. می گوید:« حرف پدر مرحوم مان یادت هست؟»
جواب می دهم:« مگر ممکن است فراموش کنم. درمورد سیاست یک بیتی می خواند که نمی دانم سراینده اش کیست. گویا شاعر خاصی ندارد.
سیاست دو سر دارد ای جان من
یکی بی سر است و یکی بی پدر
سیاست به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کند و تابع هیچ قاعده و قانونی نیست. خودش می زند و خودش می رقصد و می رقصاند.»
می گوید:« آری آخر سر هم زیر لب زمزمه می کرد که سیاست چه پدر سوخته ایست.
سیاست چوخ کؤپی اوغلو بیر زاددیر 
 
می گویم:« بگذریم از این حرفها و شکرکنیم خالق یکتا را که دوباره موفق به شنیدن صدای هم شدیم و دوباره همدیگر را از پشت شیشه کوچک موبایل دیدیم. راستی از پشت این شیشه، هر دو به اندازه عروسک پلاستیکی دوران کودکی مان هستیم که مادرمان روز چهارشنبه سوری برایمان می خرید.»
هر دو باعجله از حال و احوال قوم و خویش دور و نزدیک، باخبر شده و قبل از قطع شدن تماس خداحافظی می کنیم.
 *

2026-02-24

این روزهای غمگین من

اوره ییم توتولوب اولمویان کیمی

شمع یانار یاغدا اریر
قار یاغار داغدا اریر
من دوشن درده دوشن
موم اولور داغدا اریر
*
ساعت یک و نیم نیمه شب بود. داشتم به صبح سه شنبه نزدیک می شدم. خواب از چشمانم گریخته بود. تاریکی به من دهن کجی می کرد و تیک تیک ساعت فحشم می داد.گفتم برخیزم و دو رکعت نماز بخوانم و آرامش روحی بگیرم و آرام شوم. نماز را خواندم و آخر سر نفهمیدم چند رکعت خوانده ام و به هنگام رکوع و سجود چه گفته ام. چادرم روی سرم سرزنشم کرد که بندۀ خدای حواس پرت، در حضور خدا، حضور ذهن داشته باش. شرمنده از خدا، روی مبل نشستم و با روح و روانم به ستیزه برخاستم. صبح به صدای زنگ ساعتم از جا پریدم. دستهایم پشت سرم خشک شده و پایین نمی امد. به زحمت دستان گره کرده ام را بازکرده و با سلامی به سه شنبه، آرزوی روزی آرام کردم.
*  
باغلار لالاسیز اولماز
داغلار قالاسیز اولماز
حق سؤز دئین ایگیدین
باشی بلاسیز اولماز
*


2026-02-10

وقتی حواست جمع نیست

چه کنم دست خودم نیست

دارم « قماربازِ داستایفسکی» را می خوانم. به صفحۀ 47 رسیده ام، اما دریغ از فهمِ یک جمله! چشمم به حروف است و عقلم جای دیگر. حس می کنم چشمانم تار است، همچون چشمان آشک آلودِ مادری که در عزای فرزند رشیدش می گرید. کلمه ها با خشم و بغض، بر چشمانم خیره شده اند. ژانویه ای که امسال از راه رسید، زندگی را از این رو به آن رو کرد. همه چیز به هم خورد. دیگر حالی برای کتاب خواندن نماند. چهل و هفت صفحه به روخوانی بدون درک کلمه ای سپری شد.
کتاب را می بندم و نشان را برمی دارم. باید فردا از صفحۀ اول شروع کنم. البته اگر حال و حوصله ای باشد. اگر زندگی جریان داشته باشد.
*



2026-02-09

ما هواداران آزادی

 در حیرتم

تعجب می کنم از کردار و گفتار مان، از ادعای آزادی بیان و ...و  مخالف اعدام و سنگساریم. اما وقتی کسی نظری خلاف میلِ ما می گوید، با سخنان تند و تیز، سنگسارش می کنیم. طناب ناسزا و توهین را بر گردنش انداخته و خفه اش می کنیم.
راستی چقدر آزادی بیان را دوست داریم و به افکار مخالف ارزش قائلیم!

2026-01-31

لالام لال، کارام کار

هم لالم و هم کورم و هم کر

آخرین روز از ژانویه نامبارک 2026 تا ساعاتی دیگر به پایان خود می رسد. اما دودغلیظ و تلخ و زهرآگین اش، دل و جانم را به سختی می سوزاند. چشمانم را می بندم و زیر لب زمزمه می کنم « لااکراه فی الدین / در دین هیچ اجباری نیست.» خسته ام پس از چندین شبانه روز بی خوابی و نگرانی. رمقی درچشمانم نمانده است، از گریه های بی وقفه. نه حال کتاب خواندن دارم، نه نوشتن و کاردستی و غیره.
دلم می خواهد به های های بلند بگریم. اما می ترسم. شاید گریستن نیز خلاف باشد. می خواهم زبان باز کنم و حرف بزنم، اما سرم وادار به سکوتم می کند.«
باشا دئدیلر کئفین نئجه دی؟  دئدی بو دیلیم – دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجی دیر / از سر حالش را پرسیدند، جواب داد اگر این زبان قاچ – قاچ شده ام بگذارد خوب است.» مهر سکوت بر دهانم می زنم و در دنیای غمگین خودم غرق می شوم.
بگذار داریوش برایم بخواند:
آهای مردم دنیا گله دارم، گله دارم

2026-01-20

قلم من

 چه بنویسم 

چند روزی پس از بی خبری از وطن و خانه پدری، موبایلم زنگ زد و عزیزان در وطن خبر دادند که ما زنده ایم و پس از یکی دو دقیقه، تماس موبایل با اجازه خودش قطع شد. فوری به هم وطنم زنگ زدم که خبر بدهم. او نیز می خواست به من خبر دهد که برادرش از فلان شهر زنگ زده و گفته که ما زنده ایم، اما از جوی ها خون جاری است.
کمی خاموش شدم، بهتر بگویم خفه خون گرفتم.
به خود گفتم هم اکنون قلم و کاغذ بیاورم و بنویسم. قلم و کاغذ می آورم تا پس از روزها و شبها نگرانی، چند سطری برای دل خودم بنویسم. قلم خشک است و نمی نویسد. به خیالم جوهرش تمام شده است. امّا او دارد در دنیای غمگین خود خون می گرید و من خبر ندارم. با زبان حال می گوید که حوصله نوشتن ندارد. می گوید که دارد می گرید و می نالد. سرزنشم می کند که بی خیالی و نمی گریی. می گویم:« قلم جان، بی خیالم نپندار که از بس گریه کردم، چشمه اشکم خشکیده. آرام باش و بگذار بنویسم.» او آرام می شود و من تلاش می کنم که مغزم را به کار بیاندازم. چه بنویسم؟ از کجا و چگونه شروع کنم؟ خودم هم نمی دانم. عقل وفکر و مغزم، همچون اشک چشمم خشک شده و چیزی برای نوشتن، بهتر بگویم جراتی برای نوشتن ندارم.
*
گلیب بو قارا گونلرین کئچر
آنام آغلاما، باجیم آغلاما
بالاوین داغی، اوریین سؤکر
آتام آغلاما، جانیم آغلاما
*

2026-01-16

از سر دلتنگی

روزگار این روزها چقدر سخت و کند می گذرد

از همان دوران جوانی به خاطر دارم که هر وقت دلم تنگ می شد، « برادر جان » داریوش را گوش می کردم. دو برادر داشتم. هر دو رفیق شفیقم بودند. بزرگترازدواج کرد و زیر سایه زن داداش ذوب و تمام شد. کوچکتر که صاف و بی غل و غش بود، دست در دست عزرائیل، رفت و هرگز برنگشت. از هم فرسنگها دور بودیم، اما به هنگام دلتنگی، درد دل را با حوصله گوش می کرد و آرام دلداری می داد. دستش خالی بود و دلش پر از عشق و محبت به قول ما« یاغماسایدی دا گؤرولدردی» حالا که احتیاج به درد دل و فریاد بر سر کسی دارم که با حوصله گوش کند، او نیست و داریوش به جای من برایش از دلتنگی ها می گوید.
برادر جان نمی دانی چه دلتنگم
برادر جان نمی دانی چه غمگینم
دلم تنگه از این تکرار بی رویا و بی لبخند
...

از پنج شنبه هفته گذشته صدای هیچیک ازعزیزانم  را در ایران نشنیده ام. اینترنت خاموش است و درهای این تنها وسیله ارتباطی با دنیای وطن بسته است.
آنچنان دلتنگ و نگران وطنم که مپرس.

2025-12-10

اسمش زندگی است

نو عروس و تازه دامادند. با عجله از ایران خارج شده اند. خودشان می گویند که هدفشان ادامه تحصیل بود. اما برای ماندن و گرفتن اقامت باید کار کنند. مرد جوان کاری در حد کارگری پیدا کرده و از اول صبح تا چهار عصر کار می کند و زن به کلاس زبان می رود. از زندگی راضی هستند. دغدغه صاحب خانه و کرایه و معیشت ندارند. می گویند زندگی آرام است و چون در غربت هستند، مشکل چشم و هم چشمی هم حل است.دردشان دوری از وطن است. از اوضاع وطن می پرسم. از اخباری که در اینستا می خوانم. از زنان شوهرداری که دوست پسر دارند. از مردان متاهلی که دوست دختر دارند. یعنی این اخبار و تکه فیلم ها حقیقت دارند؟

می گوید:« از شهرهای دیگر خبر ندارم. اما اوضاع تهران چنان است که می شنوید. البته اخبار دست اول را باید از آرایشگرها در آرایشگاه شنید. آرایشگاه زنانه که می روی، زنها حرف می زنند، از دوست پسرشان که به اصطلاح ذخیره اش کرده اند.»
می پرسم:« زن و مردی که در حال و هوای دوست و معشوقه عوض کردن هستند، چرا ازدواج می کنند و تعهد می پذیرند؟»
می گوید:«  تنوع طلب هستند و با یکی قانع نمی شوند. خوب است که بیشترشان بچه نمی خواهند. وگرنه وای به حال بچه هایی که والدین شان چنین اشخاصی باشند.»
با حیرت به حرفهایش گوش می کنم. می بیند که انگشت به دهان مانده ام. می پرسد:« به نظر شما جای این مادرها هم در بهشت است؟»
جوابی ندارم.  
*

2025-12-02

به یاد یار و دیار

 










نوار ضبط صوت باز است و یکی دارد آرام و سوزناک می خواند:
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
« حافظ »
هاله:« دلم برای وطن تنگ نمی شود. حتی ذره ای.»
من:«
اونا دا دییرلر یاندیم، اؤزوده یاندیم، یاندیم.
»
هاله:« پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
« حافظ»
ضبط صوت را خاموش کرده و اشاره می کنم به چائی اش که دارد سرد می شود. استکان را برمی دارد و زیر لب آرام زمزمه می کند.
درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست درمان الغیاث
دین و دل بردند و قصد جان کنند
الغیاث از جور خوبان الغیاث
در بهای بوسه ای جانی طلب
می کنند ای دلستانان الغیاث
خون ما خوردند این کافر دلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن
گشته ام سوزان و گریان الغیاث
*


چنان با نیک و بد خو کن

 

چنان با نیک و بد خو کن که بعد از مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند
«عرفی»
نه سوختن می خواهم و نه آب زمزم. همین که خدا همراهم است برایم کافی است. چیزی نمی خواهم از این دنیای فانی. 

2025-11-09

از سر دلتنگی

گاهی وقتها

 گاهی اوقات فکرمیکنی که دنیا ویران شده و زیر آوارش گیر افتاده ای و برای نجات خویش دست و پا می زنی بیهوده.گاهی اوقات به آسمان پرستاره که می نگری، گویی ماه با ستاره هایش، دارند به زمین سقوط می کنند تا تو را زیر سنگینی چشمک شان له کرده و از پای درآورند.گاهی اوقات دلت تنگ می شود، رو به قبله دراز کشیده و سلام می کنی به عزرائیل که بدون توجّه به انتظارت، از کنارت بی خیال می گذرد تا جانی را از زندان زندگی آزاد کند و تو را با دلتنگی ها و بیزاری ها از دنیا و مخلوقاتش تنها بگذارد.گاهی از تکرار بیهوده و بی معنی روزها و شبها، خسته شده و می خواهی بگریزی. به جائی ساکت و سوت و کور که بجز خودت و خیالات مبهم ات کسی و چیزی دور و برت نباشد.گاهی حوصله نفس کشیدن نداری. دلت می خواهد قلب صاحب مرده ات ساکت شود و با تپیدن های بی وقفه اش آزارت ندهد.آری گاهی وقتها روزگار این چنین می گذرد. بی روح و بی نقش و نگار. همین.

*

2025-10-02

عیسی به دین خود، موسی به دین خود


زمان به سرعت می گذرد. تا چشم بر هم می زنی تابستان میرود و پاییز از راه می رسد. دوست دارم در این هوای سرد پاییزی، لیوان چائی در دست، کنار پنجره بنشینم و رقص برگهای زرد و سرخ پاییزی را تماشا کنم. تازه می خواستم چائی ام را بنوشم که تلفن به صدا درمی آید. عطیه خانم است و گلایه هایش که چرا زنگ نمی زنی؟ چرا حالی از ما نمی پرسی؟ چه هیزم تری به شما فروخته ام؟ ائششه یینه کؤششک دئمیشم؟ آتینا ایت دئمیشم؟... و الی آخر
خلاصه که بعد از احوالپرسی و گلایه، شروع به صحبت از آب و هوا و گرانی و اوضاع سیاسی و اجتماعی می کند و سرانجام به دنیای اینترنت و اینستاگرام و برنامه های بی سرو ته اش می رسد.
می گویم:« من اینستاگرام را دوست دارم. صفحۀ ادبیات دکتر رشید کاکاوند، سوگل مشایخی، الهی قمشه ای، حسین شمس تبریزی، باران نیکراه، پارسا کمالی، انی کوزکی و بسیاری دیگر را پیدا کرده ام و هر وقت خسته می شوم سری به گروه هوپ استایل می زنم و رقص و خلاّقیت شان، نشاطی به روح و روان من هدیه می کنند. یعنی بهتر از این نمی شود.»
می گوید:« صفحۀ ... را نگاه نکردی؟ یک نگاهی به صفحه اش بیانداز.»
جواب می دهم:« برنامه اش برایم جالب نیست. فرصتی هم برای برنامه اش ندارم.»
می گوید:« خوب کاری می کنی. بسیار... است. زنیکه پیر خرف و... خجالت نمی کشد با آن سن و سالش قر و اطوار می آید. بعضی ها هم فحش اش می دهند. آخ که دلم خنک می شود!»
می گویم:« اولّا لطفا ادب را رعایت کن. دومّا شما که این همه از ایشان ناراحتی و اصلا هم دوستش نداری، چرا تماشایش می کنی؟ چرا به صفحه اش می روی؟ مگر برایت کله قند فرستاده؟ حالا فحش دادن به او چه لذِتی برایت دارد؟ پدرت را کشته؟ از دیوار خانه ات بالا رفته؟ یا به قول خودت،
ائششه یینه کؤششک دئمیش. آخر چه دشمنی با او داری؟ ولش کن جان من ولش کن.حوصله داری؟»
می گوید:« موعظه نکن بابا! فهمیدیم تو آدم خوبی هستی و غیبت نمی کنی. حالا یه تک پا برو به صفحه اش.»
در حالی که او حرف می زند، با موبایلم سری به صفحه این بنی آدم می زنم. بر حسب اتفاق دارد از کسانی که فحش اش می دهند گله می کند. می گویم:« بیچاره حق دارد. برنامه اش را دوست ندارید، نگاه نکنید. چرا دیگر بد و بیراه می گوئید. از لحن سخن گفتن تو هم هیچ خوشم نیامد. این بیچاره کاری به کار تو ندارد. از قدیم گفته اند هرکسی کار خودش بار خودش آتش به انبار خودش.
سنی اونلا بیر قبره قویمویاجاقلار کی 
از اعتراض من ناراحت می شود. حرف را عوض کرده و این بار گیر می دهد به خواننده ای که پیر شده و دیگر نمی تواند بخواند. می گوید:« می بینی از قدیم گفته اند که از مکافات عمل غافل نشو. معلوم نیست مرتکب چه گناهانی شده که اینچنین مجازات می شود.»
می گویم:« نگو! پشت سر مردم بد نگو. گناه دارد. آخر از کجا می دانی گناه کرده ؟ فعلا تو داری گناه میکنی که پشت سر کسی که نه همسایه ات است و نه رفت و آمدی با او داری و نه اطلاع دقیق، حرف می زنی. این خواننده، هفتاد و پنج سال سن دارد. نخواندنش امری طبیعی است. خاطرات خوشی که با ترانه هایش داشتیم و داریم، برایمان عزیز است. خواننده محبوبی است و نخواندش از محبوبیت اش چیزی کم نمی کند.»
از حرفهایم، از اعتراضم، خوشش نمی آید. حرف را عوض می کند. می خواهد از یکی دیگر حرف بزند که با بهانه ای خداحافظی کرده و فوری شماره صالیحا را می گیرم. تا صدای خشمگینم را می شنود، می خندد و می گوید:« چیشده؟ از کارهای پیرزن باخبر شدی؟ یا از ماجرای نخواندن خواننده تان؟»
می گویم:« مگر دستم به تو نرسد که شماره مرا به او دادی؟ الهی که»
حرفم را قطع می کند و با خنده می گوید:«
الهی که منیم دیلیم ائششک آری سی سانجایدی سنین شماره وی عطیه خانیما وئرن یئرده.»
صالیحا اگرچه ایرانی نیست، اما دوست خوبی است. صالیحا ومن و هاله و اورزولا و بقیه دوستان، سرمان به کار و زندگی خودمان گرم است و کاری به کار کسی نداریم. عطیه خانم دوست دارد کنار ما باشد. اما متوجه نیست که هم تراز ما نیست و خلق و خوی اش با ما فرق دارد. به قول ما که می گوئیم
بابلی بابیوی باب ائله، گؤرن دئسین هابئله   
کند همجنس با همجنس پرواز
کبوتر با کبوتر، باز با باز
*
ستّار خواننده دوران نوجوانی ما که تا کنون نیز با ترانه ها و صدای زیبایش خاطره ساز ایام خوش و ناخوش ما شده است. با شهر غم، نفرین و همسفرش گریستیم و با چادرنماز گل گلی اش رقصیدیم. نمی دانم از حیدرخان و یوسف گمگشته اش بگویم یا ازعسل و کاشکی و بقیه آثارش. خلاصه که ستّار عزیز بدور از سیاست، عقاید  و نظرات مختلف، تو که در گوشه ای از خاطرات ما جا داری، هر کجا هستی سلامت باشی.
*

2025-08-23

هوا سرد است

 یک روز دلگیر

هوا ابری و سرد است و بادی می وزد و حوصله ام سر می رود. به قصد پیاده روی و هواخوری، از خانه بیرون می آیم و سر از آلدی درمی آورم. وارد آلدی شده و گشتی میزنم و خرت و پرتی برمی دارم و به طرف صندوق پرداخت می روم. بانویی موطلائی و میانسال که دو بسته سیگار برداشته و جلوتر از من سر صف ایستاده، در حالی که دارد حسابش را پرداخت می کند، زیر لب زمزمه کنان از گران شدن سیگار گله می کند. نگاهی به بسته می اندازم و ته دلم با خودم حرف می زنم و افسوس میخورم و به حال بنی آدمی که خطر و ضرر را می بیند و بی اعتنائی می کند. حیف پولی نیست که بپردازید و با کبریت ذره ذره بسوزانید و نابودش کنید؟ می توانید به جایش میوه و خوراکیهای خوشمزه بگیرید و با نوش جان کردن لذت ببرید. بانو به طرفم برمی گردد و جواب می دهد:« خوب دیگر این هم عادت است. عادتی لذت بخش. وقتی خسته از سر کار به خانه می رسم یا عصبانی و غمگین و... هستم، سیگاری روشن می کنم و با دود کردنشرفع خستگی می کنم. آرام می شوم و اینگونه لذت می برم. خوردنی ها مثل این زهرمار مضر، آرامش بخش نیستند.» از جوابی که می دهد می فهمم که خیلی هم با خود حرف نزده ام و گویا صدای دلم بلندتر بود و بانوی موطلائی همه حرفهایم را شنیده است. حسابم را می پردازم و پشت سر بانو از آلدی بیرون می آیم. بیرون در نگاهم می کند و هر دو لبخندی به هم زده، هرکدام به راهمان ادامه می دهیم.

*
.Rauchen kann tödlich sein
.Rauchen ist tödlich
.Rauchen verursacht Herzanfälle
.Kinder von Rauchen werden oft selbst zu Rauchen
*


2025-08-01

دلتنگم

دلم تنگ است
می گویم: دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
« وحشی بافقی»
می گوید:« قلم به دست بگیر و هرچه می خواهد دل تنگت بنویس. تو که با نوشتن آرام می گیری.»
می گویم:« حوصلۀ نوشتن ندارم. خشمگینم و دستم به دامن کسی نمی رسد تا آتش اش بزنم.»
می گوید:« بنویس، خشم هایت را روی صفحۀ کاغذ قی کن بلکه آرام شوی.»
می نویسم:« نفرین بر جنگ، نفرین بر بی رحمی. نفرین بر لبی که فرمان قطع آب و غذا بر روی زن و کودک گرسنه می دهد. نفرین و نفرین و هزاران نفرین.»
می نویسم و می نویسم و صفحۀ کاغذ مادرمرده پر می شود از نفرین و نفرین و دیگر هیچ. سپس کاغذ را پاره کرده و داخل ظرف کاغذپاره ها می اندازم. کمی آرام می گیرم. ذهنِ باطل است دیگر، طفلکی خیال می کند که نفرین ها به صاحبانش رسید و زهره چاک شدند. چائی تازه دمی را آماده کرده، استکان بزرگم را پر می کنم و به بالکن می روم. دلم می خواهد راحت و آرام بنشینم و بنوشم. چند دقیقه ای نگذشته، فریاد پیرزن همسایه گوش فلک را کر می کند. او باز سر پیرمرد که گویا عمویش است داد می کشد. پی در پی فحش می دهد که لباس ها را درست اتو کن. زود باش اتاق را جارو کن... ای خدا مرگت بدهد، اجاق را خاموش کن غذا دارد می سوزد و...
صدایش می کنم و می گویم:« همسایه چائی ام زهرمار شد. ساکت باش. بدبخت چهار تا دست که ندارد. خودت هم از جایت بلند شو. ماشالله هزار ماشالله سالمتر از عمویت هستی.»
فریاد می کشد:« آواز دهل شنیدن از دور خوش است. من برایش خانه دادم و غذا می دهم. زیر سایۀ من رختخواب گرم دارد و دواهایش را سر موقع می دهم. من نباشم از گرسنگی و بی کسی می میرد.»
می گویم:« راحتش بگذار. بفرست خانۀ سالمندان هم او راحت شود هم تو.»
می گوید:« اولا خانه سالمندان گران است. دوما هیچ کس بجز من نمی تواند این مرد کر و بی مغز را نگهدارد.»
می گویم:« خودش حقوق بازنشستگی دارد و برایش کفایت می کند. خانه سالمندان برای این آدم بیچاره مثل هتل است. غذا و دارو سر وقت می دهند و مجبور به اتو کردن و شستن و جارو کردن خانه ات نیست.»
فریاد می کشد و چند تا ناسزا هم بارم می کند که گویا خفته ها را بیدار می کنم و... الی آخر. خوب کار آدم های بی منطق همین است. تا جوابی برای کسی پیدا نمی کنند با فریاد و داد و بیداد ساکت اش می کنند. ساکت شده و چائی ام را قطره قطره می نوشم. در حالی که صدای فریاد پیرزن را می شنوم که می گوید:« از خانه ام بیرونت می کنم.» و پیرمرد جواب می دهد:« چه بهتر می روم خانه سالمندان و مثل پاشاها زندگی می کنم.»
و این بار ناسزاهای پیرزن خطاب به من است که می گوید:
آنان ماتمینده اوتورسون، سنه دئمه دیم یاتانلاری اویاتما؟ / مادرت به عزایت بنشیند مگر به تو نگفتم خفته ها را بیدار نکن؟
بالکن را ترک کرده  و به اتاق می روم. تلویزیون را باز می کنم. دارد غزه را نشان می دهد. زن و کودک و پیر و جوان ظرف در دست، در انتظار غذایند و می گویند بچه ها دارند از گرسنگی می میرند.  

و من دلتنگم از این همه بی عدالتی.   

2025-07-14

چون پیر شدی حافظ

مرگ حق است

همسایه روبروئی پیرزنی نوه ساله است. پیر و فرتوت. با جثه ای نحیف و قدی بسیار خمیده. اولّین باری که دیدمش حدود هفتاد و چند سال از عمرش گذشته بود. نحیف بود و بلند قد. زیرک و پرجنب و جوش. با گذشت چند سالی عصا به دست و اکنون ویلچر نشین. با همه لاغری اش باز زیرک و پرجنب و جوش به نظر می رسد اگر پاهایش اجازه دهد. چند روزی است که پسر و عروس اش عصرها می آیند و کارهائی برایش می کنند. گویا اسباب و اثاثیه اش را جمع می کنند. چمدانش را آماده می کنند. جرات نمی کنم بپرسم کجا؟ معلوم است که جوابشان خانه سالمندان است.

آری خانه سالمندان برای جوانها مفهوم زیادی ندارد. اما برای من که سن و سالی گذرانده ام وحشتناک است، به وحشتناکی زنده به گور شدن. یعنی تا به حال نمرده ای و برو آنجا به نوبت بنشین که چه وقت جناب عزرائیل وقت و حوصله کند و سر وقت ات بیاید.
با این فکر و خیال نگاهی به دور و برم می اندازم. به کتابهایم، به اشیائی که با شوق و علاقه خریده ام، به لباسهائی که با دستان خودم بافته ام. کدام را می توانم با خود ببرم؟ هیچکدام. به دفاتر و یادداشتهایم که شاید بعد از مرگم، مهمان ظروف آشغال شوند. پس از کمی با تاسف به خود می گویم:« بی خیال دلم بی خیال!» سپس از جای برمی خیزم. کیسه ای بزرگ برداشته و خرت و پرتی را جمع می کنم تا با خود برده و داخل بشکه های صلیب سرخ بریزم. باشد به نیازمندی برسد و دعایم کند. دعای خیر بلکه خدا عمری بدون خانه سالمندان بدهد. یعنی مرگ حق است.
*
اؤلوم وار اؤلوم اؤلوم، اؤلوم وار ظولوم ظولوم
*

2025-06-21

دلتنگ آب و خاکم

 ایران زیبا

یاد هشت سال جنگ تحمیلی افتاده و دلتنگ شدم. دلتنگ وطنم، خانه ام و روزها و سالهائی که با دست خالی با شال و کلاهی و یک بسته کنسرو و یک شیشه مربّای ناقابل، اعلام حضور و ارادت به فرزندان رشید وطنم، می کردم. سرباز و ارتش و پاسدار و جوان و نوجوان و... و کودکانی که جنگ بلد نبودند، اما در جبهه حضور داشتند و نقش سقا را ایفا می کردند. عدّه ای اسیر شدند. تعدادی با اعضائی از دست داده برگشتند. عدّه ای دیگر تنها پلاک شان برگشت. چه دفاع جانانه ای! و اکنون فرزندان شجاع ایران سینه سپر کرده اند. سری به بالکن زده و درحالی که  اشک همچون سیل از چشمانم سرازیر بود، گوشه ای نشستم. همسایه ام اورزولا قلّادۀ سگش در دست، جلو بالکن آمد. او که دوست چندین و چند ساله من است، پی به حال پریشانم برد و با سلام و احوالپرسی کوتاه، راحتم گذاشت. او می داند که در این مواقع تسلی و دلداری عصبانی ام می کند و دلم فقط تنهائی و کمی گریه می خواهد. می نشینم و یوتیوب را باز می کنم تا ترانه ای بخواند و آرام بگیرم.   
اولان مجنون کیمی زنجیر عشقه بسته جانیم وای
وطن آواره سی غربت اسیری خسته جانیم وای
« مرزا رضا صراف »

2025-06-07

این زبان بستۀ زیباروی

این گل تنها

داشتم با حال و هوای خودم پیاده روی می کردم که در گوشۀ پیاده رو دیدمش. در گوشه ای از دیوار تنها و بی سر و صدا برای خودش قد کشیده و گل داده بود. حیفم آمد که تنهایش بگذارم. دست برده و شاخه اش را کشیدم. گوئی خودش از دیروز راضی بود به رفتن از این گوشۀ تنهائی. زیرا که به راحتی همراه با ریشه اش از جا کنده شد. تا برگشتن به خانه دیروقت شده بود. داخل لیوان آب گذاشته و صبح روز بعد داخل باغچه، کنار گلها کاشتم. اول سر خم کرد و دلتنگ شدم که نکند پژمرد. اما بعد از یک روز، سر بلند کرد و همراه باد شدید رقصی جانانه تحویلم داد و از آن روز تا کنون هم شاخ و برگ و گل داده و هم تخم هایش را تقدیم کرده است. تخم ها را به دوستان نیز دادم و باغچه مان پرگل شد. گلهای متواضع و قدردان که با آبی و کود مختصری زیبائی هایشان را نثار چشمان آدمی می کنند.
راستی کاش ما انسانها قدردانی را از این زیبایان بی توقع می آموختیم.
*