دلم که تنگ می شود از خانه
بیرون می زنم و سراغش می روم و با دیدنش دل تنگم آرام می گیرد. اکنون دل و جانم در
سفر است. رفته که بعد از یک سال تلاش بی وقفه و بدون مرخصی و تعطیلی، چند روزی
استراحت و رفع خستگی کند. با رفتنش حس و حال عجیبی دارم. چقدر دلتنگم همچون یتیمی
که سر بر زانو دارد. روز خیال تمام شدن ندارد.
سراغ یار دیرینه ام، حافظ جانم می روم و صفحه ای باز می کنم و او می گوید:
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
*
No comments:
Post a Comment