دوباره زنگ زد. حال و احوالش را پرسیدم. گفت که فعلا آتش بس است و سر و صدائی نیست. درست است که در دلش آشوبی است و با هر صدای بلندی از جا می پرد، اما حداقل می داند که اتفاق بدی نمی افتد. خوشحال است از بارانی که چند روز است می بارد و دریاچه ارومیه را پر می کند و آب دررودخانه های شهرهای مختلف جاری است.
خلاصه که امروزم با آرامش روحی و اطمینان خاطر سپری می شود.











