Showing posts with label ما نسل دهۀ سی - چهل. Show all posts
Showing posts with label ما نسل دهۀ سی - چهل. Show all posts

2026-08-23

بیر اوچئیدیم بو چیرپینان یئلینن


دوست جان تازه از تبریز برگشته است. از او حال و احوال یار و دیار را می پرسم. می گوید:« تبریز دیگر آن گونه که توآخرین بار دیدی نیست. حالا اگر ببینی نمی شناسی. وسط خیابان ها و تفرجگاهها و پاساژها و... گم می شوی. اما اگر به محله قدیمی مان راسته کوچه بروی، کوی و برزن همان است که دیده بودی. دربند جامبران، فروشگاه اصغری، مسجد مولانا، همه سر جایشان هستند بجز ساکنان قدیمی اش.»

یکی یکی در مورد همسایه ها می پرسم و او جواب می دهد:« اشرف خانم را می گویی چند سالی است که خود و شوهرش درگذشته اند. دختر و پسرانش هم در ولیعصر و مسکن مهرزندگی می کنند. راستی چه بچه های با ادبی داشت. فاطمه خانم را می گویی همان که شوهرش شاطر بود؟ او هم درگذشته است. چه زن با سلیقه ای بود. بتول خانم و راضیه خانم و ... عصمت خانم هم درگذشته است.»
با تعجب می پرسم:« عصمت؟ او که هم سن و سال ما بود. چه زود رفت!»
می خندد و می گوید:« هم سن و سال ما بود. فکر می کنی ما هم جوانیم. خوب به نوبت و سر صف ایستاده ایم. اما جناب عزرائیل از سر صف انتخاب نمی کند.»
او تعریف می کند و هردو افسوس می خوریم. به وجود مادرانمان، به محله امن و پربرکت مان، به مادرانی که حکم پلیس را داشتند و در آن کوچه پس کوچه های دراز و باریک و خلوت، موقع رفت و آمد ما دانش آموزان از خانه بیرون آمده و دم در به بهانه سلام و احوالپرسی منتظر ما می می شدند تا مزاحمی وارد کوچه و دربند نشود. راستی چه زود گذشت آن روزهای خوش، آن دورهمی های کودکانه، آن زنان خانه دار که با حقوق اندک شوهر، می ساختند و برای خودشان اقتصاددانان تمام و کمال بودند. شکم هایمان سیر بود. حلوا و شعله زرد و شیربرنج، شیرینی جات طبیعی مان بود و تخمه و سنجد و خرما، تنقلاتمان.
مادرم می گفت:« به این اقتصاد می گویند آیی اوج – اوجا دویونله مک»
بچه که بودیم، مادرانمان جوان بودند. جوان که شدیم، مادرانمان پیر شدند. اکنون که خود پیر شدیم، مادرانمان دیگر میان ما نیستند. فردا نوبت رفتن ماست.
*
شهریار عزیز در کتاب حیدربابایه سلام چنین می فرماید
بیر اوچئیدیم بو چیرپینان یئلینن

باغلاشایدیم داغدان آشان سئلینن
آغلاشایدیم اوزاق دوشن ائلینن  
بیر گؤرئیدیم آیریلیغی کیم سالدی
اؤلکه میزده کیم قیریلدی کیم قالدی

2026-08-13

من و دوست جان

 

هوا بسیار گرم است. خورشید بی وقفه می تابد. زیر چادر، در گوشه چپ باغچه نشسته ایم. دیگر چای و قهوه و کیک، به دهانمان مزه نمی دهد. منم و دوست جان و خاطرات خوش کودکی. شربت خنک خاکشیر را آماده کردم و می نوشیم. می گویم:« یادش به خیر! مادرت چه شربت گل محمّدی خوشمزه ای درست می کرد. خدا رحمتشان کند. هم پدر و هم مادرت را.»
جواب می دهد:« خدا پدر و مادر و برادر جوانت را رحمت کند.»
از او می پرسم:« از تبریز چه خبر؟ از محله قدیمی ما، از همسایه ها؟»
آهی می کشد و می گوید:« از پدرها و مادرها کسی نمانده است. تبریز را ببینی نمی شناسی خیلی فرق کرده است. فقط محله های قدیمی پابرجا مانده اند. پیرها رفته اند و جوانها پیر شده اند و بچه ها را دیگر نمی شناسیم. رنگ و رو عوض کرده اند. دیگر هیچ کس و هیچ چیز طبیعی نیست.»
می گویم:« یادش به خیر! یادت هست هر وقت مامان هامون از خانه بیرون می رفتند، ماتیک آنها را برداشته و بر لب می زدیم؟»
می خندد و می گوید:« مادر من خیلی زود متوجه می شد و کتکی جانانه می زد. راستی چقدر کتک می خوردیم. کسی هم حمایتمان نمی کرد. می گفتند کتک از بهشت آمده.»
می گوییم:« من در این مورد زیاد کتک نمی خوردم. چون رنگ ماتیک مادرم درست مثل رنگ قرمز گل لاله عباسی بود و او فکر می کرد گلبرگ لاله عباسی را به لب هایم مالیده ام. نهایتش یک نیشگون دردناک می گرفت.»
می گوید:« حالا دیگر همه چیز عوض شده، نه تنها دخترها بلکه بعضی پسرها هم، سرو و صورتشان را زیر تیغ جراحی می برند. آنقدر آرایش می کنند که شبیه عروسک های مصنوعی می شوند. ما در مدرسه از معلم کتک می خوردیم و خانه که می رسیدیم صدایمان درنمی آمد. چون اگر مادر می قهمید که کتک خورده ایم، یک دست کتک مفصل نیز از او می خوردیم که چه بی ادبی و تنبیلی کردی که معلم کتکت زده. اما بچه مدرسه ای های این دوره زمانه چنان شده اند که نمی شود به آنها بالای چشمت ابروست گفت. واقعا خدا را شکر که به موقع بازنشست شدیم و این ناز و اداها را ندیدیم.»
هئش کیمین پیشیینه پیشده دئمک اولمور
نشستیم و از گذشته ها حرف زدیم. از سادگی و صافی مان. از پسرهای همسایه که از دخترهای محله را همچون خواهران خود مواظبت می کردند. از بازی آراداویردی، آیاق جیزیغی، قاوالا قاشدی، بئش داش، گیزلن پارانج و قهر و آشتی های کودکانه مان وغیره. آلبوم عکس قدیمی ام را آوردم و دوتایی با دیدن عکس ها گذشته را مرور کردیم.
چند ساعت کنار هم ماندنمان به سرعت تمام می شود و دوست جان از جا برمی خیزد که برود. وقت زیادی ندارد. دخترش در کانادا زندگی می کند و پسرش در ایران زن و زندگی دارد.
آری امروز روزی خوش همچون پنجاه و چند سال پیش بود.

 

2026-02-25

بلند آسمان جایگاه من است

اندرحکایت بلند آسمان جایگاه من است و ترانه معروف ( خالق ماهنی سی ) سروان اوغلان در دوران محصلی ما  

دختر دبیرستانی بودیم و تبلیغات نیروی هوائی با شعار« بلند آسمان جایگاه من است» همراه با تصویر خلبانی شیک پوش و رعنا، با لباسی به رنگ آبی، چشم را خیره می کرد. « گؤز قاماشدیریردی ». ان خلبانِ شیک پوش و رویائی با لباس آبی که بر زمین و آسمان تسلط پیدا کرده و دلها را می ربود، همان « سروان اوغلان» بود. مرد رویاهای دختران نوجوان آن زمان.هر کسی در حق اش بایاتی سرود و این بایاتی ها جمع شد و ترانه « سروان اوغلان» را به وجود آورد. یادش به خیر، در فاصله ناهار که در مدرسه می ماندیم از حکیمه خواهش می کردیم که برایمان سروان اوغلان را بخواند.
این ترانه نقل مجالس شد. در زمان ما مجالس عروسی در خانه ها و حیاط های بزرگ، گرفته می شد و برای گرم کردن مجلس، خواننده زن دعوت می کردند. مشهورترین این خواننده ها، گروه ملکه لر بود. ملکه خواننده بود و مادر و خاله اش نیز همراهش که یکی دایره می زد و دیگری قارمون. او صدایی رسا و بسیار زیبا و چهره ای زیباتر داشت. هرسه با چادر و پوشیده می آمدند. ملکه لباسش را عوض و آرایش می کرد و پس از رفتن داماد، وارد مجلس می شد. « زمان ما داماد فقط همراه عروس وارد محل جشن می شد و بعد از دقایقی مجلس را ترک می کرد.» ملکه فقط  برای زنان هنرنمائی می کرد. ترانه های شاد و زیبای محلی می خواند همچون قاینانا، خواهرجون، سئیدآوا، گولوستان باغی، شاهگلو یوللاری، هیپی اوغلان و... و ترانه سروان اوغلان را چند بار و به درخواست حضار می خواند. 
در حقیقت سروان اوغلان خالق ماهنیسی است و شاعر خاصی ندارد. البته امروزه به جای سروان اوغلان کلمه سرباز اوغلان به کار می برند.
*
اما متن سروان اوغلان


یولدان گلیب یورولموسان، سروان
نییه دوروب سویونمورسان
گل چیخاردیم جورابلارین، سروان
اووم یورغون آیاقلارین
*

گل آل منی، گل آل منی سروان
آلماسان آتارام سنی
*
ماشینیوین توزون سیللم، سروان
سنی ایکی گؤزوم بیللم
اؤزون بیلیرسن کی، سروان
سن گلمه سن، اؤزوم گللم
*
گل آل منی، گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
باشماقلاریوی یاغلارام، سروان
بیر- بیر بندینی باغلارام
منی آتیب گئدن اولسان، سروان
یانارام، اوره ک داغلارام
*
آتما منی، آتما منی، سروان
عشق اودونا سالما منی
*
یولووا قویموشام انجیر، سروان
تاپانچاوین باشی زنجیر
اؤزون بیلیرسن سروانیم، نئجه
اوره ک سنن اؤتور اسیر
*
یولووا قویموشام خرما، سروان
داغ باشیندا مایوس دورما
آند وئریرم آللاهیوا، سروان
بو یورغون عاشیقی وورما
*
گل آل منی گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
یولووا قویموشام اوزوم، سروان
سن گئدیرسن نئجه دؤزوم
ایکی گون دؤزه بیلمیرم، سروان
ایکی آیی نئجه دؤزوم
*
چاتما قاشیوا دولانیم، سروان
گئتمه باشیوا دولانیم
*
یوولوا قویموشام قرآن، سروان
سنه باخیری بو گورهان
گلئدیرسن گل حلالاشاق، سروان
باشین اوسته توتوم قرآن
*
یولوا قویموشام آلما، سروان
سوی قابیغین یئره سالما
آند وئریرم آللایوا سروان
تهرانین قیزلارین آلما
*
گل آل منی گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
یولووا قویموشام اییده، سروان
دور بویووی گؤروم بیده
نذر ائلیرم تئز گلسن، سروان
دونومو وئرم سییده
*
نعلبکی ده پنیر واردی سروان
نه گؤزل گردنیم واردی
قوللارین سال گردنیمه سروان
سنن انتظاریم واردی
*
رضایه لی کسدی یولوم، سروان
سولارگلیب کسدی یولوم
گلیردیم سروانی گؤرم، آنا
مزاحم لر کسدی یولوم
*
سروان گئتدی بیرده گلدی، قیزلار
بارماغیندا حلقه گلدی
آز حلقه وی منه گؤرست، سروان
دای اوره ییم درده گلدی
*
آتدی منی، آتدی منی، آنا
بی وفالارا قاتدی منی
*
سروانیمی سالدیم یولا، آنا
قارا گؤزوم دولا – دولا
آلا ایپک دسمال وئریم سروان
ماشین دا بوینووا دولا
*
دالان اوسته دالان واردی، سروان
دالان دا یئر سالان واردی
دئدیم گئتمه، سروان اوغلان
گؤزو یولدا قالان واردی
*
رضایه نین یوللاریندا، سروان
گل اولئیدیم، کوللارینده
بیر جوت بازوبند اولایدیم، آللاه
سروانیمین قوللاریندا
*

2025-12-23

برای شب یلدائی که گذشت

آی چله چله قارداش

یکشنبه سی ام آذر و شب یلدا بود. شنبه برای خرید بیرون رفتم. همه چیز خریدم، بجز انار و هندوانه و حلوا و میوه خشک. اوقاتم تلخ شد. بعد از نوشیدن یک فنجان قهوه به خودم آمده با خود گفتم:« دنیا که به آخر نرسیده، برخیز و شام شب یلدا را آماده کن و دور هم جمع شوید و شب خوشی را سپری کنید.» فوری دست به کار شده و با آنچه که در خانه وجود داشت ( آللاه نه وئردیسه ) شام و دسرو تنقلاتی درست کردم و خوش گذشت. مگر می شود بنی آدمی که نوه های شیرین داشته باشد و برایش خوش نگذرد؟  
بعد از رفتن بچه ها با دلی آرام و شاد، به خواب رفتم و خواب خانه پدری را دیدم. مادرم داشت زرشک پلو را دم می کرد و پدرم هندوانه، پشمک، انار، نخود و کشمش و حلوا را خریده و به خانه برگشته بود. داشت برای مادرم تعریف می کرد که حلوای عمه را به راننده اتوبوس ماکو داده که برایش ببرد.
یادش به خیر بعد از صرف شام، نوبت به تنقلات می رسید. مادرم سهم هر کدام از ما را می داد و توصیه می کرد که در خوردنشان زیاده روی نکنیم و برای روز بعد هم نگه داریم. اول دی ماه، ما بچه مدرسه ای ها زنگ تفریح نخود و کشمش می خوردیم و با امکانات کم، بدون تشریفات و پز و عکس و فیلم و انتشار در اینستا و... حسابی از زندگی لذت می بردیم.  
پدرم مراسم مذهبی و عید و آداب و رسوم ملی اهمیت زیادی قائل بود. ما به این روزها (
عزیز گون ) می گفتیم.
غربت نشین که شدیم، پدر فراموشمان نکرد. قبل از شب یلدا و نوروز، پستچی هدیه پدر را برایمان آورد. با درگذشت پدر، مادرم برایمان عیدی فرستاد. تا این که او نیز درگذشت و گویا پست منتظر رفتن مادر بود تا ارسال خوراکی را ممنوع اعلام کند.    


2025-12-17

دنیای زیبای ما یادش به خیر

 دنیای زیبای ما بچه های دهۀ سی – چهل

هم سن و سالان من، معنی و مفهوم این ترانه را به خوبی می دانند. نوجوان بودیم که عباس وفا، که این ترانه را خواند، گوئی از دل نوجوانان خبر داد. عشق و نوجوانی را از دیدگاه ما خوب توصیف کرد. دختر خانم دبیرستانی چادر بر سر و کیف بر شانه آویخته و یا بدون چادر، راهی دبیرستان می شد. آقا پسر کتابها در دست و گاهی داخل کیف، پشت سر دخترخانم دلخواهش به راه می افتاد. فقط نگاهها سخن می گفتند و اگر جراتی بود، پسرک آهسته و با ترس و خجالت تکه کاغذ کوچکی را به طرف دخترک دراز می کرد که شماره تلفن خانه اش بود. باز اگر دخترجراتی داشت، هنگامی که والدین خانه نبودند یا سرشان گرم، زنگی می زد و سلام و علیکی با صدای لرزان رد و بدل می شد و تمام. این نهایت عشق و دلهره و شادیِ وصال بود و بس. دیدار بین راه مدرسه، چشمها و لبخندها سخن می گفتند و همین. چه زیبا و مقدس بود عشق. بی هیچ آلایش و حیله ای. نُه ماه مدرسه این چنین می گذشت و تابستان فرا می رسید و غم ندیدن.
یادش به خیر حکیمه پسری را دوست داشت که دیپلم گرفته و به خدمت سربازی رفته بود و او در فراقش چنین می خواند:
دالان اوسته دالان واردی
دالان دا یئر سالان واردی
دئدیم گئتمه سرباز اوغلان
گؤزو یولدا قالان واردی
 *
خواننده ( عباس وفائی ) می خواند:
حالا که از صدا افتاده
زنگ مدرسه هامون
حالا که فصل تابستون 
نشونده غم به دلهامون
بهار من، خداحافظ
خداحافظ تا پاییز
در این گرمای تابستون
دلم غرق زمستونه
امید من به پاییزه
که دیدار تو آسونه
میام هر روز همونجائی
که می دیدم نگاهت را
دو صد نفرین به تابستون
که بر من بسته راهت را
حالا که از جدا موندن
دل ما هردو آزرده
حالا که لحظۀ دیدن
میون لحظه ها مرده
بهار من، خداحافظ
خداحافظ تا پاییز
*   


2025-11-18

ما بچّه های دۀ سی - چهل

سفر با مینی بوس: قاپدی قاشدی

سال 1347 بود. تبریز آرام، اتومبیل کم، خیابان ها بدون ترافیک بود و ما بچّه مدرسه ای ها، همراه با مدرسه ای ها، راه مدرسه را در پیش می گرفتیم. خیابان راست و باریک ( راسته کوچه ) بود و پر از هیاهو و سروصدای ما بچّه ها. خیابان امن و پر جمعیّت بود. تاکسی برای مسیر طولانی آمادۀ خدمت بود و پیاده روی عادت خانواده ها. آسمان همیشه آبی بود و شمردن ستاره ها، در شبهای تاریک و پرستاره، کار همیشگی ما بچّه ها. هر کدام ستاره ای داشتیم که شبها بر رخ صاف و ساده و بی آلایش ما لبخند می زد. ستاره های من و دوست جان، درخشان تر از بقیۀ ستارگان بودند. روزها آسمان آبی بود و تکّه ابرهائی در آسمان در سیر و سیاحت. هنگام ظهر که ماد و پدر چرتی می زدند، به حیاط رفتهف روی تخت بزرگِ حیاط دراز کشیده و آسمان را تماشا می کردم. ردِّ ابرهای تکّه پاره را می گرفتم که گاهی به هم نزدیک و گاهی از هم دور می شدند.
تعطیلات تابستانی و نوروز و بین دو تعطیل برایمان بسیار خوشایند بود. یا مهمان داشتیم و یا مهمانی می رفتیم. برای سفر به ماکو« داش ماکی»، پدرم روز قبل بلیط اتوبوس می گرفت و مادر چمدانمان را آماده می کرد و صبح روز بعد، با شادی و هیجان به ترمینال تبریز می رفتیم. روی صندلی اتوبوس که می نشستم، فوری چشمانم را می بستم که خوابم ببرد و چهار ساعت یا شاید پنج ساعت انتطار سریع بگذرد و به شهر برسیم. از سه راه خوی که می گذشتیم، سنگ ها و کوههای اطراف جاده نمایان می شدند. گویا دارند خوشامد می گویند. سرانجام « بئش گؤز» پیدایش می شد و دو کوه « قیه» و « سبد داغی» همچون دو بازوی قوی، آغوش مهربانشان را به روی ما می گشودند. رود « زنگمار» با صدای جوش و خروشش، خوش آمدگوئی می کرد. این رودخانۀ وحشی که هم آب حیات بود و هم بلای ناگهانی « به هنگام طغیان». راستی ما کودکان دهۀ سی و چهل چه زندگی آرام و بی دغدغه و صافی داشتیم.
تاسوعا و عاشورا، به روستای عمه می رفتیم. این روستا بین راه تبریز و شبستر بود. « دیزج خلیل» روستائی با صفا با مردمی مهربان و خونگرم بود. برای رفتن به این روستا، نیازی به خرید بلیط نبود. به ترمینال می رفتیم و درِ مینی بوس « قاپدی قاشدی» باز و آمادۀ سوار کردن مسافر بود. صندلی ها که پر می شد، شاگر راننده، درِ صندلی را می بست و راننده، مینی بوس را به حرکت درمی آورد. با پیش خوانی شاگرد راننده، صلوات ها را می فرستادیم. سپس او با پارچ بزرگ آب و لیوان پلاستیکی رنگ و رو رفته، با آب از مسافران پذیرائی می کرد. جادّه های پر دست انداز، بوی غلیظ بنزینِ داخل مینی بوس، حالت تهوّعِ ما را بیشتر می کرد. طفلک مادر که به محض رسیدن به مقصد، لباس های ما را عوض میکرد و دست و صورت و تن و جان ما را با آب سرد و صابون می شست و بعد خسته و کوفته می نشست و چای و آش داغ عمّه جان را می نوشید تا دل و جگرش گرم شود.
روز بعد برای آوردن آب از چشمه که آنها « دهنه» می گفتند، همراه دخترعمه از خانه بیرون می رفتیم. آب آوردن از سر چشمه، برای ما تفریح و برای ساکنین روستا کار زیادی بود. آنها برای شستن ظرف و لباس لب چشمه می رفتند و ما برای تفریح و بازی با آب زلال. هنگام بازگشت دلوهای فلزی یا پلاستیکی و کوزه های سفالی خالی آب را پر می کردیم و همراه دخترعمه و کارگرشان به خانه برمی گشتیم. کارگرشان دخترکی بود که در مقابل دستمزدی اندک، صبح ها می آمد و ظهرها به خانه شان برمی گشت. دخترک کمک دست بزرگترها بود با بچّه های کوچک بازی می کرد و مواظبشان بود، تا عمه و دخترعمه به کارهایشان برسند. با او بازی می کردیم. مراسم تاسوعا و عاشورا تمام می شد و با کلی خاطرات خوش، دوباره سوار « قاپدی قاشدی» شده، به خانه باز می گشتیم.
به قول زنده یاد شهریار:
آی اؤزومو او ازدیرن گونلریم
آغاج مینیب آت گزدیرن گونلریم
*



2025-09-23

اول مهر، اولین روز درس

اول مهر

یادش به خیر، پس از گذراندن سه ماه و اندی تعطیلات تابستانی، با خوشحالی از خواب بیدار شده و آمادۀ مدرسه شدم. مادرم کیف سال قبل ام را قبلا شسته و تمیز کرده بود. داخل این کیف یک جلد دفتر چهل برگی و مداد و مدادتراش و پاک کن و خط کش گذاشتم. مادرم لقمه های نان و پنیر را آماده و به هرکدام از ما لقمه ای داد که به هنگام گرسنگی بخوریم. برای نوشیدن آب، لیوان های پلاستیکی تاشو داشتیم که زنگ تفریح از شیر آب پر کرده و می نوشیدیم. داشتن لیوان پلاستیکی و شانه ازاوامر خانم ناظم بداخلاق مدرسه مان بود. خوشحالی ام بیشتر برای دیدار دوبارۀ همکلاسی هایم بود. مادرهایمان اجازۀ رفت و آمد همکلاسی ها را نمی دادند. حق هم داشتند چون فرزندان خاله و دایی و عمه و عمو برای دوستی و ارتباط خانوادگی کافی بودند. اوّل مهرماه خوش می گذشت. دغدغۀ تنبیه خانم معلم و تنبل کشیدن سر صف خانم ناظم را نداشتیم. کتاب های درسی نو را می دادند و خانم معلم روز اوّل را با آشنایی ما و توضیح دادن اخلاق و روحیّات و خلق و خو و روش تنبیه اش، سپری می کرد و ریاضی تمرین می کردیم و سپس یک درس از فارسی می داد. مشقی می گفت و پس از خوردن زنگ آخر شاد و خندان به خانه برمی گشتیم و پدر برایمان جلد می خرید و کتابهایمان را جلد می گرفت. خانم معلم و خانم ناظم، فقط هفتۀ اوّل مهرماه مهربان بودند.
یکی از همان روزهای اوّل  دبستان، پدرم پرسید:« بچّه جان های قشنگ من، سوالی از شما دارم. درست جواب بدهید.
ایری اوتوراق دوز دانیشاق »
گفتیم که جواب درست می دهیم. پرسید:« اگر خانم و آقا معلم و خانم ناظم و آقا ناظم بداخلاق نباشند چه می شود؟»
گفتم:« درس نمی خوانیم. دیر به مدرسه می رویم، مشق هایمان را نمی نویسیم. صبح که از خواب بیدار می شویم موهایمان را شانه نمی کنیم.»
پرسید:« آخر شهریور چه می شود؟»
داداش بزرگه گفت:« یا مردود می شویم یا تمام مواد تجدیدی و سه ماه تابستان زهرمارمان می شود.»
پدر گفت:« مهمتر از همه بی ادب و بی نزاکت وغیر اجتماعی و هزار ایراد دیگر.»
مادر گفت:« پس باید فردا به مدرسه تان بروم و دست خانم معلم و خانم ناظم تان را ببوسم و بگویم
آی الینه دؤنوم. اتی سنین سومویو منیم.»
تنبیه به هر صورتی آزار دهنده بود از ضربه های خط کش که بر دستان کوچکمان تا تنبل کشیدن ها سر صف. اما به هر حال خواندیم و آموختیم و مودب شدیم و گلیم خود را از آب بیرون کشیدیم.  
در این اوّلین روز درس برای آموزگاران و دانش آموزان و تمامی اولیای مدارس موفقیّت و سالی پربار و کم دردسر آرزو می کنم.

2025-09-10

بچّه که بودیم


بچّه که بودیم، زندگی حال و هوای دیگری داشت. خانه هایمان دو اتاقه و حیاطمان بزرگ و با صفا بود. یک اتاق برای مهمان و دیگری، اتاق نشیمن و پشت اتاق نشیمن صندوقخانه کوچک برای عوض کردن لباس و زیر زمین خانه، آشپزخانۀ مادر، حمامی که با موتور روشن می شد و آب را گرم می کرد. همگی در یک اتاق نشسته و می خوردیم و درس می خواندیم و ساعت ده شب، داستان شب را از رادیو گوش می کردیم و خواب راحت و بی دغدغه ای داشتیم. زنگ تفریح با لقمه ای نان و پنیر، گاهی هم نان خالی شکم خود را سیر می کردیم. کسی پز لباس آخرین مدل و مال و ملک پدر را نمی داد. پدرانمان قهرمان بودند و مادرانمان مقدس، خانم معلم ها داناترین و کلاغها خبرنگارانِ مادر.
سرگرمی من در فصل بهار و تابستان، باغچه بزرگِ حیاطمان بود که پدرم دورتا دورش گلهای اطلسی و داوودی کاشته و وسط باغچه پر بود از سبزی خوردنی های رنگارنگ. بین سبزی ها، پرپیان و دور درختِ بزرگِ هلو، بوته های گل نیلوفر جوانه می زد که موجب خشم و پرخاش مادرم می شد. آستین بالا زده و با دقّت بین سبزی ها دنبال پرپیان ها می گشتم و از ریشه درشان می آوردم. اما پرپیان بود و بذرهای سیاه رنگ بسیار ریزش که روی خاک می ریخت و دوباره جوانه می زد. پیرزن همسایه می گفت:« اینها خوشمزه اند. دارو هستند. دور نریزید. قاطی سبزی خوردن کرده و میل کنید.» مادر و خاله بزرگ اعتراض می کردند که :« همین مونده بود که علف به خورد بچّه ها بدهیم.» نیلوفرها دور درخت هلو می پیچیدند و گلهای رنگارنگ شان درخت را زینت می بخشید. من خیلی خوشم می آمد اما مادرم دوستشان نداشت و از من می خواست ریشه کن شان کنم. تعدادی را از ریشه درآورده و مقداری را نگاه می داشتم. هلو های درشت و خوشمزه که می رسیدند، پدرم می چید و همراه با فامیل و نزدیکان می خوردیم. آلبالو های مادربزرگ مربا می شدند و به هر خانه ای پیاله ای می رسید.
اکنون سری به باغچه ام می زنم. دور درخت خشکیده سنجد، دو بوته نیلوفر پیچیده که دو شاخه گل نیلوفر بنفش و آبی کم رنگ داده است. به دقت نگاهشان می کنم و با هردوشان عکسی یادگاری می گیرم. به یاد حیاط پدر می افتم و بوته های پر از گل نیلوفر که با کندن و دور انداختن تمام نمی شدند. دورتا دور گل های رز و ختمی را نگاه می کنم.  پر است از پرپیان های ریز و درشت. مهرناز بیماری قند دارد و گویا گفته اند پرپیان سبزی بسیار مفیدی است. بذرهایش را جمع کرده و داخل گلدانی کاشتم و سبز شد. به او هدیه دادم و سفارش کردم مواظب بذرها باشد و جمع کرده و داخل گلدان بپاشد که سال بعد نیز پرپیان داشته باشد. اندکی بذر به هاله و مهری و بقیه دادم.
قدیمها می گفتند:
« قاقا اولمویان یئرده ایده قاقادی.» هشت سال پیش هستۀ سنجد خشک و نامرغوبی را که برای سفره هفت سین خریده بودم، کاشته و پرورش دادم . برای خود درختی شد و رشد کرد. اما سال گذشته خشک شد و فقط تنه بی شاخ و برگش باقی ماند.
از قدیم گفته اند:«
بول اولاندا قدری بیلینمز، قدرینی بیلن زامان داها تاپیلماز.»

*
پرپیان: خرفه، پرپهن


 

2025-08-11

برای یک ترانه سرا - ایرج جنتی عطائی

 ایرج جنّتی عطائی

قدیم بود و خبری از موبایل و سی دی و لاپ تاپ و غیره نبود. یک دستگاه رادیوگرام داشتیم و صفحه های گردی که اکنون سی دی می گویند. در هر طرف صفحه های دایره ای، یک یا دو ترانه ضبط شده بود. گاهی اوقات پدر صفحه می خرید و دور هم می نشستیم و گوش می کردیم و لذت می بردیم. راستی که چقدر از امکانات کم زندگی لذت می بردیم. مهمانی کوچکی می گرفتیم و با خانواده عمّه و خاله و عمو و دایی، مجلسی می گرفتیم و سالن و تالار و ... ما، حیاط های باصفای خانه هایمان بود. با حوضی مستطیل یا مربّع و گاهی دایره ای شکل، با گلدان های شمعدانی سرخ رنگ اطراف حوض. گلیم هایی که روی سنگفرش های حیاط پهن می شد و همگی دورتادور گلیم نشسته و با خوردن  تنقّلاتِ سالمِ صاحبخانه و چای و قند ( دیشلمه چای) زندگی را نوش جان می کردیم.
مادرم مجلّۀ جوانان و خاله ام اطّلاعات هفتگی می خرید. داستان های دنباله دار این مجلّه ها همچون سریال های تلویزیون، سرگرممان می گرد. پاورقی های « ر. اعتمادی» و « ارونقی کرمانی» می خواندیم و منتظر هفته بعد می شدیم. این دو پاورقی نویس، بچه های دهه سی را اهل مطالعه کرد. همچون فهیمه رحیمی که در دیار غربت چشم و دل بچه هایمان را به خواندن رمان فارسی روشن کرد. خدا هرسه نفر را رحمت کند. مجلّۀ جوانان بجز پاورقی و اخبار و شعر و مقاله و لطیفه، درست در وسط مجلّه عکس بزرگی از خواننده ای را همراه با متن ترانه اش چاپ می کرد. نوجوان بودیم و علاقمند به عکس خواننده یا هنرپیشۀ محبوب خودمان. من کاری به عکس ها نداشتم. اما متن ترانه و نام ترانه سرا، مورد علاقه ام بود. از بین ترانه سرایان اسم« اردلان سرفراز» و « ایرج جنتی عطائی» بیشتر از همه در خاطر دارم.
وقتی گوگوش می خواند « گریه کن ای قلب من دیوانه شو او می رود» یا ناصر صبوری« من میگم بگو عزیزم تو دروغات هم قشنگه»  و منوچهر سخائی« بذار امشب بخوابم» داریوش عزیز با ترانه های« جنگل و علی کنکوری » نلی با« عروسک شکسته» اش، مرا به دورها و روزهای خوش و ناخوش آن زمان می برد.
چه بگویم که بعدها زندگی روی خوش نشون نداد. غربت و روزهای تلخ، اشک چشمانم را سرازیرتر کرد. آن روزی که تنها بودم و بر حال دلم اشک می ریختم و بدون هدفدر یوتیوب می گشتم، به بیژن مرتضوی رسیدم که می خواند« گریه کنم یا نکنم، آخر ماجرا رسید» تا آخر گوش کرده و دست و صورتم را شسته و آرام شده، روبروی آینه ایستاده و با خود حرف زدم:« اگر آخر ماجرا رسیده، این گریه و شیون برای چیست؟ عاقل باش و ماجرا را به آخر برسان. باور کن که نه تنها هیچ چیزی را از دست نمی دهی بلکه خیر تو در این است.» الحق که بهترین تصمیم را گرفتم. آخر سر برای کسی که گریه کرد صدای بیژن مرتضوی را فرستادم که « واسه من گریه نکن» راستی که زندگی با تمام سختی هایش باز هم زیباست. نعمتی است که خدا عطا کرده است.
درگذشت برادر جوانم، داغی بود که دل خانواده مان را سوزاند و من در غربت، همراه با صدای داریوش در سوگ برادر خون گریستم.« برادرجان نمی دونی چه غمگینم »
اخیرا در اینستاگرام ویدیوئی از « ایرج جنّتی عطائی» پخش شده که بیمار است. ایرج عزیز که با ترانه هایتان خاطرات خوشی را در دلمان ثبت کردید، برایتان سلامتی و آرامش آرزو می کنم .

2025-06-30

یاد آن ایّام

 

هوا بسیار گرم است و آفتاب داغ دستگیره و صندلی اتومبیل را بسیار گرم کرده است. روی صندلی که می نشینم ای وای می گویم و او فوری می گوید:« ناراحت نباش مامان، همین الان کولر را باز می کنم و داخل ماشین خنک می شود.» سپس کولر را باز می کند و حرکت می کنیم. پنجره کمی باز است و داخل اتومبیل نیز دارد خنک می شود و راحت به راهمان ادامه می دهیم. بین راه چهرۀ مادرم جلو چشمم مجسِم می شود. یادم می آید روزی گفتم:« یاد گذشته ها به خیر!چه شور و حالی داشتیم.» با خنده ای بدتر از خشم جواب داد:« خفه شو جانم، چه شور و حالی؟ رخت و لباس شستن مان شور و حال داشت یا جارو کردن و غذا پختن و گرم کردن اتاق ها در زمستان، یا سفر با اتوبوس؟» کمی تامل کرده و جواب دادم:« ببخشید، یک لحظه احساساتی شده و گفتم.» خندید و گفت:« دیگر احساساتی نشو عزیزم.» طفلک مادرم حق داشت.
تابستان سال 1352 بود. کلاس هشتم تمام شد و کارنامه هایمان را دادند. مادرو پدر بسیار خوشحال و راضی بودند از این که بچه هایشان بدون تجدیدی قبول شده اند و تابستان راحتند و درد سر امتحانات تجدیدی در شهریور ماه را ندارند. راستی نداشتن توقّع معدل بیست، نعمتی بود برای خودش. هیچ پدری به خاطر نمرۀ بیست، دردسرساز معلم و شکنجه گر کودکش نمی شد. همین که بدون تجدیدی قبول بشوی برای خودش لذّتی بود. معدّل خوب هم خودش یک آفرین از طرف والدین و بارک الله و ماشالله داشت. براستی که چه کودکان خوشبختی بودیم.
تیرماه همان سال، پدرم بلیط اتوبوس برای سفر و زیارت به مشهد مقدّس گرفت، آن هم با ایران پیما. ایران پیما با اتوبوس های دیگر تفاوت هائی داشت. فاصلۀ صندلی ها نسبت به میهن تور و شمس العماره و تی بی تی و ... کمی بیشتر بود. تا اتوبوس به راه می افتاد، شاگرد راننده با صدای بلند میگفت:« برای سلامتی آقای راننده یک صلوات بلند، برای رسیدن به مقصد یک صلوات بلند، برای شادی روح امواتتان یک صلوات بلند ختم کنید.» و ما هم صدا با شاگرد راننده، صلوات می خواندیم. سپس شاگرد راننده ضبط صوت را باز می کرد و عباس قادری و جواد یساری و سوسن می خواندند و مردم از کیسه آذوقه شان تخمه آفتابگردان را دراورده و سرگرم تخمه شکستن می شدند. صدای همنوای چاق و چوق تخمه، در فضای اتوبوس می پیچید و طفلک شاگرد راننده تنگ آب را آماده مسافرین تشنه می کرد.  حدود ساعت ده صبح و چهار بعد از ظهر به مسافران یک شیشه کوچک، کوکاکولا یا کانادادرای، همراه با یک بسته بیسکویت یا کیک می دادند. هر وقت هم که تشنه ات می شد، با آب خنک پذیرائی می کردند. بالای هر صندلی هم لیوانی پلاستیکی آویزان بود که با حرکت اتوبوس، تکان می خورد. گوئی با صدای ساز عباس قادری، به حال و هوای خودش می رقصید. شاگرد راننده، هر نیم ساعت یک بار با تنگ آب دور می زد و می پرسید:« کسی آب می خواهد؟» راننده هر دو یا سه ساعتی کنار مسافرخانه ای نگاه می داشت و شاگردش داد می زد:« پنج دقیقه استراحت برای دستشوئی.» در آن هوای گرم کسی اجازۀ درآوردن کفش نداشت. شاگرد راننده در اول اخطار می داد که هیچ مسافری حق ندارد بوی جورابش را به مسافرین دیگر تحمیل کند. از هوای داخل اتوبوس که نگو. صندلی های پلاستیکی گرم، همچون آتش به تن آدمی می چسبید. پنجره ها پرده داشت تا جلوی آفتاب را بگیرد. پنجره را که باز می کردی، باد نصف صورتت را می برد، می بستی از گرما کباب می شدی. من که حالت تهوع می گرفتم، سرم همیشه جلو شیشه بود. وقتی به مقصد می رسیدیم و از اتوبوس پیاده می شدیم، فکر می کردم گوش و نصف صورتم را باد برده است. تا صبح طول می کشید که صدای باد از گوشم و فشار باد از صورتم برود و حالت عادی به خود بگیرم.
یادش به خیر نیم ساعتی به ورودمان به مشهد نمانده بود که شاگرد راننده باز با صدای بلند گفت:« داریم می رسیم و به حرمت امام رضا علیه السلام ضبط را خاموش می کنم. حالا صلوات بفرستید و دعا بخوانید. کسانی که زیارت امام بار اولشان است، با دیدن ضریح هر آرزوئی که بکنند برآورده می شود.» و من از همان لحظه شروع به دعا و آرزو کردم. چه آرزوئی کردم درست به خاطر نمی آورم که چه آرزوهائی کردم. اما به خاطر می آورم که هر چند دقیقه یک بار می گفتم خدایا دلم می خواهد معلم بشوم. دلم می خواهد معلم بشوم. خدایا لطفا شغل معلمی نصیبم کن.
اکنون پس از گذشت سالیان، هر وقت به خاطرات سفر در گذشته ها می اندیشم بی اختیار با خود زمزمه میکنم:« پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت» و
عباس قادری که بخشی از خاطرات خوش سفر را در ذهنمان پر کرده است.

 

 

 

 

2021-10-12

ما فرزندان دۀ سی

 آن ایّامِ خوش معصومیّت یادش به خیر. دنیای ما چقدر کوچک و شیرین بود. به اندازه دربند باریک و طولانی« جامبران»، مدرسه و … حیاط بزرگِ خانۀ پدری. من بودم و دوست جان و دل معصوم و پر مهرِمان. از خانم معلّم و پدر، مرحت آموخته بودیم. خانم معلّم برای ما این شعر زیبای سعدی را می خواند:« مزن بر سر ناتوان دست زور / که روزی درافتی به پایش چو مور.» پدر می گفت:« آدم نباید آزارش حتّی به یک مورچه هم برسد.» من و دوست جان در گرمای تابستان، وقتی مورچه ها را که به صف از لانه شان بیرون آمده و برای یافتن غذا به راه می افتادند، می دیدم. تکه نانی را خیلی ریز خرد کرده و دم لانه شان می گذاشتیم. آنها خرده نان ها را به لانه می بردند. اما باز به تلاش خود ادامه می دادند.
اکنون پس از گذشت نیم قرن از آن روزهای خوش، کودکی و نوجوانی هم سن و سالانم را با کودکایو نوجوانیِ نسلِ امروزی مقایسه می کنم. عجب دلی دارند با دیدن این همه فیلم ها و سریال های جنائی و بزن بکش. چگونه می توانند روبروی طنابِ دار بایستند و لحظه لحظۀ جان کندنِ یکی را تماشا کنند؟
*
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
*


2021-07-13

تفاوت بچّه های امروزی با بچّه های دۀ سی

کودک امروزی ناز می کند و نازش خریدار دارد. کنار مادر و پدر و مادربزرگ می نشیند و صبحانه اش را خودش انتخاب می کند و می خورد. سپس تلویزیون تماشا می کند و با لپ تاپ بازی می کند. نمی داند با کدام اسباب بازی بازی کند و کدام را کنار بگذارد. هنوز ماشین و توپ دیروزی کهنه نشده اند که اسباب بازی تازه ای به دستش می رسد. او در دنیای تنهای خودش، برای خودش شاهی است. با دیدن حال و هوای کودک امروزی، یاد کودکی خودم می افتم.

من از نسل دهۀ سی هستم. از نسل شصت سال و اندی پیش. خاطرات خود و هم سن و سالانم را در ذهنم مرور می کنم. ما ناز نمی کردیم که خریداری نداشت. صبحانه نان و پنیر و چای شیرین بود و چیز دیگری برای انتخاب وجود نداشت. بدون بحث و جدل می خوردیم و خدا را شکر می کردیم و توشۀ مدرسه مان هم نان و پنیر بود. تکلیفمان در مدرسه هم مشخص بود و طبق اجازه نامه مادر ( اتی سنین سومویو منیم) گوشت مادرمرده مان متعلّق به معلم و استخوانمان هم سهم مادر بود. یادش نه بخیر که از معلم و ناظم، چقدر کتک می خوردیم. مگر جرات داشتیم در خانه زبان باز کنیم! اگر مادر رد خط کش و گوش قرمز ما را می دید، استخوان باقی مانده از معلم مان را هم خرد می کرد که چه غلطی کردی و معلم را عصبانی کردی و کتک خوردی و... الی آخر؟ از مشق شب هم نگو که پدرمان در می آمد.  مشق شب ( قوقولی قوقو دو بار. دوازده برادر، جدول ضرب دو بار و...) از مشق تعطیلات نوروز، هیچ نگو که اشکم جاری می شود.
اسباب بازی معروف و همیشگی ما دخترها، پنج سنگِ تمیز و تقریبا هم اندازه، که خودمان پیدا می کردیم، بود. طناب برای طناب بازی و گچ سفید برای کشیدن خانه روی کاشی های حیاط خانه مان، برای بازی لی لی یا همان آیاخ جیزیغی خودمان. پسرها هم توپ پلاستیکی داشتند و در کوچۀ تنگ و باریک، دم در خانه مان با پسر بچّه های همسایه بازی می کردند. توپ که پاره می شد، توپی دیگر خریده و توپ پاره را جلدش می کردند. اسباب بازی دیگرشان(مازالاخ ) بود که نمی دانم به زبان فارسی چه گفته می شود. آنها بازی می کردند و ما تماشایشان می کردیم که مازالاخِ چه کسی زیادتر دور می زند. کوچه و محلّه امن بود و درِ خانه ها باز.
ادامه دارد…

2021-01-26

سکّه ها

یادش به خیر، زمانی اینها اسکناس بودند . با دویست تومان و پانصدر تومان خیلی خرید می کردیم. اینها نیز به تاریخ پیوستند.

 

2021-01-09

یادش به خیر

 

با این دو ریال یام یام می خریدیم.
سلام سلام ای بچه ها
من یام یامم دوست شما
*
با این دو ریال من و دوست جان یک عدد ساندویچ می خریدیم و از وسط نصف کرده و می خوردیم و از زندگی لذت می بردیم.
بعد از چند سالی اجناس گران شدند و پنجاه ریالی ها جای دو ریال را گرفتند.

2014-05-12

یادش به خیر

روزی روزگاری از این تلفن ها سر کوچه ها بود و یک دو ریالی می انداختی و صحبت می کردی. زیاد حرف نمی زدی . کوتاه و مفید پیامت را می دادی و می گذشتی . برای خودش دستگاه مفید و مهمی بود.
اما حالا جایش را اسباب بازی نیم وجبی گرفته که گویا موبایل نام دارد. داخل جیب و کیف دستی هر کسی پیدایش می شود. دکمه هایش تالاب و تولوب تکان می خورد و می نویسد. آن قدیمها حرمت و ادب و احترام مهم بود. کسی نزد بزرگترها با دیگری حرف نمی زد . اما اکنون این اسباب بازی هست وبا هر پیام لبخندی نخودی بر لب.


2013-10-11

گل شویودو


آن قدیمها که بچه مدرسه ای بودیم ، بهار که می رسید ، اورقیه آنایمان قوطی مخصوص تخم گل هایش را از یخدانش بیرون می آورد و تخم گل ها را با سلیقه و حوصله دورتادور باغچه حیاطمان با نظم و ترتیب می کاشت. تخم سیاه تپلی و کوزه مانند لاله عباسی و تخم سوزنی شکل نیم سانتی شویودو برای اورقیه آنایمان معرفتی از معرفتهای بی کران پروردگار بود. دیری نمی گذشت و جوانه ها به گل می نشستند و دور به من و دوست جان می رسید. گل های لاله عباسی را می چیدیم و لب ها و گونه هایمان را با آنها بزک می کردیم. چادرهای گلی گلی مان را هم به تقلید از فیلم های هندی ، دور کمر و سر می پیچیدیم . این گل را هم که ما به آنها « شویودو » می گفتیم چیده و گلبرگهایش را آهسته روی ناخن هایمان قرار می دادیم و صبر می کردیم که یک کمی خودشان را بگیرند. آن گاه برای خودمان خانمهای شیک و خوشگل می شدیم و خاله بازی هایمان جان می گرفت. البته دستهایمان بسیار آهسته تکان می دادیم تا گلبرگها نریزد. چند دقیقه ای خانم خوشگل شدن هم برای خودش عالمی داشت. یادش به خیر.

اکنون دیگر عطیه خانم ما شویودو را دوست ندارد و می گوید گل قدیمی است و مخصوص گورستان است. اما در گورستانها  گل های مختلف کاشته می شود و هیچکدام را نمی توان  مخصوص گورستان دانست. بخصوص شویودوی ما را که برگ برگش خاطره ای است از دوست جان و خاله بازی و دستهای گرم مادربزرگ. اما غافل از چشم عطیه خانم که این گل ها در گوشه ای از باغچه به حال و هوای خودشان روئیده اند و منتظرم تخمهای سوزنی شکل نیم سانتی شان آماده شود و برای بهار آینده نگاهشان بدارم.



2013-09-23

یک شعر دانش آموزی به بهانه بازگشائی مدارس

قبل از هر چیز سال نوی تحصیلی را به دانش آموزان و معلمین عزیز تبریک گفته و برای همه موفقیت آرزو می کنم.دوران تحصیلی با خاطرات خوش و ناخوش آن ، به عنوان خاطره ای شیرین در گوشه ای از دل ما جا می گیرد و تا آخر با ماست. از نمرات بیست و تشویق و سر صف و شلوغی ها و سربه سر بزرگترها گذاشتن و مشق ننوشتن و جریمه شدن  و … همه خاطرات خوش دوران تحصیل هستند. یادش به خیر.
آن قدیمها که دانش آموز بودیم ، دانش آموزان بسته  به ذوق و سلیقه خود شعر می ساختند و می خواندند.  این شعر در مجله هفتگی جوانان چاپ شده بود و ورد زبان شاگردان مدرسه بود. نام شاعریادم نمانده.  
* 
بار دگر مدرسه ها باز شد
مسئله با هندسه آغاز شد
وای که این مدرسه غول من است
آفت سرمایه و پول من است
وای زبر کردن جغرافیا
هم ز اروپا و هم از آسیا  
خسته ز تانژانت و کتانژانت شدم
مانده ی سینوس و کسینوس شدم
مانده و درمانده ی شیمی شدم
چون نخود دیگ حلیمی شدم
حفظ کنم فرمول سولفات دو سود
من که دواخانه ندارم چه سود  
من چه کنم شیوه ی من یللی است
تنبلم و حرفه ی من تنبلی است
*

2013-03-05

اتوبوس شهری


کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که ما مثل آنها بچه دبستانی نبودیم ما دخترخانم های دبیرستانی بودیم. دوست جان کلاس هشتمی بود و در دبیرستان ایراندخت درس می خواند. این دبیرستان خوش نام نبود. اما دوست جان می گفت :« دل آدمی باید خوش نام باشد نه اسم دبیرستانش . رفتن به این دبیرستان صد مرتبه بهتر از سوار اتوبوس و تاکسی شدن است.»
اوایل مهر ماه من و مهرناز به حرفهای دوست جان می خندیدیم و فکر می کردیم مثل اشعار کتاب فارسی متنی را ازبر کرده و تحویلمان می دهد. ما برای رفتن به دبیرستان خوش ناممان می بایست سوار اتوبوس یا تاکسی می شدیم. اتوبوس باصرفه تر از تاکسی ، اما تاکسی امن تر از اتوبوس بود. بلیط اتوبوس که ما به آن خط واحد می گفتیم. دو ریال قیمت داشت. در واقع هزینه ی رفت و برگشت ما با اتوبوس روزانه چهار ریال بود. اما تاکسی ، یک نفر ده ریال ، دو نفر نیز ده ریال ، از دو نفر بیشتر نفری پنج ریال اضافه می شد. هزینه ی رفت و برگشت من و آبجی بزرگ با اتوبوس ( که کلاس دوازدهمی بود ) روزانه هشت ریال می شد. آبجی بزرگ راضی بود و حساب کتاب که می کرد ، می دیدیم که اتوبوس هفته ای دوازده ریال ارزانتر است و این پول هزینه ی خودکار بیک مان می شود. از درب عقب اتوبوس سوار می شدیم. کمک راننده در صندلی عقب می نشست و بلیط هایمان را می گرفت و پاره می کرد و داخل پلاستیک نایلونی که بغل دستش گذاشته بود می ریخت. قبل از رسیدن به هر ایستگاهی هم با صدای بلند اسم ایستگاه را می گفت  مثلا « قونقا باشی »مسافر داد می زد که « وار / هست » راننده نگه می داشت. 
اتوبوس مختلط بود و یک عده پسر یا مرد لات و بیکار نیز سوار و مزاحم دخترها و زنان مردم می شدند. یکی از ترس آبرو چیزی نمی گفت و دیگری فحش می داد و جوان سادیسمی را بیشتر وسوسه می کرد و سومی هم به علت فشار جمعیت سرپا ایستاده ، فکر می کرد که جا تنگ است و طرف نمی تواند جلوی دهانش را بگیرد. اما این تفکر فقط خوش بینی بود ، چون این دسته از پسرها مخصوصا وقتی که زنگ دبیرستان ها ی دخترانه به صدا در می آمد ، جلوی  ایستگاه اتوبوس به صف می ایستادند.
آبجی بزرگ الحق والانصاف خیلی جسور بود. از آن دخترهائی بود که می توانست بدون ترس و واهمه ، چادر دور کمرش ببندد و با پاشنه ی نوک تیز کفش اش بر سر پسر مزاحم بکوبد. نگاهش هم آنچنان غضب آلود بود که گوئی می گفت « چپ نگاهم بکنی چشمت را در می آورم.» برای همین هم من و دوست جان دوست داشتیم با او به بازار برویم. چون وضع مزاحمتهای این گونه پسرهای بیکار در بازار بهتر از اتوبوس نبود. بعضی وقتها دوست جان آرزو می کرد که معجزه ای شود و اتوبوس های مخصوص دخترهای دبیرستانی به بازار بیاید و هیچ پسری را داخل این اتوبوس ها راه ندهند و دخترها بدون مزاحمت به مقصد برسند.
من و دوست جان آرزو می کردیم که خدا ما و آبجی بزرگ را با هم داخل دیگ بریزد و خمیرمان کرده  و از نو بسازد بلکه یک مقدار از شجاعت و جسارت او قاطی خمیر ما شود.
زمان گذشت و ما بزرگ شدیم و دبیرستان و تحصیل تمام شد و هر کدام پی کاری رفتیم و بعد شنیدیم که از وسط اتوبوس ها میله ای گذاشته اند و مرد و زن را از هم جدا کرده اند . یاد دوست جان افتادم که گویا می گفت :« خدا را شکر که دعای من قبول شد اما خیلی دیر. می توانیم بدون مزاحمت ، سوار اتوبوس که زنان و مردان جدا شده اند بشویم. حالا اتوبوس امن تر و بهتر از تاکسی است.»
این را نوشتم تا دوستانی که مخالف جدائی زن و مرد در اتوبوس ها هستند گوشه ای از درد دل دختران مدرسه ای را بخوانند. با توجه به این که جدائی زنان و مردان در اتوبوس ها و مکانهای عمومی مسکن است اما آیا پیشنهاد بهتری دارید؟

2012-01-06

یاد گذشته ها به خیر

آن قدیها که بچه بودیم و هنوز ماشین لباشسوئی به خانه هایمان راه نیافته بود ، مادرمان لباس ها را داخل تشت های بزرگ می شست. بعد از آب کشیدن ملافه های سفید ، تشت را پر از آب ولرم می کرد و بعد پودری نیلی رنگ داخل آب می ریخت و با دست توی آب حل می کرد و سپس ملافه های سفید را داخل تشت فرو می برد و می گذاشت یک ساعتی بمانند و نیلی شوند و سپس با فشار دست آبشان را می چکاند و روی طناب بلند و دراز حیاط پهن می کرد تا خشک شوند. نیل پودر آبی رنگی بود که مادرمان به آن « لیل » می گفت. گویا این پودر خوش رنگ موجب می شد که ملافه رنگ براق و چشم زن سفید خود را از دست بدهد و متمایل به آبی شود. مثل آسمان صاف وپاکیزه و آفتابی و زلال آن قدیمها. او برای شستن لباس ، مرحوم برادرکوچک را به بقال سر کوچه مان « مشهدی علی بقال » یا « علی کویت » می فرستاد تا یک بسته پودر برف بخرد. برادر کوچک بعد از ده دقیقه ای با پودر برف به خانه برمی گشت. مادرمان با اشتیاق فراوان در برف را باز می کرد تا کارت جایزه را برداشته و کنار بقیه کارت ها بگذارد. داخل هر قوطی برف کارتهای جایزه بود. گویا برای هر ده دانه ، یک بشقاب و هر پانزده دانه یک دیس کوچک و هر بیست دانه یک سینی گرد و … الی آخر ( که همه ملامین بودند ) و زنان همسایه با علاقه ی فراوان این کارتها را جمع می کردند. مادرمان سه بشقاب ملامین جمع کرده بود و تصمیم داشت این بشقابها را دست بکند. یادش به خیر ظروف ملامین با عکس زنان خوشگل و تبلیغات رادیو تلویزیونی با مزه ( صدای افتادن چیزی و آواز خوش – چی بود ؟ ملامین بود. افتاد ولی نشکست.) جمع آوری این کارتها مدت زیادی طول نمی کشید. در هر خانه ای خانم های کدبانو چند دانه از این ظروف ملامین داشتند.
دو ماه پیش که برای خرید به پنی مارکت رفتم ، هنگام پرداخت خانم صندوقدار سوال کرد که آیا دلم می خواهد برای دریافت لیوان امتیاز جمع کنم؟ جواب مثبت دادم و او بروشور و تکه کاغذ کوچک عکس برگردان مانندی به من داد که گویا باید کاغذش را می کندم و داخل شماره یک جدولی که از یک تا پنجاه نوشته شده بچسبانم. به خانه برگشتم و نگاهی به بروشور انداختم. کمتر از دو ماه برای پر کردن جدول وقت داشتم. می بایست هر روز برای خرید به این مارکت بروم و تازه خریدم بیش از پنج یورو باشد تا بتوانم از این امتیازها دریافت کنم. چند روز بعد باز گذرم به پنی افتاد و خانم محترم دوباره درمورد امتیاز پرسید. گفتم :« پنجاه امتیاز برای دو دانه لیوان و با وقت کمی که گذاشته اید ، خیلی زیاد است. از خیرش گذشتم.» اما خانم بازعکس برگردان کوچولو را همراه با پول خرد دستم داد و گفت:« یک ماه فرصت دارید. می توانید جمع کنید. این لیوانها گران قیمت هستند. شما مجانی دریافت خواهید کرد.»
حرفی نزدم همراه با لبخندی و خداحافظی و آرزوی آخر هفته ای خوش ، از مغازه بیرون آمده و با خود گفتم :« ائششه ییم اؤلمه یونجه بیتینجه ، یونجام سارالما ، توربا تیکینجه / خرم نمیر تا یونجه سبز شود. یونجه ام زرد نشو تا گونی دوخته شود.»
به مصداق بزرگ نمیر بهار می آد.
*
ای او گونلر ای
بوندان قدیم کی اوشاغیدیق و هله پالتار یووان ماشین ائولریمیزه گلمه میشدی ، آنالاریمیز بؤیوک تشتین ایچینده پالتار یوواردیلار. آق مله فه لری سویا چکندن سونرا ، تشتی ایلیق سوینان دولدوروب ، سونرا گؤیه چالان توزو تشتین ایچینه تؤکوب اللرینن قاریشدیراردیلار. سو آچیق گؤی رنگی توتاردی. اوندان سونرا مله فه لری اونون ایچینه قویلویوب بیر ساعات دؤزه ندن سونرا اونلاری چیخاردیب سولاری نی سیخیب اوزون شریطلره سره ردیلر. آنام او گؤیه چالان توزا « لیل » دئییردی. دئیه سن بو توز مله فه لرین دوو و گؤو ووران بویاسینی گؤیه چئویره رمیش. دوغرو گؤی کیمی صاف تمیز و دورور بویادا. آنام پالتارلاری یوماق اوچون ، رحمتلی خیردا قارداشیمی مشد علی باققال یا علی کویته گؤنده ردی.اون دیقه کئچمه میشدن خیردا قارداشیم بیر قوطو برف ایله ائوه قاییداردی. آنام سئوه – سئوه برف قوطوسونون آغزین آچیب ، ایچینده کی خیردا کارتی گؤتوروب کارتلارینین اوستونه قویاردی. او برفین ایچینده کی کارتلاری ییغیب جایزه آلاردی. دئیه سن اون دنه کارتا بیر بشقاب ، اون بئش دنه یه بیر خیردا بولوت و ایگیرمی دنه یه بیر خیردا مئژمئیی وئریریدیلر. آنام ها بئله قونشوداکی ائو خانیملاری دا سئوه – سئوه بو کارتلاری ییغیردیلار. آنام اوچ دنه میلامین بشقاب ییغمیشدی. ایستیردی کی بشقابلاری آلتی ائیله سین.
ای او گونلر ای ! رادیو دا تلویزیون دا دا برفی میلامین قابی تعریفلیردیلر. ( او نه سس دی ؟ هئچ ، میلامین ایدی. یئره دوشدو ، سینمادی.) بو کارتلاری ییغماق چوخ زامان آپارمیردی. هر کسین ائوینده بئله قابلار گؤزل خانیملارین عکسی ده اوستونده ، واریدی.
ایکی آی بوندان اؤنجه پنی مارمکتا گئتدیم. پولو وئرنده ، صاندیق باشیندا ایله شن خانیم سوروشدو :« امتیاز ییغماق ایستیرسیز ؟ سونوندا بارداق آلاجاقسیز. هه جوابی وئردیم. خانیم بیر کاغاذ بیرده عکس برگردانا اوخشایان بیر خیرداجانا تیکه وئردی. کاغاذ جدول کیمی ایدی و اللی دانا خیردا تیکه یئری واریدی. ائوه قاییدیب بروشورا باخدیقدان سونرا بیلدیم کی بو اللی امتیازی ییغماق اوچون ایکی آیدان آز وقتیم وار. اونون اوچون ده هر گون گرک پنی یه گئدم. هله بئش یورودان دا آز آلیش وئریش ائیله میم. نئچه گوندن سونرا بیرداها پنی یه گئتدیم. خانیم گئنه سوروشدو کی بارداق ایستیرم یا یوخ. دئدیم :« بارداق اوچون اللی امتیاز لازیم دی . اللی امتیازا آزجیق وقت وار . خیریندن کئچدیم.»
اما خانیم گئنه ده بیر تیکه عکس برگردان وئریب دئدی :« بیر آی وقتیز وار. ییغا بیلرسیز. بو بارداقلار باهادی . سیز موفته آلاجاقسیز.» بیر سؤز دئمه دیم . گولومسه نیب خداحافظ ائیلییب ، هفته سونوز خوش اولسون دئییب ، توکاندان ائشییه چیخدیم. اؤز – اؤزومه دئدیم :« ائششیه ییم اؤلمه یونجا بیتینجه ، یونجام سارالما توربا تیکینجه
»