2026-05-21

زنان موفق سرزمینم

فاتحه ای برای شادی روح زنان موفق سرزمینم

معصومه نوشین سیحون، اهل رشت و از پیش کسوتان هنر تجسمی و مدیر قدیمی ترین نگارخانه هنری « گالری سیحون » ایران بود.
پروانه وثوق اهل آشتیان، فرشتۀ نجات کودکان سرطانی ایران
مکرمه قنبری بانوئی که به خاطر نقاشی هایش به شهرت جهانی رسید و من اسمش را تصادفی بین نقاشان ایران دیدم. بانوی سال نقاش 2001 در دانشگاه سوئد دوازدهمین کنفرانس ایران شناسی.
ایران درّودی، نقاش، کارگردان، نویسنده، منتقد ادبی و استاد دانشگاه رشته تاریخ هنر بود.
بهجت صدر ، نقاش نوگرا و موفق ایرانی بود.

2026-05-18

به بهانۀ زادروز حکیم عمرخیّام


شنبه ای بود سرد با ابرهای تیره و بادِ سردِ بی رحم. اوّلِ صبح وارد کلاس شدم. بچّه ها دور بخاری نفتی جمع شده و سعی در گرم گردن دستان یخ زده شان را داشتند و متوجه ورود من نشدند. هر کلاس روزانه سه لیتر سهمیه نفت د اشت. بابای مدرسه قبل از آمدن ما به کلاس، بخاری را روشن می کرد و تا تن و جانمان گرم شود سه لیتر تمام می شد. این قانون مدرسه بود، چه در زمان محصّلی و چه در زمان معلّمی. مبصر با دیدن من داد زد:« برپا» و بچه ها برخاستند و با صدای یخ زده « سلام، صبح به خیر، به کلاس ما خوش آمدید» گفتند و سر جایشان نشستند. حضور و غیاب کرده و پرسیدم:« بچه ها خیلی سردتان است؟» هم صدا بله گفتند. دستان من نیز کم از آنها نداشت. دستهایم را به هم مالیدم تا کمی گرم شود و بتوانم خودکار بدست بگیرم و بنویسم. دخترکانم نیز به تقلید از من دستها را به هم مالیدند. پس از دقایقی کلاس کمی گرم و قابل تحمل شد و درسمان را شروع کردیم. از میان بچه ها« کبیره » را پای تخته سیاه خواندم. تمرینی از ضرب سه رقمی را گفتم و نوشت و شروع به حل ضرب کرد. رو به تخته سیاه و پشت به من. سعی می کرد صورتش را نبینم. شک کرده و از جا بلند شدم. از دیدن جای سیلی بر صورتش فهمیدم که مرتکب خلافی شده و کتک خورده است. به روی خورم نیاوردم و پس از انجام تکلیف، سر جایش نشست.
زنگ تفریح از او خواستم که همراه من به اتاق مربی پرورشی بیاید. مربی پرورشی با دیدن او سری به نشانه تاسف تکان داد و از اتاق خارج شد. پرسیدم :« چرا کتک خوردی؟»
انگشت اشاره اش را بالا آورد وبا صدایی لرزان و گناهکار گفت:« خانم معلم اجازه! اگر بگویم تنبیه ام می کنید.»
گفتم:« چرا تنبیه ات کنم؟ در خانه حسابت را رسیده اند. بگو کرده ای؟»
گفت:« خانم معلم اجازه شعر خواندم.»
گفتم:« چه شعری؟ برای من هم بخوان. نترس اگر شعر بدی خوانده باشی می گویم دیگر نخوانی. »
و او شروع به شعرخوانی کرد
*
ای چرخ فلک خرابی از کینۀ توست
بیدادگری شیوۀ دیرینۀ توست
ای خاک اگر سینۀ تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینۀ توست
*
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شهد و شیر و شکّر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوش تر باشد
*
افسوس که سرمایه زکف بیرون شد
وز دستِ اجل بسی جگرها خون شد
کس نآمد از آن جهان که پرسم از او
کاحوالِ مسافران دنیا چون شد؟
*
گفتم:« این اشعار که خیلی زیبا هستند. از رباعیّاتِ خیّام هستند. از کجا یاد رفت؟»
گفت:« کتابِ داداشم. هم شعر هست و هم تصاویر خیلی قشنگ دارد. از کتابخانۀ مدرسه شان گرفته بود. با صدای بلند خواند و من هم خیلی خوشم آمد. آخر داداشم خیلی خوب شعر می خواند. بعضی از شعرها را توی دفترم نوشتم و چند بار هم خواندم. بابا دید و خواند و مرا به سختی کتک زد و گوش داداشم را هم خیلی محکم کشید و گفت:« دیگر نبینم کتاب این کافر را به خانه بیاوری.»
گفتم:« این ها که خواندی رباعیّاتِ حکیم عمرخیّام نیشابوری است. او اهل نیشابور بود و بجز شاعری حکیم وریاضی دان و فیلسوف و ستاره شناس بود. او همه چیز دان بود. »
گفت:« داداشم هم همین ها را گفت. اما بابا دعوایش کرد و گفت که آواز می و می خوارگی تعریف کرده و به آخرت شک دارد و... داداشم هم یواشکی گریه کرد. بعد یواشکی به من گفت که وقتی بزرگ وپولدار شوم کتاب خیام را می خرم و دو تایی با هم می خوانیم. »
گفتم:« انشالله هم بزرگ، هم تحصیل کرده و هم پولدار می شوید و به آرزوهای قشنگتان می رسید. چه برادر مهربانی داری! خوش به حالت. »
احساس خوشحالی و غرور را در چشمانش دیدم. گفت:« بابم خیلی بداخلاق است ومامانم هم سخت گیرند. مامانم می گوید که هر دو من و داداشم را خیلی دوست دارند. اما یک مثل مهمی است و باید پدر و مادرها توجه کنند. آن هم
بالام عزیز تربیه سی اؤزوندن ده عزیز
»
با او حرف زدم از نگرانی های پدر و مادر گفتم. حتی اگر نظرشان درست نباشد، باید نگرانی و دلواپسی آنها را درک و قبول کرد. کودک در دنیای خودش خوشحال و راضی بود از هم صحبتی با معلم اش. دلش آرام گرفت. گویی دردِ سخت سیلی پدر بر گونه اش التیام یافت. دوان دوان و رقصان به طرف حیاط رفت تا از لحظات باقی ماندۀ زنگ تفریح با خوردن لقمه نان و پنیرش لذت ببرد.
ومن تاسف خوردم به حال آنانی که دلیل خواندن شعر خیام را کفر و حافظ را عشق و می و می خوراگی می دانند. حالا مولانا و فردوسی و سعدی و...که جای خود دارند.
*

2026-05-14

Christi Himmelfahrt

 یک روز تعطیلی

امروز تعطیل رسمی است. شب قبل در تلویزیون حکایت عیسی مسیح را تماشا می کردم. فیلم به آن قسمت رسید که عیسی را گرفته و در بند کرده و به سوی صلیب می بردند تا به چهارمیخ اش بکشند. میخ ها و تخته ها را آماده کرده و عیسی را به سویش می بردند که دیگر طاقت تماشا کردن برایم باقی نماند و کنترل به دست گرفته و تلویزیون را خاموش کردم.
یعنی آدمیزد چقدر باید بربر باشد، که بنی آدمی را گرفته و به چهارمیخ اش بکشد. ناخن هایش را بکشد. سیگار روش اش را در تن و جان ناتوان و دربندش فروکند. به خاطر منافع نامبارک و پلیدش.
پنج شنبه عروج عیسی مسیح، یکی از پیامبران صاحب کتاب. بنا به باور مردم این دیار، در این روز کالبد عیسی مسیح به ملکوت پیوسته است. در این روزجشن میگیرند و مراسمی در کلیسا برگزار می کنند.
آیۀ 157 سوره نسا به کشته نشدن و به صلیب کشیده نشدن عیسی مسیح و عروج او به ملکوت اشاره کرده است.
خدایا بندگانت را خودت آفریدی. چه کسی حق دارد جانی را که تو بخشیدی، بگیرد؟ خدایا به داد بندگانت برس که جز تو. پناهی ندارند.
خدایا در این روز مقدس، در این روزی که یاد و خاطرۀ یکی از پیامبرانت گرامی داشته می شود، دربندان را آزاد و شکنجه کنندگان و آزار دهندگان به مخلوقاط بی پناهت را به جزایشان برسان. آمین. یا رب العالمین.


2026-05-13

کلم سبز وحشی

 karalahana - Grunkohl  - قره یارپاق کلم – کلم سبز وحشی

هوا سرد است و بارانی و بادی، با آسمانی پر از ابرهای تیره وروزی کسل کننده. شب قبل تماسی داشتم با عزیزانم از وطنم. گفتند که اینترنت قوی وصل کرده اند و می توانیم راحت صحبت کنیم. صحبتمان در حد سلام و احوالپرسی و نگران نباشید که حالمان خوب است و ملالی نیست، بود و تماس قطع شد و شکر کردیم به شنیدن صدای هم حتی دو دقیقه.
گیاهی است از تیره کلم ها و برگ هایش شبیه کلم سبز اما کمی تیره تر که بیشتر ترکیه ای ها در باغچه خود می کارند. برگ های این سبزی را چیده و داخل ظرفی گذاشته و رویش آب داغ می ریزند تا برگها کمی نرم شود. پس از ده دقیقه ای از آب بیرون آورده و مواد داخل دلمه را « که معمولا برنج و بلغور و سبزیجات معطر و گوشت چرخ کرده است » آماده کرده و برگها را همچون دلمه برگ مو می پیچند و می پزند. اسم این غذا « قارالاهانا دلماسی» است. طعم این دلمه با طعم مطبوع دلمه برگ مو و دلمه کلم برگ تفاوت دارد.
بورانی اش را نیز درست می کنند. برگها را چیده، می شویند. سپس خرد کرده و پس از پخته شدن برگ ها، ادویه و تخم مرغ اضافه کرده و می خورند. همچون « بورانی اسفناج» با طعمی متفاوت.
یکی دیگر از غذاهایی که با قره لاهانا می پزند، قارالاهانا شورباسی یا همان سوپ است.
این گیاه خوردنی، دو ساله است و در سال دوم گلهای زردش نمایان می شود و سپس به بذر می نشیند و سال بعد با کاشتن بذرهای جدید گیاهان تازه رشد می کنند. این کلم نیز مانند بقیه گیاهان،
پر از ویتامین و مفید است.
*

برگ خوراکی قارالاهانا یا کلم سبز وحشی











گل های زرد رنگ قارالاهانا که به بذر می نشینند

2026-05-11

یاتیرام ماشالله


پس از چند روز وقفه، زنگ زده است. از شنیدن صدایش خوشحال میشوم و حال بچه ها و قوم و خویشان و اهالی وطن را می پرسم. با جمله ای که مرحوم مادربزرگمان قبل از خواب می گفت جوابم را می دهد. با این تفاوت که مادربزرگمان پیر شده و می گفت:« آماده می خوابم که اگر جناب عزرائیل سراغم بیاید کلمه شهادتم را گفته باشم.»
« یاتیرام ماشالله، دورارام انشالله، اگر دورماسام، اشهد ان لا اله الا الله » 
اما من با شنیدن این کلمه شهادت، آنچه را که بر او و قوم و خویشان و هموطنانم می گذرد، می دانم. خودش می گوید بلاتکلیف، دست و پنچه زدن با گرانی و در انتظار آرامش. نمی دانیم حال و احوالمان پنج دقیقه بعد چه خواهد شد. از من می خواهد برایشان دعا بخوانم که جز دعا کاری از دستم برنمی آید.


2026-05-09

مادربزرگ و ده فرزندش

 به بهانه تایید مصرف قرص ضد بارداری خوراکی  

مادربزرگ مرحومم هفت دختر و سه پسر ( ده فرزند ) داشت. مرحوم عم قیزی یکی از بزرگان فامیل، بنا اظهارات خودش دوازده فرزند داشت که یک دختر و یک پسرش در سن نوزادی درگذشته و بقیه را به خوبی و خوشی بزرگ کرده است. خانم همسایه هفت دختر داشت و برای فرزند هشتم حامله بود که از پله ها سُر خورد و پایین افتاد و بچه اش سقط شد و دیگر نتوانست بچه دار شود. خودش می گفت که بچه نعمت خدادادی است و قدمش سرشار از برکت. خاله بزرگ با ناراحتی جواب می داد:« خدا پدرت را بیامرزد. کدام برکت؟ لباس کهنه بچه بزرگتر را کوتاه کرده و به بچه کوچکتر می دهی. زانوی شلوار بچه ها همیشه وصله دار و بقیه لباسها رنگ و رو رفته. تازه داخل سوغان سو شورباسی هم یک کاسه آب اضافه می کنی و با زردچوبه و رب و نمک مزه دارشان می کنی که شکم بچه هایت را سیر کنی.»
طفلک خانم همسایه که در حسرت فرزند پسر، آه می کشید. بعد ها شنیدم که دخترانش نیز فرزند پس به دنیا نیاوردند.
روزی مرحوم مادربزرگ و عم قیزی را ملامت می کردیم که چرا یک دوجین بچه؟ که مادربزرگ گفت:« شماها دعا کنید. خدا را شکر کنید که قرص ضد حاملگی به بازار آمد و اداره بهداشت هم از این قرص ها مرتب در اختیار زنان گذاشت و از آن زمان دیگر بچه دار نشدیم. وگرنه خدا می داند تا حالا چند بچه دیگر به دنیا می آمد.»
ناریش خانم که مربی بهداشت در یکی از روستاهای ولایتمان بود گفت:« قرص ضد حاملگی خیلی خوب است. زنان روستائی با کمال میل مراجعه کرده و مرتب استفاده می کنند. بعضی ها هم دور از چشم همسرشان که فکر می کنند جلوگیری از حاملگی مقابله و لجاجت با خداست. در حالی که خدا به بشر عقل داده که فکر کند و شرایط زندگی را در نظر بگیرد. زایمان آن هم در روستا و یا جائی که امکانات پزشکی کمی وجود دارد، کار ساده ای نیست. درست است که این قرص ها عوارضی دارند، اما زنان این عوارض را به بچه دار شدنِ پی در پی ترجیح می دهند. از عواض این قرص ها می توان به  چاقی شکم، لک به صورت اشاره کرد.»  
با استقبال از قرص ضد حاملگی، فرزند آوری کمتر شد و خانواده ها به دو یا سه فرزند بسنده کردند. اکنون دیگر دو فرزند را نیز زیاد می دانند و خیلی ها مثل عروس و پسر صالیحا، اصلا بچه نمی خواهد. البته دلشان بچه دار شدن می خواهد. اما هزینه های کمرشکن، نداشتن خانه مستقل و حقوق کافی برای امرار معاش، جلوی خواستن را می گیرد.
راستی که باید خدا را شکر کنیم و بگوئیم بر پدر مخترع این قرص ها رحمت. در اینترنت جستجو کردم و یافتم که یک تیم از دانشمندان برجسته با تلاش توانسته اند این قرص را اختراع کنند و حاصل تلاش شیمیدان اتریشی، دکتر کارل جراسی « پدر قرص ضد بارداری» است.
تامین بودجه از طرف فعال حقوق زنان« مارگرت سنگر » است.
روحشان شاد و مکانشان جنت.

2026-05-08

آنتوان لاووازیه

به یاد لاووازیه و سرش که بی گناه زیر گیوتین رفت

نجیب زادۀ فرانسوی بود که نقش مهمی در شیمی و زیست شناسی ایفا کرد. او « پدر علم شیمی نوین» است. علاوه بر فعالیت علمی، اقتصاددان بود و به بهبود کشاورزی علاقه داشت و مزرعه ای کشاورزی برای مطالعۀ کشاورزی نوین تاسیس کرده بود.
با این همه خدمات عالی، گرفتارسیاست و دستگیر شد. جرمش خیانت و ظلم و کلاهبرداری و غیره بود که سرش را زیر گیوتین برد. انقلابیون فرانسه نیازی به شیمی دان و دانشمند نداشتند. در سال 1794مصادف با چنین روزی سرش را بریدند و اموالش را مصادره کردند. او به هنگام مرگ پنجاه سال داشت. عجیب این که یک سال و نیم بعد از به باد دادن سرش، بی گناهی اش ثابت شد. اموال مصادره شده اش را به زنش دادند. اما سرش چه؟ تن بی گناهش چه؟ زندگی اش که خدا هدیه داده بود و آنها با خودخواهی و خودسری از او گرفته بودند چه؟
مادام ماری – آن – پی یرت – پلز لاووازیه، همسر آنتوان لاووازیه ، شیمی دان و نقاش فرانسوی دستیار آزمایشگاهی همسرش بود. او در انتشار رسالۀ ابتدایی شیمیِ لاووازیه نقش اساسی داشت.

2026-05-07

امان از این وحشت و کابوس

 

هوا ابری و سرد، بارش باران بی وقفه، نه امکان پیاده روی، نه حوصله مطالعه، نه دستی بر قلم، نه کاغذی برای نوشتن. گویا زمان ایستاده و لحظات خیال سپری شدن ندارند. از سر بی حوصلگی سری به دنیای وبلاک زدم. چراغ های وبلاکستان خاموش و نویسندگانش همچون من بی حوصله و بی روح. به سایتی رسیدم و بی اختیار شروع به خواندش کردم. یک زندانی سیاسی سابق، قبل از انقلاب از روزهای سپری شده اش در زندان نوشته بود. از کتک های بی رحمانه، از ناخن کشیده اش، از انواع دیگر شکنجه، چه جسمی و چه روحی و الی آخر. همراه با مطالعه این صفحه، بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر می شد که کامپیوتر خاموش شد و یکی با دست پشت سر هم به در خانه ام کوبید. وحشت زده و سراسیمه از جای جهیده و به طرف در رفتم. تعمیرکار برق بود و گفت:« پریز اصلی را کشیدم. خواستم بگویم که کامپیوتر تان راباز نکنید.»
گفتم:« کامپیوترم باز بود و داشتم متنی را می خواندم. چرا قبلا خبر ندادید؟»
عذر خواهی کرد و من سکوت کردم.
داشتم ماجرا را برای هاله تعریف می کردم که با پرخاش گفت:« با خواندن این مطالب بدون اینکه متوجه شوی به خودت شکنجه روحی می دهی. این شکنجه ها همیشه بوده و هست در همه جای دنیا، بدون استثنا.»
حق هم داشت. چون نه تنها روزم با استرس و ناراحتی سپری شد که خواب شبانه ام با کابوس ها و فریادهای وحشتناک گذشت. صبح با سردردی شدید و حالت تهوع از جای برخاستم و تا ظهر وحشت تمام وجودم را فراگرفت. از در و دیوار، از سر و صدای کودک همسایه واز سگ و گربه همسایه طبقه بالائی ترسیدم. دست به دعا برداشته و با خدا درد دل کردم و آرزوهایم را برایش گفتم:« خدا جان قربانت بروم. ای کاش که در این دنیای زیبای پر نعمت ات، شکنجه نباشد. مرگ و قتل و اعدام و تخلف و اعتراض نباشد. مردم در صلح و آرامش بسر ببرند. آمین رب العالمین.


2026-05-06

طبیعت دست و دلباز و نعمت های خدادای اش

پرپیان، پرپهن، خُرفه، سمیز اوتو، پَرپَرَن، و به زبان آلمانی پورتولاق

بچه که بودیم، حیاط بزرگی داشتیم. وسط حیاط ، حوض بزرگ یا کوچک مناسب با اندازه حیاط مان وجود داشت. دورتادور حوض نیز باغچه بود که به آن (کَردی ) می گفتیم. بهار که از راه می رسید، پدر با همکاری برادر بزرگ و کوچک، کَردی را شخم می زد و بعد از یک روز صبر، دورتادور کَردی گل های زیبا و درون آن سبزی های خوردنی می کاشت. دور حوض نیز لوبیاسبز می کاشت. پس از رشد لوبیاها، آنها را با نخ و طناب دور حوض می پیچاند و می شدند گیاهان پیچنده با میوه های سبز تازه و تُرد. سبزی ها جوانه زده و به بار می نشستند. کار ما بچّه ها ( آلاغ ) یعنی کندن علف های هرزبود. بین این علف های هرز تا دلتان بخواهد پرپیان سبزمی شد، با گلهای زرد و بسیار کوچک و تخم های سیاه و براق و بسیار ریز و غیر قابل کنترل و برگ های ضخیم و آبدار و شاخه های سفت و قرمز. مرحوم اورقیه آنا به ما اعتراض می کرد که اینها علف های زیان بار نیستند. می کَنید، حداقل داخل سبد سبزی بریزید که بشویم و بخوریم. اینها نه تنهاعلف نیستند، بلکه بسیارخوشمزه و مفید هستند. اما کو گوش شنوا.
چند سال پیش در فضای سبز پارک شهرمان، چشمم به این سبزی مادرمرده افتاد که گوشه ای روییده است. صالیحا با دیدنش خم شد و چند شاخه اش را کند و از خواص داروئی اش تعریف کرد. گفت که این ننه مرده بی صاحب، منبع ویتامین و آهن و کلسیم و... و کنترل کننده دیابت و خون و کبد و عروق و... است. در آسمان به دنبالش می گشت و در زمین پیدایش کرده و به خانه می برد و داخل گلدان می کارد. خلاصه که بر اثر تشویق او، من و مهرناز و مهری و مهربان نیز هر کدام شاخه کوچکی چیده و به خانه برده و داخل گلدان کاشتیم و از آن موقع پرپیان شد سبزی خوردنی پای سفره مان. گیاهی بی ادعا و پربرکت. کافی است یک بار شاخه ای از این نعمت الهی را بکارید، هرسال در باغچه و داخل گلدان و حتی بین چمن ها، پرپیان دارید. می توان به ماست اضافه کرد، همچون خیار ماست. می توان بورانی اش را پخت، همچون بورانی اسفناج و سریش و لوبیاسبز. یا کوکو، مثل کوکوسبزی و یا همراه سبزیجات آش، داخل هرگونه آش ریخت و نوش جان کرد.
*



2026-05-05

ننویس

ننویس نه ننویس، هر چی که گفتم ننویس

گویا باید مقاله ای بنویسد. قلم به دست گرفته و کاغذِ زیرِ دستش، منتظر است. پشت میز نشسته و به صندلی اش لم داده است. بادِ وزنده، موهایش را به رقص درمی آورد. بساطش را جمع کرده و وارد اتاق می شود. مادرش می پرسد:« چی شد؟ تونستی چند خط بنویسی؟»
جواب می دهد:« نه! چه بنویسم؟ چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد. گویا مغز و حس و روح و روانم خالی شده و در خلا زندگی می کنم.»
می گویم:« این همه اتفاقات تلخ و شیرین، این همه مرگ و جنگ و کشت و کشتار. این همه دروغ و فریب. البته می توانی مقاله ای عالی و تاثیرگذار خلق کنی.»
مادرش حرفم را قطع می کند و می گوید:« نه جان و دلم نه. از این حرفها ننویس. زیرا که ما آزادی بیان را نیاموخته ایم. از کبوترهای بالای درخت بنویس که چند روزی است تخم گذاری کرده اند. چیزی به ذهنت نمی رسد؟»
می گوید:« خیلی حرفها برای نوشتن و گفتن دارم. اما نمی توانم بیان کنم. به قول خودت هر چه بگویی، یکی برای زدنت پیدا می شود. این روزها حال و هوای ما مثل ضرب المثل معروف ترکی است که می گوید
بئزه نیرم خانیم دؤیور، بئزه نمیرم آقا دؤیور. »

*

2026-05-02

بهار و نعمت هایش

das Kletten - Labkraut

بی تی راخ – شیر پنیر – گندمک – ایلیشکن – قاتیر اوتو  
*

بالاخره ماه آپریل را با هوای هردمبیلش پشت سر گذاشته و به مای رسیدیم. دیروز و امروز هوا خوب و آفتابی بود. سری به بیرون زدم. همسایه روبرویی، سبد سبزی اش را زمین گذاشته و کنار دیوار خم شده بود وداشت علف های هرز کنار دیوارش را می کند و داخل پلاستیک زباله می انداخت. اما یک دسته علف را با قیچی چید و داخل سبد گذاشت. سلام و احوالپرسی کرده و پرسیدم:« این علف های هرز را چرا داخل سبد گذاشته ای؟»
گفت:« این علف هرز نیست. ما به این علف یوقورت اوتو می گوئیم. با این سبزی بورانی و شوربا می پزیم. همین طور خام نیز خورده می شود. خیلی خوشمزه است و ویتامین های زیادی دارد.»
گفتم:« خوردنی بودنش را نشنیده بود. تا آنجائی که تجربه کرده ام، به لباسمان می چسبد و اذیتمان می کند. به نظرتان همین طور از کنار دیوارچیدن و استفاده کردن اش چقدر سالم است؟ در حالی که دور و برمان پر از سگ است و همسایه هائی که دقت نمی کنند.»
نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و با خنده ای آنچنانی گفت:« مهم نیست جانم! داخل یک کاسه آب بریز و یک قاشق سرکه و یک قاشق نمک اضافه کن و بگذار پانزده دقیقه بماند. بعد بشوی. تمام میکروب هایش از بین می رود. فکر می کنی سبزیجاتی که از مغازه ها می خریم خیلی سالمند؟»
*
این گیاه به عنوان علف هرز در مزارع نخود و گندم و … شناخته می شود. ساقه های چهارگوش دارد که به لباس میچسبد. برگ های این گیاه شبیه ستاره است. این گیاه خودرو یک ساله است و به وسیله بذرهایش که به زمین می ریزد، تکثیر می شود.
*



روزمعلم


 

امروز چه روزی است؟ یادم رفته بود. نوه جان ها همراه مادرشان آمدند با دسته گلی زیبا. نوه جان گفت که تو زیباترین معلم جهانی و روح و روانم را زنده کرد.  
*


2026-04-28

استرس و دیگر هیچ

یک احوالپرسی کوتاه

می پرسم:« چطوری؟ اوضاع چگونه است؟»
جواب می دهد:« نمی دانم. بلاتکلیف.»
میرسم:« بچه ها چطورند؟»
جواب می دهد:« کلاس آنلاین دارند.»
جواب ها کوتاه است. حوصلۀ حرف زدن ندارد. حال و هوای روحی اش به هم خورده، اعصاب داغون، با هر صدائی از جای می پرد. در انتظار به سر بردن سخت است و به قول خودش استرس امانش را بریده و با قرص اعصاب شب را به صبح می رساند.
می گویم:« خدا بزرگ است. مشکلی نیست که آسان نشود. مرد باید که هراسان نشود.»
می گوید:« هراسان نیستم. نگرانم.»
تماس قطع میشود. همین اندازه که می دانم زنده اند، امیدوار می شوم. این روزها به داشتن امید بیشتر از هر چیز دیگر نیاز دارم.
*

2026-04-25

پرنده های باغچه ما

 کلاغ سیاه

هفته گذشته باغبان آمد و دستی به سر و روی گل و گیاه و درختان کشید و مرتبشان کرد. قبل از رفتن او، همسایه طبقه بالا، سریع و نفس نفس زنان به طرف باغبان آمد و گفت:« چرا این سرو بلند را قطع نکردی؟»
گفتم:« چون من به ایشان نگفتم و دلم نمی خواهد درخت به این زیبائی قطع شود.»
گفت: شما متوجه نیستید. کبوترها بالای این درخت لانه ساخته و تخم گذاشته اند. امروز فرداست که باغچه ات پر از کبوتر شود. اینها مزاحم هستند.»
شنیده بودم که او پرنده ها و گربه ها را دوست ندارد و باور نکرده بودم. گفتم:« چه بهتر! اینها نه وحشی هستند و نه آزاری به کسی می رسانند. وارد خانه شما هم نمی شوند.»
خلاصه که اول پرخاش وسپس تهدید و سرانجام با قیافه ای غضبناک، رویش را برگرداند و رفت.
من نیز به خانه برگشته و پس از رفع خستگی و نوش جان کردن چای گل محمّدی، دوباره سری به باغچه زدم تا از تماشای چمن های کوتاه شده و درختان مرتب ولاله ها و سنبل های خوشه ای چشم و دلم روشن شود. درخت آلبالو با شکوفه های سفید ش، زیبائی خاصی به باغ بخشیده بود. داخل ظرفِ آب و دانه پرندگان آب و دانه ریخته و برگشتم و از پشت پنجره اتاقم به تماشای دانه چیدن آنها پرداختم. گنجشک ها و کبوترها آمدند و خوردند و آشامیدند و پرواز کردند. کلاغ سیاه روی چمن ها نشست و آهسته به د انه ها نزدیک شد. سپس به طرف راست و چپ نگاه کرده و دزدکی تکه نانی برداشت و پرید. درست مثل کسی که از جائی چیزی کش می رود. بالای شیروانی که رسید، سر و صدائی کرد و بقیه کلاغها نیز رسیدند و خوردند ورفتند.
غلط نیست که این حیوان سیاه ، دزد نامیده شده است. یادم می آید قدیمها که دست و صورتمان را لب حوض می شستیم، مادرم تاکید می کرد که صابون را لب حوض جا نگذاریم که کلاغ می دزدد.

2026-04-24

دلا خوکن به تنهائی

آخرین باری که دیدمش، مراسم دفن و عزاداری شوهرش بود. اکنون پس از گذشت چند هفته، که می دانستم سرگرم کارهای  بیمه و خانه و ارث و غیره است و فرصت ندارد، زنگ می زنم. با صدائی گرفته و بی حوصله جوابم را می دهد و می گوید که بیمار است و باید به پزشک مراجعه کند.

می پرسم:« خدا بد ندهد. چی شده؟ چرا چیزی به من نگفتی؟ می توانستم برایت سوپ بپزم.»
بغض اش می ترکد و به های های می گرید. ساکت می شوم و به گریه اش گوش می کنم. خودش را جمع و جور کرده و می گوید:« علاج درد من سوپ و پزشک نیست. می خواستم پیش پزشک بروم و برایش گریه کنم و قرص خواب یا آرامش بخش بگیرم که تو زنگ زدی. درد من چیزی دیگری است. دخترِ شوهرِ مرحومم، دنیا را بر من تنگ و تار کرده. ارث پدری می خواهد. شوهرم نه خانه ای از خود داشت نه ماشینی و نه ملک و جواهری. من کار می کردم و حقوقم کافی نبود و از اداره کار نیز کمک می گرفتیم. پس از درگذشت او بیمه اندکی کمک مالی به من کرد. زیرا در ماه های آخر زندگی شوهرم احتیاج به پرستار داشت که من کار پرستاری را به عهده گرفتم. حالا دخترش می گوید که او نیز سهمی از این مبلغ ناچیز می خواهد. می گوید اگر پدرم نبود بیمه این مبلغ را به تو نمی داد. می گویم اگر پدرت نبود من مجبور به پرستاری از او نمی شدم. وزن سنگینی داشت و من به تنهائی حمامش بردم و خشک و ترش کردم. گفته است که دیگر بچه هایش را پیش من نمی فرستد و خودش هم پیشم نمی آید. آخر من تنها هستم و کسی را ندارم. از تنهائی می ترسم.»
می گویم:« نترس. تنهائی آرامش دارد. کارهای اداری شوهرت را تمام کن. چند روزی مرخصی بگیر و به برلین، پیش دخترعمویت برو. حال و هوایت عوض می شود و به آرامش روحی می رسی. پس از آن هم سر کار می روی و فرصت ترس نداری.»
کمی صحبت میکنیم و ظاهرا حرفهایم آرامشی به او می دهد و می گوید:« حق داری. هوا بد نیست. قهوه درست می کنم و به بالکن می روم. از بالکن ما همه جا زیباتر دیده می شود و...اما می ترسم.»
خداحافظی کرده و به بالکن می روم و او را در طبقه بالای خانه شان می بینم که  فنجان قهوه در دست به من دست تکان می دهد و من با خود زمزمه می کنم که امان از زنان زن ستیز.
*
دلا خو کن به تنهائی که از تن ها بلا خیزد
سعادت آن کسی یابد که از تن ها بپرهیزد
*

2026-04-23

کمی آرامش

دوباره زنگ زد. حال و احوالش را پرسیدم. گفت که فعلا آتش بس است و سر و صدائی نیست. درست است که در دلش آشوبی است و با هر صدای بلندی از جا می پرد، اما حداقل می داند که اتفاق بدی نمی افتد. خوشحال است از بارانی که چند روز است می بارد و دریاچه ارومیه را پر می کند و آب دررودخانه های شهرهای مختلف جاری است.

دلم آرام می گیرد و دوربینم را برداشته، کاغذ و قلم ناقابلم را داخل کیف گذاشته و به راه می افتم. پیاده، تا لب رودخانه میروم. لب رودخانه طبق معمول پر جنب و جوش است. بانوی کهن سالی دور از چشم نگهبان، برای اردکها دانه می پاشد. دو پسر موطلائی روی الاکلنگ نشسته و بازی می کنند. دخترنه یا ده ساله ای، مینای چمنی و گل قاصدک می چیند تا گردنبندی با گل درست کرده و دور گردن مادرش بیاندازد. میان گل های خودرو، چشمم به گل های ریز بنفش و زیبا می افتد. نگاهش می کنم و دلم می خواهد بچینمش و در باغچه ام بکارم. در قسمت های پایین شاخه گل های خشک و به بذر تبدیل شده اش را می بینم و می چینم و عکسی از گل های زیبایش می گیرم. اسم گل را نمی دانم.
خلاصه که امروزم با آرامش روحی و اطمینان خاطر سپری می شود.  



2026-04-22

اباذر سینیخچی

خبر را در اینتساگرام شنیدم. اباذز سینیخچی مرد خوشنام تبریز درگذشت.

شکسته بند معروف تبریزی که همه با او و دستهای شفا بخشش خاطره داریم. با هر شکستن و ترک خوردن و کبود شدن دست و پا و استخوان، اول سراغ اباذر می رفتند. او با مهارت تشخیص می داد که استخوان ( سینیب، چاتدییب، خیردادان اوینویوب، چیخیب یا اینجییب ) و دیگر کسی نیازی به دکتر و بیمارستان نداشت.
خدا رحمتش کند. روحش شاد و مکانش جنت.

2026-04-18

یک روز آرام


خدا را شکر که پس از هفته ها انتظار، سرانجام  صدائی از خاک وطنم صبح ما را به خیر شروع کرد. از قرار معلوم شهر آرام است و از صدای وحشتناک بمب و حمله و کشتار خبری نیست. امیدوار است که آرامش برقرار باشد. می گوید:« حرف پدر مرحوم مان یادت هست؟»
جواب می دهم:« مگر ممکن است فراموش کنم. درمورد سیاست یک بیتی می خواند که نمی دانم سراینده اش کیست. گویا شاعر خاصی ندارد.
سیاست دو سر دارد ای جان من
یکی بی سر است و یکی بی پدر
سیاست به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کند و تابع هیچ قاعده و قانونی نیست. خودش می زند و خودش می رقصد و می رقصاند.»
می گوید:« آری آخر سر هم زیر لب زمزمه می کرد که سیاست چه پدر سوخته ایست.
سیاست چوخ کؤپی اوغلو بیر زاددیر 
 
می گویم:« بگذریم از این حرفها و شکرکنیم خالق یکتا را که دوباره موفق به شنیدن صدای هم شدیم و دوباره همدیگر را از پشت شیشه کوچک موبایل دیدیم. راستی از پشت این شیشه، هر دو به اندازه عروسک پلاستیکی دوران کودکی مان هستیم که مادرمان روز چهارشنبه سوری برایمان می خرید.»
هر دو باعجله از حال و احوال قوم و خویش دور و نزدیک، باخبر شده و قبل از قطع شدن تماس خداحافظی می کنیم.
 *

2026-04-16

نخستین زنان

مهرمنیر جهانبانی - مهتاب نوروزی

مهرمنیر جهانبانی، از تبار قاجار، تحصیل کرده دانشگاه جنوب فلوریدا در رشته تاریخ، سوزن به دست گرفتن را از مادربزرگ می آموزد. با پدیده سوزن دوزی و نقش مایه های بلوچ آشنا شده و به بلوچستان سفر می کند و با مردم و فرهنگ و هنرشان آشنا میشود. سپس سوزن دوزی و سایر صنایع بلوچ را به مردم معرفی میکند. او در بوتیک« نی نی» که متعلق به مادرش بوده، فروش سوزن دوزی را شروع میکند و از زنان بلوچ حمایت کرده و موجب استقلال مالی شان شده است.
او زن تاثیر گذار در معرفی سوزن دوزی بلوچستان بود.
آثار این بانوی هنرمند و طراح در موزه های مد و طراحی همچون موزه لوورپاریس نگهداری میشود.
مهرمنیر جهانبانی در 16 مرداد 1397 دار فانی را وداع گفت.
*
مهتاب نوروزی اهل روستای قاسم آباد بمبور، مشهورترن سوزن دوز استان سیستان و بلوچستان بود. او از کودکی سوزن دوزی میکرد و در سنین نوجوانی استاد شد. تعدادی از آثار بی نظیر او در مجموعه « سعدآباد» تهران نگهداری میشود. او 24 تیرماه 1391 در سن 78 سالگی درگذشت.
*

2026-04-11

بعد از آپولو11 اکنون آرتمیس 2

بیست و نهم تیرماه 1348 هجری شمسی ( 20 ژوئیه 1969 ) ساکنین آپولو 11 بر کره ماه فرود آمدند. نیل آرمسترانگ و باز آلدرین به عنوان نخستین انسانها، بر کره ماه فرود آمدند و بر روی ماه قدم زدند. مایکل کالینز به تنهائی در مدار ماه باقی ماند.
آنها شروع به عکس برداری کرده و مقداری سنگ و خاک برداشتند. پرچم امریکا را برافراشتند و حدود دو ساعت و نیم داخل ماه مانده و سپس آنجا را ترک کردند. سرانجام آپولو 11 دوم مرداد ( 24 ژوئیه ) به زمین بازگشت.
بچه مدرسه ای بودم و حال و هوای خانواده و دوست و آشنا را به خاطر می آورم. پدر و دایی و عمو و بقیۀ مردان شبانه در خانه دایی بزرگ جمع شدند که با هم گزارش این سفر را بشنوند. ( اگر اشتباه نکنم ) تا آنجائی که به خاطر دارم در تبریز کسی تلویزیون نداشت و گزارش را رادیوئی گوش کردند.
اکنون پس از گذشت حدود نیم قرن از بازگشت فضانوردان، آرتمیس 2 با چهار فضانورد ( رید وایزمن، ویکتورگلاور، کریستینا کوخ، جرمی هنسن ) با فرودی موفقیت آمیز و به سلامت بازگشتند.
*



 

2026-04-10

داغداران سرزمینم، صبرتان زیاد











بیست و یک روز از اول بهار می گذرد. سری به باغچه می زنم. چند روز پیش به گورستان متروکه شبیه بود و حالا لاله های رنگارنگ و سنبل و پامچال و شکوفه های آلبالو و گلهای رنگارنگ درختان ارغوان روح را می نوازند.
نگاهی به لاله ها می اندازم و بغض گلویم را می فشارد. کاش می توانستم دسته گلی بچینم و سر مزار دانش آموزان میناب ببرم.
در این شب مبارک، شمعی روشن می کنم و یاد تمامی عزیزان از دست رفته را گرامی می دارم و همراه اولیای داغدارِ جوان مرده و کودک مرده، به عزا می نشینم و برای رفتگان آرامش ابدی و برای بازماندگان صبر آرزو می کنم.


2026-04-08

روزخوبی بود

 

شب با اضطراب و نگرانی سپری شد. صبح با صدای تلفن از خواب پریدم. صدا از ایران بود که « نگران نباش و کشور در امن و امان است و آتش بس و  بدور از صدای هولناک انفجار و کشتار.» چشم و دلم روشن شد. زنگ تلفن نه یک بار، نه دو بار، بلکه چندین بار به صدا درآمد و خبر از سلامتی داد.
حال و احوالم بهتر شد و رنگِ طلایی خورشید را در آسمان آبی، دیدم. در این هوای گرم و دلنشین، باغبان را خبر کردم و دستی به سر و روی باغچه کشید. چمن ها را زد و درختان سرو را هرس و چادر را مرتب کرد. تازه چشمم به شکوفه های سفید و زیبای آلبالو افتاد. لاله های قرمزلبخند زنان، پامچال ها با رنگهای مختلف قرمز و آبی و زرد، تماشایم می کردند. بنفشه ها سر به زیر افکنده وسنبل ها در حال عطرافشانی بودند. باغچه پرگل بود و من ندیده بودمشان. هیچ کدام دلخور نبودند و گویی
 خبر از حالم داشتند و همراه من اظهار خوشحالی کردند.
آری امروز چهارشنبه است و نوزده روز از فروردین گذشته است و حالم دارد کم کم بهتر می شود.
ایرانم، ایران عزیزم برایت بهترین ها را آرزو می کنم.
ایران عزیزم، هموطنانم را سخت در آغوش بگیر و از گزند دشمن نامرد محفوظ بدار.
خدایا ایران و هموطنان عزیزم را به دست توانایت می سپارم.



2026-04-07

من خوشحال نیستم

من نگرانم

سه شنبه است و هیجدهم فروردین و ششمین هفته از شروع جنگ.
من نگران وطنم. نگران ایل و تبارم، نگران آب و خاکم، نگران فامیل و دوست و آشنا و غیر آشنا.  نگران کشور زیبای ایرانم. هیچ حال و حوصله ای ندارم و چشم به اخبار تلویزیون دوخته ام و چای شیرینم، مزۀ زهر می دهد.
*
الا ای مرگ در جان من آویز
که جام عمر من گردید لبریز
چسان من زنده مانم ملک ایران
به سر گیرد دوباره دور چنگیز
میرزاده عشقی
*

2026-04-06

Karfreitag – Ostermontag

عید پاک

آدینه نیک یا جمعه نیک روز بزرگداشت مصلوب شدن و درگذشت مسیح است. آدینه پاک گرامی داشت درد و رنج و فداکاری های مسیح است. روزی که مسیح در اورشلیم به صلیب کشیده شد.
دوشنبه عید پاک، دومین روز جشن عید پاک است و در آلمان دو روز جمعه و دوشنبه تعطیل رسمی است.نماد عید پاک خرگوش و تخم مرغ رنگی است و خانواده ها در گوشه و کنار باغچه یا خانه تخم مرغ های رنگی و شکلات خرگوشی پنهان می کنند و بچه ها با جستجو و پیدا کردنشان تفریح می کنند. خرگوش و تخم مرغ رنگی نماد رستاخیز و زندگی تازه است.
*
در سوره نساء ( آیه های 157 – 158 ) در مورد به صلیب کشیده شدن و درگذشتن عیسی آمده است که:« و هم از ایتن رو که به دروغ گفتند ما مسیح بن مریم، عیسی رسول خدا را کشتی. در صورتی که نه او را کشتند و نه به دار کشیدند. لکن امر بر مشتبه شد. و همانا آنانکه دربارۀ او عقاید مختلف اظهار داشتند، از روی شک و تردید سخنی گفتند و عالم به آن نبودند جز آن که از پی گمان خود می رفتند و به طور یقین شما مومنان بدانید که مسیح را نکشتند و بلکه خدا او را به سوی خود بالا برد و پیوسته خدا بر همه ملک وجود مقتدر و کارش همه از روی حکمت است.»
*

2026-04-05

جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی 
هشتاد و پنج ساله، متولد دولت آباد سبزوار، خالق آثاری بی بدیل همچون « کلیدر»، راوی رنج و محنت بخشی روستاهای ایران که آثارش به چندین زبان ترجمه شده است.

*
جای خالی سلوچ رمانی دیگر از محمود دولت آبادی: زمانی که عباس سر به سر لوک « شتر نر» میگذارد و شتر که در کین شهره آفاق است، دنبالش می کند و قصد کشتن اورا که در چاه افتاده، می کند. زبان حال عباس داخل چاه، مو بر تن راست می کند و بعد از نجاتن از چاه و مارها، این عباس است که از ترس پیر می شود و موهای ابرو و سرش سفید می شود.
این که در چاه خواهد مرد، برایش یقین بود. اما این که چگونه و کی ماران به سراغش خواهند آمد، چیزی بود که تصورش ممکن نبود. تنها چیزهایی، به روایت ها و داستانهایی از قول مارگیرها، ساربان ها، چوپان ها، یابه ندرت دهقان های پیر – خبره ها و آشنای مار – از کنار گوش عباس گذشته بود:
« مار به معصوم کاری ندارد.»
« تا قصد مار نکنی، قصد تو نمی کند.»
« مار نیت آدم را می فهمد.»
« پا روی دُم مار نگذار.»
« اگر دیدی مار می رود، تو هم راهت را بگیر و برو.»
« مار خانگی برکت کندوست. قصدش مکن.»
*
مارها به عباس چشم دوخته اند. عباس دیگر نیست. پیشاپیش خاکستر شده است. یکی از مارها می جنبد. خیزش ملایم خود را آغاز می کند. چمبره اش نرم نرم باز می شود. قدش دم به دم درازتر می شود. رو به عباس می آید. کاش اقلا می شد به دل گفت:«بگذار بیاید و آسوده ام کند!» کاش می شد به دل گفت! اما این محال است. یخبندان روح. مار می آید. آمد. سر به زانوی عباس گذاشت و خزید. نرم خزید و جا خوش کرد. حلقه زد و ماند. چمبر. تا کی؟ نه چندان طولانی. تا این که عمر عباس تمام شود. پس به راه افتاد. از روی برهنگی شکم بالا خزید. سینه را سُرید. روی شانه، تابی به دور گردن و عبور از میان کاکل سر، و سپس سر به دیوار کشاند و نرم، تن از عباس واکشاند. به دیوار چسبید و عباس دیگر چیزی حس نکرد. کور و کر و لال و کرخت، لاشه ای غوطه ور در عرق سرد.
*
مرگان باور نمی کند. نه! نه! ان عباس او نیست! پیش می آید. عباس لب چاه ایستاده است. تکان نمی خورد. خیره مانده است. خشک. قاف نی. آفتاب می دود. می تابد. موهای سر و ابروی عباس سفید شده اند!

2026-04-04

اشک های مالی

مالی، سگ همسایه

آقای همسایه سن و سال زیادی نداشت. بیمار بود و راهی بیمارستان شد. بعد از عمل جراحی، دکترناامیدش کرد که بیماری اش سرطان است و هر کاری از دستش برمی آمد برایش انجام داد و خلاصه چند ماهی مهمان این دنیاست. از بیمارستان مرخص شد تا آخرین ماه های زندگی اش را در خانه سپری کند. او که عادت داشت هر  روز سه بار همراه با سگ پشمالویش« مالی» بیرون برود، ناتوان شد و زبان بسته را به همسرش تحویل داد تا او را بیرون ببرد. سگها در خانه توالت نمی کنند و باید برای رفع حاجت بیرون بروند. صاحب سگ قلادۀ حیوان را گرفته و با او قدم می زند. دستمال پلاستیکی هم همراه دارد تا مدفوع سگ را جمع کرده و داخل ظرف اشغال بیاندازد. چند وقتی است که زنش، سگ را به گردش می برد و گاهی از من می خواهد که همراهش بروم. اما من همان روز اول از دیدن پلاستیکی که همچون دستکش به دستش کرده و مدفوع را جمع می کند، چندشم شد و از او خواهش کردم، خبرم نکند و او مرا درک کرد و پیشنهادم را پذیرفت.
حالِ آقای همسایه، در آخرین هفته زندگی اش بسیار وخیم شد. بیچاره خیلی درد کشید. از کنار خانه شان که رد می شدم، صدای مالی را می شنیدم. صدایش شبیه به زوزه ای آرام بود تا واق واق. از زنش درمورد صدای غیرطبیعی سگ پرسیدم. گفت:« وقتی شوهرم از درد ناله می کند و از من میخواهد که داروی آرام بخش را دوبرابر کنم، مالی متوجه می شود. صدائی که برایت غیرطبیعی است، گریه های مالی برای صاحب اش است. می بینی چقدر وفادار است؟ برعکس دخترش.»
دو هفته پیش، حال آقای همسایه به شدت وخیم شد و درد امانش را برید. زنش به بیمارستان زنگ زد و آمدند و گفتند که لحظات آخر را سپری می کند. صبح زود جنازه اش را سوار ماشین کرده و به سردخانه بردند. آنچه توجه من و دیگر همسایه ها را جلب کرد، صدای بی وقفه سگ « مالی» بود. همچون آدمیزادی که در سوگ پدر شیون می کند، زوزه می کشید. من زوزه می گویم، اما زن همسایه اسمش را گریه بی امان می گوید.
دو هفته از درگذشت مرد همسایه می گذرد. بنا بر وصیت خودش جسدش را سوزانده و به خاک سپردند. زنش بر مزار شوهر گلهای رنگارنگ خرید و همراه با مالی به گورستان رفت. بعد از بازگشت، حال سگ را پرسیدم. گفت:« کنار مزار شوهرم نشسته بود و می گریست. آنقدر آنجا ماندم تا آرام گرفت و برگشتیم. اکنون هم وقتی من می خواهم از خانه بیرون بروم، سر و صدا راه می اندازد و جلو در می ایستد که نتوانم بیرون بروم. به زحمت قانعش می کنم که بیرون کار واجب دارم و نمی توانم ار را با خود ببرم. من می روم و او تا برگشتن من دم در می نشیند و منتظر می ماند. می بینی این سگ باوفاتر از دخترش است.»
می گویم:« نگو. دخترش هم سر کار می رود و هزار تا کار و گرفتاری دارد.»
حرفم را ناتمام می گذارد و پاسخ می دهد:« اما دو روز آخر هفته تعطیل است. درست است که هزار تا کار و گرفتاری دارد، اما می آید و لباس ها و وسایل شخصی پدرش را جمع می کند و می برد. حالا خدا را شکر که شوهرم وصیت کرده و همه چیز را بجز لباسها و وسایل شخصی اش به من بخشیده است. سگ را هم به من بخشید، تا در غیابش همدم من باشد.»
*

2026-04-02

سیزده بدر

سیزده بدر است

باید سبد پیک نیک مان را از تنقلات باقی مانده از عید و میوه و شیرینی و غذائی مختصر پر کنیم و به دشت و دمن بزنیم. جای دور رفتن لازم نیست. همین شاه گؤلو و گولوستان باغی، جاهای خوبی هستند. کافی است که پتو یا زیراندازی با خود ببریم و با فامیل لایمان دور هم بنشینیم و گپی بزنیم و افسوس بخوریم که امروز آخرین روز تعطیلی است و از فردا مدرسه و درس و مشق و تمرین شروع میشود. باید سبزه گره بزنیم. مادربزرگ مرحومم می گفت:« سبزه گره زدن خوب است. همه اش که نباید سیزده بدر، سال دگر، خونه شوهر، بچه بغل گفت. می توانید برای قبول شدن در امتحان، پیدا کردن شغل خوب، شفای بیمارو غیره سبزه گره بزنید.»
امسال و امروز نه جائی رفتم و نه حوصله رفتن دارم. سری به باغچه می زنم و علفی بلند پیدا می کنم و همراه با گره زدن می گویم:« سیزده بدر، سال دگر، جنگ و بلا، از ما بدر، سیزده بدر، سال دگر، فقر و عزا، از ما بدر.»

2026-03-31

چاک نوریس

چاک نوریس: والکر تکزاس رِنجِر

والکر تکزاس رِنجِر، نام یک سریال تلویزیونی است. سبک این سریال وسترن و جنائی استو هنرپیشه اصلی اش، چاک نوریس بود که در 19 مارس سال 2026 درگذشت. خدا رحمتش کند. والکررنجر تکزاس، مجری قانون است و با راهزنان و شورشیان و جنایتکاران، مبارزه و نظم را در تکزاس برقرار می کند. در ویکی پدیا نوشته شده است که سریال دویست قسمتی است و در بیشتر از صد کشور پخش شده است.
ولکر دورگه است و والدینش سرخپوست و سفید پوست بودند. او در کودکی پدر و مادرش را از دست داد و نزد عمویش« رای» در محل اسکان سرخپوستان، بزرگ شد. او به عنوان یک نژاد مخلوط، در آنجا کار راحتی نداشت و فقط از طریق سازگاری دیرهنگام، دوستان مادام العمر پیدا کرد. دوران خدمتش در نیروی دریایی و اقامت طولانی اش در آسیا، او را به جنگنده ای که امروز هست تبدیل کرد. او در این سریال قهرمانی است که مردم مظلوم را از شر راهزنان و غارتگران نجات می دهد و اجازه پایمال شدن حق شان را نمی دهد.
این سریال در منطقه ای به نام « دالاس » که در ایالت دالاس قرار دارد فیلم برداری شده است. منطقه ای که ساکنانش قبیله « کادوها »، یکی از قبایل سرخپوستان امریکا بود.این مردم قبل از  ورود اروپائیان و غصب آب و خاکشان، در مناطق شرقی و جنوب شرقی امریکا، همچون ایالت تکزاس زندگی می کردند.
پس از دوری از وطن و خانه و کاشانه ام، این سریال نیز همچون کلمبو، سی اس آی میامی ( هورشیو )، هرکولس و زینا، شارمد سه خواهر افسونگرو غیره جزء سریال های محبوب من بود که بارها و بارها تماشایشان کردم.با تماشای این سریال ها به خود گفتم:« رویاهایم آزادند. بگذار آزادنه در قلمرو این قهرمانان بچرخند و بگردند و با اطمینان خاطر و بردون ترس، برای خودشان زندگی کنند.»

2026-03-30

امروز دوشنبه است


امروز دوشنبه است. شب از نیمه نگذشته که به صدای زنگ موبایلم از خواب می پرم. تماس از ایران است و ویدیوئی. تصویر بدون کیفیت است. صدا قطع و وصل میشود. مجبوریم جمله ای را دو یا سه بار تکرار کنم. هم خوشحالم و هم نگران. می گویم:« حرف بزن»
می گوید:« سر و صدا زیاد است و با دخترجان نشسته ایم و منتظریم که شاید چشمانمان خسته و بسته شود. حالمان خوب است. اصلا و ابدا نگران حال ما نباشید.»
می گویم :« مرحوم پدرمان می گفت این دختر دروغگوی بسیار بدی است. دروغ که می گوید صدا و قیافه اش فریاد می زند که باور نکن.»
دخترجانش می گوید:« گفتم زنگ نزن بگذار آرام بخوابد و فکر کند ما نیز خوابیده ایم. اما او گفت بگذار شانس مان را امتحان کنیم. خدا را چه دیدی بلکه تماس حاصل شد و چند دقیقه ای همدیگر را دیدیم.»
می گویم:« درست است که می خوابم. اما فکر و ذکر و دنیایم پیش شماست. پیش وطن و مردم عزیزم.»
در حالی که سعی می کند بغض اش را کنترل کند، با لبخندی کاذب می گوید:« خوب جوانم و دوست دارم زندگی کنم. از جنگ و مرگ و کشت و کشتار متنفرم. دلم آرامش می خواهد.»
می گویم:« خدا بزرگ است و بزودی به آرامش می رسیم.»
پس از چند دقیقه، تماس با اجازه خودش قطع می شود.
*
امروز دوشنبه است. دهمین روز از فروردین 1405 که با ادامه کشت و کشتار مردم کشورم، آغاز شد. اگر
درست حساب کرده باشم، یک ماه و دو روز از آغاز جنگ گذشته است. هر روز که چشم بر این دنیای فانی باز می کنم، با امید به شنیدن پایان جنگ، اخبار را گوش می کنم. « الف » را که می شنوم، به گوش هایم اجازه شنیدن« ب » نمی دهم و رادیو را خاموش می کنم.  
*
امروز دوشنبه است و هوا تاریک و باران به شدت و بی وقفه می بارد و باد شدید در حال وزیدن است و قطره های باران را با قدرت تمام به سر و صورتمان می کوبد. گوئی زمین و زمان و باد و باران، از دست آدمیان خشمگین اند.
آری امروز دوشنبه است.
*


2026-03-28

عکسی از ماکو - قیه داغی - زنگیمار چایی

قیه داغی










زنگیمار چایی : رودخانه زنگمار

در این روزهای وطن

سرزمین ساکت وبلاک ها 
حوصله ام که سر می رفت، سراغ وبلاکهای بروز شده می رفتم. بلاکفا، فهرست وبلاکهای بروز شده و غیره.
اکنون که حوصله ام سر رفته و نگران اخبار وطنم، سراغ همین آدرس ها می روم. جنب و جوشی نیست. هر که دسترسی به اینترنت پیدا کرده، آمده و مختصری نوشته و رفته است. یکی ناراحت از بمباران دانشگاه علم و صنعت، دیگری پریشان از صدمه ای که فولاد اصفهان و جاهای دیگر وطن می بینند.
سرانجام صبح زود، صدای زنگ موبایلم بیدارم می کند. خبر خوش است و تماس ضعیف ویدیوئی و تصویر رنگ پریده و صدایی که قطع و وصل می شود. خوشحال می گویم:« خدا رو شکر دیگر حمله نمی کنند. دارند مذاکره می کنند.»
می گوید: « ای بر پدر دروغگوی بچه کش لعنت. شباز صدای بزن و بکوب و بکش، خوابمان نبرد.»
می گویم:« خدا بزرگ است این نیز بگذرد.»
می گوید:« باید بگذرد. خسته شده ایم از صدای مرگ و کشتار و این همه پررویی. این دو پس پیسا ادعا می کنند که می خواهند به مردم کمک کنند و از ظلم نجات دهند. در حالی که می زنند و می کشند و ویران می کنند. سفرۀ خالی و نان بی خوشت را، خالی تر می کنند. نان خالی را نیز از سفره ها غارت می کنند. من دلم آرامش می خواهد. دلم شادی مردم وطنم را می خواهد. از خانواده من کسی کشته نشده، اما وقتی خانواده های عزادار را می بینم، همراهشان به عزا می نشینم. دلم برای شاه گؤلو و عروسی بردنشان تنگ شده.»
آنگاه هر دو با هم دعا می کنیم برای آرامش روح پدران و مادران عزیز داغدیده وطن.
*

 

2026-03-27

جنگ است و دلم تنگ است

 و امروز هفتم فروردین و دلِ تنگ

چند روزی است که خبری از نزدیکانم نداشتم. امروز با صدای زنگ تلفن و دیدن شماره ایران، سراسیمه از جا پریدم. تبریز بود و صدای آشنای مهربان. گفت که زنده اند. اما حالشان خوب نیست. با شنیدن هر صدای انفجار وحشتناک، قلب کوچکِ دخترکش به شدت می زند. گت صبح که همسرم می خواهد از خانه بیرون برود، پسرش محکم به او می چسبد و اجازه رفتن نمی دهد، چون می ترسد که بابا برود و برنگردد. می گوید روزهایمان با اضطراب سپری می شود و شبها با امید بیدار شدن، به رختخواب می رویم. با عجله حرف می زند که مبادا تلفن قطع شود. فوری خداحافظی می کنیم. نیم ساعت دیگر دوباره، با صدای تلفن و شماره ایران، به طرف تلفن می روم. این بار تهران و کرج است و خبر زنده ماندن و اخبار بسیار کوتاه از بمب و آتش و دود و خاکستر.
*
در جنگ هشت ساله ایران و عراق، تبریز بودم ولشکر صدام بمباران می کرد. اما حسی را که اکنون دارم، نداشتم. اکنون در این سوی دنیا بیشتر از هر چیز نگرانم. نگرانم برای ایرانم، وطنم، تبریز و ماکو و تهرانم، فامیل و اقوام و در و همسایه و همه ساکنان ان آب و خاکم.
*
شاه گؤلو - نصیر پایه گذار  

*

2026-03-26

نصیر پایه گذار دبیر ورزش ما

نصیر پایگذار سلطان جناس

نصیر و ناصر پایه گذار دو برادر، دبیر ورزش در دبیرستان و دانشسرای مقدمائی تبریز بودند. اسم پایه گذار را که شنیدم ، کنجکاو شده و سری به دنیای اینترنت زدم. نصیر پایه گذار، یوتیوب، اینستا، فیس بوک و خلاصه همه جا پر است از صدا و اشعار زیبا با آن صدایش که شبیه صدای دایی مرحومم است. مثل او شمرده و متین حرف می زند و شعر می خواند. گویا دایی عزیزم روبرویم نشسته و نصیحتم می کند. گوش به نوایش می دهم و از شنیدن این حجم شعر نغز چه ترکی و چه فارسی، لذت می برم.  به او لقب « سلطان جناس » داده اند. متولد یازدهم بهمن ماه سال 1311 در شهر مرند است.
*
بایاتی هایی از نصیر پایه گذار که در یوتیوب شنیدم.
فلک بیزی یامان اودا سالیبدیر
اولمایا الینه او، داس آلیبدیر
آسیر، کسیر، سئچیر، بیچیر، تله سیر
بیزلری نظردن، اودا سالیبدیر
*
نازلی یاریم، ناز گتیریب بیر سَلَه
دورما گولوم، تاپ منه ده وئر سَلَه
یازدا، یارین نازینا وار چوخ نیاز
آل نازی جان قیمتینه وئرسله!
*
دریادا اوزوم اولماز
هر قورا اوزوم اولماز
یار مندن جان ایسته سه
یوخ دئییم، اوزوم اولماز
*
قویلانیب قارا اوزوم
آغ اوزوم، قارا اوزوم
یاریم گیلئیلی گئتدی
اولاسان قارا، اوزوم
*

2026-03-24

افکار عمومی متعجّب است

نفیسه کوهنوردی

داشتم اینترنت گردی می کردم که سخنان زنی توجه ام را جلب کرد « نفیسه کوهنوردی» خطاب به کسانی که از بمباران ایران پایکوبی می کنند. می گوید:« مگر سرنوشت عراق را ندیدید؟ حتی افکار عمومی مردم عراق هم از واکنش برخی ایرانیان متعجّب هستند.»
نفیسه کوهنوردی، متولد 1356 خبرنگار و روزنامه نگار ایرانی از شهرارومیه است. او در بی بی سی فارسی فعالیت می کند . او بلافاصله  پس از سقوط صدام ، برای پوشش وضعیت عراق به آنجا سفر کرد.
بعد از شنیدن سخنانش، سری به نظرات زدم. طبق معمول نظرات موافق و مخالف را خواندم. من تعجّب می کنم از کسانی که دم از آزادی می زنند و وقتی نظری مخالف با نظرِ خودشان را می خوانند، شروع به فحاشی و بی حرمتی می کنند.دلم می خواهد به این سوالم جوابی بدون فحش و ناسزا بدهند:« مگر دم از آزادی بیان و عقیده و ... نمی زنید؟ پس چرا سعی در خفه کردن دیگران می کنید؟ »


2026-03-23

دید و بازدید عید

دید و بازدید عید نوروز و فطر و اندر احوالات سویل

نوروز امسال با عید فطر مصادف بود. الف و همسرش برای تبریک سال نو و عید فطر به دیدنم آمدند و مطابق آداب و رسوم خودمان، روز بعد همراه با فرزندان به دیدن مادر الف رفتیم. همه دورهم بودیم و بعد از ظهر آفتابی با دیداری تازه بعد از چند هفته دلمان را شاد کردیم. سراغ سویل، را گرفتم. معمولا هر وقت که به خانه شان می رفتیم او نیز به دیدنمان می آمد. مادرش گفت که او از سر کار برگشته و بسیار خسته شده و گویا خوابیده است. بعد از نیم ساعتی او نیز به جمع ما پیوست. قیافه ی خسته و عبوس، چشمانِ بی نور و دستانِ بی رمق اش توجّه ام را جلب کرد. حدود چهل و پنج سال دارد و پیرتر و شکسته تر از سن و سالش دیده می شود. حال پسرش را پرسیدم. گفت که کار دائمی پیدا کرده و سرگرم است. اظهار امید کرد که دختری مناسب خودش پیدا کند و سرو سامان بگیرد. یکی از مهمان ها گفت:« تو نیز جوانی و باید به فکر خودت باشی و با شخصی مناسب حال و هوایت ازدواج کنی.»
لبخندی تلخ بر لب آورد و گفت:« چنین ریسکی نمی کنم.
یاری مایان یاریماز
گفتم:« خدا را چه دیده ای.
آللاه ایکی چوپپانی بیر باشا چالماز
گفت:«
ایلان چالان آلاچاتی دان قورخار. مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد. هیجده ساله بودم که ازدواج کردم. نوزده ساله بودم که پسرم به دنیا آمد. بیست ساله بودم که همسرم رفت و خبر نداد و برنگشت. همه نگران حال او، او در حال عیش و خوشی. عاشق زنی شده و خانه را بی خبر ترک کرد. مرا لایق خبردادن و خداحافظی کردن ندانستهو راهش را کشیده ورفت. از والدین اش خواستم که پسرشان را مکلف به دیدن بچه اش بکنند. گفتم که این بچه احتیاج به محبت پدر دارد. اما آنها از هر زحمتی شانه خالی کردند. از بیست سالگی وارد دنیای کار شدم. نه سواد کافی داشتم و نه کاری درست و حسابی بلد بودم. شدم نظافتچی. با هزار درد و مصیبت پسرم را بزرگ کردم. هم خودم کار کردم و هم والدین و برادرم از نظرعاطفی و اقتصادی کمک دست من شدند. یک بار زمانی که پسرم شانزده ساله بود ازدواج کردم. همسر جدید شرایط مرا می دانسته و قبول کرده بود که برای پسرمِ نقش پدر را بازی کند. دوست او باشد. اما یکی دوهفته بعد از ازدواج شروع به حسادت و نق نق کرد و از من خواست که جگر گوشه ام را به خانه پدرم بفرستم. فهمیدم که تفاهم غیرممکن است و همان هفته سوم جدا شدم. درست است که دو جا کار می کنم و زیادی خسته می شوم، اما دستم به جیب خودم است و با پسر و والدین و خانواده برادرم، خوب کنار می آییم و خوشبختم. پس از بیست و شش سال تازه پدرش یاد بچه اش افتاده و پیغام فرستاده که می خواهد پسرش را ببیند و این حق مسلم اوست. قبل از این که من حرفی بزنم پسرم با خشم فریاد زد، زمانی که بچه بودم، دوست داشتم بابا داشته باشم و مرا به مدرسه برساند. دست نوازش بر سرم بکشد. هزاران حسرت و نقصان از مهر پدر در دل دارم. زمانی که از غم بی پدری دیوانه شده و بر در و دیوار می کوبیدم و عصیان می کردم، مادرم کنارم بود و درآغوشم می کشید و با من می گریست. حالا دیگر بزرگ شده ام و نیازی به محبت پدر ندارم. مادری همچون شیرزن ماده دارم و از وجود پدر بی نیاز.
شوهر سابقم، جوانی مرا، عمر مرا، سلامتی مرا از من گرفت. در اوج جوانی و زیبائی ام پیرم کرد. زندگیم را فدای خوشبختی و آرامش بچه ام فدا کردم. رمقی برای فدا شدن به پای بیگانه ای ندارم. دلخوشی ام پس از کار سخت روزانه، قهوه تلخ و سیگار و پسرم هست که عصرها کنارم نشسته و همراه من سریال تماشا می کند و به هنگام سختی و دلتنگی قربان صدقه ام می رود. امروز و فردا ازدواج می کند و چشمم به جمال عروس و نوه روشن می شود. من نیازی به آقا بالاسر ندارم.»
مادرش گفت:«
بیر دؤنه آغزی یانان، آشی اوفلویه – اوفلویه ایچر. آما قیزیمین آغزی ائله یانیب کی، آشین ایستی سهل دی، سویوغونا دا اینانمیر
یاندیریب یاخدی منی
داغ – داشا چاخدی منی
مرد بیلیب آرخالاندیم
نامرددیر آتدی منی

2026-03-22

اول فروردین بود

 دیروز اولین روز از فروردین 1405 بود.

روزی که با اضطراب و غم و دلتنگی گذشت. میهمانان برای تبریک عید فطر و عید نوروز به دیدینم آمدند. آفرین به معرفتشان که حال و احوال فامیل و اقوامم را در ایران پرسیدند و دعا کردند که کسی صدمه ای ندیده باشد. گفتم که شاهد جنگ هشت ساله ایران و عراق بودم. عراق حمله را شروع کرد و ارتش و سپاه و سرباز و داوطلب و همه یک صدا و همراه، به دفاع از کشور برخاستند. زنان در خانه برای جنگاوران وسایل لازم تهیه و ارسال می کردند و مردانِ شیر دل در خطِ مقدمِ جبهه. با هر بمبی که بر محلّه و خانه ای اصابت می کرد، پنجره ها به شدت می لرزید. بچه ها وحشت زده می شدند. با شنیدن صدای آزیر پله ها را دو تا یکی کرده و به سوی زیرزمین می دویدیم. طفلک برادرِ کوچکِ ترسو و شوخِ ما، وسط حیاط می ایستاد و می گفت:« بمب که به خانه بخورد، همگی می میریم، چه زیرزمین باشیم و چه حیاط. من به زیرزمین نمی روم تا امدادگران برای یافتن جسدم تلاش نکنند.» راستی که ما ایرانیان چه ها که تحمل نکردیم.
امسال نه سال نوی میلادی اش برایمان شادی آور بود و نه سال شمسی. ژانویه 2026 غم پدران کمرشکسته و مادران داغدیده، جگرخونمان کرد. اسفندِ آخرین ماه از سال  1404 با حملۀ دو دشمن، دانش آموزان میناب به خاک و خون کشیده شدند و جنگ و خونریزی در کشور شروع شد و ادامه دارد. با هر بمبی با هر ویرانه و کشتاری، عده ای شادی می کنند و سپاسگزارند از قاتلین مردم وطنم، از ویرانگران مراکز اقتصادی وطنم. این ور دنیا نگران وطن و ایل و تبارم. چشم و گوش به تلفن دوخته ام که یکی زنگ بزند و بگوید  که زنده است. نگران اینده مردم وطنم هستم. با این همه ویرانی، چقدر زمان لازم است برای آبادی؟

2026-03-19

من خوشحال نیستم

خوشحال نیستم

از شنیدن کشته شدن هموطنانم، از نابود شدن سرمایه های کشورم، از کشتار بی رحمانه کودکان و زیر آوار ماندن کوچک و بزرگ، از سوختن عسلویه، از بمباران شهرهای آباد کشورم، از به خاک و خون کشیده شدن« خارک» م خوشحال نیستم و نمی رقصم. ترامپ عموی من نیست. در حالی که دنیا به حمله دو دشمن به وطنم و کشتار بچه دبستانی ها اعتراض می کند، آنان که ادعای وطن پرستی میکنند، می رقصند و پای می کوبند و چشم می بندند به این ستم بزرگ.
وقتی گفتم:« عموجانتان عاشق چشم و ابروی ایرانیان نیست، برایش ایرانی و جانش و آزادی اش پشیزی ارزش ندارد.» عطیه خانم و امثالش ریشخندم کردند و جاهلم خواندند که عمو جان می آید و رهبر و رئیس جمهور را برکنار می کند و ما در اوج خوشبختی و فراوانی و اقتصاد شکوفا، با افتخار زندگی می کنیم.
ما را مسخره می کنند که شما پنجاه و هفتی ها یک معذرت خواهی به ما بدهکارید. من هرگزمعذرت نمی خواهم چون به دشمن  التماس نکردم که به کشورم حمله کند.
من نه تنها خوشحال نیستم که می گریم و می نالم بر حال این چنین هموطنانی.
من هرگز خوشحال نیستم.
*
آغلارام آغلار کیمی
دردیم وار داغلار کیمی
وطنیم ویران اولور
ویرانه باغلار کیمی
*

2026-03-18

حکایت کتابسوزی در ایران

حکایت کتابسوزی در ایران

دیشب پیامی برایم رسید در اعتراض به سکوتم در مورد کتابهای ترکی که سوزانده شده اند. به همین سبب سری به گوگل زده و جستجو کرده و به ویدیوئی رسیدم که یکی از هموطنان ترک به اشتراک گذاشته و با اعتراض و فریاد از این کار وحشیانه اظهار تنفر می کند. ویدیو را چندبار تماشا کردم. سربازانی که داشتند کتاب می سوزاندند، نه لباس سربازی ایرانی بر تن داشتند و نه قیافه شان ایرانی بود. خوب که دقت کردم پی بردم که اینها سربازان نازی یا خارجی هستند و ویدیو هیچ ربطی به ایران ندارد.
تا آنجائی که من اطلاع دارم، اسکندر مقدونی پس از تسلط به ایران عزیزمان اوستا را که بر چرم گاوی نوشته شده بود، سوزاند و نابود کرد.
می گویند در حمله اعراب مسلمان به ایران، هجوم ترکان، حمله سلطان محمود غزنوی، سرانجام حمله مغولان به ایران، کتابها سوزانده شدند.
اما در ایران معاصر، احمد کسروی و پیروانش کتابهائی را که به خیالشان زیان بار بود، می سوزاندند.احمد کسروی و گروهش ( پاکدینان) کتاب های حافظ و سعدی، خیام، مولوی و بعضی از علمای شیعه را زیان بار می دانستند.
اکنون نوبت به امریکا و اسرائیل رسیده است و تلاش می کنند به بهانه آزادسازی مردم ایران، به زور اسلحه و کشتار هموطنانم، وارد خاک وطن شوند. به چه قیمتی؟ خدا می داند.
خدایا وطنم را از شر دشمنان محفوظ بدار.
خدایا جوانان وطن را از بلاهای مختلف حفظ بفرما.
خدایا گرگان مخفی در لباس میش را رسوا بفرما.
وطنم، ایرانم، بمیرم برات، الهی که ویرانی ات نبینم.
*

2026-03-17

چهارشنبه سوری 1404

چهارشنبه سوری امسال

خواب پدر را دیدم. جلو پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد. با اشتیاق جلو دویده، گفتم:« آقا جان خوش آمدی.»
لبخندی زورکی تحویلم داد و گفت:« خوش گونون اولسون 
به دستانش نگاه کردم. خالی بود. پرسیدم:« آقا جان آینه و شانه ی من کو؟ توی جیبته؟»
گفت:« نه دخترم. پیش تو که می آمدم، خواستم سر راه از مغازه اصغری برایت شانه و آینه بخرم. بیچاره حالش خیلی بد بود. خبر کشته شدن پسرش را داده بودند. چطورمی توانم از کسی که عزادار است» بغض گلویش را گرفت و سخن اش باتمام ماند. گریه امانش را نداد. با صدای بلند و های های گریست و من هم صدا با او گریستم. نیمه های شب بود که به صدای گریه ام از خواب پریدم.
در این چهارشنبه سوری، شمعی روشن می کنم به یاد و خاطره کشته شدگان در وطن عزیزم. فاتحه ای می خوانم برای آرامش روح هموطنان عزیز خفته در خاکم. دعای صبر می خوانم برای آرامش و صبر خانواده های داغدار و شریک غم شان هستم.

*

2026-03-16

حکایت سلوی عروس کوچک

منبع این حکایت: kirmizi oda 

حکایت سلوی عروس کوچک
سلوی همراه با دو خواهر و مادرش، در روستائی زندگی می کند. پدری ظالم دارد که روزها در قهوه خانه ی روستا می نشیند و زن و دخترهایش را به مزرعه برای کار می فرستد. برایش، گرفتن دستمزد زن و فرزندان مهم است و بس. حوصله بچه ها را ندارد و مادرقبل از برگشتن شوهر، غذای بچه ها را می دهد و برای خواب به اتاقشان می فرستد. پدر چوبی دارد و صدائی خشن و به هر بهانه ای مادر و سه دخترش را کتک می زند. با تمام بدبختی ها و سختی های زندگی، مادر سعی می کند با کوچکترین وسیله ای هم که شده بچه هایش را خوشحال کند.
روزی از روزها، (رضا) مرد ثروتمندِ بیوۀ پنجاه ساله ای از استانبول به روستا می آید. سری به قهوه خانه می زند و از قهوه چی سراغ دختری سربزیر و خوب را می گیرد. زنش مرده است و می خواهد کلفتی محرم بگیرد. کلفتی که هم نیاز جنسی و هم کلفتی خانه را به عهده بگیرد. قهوه چی پدر سروی را معرفی می کند. رضا مبلغ نان و آب داری به عنوان شیربها به پدر سلوی پیشنهاد می کند و مرد پول پرست می پذیرد. پدرِ سلوی، دخترک پانزده ساله اش را در قبال پول به عقد رضا درمی آورد. مادر و خواهرها از طرفی مضطربند و از طرفی دیگر خوشحال.خوشحالند که سلوی به استانبول می رود و از آزار و کتک های بی رحمانۀ پدر نجات می یابد. در هر حال نگران دخترک هستند که چه سرنوشتی در انتظارش است.
سرانجام سلوی به همراه رضا، با لباس عروسی، سوار اتومبیل می شود و به استانبول می روند. خانه ای بزرگ و مجلل، راننده ای شخصی و دو دختر، که یکی هم سن او است و دیگری کوچکتر از او، در انتظارش هستند. رضا او را به اتاق خواب می برد و کمد زن متوفایش را باز می کند و می گوید که هر لباسی که می خواهد می تواند بردارد و بپوشد. شب زفاف می رسد. شبی وحشتناک و فراموش نشدنی.
روز بعد او خانه و اتاق دخترها را تمیز و مرتب می کند. دختر کوچک که از مدرسه برمی گردد، با دیدن وضع اتاق و لباس مادرش که تن سلوی است، خشمگین شده و اعتراض می کند. رضا مشت محکمی به صورت دخترش می زند و در مقابل دفاع سلوی که کودک چیزی نگفت، او را نیز به باد کتک می گیرد. سلوی از آن روزمی فهمد که ( دامجی دان قورتولوب یاغیشا راست گلیب) و تصمیم می گیرد در کنار دخترها و تسکین دهنده شان باشد. روزها رضا سر کار و دخترها به مدرسه می روند و او سرگرم کار در خانه می شود. دخترها کم کم با او دوست می شوند تا جائی که دختر بزرگتر به او خواندن و نوشتن می آموزد. روزی همسایه جوانِ سلوی برای خوش آمد گوئی به خانه شان می آید و  خوشحالش می کند. رضا به خانه برمی گردد و پس از رفتن همسایه کتک مفصلی به سلوی می زند و سپس سروقت همسایه می رود و اعتراض می کند که به خانه شان رفت و آمد نکند. کتک های بی رحمانه، حبس در خانه و بی مهری های رضا، او را به قدری پریشان می کند، که تصمیم می گیرد به خانه پدر پناه ببرد. چوب و ترکه های پدر را به اوضاع وحشتناک خانۀ رضا ترجیح می دهد. آهسته به در خروجی نزدیک می شود اما از بخت بدش، در خانه قفل است و نمی تواند بازش کند. بی خبر از این که پدرو مادرش نیز نمی توانند به او نزدیک شوند.
این زنِ نوجوانِ پانزده ساله، حامله می شود و باز کتک می خورد. رضا شرط کرده است که بچه نمی خواهد و این دخترک بی تجربه فکر می کند اگر دلش بچه نخواهد، حامله نمی شود. رضا تهدید می کند که اگر بچه پسر نباشد، او را به خانه پدرش می برد و پولی را که بابتش پرداخت کرده از پدرش پس می پگیرد. او صاحب دو پسر می شود. دختر کوچکتر ازدواج می کند و اینچنین از کتک های پدر خلاص می شود. دختر بزرگتر به تحصیلاتش ادامه می دهد و معلم می شود و خانه پدر را ترک می کند. سلوی با دو پسرش، سرگرم میشود. او اجازه بیرون رفتن از در خانه را ندارد.
از دیدار مادر و خواهرانش نیز محروم است.
پسرها بزرگ می شوند. پسر بزرگتر( ایگیت) بر اثر تصادف از دنیا می رود و او نمی تواند سر مزار پسرش حاضر شود. داغ پسر را می بیند. از درون ویران می شود. اما باید به خاطر پسر دیگرش( مَرد) خود را جمع و جور کند و به زندگی ادامه دهد. پس از مدتی کوتاه رضا سکته مغزی می کند و محتاج کمک سلوی میشود. اگرچه دیگر نمی تواند سلوی را کتک بزند، اما زبان تلخ و توهین هایش کم نمی شود. سلوی باز به او رسیدگی می کند. سر وقت، غذا و داروهایش را می دهد. اونیز بعد از مدتی کوتاه می میرد و سلوی می ماند و خانه شیک و مجلل و همه چیز که از شوهر ثروتمندش به ارث برده است. اما او از خیابان و پشت در خانه شان می ترسد. اینجاست که پسرش « مرد» تلاش می کند تا مادر را از خانه بیرون ببرد و او را با یک زندگی معمولی و آرام آشتی دهد. اما زنی که سال ها از خانه بیرون نرفته و از پشت پنجره بیرون را تماشا کرده، از بیرون می ترسد. او جرات ندارد حتی یک قدم بیرون از دم در بردار. « مرد» دکتر روانشناسی را پیدا کرده و از او کمک می خواهد. سلوی از طریق اینترنت و لاپ تاپ با روانشناس تماس تصویری برقرار می کند. یرانجام با کمک  دکتر روانشناس و حمایت پسرش مَرد، می تواند از خانه بیرون بیاید و به زندگی طبیعی و آرام خود ادامه دهد.

2026-03-14

چه گویم؟

دئییر: نئجه سن قانمییام قالاسان یانا – یانا 

داشتیم بحث می کردیم. قول داده بود که عصبانی نشود و پرخاش نکند. آنچه که او می گفت، با عقل من جور درنمی آمد و آنچه او می گفت، مرا دلخور می کرد. بحث ما داشت بالا می گرفت و او در جواب های کوتاه من، که اجازه نمی داد حرفم تمام شود، جوابهای تند می داد و دلم را می شکست. در این گیر و دار آبجی تلفن کرد و فقط دو دقیقه، خبر داد که هنوز زنده اند و اگر زیر بمب دشمن کشته شدند، حلالش کنم. بسته هایی را سفارش داده بودم که به علت اوضاع وحشتناک، نتوانسته بود برایم پست کند. پس از خداحافظی، نتوانستم جلوی اشکها و بغضم را بگیرم. گفتم:« متوجه اوضاع نیستی. حال ایل و تبار و مردمی را که در آن سوی آبها هستند و دارند کلمه شهادت خویش را می خوانند، درک نمی کنی.»
گفت:« خوب که چی؟ اگر بمیرند، جانشان را فدای مردم کردند. اگر زنده بمانند باید سپاسگزار ما باشند.»
گفتم:«  
لای لای بیلیرسن به اؤزون نیه یاتمیرسان؟
لالائی بلدی چرا خودت خوابت نمی برد؟ تو که هر سال به ایران سفر می کردی، حالا برو و جانت را فدای مردم بکن. مرگ خوبه برای همسایه؟»
خشمگین شد. خواستم بگویم که چرا خفه ام می کنی؟ چرا اجازه حرف زدن به من نمی دهی؟ در گفتار، مخالف دیکتاتوری هستی و در رفتار، دکتاتور از دیکتاتوری. ناگهان صدایش بلند شد و چند تا جمله عجیب و غریب بارم کرده و گوشی را قطع کرد. به خود گفتم هرچه بارت کرد حق ات بود. تا تتو باشی و به تلفن هایش جواب ندهی.
*
یک استکان چایی برای خود می آورم و زیر لب زمزمه می کنم
چه گویم؟ نگویم که ناگفتنم بهتر است
زبان در دهان پادشاه سر است
*

2026-03-08

هشتم مارس

 سرزمینم، هموطنانم، ایرانم، همه را به خدا سپردم.

هشتم مارس است و نهمین روز از جنگ خانمان سوز. سال گذشته کیکی پخته بودم، همراه با چای دو غزال عطری و دورهمی صمیمانه ای با دوستان و روز خوشی سپری کرده بودیم. امروز اما آن دوستان اجنبی صمیمی می دانند که حالم خوش نیست، نیامدند. تلفنم بی وقفه زنگ خورد یکی پس از دیگری اظهار تاسف کردند از بمبی که بر سر مردم عزیزم در تهران و سایر شهرها سرازیر و آسمانش را دود غلیظ و سمی، سیاه می کند. سال قبل در چنین روزی منتظر یک گلدان گل لاله بودند و امروز صدایشان درنیامد. می دانند که لاله های وطنم دارند می سوزند و دیگر حوصله ای برای گل ندارم. عصر آمدند، هرکدام شمعی در دست. چراغها را خاموش کردیم و شمع هایمان را روشن کردیم به یاد وطنم. به یاد آب و خاک مقدسم. برای تبریزم و ماکو و تهران و میناب و... ذره ذره سنگریزه هایش.
این اولین هشتم مارسی است که به شدت گریستم. برای تلفنی که خاموش است و خواهری که دیگر خبری از او ندارم. برای قوم و خویشانم که امکان تماس ندارند. برای ایرانم که جان و دلم است.
*    
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد
نظامی گنجوی- هفت پیکر

2026-03-07

من و این روزهای من

من و هاله و عطیه در این روزهای تیره

هوا آفتابی است و میز و صندلی بالکن را چیده ام و با هاله نشسته ایم و قهوه می خوریم. داریم در حال و هوای خودمان از اوضاع می گوییم. با هم تاسف می خوریم و با هم ای کاش چنین نمی شد. ای کاش مردم کشورمان در آرامش زندگی می کردند. ای کاش خونریزی نمی شد، که سر و کله عطیه پیدا می شود و ما را می بیند. راه گریزی نیست و مجبورم در را به رویش باز کنم. یک فنجان قهوه برایش می آورم و می نشیند. به صحبت ادامه می دهیم. هاله می گوید:« بنویس.»
می پرسم:« چه بنویسم؟ از خون هموطنانم که بر زمین گرم می ریزد؟ از خانه ها و اداراتی که ویران می شود؟ از مادرانی که بر مزارفرزندان نازنین شان، شیون می کنند؟ یا از آنانی که از به خاک و خون کشیده شدن و کشته شدن مردم خوشحالند و می رقصند؟»
می گوید:« پدران را فراموش کردی؟ آیا آنها در سوگ دلبندانشان عزادار نیستند.»
می گویم:« حساب پدران روشن است. تعریف می کنند وقتی امام حسین پسرش را به میدان می آورد، شمر می گوید بزن. حرمله می پرسد پدر را یا پسر را؟ شمر جواب می دهد پسر را بزن، پدر می افتد. طفلک پدران سرزمینم! آنالاریز اؤلسون آتالار.»
عطیه وسط حرفمان می پرد و می گوید:« چقدر فراموش کارید! دی ماه یادتان رفته؟ نالۀ سپهر من کجائی رافراموش کرده اید؟»
می گویم:« نه فراموش نکرده ایم. چقدر وحشتناک است که، اکنون ایران سراسر به دنبال سپهرهایش، مهساهایش و...  می گردد. چه زیر آوار، چه در زندان، چه در قتل و کشتار. وحشتناک تر از این مرگ و قتل، هموطنانی که این ور نشسته اند و دارند خفه مان می کنند که دشمن حق دارد و خیر ما را می خواهد. »
جواب می دهد:« حق تان است. شما نمی فهمید که ایشان خیر ما را می خواهند. می خواهند نجاتمان دهند. شما زبان نمی فهمید و ما می خواهیم شما را به بهترین ودرست ترین راه هدایت کنیم. روزی خواهد رسید که به خاطر این اظهارنظرهایتان عذر خواهی کنید.»
می گویم:« اگر راست می گوئی و بر عقیده ات صادقی، دختر و داماد و عروسها وپسرانت را به ایران بفرست تا کمک دست این خیردوستان باشد. چرا اینجا نشسته ای و برای مردم داخل ایران نسخه می پیچی؟»
هاله رو به من کرده و می گوید:« خاموش باش. به قول دکتر انوشه بحث با احمق مثل سیلی زدن به صورت خودت است.»
او در حالی که  خشمگین است از جای برمی خیزد و با دلخوری و خشم فراوان که دیگر قدم به خانه تان نمی گذارم، و بدون خداحافظی می رود، این مهمان ناخوانده.
این نیز به یادگار بماند از هشتمین روزجنگ بی رحمانه
*
پدرو سانچز،
نخست وزیردولت اسپانیا موضع دولت اسپانیا را در یک جمله خلاصه کرد. «نه به جنگ»
*  

2026-03-06

عموجان؟؟؟؟

 خدا جان، ای خدا

آنان را که ادعای وطن دوستی دارند و دشمن سرسخت و جانی عزیزانشان را عمو جان خطاب می کنند، کجای دلم بگذارم؟

2026-03-05

این روزهای تلخ

و من می گریم برای این روزهای تلخ

درست یک هفته قبل در چنین روزی، زنگ زد وبا لبخند و شادی گفت:« نان و بیسکویت و گردو، آب فراوان خریده ایم و منتظر مهمانیم که بیاید و بزند و راحت شویم.»
پرسیدم:« چه مهمانی؟ ترامپ مهمان نیست. او دشمن است. می آید و ایران را ویران می کند و می رود. این مصیبت است و خوشحالی ندارد.»
گفت:« اشتباه تو در اینجاست. او ظرف سه روز حکومت را سرنگون و رضا پهلوی را جایگزین می کند.»
ناراحت شده وگفتم:« حکومتی که با کشتار عمدی مردم توسط بیگانه سر کار بیاید، یک شاهی ارزش ندارد. به شنگول السلطنه اعتماد نکن.»
مسخره ام کرد. گویا من خارج از کشور نشسته ام و درد ملت را نمی دانم و فکر می کنم مملکت گل و بلبل است و الی آخر.
امروز صبح زنگ زد و خیلی کوتاه گفت:« سلام به زحمت توانستم تماس بگیرم ممکن است قطع شود. نگران نباشید. ما هنوز زنده ایم.»
می گویم:« گفته بودم. به این کودک کشِ بی رحم اعتماد نکنید. وای به حال ما ملت که بیگانه را ناجی خود قرار دادیم.»
با عصبانیت می گوید:« هفته بعد همین روز خبر سرنگون شدن دولت را می دهم.»
پس از خداحافظی و قطع کردن تلفن، های های می گریم. به حال خودم و خودمان و همه مان.
*



منبع تصویر: تابناک، اخبار ترکیه و جهان

2026-03-03

آنان اؤلسون آنا یوردوم

این روزهای سختِ وطنم

از صبح امروز هیچ کاری انجام ندادم. جلو تلویزیون نشسته و دکمه کنترل را از کانالی به کانال دیگر فشار دادم. همه جا سخن از ایران است. به هر زبان و هر شیوه ای. فیلم آتش و بمب و مرگ. هرکسی چیزی می گوید. اما من به دنبال خبری هستم از سلامتی مردم وطنم. دقایقی بعد زنگ موبایلم به صدا در می اید. شتابان جواب می دهم. آبجی بزرگ است و بعد از سلام می گوید که هنوز سلامتیم و سوپرمارکت ها و نانوائی ها بازند. می خواهم سوالاتی برسم اما او فرصتی ندارد و خداحافظی می کند. ته دلم خوشحال می شوم که اقوامم هنوز زنده اند. اما تلویزیون خرابه ها و مرگ و میر و آتش را نشان می دهد و باز نگرانی دل و جانم را می سوزاند. من این سوی دنیا، جایم امن است، اما روح و روانم نه. زیرا جگرگوشه هایم آنجا در معرض خطرند. ایرانِ من، هموطنانِ من، همگی جگرگوشه های من هستند.
*
چه کسی می گوید، جنگ آزادی می آورد؟ کدام آزادی؟ این لعنتی بجز ویرانی و بی خانمانی و ریختن خون بی گناهانی که نقشی در کشت و کشتار ندارند، چه ارمغانی برای بشر دارد؟
*
 

2026-03-02

زمستان است اخوان جان

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

داشتم صدای رشید کاکاوند را گوش می کردم. شعر زیبای اخوان ثالث را می خواند و شرح می داد. پریشان و مشوش بودم. یعنی ممکن است روزی گرفتار اسکندر شویم؟ تا این که صبح روز شنبه نهم اسفند 1404 خبر رسید که امریکا و اسرائیل، به ایران حمله کرده و رهبر جمهوری اسلامی را به قتل رسانده اند. در نخستین ساعات شروع جنگ، دبستان و پیش دبستانیِ دخترانه شجره طیبه در مینابِ استان هرمزگان، هدف قرار گرفته و 160 نفر دانش آموز به خاک و خون کشیده شدند.
اسرائیل ادعا می کند که هدف حملاتش « رفع تهدیدات علیه کشور اسرائیل است.» یعنی 160 دانش آموز، کودکان بدون سلاح تهدیدی برای بقای ایشان بود؟؟؟ امریکا ادعا می کند که می خواهد رژیم را عوض کند و مردم به آزادی برسند و زندگی عادلانه ای داشته باشند.
می گویم:« اخوان جان برخیز و به چشم ببین، اسکندر پیدا شد، آن هم دو تا.»
و گویا اخوان در گوشم این چنین زمزمه می کند:   
هرکه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زان چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب  
مهدی اخوان ثالث ( م. امید)