2026-07-02

تاریخ اساطیری ایران – دکتر ژاله آموزگار

بزرگ بانوی مطالعات ایران باستان

از ایران هدیه ای برایم رسیده است. کتابی به نام « تاریخ اساطیری ایران »  اثر « دکتر ژاله آموزگار» اولین بار است که اسم این نویسنده و پزوهشگر را می شنوم. برای شناختنش سری به اینترنت زده و اطلاعاتی از ایشان بدست آوردم.
دکتر ژاله آموزگار دوازدهم آذر ماه سال 1318 در شهرستان خوی چشم به جهان گشود.نویسنده و مترجم و اسطوره شناس و پژوهشگر و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی است. او مسلط به زبان های فارسی میانه و اوستا و ترکی آذربایجانی و فرانسه و انگلیسی است. دارنده دو جایزه از فرانسه « لزیون دونور » و از ایران « جایزه سرو ایرانی » است.
سایت مرکز پژوهش های ایرانی و اسلامی،  در مورد این بانو می نویسد:« خانم آموزگار زنی است فرزانه و دانشور،  متواضع و فروتن، سخن سنج و سخن دان، مهربان و صمیمی. عشق به تاریخ کهن سرزمین ایران را در گفتار و نوشته هایش به آسانی می توان یافت.
اکنون وقت آن است که کتاب به دست گرفته و مطالعه اش را آغاز کرده و برای سلامتی و طول عمر با عزت این بانوی عزیز دعا کنم.





2026-06-28

در انتظار مرحله حذفی و نتیجه اش

 

امروز هوا نسبت به دیروز کمی خنک تر و وزش باد سبب شده که از شدت گرما کمی بکاهد. فوتبال دوستان کم سن و سالِ ما از شنیدن حذف تیم فوتبال ایران غمگین هستند. دارند با هم بحث و بررسی می کنند.
اولی: حیف شد. کاش ایران اول می شد.
دومی: دقیقا. اما ایران خیلی خوب بازی کرد. محبی یک گل زد. رضائیان هم دو گل زد. تازه دو تا هم آفساید داریم. شجاع خلیل زاده و مهدی طارمی.
می پرسم: آفساید دیگر چیست؟
اولی: مثلا شجاع خلیل زاده در لحظه ضربه زدن هم از توپ و هم از دومین مدافع جلوتر باشد.
دومی: یا مثلا دست بازیکن با توپ تماس گرفته باشد. البته قوانین دیگری هم دارد. هر وقت بخواهی یادت می دهیم.
لبخندی می زنم و ته دلم می گویم ای جانم.
می گویند درست است که ایران به مرحله حذفی صعود نکرد، اما بازیکنان ما شکست نخوردند. بلکه مساوی کردند. مثل عراق 12 گل، مثل نیوزیلند 12 گل، مثل سوئد 7 گل، ومثل … یک عالمه گل نخوردند. می خواهند برای بازیکنان تیم فوتبال ایران دعا کنند و من خوشحالم از  این که این کوچولوها، با دیدن تیم ملی ایران، رامین رضائیان و محمّد محبی و شجاع و بیرانوند و باقی عزیزان را شناختند. علی دایی را خیلی وقت است که می شناسند. اکنون فکرشان روی تیم آلمان متمرکز شده و دوست دارند این تیم برنده شود. آلمانی که ده گل زده و 4 گل خورده و دو برد و یک باخت دارد و امتیازش 6 است.
آنها خوشحالند، برای رامین رضائیان که بهترین گلزن ایران در تاریخ جام جهانی شد.


2026-06-27

ایران 1 - مصر 1 - مساوی

جام جهانی 2026 - نتایج سه بازی ایران

 پانزده یونی تیم فوتبال ایران در اولین دیدار خود، در برابر نیوزیلند دو بر دو مساوی شد. گل های ایران را، رامین رضائیان و محمّد محبّی به ثمر رساندند. گل اول ایران در دقیقه ی 32  توسط رامین رضائیان و گل دوم در دقیقه ی 64 توسط محمّد محبّی وارد دروازه نیوزیلند شد.

بیست یکم یونی تیم فوتبال ایران در دومین دیدار خود، در برابر بلژیک صفر بر صفر مساوی شد.
بیست و هفتم یونی تیم فوتبال ایران در دومین دیدار خود، در برابر مصر یک بر یک مساوی شد. گل اول ایران در دقیقه ی 14 توسط رامین رضائیان وارد دروازه مصر شد. گل دوم ایران شجاع خلیل زاده به خاطر آفساید باطل اعلام شد.
خبر را فوتبال دوست کوچولو با خوشحالی به من داد و گفت که حالا رامین رضائیان هم مثل علی دایی آقای گل شد. آرزو کرد که ایران به مرحله حذفی راه یابد.

*
فوتبالیست های کشورم دست مریزاد که موجب دلگرمی و دلخوشی فرزندان و نوه های ما می شوید.
*
سیاسی ها و مخالفان و موافقان و دلشوره افکنان و غیره، جان آقاجان هایتان دست از سر فوتبال و فوتبالیست ها و ورزش و دلخوشی مردم بردارید.   
 
  

2026-06-26

کتاب کوچه به کوشش احمد شاملو

کتاب کوچه فرهنگ نامه ای است که مرحوم آحمد شاملو با همکاری همسرش ایدا سرکیسیان تدوین کرده است. پانزده جلد آن توسط انتشارات مازیار به چاپ رسیده است. من از این پانزده جلد،  فقط دو جلدش را دارم. این کتاب جالب و خواندنی است. گاهی اوقات لغات و اصطلاحاتی از این کتابها را در وبلاکم می نویسم 

لغات و اصطلاحاتی چند از این کتاب:
پارچه ی شُل با آهار صاف نمیشه = کنایه به شخص تنبل و بی استعداد که با تشویق و تنبیه کارآمد نشود.
چشم آهو به سُرمه نیاز ندارد = مطلوب را به پیرایه نیاز نیست.
آیه وایه =  دربه در
قامت ابوالفضلی = قامت بلند رشید
ابن ابدالدنیا = بسیار پیر و سالخورده
ابو لک لک = شخص دراز قد و لاغر اندام را گویند.
اخته شدن = جا افتادن
اَراجیف = گفتار بی ارزش
اُرس و پُرس = سوال و جواب
از صبح کوفه تا شام کربلا = در تمام مدت
از آن ختنه نشده ها بودن = حیله گری عیان بودن
از باغ وحش در رفتن = قیافه و ظاهری کثیف داشتن
از حلقومش بیرون کشیدن = مالی را که کسی به ناحق خورده از او پس گرفتن
از دست دوست به دشمن پناه بردن = کنایه از بسیاری مزاحمت دوستان است
از قافیه عقب ماندن = از موضوعی دور بودن
از کاه کوه ساختن = ناچیزی را بزرگ جلوه دادن
از مُخ معافی داشتن = کودن و نادان صرف بودن
از خود شاکی = عبوس و ترشروی
اسب مرده را شلاق زدن = کوشش بیهوده داشتن
استخوان پوسیده به چشم کشیدن = به اجداد و نیاکان خود فخر ورزیدن
*

2026-06-25

شمر ذی الجوشن و سرانجامش

 

در یوتیوب و فضای مجازی، شعری از دکتر انوشه شنیدم که سخنان مادربزرگم را به یادم آورد. در ماه محرم و روزهای تاسوعا و عاشورا بر ایمان از امام حسین و علی اکبر و ابوالفضل و دیگر یاران امامان، حکایت ها تعریف می کرد و در مورد کوفه و پیامبر و اصحاب دیندار و باوفایش می گفت:« شمر از طرفداران امام علی علیه السلام  بود و در جنگ صفین حضور داشت. اهل دین و نماز و عبادت بود. در زمان امام حسن علیه السلام به خوارج پیوست و دشمن امام حسین شد. او هم قبیله ام البنین ( مادر حضرت عباس ) بود نه دایی اش. برادر و خواهری ام البنین و شمر باور اشتباهی است. شمر برای حضرت عباس امان نامه آورد، چون با مادر اوهم قبیله بود. » مادربزرگ پس از حکایت و وعظ با صدای شیرین و لحن دلنشین اش از ما می خواست که دستها را به سوی خدا بلند کرده و همراه او چنین بخوانیم
ای بؤیوگ آللاه هیش کیمین اولین عزیز، آخیرین ذلیل ائیه مه. آللاه بیزی عاقبت به خیر ائیله. اللاه بیزی شیطانین شرّینن، حیله کارین مکریندن قورو. آمین یار رب العالمین
و ما همراه او تکرار می کردیم.
*
اما شعری که  دکتر محمود انوشه خواند.
شمر که قلب شیعه را سوزانده
هی نسل به نسل خلق را گریانده
در مورد او مورّخین می گویند
یک عمرنماز مستحبی خوانده
شمر لعین که راه را کج می رفت
از روی هوا و از سر لج می رفت
در سابقه اش جهاد و جانبازی داشت
با پای پیاده دائما حج می رفت
این شمر که پای و پایه اش لنگیده
از حرص بهشت کله اش هنگیده
در لشکر حضرت علی در صفین
ضد پدر یزید می جنگیده
روحیه زهد و خوی ایمانی داشت
تاکید عمیق بر مسلمانی داشت
شمر اهل شراب و رقص و کنسرت نبود
یک پینه اصل روی پیشانی داشت
*
خدایا ما را عاقبت به خیر بگردان
*

محرم و تاسوعا و عاشورا و سریال مختارنامه

 

هفته گذشته، داشتم با دوست جان تلفنی صحبت می کردم و از هوای گرم و برنامه های تلویزیون و ماه محرم صحبت می کردیم که گفت:« ماه محرم است و سریال تکراری مختارنامه پخش می شود.»
گفتم:« برنامه های تلویزیونی هر کجای دنیا که باشی مثل هم هستند. شما سالی یک بار سریال تکراری مختار نامه را می بینید. ما هر هفته سریال های تکراری را می بینیم . آنقدر پخش می کنند که دیالوگ ها ازبرمان می شود. از سی اس ای، دختران گیلمور، شارمد، ستوان بارنابی و کلمبو تا جیمزباند. حال به هم زن تر از همۀ سریال ها جیمزباند است با آن زنان برهنه ی آنچنانی که…»
خلاصه که پشت سر گردانندگان تلویزیون و کانال های مختلف حسابی گفتیم و دق دلی مان خالی شد.
آن شب تلویزیون را باز کردم تا سریال یا فیلم سینمائی جدید و خوبی پیدا کرده و تماشا کنم. برنامه جالبی پخش نشد و یوتیوب را باز کرده و بین موزیک و نوحه و فیلم های مختلف، چشمم به مختار نامه خورد و قسمت اول را باز کردم. فیروز عرب نیا در نقش مختار داشت گندم های طلائی را درو می کرد. کنجکاو شدم و به خود گفتم یک ده دقیقه ای تماشا کنم ببینم جریان از چه قرار است. هرچند که اولین بار از مادربزرگ و عمه بزرگم درمورد مختار و انتقامش روایت ها و حکایت ها شنیده بودم. با یک چشم بر هم زدن، قسمت اول به پایان رسید و فوری شروع به دیدن قسمت دوم کردم. هر روز یک قسمت می بینم. دیشب به قسمت هفتم رسیدم و از هنرمندی عزیزان لذت بردم.
فاتحه ای خواندم بر روح و روان ماه چهره خلیلی جوان، ژاله علو، داود رشیدی و بقیه درگذشتگان که از کارهای زیبایشان خاطره خوش دارم. چقدر این گوهرخیراندیش را دوست دارم.
پس از تمام شدن سریال سری به اینستا زدم و با نوحه ای ترکی، در رسای دختران میناب که نوحه خوانی که در دستۀ شاه حسین گویان کوی ولیعصر تبریز می خواند، گریستم. خدا به والدین این کودکان مظلوم و بی گناه صبر عطا فرماید.
 
*
مثلا هله مینابین، بالا قیزلاری یانمییب
مثلا هله زنده دی، هله قانینه باتمییب
مثلا کی بله شمییب، هله زلفلری قانه
مثلا هله آنالارهله گلمییب افغانه
اوخورام چوخ ظلم ایله خیردا بالالار یاندیلار
دنیا گؤزو باخا - باخا اودلاندیلار
هر تک - تکی اؤز قانینا غلتان دیلار
حتما سنه ایندی خانیم مهمان دیلار
آل گؤیونو هر تک – تکی گریان دیلار
میناب ده قیزلار سیزه قربان دیلار

*
فکرکنم اسم نوحه خوان نیما شکوهی باشد.
*

والدین عزادار، خواهران و برادران و زنان و مردان داغدیده سرزمینم، مرا نیز در غم تان شریک بدانید.
*


2026-06-24

فوتبال و گرما و بچّه های فوتبال دوست ما


هوا بسیار گرم، خورشید سوزان، باد گرم وزان، پنکه روشن و دور اتاق گردان، نوبت بازی پرتقال و ازبکستان و من فسقلی ها کنار و روبروی تلویزیون نشسته بودیم. بله دیروز را عرض می کنم. سه شنبه عصر بازی پرتقال و ازبکستان شروع شد. یکی با لباس قرمز و شماره 7 وسط  میدان آمد. کوچولوها با اشتیاق فریاد زدند « رونالدو، رونالدو » و کف زدند. پرسیدم که چه شده؟ گفتند که هیچ کسی حریف رونالدو نیست. من که حوصله نشستن پای تلویزیون و تماشای مسابقه را ندارم، بنا به درخواست این فرشتگان نشستم. پرتقال قرمز پوش بود و ازبکستان سفید پوش. از همان دقایق اول بازی قرمز پوش ها میدان و توپ را در دست گرفته و عرصه را بر سفیدپوشان تنگ کردند. بازی خیلی خوبی داشتند و سرانجام با پنج گل پیروز بازی شدند و کوچولوها شروع به پایکوبی و خوشحالی برای رونالدو کردند.

پس از اتمام بازی، کودکان فوتبال دوست همه فن حریف ما شروع به بحث کردند. چه جالب بود بحث و تفسیر این مفسران کوچک.
چقدر امیدوارند که ایران در مقابل مصر برنده شود. اگر چه امیدی به اول شدنش ندارند. اما از این که در دو بازی دروازه ایران گشوده نشد راضی و خوشحالند.

2026-06-21

تب فوتبال

تب فوتبال و فوتبالیست های کوچک خانه ما
جام جهانی شروع شده و تب فوتبال همه جا را گرفته و نوه جان نیز که جز فوتبال دوستان است، باجدیت هر چه تمام تر پیگیر نتایج بازی است. 15 ژوئن ( یونی ) پس از اتمام بازی ایران و نیوزیلند ، زنگ زد و خبر داد که ایران و نیوزیلند دو بر دو مساوی کرده اند و گل زن های ایرانی، مهدی طارمی و محمّد محبی بودند. خوشحال بود از این که در دقایق پایانی مسابقه مهدی طارمی با ضربه سر، گل دوم را به ثمر رساند و ایران بازنده نشد. او عکس این دو ورزشکار را نیز از مغازه اسباب بازی فروشی که عکس برگردان فوتبالیست های جام جهانی را می فروشد خریده و کنار عکس علی دائی و مارادونا گذاشته و می گوید:« می دانی اگر علی دائی هم بازی می کرد، نیوزیلند به هیچ وجه نمی توانست به ایران گل بزند. اما او بازی نمی کند. حیف!»   
آن یکی نوه می گوید:« اشکالی ندارد. طارمی و محبی هم خیلی خوبند. همه بازیکنان تیم خوبند.»
امروز 21 ژوئن ( یونی ) ایران و بلژیک بازی دارند و گویا مسابقه به وقت اینجا دیروقت است و نمی توانند زنده تماشا کنند. 27 ژوئن  ایران و مصر بازی دارند.
نوه جان ها آرزو دارند ایران قهرمان شود و اگر ایران نشد آلمان. و من آرزو دارم غربت سبب فراموشی  سرزمین آبا و اجدادی عزیزانم نشود.
*
پی نوشت:
ایران 2 - برزیل 2
ایران 0 - بلژیک 0
27 یونی  - بازی ایران و مصر
*

 

2026-06-17

دختر دیوانه

 دلی روقو

حدود چهارده یا پانزده سال داشت. موهای ژولیده، پاهای برهنه و کثیف، دندانهایی زرد، چادری رنگ و رو رفته که بر کمر می بست و صبح بعد از صبحانه، جلو در خانه شان می نشست و رهگذران را تماشا می کرد. کر و لال بود و کاری بجز خوردن و آشامیدن و دم در خانه نشستن نداشت. خانواده ای پر جمعیت داشت. پدربزرگ و مادربزرگ، پدر و مادر و هشت بچه قد و نیم قد، در یک خانه بزرگ قدیمی زندگی می کردند. فرزند دوم خانواده بود و برادرش داشت دیپلم می گرفت. پدر و پدربزرگ در بازار قدیمی شهر، حجره فرش فروشی داشتند و هر روز صبح سر کارشان می رفتند. بقیه بچه ها راهی مدرسه می شدند و او می ماند و مادرو مادربزرگش که مثل همه او را دیوانه و ناقص می دانستند. تا بازگشت بچه ها همه چیز آرام بود. اما به هنگام ناهار که بچه مدرسه ای های محله ، همان بچه های همسایه ، از مدرسه به خانه برمی گشتند، تا او را می دیدند سر به سرش می گذاشتند. « دلی روقو» صدایش می کردند. به طرفش سنگ و چوب و آشغال بیسکویت شان را پرت می کردند. عصبانی می شد و چون زبان نداشت، با داد و قال به طرف آنها حمله می کرد. تعدادشان بیشتر بود و بیچاره را کتک می زدند و او گریه کنان و خونین و مالین به خانه برمی گشت و مادر که کارهای خانه و رسیدگی به دیگر بچه ها را مهم تر می دانست، کتکش می زد که دیوانه چرا با بچه مردم دعوا می کنی؟ مگر نگفته ام که فقط بنشین و تماشا کن؟ و او زبان نداشت که بگوید گناهکار نیست.
سرانجام سال تحصیلی به آخر رسید و برادر بزرگ « حسن» دیپلم گرفت و پشت کنکور ماند. به جای وقت تلف کردن، به خدمت سربازی رفت. با این فکر که پس از اتمام خدمت، در حجره پدر مشغول به کار می شود و اگر کنکور قبول شد چه بهتر و گرنه شغل پدری را ادامه می دهد. با رفتن حسن، دلی روقو تنهاتر شد. زیرا این برادر بود که به او محبت می کرد و او را از دست کتک های مادر نجات می داد. حسن بود که به حرفها و صداهای نامفهوم دخترک گوش می سپرد و تبسم می کرد و دست محبت بر سر ژولیده اش می کشید.
دو سال سپری شد و حسن بازگشت. او از دوستان سربازش، مطالبی درمورد کودکان کر و لال شنیده و فهمیده بود که این نوع کودکان دیوانه نیستند. بلکه مورد آزار و اذیت قرار می گیرند و چون پشت و پناهی ندارند، مجبور می شوند از خودشان دفاع کنند. چه بدانم. گویا کتابی در مورد این گونه کودکان خوانده و با فکری روشن به خانه برگشته بود.
او تربیت « دلی روقو » را به عهده گرفت. آموزش شانه کردن موها، شست و شوی دست و صورت و مسواک و حمام و غیره. کاری را که بر عهده مادر و مادربزرگ بود، او بر عهده گرفت. با گذشت چند روزی تغییر اساسی در اوضاع ظاهری دخترآشکار شد. مادر شرمنده از دیوانه خواندن دخترش، در زیبائی و نجابت دلبندش حیران شد. تمیزی و مرتبی موهای سیاه، زیبائی چشمانش را آشکار ساخت. دست و صورت شسته و تمیز، پوست شفاف دختر را نمایان کرد. چادر گلدار و نو که هدیه برادر بود، او را شاد و جوان کرد. حالا دیگر این دخترنه تنها زشت و بد بو نبود، بلکه زیباروئی پسرکش شده بود.
او هر روز صبح همراه با برادر به نانوائی می رفت و دو تایی نان تازه و گرم می خریدند و به خانه برمی گشتند. او از برادر یاد گرفت که لزومی ندارد سر و صدا کند. او یاد گرفته بود که دختری جوان و با وقار است و اگر دم در خانه ننشیند، بچه ها نمی بینندش و سر به سرش نمی گذارند. دیگر « دلی روقو» صدا کردن نیز ممنوع شد. اسم این دخترخانم، رقیه بود. البته در دیار ما اسمها را کوتاه می کنند و رقیه می شود روقو، اکرم می شود اکی و روح انگیز می شود روحی و الی آخر.
روزی از روزها شنیدیم که رقیه به مدرسه می رود. برادرش حسن، خواهرش را در مدرسه کر و لالها ثبت نام کرده است. او خواندن و نوشتن را آموخت و صاحب خطی زیبا شد و با حمایت برادر به کلاس خوشنویسی رفت. اولین بایاتی که با خطی بسیار زیبا نوشت، این چنین بود:
*
قارداش لار آی قارداش لار
یاغیش کسر قار باشلار
اؤلسه باجیلار اؤلسون
هئچ اؤلمه سین قارداشلار
*   

2026-06-14

این بهار سرد

 

بیست و چهارمین روز از خرداد را پشت سر می گذاریم. هوا سرد و ابری و بارانی وطوفانی است. گل هائی که کاشته ام سر به زیر افکنده اند. همین که توانسته اند در این هوای سرد طاقت بیاورند و خشک نشوند، جای شکرش باقی است. نگران گل های کوکب هستم که به سختی سر از خاک درآورده اند و حلزون و ریسه سراغش رفته اند و به زحمت با آفت کش مهارشان کرده ام. هوا شناسی اطلاع داده است که هوا از فردا کم کم گرم می شود.
گلفروشی بزرگ شهرمان گل های زیبای لیلیوم ( سوسن خودمان ) را آورده. رنگ به رنگ و زیبا. چند سال پیش باغچه ام پر از این گل ها بود. متاسفانه سوسک های قرمز، آفت گل سوسن، به این گلها حمله کرده و شروع به خوردن و بد هیکل کردن، گل ها را کردند. هیچ آفت کشی زورش به این موذیان نرسید. سرانجام از خیر کاشتن این زیبارویان گذشتم.
مردم عزیز سرزمین، دعا می کنم که خدا شما را از شر آفت بزرگ جنگ و داغ عزیزانتان حفظ کند.


2026-06-12

و اگر آزادی سرودی میخواند

 ماهها و روزهای حساسی می گذرانیم. بیایید از اظهار نظر همدیگر دلخور نشویم. هیچ چیزی ارزش قهر ندارد.

در مورد اوضاع کنونی نظرم را گفتم که مخالف نظر یکی از عزیزان بود. از من رنجید و ارتباطش را قطع کرد. ادعای آزادی خواهی می کنیم، اما تحمل نظر دیگران را نداریم و این خود مخالفت با آزادی بیان است.

آن سفر کرده

 

دلم که تنگ می شود از خانه بیرون می زنم و سراغش می روم و با دیدنش دل تنگم آرام می گیرد. اکنون دل و جانم در سفر است. رفته که بعد از یک سال تلاش بی وقفه و بدون مرخصی و تعطیلی، چند روزی استراحت و رفع خستگی کند. با رفتنش حس و حال عجیبی دارم. چقدر دلتنگم همچون یتیمی که سر بر زانو دارد. روز خیال تمام شدن ندارد.
سراغ یار دیرینه ام، حافظ جانم می روم و صفحه ای باز می کنم و او می گوید:
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
*

2026-06-11

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

سنی ای ائلیم اوبام چوخ سئویرم 

سخن از سرزمین مادری که به میان می آید، سوار بر اسب سفید بال رویاهایم، به سوی خانه پدری به پرواز درمی آیم. از محله قدیمی با کوچه پس کوچه هائی عریض و طویل و مردمی مهربان و کنجکاو، گذشته و وارد خانه ای سه طبقه با پله هائی پر پیچ و خم می شوم. شمعدانی های دور حوض مستطیل شکل بزرگ، همراه با گل های سرخ و سفیدشان، خوشامد می گویند. ماهی های سفره هفت سین پدر، داخل حوض سرگرم رقص و پایکوبی اند. با یادآوری پشمک و حلوای  شب یلدا، کامم شیرین می شود. عید قربان و قربانی پدربزرگ، عید غدیرخم و مهمانی خانه پدر، دسته های عزاداری شب عاشورا که در یک شب سرد و برفی زمستانی وارد حیاط بزرگ خانه مان می شوند و طبل زن داخل حوض بی آب شروع به زدن طبل و نوحه خوان نوای مصیبت سر می دهد. قوری بزرگِ چای داغ مادرم، روی سماور بزرگ در گوشه ای از حیاط ، منتظر عزاداران است که از خود پذیرائی کنند. زن همسایه چه صادقانه و از ته دل برای پسر بیمارش طلب شفا می کند.
اما وقتی به اقوامی که دست در دست هم داده و گلستانی زیبا و با گلهای متنوع ، به نام ایران ساخته اند می رسم، اسب سپید بالم به جای جای این مرز و بوم کهن، پرواز می کند. به دلیرانی از هر قوم می رسم که به خاطر این آب و خاک از جان مایه گذاشته اند. به مراسم دینی همچون عزاداری و جشن میلاد و زیارت می رسم که همه در کنار هم هستند. هر طایفه و ایل وتباری قهرمانانی مخصوص به خود دارند. قهرمان افسانه ای من ملک محمّد و سیمرغِ من «زمرد قوشو» هست. همان پرنده ای که با آتش زدن یک پر ِاو فوری سر می رسد و ناجی قهرمان می شود. لالائی های من با لالائی های کرد و لر و فارسی و بقیه تفاوت زیادی ندارد. همه از قلب مادری سرچشمه می گیرد که همراه با خواباندن نوزادش، نغمه های دلنشین و گاهی از غم دل می سراید.
اکنون در این هنگامه جنگ و تجاوز دشمن و روزهای حساس و مهم کشور، وقتی این گلهای رنگارنگ میهن را، دوباره کنار هم می بینم، دلم آرام می گیرد. تا این دلاوران زنده اند، هیچ متجاوزی حق ورود به خاک مقدس سرزمینم را ندارد.
مردم شریف و عزیز سرزمینم دلم پیش شما و ذره ذره خاک آن مقدس زمین است و دعاهایم به همراهتان.
*


2026-06-10

گشتی در باغچه

 انگورک گلوگیر = اورنیا بری =  die Apfelbeere

سال گذشته در گلفروشی دیدم. قیمت گرانی داشت اما به خاطر نداشتن مشتری بسیار ارزان شده بود. بجز من خانم و آقایی نیز داشتند نگاهشان می کردند. از آنها در مورد این گیاه پرسیدم. خانم اطلاع چندانی از گل و گیاه نداشت و گویا خانه ای با باغچه بزرگ (حیاط بزرگ ) خریده و می خواستند با درختان میوه و گل و گیاه تزئین اش کنند. آقا دو گلدان انتخاب کرد و یکی را به من داد و گفت:« بقیه گیاهان در حال مردن هستند و فقط این دو هر کدام یک ساقه سالم دارند. به خانه که رسیدید فوری بکارید و نگران نباشید. حتما رشد خواهد کرد. از سر و وضع و ماشین شان معلوم بود که حال و احوال اقتصادی شان خوب است. خلاصه که آنها انواع مختلف میوه و گل و گیاه در حال خشکیدن، انتخاب کرده و خریدند.
به خانه که رسیدم، گیاه را از گلدان درآورده و گوشه ای از باغچه کاشتم و پس از چند روز متوجه شدم که ساقه سالم، برگهای جدید داده و خوشحال شدم. اول فکر کردم که میوه این گیاه، سیب کوچک است. سری به اینترنت زده و اطلاعاتی درموردش به دست آوردم.
نام فارسی این گیاه « انگورک گلو گیر » است. گیاهی از تیره گل سرخیان که میوه هایش کروی شکل و کوچک و تقریبا شبیه زغال اخته است. میوه اش طعمی گس و تلخ دارد که اگر خام خورده شود موجب گرفتگی گلو می شود. با خواندن این اطلاعات ماندم که چرا این گیاه را خریدم؟ آخر من که طعم گس یا تلخ را دوست ندارم. می خواهم با این میوه ها چه کنم. اما بعد فهمیدم که با این میوه ها مربا  و شربت می پزند و شیرین و خوشمزه می شود. آنتی اکسیدان فراوانی دارد و التهاب را کاهش می دهد. رنگ میوه سیاه یا قرمز یا بنفش است که من نمی دانم، انگورک گلوگیری که من کاشته ام چه رنگی است. امسال گل داده و منتظر میوه ام که ببینم تا به چشم ببینم.

این هم شکوفه های ریزِ انگورک گلوگیر



2026-06-09

گفته بودم که ایران ونزوئلا نیست

چند ماه پیش، مادر و دختر خوشحال بودند که عمویشان می آید و همه چیز روبراه می شود. همچون مادوروی ونزوئلا. گفته بودم که ایران ونزوئلا نیست و دختر گفته بود که مقصر ما پنجاه و هفتی ها هستیم که  چنین و چنان کردیم و باید از تک تک هم سن و سالانش معذرت بخواهیم. گفته بودم که معذرت نمی خواهم و می ترسم از روزی که شما موظف به عذرخواهی از ما بشوید و او گفته بود که مگر به خواب ببینیم.

امروز پس از گذشت چند ماه، مادر و دختر را در بازار دیدم. دختر انگار که مرا ندید. برگشت و وارد سوپرمارکت شد و مادر جلو آمد و سلام و احوالپرسی کرد. چون دید که متوجه رفتار دخترش شدم، گفت که دخترش نخواست با من روبرو شود. به سبب موضوع مغذرت خواهی. گویا که دختر از مادر خواسته که عوض او نیز از من عذر خواهی کند.
گفتم:« از من معذرت نخواهید. از ذره ذره خاک سرزمین مادرمرده ام، از خانواده های عزادار، از دستان پینه بسته کارگر ساختمان ساز، از مغز متفکر مهندس سازنده بزرگترین و بلندترین پل خاورمیانه (پل بیلقان )، از سربازان پادگانها، از خانه های ویران شده، از مردمی که گرانترین شدن، بر زندگی روزمره شان سنگینی می کند، و... معذرت بخواهید. همه اش از ویرانی ایران گفتید و من تازه فهمیدم که چنین پلی ساخته شده و در ایران وجود دارد.»

2026-06-06

امان از این مشکل مهریه

 نه بیلیم آنام، نه بیلیم آتام، بو ایشلره من ده ماتام

هوا آفتابی و خنک بود. کاغذ و قلم برداشته و راهی شدم. آرام و قدم زنان، لب رودخانه رسیدم. روی نیمکتی نشسته و کاغذ و قلم را از کیفم درآوردم. هنوز شروع نکرده بودم که باران باریدن گرفت. گوشه ای از آسمان، آبی و گوشه ای دیگر، ابری تیره داشت کاغذم را خیس می کرد که با عجله بساطم را برچیده و از جای بلند شده و به طرف سمت راست رودخانه رفتم. چند قدمی دورتر، رستوران کوچکی است که بساط چای و قهوه و نان و پنیرو... پهن کرده و نسبت به قد و قواره اش، مشتری خوبی هم دارد. جای دنج و آرامی است. قهوه ای گرفته و نشستم. روی صندلی بغل دستی، مرد میان سالی  با موبایل به زبان فارسی حرف می زد. صدایش خشمگین و کمی بلند بود. یکریز نفرین می کرد و گم شو و زهرمارت باشد. خرج دوا و دکترت بشود می گفت.
مرد می گوید:« سالهاست که  در آلمان زندگی می کنم. کار کردم و با هزار زحمت و پس انداز و صرفه جوئی در ایران خانه ای خریدم. به این امید که روزی بازنشسته شوم و به وطنم برگردم. دلم خواست همسری ایرانی داشته باشم. تابستان دو سال پیش به ایران رفته و با زنی آشنا شده و ازدواج کردم. به ظاهر زن خوبی بود و خانواده ام نیز موافق بودند. اوایل خیلی به من اظهار علاقه می کرد. تعطیلات ژانویه امسال به ایران سفر کرد و بدون اطلاع من، مهریه اش را به اجرا گذاشت و حالاخانه ام را یعنی تمام هست و نیستم را می خواهد. اعتراض کردم و او جواب و حرفهای جالبی نزد. کارمان به طلاق کشیده و دیگر راه برگشتی نیست.»
سکوت میکنم و قهوه نیمه تمامم را رها کرده و از رستوران خارج می شوم.
نمی فهمم این مهریه پشتوانه است یا هر از گاهی بلای جانی. یکی مهرم حلال و جانم آزاد، می گوید. دیگری با همین مهریه مردی را تیغ می زند. اصلا مردی که توانش را ندارد چرا این همه سکه مهر را می پذیرد؟


2026-06-04

عید غدیر است و دلتنگ پدر

 

عید غدیر است و دلتنگ پدر و خانه پدری ام. شور و حال عید و مهمانانی که برای دیدار از ما سیدها به خانه ما می آمدند حیاط خانه مان را آب و جارو می کردم .هوای اینجا نیز همچون دل بی تاب من گرفته و هر از گاهی همراه با بادی ناخوشایند می بارد و قطره هایش را همچون سیلی به صورتم حواله می کند. زنگی میزنم به هاله که به داد دل تنگم برسد و با هم به کافه شهر می رویم تا فنجانی قهوه با کیکی میوه ای بنوشیم و بخوریم و گپی بزنیم. دقایقی می نشینیم و سرمان به صحبت و درد غربت و هما میرافشار و حمیده رئیس زاده و رفتن های غریبانه در حسرت یار و دیار گرم می شود.
قهوه مان تمام میشود و قهوه ای دیگر سفارش می دهیم. صحبت و درد دل با هاله به من آرامش روحی می دهد. بانویی  است موقر و دوست داشتنی و همدرد. قهوه دوم را شروع نکرده، چشم مان به جمال عطیه خانم نا روشن می شود. سر میزمان می آید و سلام می گوید و قبل از تعارف مان صندلی بغل دستی را به طرفش می کشد و می نشیند. معلوم است که حرفی براید گفتن دارد.
می گوید:« خبر دارید فلانی به مکه رفته و دیشب برگشته.»
من:« خدا زیارتش را قبول کند.»
می گوید:« استوری ها و عکس هاشو دیدید؟ چقدر پز و افاده می داد؟ آدم نمی فهمه طرف رفته زیارت یا نشون دادن خودش. تو را خدا گناه نیست؟»
هاله:« گناه است یا ثواب به خودش مربوطه. به ما چه»
می گوید:« توی این اوضاع جنگ و گرفتاریِ مردم چه جای مکه؟ می توانست پولش را به بیماری که نیاز به دارو دارد ببخشد.»
من:« شما هم هفته گذشته دسته جمعی از اسپانیا برگشتید. می توانستید پولش را به خانواده ای که خانه اش در جنگ آسیب دیده بدهید.»
لای لای بیلیرسن، به اؤزون نیه یاتمیرسان؟
می گوید:« من با آنها فرق دارم. من ادعای مسلمانی نمی کنم.»
هاله:« اما ادعای وطن دوستی می کنی. حتی از آن دسته که بشکن می زدی.»
پاسخ می دهد:« یعنی این مسئله به اون مسئله چه ربطی دارد؟ آنها دیندار هستند. دیندارها باید بیشتر دقت کنند.»
من:« آنها دیندارند و شما متمدن و مترقی و روشنفکر هستید. شما هم باید بیشتر دقت کنید.»
عصبانی میشود ومی گوید:« تا می خواهیم حرف حق را بزنیم، می زنید توی دهانمان. اصلا نمی شود با شماها یک کلام حرف زد.»
دهان باز می کنم تا جوابش را بدهم که هاله از زیر میز پایم را لگد میکند، چنان لگدی. از جایش بلند می شود و با قیافه ای اخمو می گوید که با خانواده آمده و می رود سر میز خودشان و آمده بود تا سلامی به ما بکند. ما هم خوش بگذرد می گوییم و می رود.
نگاه سرزنش بار هاله برچشمانم سنگینی می کند. قبل از این که او سرزنش و نصیحتم کند، خودم زبان باز می کنم. می گویم:« درست است. حق داری. به من چه که او خانوادگی به اسپانیا رفته است. به من چه که او... به من چه که فلانی... اما من هرگز نه ادعا، نه تبلیغ و نه تنبیه می کنم. او...» حرفم را با یک ضرب المثل قطع می کند.
بیلیرم اؤز گؤزونده تیری گؤرمور، خالقین گؤزونده قیلی سئچیر
و ادامه می دهد:« یادت رفت چرا به کافه آمدیم؟ قهوه دوم سرد شد. دوست داری قهوه سوم سفارش بدهیم این بار با کیک پنیر؟»


2026-06-01

وطن عنوانلی کفن ساخلا منه

 دیندیرمه منی غم جالانار دیل – دوداغیمدان

سال ها پیش عکسی از مرحوم حمیده رئیس زاده دیدم. بانوئی جوان، با عینکی تیره و  دست بر دهان و متفکر. اکنون که خبر درگذشت ایشان را می شنوم، سن و سالش باورم نمی شود. متولد 1331 در اردبیل. یعنی 74 سال از عمرش سپری شد. هیچ فکر نکرده بودم سحر خانم ما پیر شود. این بانوی شاعر و ادیب غربت نشین، در دیار غربت ،چشم از جهان بست. آثار بی مانندش را به ما سپرد و رفت.
با شنیدن خبر درگذشت این بانوی فرهیخته، داغ برادر جوانم دل و جانم را به آتش کشید. اکنون گویی صدایش را می شنوم که می گوید:« از خواندن مکرر اشعار حمیده سیر نمی شوم.» از پشت تلفن برایم زمزمه می کند:  
*
وارلیغیم داغلاردا چنه بنزه ییر
گؤزل لر تئلینده دنه بنزه ییر
غربت پنچه سینده بوغولان آخشام
حسرته، نیسگیله، منه بنزه ییر
*

و من اشک می ریزم بر سوگ برادر، انگار که لحظاتی پیش خبر رفتن اش را داده اند.     
راستی بعضی رفتن ها چقدر دردناک است. 

2026-05-29

حمیده رئیس زاده ( سحر )

اوچماقدیر دیلییم قاناد وئر منه

ایل هانسی ایلیدی، یاخجی یادیمدا دئییل. کیچیک قارداش بیزه قوناق گلجک دی.سئوینجدن آز قالیردی قاناد آچیب گؤیلرده اوچام. نئچه ایل غربت، کیمسه سیزلیک دن سونرا، قارداشیم بیزه گلیردی. گلمه میشدن قاباق تلفن دا سوروشدو:« سووقت نه ایستیرسن؟ دئی گتیریم.»
دئدیم:« سلیمان رستمین دیوانین.»
بیر گولوب سوروشدو:« داها نه؟»
دئدیم:« بیرده اؤزون. داها هئش نه.»
نئچه گون سونرا، گؤزلریم قارداش اوزون گؤروب ایشیقلاندی. بیر ال – اوزون یویوب چمدانین آچدی. جانیم آتام، گؤزوم آنامین گؤنده ردیغی نیسگیل تیکه لرین وئردیکدن سونرا، الینده بیر کتاب منه ساری اوزاتدی. بو سلیمان رستمین کتابی دئییل دی. پلی کپی اولونموش بیرال کتابیدی. اوستونده یازیلمیشدی « ماویلر، آیلی باخیش، یاشیل ماوی – حمیده رئیس زاده ( سحر خانیم )»
قاش قاباخلا سوروشدوم:« بو نه؟  من سلیمان رستم ایسته میشدیم.»
دئدی:« بو شاه اثر، بو عجایب گؤزل شاعر و شعرلری. کتابین تاپابیلمدیم. اما بیر یولداشیمدا واریدی. خواهش ائیله دیم منه پلی کپی چیخارتدی. لاپ آخیر گون گتدی. من ده بوررا گتیردیم. اوخو. خوشووا گلسه سن ده کپی ائیله. اما منه قئیتر. بو کتاب تاپیلمیر. سلیمان رستمین کتابی هر یئرده وار. بونو سنه نیسگیل ائیله دیم.»
سوروشدوم:« بو خانیم کیمدی؟»
دئدی:« حمیده رئیس زاده، تخلص سحر. اردبیللی دیر. چوخ اعلا شعرلری وار.. اوخو انشالله سئورسن منده شرمنده اولمارام.»
شعرلری اوخوماغا باشلادیم. اؤنجه ماویلر کتابیندان بیر نچه بیت:
*
قویماریق غم دئنیزی دالغالانا
قورخولوق یوردوموزا کؤلگه سالا
چن توتا آرزو یولون، گؤز قارالا
آغاران تئللرینه اند ایچیرم
چن توتان تئللرینه آند ایچیرم
*
ائلیمین گوللری سولمایان کیمی
دریالار اوسگویه دولمایان کیمی
توتولوب اوره ییم اولمایان کیمی
اوچماقدیر دیله ییم قاناد وئر منه
*
سونرا آیلی باخیش کتابی
من بؤیله ده مجنون کیمی دیوانه دگیلدیم
توفان قوپاران دویغولارا لانه دگیلدیم
بیر هاستا محبت یئلدن سپهد لندی
بیر گیزلین عطش ماهنی سی یاغموردان الندی
بیر یاشلی باخیش لذت دیداره بلندی
یوخسا بو قدرده دلی – دیوانه دگیلدیم
*
ماویلر – انقلاب دان قاباق یازیلمیش شعرلر
آیلی باخیش -  فروردین 1374 ایلینده چاپ اولوب
یاشیل ماهنی 
بیر دسته تزه گونش – 1379 ایلینده چاپ اولوب
حمیده رئیس زاده ( سحر ) خانیم 1331 ایلینده اردبیل ده دنیایا گؤزونو آچیب. من فقط بیر شکلینی گؤرموشم و اونو هر زامان جاوان بیر خانیم گؤرورم. گؤزل شعرلریله روحومو اوخشاییب.
دوشنبه خردادین دؤردونجو گؤنو وفات خبرین ائشیتدیب چوخ حیف سی لندیم. اللاه رحمت ائیه سین.
دوغوم ایلی 1331 اردبیل شهرینده – دنیاسینی دئییشن چاغی دوشنبه 4 خرداد 1405 سوئد ده.
*

باخیش برقی آچاردیر گؤزلرینده
چاخیر دریاسی واردیر گؤزلرینده
گؤرنده عشقه قارشی چیرپینان جان
محبّت پاسداردیر گؤزلرینده
باخیشلا پرده پرده جان باغیشلار
باخیش پروردگاردیر گؤزلرینده
تانیش لیق آختارانلارایتگین عشقه
تانیشلیقلار قطاردیر گؤزلرینده
قیام ائتمکده دیر مطلوبی یوخدان
قیامت آشکاردیر گؤزلرینده
سحر سانما آدامسیزسان غریب سن
حمایت برقراردیر گؤزلرینده

*

2026-05-27

یک روز خوب

عید قربان بر همگی مبارک
روزخوشی است. دوست جان تماس می گیرد و خبر می دهد که اینترنت باز شده و او نذر کرده پول گوسفند قربانی اش را به خانواده ای که دخترک بیمار دیالیزی دارند، هدیه کند. خوشحال است از این که مادرِ دخترک با دیدن پاکت اشک شوق و تشکر از چشمانش جاری شد. می گویم نذرت قبول و او لبخندی از سر شوق و امید می زند. هر دو با هم دعار می کنیم، روزی برسد که هیچ بیماری امیدش را از دست ندهد و هیچ پدری شرمنده زن و بچه اش نباشد.
پس از چند ماه، تلفنم زنگ می زند. شماره کد سرزمینم را می بینم و دلم لبریز از شادی می شود. عزیزان یک به یک تبریک می گویند این روز مبارک را و من غرق در شادی میشوم. اینترنت باز شده و من سراغ دوستان می روم. صفحه ادبیات، نقد رمان، دوخت و دوز، بافتنی و کسب و کار اینترنتی دوباره شروع به کار کرده و زندگی دارد حالتی عادی به خود می گیرد. جای آنان که دیگر در بین خانواده و قوم و خویش نیستند، خالی و مکانشان بهشت برین.
*
عید بر عاشقان مبارک باد
عاشقان عیدتان مبارک باد
*

2026-05-23

خرمشهر – شهری که خرم ماند

به بهانه سوم خرداد و بازپس گیری خرمشهر زیبا

در تاریخ یکم مهرماه تا چهارم آبان 1359 ارتش عراق به قصد تصرف سرزمین ما، به سوی خرمشهر روان شد. این لشکر متجاوز با دفاع مردم بومی خرمشهر، پاسدارهای خرمشهر، گردان نیروی زمینی ارتش و تکاوران دریایی روبرو شد. با وجود مقاومت سرسختانۀ لشکر ایران، نیروهای عراق شهر خرمشهر را تسخیر و موجب کشته شدن هزاران نفراز هموطنان شد.
سرانجام سوم خرداد 1361 با عملیات بیت المقدس باز پس گرفته شد. در این مدت چه بر سر خرمشهر زیبای ما آمد خدا می داند و آنان که رنج و درد کشیدند.
ناخدا داریوش ضرغامی، دریادار دوم تکاوران دریایی و فرمانده گردان تکاوران دریایی بوشهر، طی عملیاتی در مهر ماه 1361 حصر آبادان را شکست. عملیات او موجب شد که صدام برای سرش جایزه بگذارد.
ناخدا هوشنگ صمدی، ناخدا یکم تکاور، فرمانده گردان تکاوران دریایی ارتش و معاون ناخدا ضرغامی در آزادسازی خرمشهر حضور فعال داشت.
محمّد جهان آرا، فرمانده سپاه خرمشهر، در نبرد خرمشهر و حصر آبادان نقشی کلیدی ایفا کرد. وی 7 مهرماه 1360 در سانحه هوایی کشته شد.
دریادار سید عیسی حسینی بای، او نیز در نبرد خرمشهر حضور داشت.
به بهانه فتح خرمشهر در اینترنت جستجو کرده و اسامی این اشخاص را یافتم، تا فاتحه ای بخوانم  بر روح و روان ایشان و همه هوطنان سرزمینم که از ذره ای از خاک وطن چشم نپوشیدند و در راهش جان شیرین شان را فدا کردند. یاد و خاطره همه وطن دوستان و جانبازان و فداکاران میهن، در هر زمان و هر مکان عزیز و گرامی باد.

2026-05-21

زنان موفق سرزمینم

فاتحه ای برای شادی روح زنان موفق سرزمینم

معصومه نوشین سیحون، اهل رشت و از پیش کسوتان هنر تجسمی و مدیر قدیمی ترین نگارخانه هنری « گالری سیحون » ایران بود.
پروانه وثوق اهل آشتیان، فرشتۀ نجات کودکان سرطانی ایران
مکرمه قنبری بانوئی که به خاطر نقاشی هایش به شهرت جهانی رسید و من اسمش را تصادفی بین نقاشان ایران دیدم. بانوی سال نقاش 2001 در دانشگاه سوئد دوازدهمین کنفرانس ایران شناسی.
ایران درّودی، نقاش، کارگردان، نویسنده، منتقد ادبی و استاد دانشگاه رشته تاریخ هنر بود.
بهجت صدر ، نقاش نوگرا و موفق ایرانی بود.

2026-05-18

به بهانۀ زادروز حکیم عمرخیّام


شنبه ای بود سرد با ابرهای تیره و بادِ سردِ بی رحم. اوّلِ صبح وارد کلاس شدم. بچّه ها دور بخاری نفتی جمع شده و سعی در گرم گردن دستان یخ زده شان را داشتند و متوجه ورود من نشدند. هر کلاس روزانه سه لیتر سهمیه نفت د اشت. بابای مدرسه قبل از آمدن ما به کلاس، بخاری را روشن می کرد و تا تن و جانمان گرم شود سه لیتر تمام می شد. این قانون مدرسه بود، چه در زمان محصّلی و چه در زمان معلّمی. مبصر با دیدن من داد زد:« برپا» و بچه ها برخاستند و با صدای یخ زده « سلام، صبح به خیر، به کلاس ما خوش آمدید» گفتند و سر جایشان نشستند. حضور و غیاب کرده و پرسیدم:« بچه ها خیلی سردتان است؟» هم صدا بله گفتند. دستان من نیز کم از آنها نداشت. دستهایم را به هم مالیدم تا کمی گرم شود و بتوانم خودکار بدست بگیرم و بنویسم. دخترکانم نیز به تقلید از من دستها را به هم مالیدند. پس از دقایقی کلاس کمی گرم و قابل تحمل شد و درسمان را شروع کردیم. از میان بچه ها« کبیره » را پای تخته سیاه خواندم. تمرینی از ضرب سه رقمی را گفتم و نوشت و شروع به حل ضرب کرد. رو به تخته سیاه و پشت به من. سعی می کرد صورتش را نبینم. شک کرده و از جا بلند شدم. از دیدن جای سیلی بر صورتش فهمیدم که مرتکب خلافی شده و کتک خورده است. به روی خورم نیاوردم و پس از انجام تکلیف، سر جایش نشست.
زنگ تفریح از او خواستم که همراه من به اتاق مربی پرورشی بیاید. مربی پرورشی با دیدن او سری به نشانه تاسف تکان داد و از اتاق خارج شد. پرسیدم :« چرا کتک خوردی؟»
انگشت اشاره اش را بالا آورد وبا صدایی لرزان و گناهکار گفت:« خانم معلم اجازه! اگر بگویم تنبیه ام می کنید.»
گفتم:« چرا تنبیه ات کنم؟ در خانه حسابت را رسیده اند. بگو کرده ای؟»
گفت:« خانم معلم اجازه شعر خواندم.»
گفتم:« چه شعری؟ برای من هم بخوان. نترس اگر شعر بدی خوانده باشی می گویم دیگر نخوانی. »
و او شروع به شعرخوانی کرد
*
ای چرخ فلک خرابی از کینۀ توست
بیدادگری شیوۀ دیرینۀ توست
ای خاک اگر سینۀ تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینۀ توست
*
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شهد و شیر و شکّر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوش تر باشد
*
افسوس که سرمایه زکف بیرون شد
وز دستِ اجل بسی جگرها خون شد
کس نآمد از آن جهان که پرسم از او
کاحوالِ مسافران دنیا چون شد؟
*
گفتم:« این اشعار که خیلی زیبا هستند. از رباعیّاتِ خیّام هستند. از کجا یاد رفت؟»
گفت:« کتابِ داداشم. هم شعر هست و هم تصاویر خیلی قشنگ دارد. از کتابخانۀ مدرسه شان گرفته بود. با صدای بلند خواند و من هم خیلی خوشم آمد. آخر داداشم خیلی خوب شعر می خواند. بعضی از شعرها را توی دفترم نوشتم و چند بار هم خواندم. بابا دید و خواند و مرا به سختی کتک زد و گوش داداشم را هم خیلی محکم کشید و گفت:« دیگر نبینم کتاب این کافر را به خانه بیاوری.»
گفتم:« این ها که خواندی رباعیّاتِ حکیم عمرخیّام نیشابوری است. او اهل نیشابور بود و بجز شاعری حکیم وریاضی دان و فیلسوف و ستاره شناس بود. او همه چیز دان بود. »
گفت:« داداشم هم همین ها را گفت. اما بابا دعوایش کرد و گفت که آواز می و می خوارگی تعریف کرده و به آخرت شک دارد و... داداشم هم یواشکی گریه کرد. بعد یواشکی به من گفت که وقتی بزرگ وپولدار شوم کتاب خیام را می خرم و دو تایی با هم می خوانیم. »
گفتم:« انشالله هم بزرگ، هم تحصیل کرده و هم پولدار می شوید و به آرزوهای قشنگتان می رسید. چه برادر مهربانی داری! خوش به حالت. »
احساس خوشحالی و غرور را در چشمانش دیدم. گفت:« بابم خیلی بداخلاق است ومامانم هم سخت گیرند. مامانم می گوید که هر دو من و داداشم را خیلی دوست دارند. اما یک مثل مهمی است و باید پدر و مادرها توجه کنند. آن هم
بالام عزیز تربیه سی اؤزوندن ده عزیز
»
با او حرف زدم از نگرانی های پدر و مادر گفتم. حتی اگر نظرشان درست نباشد، باید نگرانی و دلواپسی آنها را درک و قبول کرد. کودک در دنیای خودش خوشحال و راضی بود از هم صحبتی با معلم اش. دلش آرام گرفت. گویی دردِ سخت سیلی پدر بر گونه اش التیام یافت. دوان دوان و رقصان به طرف حیاط رفت تا از لحظات باقی ماندۀ زنگ تفریح با خوردن لقمه نان و پنیرش لذت ببرد.
ومن تاسف خوردم به حال آنانی که دلیل خواندن شعر خیام را کفر و حافظ را عشق و می و می خوراگی می دانند. حالا مولانا و فردوسی و سعدی و...که جای خود دارند.
*

2026-05-14

Christi Himmelfahrt

 یک روز تعطیلی

امروز تعطیل رسمی است. شب قبل در تلویزیون حکایت عیسی مسیح را تماشا می کردم. فیلم به آن قسمت رسید که عیسی را گرفته و در بند کرده و به سوی صلیب می بردند تا به چهارمیخ اش بکشند. میخ ها و تخته ها را آماده کرده و عیسی را به سویش می بردند که دیگر طاقت تماشا کردن برایم باقی نماند و کنترل به دست گرفته و تلویزیون را خاموش کردم.
یعنی آدمیزد چقدر باید بربر باشد، که بنی آدمی را گرفته و به چهارمیخ اش بکشد. ناخن هایش را بکشد. سیگار روش اش را در تن و جان ناتوان و دربندش فروکند. به خاطر منافع نامبارک و پلیدش.
پنج شنبه عروج عیسی مسیح، یکی از پیامبران صاحب کتاب. بنا به باور مردم این دیار، در این روز کالبد عیسی مسیح به ملکوت پیوسته است. در این روزجشن میگیرند و مراسمی در کلیسا برگزار می کنند.
آیۀ 157 سوره نسا به کشته نشدن و به صلیب کشیده نشدن عیسی مسیح و عروج او به ملکوت اشاره کرده است.
خدایا بندگانت را خودت آفریدی. چه کسی حق دارد جانی را که تو بخشیدی، بگیرد؟ خدایا به داد بندگانت برس که جز تو. پناهی ندارند.
خدایا در این روز مقدس، در این روزی که یاد و خاطرۀ یکی از پیامبرانت گرامی داشته می شود، دربندان را آزاد و شکنجه کنندگان و آزار دهندگان به مخلوقاط بی پناهت را به جزایشان برسان. آمین. یا رب العالمین.


2026-05-13

کلم سبز وحشی

 karalahana - Grunkohl  - قره یارپاق کلم – کلم سبز وحشی

هوا سرد است و بارانی و بادی، با آسمانی پر از ابرهای تیره وروزی کسل کننده. شب قبل تماسی داشتم با عزیزانم از وطنم. گفتند که اینترنت قوی وصل کرده اند و می توانیم راحت صحبت کنیم. صحبتمان در حد سلام و احوالپرسی و نگران نباشید که حالمان خوب است و ملالی نیست، بود و تماس قطع شد و شکر کردیم به شنیدن صدای هم حتی دو دقیقه.
گیاهی است از تیره کلم ها و برگ هایش شبیه کلم سبز اما کمی تیره تر که بیشتر ترکیه ای ها در باغچه خود می کارند. برگ های این سبزی را چیده و داخل ظرفی گذاشته و رویش آب داغ می ریزند تا برگها کمی نرم شود. پس از ده دقیقه ای از آب بیرون آورده و مواد داخل دلمه را « که معمولا برنج و بلغور و سبزیجات معطر و گوشت چرخ کرده است » آماده کرده و برگها را همچون دلمه برگ مو می پیچند و می پزند. اسم این غذا « قارالاهانا دلماسی» است. طعم این دلمه با طعم مطبوع دلمه برگ مو و دلمه کلم برگ تفاوت دارد.
بورانی اش را نیز درست می کنند. برگها را چیده، می شویند. سپس خرد کرده و پس از پخته شدن برگ ها، ادویه و تخم مرغ اضافه کرده و می خورند. همچون « بورانی اسفناج» با طعمی متفاوت.
یکی دیگر از غذاهایی که با قره لاهانا می پزند، قارالاهانا شورباسی یا همان سوپ است.
این گیاه خوردنی، دو ساله است و در سال دوم گلهای زردش نمایان می شود و سپس به بذر می نشیند و سال بعد با کاشتن بذرهای جدید گیاهان تازه رشد می کنند. این کلم نیز مانند بقیه گیاهان،
پر از ویتامین و مفید است.
*

برگ خوراکی قارالاهانا یا کلم سبز وحشی











گل های زرد رنگ قارالاهانا که به بذر می نشینند

2026-05-11

یاتیرام ماشالله


پس از چند روز وقفه، زنگ زده است. از شنیدن صدایش خوشحال میشوم و حال بچه ها و قوم و خویشان و اهالی وطن را می پرسم. با جمله ای که مرحوم مادربزرگمان قبل از خواب می گفت جوابم را می دهد. با این تفاوت که مادربزرگمان پیر شده و می گفت:« آماده می خوابم که اگر جناب عزرائیل سراغم بیاید کلمه شهادتم را گفته باشم.»
« یاتیرام ماشالله، دورارام انشالله، اگر دورماسام، اشهد ان لا اله الا الله » 
اما من با شنیدن این کلمه شهادت، آنچه را که بر او و قوم و خویشان و هموطنانم می گذرد، می دانم. خودش می گوید بلاتکلیف، دست و پنچه زدن با گرانی و در انتظار آرامش. نمی دانیم حال و احوالمان پنج دقیقه بعد چه خواهد شد. از من می خواهد برایشان دعا بخوانم که جز دعا کاری از دستم برنمی آید.


2026-05-09

مادربزرگ و ده فرزندش

 به بهانه تایید مصرف قرص ضد بارداری خوراکی  

مادربزرگ مرحومم هفت دختر و سه پسر ( ده فرزند ) داشت. مرحوم عم قیزی یکی از بزرگان فامیل، بنا اظهارات خودش دوازده فرزند داشت که یک دختر و یک پسرش در سن نوزادی درگذشته و بقیه را به خوبی و خوشی بزرگ کرده است. خانم همسایه هفت دختر داشت و برای فرزند هشتم حامله بود که از پله ها سُر خورد و پایین افتاد و بچه اش سقط شد و دیگر نتوانست بچه دار شود. خودش می گفت که بچه نعمت خدادادی است و قدمش سرشار از برکت. خاله بزرگ با ناراحتی جواب می داد:« خدا پدرت را بیامرزد. کدام برکت؟ لباس کهنه بچه بزرگتر را کوتاه کرده و به بچه کوچکتر می دهی. زانوی شلوار بچه ها همیشه وصله دار و بقیه لباسها رنگ و رو رفته. تازه داخل سوغان سو شورباسی هم یک کاسه آب اضافه می کنی و با زردچوبه و رب و نمک مزه دارشان می کنی که شکم بچه هایت را سیر کنی.»
طفلک خانم همسایه که در حسرت فرزند پسر، آه می کشید. بعد ها شنیدم که دخترانش نیز فرزند پس به دنیا نیاوردند.
روزی مرحوم مادربزرگ و عم قیزی را ملامت می کردیم که چرا یک دوجین بچه؟ که مادربزرگ گفت:« شماها دعا کنید. خدا را شکر کنید که قرص ضد حاملگی به بازار آمد و اداره بهداشت هم از این قرص ها مرتب در اختیار زنان گذاشت و از آن زمان دیگر بچه دار نشدیم. وگرنه خدا می داند تا حالا چند بچه دیگر به دنیا می آمد.»
ناریش خانم که مربی بهداشت در یکی از روستاهای ولایتمان بود گفت:« قرص ضد حاملگی خیلی خوب است. زنان روستائی با کمال میل مراجعه کرده و مرتب استفاده می کنند. بعضی ها هم دور از چشم همسرشان که فکر می کنند جلوگیری از حاملگی مقابله و لجاجت با خداست. در حالی که خدا به بشر عقل داده که فکر کند و شرایط زندگی را در نظر بگیرد. زایمان آن هم در روستا و یا جائی که امکانات پزشکی کمی وجود دارد، کار ساده ای نیست. درست است که این قرص ها عوارضی دارند، اما زنان این عوارض را به بچه دار شدنِ پی در پی ترجیح می دهند. از عواض این قرص ها می توان به  چاقی شکم، لک به صورت اشاره کرد.»  
با استقبال از قرص ضد حاملگی، فرزند آوری کمتر شد و خانواده ها به دو یا سه فرزند بسنده کردند. اکنون دیگر دو فرزند را نیز زیاد می دانند و خیلی ها مثل عروس و پسر صالیحا، اصلا بچه نمی خواهد. البته دلشان بچه دار شدن می خواهد. اما هزینه های کمرشکن، نداشتن خانه مستقل و حقوق کافی برای امرار معاش، جلوی خواستن را می گیرد.
راستی که باید خدا را شکر کنیم و بگوئیم بر پدر مخترع این قرص ها رحمت. در اینترنت جستجو کردم و یافتم که یک تیم از دانشمندان برجسته با تلاش توانسته اند این قرص را اختراع کنند و حاصل تلاش شیمیدان اتریشی، دکتر کارل جراسی « پدر قرص ضد بارداری» است.
تامین بودجه از طرف فعال حقوق زنان« مارگرت سنگر » است.
روحشان شاد و مکانشان جنت.

2026-05-08

آنتوان لاووازیه

به یاد لاووازیه و سرش که بی گناه زیر گیوتین رفت

نجیب زادۀ فرانسوی بود که نقش مهمی در شیمی و زیست شناسی ایفا کرد. او « پدر علم شیمی نوین» است. علاوه بر فعالیت علمی، اقتصاددان بود و به بهبود کشاورزی علاقه داشت و مزرعه ای کشاورزی برای مطالعۀ کشاورزی نوین تاسیس کرده بود.
با این همه خدمات عالی، گرفتارسیاست و دستگیر شد. جرمش خیانت و ظلم و کلاهبرداری و غیره بود که سرش را زیر گیوتین برد. انقلابیون فرانسه نیازی به شیمی دان و دانشمند نداشتند. در سال 1794مصادف با چنین روزی سرش را بریدند و اموالش را مصادره کردند. او به هنگام مرگ پنجاه سال داشت. عجیب این که یک سال و نیم بعد از به باد دادن سرش، بی گناهی اش ثابت شد. اموال مصادره شده اش را به زنش دادند. اما سرش چه؟ تن بی گناهش چه؟ زندگی اش که خدا هدیه داده بود و آنها با خودخواهی و خودسری از او گرفته بودند چه؟
مادام ماری – آن – پی یرت – پلز لاووازیه، همسر آنتوان لاووازیه ، شیمی دان و نقاش فرانسوی دستیار آزمایشگاهی همسرش بود. او در انتشار رسالۀ ابتدایی شیمیِ لاووازیه نقش اساسی داشت.

2026-05-07

امان از این وحشت و کابوس

 

هوا ابری و سرد، بارش باران بی وقفه، نه امکان پیاده روی، نه حوصله مطالعه، نه دستی بر قلم، نه کاغذی برای نوشتن. گویا زمان ایستاده و لحظات خیال سپری شدن ندارند. از سر بی حوصلگی سری به دنیای وبلاک زدم. چراغ های وبلاکستان خاموش و نویسندگانش همچون من بی حوصله و بی روح. به سایتی رسیدم و بی اختیار شروع به خواندش کردم. یک زندانی سیاسی سابق، قبل از انقلاب از روزهای سپری شده اش در زندان نوشته بود. از کتک های بی رحمانه، از ناخن کشیده اش، از انواع دیگر شکنجه، چه جسمی و چه روحی و الی آخر. همراه با مطالعه این صفحه، بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر می شد که کامپیوتر خاموش شد و یکی با دست پشت سر هم به در خانه ام کوبید. وحشت زده و سراسیمه از جای جهیده و به طرف در رفتم. تعمیرکار برق بود و گفت:« پریز اصلی را کشیدم. خواستم بگویم که کامپیوتر تان راباز نکنید.»
گفتم:« کامپیوترم باز بود و داشتم متنی را می خواندم. چرا قبلا خبر ندادید؟»
عذر خواهی کرد و من سکوت کردم.
داشتم ماجرا را برای هاله تعریف می کردم که با پرخاش گفت:« با خواندن این مطالب بدون اینکه متوجه شوی به خودت شکنجه روحی می دهی. این شکنجه ها همیشه بوده و هست در همه جای دنیا، بدون استثنا.»
حق هم داشت. چون نه تنها روزم با استرس و ناراحتی سپری شد که خواب شبانه ام با کابوس ها و فریادهای وحشتناک گذشت. صبح با سردردی شدید و حالت تهوع از جای برخاستم و تا ظهر وحشت تمام وجودم را فراگرفت. از در و دیوار، از سر و صدای کودک همسایه واز سگ و گربه همسایه طبقه بالائی ترسیدم. دست به دعا برداشته و با خدا درد دل کردم و آرزوهایم را برایش گفتم:« خدا جان قربانت بروم. ای کاش که در این دنیای زیبای پر نعمت ات، شکنجه نباشد. مرگ و قتل و اعدام و تخلف و اعتراض نباشد. مردم در صلح و آرامش بسر ببرند. آمین رب العالمین.


2026-05-06

طبیعت دست و دلباز و نعمت های خدادای اش

پرپیان، پرپهن، خُرفه، سمیز اوتو، پَرپَرَن، و به زبان آلمانی پورتولاق

بچه که بودیم، حیاط بزرگی داشتیم. وسط حیاط ، حوض بزرگ یا کوچک مناسب با اندازه حیاط مان وجود داشت. دورتادور حوض نیز باغچه بود که به آن (کَردی ) می گفتیم. بهار که از راه می رسید، پدر با همکاری برادر بزرگ و کوچک، کَردی را شخم می زد و بعد از یک روز صبر، دورتادور کَردی گل های زیبا و درون آن سبزی های خوردنی می کاشت. دور حوض نیز لوبیاسبز می کاشت. پس از رشد لوبیاها، آنها را با نخ و طناب دور حوض می پیچاند و می شدند گیاهان پیچنده با میوه های سبز تازه و تُرد. سبزی ها جوانه زده و به بار می نشستند. کار ما بچّه ها ( آلاغ ) یعنی کندن علف های هرزبود. بین این علف های هرز تا دلتان بخواهد پرپیان سبزمی شد، با گلهای زرد و بسیار کوچک و تخم های سیاه و براق و بسیار ریز و غیر قابل کنترل و برگ های ضخیم و آبدار و شاخه های سفت و قرمز. مرحوم اورقیه آنا به ما اعتراض می کرد که اینها علف های زیان بار نیستند. می کَنید، حداقل داخل سبد سبزی بریزید که بشویم و بخوریم. اینها نه تنهاعلف نیستند، بلکه بسیارخوشمزه و مفید هستند. اما کو گوش شنوا.
چند سال پیش در فضای سبز پارک شهرمان، چشمم به این سبزی مادرمرده افتاد که گوشه ای روییده است. صالیحا با دیدنش خم شد و چند شاخه اش را کند و از خواص داروئی اش تعریف کرد. گفت که این ننه مرده بی صاحب، منبع ویتامین و آهن و کلسیم و... و کنترل کننده دیابت و خون و کبد و عروق و... است. در آسمان به دنبالش می گشت و در زمین پیدایش کرده و به خانه می برد و داخل گلدان می کارد. خلاصه که بر اثر تشویق او، من و مهرناز و مهری و مهربان نیز هر کدام شاخه کوچکی چیده و به خانه برده و داخل گلدان کاشتیم و از آن موقع پرپیان شد سبزی خوردنی پای سفره مان. گیاهی بی ادعا و پربرکت. کافی است یک بار شاخه ای از این نعمت الهی را بکارید، هرسال در باغچه و داخل گلدان و حتی بین چمن ها، پرپیان دارید. می توان به ماست اضافه کرد، همچون خیار ماست. می توان بورانی اش را پخت، همچون بورانی اسفناج و سریش و لوبیاسبز. یا کوکو، مثل کوکوسبزی و یا همراه سبزیجات آش، داخل هرگونه آش ریخت و نوش جان کرد.
*



2026-05-05

ننویس

ننویس نه ننویس، هر چی که گفتم ننویس

گویا باید مقاله ای بنویسد. قلم به دست گرفته و کاغذِ زیرِ دستش، منتظر است. پشت میز نشسته و به صندلی اش لم داده است. بادِ وزنده، موهایش را به رقص درمی آورد. بساطش را جمع کرده و وارد اتاق می شود. مادرش می پرسد:« چی شد؟ تونستی چند خط بنویسی؟»
جواب می دهد:« نه! چه بنویسم؟ چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد. گویا مغز و حس و روح و روانم خالی شده و در خلا زندگی می کنم.»
می گویم:« این همه اتفاقات تلخ و شیرین، این همه مرگ و جنگ و کشت و کشتار. این همه دروغ و فریب. البته می توانی مقاله ای عالی و تاثیرگذار خلق کنی.»
مادرش حرفم را قطع می کند و می گوید:« نه جان و دلم نه. از این حرفها ننویس. زیرا که ما آزادی بیان را نیاموخته ایم. از کبوترهای بالای درخت بنویس که چند روزی است تخم گذاری کرده اند. چیزی به ذهنت نمی رسد؟»
می گوید:« خیلی حرفها برای نوشتن و گفتن دارم. اما نمی توانم بیان کنم. به قول خودت هر چه بگویی، یکی برای زدنت پیدا می شود. این روزها حال و هوای ما مثل ضرب المثل معروف ترکی است که می گوید
بئزه نیرم خانیم دؤیور، بئزه نمیرم آقا دؤیور. »

*

2026-05-02

بهار و نعمت هایش

das Kletten - Labkraut

بی تی راخ – شیر پنیر – گندمک – ایلیشکن – قاتیر اوتو  
*

بالاخره ماه آپریل را با هوای هردمبیلش پشت سر گذاشته و به مای رسیدیم. دیروز و امروز هوا خوب و آفتابی بود. سری به بیرون زدم. همسایه روبرویی، سبد سبزی اش را زمین گذاشته و کنار دیوار خم شده بود وداشت علف های هرز کنار دیوارش را می کند و داخل پلاستیک زباله می انداخت. اما یک دسته علف را با قیچی چید و داخل سبد گذاشت. سلام و احوالپرسی کرده و پرسیدم:« این علف های هرز را چرا داخل سبد گذاشته ای؟»
گفت:« این علف هرز نیست. ما به این علف یوقورت اوتو می گوئیم. با این سبزی بورانی و شوربا می پزیم. همین طور خام نیز خورده می شود. خیلی خوشمزه است و ویتامین های زیادی دارد.»
گفتم:« خوردنی بودنش را نشنیده بود. تا آنجائی که تجربه کرده ام، به لباسمان می چسبد و اذیتمان می کند. به نظرتان همین طور از کنار دیوارچیدن و استفاده کردن اش چقدر سالم است؟ در حالی که دور و برمان پر از سگ است و همسایه هائی که دقت نمی کنند.»
نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و با خنده ای آنچنانی گفت:« مهم نیست جانم! داخل یک کاسه آب بریز و یک قاشق سرکه و یک قاشق نمک اضافه کن و بگذار پانزده دقیقه بماند. بعد بشوی. تمام میکروب هایش از بین می رود. فکر می کنی سبزیجاتی که از مغازه ها می خریم خیلی سالمند؟»
*
این گیاه به عنوان علف هرز در مزارع نخود و گندم و … شناخته می شود. ساقه های چهارگوش دارد که به لباس میچسبد. برگ های این گیاه شبیه ستاره است. این گیاه خودرو یک ساله است و به وسیله بذرهایش که به زمین می ریزد، تکثیر می شود.
*



روزمعلم


 

امروز چه روزی است؟ یادم رفته بود. نوه جان ها همراه مادرشان آمدند با دسته گلی زیبا. نوه جان گفت که تو زیباترین معلم جهانی و روح و روانم را زنده کرد.  
*


2026-04-28

استرس و دیگر هیچ

یک احوالپرسی کوتاه

می پرسم:« چطوری؟ اوضاع چگونه است؟»
جواب می دهد:« نمی دانم. بلاتکلیف.»
میرسم:« بچه ها چطورند؟»
جواب می دهد:« کلاس آنلاین دارند.»
جواب ها کوتاه است. حوصلۀ حرف زدن ندارد. حال و هوای روحی اش به هم خورده، اعصاب داغون، با هر صدائی از جای می پرد. در انتظار به سر بردن سخت است و به قول خودش استرس امانش را بریده و با قرص اعصاب شب را به صبح می رساند.
می گویم:« خدا بزرگ است. مشکلی نیست که آسان نشود. مرد باید که هراسان نشود.»
می گوید:« هراسان نیستم. نگرانم.»
تماس قطع میشود. همین اندازه که می دانم زنده اند، امیدوار می شوم. این روزها به داشتن امید بیشتر از هر چیز دیگر نیاز دارم.
*

2026-04-25

پرنده های باغچه ما

 کلاغ سیاه

هفته گذشته باغبان آمد و دستی به سر و روی گل و گیاه و درختان کشید و مرتبشان کرد. قبل از رفتن او، همسایه طبقه بالا، سریع و نفس نفس زنان به طرف باغبان آمد و گفت:« چرا این سرو بلند را قطع نکردی؟»
گفتم:« چون من به ایشان نگفتم و دلم نمی خواهد درخت به این زیبائی قطع شود.»
گفت: شما متوجه نیستید. کبوترها بالای این درخت لانه ساخته و تخم گذاشته اند. امروز فرداست که باغچه ات پر از کبوتر شود. اینها مزاحم هستند.»
شنیده بودم که او پرنده ها و گربه ها را دوست ندارد و باور نکرده بودم. گفتم:« چه بهتر! اینها نه وحشی هستند و نه آزاری به کسی می رسانند. وارد خانه شما هم نمی شوند.»
خلاصه که اول پرخاش وسپس تهدید و سرانجام با قیافه ای غضبناک، رویش را برگرداند و رفت.
من نیز به خانه برگشته و پس از رفع خستگی و نوش جان کردن چای گل محمّدی، دوباره سری به باغچه زدم تا از تماشای چمن های کوتاه شده و درختان مرتب ولاله ها و سنبل های خوشه ای چشم و دلم روشن شود. درخت آلبالو با شکوفه های سفید ش، زیبائی خاصی به باغ بخشیده بود. داخل ظرفِ آب و دانه پرندگان آب و دانه ریخته و برگشتم و از پشت پنجره اتاقم به تماشای دانه چیدن آنها پرداختم. گنجشک ها و کبوترها آمدند و خوردند و آشامیدند و پرواز کردند. کلاغ سیاه روی چمن ها نشست و آهسته به د انه ها نزدیک شد. سپس به طرف راست و چپ نگاه کرده و دزدکی تکه نانی برداشت و پرید. درست مثل کسی که از جائی چیزی کش می رود. بالای شیروانی که رسید، سر و صدائی کرد و بقیه کلاغها نیز رسیدند و خوردند ورفتند.
غلط نیست که این حیوان سیاه ، دزد نامیده شده است. یادم می آید قدیمها که دست و صورتمان را لب حوض می شستیم، مادرم تاکید می کرد که صابون را لب حوض جا نگذاریم که کلاغ می دزدد.

2026-04-24

دلا خوکن به تنهائی

آخرین باری که دیدمش، مراسم دفن و عزاداری شوهرش بود. اکنون پس از گذشت چند هفته، که می دانستم سرگرم کارهای  بیمه و خانه و ارث و غیره است و فرصت ندارد، زنگ می زنم. با صدائی گرفته و بی حوصله جوابم را می دهد و می گوید که بیمار است و باید به پزشک مراجعه کند.

می پرسم:« خدا بد ندهد. چی شده؟ چرا چیزی به من نگفتی؟ می توانستم برایت سوپ بپزم.»
بغض اش می ترکد و به های های می گرید. ساکت می شوم و به گریه اش گوش می کنم. خودش را جمع و جور کرده و می گوید:« علاج درد من سوپ و پزشک نیست. می خواستم پیش پزشک بروم و برایش گریه کنم و قرص خواب یا آرامش بخش بگیرم که تو زنگ زدی. درد من چیزی دیگری است. دخترِ شوهرِ مرحومم، دنیا را بر من تنگ و تار کرده. ارث پدری می خواهد. شوهرم نه خانه ای از خود داشت نه ماشینی و نه ملک و جواهری. من کار می کردم و حقوقم کافی نبود و از اداره کار نیز کمک می گرفتیم. پس از درگذشت او بیمه اندکی کمک مالی به من کرد. زیرا در ماه های آخر زندگی شوهرم احتیاج به پرستار داشت که من کار پرستاری را به عهده گرفتم. حالا دخترش می گوید که او نیز سهمی از این مبلغ ناچیز می خواهد. می گوید اگر پدرم نبود بیمه این مبلغ را به تو نمی داد. می گویم اگر پدرت نبود من مجبور به پرستاری از او نمی شدم. وزن سنگینی داشت و من به تنهائی حمامش بردم و خشک و ترش کردم. گفته است که دیگر بچه هایش را پیش من نمی فرستد و خودش هم پیشم نمی آید. آخر من تنها هستم و کسی را ندارم. از تنهائی می ترسم.»
می گویم:« نترس. تنهائی آرامش دارد. کارهای اداری شوهرت را تمام کن. چند روزی مرخصی بگیر و به برلین، پیش دخترعمویت برو. حال و هوایت عوض می شود و به آرامش روحی می رسی. پس از آن هم سر کار می روی و فرصت ترس نداری.»
کمی صحبت میکنیم و ظاهرا حرفهایم آرامشی به او می دهد و می گوید:« حق داری. هوا بد نیست. قهوه درست می کنم و به بالکن می روم. از بالکن ما همه جا زیباتر دیده می شود و...اما می ترسم.»
خداحافظی کرده و به بالکن می روم و او را در طبقه بالای خانه شان می بینم که  فنجان قهوه در دست به من دست تکان می دهد و من با خود زمزمه می کنم که امان از زنان زن ستیز.
*
دلا خو کن به تنهائی که از تن ها بلا خیزد
سعادت آن کسی یابد که از تن ها بپرهیزد
*

2026-04-23

کمی آرامش

دوباره زنگ زد. حال و احوالش را پرسیدم. گفت که فعلا آتش بس است و سر و صدائی نیست. درست است که در دلش آشوبی است و با هر صدای بلندی از جا می پرد، اما حداقل می داند که اتفاق بدی نمی افتد. خوشحال است از بارانی که چند روز است می بارد و دریاچه ارومیه را پر می کند و آب دررودخانه های شهرهای مختلف جاری است.

دلم آرام می گیرد و دوربینم را برداشته، کاغذ و قلم ناقابلم را داخل کیف گذاشته و به راه می افتم. پیاده، تا لب رودخانه میروم. لب رودخانه طبق معمول پر جنب و جوش است. بانوی کهن سالی دور از چشم نگهبان، برای اردکها دانه می پاشد. دو پسر موطلائی روی الاکلنگ نشسته و بازی می کنند. دخترنه یا ده ساله ای، مینای چمنی و گل قاصدک می چیند تا گردنبندی با گل درست کرده و دور گردن مادرش بیاندازد. میان گل های خودرو، چشمم به گل های ریز بنفش و زیبا می افتد. نگاهش می کنم و دلم می خواهد بچینمش و در باغچه ام بکارم. در قسمت های پایین شاخه گل های خشک و به بذر تبدیل شده اش را می بینم و می چینم و عکسی از گل های زیبایش می گیرم. اسم گل را نمی دانم.
خلاصه که امروزم با آرامش روحی و اطمینان خاطر سپری می شود.  



2026-04-22

اباذر سینیخچی

خبر را در اینتساگرام شنیدم. اباذز سینیخچی مرد خوشنام تبریز درگذشت.

شکسته بند معروف تبریزی که همه با او و دستهای شفا بخشش خاطره داریم. با هر شکستن و ترک خوردن و کبود شدن دست و پا و استخوان، اول سراغ اباذر می رفتند. او با مهارت تشخیص می داد که استخوان ( سینیب، چاتدییب، خیردادان اوینویوب، چیخیب یا اینجییب ) و دیگر کسی نیازی به دکتر و بیمارستان نداشت.
خدا رحمتش کند. روحش شاد و مکانش جنت.

2026-04-18

یک روز آرام


خدا را شکر که پس از هفته ها انتظار، سرانجام  صدائی از خاک وطنم صبح ما را به خیر شروع کرد. از قرار معلوم شهر آرام است و از صدای وحشتناک بمب و حمله و کشتار خبری نیست. امیدوار است که آرامش برقرار باشد. می گوید:« حرف پدر مرحوم مان یادت هست؟»
جواب می دهم:« مگر ممکن است فراموش کنم. درمورد سیاست یک بیتی می خواند که نمی دانم سراینده اش کیست. گویا شاعر خاصی ندارد.
سیاست دو سر دارد ای جان من
یکی بی سر است و یکی بی پدر
سیاست به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کند و تابع هیچ قاعده و قانونی نیست. خودش می زند و خودش می رقصد و می رقصاند.»
می گوید:« آری آخر سر هم زیر لب زمزمه می کرد که سیاست چه پدر سوخته ایست.
سیاست چوخ کؤپی اوغلو بیر زاددیر 
 
می گویم:« بگذریم از این حرفها و شکرکنیم خالق یکتا را که دوباره موفق به شنیدن صدای هم شدیم و دوباره همدیگر را از پشت شیشه کوچک موبایل دیدیم. راستی از پشت این شیشه، هر دو به اندازه عروسک پلاستیکی دوران کودکی مان هستیم که مادرمان روز چهارشنبه سوری برایمان می خرید.»
هر دو باعجله از حال و احوال قوم و خویش دور و نزدیک، باخبر شده و قبل از قطع شدن تماس خداحافظی می کنیم.
 *

2026-04-16

نخستین زنان

مهرمنیر جهانبانی - مهتاب نوروزی

مهرمنیر جهانبانی، از تبار قاجار، تحصیل کرده دانشگاه جنوب فلوریدا در رشته تاریخ، سوزن به دست گرفتن را از مادربزرگ می آموزد. با پدیده سوزن دوزی و نقش مایه های بلوچ آشنا شده و به بلوچستان سفر می کند و با مردم و فرهنگ و هنرشان آشنا میشود. سپس سوزن دوزی و سایر صنایع بلوچ را به مردم معرفی میکند. او در بوتیک« نی نی» که متعلق به مادرش بوده، فروش سوزن دوزی را شروع میکند و از زنان بلوچ حمایت کرده و موجب استقلال مالی شان شده است.
او زن تاثیر گذار در معرفی سوزن دوزی بلوچستان بود.
آثار این بانوی هنرمند و طراح در موزه های مد و طراحی همچون موزه لوورپاریس نگهداری میشود.
مهرمنیر جهانبانی در 16 مرداد 1397 دار فانی را وداع گفت.
*
مهتاب نوروزی اهل روستای قاسم آباد بمبور، مشهورترن سوزن دوز استان سیستان و بلوچستان بود. او از کودکی سوزن دوزی میکرد و در سنین نوجوانی استاد شد. تعدادی از آثار بی نظیر او در مجموعه « سعدآباد» تهران نگهداری میشود. او 24 تیرماه 1391 در سن 78 سالگی درگذشت.
*

2026-04-11

بعد از آپولو11 اکنون آرتمیس 2

بیست و نهم تیرماه 1348 هجری شمسی ( 20 ژوئیه 1969 ) ساکنین آپولو 11 بر کره ماه فرود آمدند. نیل آرمسترانگ و باز آلدرین به عنوان نخستین انسانها، بر کره ماه فرود آمدند و بر روی ماه قدم زدند. مایکل کالینز به تنهائی در مدار ماه باقی ماند.
آنها شروع به عکس برداری کرده و مقداری سنگ و خاک برداشتند. پرچم امریکا را برافراشتند و حدود دو ساعت و نیم داخل ماه مانده و سپس آنجا را ترک کردند. سرانجام آپولو 11 دوم مرداد ( 24 ژوئیه ) به زمین بازگشت.
بچه مدرسه ای بودم و حال و هوای خانواده و دوست و آشنا را به خاطر می آورم. پدر و دایی و عمو و بقیۀ مردان شبانه در خانه دایی بزرگ جمع شدند که با هم گزارش این سفر را بشنوند. ( اگر اشتباه نکنم ) تا آنجائی که به خاطر دارم در تبریز کسی تلویزیون نداشت و گزارش را رادیوئی گوش کردند.
اکنون پس از گذشت حدود نیم قرن از بازگشت فضانوردان، آرتمیس 2 با چهار فضانورد ( رید وایزمن، ویکتورگلاور، کریستینا کوخ، جرمی هنسن ) با فرودی موفقیت آمیز و به سلامت بازگشتند.
*



 

2026-04-10

داغداران سرزمینم، صبرتان زیاد











بیست و یک روز از اول بهار می گذرد. سری به باغچه می زنم. چند روز پیش به گورستان متروکه شبیه بود و حالا لاله های رنگارنگ و سنبل و پامچال و شکوفه های آلبالو و گلهای رنگارنگ درختان ارغوان روح را می نوازند.
نگاهی به لاله ها می اندازم و بغض گلویم را می فشارد. کاش می توانستم دسته گلی بچینم و سر مزار دانش آموزان میناب ببرم.
در این شب مبارک، شمعی روشن می کنم و یاد تمامی عزیزان از دست رفته را گرامی می دارم و همراه اولیای داغدارِ جوان مرده و کودک مرده، به عزا می نشینم و برای رفتگان آرامش ابدی و برای بازماندگان صبر آرزو می کنم.


2026-04-08

روزخوبی بود

 

شب با اضطراب و نگرانی سپری شد. صبح با صدای تلفن از خواب پریدم. صدا از ایران بود که « نگران نباش و کشور در امن و امان است و آتش بس و  بدور از صدای هولناک انفجار و کشتار.» چشم و دلم روشن شد. زنگ تلفن نه یک بار، نه دو بار، بلکه چندین بار به صدا درآمد و خبر از سلامتی داد.
حال و احوالم بهتر شد و رنگِ طلایی خورشید را در آسمان آبی، دیدم. در این هوای گرم و دلنشین، باغبان را خبر کردم و دستی به سر و روی باغچه کشید. چمن ها را زد و درختان سرو را هرس و چادر را مرتب کرد. تازه چشمم به شکوفه های سفید و زیبای آلبالو افتاد. لاله های قرمزلبخند زنان، پامچال ها با رنگهای مختلف قرمز و آبی و زرد، تماشایم می کردند. بنفشه ها سر به زیر افکنده وسنبل ها در حال عطرافشانی بودند. باغچه پرگل بود و من ندیده بودمشان. هیچ کدام دلخور نبودند و گویی
 خبر از حالم داشتند و همراه من اظهار خوشحالی کردند.
آری امروز چهارشنبه است و نوزده روز از فروردین گذشته است و حالم دارد کم کم بهتر می شود.
ایرانم، ایران عزیزم برایت بهترین ها را آرزو می کنم.
ایران عزیزم، هموطنانم را سخت در آغوش بگیر و از گزند دشمن نامرد محفوظ بدار.
خدایا ایران و هموطنان عزیزم را به دست توانایت می سپارم.



2026-04-07

من خوشحال نیستم

من نگرانم

سه شنبه است و هیجدهم فروردین و ششمین هفته از شروع جنگ.
من نگران وطنم. نگران ایل و تبارم، نگران آب و خاکم، نگران فامیل و دوست و آشنا و غیر آشنا.  نگران کشور زیبای ایرانم. هیچ حال و حوصله ای ندارم و چشم به اخبار تلویزیون دوخته ام و چای شیرینم، مزۀ زهر می دهد.
*
الا ای مرگ در جان من آویز
که جام عمر من گردید لبریز
چسان من زنده مانم ملک ایران
به سر گیرد دوباره دور چنگیز
میرزاده عشقی
*

2026-04-06

Karfreitag – Ostermontag

عید پاک

آدینه نیک یا جمعه نیک روز بزرگداشت مصلوب شدن و درگذشت مسیح است. آدینه پاک گرامی داشت درد و رنج و فداکاری های مسیح است. روزی که مسیح در اورشلیم به صلیب کشیده شد.
دوشنبه عید پاک، دومین روز جشن عید پاک است و در آلمان دو روز جمعه و دوشنبه تعطیل رسمی است.نماد عید پاک خرگوش و تخم مرغ رنگی است و خانواده ها در گوشه و کنار باغچه یا خانه تخم مرغ های رنگی و شکلات خرگوشی پنهان می کنند و بچه ها با جستجو و پیدا کردنشان تفریح می کنند. خرگوش و تخم مرغ رنگی نماد رستاخیز و زندگی تازه است.
*
در سوره نساء ( آیه های 157 – 158 ) در مورد به صلیب کشیده شدن و درگذشتن عیسی آمده است که:« و هم از ایتن رو که به دروغ گفتند ما مسیح بن مریم، عیسی رسول خدا را کشتی. در صورتی که نه او را کشتند و نه به دار کشیدند. لکن امر بر مشتبه شد. و همانا آنانکه دربارۀ او عقاید مختلف اظهار داشتند، از روی شک و تردید سخنی گفتند و عالم به آن نبودند جز آن که از پی گمان خود می رفتند و به طور یقین شما مومنان بدانید که مسیح را نکشتند و بلکه خدا او را به سوی خود بالا برد و پیوسته خدا بر همه ملک وجود مقتدر و کارش همه از روی حکمت است.»
*

2026-04-05

جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی 
هشتاد و پنج ساله، متولد دولت آباد سبزوار، خالق آثاری بی بدیل همچون « کلیدر»، راوی رنج و محنت بخشی روستاهای ایران که آثارش به چندین زبان ترجمه شده است.

*
جای خالی سلوچ رمانی دیگر از محمود دولت آبادی: زمانی که عباس سر به سر لوک « شتر نر» میگذارد و شتر که در کین شهره آفاق است، دنبالش می کند و قصد کشتن اورا که در چاه افتاده، می کند. زبان حال عباس داخل چاه، مو بر تن راست می کند و بعد از نجاتن از چاه و مارها، این عباس است که از ترس پیر می شود و موهای ابرو و سرش سفید می شود.
این که در چاه خواهد مرد، برایش یقین بود. اما این که چگونه و کی ماران به سراغش خواهند آمد، چیزی بود که تصورش ممکن نبود. تنها چیزهایی، به روایت ها و داستانهایی از قول مارگیرها، ساربان ها، چوپان ها، یابه ندرت دهقان های پیر – خبره ها و آشنای مار – از کنار گوش عباس گذشته بود:
« مار به معصوم کاری ندارد.»
« تا قصد مار نکنی، قصد تو نمی کند.»
« مار نیت آدم را می فهمد.»
« پا روی دُم مار نگذار.»
« اگر دیدی مار می رود، تو هم راهت را بگیر و برو.»
« مار خانگی برکت کندوست. قصدش مکن.»
*
مارها به عباس چشم دوخته اند. عباس دیگر نیست. پیشاپیش خاکستر شده است. یکی از مارها می جنبد. خیزش ملایم خود را آغاز می کند. چمبره اش نرم نرم باز می شود. قدش دم به دم درازتر می شود. رو به عباس می آید. کاش اقلا می شد به دل گفت:«بگذار بیاید و آسوده ام کند!» کاش می شد به دل گفت! اما این محال است. یخبندان روح. مار می آید. آمد. سر به زانوی عباس گذاشت و خزید. نرم خزید و جا خوش کرد. حلقه زد و ماند. چمبر. تا کی؟ نه چندان طولانی. تا این که عمر عباس تمام شود. پس به راه افتاد. از روی برهنگی شکم بالا خزید. سینه را سُرید. روی شانه، تابی به دور گردن و عبور از میان کاکل سر، و سپس سر به دیوار کشاند و نرم، تن از عباس واکشاند. به دیوار چسبید و عباس دیگر چیزی حس نکرد. کور و کر و لال و کرخت، لاشه ای غوطه ور در عرق سرد.
*
مرگان باور نمی کند. نه! نه! ان عباس او نیست! پیش می آید. عباس لب چاه ایستاده است. تکان نمی خورد. خیره مانده است. خشک. قاف نی. آفتاب می دود. می تابد. موهای سر و ابروی عباس سفید شده اند!