منبع این حکایت: kirmizi oda
حکایت سلوی
عروس کوچک
سلوی همراه با دو خواهر و
مادرش، در روستائی زندگی می کند. پدری ظالم دارد که روزها در قهوه خانه ی روستا می
نشیند و زن و دخترهایش را به مزرعه برای کار می فرستد. برایش، گرفتن دستمزد زن و
فرزندان مهم است و بس. حوصله بچه ها را ندارد و مادرقبل از برگشتن شوهر، غذای بچه
ها را می دهد و برای خواب به اتاقشان می فرستد. پدر چوبی دارد و صدائی خشن و به هر
بهانه ای مادر و سه دخترش را کتک می زند. با تمام بدبختی ها و سختی های زندگی،
مادر سعی می کند با کوچکترین وسیله ای هم که شده بچه هایش را خوشحال کند.
روزی از روزها، (رضا) مرد ثروتمندِ بیوۀ پنجاه ساله ای از استانبول به روستا می
آید. سری به قهوه خانه می زند و از قهوه چی سراغ دختری سربزیر و خوب را می گیرد. زنش
مرده است و می خواهد کلفتی محرم بگیرد. کلفتی که هم نیاز جنسی و هم کلفتی خانه را
به عهده بگیرد. قهوه چی پدر سروی را معرفی می کند. رضا مبلغ نان و آب داری به
عنوان شیربها به پدر سلوی پیشنهاد می کند و مرد پول پرست می پذیرد. پدرِ سلوی،
دخترک پانزده ساله اش را در قبال پول به عقد رضا درمی آورد. مادر و خواهرها از
طرفی مضطربند و از طرفی دیگر خوشحال.خوشحالند که سلوی به استانبول می رود و از
آزار و کتک های بی رحمانۀ پدر نجات می یابد. در هر حال نگران دخترک هستند که چه
سرنوشتی در انتظارش است.
سرانجام سلوی به همراه رضا، با لباس عروسی، سوار اتومبیل می شود و به استانبول می
روند. خانه ای بزرگ و مجلل، راننده ای شخصی و دو دختر، که یکی هم سن او است و
دیگری کوچکتر از او، در انتظارش هستند. رضا او را به اتاق خواب می برد و کمد زن
متوفایش را باز می کند و می گوید که هر لباسی که می خواهد می تواند بردارد و
بپوشد. شب زفاف می رسد. شبی وحشتناک و فراموش نشدنی.
روز بعد او خانه و اتاق دخترها را تمیز و مرتب می کند. دختر کوچک که از مدرسه برمی
گردد، با دیدن وضع اتاق و لباس مادرش که تن سلوی است، خشمگین شده و اعتراض می کند.
رضا مشت محکمی به صورت دخترش می زند و در مقابل دفاع سلوی که کودک چیزی نگفت، او
را نیز به باد کتک می گیرد. سلوی از آن روزمی فهمد که ( دامجی
دان قورتولوب یاغیشا راست گلیب) و تصمیم می گیرد در کنار دخترها و تسکین
دهنده شان باشد. روزها رضا سر کار و دخترها به مدرسه می روند و او سرگرم کار در
خانه می شود. دخترها کم کم با او دوست می شوند تا جائی که دختر بزرگتر به او
خواندن و نوشتن می آموزد. روزی همسایه جوانِ سلوی برای خوش آمد گوئی به خانه شان
می آید و خوشحالش می کند. رضا به خانه
برمی گردد و پس از رفتن همسایه کتک مفصلی به سلوی می زند و سپس سروقت همسایه می
رود و اعتراض می کند که به خانه شان رفت و آمد نکند. کتک های بی رحمانه، حبس در
خانه و بی مهری های رضا، او را به قدری پریشان می کند، که تصمیم می گیرد به خانه
پدر پناه ببرد. چوب و ترکه های پدر را به اوضاع وحشتناک خانۀ رضا ترجیح می دهد. آهسته
به در خروجی نزدیک می شود اما از بخت بدش، در خانه قفل است و نمی تواند بازش کند.
بی خبر از این که پدرو مادرش نیز نمی توانند به او نزدیک شوند.
این زنِ نوجوانِ پانزده ساله، حامله می شود و باز کتک می خورد. رضا شرط کرده است
که بچه نمی خواهد و این دخترک بی تجربه فکر می کند اگر دلش بچه نخواهد، حامله نمی
شود. رضا تهدید می کند که اگر بچه پسر نباشد، او را به خانه پدرش می برد و پولی را
که بابتش پرداخت کرده از پدرش پس می پگیرد. او صاحب دو پسر می شود. دختر کوچکتر
ازدواج می کند و اینچنین از کتک های پدر خلاص می شود. دختر بزرگتر به تحصیلاتش
ادامه می دهد و معلم می شود و خانه پدر را ترک می کند. سلوی با دو پسرش، سرگرم
میشود. او اجازه بیرون رفتن از در خانه را ندارد.
از دیدار مادر و خواهرانش نیز محروم است.
پسرها بزرگ می شوند. پسر بزرگتر( ایگیت) بر اثر تصادف از دنیا می رود و او نمی
تواند سر مزار پسرش حاضر شود. داغ پسر را می بیند. از درون ویران می شود. اما باید
به خاطر پسر دیگرش( مَرد) خود را جمع و جور کند و به زندگی ادامه دهد. پس از مدتی
کوتاه رضا سکته مغزی می کند و محتاج کمک سلوی میشود. اگرچه دیگر نمی تواند سلوی را
کتک بزند، اما زبان تلخ و توهین هایش کم نمی شود. سلوی باز به او رسیدگی می کند. سر
وقت، غذا و داروهایش را می دهد. اونیز بعد از مدتی کوتاه می میرد و سلوی می ماند و
خانه شیک و مجلل و همه چیز که از شوهر ثروتمندش به ارث برده است. اما او از خیابان
و پشت در خانه شان می ترسد. اینجاست که پسرش « مرد» تلاش می کند تا مادر را از
خانه بیرون ببرد و او را با یک زندگی معمولی و آرام آشتی دهد. اما زنی که سال ها
از خانه بیرون نرفته و از پشت پنجره بیرون را تماشا کرده، از بیرون می ترسد. او
جرات ندارد حتی یک قدم بیرون از دم در بردار. « مرد» دکتر روانشناسی را پیدا کرده
و از او کمک می خواهد. سلوی از طریق اینترنت و لاپ تاپ با روانشناس تماس تصویری
برقرار می کند. یرانجام با کمک دکتر
روانشناس و حمایت پسرش مَرد، می تواند از خانه بیرون بیاید و به زندگی طبیعی و
آرام خود ادامه دهد.
No comments:
Post a Comment