دئییر: نئجه سن قانمییام قالاسان یانا – یانا
داشتیم بحث می کردیم.
قول داده بود که عصبانی نشود و پرخاش نکند. آنچه که او می گفت، با عقل من جور
درنمی آمد و آنچه او می گفت، مرا دلخور می کرد. بحث ما داشت بالا می گرفت و او در
جواب های کوتاه من، که اجازه نمی داد حرفم تمام شود، جوابهای تند می داد و دلم را
می شکست. در این گیر و دار آبجی تلفن کرد و فقط دو دقیقه، خبر داد که هنوز زنده
اند و اگر زیر بمب دشمن کشته شدند، حلالش کنم. بسته هایی را سفارش داده بودم که به
علت اوضاع وحشتناک، نتوانسته بود برایم پست کند. پس از خداحافظی، نتوانستم جلوی
اشکها و بغضم را بگیرم. گفتم:« متوجه اوضاع نیستی. حال ایل و تبار و مردمی را که
در آن سوی آبها هستند و دارند کلمه شهادت خویش را می خوانند، درک نمی کنی.»
گفت:« خوب که چی؟ اگر بمیرند، جانشان را فدای مردم کردند. اگر زنده بمانند باید
سپاسگزار ما باشند.»
گفتم:« لای لای بیلیرسن به اؤزون نیه یاتمیرسان؟ لالائی بلدی چرا خودت خوابت نمی برد؟ تو که هر سال به
ایران سفر می کردی، حالا برو و جانت را فدای مردم بکن. مرگ خوبه برای همسایه؟»
خشمگین شد. خواستم بگویم که چرا خفه ام می کنی؟ چرا اجازه حرف زدن به من نمی دهی؟ در
گفتار، مخالف دیکتاتوری هستی و در رفتار، دکتاتور از دیکتاتوری. ناگهان صدایش بلند
شد و چند تا جمله عجیب و غریب بارم کرده و گوشی را قطع کرد. به خود گفتم هرچه بارت
کرد حق ات بود. تا تتو باشی و به تلفن هایش جواب ندهی.
*
یک استکان چایی برای خود می آورم و زیر لب زمزمه می کنم
چه گویم؟ نگویم که ناگفتنم بهتر است
زبان در دهان پادشاه سر است
*
No comments:
Post a Comment