2026-03-22

اول فروردین بود

 دیروز اولین روز از فروردین 1405 بود.

روزی که با اضطراب و غم و دلتنگی گذشت. میهمانان برای تبریک عید فطر و عید نوروز به دیدینم آمدند. آفرین به معرفتشان که حال و احوال فامیل و اقوامم را در ایران پرسیدند و دعا کردند که کسی صدمه ای ندیده باشد. گفتم که شاهد جنگ هشت ساله ایران و عراق بودم. عراق حمله را شروع کرد و ارتش و سپاه و سرباز و داوطلب و همه یک صدا و همراه، به دفاع از کشور برخاستند. زنان در خانه برای جنگاوران وسایل لازم تهیه و ارسال می کردند و مردانِ شیر دل در خطِ مقدمِ جبهه. با هر بمبی که بر محلّه و خانه ای اصابت می کرد، پنجره ها به شدت می لرزید. بچه ها وحشت زده می شدند. با شنیدن صدای آزیر پله ها را دو تا یکی کرده و به سوی زیرزمین می دویدیم. طفلک برادرِ کوچکِ ترسو و شوخِ ما، وسط حیاط می ایستاد و می گفت:« بمب که به خانه بخورد، همگی می میریم، چه زیرزمین باشیم و چه حیاط. من به زیرزمین نمی روم تا امدادگران برای یافتن جسدم تلاش نکنند.» راستی که ما ایرانیان چه ها که تحمل نکردیم.
امسال نه سال نوی میلادی اش برایمان شادی آور بود و نه سال شمسی. ژانویه 2026 غم پدران کمرشکسته و مادران داغدیده، جگرخونمان کرد. اسفندِ آخرین ماه از سال  1404 با حملۀ دو دشمن، دانش آموزان میناب به خاک و خون کشیده شدند و جنگ و خونریزی در کشور شروع شد و ادامه دارد. با هر بمبی با هر ویرانه و کشتاری، عده ای شادی می کنند و سپاسگزارند از قاتلین مردم وطنم، از ویرانگران مراکز اقتصادی وطنم. این ور دنیا نگران وطن و ایل و تبارم. چشم و گوش به تلفن دوخته ام که یکی زنگ بزند و بگوید  که زنده است. نگران اینده مردم وطنم هستم. با این همه ویرانی، چقدر زمان لازم است برای آبادی؟

No comments: