من و هاله و عطیه در این روزهای تیره
هوا آفتابی است و میز و صندلی بالکن را چیده ام و با هاله نشسته ایم و قهوه می خوریم.
داریم در حال و هوای خودمان از اوضاع می گوییم. با هم تاسف می خوریم و با هم ای
کاش چنین نمی شد. ای کاش مردم کشورمان در آرامش زندگی می کردند. ای کاش خونریزی
نمی شد، که سر و کله عطیه پیدا می شود و ما را می بیند. راه گریزی نیست و مجبورم
در را به رویش باز کنم. یک فنجان قهوه برایش می آورم و می نشیند. به صحبت ادامه می
دهیم. هاله می گوید:« بنویس.»
می پرسم:« چه بنویسم؟ از خون هموطنانم که بر زمین گرم می ریزد؟ از خانه ها و
اداراتی که ویران می شود؟ از مادرانی که بر مزارفرزندان نازنین شان، شیون می کنند؟
یا از آنانی که از به خاک و خون کشیده شدن و کشته شدن مردم خوشحالند و می رقصند؟»
می گوید:« پدران را فراموش کردی؟ آیا آنها در سوگ دلبندانشان عزادار نیستند.»
می گویم:« حساب پدران روشن است. تعریف می کنند وقتی امام حسین پسرش را به میدان می
آورد، شمر می گوید بزن. حرمله می پرسد پدر را یا پسر را؟ شمر جواب می دهد پسر را
بزن، پدر می افتد. طفلک پدران سرزمینم! آنالاریز
اؤلسون آتالار.»
عطیه وسط حرفمان می پرد و می گوید:« چقدر فراموش کارید! دی ماه یادتان رفته؟
نالۀ سپهر من کجائی رافراموش کرده اید؟»
می گویم:« نه فراموش نکرده ایم. چقدر وحشتناک است که، اکنون ایران سراسر به دنبال
سپهرهایش، مهساهایش و... می گردد. چه زیر
آوار، چه در زندان، چه در قتل و کشتار. وحشتناک تر از این مرگ و قتل، هموطنانی که
این ور نشسته اند و دارند خفه مان می کنند که دشمن حق دارد و خیر ما را می خواهد. »
جواب می دهد:« حق تان است. شما نمی فهمید که ایشان خیر ما را می خواهند. می خواهند
نجاتمان دهند. شما زبان نمی فهمید و ما می خواهیم شما را به بهترین ودرست ترین راه
هدایت کنیم. روزی خواهد رسید که به خاطر این اظهارنظرهایتان عذر خواهی کنید.»
می گویم:« اگر راست می گوئی و بر عقیده ات صادقی، دختر و داماد و عروسها وپسرانت
را به ایران بفرست تا کمک دست این خیردوستان باشد. چرا اینجا نشسته ای و برای مردم
داخل ایران نسخه می پیچی؟»
هاله رو به من کرده و می گوید:« خاموش باش. به قول دکتر انوشه بحث با احمق مثل
سیلی زدن به صورت خودت است.»
او در حالی که خشمگین است از جای برمی
خیزد و با دلخوری و خشم فراوان که دیگر قدم به خانه تان نمی گذارم، و بدون
خداحافظی می رود، این مهمان ناخوانده.
این نیز به یادگار بماند از هشتمین روزجنگ بی رحمانه
*
پدرو سانچز، نخست وزیردولت اسپانیا موضع دولت اسپانیا را در یک جمله
خلاصه کرد. «نه به جنگ»
*
No comments:
Post a Comment