Showing posts with label حکایت. Show all posts
Showing posts with label حکایت. Show all posts

2026-03-23

دید و بازدید عید

دید و بازدید عید نوروز و فطر و اندر احوالات سویل

نوروز امسال با عید فطر مصادف بود. الف و همسرش برای تبریک سال نو و عید فطر به دیدنم آمدند و مطابق آداب و رسوم خودمان، روز بعد همراه با فرزندان به دیدن مادر الف رفتیم. همه دورهم بودیم و بعد از ظهر آفتابی با دیداری تازه بعد از چند هفته دلمان را شاد کردیم. سراغ سویل، را گرفتم. معمولا هر وقت که به خانه شان می رفتیم او نیز به دیدنمان می آمد. مادرش گفت که او از سر کار برگشته و بسیار خسته شده و گویا خوابیده است. بعد از نیم ساعتی او نیز به جمع ما پیوست. قیافه ی خسته و عبوس، چشمانِ بی نور و دستانِ بی رمق اش توجّه ام را جلب کرد. حدود چهل و پنج سال دارد و پیرتر و شکسته تر از سن و سالش دیده می شود. حال پسرش را پرسیدم. گفت که کار دائمی پیدا کرده و سرگرم است. اظهار امید کرد که دختری مناسب خودش پیدا کند و سرو سامان بگیرد. یکی از مهمان ها گفت:« تو نیز جوانی و باید به فکر خودت باشی و با شخصی مناسب حال و هوایت ازدواج کنی.»
لبخندی تلخ بر لب آورد و گفت:« چنین ریسکی نمی کنم.
یاری مایان یاریماز.»
گفتم:« خدا را چه دیده ای.
آللاه ایکی چوپپانی بیر باشا چالماز.»
گفت:«
ایلان چالان آلاچاتی دان قورخار. مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد. هیجده ساله بودم که ازدواج کردم. نوزده ساله بودم که پسرم به دنیا آمد. بیست ساله بودم که همسرم رفت و خبر نداد و برنگشت. همه نگران حال او، او در حال عیش و خوشی. عاشق زنی شده و خانه را بی خبر ترک کرد. مرا لایق خبردادن و خداحافظی کردن ندانستهو راهش را کشیده ورفت. از والدین اش خواستم که پسرشان را مکلف به دیدن بچه اش بکنند. گفتم که این بچه احتیاج به محبت پدر دارد. اما آنها از هر زحمتی شانه خالی کردند. از بیست سالگی وارد دنیای کار شدم. نه سواد کافی داشتم و نه کاری درست و حسابی بلد بودم. شدم نظافتچی. با هزار درد و مصیبت پسرم را بزرگ کردم. هم خودم کار کردم و هم والدین و برادرم از نظرعاطفی و اقتصادی کمک دست من شدند. یک بار زمانی که پسرم شانزده ساله بود ازدواج کردم. همسر جدید شرایط مرا می دانسته و قبول کرده بود که برای پسرمِ نقش پدر را بازی کند. دوست او باشد. اما یکی دوهفته بعد از ازدواج شروع به حسادت و نق نق کرد و از من خواست که جگر گوشه ام را به خانه پدرم بفرستم. فهمیدم که تفاهم غیرممکن است و همان هفته سوم جدا شدم. درست است که دو جا کار می کنم و زیادی خسته می شوم، اما دستم به جیب خودم است و با پسر و والدین و خانواده برادرم، خوب کنار می آییم و خوشبختم. پس از بیست و شش سال تازه پدرش یاد بچه اش افتاده و پیغام فرستاده که می خواهد پسرش را ببیند و این حق مسلم اوست. قبل از این که من حرفی بزنم پسرم با خشم فریاد زد، زمانی که بچه بودم، دوست داشتم بابا داشته باشم و مرا به مدرسه برساند. دست نوازش بر سرم بکشد. هزاران حسرت و نقصان از مهر پدر در دل دارم. زمانی که از غم بی پدری دیوانه شده و بر در و دیوار می کوبیدم و عصیان می کردم، مادرم کنارم بود و درآغوشم می کشید و با من می گریست. حالا دیگر بزرگ شده ام و نیازی به محبت پدر ندارم. مادری همچون شیرزن ماده دارم و از وجود پدر بی نیاز.
شوهر سابقم، جوانی مرا، عمر مرا، سلامتی مرا از من گرفت. در اوج جوانی و زیبائی ام پیرم کرد. زندگیم را فدای خوشبختی و آرامش بچه ام فدا کردم. رمقی برای فدا شدن به پای بیگانه ای ندارم. دلخوشی ام پس از کار سخت روزانه، قهوه تلخ و سیگار و پسرم هست که عصرها کنارم نشسته و همراه من سریال تماشا می کند و به هنگام سختی و دلتنگی قربان صدقه ام می رود. امروز و فردا ازدواج می کند و چشمم به جمال عروس و نوه روشن می شود. من نیازی به آقا بالاسر ندارم.»
مادرش گفت:«
بیر دؤنه آغزی یانان، آشی اوفلویه – اوفلویه ایچر. آما قیزیمین آغزی ائله یانیب کی، آشین ایستی سهل دی، سویوغونا دا اینانمیر.»
یاندیریب یاخدی منی
داغ – داشا چاخدی منی
مرد بیلیب آرخالاندیم
نامرددیر آتدی منی

2026-03-16

حکایت سلوی عروس کوچک

منبع این حکایت: kirmizi oda 

حکایت سلوی عروس کوچک
سلوی همراه با دو خواهر و مادرش، در روستائی زندگی می کند. پدری ظالم دارد که روزها در قهوه خانه ی روستا می نشیند و زن و دخترهایش را به مزرعه برای کار می فرستد. برایش، گرفتن دستمزد زن و فرزندان مهم است و بس. حوصله بچه ها را ندارد و مادرقبل از برگشتن شوهر، غذای بچه ها را می دهد و برای خواب به اتاقشان می فرستد. پدر چوبی دارد و صدائی خشن و به هر بهانه ای مادر و سه دخترش را کتک می زند. با تمام بدبختی ها و سختی های زندگی، مادر سعی می کند با کوچکترین وسیله ای هم که شده بچه هایش را خوشحال کند.
روزی از روزها، (رضا) مرد ثروتمندِ بیوۀ پنجاه ساله ای از استانبول به روستا می آید. سری به قهوه خانه می زند و از قهوه چی سراغ دختری سربزیر و خوب را می گیرد. زنش مرده است و می خواهد کلفتی محرم بگیرد. کلفتی که هم نیاز جنسی و هم کلفتی خانه را به عهده بگیرد. قهوه چی پدر سروی را معرفی می کند. رضا مبلغ نان و آب داری به عنوان شیربها به پدر سلوی پیشنهاد می کند و مرد پول پرست می پذیرد. پدرِ سلوی، دخترک پانزده ساله اش را در قبال پول به عقد رضا درمی آورد. مادر و خواهرها از طرفی مضطربند و از طرفی دیگر خوشحال.خوشحالند که سلوی به استانبول می رود و از آزار و کتک های بی رحمانۀ پدر نجات می یابد. در هر حال نگران دخترک هستند که چه سرنوشتی در انتظارش است.
سرانجام سلوی به همراه رضا، با لباس عروسی، سوار اتومبیل می شود و به استانبول می روند. خانه ای بزرگ و مجلل، راننده ای شخصی و دو دختر، که یکی هم سن او است و دیگری کوچکتر از او، در انتظارش هستند. رضا او را به اتاق خواب می برد و کمد زن متوفایش را باز می کند و می گوید که هر لباسی که می خواهد می تواند بردارد و بپوشد. شب زفاف می رسد. شبی وحشتناک و فراموش نشدنی.
روز بعد او خانه و اتاق دخترها را تمیز و مرتب می کند. دختر کوچک که از مدرسه برمی گردد، با دیدن وضع اتاق و لباس مادرش که تن سلوی است، خشمگین شده و اعتراض می کند. رضا مشت محکمی به صورت دخترش می زند و در مقابل دفاع سلوی که کودک چیزی نگفت، او را نیز به باد کتک می گیرد. سلوی از آن روزمی فهمد که ( دامجی دان قورتولوب یاغیشا راست گلیب) و تصمیم می گیرد در کنار دخترها و تسکین دهنده شان باشد. روزها رضا سر کار و دخترها به مدرسه می روند و او سرگرم کار در خانه می شود. دخترها کم کم با او دوست می شوند تا جائی که دختر بزرگتر به او خواندن و نوشتن می آموزد. روزی همسایه جوانِ سلوی برای خوش آمد گوئی به خانه شان می آید و  خوشحالش می کند. رضا به خانه برمی گردد و پس از رفتن همسایه کتک مفصلی به سلوی می زند و سپس سروقت همسایه می رود و اعتراض می کند که به خانه شان رفت و آمد نکند. کتک های بی رحمانه، حبس در خانه و بی مهری های رضا، او را به قدری پریشان می کند، که تصمیم می گیرد به خانه پدر پناه ببرد. چوب و ترکه های پدر را به اوضاع وحشتناک خانۀ رضا ترجیح می دهد. آهسته به در خروجی نزدیک می شود اما از بخت بدش، در خانه قفل است و نمی تواند بازش کند. بی خبر از این که پدرو مادرش نیز نمی توانند به او نزدیک شوند.
این زنِ نوجوانِ پانزده ساله، حامله می شود و باز کتک می خورد. رضا شرط کرده است که بچه نمی خواهد و این دخترک بی تجربه فکر می کند اگر دلش بچه نخواهد، حامله نمی شود. رضا تهدید می کند که اگر بچه پسر نباشد، او را به خانه پدرش می برد و پولی را که بابتش پرداخت کرده از پدرش پس می پگیرد. او صاحب دو پسر می شود. دختر کوچکتر ازدواج می کند و اینچنین از کتک های پدر خلاص می شود. دختر بزرگتر به تحصیلاتش ادامه می دهد و معلم می شود و خانه پدر را ترک می کند. سلوی با دو پسرش، سرگرم میشود. او اجازه بیرون رفتن از در خانه را ندارد.
از دیدار مادر و خواهرانش نیز محروم است.
پسرها بزرگ می شوند. پسر بزرگتر( ایگیت) بر اثر تصادف از دنیا می رود و او نمی تواند سر مزار پسرش حاضر شود. داغ پسر را می بیند. از درون ویران می شود. اما باید به خاطر پسر دیگرش( مَرد) خود را جمع و جور کند و به زندگی ادامه دهد. پس از مدتی کوتاه رضا سکته مغزی می کند و محتاج کمک سلوی میشود. اگرچه دیگر نمی تواند سلوی را کتک بزند، اما زبان تلخ و توهین هایش کم نمی شود. سلوی باز به او رسیدگی می کند. سر وقت، غذا و داروهایش را می دهد. اونیز بعد از مدتی کوتاه می میرد و سلوی می ماند و خانه شیک و مجلل و همه چیز که از شوهر ثروتمندش به ارث برده است. اما او از خیابان و پشت در خانه شان می ترسد. اینجاست که پسرش « مرد» تلاش می کند تا مادر را از خانه بیرون ببرد و او را با یک زندگی معمولی و آرام آشتی دهد. اما زنی که سال ها از خانه بیرون نرفته و از پشت پنجره بیرون را تماشا کرده، از بیرون می ترسد. او جرات ندارد حتی یک قدم بیرون از دم در بردار. « مرد» دکتر روانشناسی را پیدا کرده و از او کمک می خواهد. سلوی از طریق اینترنت و لاپ تاپ با روانشناس تماس تصویری برقرار می کند. یرانجام با کمک  دکتر روانشناس و حمایت پسرش مَرد، می تواند از خانه بیرون بیاید و به زندگی طبیعی و آرام خود ادامه دهد.

2024-08-06

آقابزرگ و پسرش

آقابزرگ و پسرش 

نمی دانم به خاطر دارید یا نه، آن دو ره ای را می گویم که تب نمره بیست همچون بیماری واگیردار، بطور وحشتناکی دامنگیر والدین شده بود. حتما خیلی از دانش آموزان و معلمین و والدین فراموش نکرده اند که این بیست موجب چه اوقات تلخی هائی بین اولیا و مدرسه شده و چه کودکانی را از مهر والدین محروم و چه معلمین و مدیرانی را دلسرد و خشمگین کرده بود. در میان این خانواده هائی که این نمره لعنتی و تب دکتر شدن خانه شان را به آتش می کشید، خانواده ی آقابزرگ و پسرش را به عنوان مثال تعریف می کنم.

آقابزرگ، پسر بزرگ خانواده بود که پس از وفات پدرش بزرگ خاندان شد. او سه پسر قد و نیم قد داشت و به پدرهای فامیل ایراد می گرفت که روش تربیت و محبت به فرزندان را بلد نیستند و ادعا می کرد که اوشاغیم عزیز، تربیه سی اؤزوندن ده عزیز / فرزند عزیز است و تربیت اش عزیزتر و الی آخر...
او پسر بزرگترش را خیلی دوست داشت. همه جا همراهش بود. صبح ها برای خرید نان تازه صبحانه، پسرک را نیز همراه خود می برد. دوتایی نان گرفته و به خانه بازمی گشتند. همه چیز خوب پیش می رفت، تا اینکه پسرک کلاس اولی شد. آقابزرگ دوست داشت پسرک خوب درس بخواند و همیشه نمره بیست بگیرد و بالاخره دکتر شود. در حالی که پسرک علاقه ای به درس و مشق نداشت و به همین سبب نیز روزگار به سختی می گذشت. با هر نمره کمتر از هیجده، پسرک از پدر به سختی کتک می خورد و روز بعد با صورت کبود راهی مدرسه می شد. پند و راهنمائی اولیای مدرسه، فامیل و آشنا، در آقابزرگ اثری نداشت. او فکر می کرد که دیگران نسبت به بچه حسودند و دوست ندارند بچه او از دیگر بچه ها جلو بیفتد. با همه سخت گیری ها و تنبیه های سخت، عاشق پسرک بود و می خواست از او پسری نمونه بسازد.
من اگر پزشک بودم «اجباری بودن گرفتن نمره بیست را» نوعی بیماری روانی برای والدین به حساب می آوردم. زیرا برای همه روشن است که انسانها استعدادهای گوناگون دارند. هرکسی به کاری علاقه دارد و نمی شود او را وادار به انجام کاری دیگر کرد. بخصوص برای پسربچه ای که هنوز اول راه است. امتحانات ثلث اول، ثلث دوم، ثلث سوم که شروع می شد، برای سلامتی پسرک دعا می کردیم. همه  نگران بودند که مبادا ضربات مشت و لگد پدر، بر چشم یا کمر و ستون فقرات بچه خورده و ناقص اش کند. آخر پسرک هنوز کوچک او استخوانهایش جوان و شکننده بود. آقابزرگ نصیحت ها و نگرانی های دیگران را نادیده می گرفت و می گفت:« گیرم که مشت و لگد من ناقص اش کند، کسی که درس نمی خواند حقش است.
می گفتند:« لااقل وقتی پسرک نمره دلخواهت را می گیرد، بوسه ای بر گونه اش بزن، دستی بر سرش بکش، با شکلات و اسباب بازی ای دلش را به دست آور.»  اما آقابزرگ مخالفت می کرد که با این کار بچه لوس می شود و حرف گوش نمی کند. 
هفت سال با مشت و لگد و سیلی و ترس و نمرات عالی سپری شد. پسرک قدم به نوجوانی گذاشت و با دبستان خداحافظی کرد. رفته رفته علاقه به پدرش، تبدیل به نفرت شد. دیگر حتی علاقه ای به اهل خانه نداشت. او فکر می کرد که پدر ظالم است و اهل خانه ظالمتر از پدر. زیرا به هنگام کتک خوردن، نه مادر، نه مادربزرگ و عمو و دایی ، هیچکدام او را از دست پدر خشگمین رها نمی کردند. او قد کشیده و تقریبا هم قد پدر شده بود. اما باز کتک می خورد. چون زورش به پدر نمی رسید با مادرش دست به یقه می شد که  چرا مرا زائیدی؟ بجز من، دو پسر دیگر داری و آنها را بیشتر از من دوست دارید؟ آن دوتا بس تان نبود؟
دلداری مادر و بزرگترهای دیگر روح زخم خورده و آشفته او را تسکین نمی دادند. صبح یک روز بهاری، مادر از خواب بیدار شد. سماور را روشن کرد و می خواست پسرک را بیدار کند که رختواب پسرک را دست نخورده دید. او روی متکا نامه ای گذاشته ، از تاریکی شب و خواب اهالی خانه استفاده کرده و پا به فرار گذاشته بود. در نامه نوشته بود که مادرم من از این خانه می گریزم. هر جهنمی که بروم بهتر از اینجاست. هر جا که باشم این همه کتک نمی خورم. گور پدر و لقمه نان زهرمارش که برای زنده ماندن در خانه شما می خوردم و ...
مادر سراسیمه، آقابزرگ را از خواب بیدار کرد و نامه را نشانش داد. حالا آقابزرگ بود که دو دستی بر سرش کوبید. فوری لباس پوشیده و سراغ پسر همسایه که دوست صمیمی پسرک بود، رفت. پدر و مادر پسر همسایه نیز بر سر زده و گریه می کردند. پسر آنها هم نامه ای نوشته و خداحافظی کرده و گفته بود که در یک نجاری کار پیدا کرده اند و دیگر به خانه باز نخواهند گشت. دو پدر پشیمان از رفتار خویش دست در دست هم داده و به نجاری های شهر سرزده و پسرها را پیدا کرده و به خانه برگرداندند. هر دو پدر خوشحال بودند که پسرهایشان عقلشان نرسیده که به تهران فرار کنند و گرنه پیدا کردن آنها ممکن نبود.
روز بعد آقابزرگ دست پسرش را گرفت و به نجاری برد و شاگرد نجارش کرد. پسرک بعد از خاتمه سربازی، به کمک پدر، دکان شخصی خود را باز کرد و برای خودش مردی هنرمند با ایده های عالی برای ساختن مبلمان و غیره شد.

2012-11-19

حکایت ملانصرالدین و آفتابه دزد



می گویند  شبی از شبها دزد از دیوار خانه ملانصرالدین بالا می رود. هر چه منتطر می ماند ، چراغ اتاق خاموش نمی شود و چون نمی تواند وارد منزل شده و چیزی بدزدد ، ناچار آفتابه را که جلوی در مستراح بوده دزدیده و با خود می برد. اول صبح که ملا بیدار می شود و آفتابه را نمی یابد ، پریشان می شود. زنش می گوید :« دعا کن که چیز با ارزشی نبرده . آفتابه که قیمتی ندارد همین امروز یکی دیگر می خریم.»
ملا در جواب می گوید:« سالهاست که این آفتابه را داریم . به دسته و حجم و سطحش عادت کرده بودم. فوت و فن اش را می دانستم . تا یکی دیگر بخرم و به آن عادت کنم عمرم کفاف نمی دهد.»

2011-11-21

ما و عطیه خانم

هاله:« طفلک رقیه ، می گویند پسر جوان نوزده ساله اش سکته کرده و درگذشته.»

من:« خدا صبرش بده. چند سال پیش هم شوهرش سکته کرد و درگذشت. خدا رحمتش کند.»

عطیه خانم:« از مکافات عمل غافل نشو.»

صالیحا:« یعنی چه؟»

عطیه خانم:« چی چی رو بعنی چه ؟ نشنیدی یا اینکه یادت رفته پشت سر فلانی چه حرفها که نزد؟»

صالیحا :« نه خیر ، نه شنیدم و نه یادم هست. همه اش رو تو تعریف می کردی.»

گل صنم:« یک صلوات بفرستید لعنت خدا بر شیطان.»

هاله :« هفته ی گذشته پیش آبجی بزرگ بودم. طفلک سنگ کلیه خیلی اذیتش کرد. حالا حالش خوبه .»

صالیحا :« خدا را شکر.»

مهربان:« بنده ی خوب خداست. جناب الله داشت امتحانش می کرد.»

عطیه خانم:« چوب خدا صدا ندارد. داشت مکافات عملش را می کشید که گناهکار از دنیا نرود.»

گل صنم :« طفلک آبجی بزرگت خیلی مصیبت می کشه. پارسال هم گواترشو عمل کرد. دو سال پیش هم بیمار شده بود.»

من: « سینین اولدو آتمیش ، یورقان دوشک ده یاتمیش ( سنت که به شصت رسید توی رختخواب می خوابی.) »

هاله :« بله ، آن قدیمها آبجی بزرگم خیلی زبر و زرنگ و پرکاربود. مثل مرسدس بنز نو. اما هر چیزی و هر کسی عمر مفیدی داره. شصت سالش بیشتره.»

عطیه خانم:« چوب خدا صدا ندارد.»

صالیحا :« ای که چوب خدا بخورد بر آن فرق سرت.»

گل صنم و مهربان همصدا :« یک صلوات بفرستید.»

صالیحا :« نه خیر صلوات نمی فرستم. بنده خدا اؤز گؤزونده تیری گؤرمور خالقین گؤزونده قیلی سئچیر ( چشم خودش تیر را نمی بیند و در چشم دیگران دنبال تار مو می گردد.) عزیز جان آینه را بردار و خودت را نگاه کن.»

هاله با لبخندی معنی دار:« دیر شد الان هوا تاریک می شود. برویم.»

عطیه خانم :« کجا هنوز نیم ساعتی نیست که دور هم جمع شده ایم. دلم گرفته یک ساعتی بشینید.»

صالیحا با صدائی آمیخته به آزرده دلی و خشم :« چوب خدا صدا ندارد.»

همگی بلند شدیم و به طرف ایستگاه اتوبوس به راه افتادیم.

هاله:« بی رحم نبودن، بد زبان نبودن، نان از عرق جبین خوردن، نعمتی الهی است. خدایا از این نعمتها به عطیه خانم و امثالش نیز عطا بفرما.»

من و صالیحا و گل صنم و مهربان :« الهی آمین.»

مهربان رو به گل صنم:« اگر یک بار دیگر عطیه خانم را به محفلمان دعوت کنی ، نفرینت می کنم که ایلاهی دیلیوی ائششک آری سی ساشسین / الهی که زبانت را خرزنبور نیش بزند.»

2010-11-11

ماتیلدا


ماتیلدا و پنجاهمین سالگرد ازدواجش
روزی از روزها ماتیلدا زنگ زد و گفت که سه روز دیگر سالگرد ازدواج شان است و می خواهند کیکی کوچک پخته و مجلس خانوادگی ساده ای بگیرند و در کنار هم پنجاه سالگی زندگی مشترک شان را جشن بگیرند. از من نیز خواست که در مجلس شادی شان شرکت کنم. با کمال میل قبول کردم و روز موعود با دسته گلی برای تبریک و شرکت در مراسم شان به خانه شان رفتم. ماتیلدا پیرزن هفتاد و چند ساله مهربانی است . بازنشسته است و بیشتر اوقات خود را صرف کمک و راهنمائی به دیگران می کند. بنا به اظهار خودش زندگی سخت و پر مشقتی را پشت سر گذاشته است. خودش می گوید : « همسرم بسیار سخت گیر و بد خلق بود. اخلاق و رفتار پسرم یک کمی نسبت به پدرش بهتر است و نوه ام بسیار اجتماعی است و زن جوان اش را درک می کند و دو تائی با هم زندگی مشترک موفقی را شروع کرده اند.» گاهی اوقات درد دل هایش موجب می شود که او را با زنان کشورمان مقایسه کنم. آن قدیم ها آسمان همه جا همین رنگ بود. اکنون نیز همین رنگ است با این تفاوت که در این غربتستان حقوق زنان رعایت می شود و در آن وطنستان خدا نکند که سر و کارت به ماده 24 یا ماده 23 و غیره بکشد. انجا کسی برنده است که یکی از چهار « پ » را داشته باشد. اگر هر چهار « پ » را یکجا داشته باشد که کارت تمام است.
خلاصه که در آن جشن کوچک مرد قبل از خاموش کردن شمع ها رو به همسرش کرده گفت :« پنجاه سال ، با شادی و غم کنار هم زندگی کردیم. پنجاه سال برابر نیم قرن است و نیم قرن مدتی طولانی است. ما غم و شادی هایمان را با هم قسمت کردیم. اما بیشتر اوقات از زندگی لذت بردیم. البته که بار مشکلات بیشتر بر دوش تو بود و زمانی که من جوان و خود خواه بودم ، تو صبر و بردباری نشان دادی . میان سال که شدیم به خود آمدم و فهمیدم که چقدر زحمت کشیده ای. دوست دارم زنده بمانیم و هفتاد و پنج سالگی ازدواجمان را نیز در کنار هم جشن بگیریم.»
سپس انگشتری طلای بسیار زیبائی را به همسرش هدیه داد.
جشن ساده و آرام و بسیار زیبائی بود.
*


Hochzeits Jubiliäen
1 Jahr:
Baumwollene Hochzeit
5 Jahre: Holzene Hochzeit
6 Jahre: Zinnerne Hochzeit
7 Jahre: Kupferne Hochzeit
8 Jahre: Blecherne Hochzeit
10 Jahre Rosenhochzeit
12 Jahre: Petersilienhochzeit
15 Jahre: Gläsene oder Kristallene Hochzeit
20 Jahre: Prozellanhochzeit
25 Jahre: Silbene Hochzeit
30 Jahre: Perlenhochzeit
35: Jahre: Leinwandthochzeit
37 Jahre: Aluminiumhochzeit
40 Jahre: Rubinhochzeit
50 Jahre: Goldene Hochzeit
60 Jahre: Diamantene Hochzeit
65 Jahre: Eisene Hochzeit
67 Jahre: Steinerne Hochzeit
70 Jahre: Gnadenhochzeit
75 Jahre: Kronjuwelenhochzeit
*

2010-08-20

حکایت خاتون و حکیم

می گویند روزی روزگاری در ولایتی از ولایات خدا ، خاتونی زندگی می کرد. او هشت بچه قد و نیم قد داشت و از صبح تا شب سرگرم شست و شوی و رفت و روب و پخت و پز بود. روزی متوجه شد با این که اشتهائی برای خوردن ناهار و شام ندارد اما روز به روز چاق و چاق تر می شود. با خود اندیشید که اگر وضع اش چنین پیش برود و وزن اش یشتر از این شود پاهایش توان حرکت نخواهند داشت و زمین گیر خواهد شد و والی آخر . هراسناک به حکیم ولایت شان مراجعه کرد و گفت :« آقای حکیم فکر می کنم بیمار شده ام و بیماری ام هم خطرناک است. از صبح تا شب هیچ چیز نمی خوردم و روز به روز بر وزنم اضافه می شود.»
حکیم نگاهی به چهره وحشت زده و نگران خاتون انداخته پرسید :« چند بچه دارید و از صبح تا شب کارتان چیست ؟»
خاتون گفت :« آقای حکیم هشت بچه دارم و از صبح تا شب سرگرم تر و خشک کردن شان هستم و نوکر و کلفتی هم دم دستم نیست .»
حکیم پرسید :« در فاصله ناهار و شام چیزی نمی خورید که موجب کم اشتهائی تان شود؟»
خاتون گفت :« آی خدا پدرت را بیامرزد حکیم جان من فرصت سر خاراندن ندارم چه برسد به خوردن در فاصله بین ناهار و شام. فقط بعضی وقتها به ندرت تکه نانی از گوشه لقمه بچه ها وشگون می گیرم و دهانم می گذارم.»
حکیم از جای بلند شد و سبد بزرگ نانی را که در گوشه مطب اش گذاشته بود برداشته دست خاتون داد و گفت :« این سبد را به خانه ببر فردا از اول صبح تا عصر هر تکه نانی را که از لقمه بچه ها گرفتی به جای گذاشتن به دهان داخل این سبد بیانداز و عصر برایم بیاور تا برایت دارو بنویسم و درمانت کنم.»
خاتون سبد را از حکیم گرفت و دعا کنان به خانه برگشت. روز بعد هر تکه نانی را که از لقمه بچه هایش کند داخل سبد انداخته عصر بر دوش گرفت و به مطب حکیم رفت. حکیم در سبد را باز کرد و تا چشمش به تکه های نان که سبد را پر پر کرده بودند افتاد با تعجب گفت :« یعنی شما قرار بود این نان ها را بخورید و نخوردید؟»
خاتون با حسرت گفت :« بله آقای حکیم .غذایم همین نان های خرده ریزه است.»
حکیم با تعجب و صدائی که بیشتر به فریاد می ماند گفت :« خانیم اولماسا ال قولووی چیرمالا بویور منی ده یئی دای ! / خانم یک دفعه آستین هایت را بالا بزن بیا منو هم بخور دیگر»آن گاه خاتون را از خوردن تکه نان های لقمه گرفته برای بچه ها منع کرد و گفت :« از این به بعد ناهار و شام ات را مفصل بخور و به لقمه نان بچه هایت دست درازی نکن.»
خاتون به توصیه حکیم عمل کرد و از چاقی بی رویه و هراس از بیماری نجات یافت.
*
ما در این ولایت وقتی به پزشک مراجعه می کنیم و دردمان را می گوئیم ، پزشک پس از معاینه صاف و پوست کنده می گوید که ازچه بیماری رنج می بریم و روش معالجه را نیز شرح می دهد. بطور مثال چندی پیش به دندان پزشک مراجعه کردم و ایشان در مورد مشکل دندانم و روش معالجه کلی توضیح داد که اگر انار خاتون همراهم نبود بی شک زهره چاک می شدم.
*
شرافت از دست رفته پزشکی در بالاترین و قضاوت های شتاب زده گوشزد و نظرات نیز خواندنی است
*
یک پزشک نیز پنج ساله شد به مبارکی
*

2010-01-31

ما و عطیه خانم

اول صبحی از خانه خارج شدم . سر راهم از داروخانه آسپرین خریدم و یک جلد آپوتئکن اوم شاوو برداشتم و به طرف ایستگاه اتوبوس رفتم. پس از پنج دقیقه اتوبوس رسید و سوار شدم. قرار بود سر راه دویسبورگ هاله و صالیحا و اورزولا و انار خاتون هم به من ملحق شوند. مقصد عیادت از پینار بود.روی صندلی نشسته و آپوتئکن اومشاوو را ورق زدم . این مجله هر ماه دو بار منتشر می شود و مخصوص داروخانه است و به صورت رایگان در اختیار همه قرار می گیرد. مطالب مفید و خواندنی دارد. سرگرم خواندن بودم که صدای سلام به گوشم رسید سرم را به طرف صدا برگرداندم . صاحب صدا بعد از سلام و بدون وقفه گفت :« پارسال دوست امسال آشنا ، حالا دیگه تا ما رو می بینی کتاب دستت می گیری که یعنی ندیدمت.»
بجز عطیه خانم تلخ زبان چه کسی می توانست باشد. لابد سر رسیده بود که صبح آرامم را خراب کند. قرار بود سر هر ایستگاهی دوستی سوار شودو از آن گذشته هیچ هم حوصله پیاده شدن نداشتم. جواب سلامش را دادم و گفتم که متوجه ایشان نشدم و دوباره سرم را با ورق زدن مجله گرم کردم.
گفت :« چند وقتی است که حالی از ما نمی پرسی . چی شده ؟ آتیوا ائششک دئمیشیک یا ایتیوی قودوخ ؟ / به اسبت خر گفتیم یا به سگت کره خر ؟ »
گفتم :« زمستان است و هوا سرد و برفی و کسل کننده، روزها کوتاه و فرصت کم است . آدم وقت نمی کند.»
حوصله نداشتم که بگویم آخر کی من به تو زنگ می زنم یا به خانه تان می آیم که این هم بار دوم باشد و به خودت اجازه گلایه بدهی ؟ گلایه اش تمام شدنی نبود . مرا یاد یکی انداخت که هر چی می گفتی بابام جان ببخش که باب میلت نبود و فرصت نشد و الی آخر ، حرف حساب سرش نمی شد و غرو لندش را تمام نمی کرد. ایستگاههای بعدی هاله و اورزولا و صالیحا و انار خاتون نیز سوار شدند. دلم یک کمی باز شد. به امید این که آنها موجب شوند که عطیه خانم یک کمی کوتاه بیاید . چند دقیقه ای به سلام و احوالپرسی گذشت و یک دفعه گفت :« عروسم سه چهار روزی است که به مونیخ رفته . مادرش بیماره . رفته بهش سر بزنه. توی خونه نه برنج و نه نان و نه چای و نه یک قاشق نمک هست. دروغ بگم دو تا چشمم کور. »
اورزولا گفت :« اینها که مهم نیست . پولون جیبینده هوشون باشیندا ( پولت تو جیبت و عقلت تو سرت .) خودت برو و خرید کن .»
گفت :« من خرید خانه بکنم عروس چه غلطی بکنه . زن و شوهر هر دو کار می کنند و حقوق کافی دارند. زن یه کاره ، تا چند روز مرخصی می گیره شوهر و بچه هاشو هم ورمی داره و می پره خونه مامانش و با هم می روند سویس .هم پسرم را ازم بگیره و هم مجبورم کنه که حقوق آوس هیلفه ام رو خرج خانه بکنم ؟ »
هاله گفت :« وقتی با هم زندگی می کنید که نباید حرف من و تو باشه . این که نمیشه تو آخر عمری پولهاتو جمع کنی و بروی گوهردشت خانه بخری و خرجت رو سر پسر و عروست بیاندازی که بچه هاشون درس می خوانند و یک عالمه مخارج ریز و درشت دارند. یا هر سال دو سه بار ایران بروی و هر وقت آنها سفر می کنند های و هوار بیاندازی.»
گفت :« عجب حرفی می زنی ها ! من که پول و خانه گوهردشت را با خودم آن دنیا نخواهم برد که برای آینده آنها جمع می کنم. »
گفتم : « به جای این که بعد از مرگت اموالت را تقسیم و نوش جان کنند و بر سنگ قبرت هم ... حالا به بهانه هدیه و کمک بده خوشحالشان کن.»
گفت :« ندارم به پیر به پیامبر ندارم . حالا توی خانه یک قاشق برنج نیست که یک کاسه آش بپزم و شکم صاحب مرده ام را سیر کنم . حالا یک ده یورو داری به من بدی ؟ »
از آنجائی که او را می شناسم و هر از گاهی ده یورو ، پنج یورو ، حداقل هفتاد هشتاد سنتی می گیرد و پس نمی دهد ، گفتم :« می بخشی پول خرد ندارم.»
گفت :« مشکل من هم همینجاست . من هم پول خرد ندارم. فکر نکنید که فقیرم و محتاج ده یوروی شما. الان هزار یورو توی کیفم هست . لازمش دارم نمی تونم بهش دست بزنم. می دونم که شماها پولتون کم هست. اما ده یورو که چیزی نیست یک هفته دیگه بهتون پس می دهم. خدا همچین عروسی را به زمین گرمش بزنه.الهی آمین. »
گفتم : « خدا به چنین عروسی صبر عاجل عطا فرماید الهی آمین.»
ایستگاه بعدی هر سه مان بی اختیار و بی معطلی پیاده شدیم. انار خاتون نیز پشت سرمان مات و حیرت زده پیاده شد.
اورزولا گفت :« من عطیه را نمی فهمم . می تونه یک آپارتمان اجاره کنه و جدا از عروس و پسرش زندگی کنه. آدم تنها باشه مستقل و راحت هست. آن وقت حقوق آوس هیلفه اش را هم خرج کنه دلش نمی سوزه. خوب خونه خودشه و اؤز الی اؤز باشی ( خودش هست و خونه خودش) حالا زمانه خیلی فرق کرده. دوران مادرشوهر سالاری خیلی وقته که گذشته.تنها زندگی کردن برای خودش هم راحت تر و بی دردسرتر هست. »
در نیمه راه پیاده شدن و منتظر اتوبوس بعدی شدن و یک ربع ساعت دیر پیش پینار رفتن و تحمل سرمای زمستان ، به تحمل شنیدن بعضی صداها می ارزد.
به خانه پینار رسیدیم. عمل جراحی شده و حالش یک کمی بهتر از هفته گذشته بود. مادرش با چائی و کیک پنیر از ما پذیرائی کرد. کیک شیرین و نرم توی دهانم تبدیل به سنگ شد. نمی توانستم قورتش بدهم. هاله پرسید :« مثل اینکه گلویت گیر کرده؟ »
گفتم :« اگر راستی راستی یخچال عطیه خانم خالی باشه ؟ اگر راستی راستی یک قاشق برنج و یک تکه نان سر سفره اش نباشه چی؟»
گفت :« راستشو بخواهی من هم حالم خوش نیست.»
صالیحا حرف ما را قطع کرد و گفت:« سؤزوز بالنان شکرنن ( حرفتان را با عسل و شکر قطع می کنم ) دیروز خانه شان بودم. رفته بودم دامن عروس را پس بدهم . عطیه خانم از من ده یورو خواست داشت پچ و پچ می کرد که عروس متوجه شد و در یخچال رو باز کرد و نشانم داد. یک قابلمه پر غذا پخته بود. تازه تمام طبقات یخچال پر از مواد غذائی خام و حاضری بود. عروس بیچاره از رفتار زن خیلی ناراحت شد. هر روز که می گذرد عطیه خانم پرحرف تر و مسخره تر می شود. گناهش نیست بعضی ها پیری شان این طوری می شود دیگر. فقط حرفهایش را جدی حساب نکنید. »
ما می گوئیم گؤزل آقا چوخ گؤزلیدی ، بیرده بیر چیچک چیخارتدی. / گل بود به سبزه نیز آراسته شد.
جوانی به اشکال مختلف می گذرد . خدا هنگام پیری به داد بنی آدم برسد.
*

2010-01-26

طفلکی زنبور

قصه زنبوری که محکوم به اعدام شد

داشتم ماهنامه آفتاب آذربایجان را ورق می زدم که به قصه های قدیمی رسیدم و قصه ( یازیق آری = طفلکی زنبور ) نوشته ف. حسن زاده ( بولود ) که به زبان ترکی اذربایجانی نوشته است ، توجه ام را به خود جلب کرد و قصه را با حال و هوای خودم به فارسی ترجمه کردم.یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی می کردند. روزی از روزهاخری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود ، می کند و زنبور بیچاره که خود رابین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند ، زبان خر را نیش می زند وتا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد . خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند ، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر ، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد.

خر می گوید : « زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»

ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد ، از خر عذر خواهی می کند و می گوید :« شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»

خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید :« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است ؟»

ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید :« می دانم که مرگ حق تو نیست . اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است .»

الاهی هئچ آری خله یاغین ائششک اوششک نن طرف سالما. الهی آمین / خدایا هیچ زنبور جماعتی را با خر جماعت طرف حساب نفرما .الهی آمین

2010-01-13

الهه

داشتم به حال و هوا و خیال و رویای خود ، از قطار پیاده می شدم که صدائی توجه ام را به خود جلب کرد. به طرف صدا برگشتم. خانم جوانی دست پسر بچه اش را گرفته و لبخند بر لب به طرفم می آمد. او را نشناختم. فقط رنگ قهوه ای چشمانش به نظرم آشنا می آمد. هرچه کردم به خاطر نیاوردم که کجا دیدمش. به من نزدیک شد و بعد از سلام و احوالپرسی شناختمش . دانش آموز زرنگ و درسخوان و بسیار شلوغ و پرجنب و جوش کلاس ، الهه بود. آخرین بار که دیدمش هم قد پسرکش بود. ای روزگار اوشاقلار بؤیویور ، بؤیوکلر قوجالار قوجالار جان آللاها باغیشلیر ( کودکان بزرگ می شوند ، بزرگها پیر می شوند و پیرها جان به جان آفرین تسلیم می کنند . ) این رسم روزگار است. الهه شبیه مادرش شده بود. مادرش زنی زیبا و خوش صحبت و هنرمند بود. می دوخت و می بافت و آشپزی می کرد وپا به پای همسر پیش می رفت. همسر به زیبائی و زبر و زرنگی زنش می بالید. زندگی خوب و آرامی داشتند. حال و احوال والدینش را پرسیدم. گفت :« بچه ها بزرگ و هر کدام به دنبال کار و زندگی خودشان رفتند. پدر و مادرم ماندند. تا وقتی که مادرم سالم و شاداب بود ، پدر به او می بالید.مادرم را سوگلی صدا می کرد. اما دوسالی می شود که طفلک مادرم بیمار شده است. سرطان تشخیص داده اند. بیمار است ورنج می کشد. حال و احوالش هیچ خوب نیست . پدر او را به خانه پدربزرگم برده و تحویلشان داده که دختر خودتان است یک مدتی من مخارج دارو درمانش را دادم حالا یک مدتی هم شما مواظبش باشید. از پدر خواستیم به کمک هم بیمارستان بستری اش کنیم . پدربزرگم قدرت مالی کافی ندارد و پدرم می گوید . به اندازه کافی خرجش کرده ام. آخر مگر بیماری و درد هزینه کافی سرش می شود ؟ اگر پدرم نداشت و فقیر بود می گفتیم یوخدویا قلم ایشله مز ( فقر چاره ای ندارد.) اما دارد خیلی هم دارد. تازه بعد از بیرون کردن مادرم زنی گرفته و به خانه آورده است. در جواب اعتراض ما می گوید این امتیازی است که جامعه به ما مردان داده چرا استفاده نکنیم. ماه قبل ایران بودیم . خواهر و برادرها دور هم جمع شدیم تا فکری به حال دوا و درمان مادر بکینم. شوهر من و شوهر خواهرم هم مقداری پول به پدربزرگم دادند که معطل نباشد. کار دیگری از دستمان ساخته نیست. تازه پدرم سرزنشمان کرد که مادرتان رفتنی است دارید پولتان را دور می ریزید.
دلمان می سوزد از این که بیچاره مادر کار می کرد . شما که به چشم خودتان می دید هم خیاطی می کرد هم شیرینی می پخت. دستمزدش را دو دستی تقدیم پدر می کرد تا قسط خانه عقب نیفتد . بعد از تمام شدن قسط خانه ، ما بچه ها از پدر خواستیم سهمی از خانه را به اسم مادر بکند . یک داد و قالی به راه انداخت که نگو و نپرس که خانه من و پول من و سهم من چه صیغه ایست ؟ ساکت شدیم. اگر مادرم سهمی از خانه داشت خرج دوا و درمانش می شد. ملک دارائی به درد این روزها می خورند دیگر. حالا پدرم او را از همان خانه بیرون کرده است. کاش پولهایش را به پدر نمی داد و برای خودش پس انداز می کرد. مگر نمی گویند مرد باید کلیه هزینه زندگی زن را بپردازد ؟
یعنی راستی راستی پدرم نمی داند روز فقط امروز نیست ؟ نمی داند مرگ شتریست که در خانه همه می خوابد ؟ اگر روزی خودش بیمار شود و احتیاج به درمان و رسیدگی داشته باشد چطوری تو روی ما نگاه خواهد کرد ؟
شما فکر می کنید اگر روزی من بیمار شوم شوهرم با من چنان خواهد کرد که پدرم با مادرم می کند؟ »
گفتم :« همه که مثل هم نیستند . بعضی ها دلشان از سنگ است . شاید هم بهتر است بگوئیم چشم عقلشان کور است. »

2009-10-23

دیوانه و زنجیر

داشت از روبرو می آمد . با خودش حرف می زد. می خندید. عصبانی می شد. نصیحت می کرد. این کار همیشگی اش بود. مرا که دید ، ایستاد و مودبانه سلام کرد. پیشانی و چانه اش را پانسمان کرده بودند. گفتم :« خدا بد ندهد ، چه اتفاقی افتاده ؟»
گفت :« هیچی دیوانه ها سنگم زده اند.»
گفتم :« یعنی چه ؟ چرا سنگت زده اند؟»
گفت :« چه بدانم؟ والله به خدا من کاری به کار کسی ندارم. دوسه تا پسر دیوانه تا مرا می بینند سر به سرم می گذارند. هو می کشند ادایم را درمی آورند. خیلی وقتها سعی می کنم خویشتن داری کنم . اما نمی شود دیگر. پریروز از کوره دررفتم و دنبالشان کردم. به طرفم سنگ پرتاب کردند و به پیشانی و چانه ام خورد و خون آمد . ماشین پلیس را دیدم و ازشان کمک خواستم . مرا به بیمارستان بردند و پیشانی و چانه ام را پانسمان کردند. هر چه درمورد ضارب پرسیدند ، گفتم اسمشان را نمی دانم . درموردشان اطلاعی ندارم. قرار شد هر وقت آنها را دیدم به پلیس خبر بدهم . نخواستم گرفتار شوند. دیوانه اند دیگر جایشان دیوانه خانه است.»
گفتم :« چرا نگفتی ؟ کسی که کار خلاف انجام می دهد باید تنبیه شود. حداقل به والدینشان شکایت کن.»
لبخندی زد و گفت :« والدینشان ! آنها که بد تر از بچه هایشان هستند. یک دفعه سیب زمینی خریده بودم و داشتم به خانه برمی گشتم . دنبالم کردند و ادایم را درآوردند و آنقدر با چوبشان به پلاستیک سیب زمینی زدند که پلاستیک پاره شد و سیب زمینی ها ولوی زمین شدند. من هم از کوره دررفتم و دنبالشان کردم . با چوب محکم زدند . بازویم کبود شد. در خانه شان رفتم و زنگ درشان را زدم . مادرش دم در آمد و موضوع را گفتم . در را نیمه باز گذاشت و به خانه رفت صدایش را شنیدم که به شوهرش می گفت باز بچه ها این دیوانه را دنبالش کردند برو ببین چه می گوید. پدر آمد و بازویم را نشانش دادم و ازش خواستم به بچه هایش بگوید اذیتم نکنند . بچه ها هم که بچه نیستند که . گنده و لنده هور هستند. مرد کمربندش را برداشت و افتاد به جان پسرها آش و لاششان کرد و از من معذرت خواست. حالم خیلی خراب شد. پدردیوانه زنجیری هست جنون دارد. مادر هم دیوانه خفیف است. »
خنده ام گرفت و گفتم :« از کجا فهمیدی که دیوانه هستند ؟ آن هم از نوع زنجیری و جنون یا خفیف ؟»
گفت :« خوب معلوم است دیگر . من رفتم در خانه شان مودبانه ازشان درخواست کردم بچه شان را ادب کنند زن دیوانه ام خواند و مرد مثل بیمار سادیسم افتاد جان پسرها. تازه بچه های آدمهای دیوانه که عاقل از آب درنمی آیند. برای همین هم هست که تا خانه و کنار والدین هستند از ترس آنها سیچان دلیگین ساتین آلیرلار ( از ترس آنها سوراخ موش را با پول می خرند. )وقتی بیرون می آیند زنجیر پاره می کنند و ایته دئییرلر سن قاپما من قاپاجام ، قوردا دئییرلر سن ییرتما من ییرتاجام ( به سگ می گویند تو گاز نگیر من گاز می گیرم .، به گرگ می گویند تو ندر من می درم.) ترو خدا کارمان را می بینی ؟»
خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد. از پشت سر نگاهش کردم . از راه رفتنش می فهمم در چه حالی است. قدم برداشتنش شبیه رقصی عصبی بود. از راه رفتنش فهمیدم که چقدر دلخور است. در حالی که با خود حرف می زد دور شد . با خود تکرار می کرد که ای خدا حالم ببین دیوانگان سنگم زنند.متاثر و متاسف گذشتم . این دنیا درست شدنی نیست که نیست. هر جا هم بروی آسمان همین رنگ است که هست.
گویا پروین اعتصامی مرحوم سالها پیش در وصف حال این آدم شعر« دیوانه و زنجیر» را سروده است. 

2009-08-15

یک روز عصر

یک عصر گرم و آفتابی بود. با دوستان لب رودخانه قدیم می زدیم. گل صنم خاتون دست به سوی درختی دراز کرد تا میوه اش را بچیند و به قول خودش مزه اش را بچشد تا ببیند که چیست. رنگ میوه ها ، نارنجی سیر و هر کدام به اندازه نخود بود.
اورزولا گفت :« ما اجازه نداریم دست به این میوه ها بزنیم. اینها را خدا برای استفاده پرنده ها خلق کرده است. »
گل صنم خاتون دستش را پائین آورد. همین طور که صحبت کنان و قدم زنان می رفتیم ، دوباره دست گل صنم خاتون به سوی درختی دیگر دراز شد. این درخت هم میوه هائی خوشه ای و آلبالوئی رنگ و به اندازه نخود داشت.
باز اورزولا گفت : « ما اجازه نداریم دست به این میوه ها بزنیم . اینها را خدا برای استفاده پرنده ها خلق کرده است.»
دوباره دست گل صنم پائین آمد. یک کمی خجالت کشید و گفت : « فقط می خواستم مزه اش را بچشم و ببینم اینها چیستند که همه جا پرپیمان روئیده اند.»
اورزولا گفت : « وقتی می گویند اجازه نداریم از اینها بخوریم ، یقین مسئله ای هست . شاید خوردن اینها برای انسانها ضرر دارد. شما باید خودتان امتحان کنید و وقتی بیمار شدید و یا به احتمال ضعیف و قوی مردید دست بردارید؟ تازه این پرنده ها احتیاج به غذا دارند یا نه ؟ هر چی در طبیعت است ما باید بچینیم و بخوریم؟ »
گل صنم خاتون ساکت شد. هاله خواست رشته صحبت را عوض کند و گفت :« چه اردکهای زیبائی ! جای انار خاتون خالی هر وقت می آید برای این ها یک کمی نان می ریزد.»
گفتم :« کار خوبی می کند. من هم تصمیم دارم از این به بعد هر وقت این طرفها آمدم یک کمی نان خرد کنم و بیاورم و به مرغابی ها بدهم. »
باز اورزولا گفت :« ما اجازه نداریم به مرغابی ها و پرنده های دیگر غذا بدهیم.»
فکر می کنم کاسه صبر گل صنم خاتون یواش یواش لبریز شد چون زیر لب زمزمه کرد : « عجب گرفتاری شدیم ها ! تو دیگه کی هستی زن؟ »
هاله گفت : « شنیدم که غذا دادن به مرغابی ها ممنوع شده و جریمه دارد.»
اورزولا گفت : « تازگی ها توی یکی از برنامه های تلویزیونی داشتند در این مورد صحبت می کردند. دلیلشان این بود که وقتی به مرغابی ها و پرنده ها غذا می دهیم عادت می کنند و دست هرکسی نان ببیند از داخل آب بیرون می آیند و به ادمی حمله می کنند و نظم طبیعی زندگیشان به هم می خورد. توی یکی از شهرها هم یک پرنده ای به خانمی که دستش مک دونالد بود حمله کرده. خوب حمله پرنده به انسان را نباید شوخی بگیریم. تازه وقتی این همه غذا داخل آب و روی شاخه درختان هست ، نیازی به غذا رسانی ما نیست.»
گل صنم خاتون گفت : « الحق والانصاف این رو دیگه حق گفتی. »
داشتیم در مورد پرنده گان و خزنده گان و چرنده گان صحبت می کردیم که از روبرو سر و کله عطیه خانم هم پیدا شد. ما را دیده بود و جائی برای پنهان شدن و راه کج کردن نداشتیم. لاجرم به جمع ما پیوست. ما نیز به صحبتهایمان ادامه دادیم. سرگرم بحث در مورد تغذیه زبان بسته ها بودیم که عطیه خانم گفت :« مملکت درست و حسابی به اینجا می گویند. می بینید نه تنها به فکر مردمانشان که به فکر حیوانات خدا هم هستند. ایران نیست که. طفلک کبوترها و گنجشک ها را می گیرند و سرشان را می برند و می خورند . »
گل صنم خاتونا با سادگی خاص خودش گفت :« ای جل الخالق ! حرم امام رضا و مکانهای مقدس که پر از کبوترهای دانه چین است . کسی آنها را نمی گیرد.تو کجا گوشت کبوتر و گنجشک دیدی که اینطوری حرف می زنی؟»»
گفت :« همین تبریز خودمان خیلی ها قوش باز هستند و پشت بام خانه شان کبوتر پرورش می دهند و گوشتش را هم می فروشند.»
گفتم : « کجا چنین کاری می کنند؟ من تا جائی که یادم می آید از بقال سرکوچه گندم نذری می خریدیم و دم مسجد به کبوترها می دادیم. میدان صاحب الامر هم پر از کبوتربود. این حرفها را از کجا پیدا کرده ای؟ یعنی در طول این چند سال اخیر مردم اینقدر تغییر کرده اند؟ در همین تبریز خودمان و بعضی از شهرها بعضی ها علاقه به کبوتر دارند و اوقات تفریحشان به قوش بازی می گذرد اما خیلی هاشان کبوترهایشان را دوست دارند و به کسی هم اجازه آزارشان را نمی دهند. تعداد کسانی که کبوتر و گنجشک می کشند و می خورند، خیلی کم است.»
گفت :« خیلی وقت است که از اوضاع آنجا خبر نداری . حالا دیگر مردم با گوشت کبوتر و گنجشک اشکنه درست می کنند .»
گفتم : « یازیق گؤیرچینین اتی نه دی شورباسی نه اولا / بیچاره کبوتر گوشتش چقدر است که اشکنه اش چقدر باشد.»
گفت :« اختیار دارید. اشکنه کبوتر و گنجشک بر صد درد بی درمان دواست. تازه حالا با این گرانی گوشت و برنج و فلان و بهمان مردم بیچاره چگونه شکمشان را سیر کنند؟ می گویند شکار کبوتر و گنجشک کاری طبیعی و عادی شده »
با شنیدن این کلمات قصار عطیه خانم ، قیافه اورزولا و روزویتا و هاله ونرگس و گل صنم خاتون تماشائی بود. گل صنم خاتون که زود از کوره درمی رود با خشم و حالتی که معلوم بود چندشش شده پرسید : « این دیگر چه می گوید؟ »
هاله گفت :« هیچ دئدیلر دانیش دئدی گامیش / هیچی به طرف گفتند حرف بزن ، گفت گاو »
گفتم ما هم یک ضرب المثل دیگری داریم آیی یا دئدیلر دانیش دئدی پاف / به خرسه گفتند حرف بزن گفت پاف. »
گل صنم خاتون گفت :« ما هم می گوئیم دانیشماق گوموش اولسا دانیشماماق قیزیلدان دی / جنس حرف زدن اگر از نقره باشد حرف نزدن طلاست.»
نرگس گفت : « از قدیم گفته اند آلمانی اؤز ایچیندن قورد یئیه ر ( کرم خوردگی از خود سیب است.) من سه ماه پیش از ایران برگشته ام خیلی شهرها هم مهمانی دعوت شدم و رفتم . هیچ جا خورش کبوتر و گنجشک ندیدم . آدم باید خجالت بکشد که این حرفها را دربیاورد.»
اورزولا و روزویتا یقه مان را گرفتند که ضرب المثل ها را برایشان ترجمه کنیم. برایمان یک کمی سخت بود. بخصوص که گل صنم خاتون به اورزولا توضیح می داد که بعضی اسمها هستند که در ضرب المثل ها سمبل هستند . مثل گزه یه ن خدجه ( خدیجه ای که همه اش گردش می کند و خانه نیست. ) یا به تازگی ها ایکیمجی عطیه ( عطیه ثانوی ) یعنی کسی که مثل عطیه خانم خودمان است و جمله ناقصی را می شنود و خودش به میل و ارداه خودش کاملش می کند و به خورد کسانی که از ماجرا باخبر نیستند می دهد. یا اینکه کر هست و نمی شنود و خودش به مقیاس خودش تعبیر و تفسیر می کند . یعنی به اصطلاح خودمان کار ائشیتمز یاراشدیرار .
خلاصه که آن روز مان به گلایه و شکوه و پند و اندرز عطیه خانم گذشت که حرفی را که نمی داند و یا در موردش شک دارد به زبان نیاورد. لزومی ندارد به زبان اینها و با آب و تاب چنین مسائلی را مطرحی کند. طفلکی زن ، فکر می کردم اگر ماها را این طرف خیابان ببیند می رود آن طرف. اما گویا دو روز پیش به نرگس زنگ زده که ازجمع ما خوشش آمده و قسمش داد که هر وقت لب رودخانه رفتیم خبرش کنیم.

2009-07-09

حکایت شتر و روباه

آن قدیمها که بچه بودم ، مادربزرگم قصه های شیرین می گفت. او دریای قصه و حکایت و مثل و بایاتی بود.قصه عروسک سنگ صبور ، پادشاه و خروس ، کچل ، ملک محمد ، موش و شتر ، گرگ و روباه ، شتر و روباه و الی آخر. هر یک از شخصیت های قصه اش نشانه اخلاق و خصوصیات جانور مورد نظرش بود. در بین حیوانات شتر را بیشتر دوست داشت که در مقابل کنایه ها و تمسخرو تحقیرآنان که اؤز گؤزلرینده تیری گؤرمورلر اؤزگه گؤزونده قیلی سئچیرلر ( در چشم خود تیر را نمی بینند و در چشم دیگران به دنبال تار مو می گردند ) متانت و صبر به خرج می دهد و در موقعیتی مناسب درسی آموزنده به آنها می دهد. مثل قصه شتر و موش که یقین او نیز از مولانای بزرگ شنیده و برای ما تعریف کرده بود. شیطنت و زیرکی و مکاری روباه هم عصبانی اش می کرد و هم می خنداندش. اما هنگام تعریف بعضی قصه ها شتر را تحسین می کرد که نه تنها فریب روباه را نخورده بلکه به خوبی ادبش کرده است. اما قصه روباه و شتر مادربزرگم از این قرار است :یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. توی یک جنگل سر سبز و خرم شتری زندگی می کرد. روباه زیرک و مکار همسایه شتر بود. او شتر ما جز معدود حیواناتی بود که از روباه فریب نمی خورد و بدون اعتنا به تلاش و تکاپوی روباه سرش را پایین انداخته سرگرم زندگی روزانه خود بود. هر وقت که شتر از خانه خود بیرون می آمد ، روباه با خنده و می گفت : « شتر جان روزی تو را خواهم خورد، حالا خودت می بینی.» شتر بی اعتنا به این سخن او راهش را می کشید و دنبال کار خود می رفت. روزی از روزها که شتر باز از خانه بیرون آمده و داشت دنبال کارش می رفت ، روباه از لانه اش بیرون آمد و پس از سلام و علیک باز گفت : « شتر جان روزی دل و قلوه ات را خواهم خورد و کوهان و استخوانت را بین حیوانات جنگل تقسیم خواهم کرد.» شتر به ظاهر بی اعتنا گذشت. نصف راه را نرفته بود که با خود گفت :« صبر و حوصله هم اندازه ای دارد. هیچ نمی گویم او فکر می کند لوطی و قلندر محله است. باید درسی به این روباه ابله بدهم. می روم جلو لانه اش و خودم را به مردن می زنم ببینم مرا چگونه خواهد خورد؟» شتر برگشت و جلو لانه روباه به زمین افتاد و خود را به مردن زد. روباه از لانه بیرون آمد و دید که بیچاره شتر روی زمین افتاده و تکان نمی خورد. هر چه سعی کرد او را به هوش بیاورد نشد که نشد. روباه مطمئن شد که شتر دیگر مرده است. آنقدر خوش به حالش شد که نگو و نپرس . با خود گفت :« به! به ! به ! چه گوشت و دل و جگو و چربی و استخوانی ! این شتر خوشمزه خوردن داره بخدا. اما بهتر است اول به لانه ام ببرمش . دل و جگرش را بخورم و بقیه را نگه دارم که غذای چند ماهم است. » اما جثه روباه در مقابل هیکل درشت شتر مثل فیل و فنجان بود . چطوری می توانست این هیکل را با خود بکشد؟ خیلی فکر کرد و آخر سر تصمیم گرفت که دم شتر را به دمش ببندد و با خود به طرف لانه اش بکشد. خلاصه روباه دمش را به دم شتر بست. تازه می خواست او را به طرف لانه بکشد که شتر از جا بلند شدو شروع به راه رفتن کرد. روباه بیچاره حالا اسیر دم شتر شده بود و نمی دانست چه بکند. شتر می رفت و روباه آویزان از دم او تلو تلو می خورد. هرچه التماس کرد و گفت :« شتر جان الهی که من به فدای قد و قامتت ، چند قدم هم بروی صبحانه ای را که خورده ام قی خواهم کرد، بایست .» فایده ای نداشت. سرنوشت او در دست شتر بود و بس. همین طور داشتند می رفتند که به گرگ رسیدند. گرگ که دل پری از روباه داش با دیدن وضع او یک کمی خوش به حالش شد و گفت : « خیر است آقا روباه ، می بینم که شتر را توی دام انداختی و داری می بری نوش جانش کنی ، آن هم دل و جگرش را. حالا کجا با این عجله؟» روباه گفت:« والله به خدا خود ما هم نمی دانیم گرفته ایم از دامن این بزرگوار تا کجا ببردمان.»قصه مادربزرگ که به اینجا رسید گفت : « از آسمان پنج تا سیب افتاد یکی مال من قصه گو و آن چهار تای دیگر را نیز بین شما شنونده های قصه ام تقسیم کردم.» پرسیدیم :« آخر و عاقبت ماجرا به کجا رسید ؟ خوب بگو دیگه بگو.» گفت : « قصه از زبان درگذشتگانمان گفته شد و دهان به دهان گشت و به ما رسید . هر کس ازسر ذوق خود باید تعبیر کند که قصه باید کجا ختم شود. بالاخره روباهی که این همه زرنگ و حیله گر و مکار است باید بداند که صبر هم حد و قدری دارد و .... »این قصه در کتاب افسانه های آذربایجان نوشته صمد بهرنگی نیز هست.
*

2009-06-15

علی و قلی

علی و قلی همکلاسی دوران دبیرستان بودند. عصرهای تابستان همراه با دیگر همکلاسی ها پیاده روی و گردش می کردند. دوستان می دانستند که قلی یکه تاز است و حرف حساب را نمی پذیرد. برای همین هم زیاد سر به سرش نمی گذاشتند.. روزی از روزها بر سر موضوعی بحث کردند. قلی نظرش را گفت و علی در جواب گفت : نه این گونه که شما فکر می کنید نیست. قلی در حالی که قیافه حق به جانبی به خود گرفته بود گفت : نه آقا جان شما اشتباه می کنید. آنچه که من گفتم عین حقیقت است.
علی گفت : نه این طور نیست اگر یک کمی دقت کنی متوجه موضوع می شوی .
قلی خشمگین شد و گفت : پدر سوخته عوضی ، گفتم که نظر من درست است.
علی گفت : آقاجان چرا فحش می دهی ؟
قلی گفت : فحش می دهم ، پدرت را هم درمی آورم . فلان فلان شده فلان کاره و فلان.
علی ناراحت شد و گفت : برای حق بودن نظرت دلیل بیاور چرا فحش می دهی؟
قلی گفت : پدر ... مادر ... گفتم که دلیل ملیل لازم نیست . تو چرا حرف حساب سرت نمی شود.
قلی در حالی اعتراض علی خشمگینش کرده بود مشتش را گره کرد و در حالی که فحش می داد مشت محکمی بر سینه علی کوبید. علی تعادلش را از دست داد و توی جوی کنار خیابان افتاد . علی به کمک دوستان ناظر از جا بلند شد و بدون یک کلام حرفی از دوستان جدا شد تا به خانه برود و لباسهای گلی و کثیفش را عوض کند . نگاه پر از ملامت همکلاسی ها و صبر علی مثل پتکی بر سر قلی خورد . فوری جلو دوید و گفت : قلی می بخشی ، خوب تو جهل کردی و من از کوره دررفتم . معذرت می خواهم.
علی گفت : مهم نیست.
قلی با دست راست اش آرام بر گونه اش زد و گفت : اینو کفن کنی منظوری نداشتم . تو جهل کردی و من از کوره در رفتم.
باز علی عکس العملی نشان نداد و می خواست به راهش ادامه بدهد که قلی دوباره گفت : علی آقا قهر نکن دیگه . بابا گه خوردم ، غلط کردم . تو چرا چیزی نمی گی فحشم بده . تو هم یک مشت به من بزن همانطور که من زدم.
علی گفت : من فحش ات دادم اما با دهان خودت ، نمی شنوی ؟ مشتی که بر من زدی بر سینه خودت خورد. درد دل من آرام گرفت . اما دل تو حالا حالاها خواهد سوخت.
آن کس که فحش می دهد دهانش مردار می شود ، آن کس که فحش می شنود نه
آن کس که مشت می زند دلش می سوزد ، آن کس که مشت می خورد نه
*
علی ایله قولو بیر مدرسه نین شاییردی دیلار. اولاریولداشلارینان بیرلیکده آخشام سرینینده ائودن ائشییه چیخیب ، بیر آز خیاباندا دولاناردیلار. قولو بیر آز قولاغی توکلو و اؤز دیدیغینی هئچ کیمه وئرمییه نیدی. یولداشلار دا بونو بیلیردیلر. سؤز سوو اولاندا ، قولو جهل ائله ردی ، اولاردا دینمزدیلر . دئییر دیلر :« بابام سن دئین اولسون ، قال یاتسین.»
گونلرین بیر گونونده یولداشلار همیشه کی کیمی بیر یئره ییغیشیب دولانماغا گئده رلر. گئنه سؤز آچیلار دانیشارلار. قولو نظرینی دئیر. علی اونون جوابیندا دئیر : یوخ قولو . بو سؤز بئله سی دئییل.
قولو اؤزونو توتوب دئیر : نئجه کی بئله سی دئییل سن دوشونموسن ، ائله من دئدیغیم کیمین دی.
علی دئیر : یوخ قارداش سن دئیه ن دوز دئیل بیر آز دوشون سن بیلرسن.
بئله سی اولار کی سؤز اوزانار. قولو چوخ هیرس لنیب دئیر : گئده ، ده ده ن بو ... ننه ن بو ... دئدیم کی من بیلدیغیم دوزدو.
علی نایراحات اولوب دئیر : آقا به نیه یامان دئییرسن؟
قولو دئیر : یامان دئیه رم ، اویانادا گئچه رم. ده ده وی ده یاندیررام . ده ده ن فلان ... ننه ن ..
علی دئیر : بیر سؤزو دانیشدین دوز اولدوغونو ثابت ائله مه یه دلیل گتیر به نییه یامان دئییرسن.
قولو دئیر : آتان بو ... آنان بو ... گئده نه دلیل ملیل . من سؤزون دوغروسون دئیرم. به نیه سؤز قانمیرسان؟
قولو بئله سی دئیه – دئیه یوموروغون محکم سیخیب ، علی نین اوره یینین باشیندان بیرسین بئتردن وورار. علی دالی - دالی گئدیب قنووا ییخیلار . یولداشلار قاباغا یئرییب کمک ائلییب اونو آیاغا قالخیزارلار.علی آیاغا قالخیب گؤره ر کی ، ده ده م وای ، ننه م وای ، اوستوباشی بوتون لیغ سو ، کیفیر اولوب. اوز قویار ائولرینه ساری کی پالتارلارین ده ییشسین. یولداشلارین مزمتلی باخیشلاری و دئیینمک لری باعث اولارکی قولو بیرآز اؤزونه گله گؤره کی نه پیس ایش گؤروب . علی فقط اونون نظریندن آیری بیر نظر دئییب قان قیامت اولمویوب کی ، به یولداشی بئله وورماق دا نه دی؟ تئز قاباغا یئرییب دئیر : علی باغیشلا دای نئجه ائیلییم سن جهل ائله دین منیم ده الیمدن خطا چیخدی دای .
علی یاواش دئیر : اولسون.
قولو ساغ الینن اؤز اوزونه بیر یاواش شیلله ووروب دئیر : بونو کفن لییه سن بیردن هیرسله ندیم دای واللاه با للاه منظوروم یوخویدو.
علی گئنه دینمز یولونو گئده ر . بو دؤنه قولونون آز قالار باغری چاتلییا. دئیر : کوسمه بابام ، پوخ یئدیم ،غلط ائله دیم ، آننامادیم. به نییه بیر سؤز دئمیرسن؟ سن ده منه یامان دئی باری اوره ییم یانماسین. اصلن بیرین وور قولاغیمین دیبیندن. بیر یوموروق وور اوره ییمین باشیندان.
علی باشین قاوزییب قولویا باخیب دئیر : من سنه یامان دئدیم آما سنین آغزیندان ائشیتمیرسن؟ منه ووردوغون یوموروق اؤزووه دیدی منیم اوره ییم بیر لحظه آجیشدی . آمما سنین اوره یین هله آجیشاجاق.
یامان دئیه نین آغزی میندار اولار، یامان ائشیده نین یوخ . وورانین اوره یی گؤینویه ر، وورولانین یوخ


*


2009-02-19

خاطره یک روز خوش اسفندی

آن یک کمی قدیمها اواخر بهمن بود و ما بچه محصل بودیم. شبی قلندر و مادرش مهمانمان بودند. قلندر غمگین بود. علت را از مادرش پرسیدند. مادرش گفت : قلندر ما یک دل نه بلکه صد دل عاشق دختر آقا مرتضی شده است. هفته پیش به خواستگاری رفتیم و آقا مرتضی جواب رد داد. همه تعجب کردند. مادربزرگ پرسید : آخر قلندر جوان خوب و شایسته ای است. کنکور قبول نشد و فوری به خدمت سربازی رفت و حالا هم استخدام شده و سرش را پائین انداخته و دارد زندگی می کند . آخر حرف حساب مرتضی چیست ؟ مادرقلندر جواب داد : آخر آقا مرتضی یک زمانی از خواهر مرحومم خواستگاری کرد. پدر خدابیامرزم جواب رد داد که به ارتشی دختر نمی دهم . ارتشی دخترم را برمی دارد و امسال به این شهر و سال دیگر به آن شهر کوچ می کند. ریش سفیدها هم دخالت کردند و پدرم قبول نکرد که نکرد. مرحوم خواهرم نیز راضی بود. حالا آقا مرتضی می گوید: اگر ارتشی خوب است چرا دخترتان را به من ندادید؟ اگر ارتشی بد است چرا در خانه ام آمده اید و دختر می خواهید؟ مادربزرگ گفت : یعنی چه ؟ عقیده بیست سی سال پیس پدر شما به جوانهای امروزی چه ربطی دارد ؟
خلاصه که پدر و عمه بزرگ و مادربزرگ و یکی دو نفر دیگر حاضر شده برای خواستگاری به شهر کرمانشاه رفتند. آقا مرتضی ارتشی بود و تازه از آبادان به کرمانشاه منتقل شده بود. اما در شهر ماکو خانه خریده بود که بعد از بازنشست شدن به آنجا کوچ کند. هر کسی به فکر خود بود و ما بچه محصلها به فکر شکم خود . از پدر می خواستیم که نان برنجی کرمانشاه را فراموش نکند. مادرم نیز از پدرم می خواست که بدون روغن کرمانشاه برنگردد. قلندر هم عصبانی می شد که : کئچی جان هاییندادی قصاب پی آختاریر / بز به فکر جانش است و قصاب به فکر دنبه.
خواستگارها با دست پر برگشتند. گویا آقا مرتضی خبر نداشت که دخترش نیز به قلندر علاقه دارد. برای اینکه جواب نه را توسط دخترش به خواستگارها بدهد گفته بود : والله فکر کنم دختر میل ندارد. از خودش بپرسید. اگر بله را گفت دختر مال شما اصلن همین امروز با خودتان ببرید. از دختر خانم که پرسیده بودند گفته بود اجازه من دست بزرگترهاست. آن زمان این جواب دختر خانم یعنی « بله » بود.آقا مرتضی هم دیگر نتوانسته بود نه بگوید. او نان برنجی و روغن کرمانشاهی و چای عراق به عنوان سوغاتی هم برای داماد جدیدش و هم ما فرستاده بود. آن شب که مصادف با اول اسفند یعنی امشب بود ، خانه مان چه بزن و برقصی برپا شده بود. قلندرکه خودش را برای شنیدن جواب رد آماده کرده بود و فکر می کرد خواب می بیند داشت می خواند که :
..
داغلار باشی قویوندو/ بالای کوهها پر از گوسفنده
ای قیز بو نه اویوندو/ یارم این دیگه چه بازیه
گئجه یوخومدا گؤردوم / شب به خوابم دیدم
منیم نه ن سنین تویوندو/ عروسی من و تویه
..
بیر یار سئودیم سنی آزدی / یاری پسندیدم که سن اش کمه
منی سئوه ر منه بازدی/ منو دوست داره عاشق منه
گونده بیر هفته ده یئتدی / هر روز یکی هر هفته هفت تا
آیدا اوتوز نامه یازدی / هر ماه سی نامه برام نوشته
..
عید آن سال عقد کنان قلندر و فردانه برگزار شد. فردانه خواهر بزرگتر و یکی یکدانه بود و پنج برادر قد و نیم قد داشت که همگی رقص بندری یاد گرفته بودند و از آبادان یک عالمه نوار کاست بندری خریده بودند. چه شور و غوغائی به راه انداخته بودند.

2008-11-30

یک پست بی مزه

گاهی اوقات در ساعتی معین که به ایستگاه اتوبوس می روم و منتظر می نشینم سه نفر دیگر را نیز می بینم. این سه نفر به ایستگاه می آیند و منتظر اتوبوس می شوند. یکی خانمیی است که برای قدم زدن کنار رودخانه از خانه خارج می شود . برف و باران و گرما و سرما در او اثری ندارد . گویا هفتادوپنج سال سن دارد و از ده سال پیش که بازنشسته شده ، این قدم زنی برنامه روزانه اش بوده و افتخار می کند که در طول این هفتاد و پنج سال دارو نخورده و از سلامتی کامل برخوردار بوده و این سلامتی اش را هم مدیون پیاده روی می داند. نفر دوم زنی است که حدود پنجاه و پنج سال سن دارد و همیشه خدا این وقت روز به مرکز شهر می رود خرید می کند و سر کار می رود و عصر به خانه برمی گردد . نفر سوم زن جوانی است که دست کودک چهارساله اش را می گیرد و می آید کنار ما می ایستد . او با کسی سلام و علیک نمی کند و حرف نمی زند . اغلب هم با دست راست اش موبایلش را به گوشش می چسباند و حرف می زند. النگو و گوشواره و دستبند کودک ، با لباس اش همرنگ است . موهایش تا شانه اش ریخته و با گیره ها و گل سر خوشگلی تزئین شده است. پیراهن دخترانه رنگارنگی می پوشد. بیشتر وقتها هم مینی ژوپ تن اش است. هفته گذشته که مادر وکودکش به ما پیوستند ، اتوبوس تاخیر داشت حوصله مان سر رفت و خواستیم با بچه خوش و بش کنیم . در ولایت ما اغلب سوال بزرگترها از بچه ها این است « باباتو بیشتر دوست داری یا مامانتو ؟ آبجی تو بیشتر دوست داری یا داداشتو ؟ مامان بزرگتو بیشتر دوست داری یا بابا بزرگتو ؟» بچه بیچاره هم سر دوراهی می ماند. همه را دوست دارد اما باید تصمیم بگیرد یکی را بیشتر از دیگری دوست داشته باشد. وقتی می گوید « هردو را» باز می پرسند « آخر کدام را بیشتر دوست داری؟»
کنجکاو بودم اینها از بچه چه خواهند پرسید.
خانم پرسید : اسمت چیست ؟
گفت : سپاستین.
خانم گفت : اسم بابات رو نپرسیدم اسم خودت رو پرسیدم.
بچه دوباره جواب داد : سپاستین.
خانم نگاهی به مادر کودک انداخت. مادرش با لبخند گفت : اسمش سپاستین است.پسر است.
خانم با تعجب پرسید : این بچه پسر است و دخترش کردید؟
مادربچه گفت : دخترش نکردیم . من و شوهرم دوست داشتیم فرزند اولمان دختر باشد. برایش لباسهای رنگارنگ خریدیم و زد پسر شد. دیدم خیلی بامزه وناز است و مثل دخترها خوشگل است .گفتیم چه اشکالی دارد لباس دخترانه بپوشانیم و موهایش را بلند کنیم و مثل دخترمان باشد .
خانم گفت : خدای من ! اشتباه کردید . دلتان دختر می خواهد جوانید و دختر بزائید . بچه را چرا دو شخصیته می کنید؟
مادر بچه گفت : همین یک بچه بس است. تازه بچه خودم است و هرطور دلم خواست تربیتش می کنم . یک کمی که بزرگ شد می برم آرایشگاه و ابروهایش را درست می کنم .
خانم گفت : خدای من !
مادربچه گفت : چی خدای من ؟ ببین مایکل جکسون چقدر موفق و ثروتمند هست؟
خانم گفت : چه موفقیتی ؟ او که بدون چتر نمی تواند راه برود . یک زمانی قیافه خوب و این شکلی داشت. بعد که پولش زیاد شد زد به سرش و رفت خودش رو این شکلی کرد.
بعد از یک کمی بحث گویا حوصله مادر بچه سر رفت و دست بچه اش را گرفت و ترجیح داد پیاده برود. خانم چقدرناراحت بود. بالاخره اتوبوس سر رسید و سوار شدیم. گفتم : وقتی کاری از دست شما برنمی آید چرا اینقدر خودتان را اذیت می کنید؟ بچه که بزرگ شد خودش تصمیم می گیرد که چه نوع لباسی بپوشد.
داشت به من توضیح می داد که بچه از مادر و پدر بیشتر تاثیر می پذیرد که ایستگاه سوم دو دختر جوان سوار شدند و جلوی ما نشستند. اولین باری بود که بعضی رفتارهائی را که پسر و دختر جوان داخل اتوبوس و قطار انجام می دهند از این دو دختر جوان دیدم. بیچاره خانم داشت از شدت عصبانیت لبهایش را می جوید.آهسته زیر لب زمزمه کرد گویا داشت می گفت : چنان می کنند که چنین می شود. ایستگاه بعدی از جایش بلند شد که پیاده شود . گفتم : هنوز به رودخانه دو ایستگاه مانده.
خانم گفت : ترجیح می دهم پیاده روی کنم . نمی توانم نفس بکشم . پیاده شد و رفت . رفتارش مرا یاد مادربزرگم انداخت . شاید او هم مثل مادربزرگم می گفت : بو گؤزلریمده گؤرمه میش نه قالدی کی ؟ / چه چیزی ماند که این چشمهایم ندیده باشد؟