Showing posts with label مشاهیر. Show all posts
Showing posts with label مشاهیر. Show all posts

2026-07-08

علیرضا افزودی

راویان قصه های رفته از یادیم

علیرضا افزودی را از طریق « رادیوقاصدک » و « رادیو زمان» شناختم. راوی بود و آرام و باوقار سخن می گفت. برنامه هایش را گوش می کردم. بعد از مدتی رادیو قاصدک کارش را تعطیل کرد و سپس علیرضا افزودی از کار در رادیو زمانه کناره گیری کرد.
سایت او با نام « راوی حکایت باقی» یکی از سایت های مورد علاقه من است که همیشه دنبالش می کنم. او کارها و تحقیقات خود را با دسته بندی کرده و به این ترتیب  ترانه ها و خاطره ها، جعبه موسیقی، چند خط و یک نشان، حکایت سروده ها، داستان خوانی، شعر و شاعران، شناسنامه ترانه ها، فیلم و نمایش، نشر نوشته ها، یادمانده ها و یادگاری ها نوشته است. دیشب سری به سایتش زدم و احساس کردم که چراغش خاموش و سوت و کور است. فوری سراغ اینترنت رفته و با اولین جستجو، « در فقد همکار شریف ما علیرضا افزودی» نوشته مهدی جامی را دیدم و همچنین « ویکی پدیا» که خبر از درگذشت او می داد. بسیار متاسف شدم.  
اکنون در فکر کارهای پربار و آرشیو پرمحتوی ایشان که در واقع « کلکسیون صدا و موسیقی و ترانه» است، هستم. کاش سایت برای همیشه در اینترنت و قابل دسترسی باشد. یا وارثان ایشان کارهایش را به شکل کتاب صوتی و یا... جمع آوری و ماندگار کنند.
تاریخ فوت ایشان در سیستم دولتی سوئد این چنین ثبت شده است: علیرضا افزودی در 18 خرداد 1405 (دوشنبه هشتم یونی 2026 ) در استکهلم سوئد از دنیا رفت. روحش شاد و مکانش بهشت.
*
رادیو زمانه - جُنگِ صدا  
*
راوی حکایت باقی - علیرضا افزودی
*

2026-07-02

تاریخ اساطیری ایران – دکتر ژاله آموزگار

بزرگ بانوی مطالعات ایران باستان

از ایران هدیه ای برایم رسیده است. کتابی به نام « تاریخ اساطیری ایران »  اثر « دکتر ژاله آموزگار» اولین بار است که اسم این نویسنده و پزوهشگر را می شنوم. برای شناختنش سری به اینترنت زده و اطلاعاتی از ایشان بدست آوردم.
دکتر ژاله آموزگار دوازدهم آذر ماه سال 1318 در شهرستان خوی چشم به جهان گشود.نویسنده و مترجم و اسطوره شناس و پژوهشگر و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی است. او مسلط به زبان های فارسی میانه و اوستا و ترکی آذربایجانی و فرانسه و انگلیسی است. دارنده دو جایزه از فرانسه « لزیون دونور » و از ایران « جایزه سرو ایرانی » است.
سایت مرکز پژوهش های ایرانی و اسلامی،  در مورد این بانو می نویسد:« خانم آموزگار زنی است فرزانه و دانشور،  متواضع و فروتن، سخن سنج و سخن دان، مهربان و صمیمی. عشق به تاریخ کهن سرزمین ایران را در گفتار و نوشته هایش به آسانی می توان یافت.
اکنون وقت آن است که کتاب به دست گرفته و مطالعه اش را آغاز کرده و برای سلامتی و طول عمر با عزت این بانوی عزیز دعا کنم.





2026-05-18

به بهانۀ زادروز حکیم عمرخیّام


شنبه ای بود سرد با ابرهای تیره و بادِ سردِ بی رحم. اوّلِ صبح وارد کلاس شدم. بچّه ها دور بخاری نفتی جمع شده و سعی در گرم گردن دستان یخ زده شان را داشتند و متوجه ورود من نشدند. هر کلاس روزانه سه لیتر سهمیه نفت د اشت. بابای مدرسه قبل از آمدن ما به کلاس، بخاری را روشن می کرد و تا تن و جانمان گرم شود سه لیتر تمام می شد. این قانون مدرسه بود، چه در زمان محصّلی و چه در زمان معلّمی. مبصر با دیدن من داد زد:« برپا» و بچه ها برخاستند و با صدای یخ زده « سلام، صبح به خیر، به کلاس ما خوش آمدید» گفتند و سر جایشان نشستند. حضور و غیاب کرده و پرسیدم:« بچه ها خیلی سردتان است؟» هم صدا بله گفتند. دستان من نیز کم از آنها نداشت. دستهایم را به هم مالیدم تا کمی گرم شود و بتوانم خودکار بدست بگیرم و بنویسم. دخترکانم نیز به تقلید از من دستها را به هم مالیدند. پس از دقایقی کلاس کمی گرم و قابل تحمل شد و درسمان را شروع کردیم. از میان بچه ها« کبیره » را پای تخته سیاه خواندم. تمرینی از ضرب سه رقمی را گفتم و نوشت و شروع به حل ضرب کرد. رو به تخته سیاه و پشت به من. سعی می کرد صورتش را نبینم. شک کرده و از جا بلند شدم. از دیدن جای سیلی بر صورتش فهمیدم که مرتکب خلافی شده و کتک خورده است. به روی خورم نیاوردم و پس از انجام تکلیف، سر جایش نشست.
زنگ تفریح از او خواستم که همراه من به اتاق مربی پرورشی بیاید. مربی پرورشی با دیدن او سری به نشانه تاسف تکان داد و از اتاق خارج شد. پرسیدم :« چرا کتک خوردی؟»
انگشت اشاره اش را بالا آورد وبا صدایی لرزان و گناهکار گفت:« خانم معلم اجازه! اگر بگویم تنبیه ام می کنید.»
گفتم:« چرا تنبیه ات کنم؟ در خانه حسابت را رسیده اند. بگو کرده ای؟»
گفت:« خانم معلم اجازه شعر خواندم.»
گفتم:« چه شعری؟ برای من هم بخوان. نترس اگر شعر بدی خوانده باشی می گویم دیگر نخوانی. »
و او شروع به شعرخوانی کرد
*
ای چرخ فلک خرابی از کینۀ توست
بیدادگری شیوۀ دیرینۀ توست
ای خاک اگر سینۀ تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینۀ توست
*
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شهد و شیر و شکّر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوش تر باشد
*
افسوس که سرمایه زکف بیرون شد
وز دستِ اجل بسی جگرها خون شد
کس نآمد از آن جهان که پرسم از او
کاحوالِ مسافران دنیا چون شد؟
*
گفتم:« این اشعار که خیلی زیبا هستند. از رباعیّاتِ خیّام هستند. از کجا یاد رفت؟»
گفت:« کتابِ داداشم. هم شعر هست و هم تصاویر خیلی قشنگ دارد. از کتابخانۀ مدرسه شان گرفته بود. با صدای بلند خواند و من هم خیلی خوشم آمد. آخر داداشم خیلی خوب شعر می خواند. بعضی از شعرها را توی دفترم نوشتم و چند بار هم خواندم. بابا دید و خواند و مرا به سختی کتک زد و گوش داداشم را هم خیلی محکم کشید و گفت:« دیگر نبینم کتاب این کافر را به خانه بیاوری.»
گفتم:« این ها که خواندی رباعیّاتِ حکیم عمرخیّام نیشابوری است. او اهل نیشابور بود و بجز شاعری حکیم وریاضی دان و فیلسوف و ستاره شناس بود. او همه چیز دان بود. »
گفت:« داداشم هم همین ها را گفت. اما بابا دعوایش کرد و گفت که آواز می و می خوارگی تعریف کرده و به آخرت شک دارد و... داداشم هم یواشکی گریه کرد. بعد یواشکی به من گفت که وقتی بزرگ وپولدار شوم کتاب خیام را می خرم و دو تایی با هم می خوانیم. »
گفتم:« انشالله هم بزرگ، هم تحصیل کرده و هم پولدار می شوید و به آرزوهای قشنگتان می رسید. چه برادر مهربانی داری! خوش به حالت. »
احساس خوشحالی و غرور را در چشمانش دیدم. گفت:« بابم خیلی بداخلاق است ومامانم هم سخت گیرند. مامانم می گوید که هر دو من و داداشم را خیلی دوست دارند. اما یک مثل مهمی است و باید پدر و مادرها توجه کنند. آن هم
بالام عزیز تربیه سی اؤزوندن ده عزیز
»
با او حرف زدم از نگرانی های پدر و مادر گفتم. حتی اگر نظرشان درست نباشد، باید نگرانی و دلواپسی آنها را درک و قبول کرد. کودک در دنیای خودش خوشحال و راضی بود از هم صحبتی با معلم اش. دلش آرام گرفت. گویی دردِ سخت سیلی پدر بر گونه اش التیام یافت. دوان دوان و رقصان به طرف حیاط رفت تا از لحظات باقی ماندۀ زنگ تفریح با خوردن لقمه نان و پنیرش لذت ببرد.
ومن تاسف خوردم به حال آنانی که دلیل خواندن شعر خیام را کفر و حافظ را عشق و می و می خوراگی می دانند. حالا مولانا و فردوسی و سعدی و...که جای خود دارند.
*

2026-05-08

آنتوان لاووازیه

به یاد لاووازیه و سرش که بی گناه زیر گیوتین رفت

نجیب زادۀ فرانسوی بود که نقش مهمی در شیمی و زیست شناسی ایفا کرد. او « پدر علم شیمی نوین» است. علاوه بر فعالیت علمی، اقتصاددان بود و به بهبود کشاورزی علاقه داشت و مزرعه ای کشاورزی برای مطالعۀ کشاورزی نوین تاسیس کرده بود.
با این همه خدمات عالی، گرفتارسیاست و دستگیر شد. جرمش خیانت و ظلم و کلاهبرداری و غیره بود که سرش را زیر گیوتین برد. انقلابیون فرانسه نیازی به شیمی دان و دانشمند نداشتند. در سال 1794مصادف با چنین روزی سرش را بریدند و اموالش را مصادره کردند. او به هنگام مرگ پنجاه سال داشت. عجیب این که یک سال و نیم بعد از به باد دادن سرش، بی گناهی اش ثابت شد. اموال مصادره شده اش را به زنش دادند. اما سرش چه؟ تن بی گناهش چه؟ زندگی اش که خدا هدیه داده بود و آنها با خودخواهی و خودسری از او گرفته بودند چه؟
مادام ماری – آن – پی یرت – پلز لاووازیه، همسر آنتوان لاووازیه ، شیمی دان و نقاش فرانسوی دستیار آزمایشگاهی همسرش بود. او در انتشار رسالۀ ابتدایی شیمیِ لاووازیه نقش اساسی داشت.

2026-04-11

بعد از آپولو11 اکنون آرتمیس 2

بیست و نهم تیرماه 1348 هجری شمسی ( 20 ژوئیه 1969 ) ساکنین آپولو 11 بر کره ماه فرود آمدند. نیل آرمسترانگ و باز آلدرین به عنوان نخستین انسانها، بر کره ماه فرود آمدند و بر روی ماه قدم زدند. مایکل کالینز به تنهائی در مدار ماه باقی ماند.
آنها شروع به عکس برداری کرده و مقداری سنگ و خاک برداشتند. پرچم امریکا را برافراشتند و حدود دو ساعت و نیم داخل ماه مانده و سپس آنجا را ترک کردند. سرانجام آپولو 11 دوم مرداد ( 24 ژوئیه ) به زمین بازگشت.
بچه مدرسه ای بودم و حال و هوای خانواده و دوست و آشنا را به خاطر می آورم. پدر و دایی و عمو و بقیۀ مردان شبانه در خانه دایی بزرگ جمع شدند که با هم گزارش این سفر را بشنوند. ( اگر اشتباه نکنم ) تا آنجائی که به خاطر دارم در تبریز کسی تلویزیون نداشت و گزارش را رادیوئی گوش کردند.
اکنون پس از گذشت حدود نیم قرن از بازگشت فضانوردان، آرتمیس 2 با چهار فضانورد ( رید وایزمن، ویکتورگلاور، کریستینا کوخ، جرمی هنسن ) با فرودی موفقیت آمیز و به سلامت بازگشتند.
*



 

2026-04-05

جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی 
هشتاد و پنج ساله، متولد دولت آباد سبزوار، خالق آثاری بی بدیل همچون « کلیدر»، راوی رنج و محنت بخشی روستاهای ایران که آثارش به چندین زبان ترجمه شده است.

*
جای خالی سلوچ رمانی دیگر از محمود دولت آبادی: زمانی که عباس سر به سر لوک « شتر نر» میگذارد و شتر که در کین شهره آفاق است، دنبالش می کند و قصد کشتن اورا که در چاه افتاده، می کند. زبان حال عباس داخل چاه، مو بر تن راست می کند و بعد از نجاتن از چاه و مارها، این عباس است که از ترس پیر می شود و موهای ابرو و سرش سفید می شود.
این که در چاه خواهد مرد، برایش یقین بود. اما این که چگونه و کی ماران به سراغش خواهند آمد، چیزی بود که تصورش ممکن نبود. تنها چیزهایی، به روایت ها و داستانهایی از قول مارگیرها، ساربان ها، چوپان ها، یابه ندرت دهقان های پیر – خبره ها و آشنای مار – از کنار گوش عباس گذشته بود:
« مار به معصوم کاری ندارد.»
« تا قصد مار نکنی، قصد تو نمی کند.»
« مار نیت آدم را می فهمد.»
« پا روی دُم مار نگذار.»
« اگر دیدی مار می رود، تو هم راهت را بگیر و برو.»
« مار خانگی برکت کندوست. قصدش مکن.»
*
مارها به عباس چشم دوخته اند. عباس دیگر نیست. پیشاپیش خاکستر شده است. یکی از مارها می جنبد. خیزش ملایم خود را آغاز می کند. چمبره اش نرم نرم باز می شود. قدش دم به دم درازتر می شود. رو به عباس می آید. کاش اقلا می شد به دل گفت:«بگذار بیاید و آسوده ام کند!» کاش می شد به دل گفت! اما این محال است. یخبندان روح. مار می آید. آمد. سر به زانوی عباس گذاشت و خزید. نرم خزید و جا خوش کرد. حلقه زد و ماند. چمبر. تا کی؟ نه چندان طولانی. تا این که عمر عباس تمام شود. پس به راه افتاد. از روی برهنگی شکم بالا خزید. سینه را سُرید. روی شانه، تابی به دور گردن و عبور از میان کاکل سر، و سپس سر به دیوار کشاند و نرم، تن از عباس واکشاند. به دیوار چسبید و عباس دیگر چیزی حس نکرد. کور و کر و لال و کرخت، لاشه ای غوطه ور در عرق سرد.
*
مرگان باور نمی کند. نه! نه! ان عباس او نیست! پیش می آید. عباس لب چاه ایستاده است. تکان نمی خورد. خیره مانده است. خشک. قاف نی. آفتاب می دود. می تابد. موهای سر و ابروی عباس سفید شده اند!

2026-03-31

چاک نوریس

چاک نوریس: والکر تکزاس رِنجِر

والکر تکزاس رِنجِر، نام یک سریال تلویزیونی است. سبک این سریال وسترن و جنائی استو هنرپیشه اصلی اش، چاک نوریس بود که در 19 مارس سال 2026 درگذشت. خدا رحمتش کند. والکررنجر تکزاس، مجری قانون است و با راهزنان و شورشیان و جنایتکاران، مبارزه و نظم را در تکزاس برقرار می کند. در ویکی پدیا نوشته شده است که سریال دویست قسمتی است و در بیشتر از صد کشور پخش شده است.
ولکر دورگه است و والدینش سرخپوست و سفید پوست بودند. او در کودکی پدر و مادرش را از دست داد و نزد عمویش« رای» در محل اسکان سرخپوستان، بزرگ شد. او به عنوان یک نژاد مخلوط، در آنجا کار راحتی نداشت و فقط از طریق سازگاری دیرهنگام، دوستان مادام العمر پیدا کرد. دوران خدمتش در نیروی دریایی و اقامت طولانی اش در آسیا، او را به جنگنده ای که امروز هست تبدیل کرد. او در این سریال قهرمانی است که مردم مظلوم را از شر راهزنان و غارتگران نجات می دهد و اجازه پایمال شدن حق شان را نمی دهد.
این سریال در منطقه ای به نام « دالاس » که در ایالت دالاس قرار دارد فیلم برداری شده است. منطقه ای که ساکنانش قبیله « کادوها »، یکی از قبایل سرخپوستان امریکا بود.این مردم قبل از  ورود اروپائیان و غصب آب و خاکشان، در مناطق شرقی و جنوب شرقی امریکا، همچون ایالت تکزاس زندگی می کردند.
پس از دوری از وطن و خانه و کاشانه ام، این سریال نیز همچون کلمبو، سی اس آی میامی ( هورشیو )، هرکولس و زینا، شارمد سه خواهر افسونگرو غیره جزء سریال های محبوب من بود که بارها و بارها تماشایشان کردم.با تماشای این سریال ها به خود گفتم:« رویاهایم آزادند. بگذار آزادنه در قلمرو این قهرمانان بچرخند و بگردند و با اطمینان خاطر و بردون ترس، برای خودشان زندگی کنند.»

2025-12-15

شیخ بهائی

بهاءالدین محمّد بن عزالدین حسین بن عبدالصمد بن شمس الدین محمّد بن حسن بن عاملی جبعی

داشتیم از ضرب المثلی حرف می زدیم که می گوید( از کوزه همان برون تراود که در اوست) که فاطمه او گفت:« رباعی از شیخ بهائی اصفهانی و همشهر ماست » زهرا گفت:« نه اشتباهست. شیخ بهائی قزوینی است و هم ولایتی ما.» حدیثه اعتراض کرد که: « هر دو در اشتباهید. شیخ لبنانی است و اصل و نسبش عرب است و هیچ علاقه ای با شما ندارد.» دیگری گفت:« نه خیر او فارس است و به فارسی سروده است.»
سرانجام هاله که ساکت نشسته و گوش می کرد، به سخن آمد و گفت:« اشخاصی همچون شیخ بهائی و فردوسی و فضولی و رودکی و غیره ، مصادره شدنی نیستند. چون آنها متعلق به دنیا هستند. شیخ بهائی قزوینی و اصفهانی و مشهدی و لبنانی و خلاصه اهل دنیاست. رجال را به نفع ملیت و زبان و نژاد به نفع خود مصادره نکنید. چای تان را بنوشید و فاتحه ای بخوانید بر روح و روان مبارکش که آثاری بس گرانبها به ارث گذاشته است.»
*
بهاءالدین محمّد بن عزالدین حسین بن عبدالصمد بن شمس الدین محمّد بن حسن بن عاملی جبعی
معروف به ( شیخ بهائی ) در سال 953 هجری قمری در بعلبک لبنان چشم بر جهان گشود. سیزده ساله بود که پدرش به دعوت شاه تهماسب صفوی، به قزوین مهاجرت کرد.
شیخ بهائی منصب شیخ الاسلامی را در دربار شاه مقتدر، شاه عباس صفوی، بر عهده داشت. او همه چیز دان ( فقیه، عارف، حکیم، عالم، دانشمند، معمار، اخترشناس، ریاضی دان، شاعر، ادیب، تاریخ نویس ) در قرن دهم و یازدهم هجری بود.
او در سال 1030 هجری قمری در سن ( 74 سالگی ) در اصفهان درگذشت و بنا بر وصیّت خودش در مشهد وکنار آرامگاه امام رضا علیه السلام به خاک سپرده شد.
*
اشعار ترانه زیبائی که پریسا، در برنامه گلها، اجرا کرده است، مخمسی بسیار زیبا و ماندگار از شیخ بهائی است. آهنگساز این ترانه محمّد حیدری است.
*
مخمسی بسیار زیبا از شیخ بهائی

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد بسراید، شب هجران تو یا نه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
*
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
*
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
*
هر در که زنم، صاحب آن خانه توئی تو
هر در که روم، پرتو کاشانه توئی تو
در میکده و دیر که جانانه توئی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه توئی تو
مقصود توئی، کعبه و بتخانه بهانه
*
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
*
عاقل به قوانین خرد، راه تو پوید
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید
هرکس به زبانی، صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
*
بیچاره بهائی که دلش زار غم توست
هرچند که عاصی است، ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه


2025-12-09

علی دایی

دارم آلبوم فوتبالیست های نوه جانم را ورق میزنم.کنارم نشسته و دارد درمورد یکی یکی فوتبالیست ها اطلاعاتی می دهد. می گوید:« این را می بینی رونالدو است. اهل پرتغال است. خیلی گل زده است. بسیار خیر است. این یکی را نگاه کن  مسی است. اهل آرژانتین است. مثل رونالدو خیلی گل زده و خیر هم هست. اینها را نگاه کن اعضای تیم گالاتا سرای هستند. فوتبالیست های ترکیه عالی هستند. حالا صبر کن فوتبالیست های آلمان را هم نشانت بدهم.»

دارد درمورد فوتبالیست های مورد علاقه اش شرح می دهد. سرانجام می پرسد:« اسم یک فوتبالیست بسیار عالی و معروف ایرانی را معرفی کن.»
همصدا با پدرش می گویم:« علی دایی»
کنجکاو شده می پرسد:« علی دایی! کو؟ کجاست؟»
سراغ اینترنت می روم و فوری عکس علی دایی را نشانش می دهم و می گویم:« این هم اسطوره ماست. بهترین فوتبالیست، بهترین گل زن، نیکوکار، جوانمرد.»
سپس ویدیوئی از علی دایی را برایش نشان می دهم. با علاقه نگاه می کند و از من می خواهد عکس علی دایی را برایش پرینت کنم. عکس کنار مسی و رونالدو، می درخشد و من به خود می بالم از داشتن هموطن و هم زبانی همچون علی دایی
.
*



2025-12-03

به یاد پدرم

برای پدرم و خوانندۀ مورد علاقه اش ناصر مسعودی

زندگی در کنار پدر و مادر نعمتی زیبا و پرنشاط است. پدری داشتم با دستانی نرم و مهربان، با انگشتانی مرکبی، مرکبی که از خودنویس اش چکه می کرد و انگشتان پرکارش را نوازش میکرد، همچون گفتن خسته نباشی. ظهرهای خرداد که از دبیرستان به خانه برمی گشت با یک بغل پرونده و کارنامه و لیست امتحانات. بعد از ناهار و استراحت، می نشست و به متکاها تکیه میداد و میز کوچکش را جلوی زانوهایش می کشید و شروع به نوشتن می کرد. با خطی خوش و خوانا. با خودکار آبی می نوشت و گاهی خودکار قرمز را به دست می گرفت و در حال نوشتن با افسوس می گفت:« بچّۀ شیطان و درس نخوان، تابستانت حیف شد.» می فهمیدیم که دانش آموزی تجدیدی آورده و پدر برایش متاسف است. تابستان های گرم و آفتابی دفتر بزرگی را به خانه می آورد و با خودنویس می نوشت. می گفت:« این دفتر کبیر است و نباید خط بخورد. باید با دقت و خوش خط و درست بنویسم، چون این دفتر مهم و ماندگار است.» ما می دانستیم که نباید به دفتر کبیر نزدیک شویم.
رادیوئی داشتیم همراه با گرامافون که بالای تاقچه منتظر دستان پدر بود که بازش کند و موسیقی گوش کند. یادش به خیر از صدای ناصرمسعودی خیلی خوشش می آمد. می گفت:« این مرد خیلی بانمک است. لهجه اش هم خیلی قشنگ است.» سپس با او همصدا می شد و از دختر رشتی می گفت که خیلی قشنگ است. از گل پامچال می خواست که بیرون بیاید. از بنفشه گل می خواند و از مسافر سرگردان.   
خبر درگذشت
ناصر مسعودی
خواننده رشت  را 6 آذرماه 1404 شنیده و یاد پدر افتادم و خاطرات شیرین کودکی. پدری که در مراسم دفن و عزاداری اش نبودم و هنوز هم غرق در رویاهای دور و درازم میشوم که به خانه برمی گردم، از کوچه پس کوچه های تبریز، راسته کوچه و دستمالچی لار میگذرم و وارد دربند جامبران می شوم. زنگ در را به صدا درمی آورم و برادر کوچک از پنجره طبقۀ سوم تماشا کرده و دست بر من می تکاند و مادر می گوید آمدم . پدر می پرسدکیست و من جواب می دهم منم مشتاق دیدار.
خدایشان بیامرزد.

2025-11-14

دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم

به یاد نادیا انجمن

نادیا انجمن از پانزده سالگی شعر می سرود. درست زمانی که طالبان، هرات را اشغال کردند. همان هائی که درس خواندن زنان و دختران را حرام می دانستند. او در شرایطی دشوار علم آموخت و در جلسات مخفی ادبی شرکت کرد.
سال 2001  طالبان سقوط کرد و نادیا نیز همچون دیگر دختران و زنان افغان توانست به دانشگاه هرات راه یابد و به ادامه تحصیل بپردازد. او با یکی از کارمنداندانشگاه ادبیات هرات ازدواج کرد. مرد جوانی که کم از طالبان نبود و زنش را از شرکتدر انجمن ادبی هرات بازمی داشت. به همین سبب او کمتر در انجمن دیده می شد.
پنجم نوامبر 2005 ( 1384 هجری شمسی ) خبر در گذشت زنی جوان، همه جا پیچید. نادیا انجمن زنی جوان، شاعری غمگین از افغانستان. گفتند که زیر مشت و لگد شوهرش کشته شد. گفتند مادرشوهرش نیز همکار پسرش بود. اما کسی از محاکمه و سرنوشت این دو قاتل حرفی نزد. گویا بخشیده شدند و با دستان خون آلود به زندگی ادامه می  دهند.
از نادیا پسری و دو مجموعه شعری به یادگار ماند.
او تنها زن ستم دیده نیست. زیادند زنانی که تحت فشار و رنج، مرگ را ترجیح می دهند. ساکت و بی صدا می میرند و از خاطره ها زدوده می شوند.
*

2025-11-11

میرعلی موسوی متخلص به حامد ماکوئی

حامد ماکوئی، شاعردیارم درگذشت.

میر علی موسوی، متولد سال 1318 هجری شمسی، متخلص به حامد ماکوئی،معلم بازنشسته، شاعر و بنیانگذار انجمن ادبی یلدا در شهر ماکو 13 آبان 1404 هجری شمسی ، درگذشت. روحش شاد و مکانش جنت.
*
بئله دیر
دئدیم آز جور ائله جانا، دئدی عادت بئله دیر
دئدیم اغیاریله گزمه، دئدی قسمت بئله دیر
دئدیم اینصاف دئییل شعله عشقینده یانام
دئدی پروانه یه باخ، رمز سعادت بئله دیر
دئدیم آز ناز ائله گولدو، دئدی نازسیز گؤزلی
حق یاراتماز بونو بیل، راز طبیعت  بئله دیر
دئدیم آل جانیمی، قوی بیر نفس آسوده یاتیم
دئدی عشق اهلی اگر ایتسه راحت بئله دیر
مین کره جانیمی قوربان ائله دیم جان دئمه دی
نه بیلیم بلکه ده قانون محبت بئله دیر
ییخدی گؤنلوم ائوینی، ائیله مه دی عهد وفا
بیوفا ، نازلی گؤزللرده صداقت بئله دیر
صبریمی الدن آلیب دیر، داها قایتارمییاجاق
شیوه عشقده چون رسم امانت بئله دیر
عشق سئوداسینا دوشدون داها جان فیکرینی آت
« حامده » عشق خریدارینا قیمت بئله دیر
*


2025-11-07

آینه در آینه – هوشنگ ابتهاج ( ه - الف - سایه )

آینه در آینه – هوشنگ ابتهاج ( ه - الف - سایه )
اشعار زیبای هوشنگ ابتهاج را بسایر دوست دارم. می خوانم و به حال و هوای خودم به ترکی آذربایجانی ترجمه می کنم. امّا با این شعر زیبایش خاطره ای زیباتر دارم و به حال و هوای خودم ترجمه اش کردم.
*

مژده بده ، مژده بده، یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او، برد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم، گریه خندیده منم
یار پسندیده منم، یار پسندید مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما، خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش، تافته در دیده من
آینه در آینه شد، دیدمش و دید مرا
آینه خورشید شود، پیش رخ روشن او
تاب نظرخواه و ببین، کاینه تابید مرا
گوهر گم کرده نگر، تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر، آمد وسنجید مرا
نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا
هر سحر از کاخ کرم، چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد، از مه و ناهید مرا
چون سر زلفش نکشم، سر ز هوای رخ او
یاش که صد صبح دمد، زین شب امید مرا
پرتو بی پیرهنم، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه خود، باز نبینید مرا
*
گؤزگو گؤزگوده
موژده می وئر ، موژده می وئر ، یار به یه نیبدی منی
اونون کؤلگه سی اولموشام  ، آپاریبدی گؤیه منی
اوره ک ، گؤزون جانی منم ، آغلارکن گوله ر منم
به یه نیلمیش سئوگی منم ، یار به یه نیبدی منی
کعبه منم ، قیبله منم ، منه ساری قیلین ناماز
چونکی گؤزل قبله نما ، اییلیب اوپوبدو منی

خوش گؤروشمه یین ایشیغی ، شاواغین سالدی گؤزومه
گؤزگو گؤزگویه دوشدو ، گؤردوم ، اودا گؤردو منی

گؤزگو گونشه دؤنر ، اوونون شاواغی یانیندا
ایشیقلیقی ایسته و گؤر ، گؤزگو ایشیقلاتدی منی
ایتیلمیش جواهیره باخ ، شاواق سالیبدیر فلکه
یاخجی باخیشلی بیر زرگر ، گلدی یاخین اؤلچدو منی
ایشیق کی فواره له نر ، اییلیب اوجو اؤپه ر
باخ سلیمانین حمتیله ، جمشید غیرتینی منده
هر شاواخ کرم کاخیندان ، اوندا کی دوروب باخیرام
لک الحمد سه سی گلیر، آی نان اولدوزدان منه
چون زلفو کیمی اوزمویه م ، الیم اونون اته گیندن
گؤرکی یوز شاواق آچیلار، اومودلی گئجه مه منیم
اینی یالین بیر ایشیقام ، جیسمینی بوراخمیش جانام
بلکی اؤز کؤلگه م اولمویام ، بلکی گؤرمویه سیز منی

*

2025-11-03

مادر و موسیقی

 مادر و مثلث ( حمیرا، مهستی، هایده )

مؤمن بود. سر وقت نماز می خواند و به کلاس قرآن می رفت و از روزه و مراسم مذهبی باز نمی ماند. اما برخلاف نظر دیگران عاشق موسیقی بود و غذای روحش می دانست. گویا هر روز برنامه « گلها» از رادیو پخش می شد و او سعی می کرد بعد از ناهار زود ظرفها را بشوید و کارش را تمام کند و کنار رادیو بنشیند و دکلمۀ شعر، صدای ویولن و ترنه های اصیل را بشنود. بچه که بودم، حرف های او و خاله بزرگ را می شنیدم. مادرم تعریف می کرد که صدای گلپا روح نواز است و ویولن یاحقی آدمی را به دنیایی دیگر می برد و صدای حمیرا جاودانی است و … خاله بزرگم می گفت که صدای سیاوش ( محمّدرضا شجریان) و سیما بینا هم عالی است و بعد از نام بردن خیلی از نوازنده ها و خواننده ها نمی توانستند اولین ها را انتخاب کنند. چون به نظرشان همگی اول بودند. بعدها مثلث ( حمیرا، مهستی، هایده ) شدند موسیقی دلخواه ایشان که به حق انتخابشان عالی بود.
در دنیای اینترنت« حمیرا» را که دیدم، چهره مادرم جلو چشمانم نمایان شد. او هنگام آشپزی، ترانه های حمیرا را زیر لب زمزمه می کرد. « صبرم عطا کن»، «پشیمانم»، « با دلم مهربان شو» و ترانه های دیگر.
حالا نیز برایم عجیب است، او که تا کلاس ششم درس خوانده بود، چگونه درمورد موسیقی این همه آگاهی داشت که دست
گاه شور وسه گاه و چهارگاه و پنج گاه و غیره را می شناخت و می دانست خواننده  در چه حالاتی می خواند؟
*
به قول وزیر سلطان سلیمان« پیری پاشا » در سریال محتشم یوز ایل:  
اقتدار سندن واز کئچمه دن، سن اقتداردان واز کئچ / یعنی وقتی حس کردی که دیگر توان انجام کار برایت مشکل است و نمی توانی، خودت کنار بکش.
حمیرا نیز به موقع خود را بازنشسته کرد و آرام نشست. اما صدای سحرآمیز و نغمه هایش، در زمزمه های مادرم و... باقی ماند.( آخ یادش به خیر، آخ یادش به خیر )

2025-10-19

شرح این قصه شنو از دو لب دوخته ام

فرّخی یزدی - تاج الشعرا

داشت زیر لب زمزمه می کرد
آن زمان که بنهادم، سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
هم صدای خوبی دارد و هم شعر زیباست. می گویم:« صدایت خیلی به دل می نشیند. »
می گوید:« این صدای من نیست. صدای شاعر لب دوخته مان است.»
عطیه خانم فوری وسط حرفمان می پرد:« هاله جان، احساساتی نشو. می خواست ساکت شود و حرف نزند. کسی که می گوید چوبش را هم می خورد دیگر.
دیلین دئمه سین... یئمیسین
جوابش را نمی دهد. اما دوست جان می گوید:«
دانیشدی دا، دئدیلر دانیش، دئدی جامیش
چگونه ساکت می نشست. اگر هم می خواست نمی توانست. او شاعر بود و آزادی خواه، دموکرات بود و مشروطه خواه و نمایندۀ مردم یزد. اگر قرار بود خاموش بنشیند که نماینده نمی شد. زندانی شد و فرار کرد و بازگشت. سرانجام با آمپول پزشک احمدی کشتند به بهانه بیماری مالاریا و... دریغ از مزار شناخته شده ای.    
*


2025-10-04

دکتر حسن انوری - دکتر حسن احمدی گیوی

دکتر حسن انوری: متولد 1312 در شهرستان تکاب آذربایجان غربی
دکتر حسن احمدی گیوی: متولد 1306 در گیوی، استان اردبیل، درگذشت 26 اردیبهشت 1391
کتاب مشترک: دستور زبان فارسی دو جلدی

*
دکتر حسن احمدی، دکتر حسن انوری، از شما استادان بزرگ سرزمینم سپاسگزارم که کتاب » دستور زبان فارسی » دو جلدی، سبب شد این وبلاک را شروع کنم. مطالب این وبلاک منبع خوبی برای علاقمندان به دستور زبان فارسی و دستور زبان ترکی آذربایجانی است.
دکتر حسن انوری، هر کجا هستی سلامت و سربلند و شاد باشی.
دکتر حسن احمدی گیوی، روحت شاد و مکانت بهشت برین.
*
آدرس وبلاک دستور زبان فارسی و ترکی  آذربایجانی:

زن متولد ماکو 3

2025-09-11

به نام خداوند جان و خرد

دنیز سویو ایت آغزیندان میندار اولماز
ایت هوره ر کروان کئچر

هوا سرد و ابری و بادی و بارانی است. سری به بالکن می زنم. باد نم نم باران را به صورتم می پاشد. من که دوست دارم چائی ام را در هوای آزاد بنوشم، نم نم باران وادارم می کند که به اتاق برگردم. دارم به حال و هوای خودم چائی می نوشم که تلفن زنگ می زند. عطیه خانم است و صدای خشمگین اش. سلام و احوالپرسی خلاصه ای کرده و سپس می گوید:«سخنان آن زن را شنیدی؟»
می گویم:« نه! کدام زن؟»
می گوید:« … را همان که به فردوسی فحش داد؟ در اینستاگرام… صفحه را دارد؟»
می گویم:« یک چیزهایی شنیدم. اما فرصت و حوصلۀ گوش کردن به حرفهایش را ندارم و دنبالش نکردم. از اول هم صفحه اش را نگاه نمی کردم.»
می گوید:« نمی دانی چه جنجالی شده! حرفهای بسیار زشتی درمورد فردوسی زده. زنیکه بی حیا. بزرگان جوابش را داده اند و … تو هم یک چیزی بنویس.»
می گویم:« مگر خودت نمی گویی بزرگان جوابش را داده اند و ممنوع الکار و فلان شده است؟ حالا چه نیازی به من کم سواد است. می گویی بی حیاست و از قدیم گفته اند
بی حیایه سلام وئر کئچ.
»
با کنایه می گوید:« می دانم که حمایت نمی کنی. تو از اول هم با فردوسی مشکل داشتی. چون او زن ستیز است و گفته زن و اژدها هر دو در خاک به. »
می گویم:« من با فردوسی مشکل ندارم. زن ستیز هم نیست. اثباتش گردآفرید است و بس. تازه آب دریا به دهن سگ مردار نمی شود. جان آقا جانت بگذار چائی را نوش جان کنم.»
دلخور می شود و خداحافظی می کند. گوشی را قطع می کنم و چائی سرد شده ام را تازه می کنم. یاد دکتر انوشه می افتم که گفت:« بحث کردن با جاهل مثل سیلی زدن به صورت خود است.»
*
اما فردوسی دروصف « گردآفرید» اینچنین نوشته است.
زنی بود بر سان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید
زمانه ز مادر چنین ناورید
چنان ننگش آمد ز کار هجیر
چو شد لاله زنگش به کردار قیر
بپوشید درع سواران جنگ
نبود اندر آن کار جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود آمد از دژ به کردار شیر
کمر بر میان بادایی به زیر
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گردان کدامند و جنگاوران
دلیران و کارآزموده سران
*


 

2025-08-11

برای یک ترانه سرا - ایرج جنتی عطائی

 ایرج جنّتی عطائی

قدیم بود و خبری از موبایل و سی دی و لاپ تاپ و غیره نبود. یک دستگاه رادیوگرام داشتیم و صفحه های گردی که اکنون سی دی می گویند. در هر طرف صفحه های دایره ای، یک یا دو ترانه ضبط شده بود. گاهی اوقات پدر صفحه می خرید و دور هم می نشستیم و گوش می کردیم و لذت می بردیم. راستی که چقدر از امکانات کم زندگی لذت می بردیم. مهمانی کوچکی می گرفتیم و با خانواده عمّه و خاله و عمو و دایی، مجلسی می گرفتیم و سالن و تالار و ... ما، حیاط های باصفای خانه هایمان بود. با حوضی مستطیل یا مربّع و گاهی دایره ای شکل، با گلدان های شمعدانی سرخ رنگ اطراف حوض. گلیم هایی که روی سنگفرش های حیاط پهن می شد و همگی دورتادور گلیم نشسته و با خوردن  تنقّلاتِ سالمِ صاحبخانه و چای و قند ( دیشلمه چای) زندگی را نوش جان می کردیم.
مادرم مجلّۀ جوانان و خاله ام اطّلاعات هفتگی می خرید. داستان های دنباله دار این مجلّه ها همچون سریال های تلویزیون، سرگرممان می گرد. پاورقی های « ر. اعتمادی» و « ارونقی کرمانی» می خواندیم و منتظر هفته بعد می شدیم. این دو پاورقی نویس، بچه های دهه سی را اهل مطالعه کرد. همچون فهیمه رحیمی که در دیار غربت چشم و دل بچه هایمان را به خواندن رمان فارسی روشن کرد. خدا هرسه نفر را رحمت کند. مجلّۀ جوانان بجز پاورقی و اخبار و شعر و مقاله و لطیفه، درست در وسط مجلّه عکس بزرگی از خواننده ای را همراه با متن ترانه اش چاپ می کرد. نوجوان بودیم و علاقمند به عکس خواننده یا هنرپیشۀ محبوب خودمان. من کاری به عکس ها نداشتم. اما متن ترانه و نام ترانه سرا، مورد علاقه ام بود. از بین ترانه سرایان اسم« اردلان سرفراز» و « ایرج جنتی عطائی» بیشتر از همه در خاطر دارم.
وقتی گوگوش می خواند « گریه کن ای قلب من دیوانه شو او می رود» یا ناصر صبوری« من میگم بگو عزیزم تو دروغات هم قشنگه»  و منوچهر سخائی« بذار امشب بخوابم» داریوش عزیز با ترانه های« جنگل و علی کنکوری » نلی با« عروسک شکسته» اش، مرا به دورها و روزهای خوش و ناخوش آن زمان می برد.
چه بگویم که بعدها زندگی روی خوش نشون نداد. غربت و روزهای تلخ، اشک چشمانم را سرازیرتر کرد. آن روزی که تنها بودم و بر حال دلم اشک می ریختم و بدون هدفدر یوتیوب می گشتم، به بیژن مرتضوی رسیدم که می خواند« گریه کنم یا نکنم، آخر ماجرا رسید» تا آخر گوش کرده و دست و صورتم را شسته و آرام شده، روبروی آینه ایستاده و با خود حرف زدم:« اگر آخر ماجرا رسیده، این گریه و شیون برای چیست؟ عاقل باش و ماجرا را به آخر برسان. باور کن که نه تنها هیچ چیزی را از دست نمی دهی بلکه خیر تو در این است.» الحق که بهترین تصمیم را گرفتم. آخر سر برای کسی که گریه کرد صدای بیژن مرتضوی را فرستادم که « واسه من گریه نکن» راستی که زندگی با تمام سختی هایش باز هم زیباست. نعمتی است که خدا عطا کرده است.
درگذشت برادر جوانم، داغی بود که دل خانواده مان را سوزاند و من در غربت، همراه با صدای داریوش در سوگ برادر خون گریستم.« برادرجان نمی دونی چه غمگینم »
اخیرا در اینستاگرام ویدیوئی از « ایرج جنّتی عطائی» پخش شده که بیمار است. ایرج عزیز که با ترانه هایتان خاطرات خوشی را در دلمان ثبت کردید، برایتان سلامتی و آرامش آرزو می کنم .

2025-07-28

شیخ شهاب الدین سهروردی

زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد

هشتم مرداد مصادف با بزرگداشت شهاب الدین سهروردی است. لقب او شیخ مقتول، شیخ اشراق، شیخ شهید است. او یکی از فلاسفۀ بزرگ و شاعر و همچنین بنیانگذار « فلسفۀ اشراقی » است. در قرن پنجم هجری و زمان صلاح الدین ایوبی« سردار معروف مسلمانان در جنگ صلیبی» می زیست و مورد احترام او بود. می گویند ساده می زیست و ژنده پوش بود و توجهی به عکس العمل دیگران در مورد پوشش و طرز زندگی اش نداشت.
صاف و پوست کنده و بی پروا سخن میگفت و در هر بحث و مناظره ای پیروزی با او بود و همین باعث شد دشمنان فراوانی داشته باشد. این دشمنان ساکت نماندند و از او به صلاح الدین شکایت بردند. گفتند که شیخ اشراق مرتد و ملحد و بی دین است و خونش مباح است و الی آخر. صلاح الدین که نمی خواست مقام و منزلت اش خدشه دار شود، موجب زندانی شدن او را فراهم آورد و شیخ در زندان درگذشت. معلوم نیست چگونه و با چه درد و مرضی از دنیا رفت. یکی می گوید سر از تن اش جدا کردند و دیگری می گوید آنقدر گرسنه و تشنه نگاهش داشتند تا جان سپرد. همین که رفت موجب خرسندی دشمنان و رقیبانش شد، برایشان کافی است.
باشا دئدیلر کئفین نئجه دی؟ دئدی بو دیلیم – دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجی دی

2025-05-22

کودکیِ خوشِ ما

به یاد عباس یمینی شریف و دوران خوش بی غمی ما

اوّل خرداد 1298 در یکی از محلّات تهران کودکی چشم بر جهان گشود تا رشد کند و درس بخواند و معلمی دلسوز شود و برای کودکان اشعار زیبا و دلنشین بسراید و دلهای کوچک را شاد کند. مسبب انتشار مجلاتی همچون کیهان بچه ها و پیک دانش آموزشود. سرانجام 28 آذر1368 دار فانی را وداع گوید.
جسم اش سالهاست که دنیا را ترک کرده امّا روحش با سرودهایش در دل کودکان جاری است و خاطراتش در ذهن بزرگسالان.
هنوز هم با زمزمه کردن  سرودهای دبستانی اش که کتابهای درسی مان را زینت می داد، خاطرات خوش و بی غم کودکی را در ذهنم مرور می کنم. بیاد می آورم که غمِ ما نمرۀ کم، با چاشنیِ خط کش خانم ناظم و دعوا و کتک مادر بود و بس. ما چه راحت و خوشحال گلهای خندان بودیم و بچه های ایران، کودکان شیرین زبان بودیم و شاد و خندان

دست در دست هم دهیم به مهر
میهن خویش را کنیم آباد
عباس یمین شریف روح ات شاد و مکانت بهشت برین

به قول شهریار عزیز
بیسلسنلر کی آدام گئدر آد قالار
یاخجی پیس دن آغیزدا بیر داد قالار