Showing posts with label شب یلدا. Show all posts
Showing posts with label شب یلدا. Show all posts

2025-12-23

برای شب یلدائی که گذشت

آی چله چله قارداش

یکشنبه سی ام آذر و شب یلدا بود. شنبه برای خرید بیرون رفتم. همه چیز خریدم، بجز انار و هندوانه و حلوا و میوه خشک. اوقاتم تلخ شد. بعد از نوشیدن یک فنجان قهوه به خودم آمده با خود گفتم:« دنیا که به آخر نرسیده، برخیز و شام شب یلدا را آماده کن و دور هم جمع شوید و شب خوشی را سپری کنید.» فوری دست به کار شده و با آنچه که در خانه وجود داشت ( آللاه نه وئردیسه ) شام و دسرو تنقلاتی درست کردم و خوش گذشت. مگر می شود بنی آدمی که نوه های شیرین داشته باشد و برایش خوش نگذرد؟  
بعد از رفتن بچه ها با دلی آرام و شاد، به خواب رفتم و خواب خانه پدری را دیدم. مادرم داشت زرشک پلو را دم می کرد و پدرم هندوانه، پشمک، انار، نخود و کشمش و حلوا را خریده و به خانه برگشته بود. داشت برای مادرم تعریف می کرد که حلوای عمه را به راننده اتوبوس ماکو داده که برایش ببرد.
یادش به خیر بعد از صرف شام، نوبت به تنقلات می رسید. مادرم سهم هر کدام از ما را می داد و توصیه می کرد که در خوردنشان زیاده روی نکنیم و برای روز بعد هم نگه داریم. اول دی ماه، ما بچه مدرسه ای ها زنگ تفریح نخود و کشمش می خوردیم و با امکانات کم، بدون تشریفات و پز و عکس و فیلم و انتشار در اینستا و... حسابی از زندگی لذت می بردیم.  
پدرم مراسم مذهبی و عید و آداب و رسوم ملی اهمیت زیادی قائل بود. ما به این روزها (
عزیز گون ) می گفتیم.
غربت نشین که شدیم، پدر فراموشمان نکرد. قبل از شب یلدا و نوروز، پستچی هدیه پدر را برایمان آورد. با درگذشت پدر، مادرم برایمان عیدی فرستاد. تا این که او نیز درگذشت و گویا پست منتظر رفتن مادر بود تا ارسال خوراکی را ممنوع اعلام کند.    


2024-12-21

روزی روزگاری شب یلدا

 هر کسی روز بهی می طلبد از ایّام

دیشب شب یلدا بود. سوت و کور، آرام و بی جنب و جوش. هرکسی در پی کارش. امّا شاید وطن، حال و هوای دیگری داشت. بچّه های دوست جان، انار دانه کرده و سیب و پشمک و تخمه آفتابگردان تهیّه کرده و دور سفرۀ سادۀ دوست جان جمع شده بودند. دوست جان برایشان فال حافظ می خواند و سرگرمشان می کرد. امّا بچّه های مهرناز به بشقابی انار و چند دانه سیب و تخمه قانع نبودند و دلشان می خواست سفره ای همچون سفره های چیده شده در صفحه های اینستاگرام، داشته باشند. به همین سبب اوقات مهرناز تلخ بود، به تلخی شرمندگی از اولاد.
غمگین و متاسف گوشه ای نشسته، گذشته و خانۀ پرمهر و صفای پدری را مرور کردم. یادش به خیر شب یلدا، پدرحلوا و پشمک و نخود و کشمش می خرید. چند سالی می شد که از خرید هندوانه منصرف شده بود. زیرا که مادر می گفت:« خرید هندوانه مثل دور ریختن پول مادرمرده به سطل آشغال است.» مادر پلو را دم می کرد و دور هم می نشستیم. شام کم می خوردیم که برای تنقّلات جایی در معده باقی بماند. سهم باقی مانده از نخود و کشمش مان را داخل کیف مدرسه می گذاشتیم. صبح روز بعد تنقّلات من و مهری و مهناز و مهرناز و دوست جان و … نخود و کشمش شب یلدا بود. همه یک رنگ و یک شکل. نه رقابتی بود و نه چشم هم چشمی بین ما بچّه هایی که حق داشتیم کودکی را زندگی کنیم.
امّا من در تنهائی خود، به سراغ دوست دیرینه ام، این پیر فرزانه رفتم و صفحه ای از کتابش را باز کرده و از او خواستم شعری برایم بخواند و
حافظ شیرین سخنم چنین فرمود:
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ
به جلوۀ گل سوری نگاه می کردم
که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور
که داشت از دل بلبل هزارگونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم
نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن
دهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
یکی چو ساقی مستانم به کف گرفته اَیاغ
نشاط عیش و جوانی چو گل غنیمت دان
که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ

* 

2017-12-21

شب یلداست

شب یلداست و درازترین شب. هوای کودکی به سرم زده. دلم می خواهد از شاخه های کوتاه و بلند درخت انار خانه پدری اناری بچینم به رنگ صفای پدر و به طعم دستان پرمهر مادر  دوست دارم هندوانه ای قاچ کنم به شیرینی شیرین زبانیهای برادر. دلم می خواهد امشب هفت هشت ساله شوم. مادر پتوی سربازی را پهن کند و اهل خانه دور پتو بنشینیم و مادرم یک پاکت تخمه آفتابگردان بیاورد و به هر کدام از ما یک مشت کوچک تخمه بدهد و داداش یوسف و دائی وسطی و داداش بزرگه و آبجی بزرگه و ... و ... با هم مسابقه بدهند. تخمه بشکنند و پوستش را با نوک زبان به همدیگر پرتاب کنند و حوصله اورقیه آنا سر برود و داد بزند :« آرتا گله سیز بالا آرتا گله سیز ؟ زیاد بشوید بچه ها زیاد بشوید ( یعنی چشم بد از شماها دور) اتاق پوست تخمه شد. » مادر جواب بدهد:« خوب یک شب است دیگر بگذار کیف کنند یک شب که هزار شب نمی شود.» آنگاه اورقیه آنا قصه تکراری آمدنم را بگوید که هوا بسیار سرد بود و قابله دیر کرده بود. کوساها بی خیال سرما در کوچه نمایش راه انداخته و مردم را دور خود جمع کرده بودند.» بعد شروع به خواندن بایاتی بکند و سوزن در آب بیاندازد و بچه ها آرزوهایشان را بگویند. لذت آخر شب یلدا هم پشمک باشد. پشمکی که داداش یوسف و دائی وسطی شلوغش کنند. هم بخورندو هم برای خودشان ریش و سبیل درست کنند و پیرمردانی حسابی و خوشمزه شوند .حافظ شیرین سخن هم ، برایمان شعر بسراید:
*
سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق گل به ما دیدی چه ها کرد
از آن رنگ و رخم خون در دل انداخت
در این گلشن به خارم مبتلا کرد
به هر سو بلبل بیدل در افغان
تنعم در میان باد صبا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
خوشش بادا نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
وفا از خواجگان ملک با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد و ریا کرد

یادش به خیر که ان قدیمها، زندگی شیرینی خاصی داشت.

یلدایتان شیرین تر از پشمک

 
 

2013-12-20

شب یلدا بود

شب یلدا بود و یک دنیا صلح و صفا و دوستی .
شب یلدا بود و نخود و کشمش و تخمه هایی که اورقیه آنا در تابستان از هندوانه و خربزه و آفتاب گردان گوشه حیاط جمع  کرده و با نمک تفت داده بود.
شب یلدا بود و گندم سرخ کرده مادربزرگ که قاویرقا نام داشت.
شب یلدا بود و پشمکی شیرین و خوشمزه.
شب یلدا بود و هندوانه ای که دعا می کردیم پوچ  ( ایچی  کئچمیش ) نباشد و بیشتر وقتها  دعاهایمان برآورده نمی شد و به شکستن تخم های ریز و درشتش قناعت می کردیم.
شب یلدا بود فامیل های دور هم جمع شدن ها و به بهانه ی پوچی هندوانه خندیدن ها.
شب یلدا بود و کاسه پرآب و دو سوزن داخل آب مادربزرگ .
شب یلدا بود و حافظ و فال حکیمانه اش.
در آن شب یلدایی که بود و زیبا و خوش بود کاری به کار تلویزیون نداشتیم. کسی به کسی اس ام اس نمی فرستاد. هیچ کس با موبایل بازی نمی کرد. همه حواس پیش همراهان و هم اتاقان عزیزبود . بعضی وقتها هم برق می رفت و زیر نور لامپایی که از پدربزرگ مرحوم به یادگار مانده بود ، می نشستیم و سایه های بزرگ و کوچک شده مان ، زیر نور چراغ ، وسیله ای برای خنده و تفریح مان می شد. دست هایمان زیر نور چراغ اشکال گرگ و روباه وزاغ می گرفت .
این چنین بود که شب های یلدا خیلی خوش می گذشت. به اندازه ای که در گوشه دلمان خاطراتی بس زیبا ثبت می کرد و دفترمان از این خاطرات خوب و به یاد ماندنی پر می شد.
آیا جوان های امروزی نیز می توانند با اس ام اس ها و موبایل نیم وجبی خود خاطراتی به زیبایی خاطرات ما ثبت کنند؟
*

چیلله گئجه سیدی ، بیر دونیا سئگی ، یولداشلیق ، ایستی قانلیق
چیلله گئجه سیدی ، نخود کیشمیش ایله  اورقیه آنامین قاوین – قارپیز دان ، حیه ط بوجاغیندا اکدیغی گونه باخان توخوموندان ییغیب قاویردیغی چه وده کلر.
چیلله گئجه سیدی ،  بؤیوک آنامین قاویردیغی بوغدا ایلا ، کی اونا قاویرقا دئییردیلر.
چیلله گئجه سیدی ، شیرین دادلی پشمک ایله.
 چیلله گئجه سیدی ، قارپیزیلان کی دعا ائلیردیک ایچی کئچمیش اولماسین ، نه یازیق کی دعالاریمیز قبول اولموردو ، آنجاق اونون یئکه – خیردا چه رده کلرینن کئچینیردیک.
چیلله گئجه سیدی ، قوهوملارینان بیریئره ییغیشیب ، ایچی کئچمیش قارپیزی اورتایا قویوب گولمک.
چییله گئجه سیدی ، بؤیوک آنامین تاسیلا ایچینده کی دولو سو و ایینه لر.
چیلله گئجه سیدی  ، حافظ ایله حکمتلی فالی.
او چیلله گئجه سی ائله گؤزلیدی ، ائله خوشویدو کی ، داها تلویزیون لا ایشیمیز یوخویدو. کیمسه ، کیمسه یه اس ام اس یازمیردی. کیمسه موبایل ایلا اوینامیردی. هامینین فیکری اتاق دا ایله شن اورتام دایدی. هردن ده بیر برق لر گئدیردی. بیز قالیردیق  ، رحمتلی بؤیوک آتامدان قالان لامپا چیراغی. لامپاچیراغینین آلتیندا کیچیلیب – بؤیوین کؤلگه لریمیز بیزیم شن لیکیمیزه اورتاق اولوب گرلدورمه یه کافی ایدی.اللریمیز لامپانین ایشیغینین آلتیندا قورد ، تولکو ، ایلان و قارغا شکلینه دوشوردو.
بئله سینه ایدی کی چیلله گئجه لری چوخ گؤزل بیر گئجه اولوردو. اوقدر گؤزل کی اوره ییمیزین بیر کؤشه سینده گؤزل بیر خاطیره یازیلیردی. خاطیره دفتریمیز شن لی و یاددان چیخمامالی بیر گون ایله دولوردو.
دئییرم یوخسا ایندی کی جاوانلار ائیلیه بیلرلر اس ام اس لرینن ، یاریمچیق موبایل لارینان بیزیم خاطیره لریمیز کیم خاطیره یازالار؟  

2012-12-20

شب یلدا ، حافظ و پدرم

شب یلدا بود و حافظ شیرازی و ظرف آب و سوزن مادربزرگ و دستان مادر که برایمان انار دانه می کرد. پدر چشمانش را بست و این چنین زمزمه کرد:
ای حافظ شیرازی
بر ما نظر اندازی
ما طالب یک رازیم
تو کاشف هر رازی
تو را به جان نبات خانم شیرازی
بر ما نظر اندازی
آن گاه صفحه را باز کرد و برایمان خواند
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید
حضور مجلس انس است و دوستان جمعند
وان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او چو مرده به فتوای من نماز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
به جان دوست که غم پرده شما ندرد
گر اعتماد به الطاف کارساز کنید
نخست موعظه پیر می فروش این است
که از معاشر ناجنس احتراز کنید
و گر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
*
چقدر دلم تنگ شده برای دستهای مادر که انار دانه می کرد ، پدر و کتاب حافظ زوار دررفته اش ، مادربزرگ و سوزن و کاسه آبش و قاه قاه خنده هایش وقتی که سوزن ها به هم نزدیک می شدند.

2011-12-21

شب یلدا با حافظ


شب یلدا بدون حافظ مگر امکان دارد؟ باید در میان جمع باشد این یار دیرینه .
به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
به بوی گل نفسی همدم صبا می باش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا می باش
گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی
بیا و همدم جام جهان نما می باش
چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش
وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
ولی معاشر رندان آشنا می باش
*

شب یلدا بر شما مبارک

آی چیلله چیلله قارداش
آتین قمچی له قارداش
داشت تعریف می کرد :« امشب شام دعوتیم.»
گفتم :« خیر باشد ، کجا ؟ شما که شب چله جایی نمی رفتید. اجاقتان در شبهای عزیز روشن و آبگوشتان بار بود؟»
گفت :« نه جانم ، حالا دیگر زمانه عوض شده ، خانواده عروس عمه بزرگه هم خانواده ی ایشان و هم ما را دعوت کرده . امشب خانه نوعروس چیلله لیق می بریم.»
پرسیدم :« چی می برید؟ مثل فلانی و بهمانی یک عالمه تشریفات؟»
خندید و گفت :« نه جانم چه تشریفاتی ، یک سینی مسی تهیه کرده ایم و تازه داماد برای نو عروس پالتو خریده و پدر و مادر داماد هم خوردنی شب یلدا.»
گفتم :« خوردنش با شما و شنیدنش از ما . حالا توی آن سینی مسی چی هست؟:
گفت :« جانیم سنه دئسین ( جان به تو بگوید) چیز زیادی نیست. چوبان آرمانی ( هدیه ی چوپان ) پشمک و مویز و آجیل ، شیرینی و شکلات و انار و یک دانه هندوانه ی ناقابل. والسلام. حالا خداکند هندوانه خوب از آب دربیاید. مال ماها که توش پوچ بود.»
گفتم :« در مورد هندوانه یک مثل خیلی خوبی هست که می گوید بخت کسیلمه میش قارپیزا بنزه ر ( بخت مثل هندوانه قاچ نشده است .) نمی دانی قرمز است یا زرد ، کال است یا رسیده و یا وقتش گذشته »
گفت:« نه جانم این هم مشکلی نیست. هندوانه را خیلی خوشگل بزک کرده اند. حالا خانواده عروس یک چند روزی همین طوری نگه می دارند. تا قاچ کردنش هم خدا کریم است.»
*
آی چیلله چیلله قارداش
آتین قمچی له قارداش
ناغیل ائلیردی کی :« بو گئجه شام قوناغییق.»
سوروشدوم :« خیر اولا ! سیز کی چیلله گئجه سی هئچ بیر یانا گئتمه زدیز؟ عزیز گونلرده اجاغیز یانیب توسکوسو هر یئری باساردی ، شورباز اجاق باشیندا قایناردی ؟ ایندی نه اولوبدور؟»
دئدی :« یوخ جانییییم ! ایندی زمانه ده ییشیلیب دی ! او گونلر گئچمیشده قالیبدی ! ایندی هره اؤز سازین چالیر. عمه خانیمین گلینی گیله دعوتیک. بوگون عمه خانیم گیلنن بیرلیکده گلین ائوینه چیلله لیق خونچاسی آپاراجاییق.»
سوروشدوم :« نه آپاراجاقسیز؟ اونون – بونون کیمی بیرجه عالم تشریفات؟»
دئدی :« یوخ جانیییم ! نه تشریفاتی دیر؟ کیمده نه وار نه آپارسین! بیر میس مئژمئیی تدارک گؤرموشوخ . تازا به ی تازا گلینه بیر پالتو آلیب .آتا – آناسیدا چیلله یئمیشی.»
دئدیم :« هله یئدیغیز ایشدیغیز نوشو جانیز اولسون. دئی گؤروم نه آپاراجاقسیز؟»
دئدی :« جانیم سنه دئسین ! بیر ائله شئی یوخ ! چوبان آرمانی دای! بیر خیرداجا پشمک ، بیر آزجانا میلاخ همن مووز دای ، گویز گیردکانلا پوسته بادام ، سوت شیرنی سینن شوکولات ، نارنان دا قارپیز. والسلام الین گؤتور اوزون یوو. هله آللاه ائله سین قارپیزین ایچی پوش چیخماسین. نئجه ایکی بیزیم کی پوچ چیخدی.»
دئدیم:« قارپیزین اؤزونون بیر مثلی وار دئییرلر کی بخت کسیلمه میش قارپیزا اوخشار . بیلمیرسن کی ایچینده نه وار. قیرمیزی دی ، ساری دی ، کال دی ، ایچی کئچمیشدی.»
دئدی:« یوخ جانییم اونون دا موشکولو یوخدو. قارپیزی ائله گؤزل بئزییبلر کی ایکی گؤز ایستیر باخاسان. هله گلین گیل بیر نئچه گون کسمییب ساخلییاجاقلار اوندان دا سونرا آللاه کریم دی.»


دئیدیم :« آی نوشو جانیز اولسون . آللاه گلین لری ، به ی لری بخته ور ائله سین. آللاه هامینین بالاسین خوشبخت ائله سین بیزیمکی لری ده اونلارین ایچینده . » الهی آمین.

2010-12-21

شب یلدا

آی چله چله قارداش ، آتین قمچیله قارداش
روزی از روزها یوسف علیخانی در پستی به نام « گپی با راویان فرهنگ مردم» گفت : این روزها آمده ام اینجا بنویسم و دعوت تان کنم برای دیدن و خواندن و همکاری با صفحه ای که قرار است به زودی دنبالش کنم و ... و ..و
پست اش تشویقم کرد ، تا درباره فرهنگ و آداب و رسوم مردم ولایتم بنویسم. چند صفحه ای نوشتم و به ایمیلش فرستادم. کافی نبود. به پدرم زنگ زدم . از او خواستم تا جائی که امکان دارد برایم بنویسد و بفرستد.عکس پدربزرگها و مادربزرگها را خواستم. چند صفحه دیگر نوشت و همراه عکسها برایم فرستاد و گفت :« آنچه که به خاطر دارم نوشته ام . اما باز هم کامل نیست خودت هم هرچه به خاطر داری اضافه کرده بفرست تا ویرایش کنم. » خواندن دستخط اش برایم کار ساده ای نبود . در چند صفحه نوشته اش به همه چیز اشاره کرده بود . از غذاها و مواد غذائی مانند : خشیل و هاستا و قئیقاناخ ، اوه لیک و آغ پئنجر ، چوبان کبریتی ، داغ گشنیشی ، کهلیک اوتوو ... ، از مردمش سردارماکو که رو در روی رضا شاه ایستادو سرش را به باد داد، از سنبل بنیادی و همت اش ، ازدکتر ندیم و محبوبیتش ، از حامد ماکوئی و اشعار دلنشین اش ، ازعباس پناهی و نقش هایش و خانیم ننه اش و ... . از جاهای دیدنی اش مثل باغچه جوق ، قره کلیسا و ... عکس اورقیه آنای بامزه مان را هم فرستاده بود. پیرزن قصه گوی کودکی هایم ، گوئی که هنوز هم زنده است و همراه خاله سوسکه دنبال شوهر می رود ، همراه با روباه و گرگ در جنگلهای خطرناک می گردد. تار موی زمرد قوشو را آتش می زند تا فوری پیدایش شود و به داد ملک محمد برسد. گویی هنوز هم شب یلدا کاسه و دو سوزن را می آورد تا فال سوزن بگیرد. دفتر قصه های قدیمی و کودکانه و مثل هایم پر شده از صدای خنده هایش. خدا به همه رفتگان خوابی آرام عطا فرماید.
دختر و پدر حسابی سرگرم نوشتن بودیم. از شب یلداو سینی مسی بزرگی که با هندوانه و پشمک و نخود و کشمش و انار پر می شد . رویش بقچه سفید گلدوزی شده می انداختند و به خانه تازه عروس می فرستاد. از بقچه دیگری که بجز هندوانه و پشمک و نخود کشمش و انار یک دیس کشمش پلوی داغ هم برای عمه خانم ها می فرستاد و به داداش بزرگ سفارش می کرد که بین راه بازی گوشی نکند وتا سرد نشده به خانه عمه خانم ها برساند و داداش بزرگه غر می زد که با این سینی سنگین روی سرم چه حوصله ای برای بازیگوشی دارم. آخر داداش بزرگه خیلی وقتها توی کوچه آششیق بازی می کرد و یادش می رفت که دنبال کارش فرستاده اند.
اجل مهلتش نداد . حرفهایش را زد و خداحافظی کرد و آرام و بی دردسر چشمانش را بست و رفت. دستخط اش داخل پوشه باقی است. روزی کاملش خواهم کرد.
شب یلدا باشد و فال حافظ نگیرم؟
*
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق گل به ما دیدی چه ها کرد
از آن رنگ و رخم خون در دل انداخت
در این گلشن به خارم مبتلا کرد
به هر سو بلبل بیدل در افغان
تنعم در میان باد صبا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
خوشش بادا نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
وفا از خواجگان ملک با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد و ریا کرد

2009-12-21

شب یلدا

شب یلداست و درازترین شب. هوای کودکی به سرم زده. دلم می خواهد از شاخه های کوتاه و بلند درخت انار خانه پدری اناری بچینم به رنگ صفای پدر و به طعم دستان پرمهر مادر. دوست دارم هندوانه ای قاچ کنم به شیرینی شیرین زبانیهای برادر. دلم می خواهد امشب هفت هشت ساله شوم. مادر پتوی سربازی را پهن کند و اهل خانه دور پتو بنشینیم و مادرم یک پاکت تخمه آفتابگردان بیاورد و به هر کدام از ما یک مشت کوچک تخمه بدهد و داداش یوسف و دائی وسطی و داداش بزرگه و آبجی بزرگه و … و … با هم مسابقه بدهند. تخمه بشکنند و پوستش را با نوک زبان به همدیگر پرتاب کنند و حوصله اورقیه آنا سر برود و داد بزند :« آرتا گله سیز بالا آرتا گله سیز ؟ زیاد بشوید بچه ها زیاد بشوید ( یعنی چشم بد از شماها دور) اتاق پوست تخمه شد. » مادر جواب بدهد:« خوب یک شب است دیگر بگذار کیف کنند یک شب که هزار شب نمی شود.» آنگاه اورقیه آنا قصه تکراری آمدنم را بگوید که هوا بسیار سرد بود و قابله دیر کرده بود. کوساها بی خیال سرما در کوچه نمایش راه انداخته و مردم را دور خود جمع کرده بودند.» بعد شروع به خواندن بایاتی بکند و سوزن در آب بیاندازد و بچه ها آرزوهایشان را بگویند. آن روزها جشن تولد و کیک جشن تولد مخصوص فیلمهای فردین و فروزان و آغاسی بود. هنوز به خانه ها راه پیدا نکرده بود.لذت آخر شب یلدا هم پشمک باشد. پشمکی که داداش یوسف و دائی وسطی شلوغش کنند. هم بخورندو هم برای خودشان ریش و سبیل درست کنند و پیرمردانی حسابی و خوشمزه شوند .
زندگی برای خودش لحظات شیرینی داشت
یلدایتان شیرین تر از پشمک.

2008-12-20

شب یلدا مبارک

شب یلدا و هزار خاطره شیرین تر از پشمک ، حافظ این رفیق دیرینه خراباتی من ، و نیم قرن که از عمر من گذشت.یاد هندوانه مادربزرگ به خیر. او دوست نداشت هندوانه داخل یخچال گذاشته شود. بلکه آن را داخل حوض در زیر زمین رها می کرد. هندوانه مثل ماهی سنگین وزن روی آب شنا می کرد و به حال و هوای خود خنک می شد.یاد چیلله لیک ( هدیه شب یلدا ) به خیر . سینی کوچک پشمک و چیلله یئمیشی و زرشک کشمش پلو شب یلدا که به خانه عروس و تازه عروس ها فرستاده می شد.یاد فال مادربزرگ به خیر. دو سوزن خیاطی که با پنبه سوراخهایش را می گرفت و داخل کاسه آب رهایشان می کرد. سوزنها روی آب می ایستادند و سپس آرام به هم نزدیک می شدند و مادربزرگ خوشحال از اینکه فالش خوب از آب درآمد.یاد حافظ به خیر. چقدر دوست دارم این قلندر خراباتی را.بدور لاله قدح گیر و بی ریا می باشببوی گل نفسی همدم صبا می باشنگویمت که همه ساله می پرستی کنسه ماه می خور و نه ماه پارسا می باشچو پیر سالک عشقت به می حواله کندبنوش و منتظر رحمت خدا می باشگرت هواست که چون جم به سر غیب رسیبیا و همدم جام جهان نما می باشچو غنچه گر چه فروبستگی است کار جهانتو همچو باد بهاری گره گشا می باشوفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنویبه هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باشمرید طاعت بیگانگان مشو حافظولی معاشر رندان آشنا می باش
شب یلدایتان به سپیده دم صلح و آرامش ، صفا و پاکی روشن شود
*
شب یلدا
یلدا بازی
شب یلدا

2007-12-21

من و حافظ و یلدا


حدود سی و چند سالیست که می شناسمش . یکی از قدیمی ترین و باوفاترین دوستانم را می گویم . رفیق شفیقی که ترکم نکرد و نمی کند و همیشه کنارم است . عمامه ای دور سرش پیچیده و عبائی بر دوش دارد موهای سفیدش ، کمر خمیده اش از گردش چرخ فلک شکایتها دارد . چهره اش سالهاست که به همان شکل است. همان شکلی که محمد تجویدی ترسیم کرده است . در تمام طول زندگی آرام و طوفانی ، خوش و ناخوش همراهم بود و هست . در روزهای خوش چهره اش را شاد می دیدم . زمانی که می گریستم اشکهایش را احساس می کردم . هنگامی که از درد به خود می پیچیدم چهره اش را برافروخته می دیدم .
زمانی که منتظر خبری بودم اول از همه خبرم می کرد :

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
زمانی با او مشورت می کردم و جوابم می داد :
خدای را به میم شستشوی خرقه کنید
که من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع
وقتی جوابش به نظرم قانع کننده نمی آمد دوباره از او سوال می کردم . بازجواب می داد :
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته دراین معنی گفتیم و همین باشد
زمانی که محتاج دعا بودم او نیز دعایم می کرد :
از هر کنار تیر دعا کرده ام روان
باشد کزآن میانه یکی کارگر شود
هنگام غم به صبوری دعوتم می کرد :
روزی اگر غمی رسدت تنگدل مباش
رو شکر کن مباد که از بد بتر شود
ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت
این شام صبح گردد و این شب سحر شود
و زمانی که می خواستم سر به بیابان بگذارم پرخاش می کرد :
ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه ؟
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه ؟
شاه خوبانی و مقصود گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه ؟
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساخته ای یعنی چه ؟
*
و شبهای یلدا هم صحبتی چون او لذت عمیق به من می دهد .
دوست دارم امشب گوش به آوای دلنشینش دهم . اما زنگ تلفن به صدای در می آید . صدا از راهی طولانیست . از آن دیار دوردست . دختر جوان بیست ویک ساله ای به سختی بیمار است . قرار بود دیروز نتیجه آزمایشات انجام شده را بدهند . اما امروز به من زنگ زده اند . بیماری سرطان نیست اما چیزی دیگر است . دختر جوان ورزشکار است و به درد اهمیتی نمی دهد و دیر متوجه شده است . ازعمرش فقط چندماهی باقیست . گویا شیمی درمانی موجب می شود که چند سالی زنده بماند . اما خودش نمی خواهد . می گوید : رفتنی هستم اذیتم نکنید بگذارید همان وقت معین بروم .
فال نگرفتم . همین طوری دلتنگ شدم و نوشتم .
..
شرابی تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
بلعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرامست و نه گورش
نگه کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنین حشمت نظرها بود با مورش
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آنکه ننمائی به کج طبعان دل کورش
شراب لعل می نوشم من از جام زمرد گون
که زاهد افعی وقتست و می سازم بدان کورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشوی از تلخ و از شورش
کمان ابروی جانان نمی پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می آید بر این بازوی بی زورش

2006-12-25

یلدابازی و خاطره بازی

صادق اهری عزیز و یوسف علیخانی عزیز مرا نیز به بازی یلدا و خاطره دعوت کردند و من هم به قول مادربزرگ مرحومم که می گفت : تنبل تعبیرلی اولار ( تنبل فکرش را به کار می اندازد ) هر دو موضوع را در یک پست و 10 بند نوشتم
یک کلاس اول بودم تازه از ماکو به تبریز کوچ کرده بودیم . خانه مان توی دربند طویل و دراز و پیچ در پیچ اصفهانلیلار تبریز بود . ته دربند خانه ای دو طبقه اجاره کرده بودیم طبقه اول مال ما بود و طبقه دوم مال میراسماعیل عمو . میراسماعیل عمو پدر مهناز و پسرعموی پدرم بود . او معلم موسیقی بود و شبهای بخصوص مثل شب یلدا و چهارشنبه سوری و غیره برای اینکه خانواده احساس غربت وتنهائی نکند ویولونش را از قابش درمی آورد و آهنگهای یاللی و آذری می زد من و مهناز هم می رقصیدیم . مادربزرگم قربان صدقه مان می رفت و شاید تشویق او بود که بعدها من و مهناز توانستیم به خوبی مردان آذری پای بر زمین بکوبیم و آذری اصیل برقصیم و اکنون پس از گذشت سالها گوئی آن رقص و پایکوبیها خواب بودند
دو کلاس دوم بودم یک سالی میشد که به تبریز کوچ کرده بودیم . دوست نداشتم به خانه دائیم مهمانی بریم چون زن دائیم تبریزی بود و از ما خوشش نمی آمد . من و مهناز دلمان نمی خواست در مهمانی خانه دائی شرکت کنیم . چون تا وارد خانه شان می شدیم بچه های دائی کف می زدند و می گفتند هی هی کتدیلر گئنه بیزه گلدیلر ( هو هو دهاتیها ، بازم خانه ما آمدند . ) زن دائی هم لبخند بی مزه ای می زد و رو به بچه هاش می گفت : بده آدم به مهمان این حرفو نمی زنه . اما مهناز که باهوش بود یواشکی توی گوشم می گفت که دروغ میگه خودش به بچه هاش یاد میده و گرنه وقتی چپ نگاهشون می کنه همه شون میشینند سر جاشون . خلاصه من و مهناز دل پری از این هو کردن داشتیم . و روزی که کتاب فارسی و کیف نوشت افزار و دفتر مشق دختر دائی گوشه اتاق افتاده بود با نقشه و کلک و زحمت فراوان توانستیم به مشق شب دختر دائی قلم بکشیم . حالا بعد از آمدن ما در آن خانه به خاطر این مشقها چه اتفاقی افتاد خدا می داند
سه کلاس سوم بودم ماه رمضان بود و من نه سالم شده بودم و باید روزه می گرفتم و نماز می خواندم و برادر گردن کلفت چهارده ساله ام جلو چشمم زولبیا می خورد . روزی رفتم بقال دم کوچه و زولبیا خریدم . الله دان گیزلین دئییل سیزدن نه گیزلین ( از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ) نشستم و خوردم از شانس بد یک دفعه دیدم که کلاغ خبرچین مادرم روی شاخه گلابی نشسته و تماشایم می کند . فوری به زیرزمین رفتم و از نایلون بزرگ صابون ، یک تکه صابون آوردم و کنار حوض گذاشتم و از او خواستم که رازم را به مادرم نگوید و آن نالوطی نمک به حرام خدا نشناس هم صابون را برداشت و پرید و هم به مادرم خبر داد
چهار کلاس چهارم بودم . خانم معلم با یک دسته ده تائی پیک دانش آموز وارد کلاس شد و خواست آنها را به بچه ها بفروشد . دید که چگونه دلم برای این پیک پرپر می زند یکی هم به من داد و گفت فردا دو ریال می آوری . پیک را که به خانه بردم فریاد مادرم بلند شد که من ترا به مدرسه می فرستم درس بخوانی یا پیک ؟ شاید هم حق داشت به جز من و خواهر و برادرها دختر عمه و پسر عمو و دائی کوچک هم از ماکو آمده و خانه ما بودند و می خواستند در تبریز دیپلم بگیرند . با حقوق معلمی و این همه نان خور حتمن دو ریال زیاد بود تازه هر پنج شنبه هم پنج ریال از هر دانش آموز جهت حق الزحمه بابا و ننه مدرسه جمع آوری می کردند . فردای آن روز پیک را به مدرسه بردم و به خانم معلم پس دادم . اما او آن را دوباره به من برگردانید تا دزدکی و دور از چشم مادرم بخوانم و دوباره به او پس بدهم
پنج کلاس پنجم بودم . زنگ انشا قرار بود انشاهایمان را بخوانیم . طبق معمول هر سال . این بار فصل پائیز را تعریف کنید . خانم معلم یکی را پای تخته سیاه صدا کرد و او انشایش را خواند بعد از تابستان فصل پائیز آغاز می شود . فصل پائیز سه ماه دارد مهر آبان آذر و .... اما من این چنین انشائی را دوست نداشتم . می خواستم حرف دلم را بنویسم . بعد از او مرا صدا کرد و من چنین شروع کردم : من فصل پائیز را دوست ندارم چون در پائیز باران زیاد می بارد و من با یک دستم چتر را می گیرم و با دست دیگرم هم کیف مدرسه و هم چادرم را می گیرم . ته چادرم خیس و گلی می شود و وقتی جمع و جورش می کنم به شلوار و جورابم هم می خورد و شلوار و جورابم هم خیس و گلی می شود و قتی به خانه می روم مادرم دعوایم می کند و . . داشتم ادامه می دادم که فریاد خانم معلم بلند شد که ای خل احمق تنبل این چرت و پرتها چیست که نوشته ای ؟ بعد هم خط کش را از روی میز برداشت و از جایش بلند شد به طرفم آمد و گفت : دستهایت را باز کن . دستهایم را باز کردم به کف دستهایم خط کش زد و من گریه کردم و دلش خنک نشد به بچه ها گفت : به این تنبل بی شعور، تنبل بکشید و آنها هم یک صدا داد کشیدند : تنبل تنبل تنبل
شش کلاس ششم بودم که صمد بهرنگی را شناختم . کتاب اولدوز و عروسک سخنگو سپس یک هلو و هزار هلو و بقیه را یک به یک خواندم . در خواندن کتابهای قصه و پیک معمولن مهناز شریک جرم من بود . دلمان می خواست ماهی سیاه کوچولو را هم بخوانیم اما نایاب بود و صمد تازه در آب ارس غرق شده بود . خوب نمی دانستیم چی به چیست و غیبتش را هم می کردیم که تو که شنا بلد نبودی توی آب چه کار داشتی ؟ خلاصه نوروز آن سال به سفر رفتیم و جائی که مهمان بودیم ماهی سیاه کوچولو را که برایش از روزنامه جلد گرفته بودند پیدا کردم و خواندم خیلی هم خوشم آمد . اما می بایست این کتاب را به مهناز هم می دادم تا بخواند . حالا چه کار باید می کردم . معلم بی انصاف هم یک عالمه مشق عید گفته و هنوز به نصف مشقها نرسیده بودم که یک دفعه شیطان جنی رفت توی جلدم و گفت توی دفتر مشق و به جای مشق ماهی سیاه کوچولو را بنویس هیچ نمی شود نترس اگر معلم بفهمد نهایتش دو تا خط کش میخوری و برایت سر صف تنبل می کشند . ارزشش را دارد که این قصه را به مهناز ببری . حرف شیطان جنی را گوش کردم و ماهی سیاه کوچولو را به جای مشق نوشتم و بعد از تمام شدن قصه بقیه مشق را ادامه دادم . چهارده فروردین که خانم معلم گفت : مشقهای عیدتان را بگذارید روی میز میخواهم قلم بکشم از ترس داشتم زهره چاک می شدم معلم مشقها را تند و تند قلم می کشید و بالاخره مشق مرا نیز قلم کشید و آخر سر هم آنهائی را که ناقص نوشته بودند نکوهش کرد و گفت : بچه ها مرتب بودن را از شهربانو یاد بگیرید که در سفر نیز مرتب و خط کشی شده و زیبا مشق نوشته است . بعد به امر ایشان بچه ها برایم آفرین کشیدند : آفرین آفرین آفرین . اما خانم معلم هیچوقت ندانست که آن صفحات خط کشی شده و مرتب و خوانا نوشته شده همان ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی بود
هفت تازه وارد کلاس هفتم شده بودم یکی از دخترعموهای پدرم بانوئی بسیار شیک پوش و ثروتمند و مدرن بود . قد بلند و زیباروی بود وقتی راه میرفت مثل طاووس خرامان و طناز قدم برمی داشت . هنگامی که حرف میزد از چه جملات قلمبه سلمبه استفاده می کرد . می بایست برای پیدا کردن معنی بعضی از لغاتش به لغتنامه مراجعه می کردم و به علت اینکه برای حل مشکل مردم هر کمکی که از دستش برمی آمد مضایقه نمی کرد محبوب مردم بود . بعصی وقتها هم سیگاری از کیفش در می آورد و با فیس و افاده فراوان و آرام شروع به کشیدن می کرد . روزی خواستم از او تقلید کنم . مثل او زیبا و طناز و شیک پوش نبودم . سوادم هم که به یک صدم سوادش نمی رسید . مثل او ثروتمند نبودم . فقط در این میان مانده بود تقلید سیگار کشیدن از او . مادرم برای روضه ماهانه اش سیگار اشنو ویژه می خرید . پیر زنان بعد از روضه سیگار می کشیدند و بعد از رفتن آنها مادرم سیگارها را دوباره داخل کمد می گذاشت . روزی که کسی خانه نبود یکی از اشنو ویژه ها را برداشته روشن کردم و شروع به کشیدن کردم . خیلی خوب پیش می رفتم اما نمیدانم چطور شد که دود به گلویم رفت و در این لحظه پدر و مادرم که بیرون بودند با کلید در را باز کردند و وارد حیاط شدند هم دود سیگار و هم سررسیدن پدر و مادرم موجب شد که دست و پایم را گم کنم و اگر پدرم به دادم نمی رسید داشتم خفه می شدم
هشت من ایمان دارم که دل به دل راه دارد . چون ما یک دبیر زیست شناسی داشتیم که از من بدش می آمد درست مثل من که از او بدم می آمد . تا درس را بلد نمی شدم به سیمین بهبهانی و فروغ و نادرپور و خلاصه هر چه شاعر و نویسنده بود ، بد و بیراه می گفت . که دختری که فکر و ذکرش پیش شعر و شاعری باشد می شود چون تو تنبل و خل و چل . همیشه هم با گچ رنگی کار می کرد اگر چه از او بدم می آمد اما الحق والانصاف خیلی زخمت می کشید . روزی مرا پای تخته سیاه صدا کرد و بقیه اش را هم که خودتان حدس بزنید . این بار گفت : تو باید دختر شهریار می شدی . نمی توانستم این کنایه اش را تحمل کنم . از قضای روزگار آن روز شانس یار من بود چون بعد از زنگ یادش رفت کت شیک و قشنگش را بردارد و فرصت به دست من افتاد . قاشقی را که همراه غذایم به مدرسه می بردم از کیفم در آوردم و با احتیاط هر چه تمامتر ریزه های گچ رنگی را داخل قاشق و با سلیقه فراوان توی جیبهای خانم ریختم . عوضین بدل آدیندا اوغلو وار ( عوض پسری به اسم بدل دارد ) آخ که دلم خنک شد . مبصر و یکی دو نفر از دخترها دیدند و کمکم نیز کردند و شدیم شریک جرم
نه پسر همسایه شیک پوش و خوش قد و بالای مجرد همسایه دبیر شیمی ما بود . چقدر هم عاشق دلخسته داشت . دخترها برای بردن دلش هر چه از دستشان می آمد انجام می دادند و او بی خیال از همه شان بود . می دانستم سوگلی دارد و چشمش یکی را گرفته که دانش آموز هم نیست . به دخترها گفتم اما آنها فکر کردند من هم شیفته این آدم هستم و از روی حسادت چنین می گویم . آخر دخترعموهایش را می شناختم . این بی انصاف هر وقت می دانست خانه مان مهمان است و یا من در عروسی هستم روز بعدش به درس صدایم می کرد . روزی از روزها یکی از دخترها را به درس صدا کرد و او به سوالهای آقا معلم جواب غلط داد . این بار سومش بود که درس بلد نبود به همین سبب آقا معلم با خشم فراوان گفت : میدانی اگر پسر بودی چه کارت می کردم ؟ من به آهستکی گفتم : با این انگشت می زدم به چشمت . بیچاره مهری که بغل دستم نشسته بود به نحوه گویشم که سعی داشتم پرویزصیاد را تقلید کنم خنده اش گرفت . مبصر که نزدیک ما بود عصبانی شد و آهسته پرسید برای چی می خندید ؟ این بار مهری جمله مرا تقلید کرد . او نیز خنده اش گرفت و بدین طریق یک دفعه آقا معلم متوجه شد که نظم کلاس به هم خورده و همه کاسه کوزه ها سر مهری شکست . هر چه به آقا معلم گفتم جمله من موجب خنده بچه ها شده باور نکرد که نکرد . نفهمید که من به خاطر همسایه بودن سر کلاسش شلوغی نمی کنم . اما بین خودمان باشد خیلی ناراحت مهری شدم
ده حدود پنج سال پیش مرا برای کار به خانه سالمندان فرستادند . سر پرستار زنی آلمانی و بلند قد و بد خلق بود از همه خواسته بود که داخل دفتر سیگار نکشند . اما کسی رعایت نمی کرد . من از بوی سیگار بدم می آمد و هر وقت برای رفع خستگی و نوشیدن چای وارد دفتر می شدم اولین کارم این بود که زیرسیگاری را به سرعت خالی می کردم تا بوی سیگار اذیتم نکند . روزی وارد دفتر شدم و دیدم سرپرستار هم نشسته تا مرا دید از جای بلند شد و گفت : من نیم ساعتم تمام شده بشین و راحت باش و رفت . غافل از اینکه من متوجه شدم توی دفتر سیگار کشیده است . اؤزو خورما یئییر خالقا دئییر خورما یئمه ( خودش خرما میخورد و به دیگران می گوید خرما نخورید . ) من هم به خیال اینکه ته سیگار زیرسیگاری سرد است و این خانم توی دفتر سیگار نمی کشد زیرسیگاری را داخل سطل آشغال پلاستیکی خالی کردم و نشستم . بقیه همکاران هم آمدند هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که بوی دود بلند شد و از شانس بد من سرپرستار نیز وارد دفتر شد . سطل داشت آتش می گرفت و فریاد سرپرستار بلند بود که کدام احمقی سیگار کشیده و ته سیگار داغ را داخل سطل انداخته ؟ غافل از آنکه آن احمق یکی من و دیگری خودش بود . دست بلند کردم که خود را معرفی کنم که یکی از پرستارها دستم را گرفت و پایین آورد و آن دیگری انگشت خود را به طرف لبش برد ، که ساکت باشم . سر پرستار با غرولند فراوان آتش را خاموش کرد و به حضار پرخاش کرد که بار آخرتان باشد اینجا سیگار می کشید
...
خوب قرار بر این است که من نیز اسم پنج نفر را بنویسم . اما من دو مطلب را نوشته ام و اسم ده نفر را می نویسم . اما نمی توانم انتخاب کنم . دلم میخواهد همه دوستان در این بازی شرکت کنند . گلین بانو ، خسرو ، مینو ، نازخاتون ، موسی ، سپیده ، شهلا شرف ، علیرضا ، خاتونک ، مهربانو و بقیه دوستان به شرکت در این بازی دعوتتان می کنم . ببینید دلم برای گل نرگس این دنیای مجازی تنگ شده . نی لبک اینترنت ما ، تو کجائی ؟ صعود برهنه بلاگ اسپات ، غیبتت طولانی شد . گفتی با دست پر برمی گردی من دست خالیتو هم بیشتر دوست دارم . بیا و در بازی شرکت کن .

2006-12-21

شب یلدا


شب یلدایتان مبارک ، کامتان شیرین تر از شهد و زندگی تان سرشار از نشاط و شادی و موفقیت باشد
*
شب یلدا ، این شب زایش مهر و میترا ، شب زایش نور و روشنائی ، شب زایش من نیز هست گوئی می خواستند اسمم را مهربانو یا میترا یا خورشید بگذارند که پدربزرگم مرا شهربانو نامید . راستی که چه اسامی زیبائی ، کورون آدین قویارلار عین الله ، کئچلین آدین زولفعلی ( اسم کور را می گذارند عین الله ، اسم کچل را زلفعلی ) شبی که پدرم ایکی داشین آراسیندا دا اولسا ( زیر سنگ هم باشد ) انار و هندوانه و پشمک و نخود کشمش چله را برایمان تهیه می کرد . شبی که به خواندن حافظ عادت کرده بودیم . چقدر فال حافظ را دوست داشتم . پدرم می گفت حافظ اشعاری نا امید کننده ندارد و اکثر اوقات فال او نیک است . اما من روزی برای کار مهمی نیت کردم و این بیت را خواندم
خدای را به میم شستشوی خرقه کنید
که من نمی شنوم بوی خیر ازین اوضاع
با خود فکر کردم که این فال را دوست ندارم یکی دیگر به همان نیت باز کردم
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد
برای بار سوم نیت کردم
بلبلی خون جگر خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش حال پریشان دل کرد
دلم لرزید . اما به خود گفتم اینها فقط ابیاتی هستند و برای تفریح و سرگرمی باز می کنم . نباید که در امر سرنوشت ابیات را دخیل دانست . اما از شما چه پنهان که پند حافظ را گوش نکردم و به سختی ضربه خوردم . دیگر فال گرفتن را توبه کردم و هرگاه دلم می خواهد میخوانمش بدون اینکه نیت کنم و فال بگیرم .
سال 2002 یکی از همین شبها بود که به میمنت یلدا سیم اینترنت به اتاق نشیمن آمد و به کامپیوتر دست دوم و متلاشی ام وصل شد . می توانستیم روزی یکی دو ساعت از اینترنت استفاده کنیم . درست مثل جیره بندی مواد غذائی ایام جنگ . راستش اول فکر کردم که خود حساب شده و می بیند که دست مرا از وطن کوتاه و غربت نشینم کرده و من که سوغان یئمه میش آغزیم یانیب ( پیاز نخورده دهانم سوخته ) ومرا بعد از سالها کار و تلاش از مدرسه روانه خانه سالمندان کرده ، بلکه ویجدانی سیزیلدییب ( وجدانش بیدار شده ) سعی می کند با اینترنت جای خالی کار و تلاشم را پرکند .اما نزدیک غروب بود که تلفن به صدا درآمد متوجه اشتباه بودن فکرم شدم زیرا که نامبرده شروع کرد پشت تلفن به ادای جملات شاعرانه و عاشقانه ، شبیه جملاتی که اوایل آشنائی وازدواجمان به زبان می آورد . بعد از صحبتی کوتاه با عجله دوشی گرفت و کفش و کلاهی به سر کرد و با عطوفت فراوان تاسف خود را به خاطر نبودن در جمع ما در این شب عزیز اعلام کرد و دوباره سیم اینترنت را به کامپیوتر ما وصل کرد و با محبت فراوان فرمود که در نوتردام کار واجبی پیش آمده و باید به آنجا برود که احتیاج مبرم به ایشان دارند و نرفتنش موجب فجایع جبران ناپذیر خواهد بود . ته دلم گفتم ای لعنت خدا بر هر چی …استغفرالله … آخر مگر تو مامور آتش نشانی هستی؟ مگر جانی دالری ؟ مگر دزدگیری ؟ ترا چه به نوتردام ؟ اما از شما چه پنهان که باز به خودم گفتم بگذار برود . کور الله دان نه ایسته ر ایکی گؤز بیری ایری بیری دوز ( کورازخدا چی میخواد دو تا چشم ، یکی راست و یکی کج ) اما هنگام رفتن تاکید کرد که به هیچ وجه به وبلاک زیتون و زنانه ها کلیک نکنم که این دو مطالب منحرف کننده می نویسند و آدم را گمراه می کنند . خوب من این دو وبلاک را نمی شناختم وبرای اولین بار اسمشان را شنیدم . به طور کلی از این دنیای جالب مجازی بی خبر بودم بعد ازاینکه از خانه خارج شد از پشت ینجره نگاهش کردم طفلکی فکر کرد که خیلی دلم سوخته واز بی توجهی اش نسبت به این شب ناراحت شده ام . اما خیالش خام بود منتظر بودم سوار ماشینش بشود و راه بیافتد تا مطمئن شوم که رفت .( به این می گویند اعترافات یک خطاکار جهنمی ) مادربزرگم می گفت انسان را از هر کاری بدون بیان دلیل و به اجبار منع کنند به سوی آن کار می رود .خوب من هم بشرم و جایزالخطا . فوری به سراغ گوگل رفتم و زیتون را نوشتم و کلیک کردم . مطالبش را خواندم . سپس وای خدای من یک عالمه لینک کاسیب اوشاغی گؤرمه میش بالاسی اولمویاسان ( بچه فقیر و ندید بدید نباشی ) بدون تلف کردن وقت شروع به خواندن وبلاکها کردم . چه شب یلدا و تولد به یاد ماندنی بود . از آن شب بود که مزه وبگردی را چشیدم . اما تعجبم از این بود که نه زیتون و نه وبلاکهای دیگر مطالب گمراه کننده نداشتند . سپس به زنانه ها رسیدم هم مطالبش را خواندم و هم مرد من سیمین غانم را گوش کردم . چقدر دلم گرفت
عشق چه راحت می تواند جای خود را به نفرت بدهد . دوست داشتن و کنجکاوی چه راحت جای خود را با بی تفاوتی عوض می کند . چگونه مرد به خود اجازه می دهد از صداقت زنی سو استفاده کند ؟ آخر چگونه می تواند احساس او را به بازی بگیرد ؟
و چرا گذشته ها دست از سرم برنمی دارند ؟؟؟؟
*
تو با شعر اومدی عاشق تر از عشق
چراغی با تو بود از جنس خورشید
کدوم طوفان چراغو زد روی سنگ ؟
کتاب شعرو از دست تو دزدید
*
بگو ای مرد من ای مرد عاشق
کدوم چله ازین کوچه گذر کرد ؟
هنوز باغچه برامون گل نداده
کدوم پائیز زمستونو خبر کرد ؟
*
سن شعرنه ن گلدین سئودادان سئودالی
الینده بیر چیراغ واریدی گوندن
هانسی طوفان چیراغی ووردو داشا ؟
شعر کیتابین اوغورلادی الیندن
*
دئنه ن ای یاریم ای سئودالی کیشی
هانسی چیلله بورادان گلدی گئچدی ؟
هله باغچا بیزه گول وئرمه میشدی
هانسی پاییز قیشا خبر یئتیرتدی ؟
...