2026-07-30

بلند آسمان جایگاه من است - مجید کاظمی

خلبان  مجید کاظمی

یازدهم اسفند ماه 1404 دو فروند جنگنده بمب افکن سوخو 24 نیروی هوایی در عملیات پاسخ به تجاوز دشمن، خسارات سنگینی به پایگاه دشمن زده و در راه بازگشت هنگام عبور از فراز خلیج همیشه فارس مورد هدف دشمن قرار گرفته و سرنگون شدند. این دو جنگنده چهار سرنشین داشت که پیکر یکی از آنها امیر سرتیپ دوم خلبان مجید کاظمی از فرماندهان یگان نیروی هوایی ارتش و متخصص پرواز با جنگنده بمب افکن سوخو 24 ، شناسایی شد و به وطن بازگشت.
روحش شاد و مکانش بهشت برین.

2026-07-25

بلند آسمان جایگاه من است - احمد کشوری

احمد کشوری 

احمد کشوری متولد 31 تیرماه 1333 در شهرستان سیمرغ استان مازندران بود.
سرگرد خلبان بالگردهای بل – 206آ جت رنجر و بل ای اچ – 1 کبری بود. او در جنگ ایران و عراق حضور فعالی داشت.
در 13 آذر 1359 کشوری همراه با چند نفر از همکارانش برای انهدام وسایل جنگی عراق به داخل عراق رفت و پس از انجام عملیات در راه بازگشت، مورد تعقیب دو میگ عراقی قرار گرفت. پس از تعقیب و گریز در خاک ایران مورد اصابت راکت های دو فروند میگ عراقی قرار گرفت. کمک خلبان زنده ماند و او کشته شد. یکی از میگ های عراقی توسط نیروهای ایران منهدم شد.
او در سن 27 سالگی به شهادت رسید.
روح همه شهدای راه وطن شاد.

2026-07-23

به کدامین گناه

 

داشتم ویدیوی بقایای کودکان مدرسه شجره میناب را می دیدم. همراه با مادرانی گریستم که پس از پنج ماه انتظار، تکه پاره هایی از پیکر متلاشی شده دلبندشان را یافته و در عزایشان خون می گریستند. من که هیچ کدام را از نزدیک ندیده بودم، دلم خون شد. آنان که مادران و پدران و نزدیکانِ این کودکان بی گناه و زیبا هستند چه می کشند خدا می داند.  
اما « ماکان نصیری» که از او یک تکه ژاکت آبی رنگ خون آلود و کفش باقی مانده و از پیکرش چیزی پیدا نشده است. این فجیع ترین قتل عام کودکان بی گناه،  دلم را خراشید و خون کرد.
خانواده همه شهیدان، دانش آموزان و کارکنان مدرسه شجره طیبه میناب، سربازان و شهروندان سرزمینم ایران، تسلیت مرا بپذیرید.
به قول محسن چاوشی که می خواند: ننگ بر آن که خواسته، شمر به ما کمک کند.
*

عزیزیم بالا داغی
یاندیرار بالا داغی
آتا – آنا گؤرمسین
ایلاهی، بالا داغی
*

2026-07-20

زنگ انشا

 

داشتیم فارسی تمرین می کردیم. می خواستم فعل « دوست داشتن » را تمرین کرده وجمله بسازیم. فعل را صرف می کردم. نوبت به او رسید. گفتم با « دوست دارم» جمله بگو.
گفت:« من بابا را دوست دارم. من مامان را دوست دارم. من برادر را دوست دارم. من تهران را دوست دارم. من تبریز را دوست دارم. من هُرمُز را دوست دارم.»
پرسیدم:« خوب بابا و ماما و برادر و تهران و تبریز را می شناسی. اما می دانی هُرمُز کجاست؟»
گفت:« بله می شناسم. جنوب. سربازها»
سکوت کرده و چشم بر چشمان سیاهش دوختم. خوشحال از این که غربت، عشق وطن را از رگ و خون عزیزانم پاک نکرده است.
پرسید:« دیشب فوتبال را دیدی؟»
جواب دادم:« نه عزیزم.»
گفت:« من و بابا دیدیم. اسپانیا یک گل به آرژانتین زد و قهرمان شد. لامین یامال سومین بازیکن جوان تاریخ شد. اگر علی دایی بود ده تا گل می زد. باور کن.»
پرسیدم:« از کجا می دانی؟ »
گفت:« چون علی دایی بهترین گل زن ملی است. یک جمله دیگر هم برای دوست دارم بگویم. من علی دایی را دوست دارم.»
ومن ذوق می کنم از شنیدن حرفها و افکار این نیم وجبی ایرانی تبارِ ایران دوستِ هُرمُز دوست و علی دایی دوست.


2026-07-16

هموطنم تسلیت

از شمال تا جنوب، بندرعباس و هرمزگان و قشم و ماهشهر، از غرب تا شرق، پدران و مادران داغدیده، خانواده های پریشان در این روزهای تلخ جنگ، در غم همگی شریکم.

می خواهم بنویسم. اما مغزم از تفکر ایستاده، انگشتانم توان گرفتن قلم را ندارد. به سختی تلاش بر نوشتن می کنم. اما قلم نیز توان نوشتن ندارد. گوئی مرکب اش خشک شده.
دست از نوشتن برداشته و با تماشای اخبار به شدت می گریم. همسایه بغل دستی زنگ خانه ام را به صدا در می آورد و می گوید که صدای گریه شنیده و نگرانم شده. می پرسد:« اتفاقی افتاده؟»
با گریه جواب می دهم:« بله، کودک کُش به جنوب کشورم حمله کرده و پس از مدرسه میناب، این بار پادگان و سربازان مادرمرده را به خاک و خون کشیده و همچنان بی رحمانه می زند و می کشد.»
سری به علامت تاسف و تایید تکان می دهد و خداحافظی کرده و می رود.
*
پی نوشت: عزیز داغلی آتا - آنالار باشیز ساغ اولسون، آللاه سیزه صبر وئرسین

پادگان دا نلر اولدو، سرباز
ارزون اوره یینده سولدو
لو خبری گتیردیلر، سرباز
آنان بیر گون ده سولدو
*
اوره ییمده یوخدو دؤزوم، سرباز
دیلیم ده قورودو سؤزوم
یوخلوغون ائویمی ییخدی، اوغول
اؤلونجه آغلییار گؤزوم
*
پادگان داغ اولئیدی، بالا
دؤوره سی داغ اولئیدی
سربازلار اؤلن چاغی ، بالا
آناسی باش اوسته اولئیدی
*
اوزاق یئرده سرباز اولدون
گل تکی آچیلمامیش سولدون
دئییردین آز قالیر گلم سرباز
دشمن لره نشان اولدون
*

منبع: اینستاگرام


2026-07-10

بلند آسمان جایگاه من است - محمود اسکندری

محمود اسکندری

سرهنگ خلبان جنگنده نیروی هوایی ارتش ایران بود. او یکی از برجسته ترین خلبانان نیروی هوائی ایران بود.در جنگ ایران و عراق حضوری فعال و در چهار عملیات مهم همچون عملیات  بغداد و کرکوک و منهدم سازی تاسیسات نفتی و گازی عراق و آزادسازی خرمشهر و بازگرداندن هواپیمای آسیب دیده شرکت موثری داشت.
او با انهدام پل اروند بر روی اروندرود، موجب شکست نیروهای عراق و آزادی خرمشهر شد. برهم زدن اجلاس سران بغداد یکی دیگر از شجاعت های او بود.
محمود اسکندری در 12 آبان ماه 1380 در سن 54 سالگی بر اثر تصادف رانندگی کشته شد.
*
اسکندری خلبانی که تاریخ نیروی هوایی هنوز او را کامل نمی شناسد.
« خبرگزاری مهر، در مورد این خلبان شجاع مفصل نوشته است.»
*

2026-07-09

گل پنیرک یا دویمه گولو یا اَمَن کؤمه جی

گل پنیرک 

پنیرک، گل های بنفش خوش رنگ، برگ های سبز لطیف، دانه های گرد شبیه به دگمه دارد. بچه که بودیم، مادربزرگم ما را برای چیدن این گل ها بیرون می فرستاد. دم جویی که از کنار خانه مان می گذشت، فراوان می روئید. گل های زیبایش را برای مادربزرگ می چیدیم و دانه های دگمه مانندش را برای خودمان. کف دستمان را  از دانه های تر وتازه پر می کردیم و سپس با لذت تمام دانه دانه می خوردیم. مادربزرگ سفارش می کرد که همه اش را نخوریم و بگذاریم سیاه شده و بر زمین بریزند و سال دیگر نیزبرویند.
اکنون دانه های این گیاه خوش رنگ و زیبا را به عنوان گل زینتی می فروشند. این یکی با میل خودش زیر بالکن خانه ام روئیده است. همسایه بغل دستی با دیدنش گفت:« به به چه برگهای بزرگ و لطیفی! ما این برگها را می چینیم و داخل آش و کوکو و نرگسی می ریزیم. سال گذشته در باغچه ما خیلی زیاد روئیده بود. برگهای لطیفش را جمع کرده و دلمه درست کردم. مثل برگ مو.»
پرسیدم:« چه مزه ای داشت؟»
گفت:« با دلمه برگ مو قاطی کردم. داخل قابلمه یک ردیف برگ مو و یک ردیف برگ پنیرک چیدم. خیلی خوشمزه شده بود. ما با گل های زرد رنگ کدو و برگ درخت توت و درخت گیلاس نیز دلمه درست می کنیم. مثل دلمه برگ مو. بسیار خوشمزه و مقوی است. برگ درخت انجیر را هم…»
حرفش را نیمه تمام گذاشته و گفتم:« لطفا دیگر برگ بزرگ و زبرِ انجیر را هم پر نکن.»
گفت:« نه برگ انجیر هم خیلی فایده دارد می چینم و به مادرشوهرم می دهم.»
بعد در حالی که از فواید برگ درخت به و انجیر و گیلاس و دانه گیلاس و … می گفت، دو تائی شروع به چیدن و خوردن دانه های تازه کردیم. خدا را شکر که دانه های سیاه نیز فراوان و تعدادی روی زمین ریخته بود.
ویکی پدیا در مورد این گیاه نوشته است که بلندی این گل ده تا پانزده و بعضی وقتها پنجاه سانتی متر است. اما گل من از هفتاد سانتی متر گذشته و همچنان دارد بلند می شود و گلهای فراوانش به زمین می ریزند. می گویند با گل های این گیاه می شود مربا درست کرد. شربت این گیاه به رنگ بنفش خوش رنگ است.
*





2026-07-08

علیرضا افزودی

راویان قصه های رفته از یادیم

علیرضا افزودی را از طریق « رادیوقاصدک » و « رادیو زمان» شناختم. راوی بود و آرام و باوقار سخن می گفت. برنامه هایش را گوش می کردم. بعد از مدتی رادیو قاصدک کارش را تعطیل کرد و سپس علیرضا افزودی از کار در رادیو زمانه کناره گیری کرد.
سایت او با نام « راوی حکایت باقی» یکی از سایت های مورد علاقه من است که همیشه دنبالش می کنم. او کارها و تحقیقات خود را با دسته بندی کرده و به این ترتیب  ترانه ها و خاطره ها، جعبه موسیقی، چند خط و یک نشان، حکایت سروده ها، داستان خوانی، شعر و شاعران، شناسنامه ترانه ها، فیلم و نمایش، نشر نوشته ها، یادمانده ها و یادگاری ها نوشته است. دیشب سری به سایتش زدم و احساس کردم که چراغش خاموش و سوت و کور است. فوری سراغ اینترنت رفته و با اولین جستجو، « در فقد همکار شریف ما علیرضا افزودی» نوشته مهدی جامی را دیدم و همچنین « ویکی پدیا» که خبر از درگذشت او می داد. بسیار متاسف شدم.  
اکنون در فکر کارهای پربار و آرشیو پرمحتوی ایشان که در واقع « کلکسیون صدا و موسیقی و ترانه» است، هستم. کاش سایت برای همیشه در اینترنت و قابل دسترسی باشد. یا وارثان ایشان کارهایش را به شکل کتاب صوتی و یا... جمع آوری و ماندگار کنند.
تاریخ فوت ایشان در سیستم دولتی سوئد این چنین ثبت شده است: علیرضا افزودی در 18 خرداد 1405 (دوشنبه هشتم یونی 2026 ) در استکهلم سوئد از دنیا رفت. روحش شاد و مکانش بهشت.
*
رادیو زمانه - جُنگِ صدا  
*
راوی حکایت باقی - علیرضا افزودی
*

2026-07-07

زنان موفق سرزمینم

لیلا حاتمی – شهرنوش پارسی پور

سری به ویکی پدیا زده و عکسی از لیلا حاتمی هنرپیشه ایرانی دیدم. یکی از برترین بازیگران ایران، دارنده نشان شوالیه، سیمرغ بلورین و جوایز متعدد دیگر.
شهرنوش پارسی پور، نویسنده و داستان نویس و مترجم ایران بود. دوازده تیر ماه 1405 در سن هشتاد سالگی در سانفرانسیسکو درگذشت. 
*
زرین کلاه  از کتاب « زنان بدون مردان » ، که در اینجا به ترکی آذربایجانی ترجمه کردم.  

امان از این رفتن ها

و صدائی که طنین اش در گوش باقی می ماند.

شنبه اولین روز هفته، عزیزی را از دست دادم. عزیزی که مهربان بود و سرشار از صفا و مهر و عاطفه. خبر رفتن اش را که شنیدم بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد و صدایش در گوشم طنین انداخت. صدای تسلی اش به هنگام عزای مادرم.وقتی که به خاک سپرده شد و پس از اتمام چهلم ورغایب و اولین نوروزش، درِ خانه ی پدری برای همیشه به رویمان بسته شد، زنگ زد و گفت:« فکر نکن که پد و مادر از دست داده ای و تبریز کسی را نداری. من برادربزرگترت هستم و خانه من خانه توست.» سپس گوشی را به همسرش داد و او نیز تاکید کرد که مبادا احساس کمبود کنم.
سه پسر خاله « از خاله بزرگ» داشتم همچون برادر و مهربانتر از برادر. یکی را از دست دادم  و درغم دو پسرخالۀ دیگر شریک شدم.
که داغ برادرمرده را برادرمرده می داند
*

قارداشلار آی قارداشلار
یاغیش یاغار، قار باشلار
اؤلسه باجیلار اؤلسون
هئچ اؤلمه سین قارداشلار

2026-07-02

تاریخ اساطیری ایران – دکتر ژاله آموزگار

بزرگ بانوی مطالعات ایران باستان

از ایران هدیه ای برایم رسیده است. کتابی به نام « تاریخ اساطیری ایران »  اثر « دکتر ژاله آموزگار» اولین بار است که اسم این نویسنده و پزوهشگر را می شنوم. برای شناختنش سری به اینترنت زده و اطلاعاتی از ایشان بدست آوردم.
دکتر ژاله آموزگار دوازدهم آذر ماه سال 1318 در شهرستان خوی چشم به جهان گشود.نویسنده و مترجم و اسطوره شناس و پژوهشگر و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی است. او مسلط به زبان های فارسی میانه و اوستا و ترکی آذربایجانی و فرانسه و انگلیسی است. دارنده دو جایزه از فرانسه « لزیون دونور » و از ایران « جایزه سرو ایرانی » است.
سایت مرکز پژوهش های ایرانی و اسلامی،  در مورد این بانو می نویسد:« خانم آموزگار زنی است فرزانه و دانشور،  متواضع و فروتن، سخن سنج و سخن دان، مهربان و صمیمی. عشق به تاریخ کهن سرزمین ایران را در گفتار و نوشته هایش به آسانی می توان یافت.
اکنون وقت آن است که کتاب به دست گرفته و مطالعه اش را آغاز کرده و برای سلامتی و طول عمر با عزت این بانوی عزیز دعا کنم.