Showing posts with label من و دوستم. Show all posts
Showing posts with label من و دوستم. Show all posts

2025-07-10

ترگیل میوه ای گرمسیری

 ترگیل

سریلانکائی است. والدینش پس از ازدواج، به آلمان کوچ کرده اند و بچه ها اینجا به دنیا آمده اند. مادر سواد آلمانی ندارد و به زحمت جملاتی به زبان می آورد. اما خانه دار و کدبانوئی به تمام معناست. از هر انگشتش هزار معرفت می بارد. هر سه فرزندش موفق و صاحب شغل مناسبی هستند. دو سال پیش ازدواج کرد و ما را به عروسی اش دعوت کرد. آن هم چه عروسی! گویا وارد بولیوود شده ای و شاهرخ خان و کجول دارند می خوانند و می رقصند. پذیرائی بسیار عالی بود و میز غذاخوری، پراز غذاهای رنگارنگ البته با طعمی بسیار تند. مردم هندوستان و پاکستان و سریلانکا  و گویا بنگلادش غذاهایشان بسیار تند است و فلفل تند چاشنی اصلی شان است. می گوید غذا بدون فلفل برای ما، غذا بدون نمک برای شماست.
بنا به گفته خودش، تا به حال به سریلانکا نرفته و وطن مادری اش را به چشم ندیده است. اما مقید به آداب و رسوم و مذهب پدری اش « بودائی» است و زبان مادری اش را مثل آب خوردن بلد است. برای قبول حاجت و دعایش نذر می کند که روز سه شنبه یا جمعه از خوردن گوشت، هر گوشتی که باشد، پرهیز کند. یکشنبه« عاشورا» ی ما بود و روزمذهبی آنها. به عبادتگاهشان رفته و برای صرف شام، آمدند. کسی کاری به دین و باور و اعتقاد دیگری نداشت و ندارد. دوستی است و ملاقات های خانوادگی و احترام. بر خلاف هموطن ایرانی که وقتی سخن از عاشورا پیش آمد، گفت:« اصلا حسین کیست که برایش عزاداری می کنید؟» و کسیکه مسلمان نبود و دین دیگری داشت جواب داد:« عیسی به دین خود موسی به دین خود. هیچ کسی اجازه زیر سوال بردن باور کسی را ندارد.» و هموطن دلخور شد از حاضرجوابیِ این دوست سریلانکائی.
نزدیکی عبادتگاهشان، مغازه ای است که اجناس مخصوص کشورشان را می فروشد. او نیز « ترگیل یا مانگوسته» خریده و آورده بود. میوۀ  مناطق گرمسیری که گران نیز هست. به اندازه توپ پینگ پنگ یا کمی بزرگتر از گردو. پوستش را که می شکنی، میوۀ سفید شبیه سیرنمایان می شود. شیرین و خوشمزه، اما کوچک. تعدادی برای ما آورده و میوه اش را درآورده و تقدیم ما کرد. ما میگوئیم نیسگیل تیکه سی.
دوستوم منی یاد ائیله سین، ایچی بوش بیر گیردکانلا.

عکس از اینترنت

2025-02-10

دروغ مصلحت آمیز یا راست فتنه انگیز؟

 

هاله:« آیا تا به حال دروغ گفته اید؟»
عطیه:« من؟! نه! اصلا»
صالیحا:« گاهی وقتها»
پینار:« البته که بیشمار.»
عطیه:« ای وای خاک عالم! اعتراف هم می کنه!»
من:« بله که گفته ام. مثلا روزی که خسته و کوفته از سر کار برگشته بودم و دلم می خواست غذای از شب مانده را گرم کرده و پس از خوردن کمی دراز بکشم تا خستگی ام رفع شود، مادرشوهرم زنگ زد که می خواهد برای شام به خانه مان بیاید. من هم بهانه آوردم که پدر یکی از همکارانم درگذشته است و باید در مراسم ترحیم شرکت کنم و او عذرم را پذیرفت و موضوع به خیر گذشت. به نظرتان اگر راستش را می گفتم، خوشش می آمد یا دعوا و مرافعه در می گرفت؟»
مهرناز:« حق داری. نه تنها مادر شوهر که به مادر و خواهر هم نمی شود گفت که حوصله ندارم و خسته و کوفته ام و امروز تشریف نیاور.»
عطیه:« من هم همین دیروز بود که تلفن زنگ زد و به دخترم گفتم گوشی را بردارد و اگر فلانی پشت خط باشد، بگوید که مامانم خانه نیست. خدا خودش ببخشد.»
هاله:« از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان. من نیز گاهی از این نوع دروغها می گویم. امّا به نظرتان خدا می بخشد؟»
راستی خدا می بخشد؟ آیا واقعا دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز؟
*
بیر نئچه آتا سؤزو

یالان آیاق توتار، یئریمز
یالانچی طاماهکاری توولار
یالانچی ائله چیغیردی کی، دوغورچونون باغری چاتدادی
یالان سؤز اوز قیزاردار
*  

2025-01-31

به من چه؟

هوا باراتی و تیره بود و باد شدیدی می وزید. سرمای غربت داشت دل و جانم را می لرزاند. لیوانی چائی داغ به رسم خانۀ پدری ریخته و تلویزیون را باز کردم. سریال مورد علاقه ام را پیدا کرده وخواستم سرم را گرم کنم که تلفن زنگ زد. با شنیدن صدای عطیه خانم، هم تعجّب کرده و هم ناراحت شدم. من که شماره ام را به او نداده بودم، از کجا پیدایش کرده است؟ بعد از سلام و احوالپرسی گله کرد که چون شماره ام را به او نداده ام، او نیز از صالیحا گرفته است. باز هم جای شکرش باقی است که شماره موبایلم را نداده است. خلاصه که از این در و آن در صحبت کردیم و رسیدیم به اینستاگرام. پرسید:« این روزها صفحه… را دیده ای؟»
جواب دادم:« بله دیده ام چطور مگه؟»
گفت:« می بینی؟ با اون سن و سالش خجالت نمی کشد؟ تازه رفته ترکیه و عمل کرده و جوان شده و...»
حرفش را قطع کرده و گفتم:« من صفحه اش را بطور اتّفاقی دیدم و دنبالش نمی کنم. کارهای او مطابق با سلیقه من نیست. خوشم نمی آید نگاهش کنم.»
گفت:« من هم می خواهم همین را بگویم. از برنامه و کارهایش متنفّرم.»
گفتم:« برایت کلّه قند فرستاد؟»
گفت:« نه! جانم!خوب گوش کن. خواستم تنبیه اش کنم. رفتم صفحه اش و هزار بدو بیراه و فحش برایش نوشتم. باید بداند که جایش قعر جهنّم است.»
گفتم:« به تو چه؟ جایش جهنّم است؟
سنی اونلا بیر قبریه قویاجاخلار
او از «نهی از منکر» گفت و من از« به تو چه؟» تا خواست شماره موبایلم را بخواهد، سخن را عوض کرده و وعده برای دیداری در آینده داده و خداحافظی کردم و به صالیحا زنگ زده و برایش خط و نشان کشیدم و او با خنده های بلند و لهجه شیرین و ولش کن  دنیا دو روز است و خوش باش و... الی آخر آتش خشم مرا خاموش و توصیه کرد که با بحث کردن با شخص نادان بر صورت خودم سیلی نزنم.

خدا سلامت کند دکتر انوشه عزیز را. 

2025-01-09

عیسی به دین خود موسی به دین خود

پس اینک شما را دین خودتان باشد و مرا دین خودم

دور هم جمع شدیم تا از این روزهای تعطیلی به نفع و شادی خود استفاده کنیم. من بودم و مهناز و مهرناز و مهری و صالیحا که نمی دانم کدام کلاغی عطیه خانم را خبر کرد. خلاصه مهمان حبیب خداست. چائی و قهوه و چاشنی هایی که خودمان آماده کرده بودیم ، چیدیم و دور هم نشستیم. سخن از عید کریسمس و ژانویه آغاز شد. این روزها بهانه ای است برای ما رفقای دیرینه که دیداری تازه کنیم و از این در و آن در صحبت کنیم. که عطیه خانم ما بالای منبر رفته و شروع به نطق کرد. اول از آزادی و حرمت و احترام به عقاید دیگران گفت و سپس سخن را به دین اسلام و پیامبر اسلام کشاند و بعد از قرآن کریم، رسید به مولا علی و سپس امام حسن و امام حسین وزینب و فاطمه. داشت همچنان می شمرد و جلو میرفت، تا به مشهد و امام رضا رسید و تازه داشت ناسزایش را غلیظ تر می کرد که کاسۀ صبرم لبریز شد و سخن اش را قطع کرده، پرسیدم:« تو مسلمانی؟ آزاده ای؟»
نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و جواب داد:« مگر شک داری؟»
گفتم:« شک ندارم، بلکه باور دارم که نیستی. آدم حسابی اگر مسلمانی، چرا ودکا گرباچف را همچون آب روان سر می کشی و گوشت خوک می خوری و پسرت ازدواج سفید کرده و... »
حرفم را برید و با پرخاش گفت:« شما اجازه ندارید به باورها و اعتقاد و اعمال من ایراد بگیرید. به شما اجازۀ توهین نمی دهم. پسرم جوان است و دلش می خواهد آنگونه که دوست دارد زندگی کند. »
گفتم: « اما شما دارید به ایمان و باور و اعتقاد ما توهین می کنید، آن هم از نوع بی ادبانه و وقیح. در حالی که من توهین نکردم. بلکه گوشزد کردم که توهین نکنید. عقیده هرکسی مورد احترام است.»
گفت:« شما نباید این همه ایراد بگیرید. باید بدانید که عیسی به دین خود، موسی به دین خود.»
گفتم:« حرف من هم همین است. اما بعضی ها
اؤزگؤزونده تیری گؤرمور، اؤزگه گؤزونده قیلی سئچیر»
*

2024-09-13

ما، ماموران امر و نهی

بئزه نیرم خانیم دؤیور، بئزه نمیرم آقا دؤیور      

چند وقتی گل صنم غیبش زده بود. سرگرم مهمان نوازی بود و فرصتی برای سرزدن به دوستان نداشت. تا اینکه دیروز عصر تلفن کرد. پس از سلام و احوالپرسی ، حال مهمانش گلنسا خانم را پرسیدم. گفت:« هر سال که به ایران سفر می کنیم چند روزی مهمان گل نسا می شویم الحق والانصاف خیلی به من محبت می کنند. امسال برایش دعوتنامه فرستادم و همراه پسربزرگ و عروسش آمد. رفتیم فرودگاه که به خانه بیاوریمشان. چشمت روز بد نبیند با دیدن ریخت و قیافه گلنسا از خجالت آب شدم. اگه بدونی سرش چی بسته بود.قات - قات ات تؤکدوم/  تکه تکه گوشتم از خجالت ریخت.»
گفتم:« اولمویا بوینوز باغلامیشدی / نکنه شاخ بسته بود؟»
عصبانی شد و گفت:« داری سر به سرم می گذاری یا خودتو به کوچه علی چپ زدی ؟ خانم روسری به سرش بسته بود.»
گفتم:« این که مشکل نیست هوای اینجا یک ماه پیش خیلی سرد بود حالا هم مثل سال گذشته گرم نیست. خوب روسری را برای سر کردن ساخته اند دیگر.»
گفت:« نه خیر چی داری می گی گلنسا روسری رو محکم بسته بود یک تار مویش هم بیرون نبود. خیلی عصبانی شدم. خواستم یکی بزنم توی سرش. هر چی کردم بازش کنه باز نکرد که نکرد. عروسش فکر کرد دارم شوخی می کنم. ناراحت شد که خسته و کوفته از راه رسیدیم. سر به سر خانم نگذار که از شوخی خوشش نمی آد. اون هم از عروس تحصیل کرده و با معرفتش.»
گفتم:« من وهموطنانم چقدر شگفت انگیزیم! چه راحت می زنیم توی سرهم. روسری پارچه چهارگوش یا سه گوشی که برای حفظ سر زنان از سرما و باد و باران ساخته شده، چه راحت موجب آزار و اذیت می شود. ما خودمان یک تنه ماموران امر و نهی شده ایم. یکی را به جرم سر نکردن تنبیه می کنیم و دیگری را به جرم سر کردن. به چه کسی بگوئیم آقاجان، خانم جان، جان آقاجانتان دست از سر کچل زنان بردارید؟
عیسی به دین خود، موسی به دین خود

2024-07-01

هدیۀ یک جشن تولّد

تولد عطیه خانم است. تصمیم گرفته ایم برایش هدیه ای بخریم. همراه دوستان وارد گلفروشی شدیم. عجب گلهای قشن و رنگارنگی!

صالیحا:« چه کاکتوس زیبائی! دستت درد نکند خدا جان، عجب هنرمندی هستی!»
مهرناز:« این آلوورا را ببین با این قد و قواره اش گل هم داده است.»
مهناز کاکتوس بزرگ و پر از خاری را نشان می دهد و می گوید:« این خیلی زیباست. بزرگ است و قیمت مناسبی هم دارد. لایق زبان تلخ و زهرآگین عطیه خانم است.»
مهربان:« اصلا چرا باید در جشن تولدش شرکت کنیم؟ من دلم نمیخواهد بروم.»
هاله:« غریب است گناه دارد. برویم و دلش را شاد کنیم.ما همه غریبیم و باید هوای همدیگر را داشته باشیم.»
صالیحا:« اما عطیه خانم دلی نمانده که نرنجاند. قلبی نمانده که نشکسته باشد. می رویم به خاطر خدا. اما تا تو هستی جرات نمی کند کسی را نیش بزند.»
مهربان:« حق با هاله است. هرچه باشد همگی اینجا غریب و همدردیم. هوای همدیگر را داشته باشیم. خدا کند که امروز حرمت نگهدارد.»
من:« بابا زیاد سخت نگیرید. بنده خدا بعضی وقتها نمی تواند جلو زبان صاحب مرده اش را بگیرد. بزرگی کنید و ببخشید. خدا را خوش می آید. »
سرانجام پس از تماشای گل و گیاهان زیبا، هرکدام گلی پسندیده و به طرف صندوق رفتیم. سمت راست باجه، روی میزی گلدانهای کوچکی گذاشته و روی تکه کاغذی حراج نوشته بودند. جلو رفتم و نگاهشان کردم. گفتم:« خدای من! گلدانها پژمرده اند. فکر کنم تا یکی دو روز دیگر پلاسیده و از بین می روند.» در بین گلدانها چشمم به ونوس چشره خوار افتاد. خاکش خشک خشک بود. چند دانه ساقه اش هم سر به زیر افکنده بودند. گوئی دارند از تشنگی هلاک می شوند. دست به طرف یکی دراز کرده و برداشتم. می دانستم عمری برایش باقی نمانده است. اما برش داشتم. چه می دانم توی دلم به خودم گفتم می برم نگاهش می دارم. اگر حالش بهتر شد چه بهتر، اگر هم مرد، خوب چه می شود کرد. توجه دوستان را نیز به گلها جلب کردم و آنها نیز یک گلدان کوچک ونوس خریدند. عصر که به خانه برگشتیم، تکه کارتی را که داخل خاک گلدان فرو برده بودند برداشتم.
یک طرف کارت عکس ونوس و طرف دیگر توضیح بسیار کوتاهی به این شرح بود. « من گل مرداب هستم. در زیر گلدانی ام به اندازه یک سانتی متر آب بریز. من آب سبک را دوست دارم بخصوص اگر آب باران باشد. یادت باشد نگذار خاکم خشک شود. هرگز به من کود نده. مرا پشت پنجره و جلو آفتاب بگذار. آنجا می توانم گلهای زیادی بدهم.» فوری گلدان را عوض کردم و داخل یک زیرگلدانی به اندازه یک سانتی متر آب ریختم و روی خاکش نیز آب ریختم و پشت پنجره آفتابگیر گذاشتم. سرگرم کارم شدم. نگاهش نمی کردم. دلم نمی خواست بمیرد. بعد از یکی دو ساعت، جلو پنجره آمدم و نگاهش کردم. شبیه جانداری عطشان بعد از نوشیدن آب کم کم جان گرفت و حالش جا آمد. برگهایش آرام آرام باز شد. گوئی گرسنه اش نیز بود و می خواست مگسی، مورچه ای، پشه ای را شکار کرده و نوش جان کند. خوشحال شدم و بهش لبخندی زدم. چند روزی است که حالش روز به روز بهتر می شود. حشره کوچکی که روی برگش می نشیند گرفتار می شود و برگها آهسته بسته شده و نوکهای سوزنی اش به هم گره می خورد و بعد از حل وهضم شدن غذا دوباره برگها باز می شوند و منتظر شکار بعدی می مانند. امروز صبح باران بارید و آب گلدان را با آب باران عوض کردم.
*
باشا دئدیلر:« کئفین نئجه دی؟»
دئدی:« بو دیلیم - دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجی دیر»

*

دئدیم شیرین اول دیلیم
بیرآز حلیم اول دیلیم
سن کی کوسدوردون یاری
دیلیم دیلیم اول دیلیم

*
گل سفید ونوس حشره خوار



2017-11-12

به یاد دوست جانم

بچه که بودیم دو دوست بسیار صمیمی و مهربان و همدرد و همراز هم بودیم. با هم مشق می نوشتیم . با هم بازی می کردیم و با هم سربه سر کوچکترها می گذاشتیم. در عالم کودکی مان زندگی شاد و بی غمی داشتیم. یکی از نگرانی های جدی ما ، اوضاع  کارنامه هایمان بود. معدل یا نمراتی که قابل قبول مادرانمان نبود کتک جانانه ای برایمان به ارمغان می آورد. برای تسکین خودمان به مصداق چوب معلم گله هر کی نخوره خله ، ما هم می گفتیم چوب مامان جون گله هرکی نخوره خله. یادش به خیر خشم مادرمان ، حیاط خانه و فرارمان به گوشه ای از حیاط و چشم به انتظار پدر ماندن ، این ناجی  ، این قهرمان روزهای کودکی مان …
 

2013-08-23

گفتگو

هاله :« این نخ چه خوش رنگه ، می خواهی چکارش کنی؟»  
من :«  می خواهم یک پلیور قشنگ برای خودم ببافم.»
عطیه :« واخسئی ! از سن و سالت خجالت بکش از پنجاه خیلی گذشتی. نوه هم که داری . برازنده تو نیست این رنگها رو بپوشی.»
هاله با تعجب :« چرا برازنده نیست؟ این رنگ که قرمز و زرد و نارنجی نیست ؟»
عطیه :« چی داری می گویی ؟  زنی با این سن و سال  که نمی تواند از رنگهایی چون بنفش روشن و سبز و آبی بپوشد. »
من :« اما من از این رنگها خوشم می آید. این رنگها که زننده نیستند.»
عطیه :« نه جانم برای جوانها خیلی هم خوش رنگ و مناسبند. برای مادربزرگ ها مناسب نیستند.»
صالیحا :« تو رو خدا حال مردم را نگیر توی مملکت ما هم این رنگها زننده نیستند. »
هاله :« خوب صالیحا جان عطیه است دیگر. ضد حال است ضد حال »
عطیه :« رنگهای مناسب زنان سالخورده خاکستری و سرمه ای و قهوه ای و سیاه و .. و رنگهای تیره است. از من گفتن بود . حالا خود دانی.»
شب هنگام ، با شروع تلویزیون میل ها را به دست گرفتم  اما دیگر دستهایم برای بافتن علاقه ای نشان نمی دادند. در برنامه اخبار خاتون سرشناس را دیدم. کت دامن خوش رنگی به تن داشت. خوش رنگ تر و روشن تر از رنگ نخ من. او که خیلی پیرتر از من است. چرا رنگهای شاد برازنده اوست و برازنده من نیست؟
از بعضی رنگهای تیره خوشم می آید. اما هر رنگی برای مجلسی مناسب است. من دوست ندارم همه اش تیره بپوشم. دوست ندارم دیگر.

2013-06-17

من و دوست جان

بچه که بودیم دو دوست بسیار صمیمی و مهربان و همدرد و همراز هم بودیم. با هم مشق می نوشتیم . با هم بازی می کردیم و با هم سربه سر کوچکترها می گذاشتیم. در عالم کودکی مان زندگی شاد و بی غمی داشتیم. یکی از نگرانی های جدی ما ، اوضاع  کارنامه هایمان بود. معدل یا نمراتی که قابل قبول مادرانمان نبود کتک جانانه ای برایمان به ارمغان می آورد. برای تسکین خودمان به مصداق چوب معلم گله هر کی نخوره خله ، ما هم می گفتیم چوب مامان جون گله هرکی نخوره خله. یادش به خیر خشم مادرمان ، حیاط خانه و فرارمان به گوشه ای از حیاط و چشم به انتظار پدر ماندن ، این ناجی قهرمان روزهای کودکی مان . او که به خانه می آمد ، دستش را می گرفتیم و وارد اتاق می شدیم. بعضی وقتها دلم برای دوست جان عجیب می سوخت . آخر حیاط خانه شان خیلی کوچک بود و مادرش می توانست با یک چشم به هم زدن بگیردش و حسابی تنبیه اش کند. اما خدائیش ما هر دو بچه های خوبی بودیم و کمتر تنبیه می شدیم.
مادردوست جان گل های شمعدانی و عروس  ( بگونیا ) پرورش می داد. اواخر خردا که کارنامه هایمان را گرفتیم و خوشحال به خانه برگشتیم یکی از گلدانهای کوچک عروس را به من هدیه داد. چقدر خوشحال شدم.   
خبر درگذشت مادر دوست جان را شنیدم. دلتنگ شدم. آخرین باری که او را دیدم میان سال و زبر و زرنگ بود. زمان شتابان می گذرد . خدا  رحمتش کند و به دوست جان صبر عطا کند.

2013-02-08

من و دوست جان و تلویزیون




کلاس هفتم بودم . حدود یک سالی می شد که تلویزیون به شهرمان راه یافته بود. برنامه ها عصر شروع می شد و شب ساعت دوازده خاتمه می یافت. تلویزیون سیاه و سفید پخش می شد.  ما نداشتیم . علت اصلی اش حرام بودنش بود. خانم صلاحی در مجلس روضه خوانی اش گفته بود که در هر خانه ای که تلویزیون باشد نماز باطل است. تازه فرشته های خدا هم از آن خانه می گریزند و الی آخر. اما آقاجمشیدمان از این حرفها باکی نداشت. او از همان افتتاح تلوپزیون یکی خریده بود. تلویزیون او شاوب لورنس بود. از همانهائی که در و پیکر داشتند و آقا جمشیدمان قفلش می کرد و کلید را دست خاله بزرگ می داد. خاله بزرگ هم الحق و الانصاف مهربان و فهمیده بود. اجازه می داد سریال عصر حجر و سرزمین عجایب را نگاه کنیم. موضوع فیلم سرزمین عجایب از این قرار بود که یک هواپیما در فضا راهش را گم می کند و سر از سرزمین عجایب درمی آورد. ساکنین سرزمین عجایب آدمهای بسیا ر بزرگی بودند . به اندازه ای بزرگ که ساکنین هواپیما در کنار آنها به اندازه ی عروسک بودند. آدم بزرگ ها آنها را آدم کوچولو و ساکنین هواپیما آنها را غول یا آدم بزرگ صدا می کردند. حیوانات و گل و گیاه این سرزمین نیز مثل آدمهایش  بزرگ بودند. روزی یکی از آدم کوچولوها توی دام عنکبوت افتاد و دوستانش نتوانستند نجاتش دهند و عنکبوت بی انصاف وبی مروت او را همچون مگس شکار کرد و خورد. یادم می آید آن روز من و دوست جان چقدر غمگین شدیم. اگر خجالت نمی کشیدیم گریه هم می کردیم. 
روزی از روزها گوینده گفت که حالا حبیب برایمان ترانه ای زیبا می خواند و بعد از لحظاتی جوانی لاغر اندام و سیاه چرده و ریشو ، گیتار بدست شروع به خواندن کرد. ترانه ها و اشعارش بر دل نشست. دوست جان می گفت:«  برای مادرش و زنش می خواند. می گویند هر دوشان مرده اند.» بعد دو تائی برای روح مادر و زن حبیب فاتحه می خواندیم.آخر مادربزرگم می گفت :«  برای کسی که مرده و دستش از این دنیا کوتاه شده ، فاتحه خواندن خیلی صواب دارد.» 
دیروز همراه با بارش برف ضبط صوت کوچکم ترانه ی « خرس کوکی یا همان ببار ای برف » را زمزمه می کرد و من به حال و هوای آن قدیمها به دوست جان فکر می کردم. اگر پیشم بود باز دوتائی فاتحه می خواندیم و بعد باهم ببار ای برف را زمزمه می کردیم و خواهر بزرگه سر به سرمان می گذاشت و می گفت :« آه نگاه کنید به صدای دلنوازتان بلبل ها دور پنجره جمع شده اند.» 
یادش به خیر ، من و دوست جان دوستان خوبی برای هم بودیم. حالا او کجاست؟ دلم برایش عجیب تنگ شد.
*


2010-11-02

این خواب

عصر یک روز تعطیلی ، هاله بعد از چند وقتی خسته از سر کار به دیدنم آمد. چائی دم کردم و نشستیم و ازهر دری سخن گفتیم. حرفهای تمام این مدتی که همدیگر را ندیده بودیم روی هم انباشته و به تللی از سخن تبدیل شده بود. دیر وقت بود و شامی خوردیم و باز صحبت مان گل کردو دیر وقت شد. هاله از جای بلند شد و در حالی که خداحافظی می کرد گفت : « ( باجی باجین اؤلسون سؤز چوخ واخ یوخ / خواهر خواهرت بمیره حرف زیاد و وقت نیست.) حالا باید عجله کنم که به اتوبوس نمی رسم.» گفتم :« ساعت را نگاه کن ، حالا خیلی دیر شده و دیگر نمی توانی اتوبوس پیدا کنی. شب را همین جا می مانی.»
نزدیک صبح بود که با صدای داد و قال اش بیدار شدم. داشت پی در پی می گفت که قبله عالم بخوره توی سرت و مقام عظمی خودتی و از این حرفها. آهسته صدایش کردم و گفتم :« هاله جان بیدار شو داری خواب می بینی، پاشو، بابا قرار نیست که منو بترسونی! مگه می خواهی هالوین بازی دربیاری ؟» چشم باز کرد و با چشمانی وحشت زده اطراف را برانداز کرد و گفت :« خونه ام؟ خدا رو شکر.»
یک لیوان آب آوردم و گفتم :« یک جرعه آب بخور داشتی خواب می دیدی انشالله خیر است.»
جرعه ای آب نوشید و گفت :« چه خوابی ! چه خیری ! داشتم کابوس می دیدم. داشتند مرا از تخت شاهی به زیر می کشیدند که محاکمه ام کنند. همه اش تقصیر توست. مگر نمی دانی که خوردن شام زیاد و خوابیدن با شکم سیر موجب دیدن کابوس و خواب های وحشتناک می شود؟ » بعد با تبسمی که ترس را بر لبهایش بیشتر نمایان می کرد ادامه داد :« بیا و خوبی کن . هم شام ات را خوردم و هم برایم رختخواب آماده کردی و هم دارم نمک نشناسی می کنم.»
خندیدم و گفتم :« تقصیر شام و شکم سیر و کابوس نیست. آخر تو را چه به سیاست. نشستی و حساب مال و ملک این و آن را به چرکته می اندازی و از کجا آورده می گویی و آه طرف دامن ات را می گیرد و این خواب ها را می بینی. کاسیب اوتوروب دوولتلی نین پولون سایار آخیری بئله اولار / وقتی آدم فقیر می نشیند و پول های آدم ثروتمند را می شمارد همچین خوابهائی هم می بیند.»
خلاصه که ازش خواستم بخوابد و آرام بگیرد و صبح خوابش را برایم تعریف کند.اما نه او خوابش برد و نه من بالاخره هم یک روز دیگر تعطیلی سحر خیز شدیم. چائی مان را دم کردیم و سر میز صبحانه نشستیم. گفتم :« حالا هم صبحانه بخوریم و هم خواب ات را بگو.»
گفت :« خواب دیدم که دخترکی کم سن و سالم و در باغچه کوچک خانه مان سرگرم آب دادن به گلهای اطلسی و شمعدانی هستم. یکباره مرغ هما که در آسمان به این طرف و آن طرف پرواز می کرد ، آمد و بر کتف ام نشست و ناگاه های و هوی برپا شد که گویا همای سعادت برسرم نشسته و شاه شدم. وزیر اعظم و مقام لشکر و کشور و خزانه و ندیمه مخصوص دوره ام کردند و با پافشاری مرا به کاخ بردند که تاج شاهی بر سرم بگذارند. هر چه گفتم :« من و شاهی؟ این که نمی شود. هر کسی را بهر کاری ساختند.» به گوش شان نرفت که نرفت. سرانجام تاجی بر سرم گذاشتند و قبله عالم شدم.بعد هم همراه با ملازمان ، سوار بر اسب سپید بالم برای گردش و سیاحت از کاخ بیرون آمدیم. بین راه به باغی پر از گل محمدی رسیدیم. باغبان با دیدن ما ( یعنی من قبله عالم ) سر خم کرد و راه را باز کرد. از ندیمه مخصوص پرسیدیم: « این مرد کیست و این باغ متعلق به کیست؟» گفت :« قبله عالم به سلامت این مرد باغبان است و این باغ متعلق به شما.» در جوابش حیران ماندیم. ما که در تمام عمرمان باغی به این عظمت نداشتیم. چگونه یکباره صاحب اش شدیم!بازپرسیدیم :« اگر ما صاحب باغیم پس این باغبان چه کاره است؟» گفت :« قبله عالم به سلامت، او باغبان و رعیت شماست.» از این قبله عالم گفتن ها هیچ خوشمان نیامد. آخر ما برای خودمان اسم داریم . قبله عالم که اسم ما نیست. اما خوب گویا شاهان را به این نام و اسامی دیگری شبیه به این صدا می کنند. فرق نمی کند از کدام مملکت و صنف و طبقه ای باشد. بالاخره نامی هم معنی با این قبله عالم پیدا می شود دیگر. خلاصه داخل باغ محو تماشای زیبائی های خلقت بودیم که چشم مان به انبوه گل گل هائی افتد و زیبائی و خوشبوئی شان مست مان کرد. گفتیم :« این ها چه گلهائی هستند و به چه کار می آیند؟» ندیمه مخصوص گفت :« قبله عالم به سلامت این ها گل محمدی هستند. این گلها را جمع می کنند و گلاب می گیرند و گل قند و مربا درست می کنند و هنگام دم کردن پلو ، همراه زعفران و زرشک یک کمی روی پلو می پاشند و چائی اش هم خوشمزه و خوشبو می شود. خلاصه که منافع زیادی دارد و هر ساله باغبان نان خود و فرزندانش را از این باغ گل تامین می کند.» گفتیم :« اگر اینجا متعلق به ماست چرا سودش به جیب باغبان برود؟» ندیم مخصوص گفت :« نه تنها باغ ، بلکه کلیه املاک و دارائی این ملک متعلق به قبله عالم است. شما هرگونه که بخواهید می توانید در مورد مصرف سود تصمیم بگیرید و امر صادر کنید.» قبل از این که ما لب به سخن بگشاییم ، وزیر اعظم جلو آمد و گفت :« قبله عالم به سلامت ، شما امر بفرمائید ، من موضوع را حل می کنم.» ساکت شدیم و سرمان را به علامت رضا تکان دادیم. وزیر اعظم باغبان را صدا کرد و به او امر کرد که از این پس حساب هر روز کاشت و برداشت و خرید و فروش و سود باغ را به وزیر خزانه گزارش کند و خودش دستمزدش را روزانه دریافت کند. بیچاره باغبان هرچه ناله و فغان کرد که باغ خودم است و از پدربزرگ و سپس از پدر به من ارث رسیده ، کسی گوش نکرد. تازه وزیر اعظم هم تهدیدش کرده گفت :« اگر بار دیگر سخن از باغ و ملک و ارث بکنی دستور می دهم زبانت را از حلقوم ات بیرون بکشند.» طفلک باغبان خاموش شد از باغ بیرون آمدیم و چند قدمی نرفته بودیم که به باغ دیگر رسیدیم. این باغ نیز باغ گل محمدی بود و همان مزایای باغ قبلی را داشت. آن باغ و باغ های دیگر گل محمدی به فرمان وزیر اعظم به نفع قبله عالم گرفته شد.دیدیم که صاحب باغات ودرآمد فراوان اش شدیم. از وزیر اعظم پرسیدیم :« این همه باغ و این همه گل و گلاب و مربا از کجا آمد و به نام شاه شد؟» گفت :« قبله عالم به سلامت این ها همه از ازل متعلق به شما بود. فقط خبر نداشتید…» او یکریز حرف می زد و من از پشت پنجره کاخ و از لابه لای پرده های ابریشمی گران قیمت صاحبان اصلی باغ را تماشا می کردم که خشم خود را خورده و سرگرم رسیدگی به کار گل ها و پس دادن حساب و کتاب بودند. اوایل کار حالمان بس خوش بود. اما یک دفعه ورق برگشت و همه باغبان ها بیل و کلنگ و شلنگ در دست به کاخ حمله کرده و مرا گرفتند که محاکمه کنند هر چه داد زدم که این باغها و املاک از ابا و اجدادم به من رسیده و از ازل متعلق به من بوده کسی گوش نکرد. حتی وزیر اعطم و بقیه ملازمان نیز از ترس خفه خون گرفته بودند. صاحبان اصلی املاک می خواستند ما را مجازات کنند و داشتیم از ترس زهره چاک می شدیم که بیدارمان کردید. چه خواب وحشتناکی ! خوب شد که زود بیدارمان کردید! از لقب قبله عالم متنفرم. یک چائی داغ دیگه برام می ریزی؟»
گفتم :« قبله عالم به سلامت ! همه این چائی ها متعلق به شماست. کافی است امر بفرمائید بروم از آلدی چند بسته بخرم
.

2010-04-10

ماجرای یک هدیه

روزی روزگاری داشتم این غزل حافظ را می خواندم
شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
مهمان عزیزی صدایم را شنید. رفت و روز بعد شیشه ای شراب برایم هدیه آورد. من نیز به رسم خودمان هدیه را از او گرفتم و تشکر کردم و داخل ویترین کنار لیوانهایم گذاشتم. چند هفته ای از این ماجرا گذشت. روزی عطیه خانم به خانه مان آمد. داشتیم چائی می خوردیم که چشمش به شیشه شراب افتاد و با تعجب گفت :« وای خدا مرگم بده شما هم ؟ »
گفتم :« خدا نکنه ! چرا خدا مرگتون بده؟ »
گفت :« یعنی شما هم شراب می خورید ؟ آن هم از نوع کهنه اش؟ حالا ویسکی هم می خورید؟ پسته مزه خوبی برای ویسکی است و ... »
من که تازه متوجه منظور عطیه خانم شده بودم ، موضوع را به شوخی برگذار کردم و گفتم :« نه بابا من شنیدم انار و نارنج مزه خوبی برای ویسکی یا شراب هستند . مگر نشنیدی که می گویند
شرابین مزه سی ناردی ناریشدی / مزه شراب انار و نارنج است
یاریمنان کوسدوم یالواردی باریشدی آ دیلبر / با یارم قهر کردم التماس کرد و آتشی کرد
همراه با لبخندی ملیح بر لب گفت :« می دانم اهل شراب و الکل نیستی . این شیشه ناقابل را می خواهی چه کار ؟ یک دفعه شیطان وارد خانه ات می شود و وسوسه ات می کند و شیشه بهت چشمک می زند و می خوری و گناه می شود. بهتر است به من بدهی . در جمع یاران باز می کنیم می خوریم به جان عزیزت دعا می کنیم. این پیشنهاد را به خاطر خودت می کنم . برای من فرقی نمی کند.»
گفتم : « عزیز من هدیه ای که از دوست می رسد برایم ارزش دارد و به کسی هم نمی دهم. نگران شیطان هم نباش که نمی تواند وسوسه ام کند. دستت هم درد نکند که اینقدر به فکر من هستی. خودت مواظب باش که شیطان وسوسه ات نکند و کتاب مرا به موقع برگردانی و پشت جلدش هم شماره تلفن و اعداد و ارقام ننویسی .»
پافشاری و من اؤلوم سن اؤلمه او تاثیری در تصمیم من نکرد و شیشه را به او ندادم. دو سه سالی از آن ماجرا می گذرد و نه شیطان جنی وارد خانه ام شده و نه شیشه به من چشمک زده و نه هوس نوشیدن کردم.*در آداب و رسوم ما هدیه جای خاص خود را دارد. آن قدیمها تازه دختران نامزد در خانه پدری جوراب و دستکش و دستمال آشپزخانه و لیف و ... می بافتند و می دوختند و با خود به خانه داماد می بردند . داخل سینی هر چشم روشنی که از طرف فامیل و اقوام داماد می رسید یکی از این کاردستی ها را می گذاشتند. هم هدیه کوچک عروس به منزله با یک تیر دو نشان زدن بود. با این کار نوعروس هم جواب لطف هدیه دهنده را می داد و هم کار هنری و دستی خود را به رخ می کشید. وقتی کسی می مرد ، قبل از مراسم چهل اش صاحبان عزا هدایائی می خریدند و به فامیل و اقوام که سیاه پوشیده و عزاداری کرده اند می دادند و ازهمراهی آنها تشکر می کردند و می خواستند که لباس سیاه را از تن بیرون آورند و به آرایشگاه بروند.
یولداشیم منی یاد ائله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / دوستم یادم کند با گردوئی تو خالی
*

2009-12-07

گفتگو

شب بود و فیلم سینمائی روح شروع شده بود. این فیلم را یک بار نیز دیده بودم اما باز دلم می خواست تماشا کنم. تلفن زنگ زد . گوشی را برداشتم. خانوم خانومها بود. پس از سلام و احوالپرسی گفت:« فردا در فلان اداره کار واجبی دارم. می دانی که هنوز پنج سال از آمدنم به اینجا نگذشته است و زبان بلد نیستم. بیا و هر چی من می گویم به مسئول بگو.»
گفتم :« باشه میایم. ساعت نه خوبه؟»
گفت :« نه دیره سر ساعت هشت صبح دم دکه روزنامه فروشی منتظرت هستم.»
قرار را گذاشتیم و خداحافظی کرد و من سرگرم تماشای فیلم روح شدم. البته بافتنی هم دستم بود. امسال لباس بافتنی اینجا مد شده و من هم سعی می کنم کلاهی عین همان مدلی که مسیح علی نژاد بر سر گذاشته و عکس انداخته ، ببافم.
ساعت هشت صبح دم دکه روزنامه فروشی رسیدم. اما از خانوم خانومها خبری نشد. بیست دقیقه گذشت و حوصله ام سر رفت. داشتم برمی گشتم که از پشت سر صدایم کرد و عذرخواهی کرد که خواب مانده بود. خلاصه که به اداره رسیدم و پیش مسئول مربوطه رفتیم و مسئول پرسید:« چه کاری می توانم برای شما انجام بدهم؟»
خانوم خانومها رو به من کرد و گفت :« از ایشان بپرس که چرا به من فلان قدر کم پول می دهند؟»
سوال را پرسیدم و مسئول جواب داد :« طبق ماده فلان و تبصره فلان و … به شما این مبلغ می رسد.»
گفت :« بگو پس چرا به فلانی و بهمانی پنجاه یورو بیشتر از من پول می دهید و به من کمتر از آنها؟»
گفتم :« دختر جان مسئله فلانی و بهمانی و .. به ما ربطی ندارد!»
گفت :« تو کاری نداشته باش بپرس.»
سوال را پرسیدم و مسئول مربوطه جواب داد :« به فلانی و بهمانی و … طبق ماده فلان و تبصره فلان این مبلغ پولی می رسد که شما ذکر کردید. شرایط شما با شرایط آنها فرق دارد.»
جواب را به خانوم خانومها ترجمه کردم . گفت :« بگو قانون را خوب بخوان شما دارید اشتباه می کنید .حق مرا می خورید. فکر می کنید من نمی فهمم ؟ »
گفتم :« آخر عزیز من چه حقی ؟ این پول را می دهند که تا پیدا کردن کار آدمی گرسنه و بی خانمان نباشد. می بخشی اما من جمله تو را ترجمه نخواهم کرد. اگر حرف دیگری نداری برویم.»
حرف دیگری نداشت و از مسئول مربوطه خداحافظی و تشکر کرده از اتاق بیرون آمدیم. گفتم :« خیلی می بخشی ها به این کار تو کار واجب نمی گویند. من فکر کردم می خواهی راهنمائی ات بکنند که به کلاس زبان بروی بتوانی چند کلمه حرف بزنی و احتیاج به مترجم نداشته باشی.»
گفت: « ماه قبل به خاطر کلاس زبان با گل صنم خاتون آمده بودم گفتند کلاس زبان هست و چون بیکار هستی هر ترم فقط نصف هزینه کلاس را ازتو می گیرند. تو رو خدا می بینی چطوری حق مرا می خورند؟»
گفتم :« کسی حق کسی را نمی خورد. می خواهی سر کلاس بروی. الحق والانصاف هزینه این کلاسها خیلی مناسب است . حالا برای افرادی که بیکارهستند ، تخفیف پنجاه درصدی هم قائل شده اند. در واقع لطف کرده اند نه حق خورده اند.»
مثل این که از جوابم خوشش نیامد و گفت که بار دیگر اگر کار اداری داشته باشد مزاحم من و گل صنم خاتون نمی شود و به انار خاتون زحمت می دهد. حالا نمی دانم انار خاتون زحمت قبول بفرماید یا مثل من و گل صنم خاتون با بی میلی همراهی کند.

2009-12-03

من و مهناز ومهرناز


من و مهناز و مهرناز ، می خواستیم معلم شویم. نیمه راه مهناز پشیمان شد و گفت :« نمی خواهم معلم شوم. نمی خواهم کارمند شوم.»پرسیدیم : « آخه چرا ؟»جواب داد:« آخه چرا ندارد . نمی خواهم دیگر.»من و مهرناز ادامه دادیم و معلم شدیم. مهرناز یک سال زودتر از من معلم شد ودر یکی از روستاهای اطراف ماکو شروع به کار کرد. مدتی گذشت و از او بی خبر بودم. روزی از روزها مادرش را دیدم. حال و احوالم را پرسید و وقتی شنید که من نیز ازدواج کرده ام روی ترش کرد و گفت :« آی آللاه بلایزی وئرمه سین یازیق سیز.( آی که خدا بلایتان را ندهد که طفلکی هستید) آخر چه عجله ای دارید؟ مهرناز دوسه ماهی از شروع به کارش نگذشته بود که ازدواج کرد . یعنی شوهرش دادیم. جوان خوبی بود و با خانواده اش هم آشنا بودیم. بعد از عقد هم پاشو توی یک کفش کرد که من زن کارمند نمی خواهم باید استعفا بدهی. ما اعتراض کردیم که اگر زن کارمند نمی خواستی ، دخترخانم خانه دار فراوان است چرا آمدی سراغ دختر ما ؟ آخر سر فهمیدیم که حضرت آقا هم خدا را می خواهد و هم خرما را. پافشاری ما تاثیری نداشت . چون مهرناز خانم ما چشم را گفت و استعفا داد و حالا شده خانم خانه دار حلقه به گوش آقا همراه با سه بچه قد و نیم قد پشت سر هم به دنیا آمده»گفتم : « خودتان می گوئید سه تا بچه پشت سر هم . حالا چرا حلقه به گوش آقا؟»گفت :« دختر جان ییخیلان مسچید منبریندن بللی اولار ( مسجد خرابه از منبرش شناخته می شود.) حلقه به گوش می گویم به خاطر این که هر چی آقا می فرماید دختر ما بی چون و چرا چشم را می گوید و قال قضیه را می کند . آخرش هم به آقای شوهرش می گوید سن دئیه ن اولسون قال یاتسین.( هر چی تو می گوئی باشد ومشاجره بخوابد.) خدا آخرش را خیر کند.» دختر ما هم مقصر است دیگر از قدیم گفته اند مظلوم ، ظالم می پرورد . یک بار نه بگوید طرف متوجه می شود که طرف معامله اش چیست.مظلوم بودن هم حد و اندازه ای دارد.سالهای سال از مهرناز بی خبر بودم . هفته گذشته که از دوستم سراغش را گرفتم ، گفت : « بچه هایش بزرگ شده اند دخترش ازدواج کرده و پسرها نیز دنبال کار و زندگی خودشان رفته اند. مهرناز مانده و شوهر معتاد و بد خلق و خطاکار که نیمی از عمرش در زندان و نیم دیگر در کلاهبرداری و زورگوئی و نفس کش گقتن سپری می شود و تقاضای طلاق مهرناز نیز به جائی نمی رسد زیرا که مرد هر چهار پ را دارد ( پول ، پارتی ، پلو ، پررو) آدم نمی داند از دست چرخ فلک کجا فریاد بکشد؟گفتم :« آخر مادرش می گفت خود مهرناز مقصر است که اینهمه چشم می گوید.»گفت : « نه بابام جان . مرد از همان اول فرزند ناخلف باباش بوده. مهرناز هم چه چاره ای دارد ، کوتاه می آید که قال بخوابد. تا چند سال پیش همه حق را به مرد می دادند. چون به ظاهر فمینسیت بود و چنان در دفاع از حقوق زنان سینه چاک می کرد که آدمی توی دلش می گفت خوش به حال مهرناز. حالا هم که می گویند باید کنار مرد معتاد باشی و کمکش کنی تا ترک کند و با مشکلش کنار بیاید و الی آخر .نه اینکه ازش جدا شوی. مرد گنده سالهاست که معتاد است پول دارد و عزیزدردانه بابای پیرش است می کشد و زور می گویند. نمی فهمم اگر زن معتاد می شد ، چنین نصایحی به مرد می کردند؟»راستش جمله آخر این دوست فکرم را به خود مشغول کرده است. حالا که اعتیاد مشکل بزرگی است و زن باید کنار شوهر بماند و بسازد ، اگر موضوع برعکس باشد ، یعنی زن معتاد شود شوهرش چه عکس العملی نشان می دهد؟
ترک اعتیاد در خانه خورشید
گرمخانه برای زنان معتاد بی سرپناه
شوهران معتاد زنانشان را معتاد می کنند
اگر حق طلاق را به زنان بدهیم مردان مجرد می مانند

2009-11-16

نازلی و دخترش


نازلی می گوید:« آن قدیمها بزرگترها برای فرزندان جوانشان همسرانتخاب می کردند. می بریدند و می دوختند و کارها را تمام می کردند و عروس و داماد شب عروسی همدیگر را می دیدند و صاحب خانه و زندگی می شدند وهمه چیز به خوبی و خوشی تمام می شد. اکثر ازدواج ها فامیلی بود وزندگی به خاطر احترام به بزرگترها و سرنوشت بچه ها ودلایل مختلف دیگر ادامه پیدا می کرد. اما حالا جوانها خودشان همسر دلخواه را پیدا می کنند و خودشان تصمیم می گیرند و ما را به عروسی شان دعوت می کنند. »
می گویم :« این که بهتر است . هر کسی با آگاهی همسر مورد علاقه خود را پیدا می کند وزندگی با توافق شروع می شود و به خوشی خاتمه می یابد.»
حرفم را قطع می کند و می گوید:« چی چی به خوبی و خوشی ؟ تو چی داری می گی دختر؟ کدام آگاهی ؟ می روند سراغ ایمیل و چت صوتی و تصویری و چه و چه و به اصطلاح با هم آشنا می شوند و بعد از ازدواج دو دستی بر سرشان می زنند که این آنچه که من می پنداشتم نیست.همین دختر من . خانم نمی دانم چطوری از آن طرف دنیا یک ایرانی اروپانشین را پیدا کرد. داماد آینده هم به پدرش یک وکالت نامه فرستاد و عقد غیابی انجام گرفت و دختر بار سفر بست و به خارجه رفت. یعنی عروس و داماد شب عروسی همدیگر را دیدند. درست مثل آن قدیمها. حالا هم داماد و هم دخترم ادعا می کنند که این آن کسی که من تصور می کردم نیست.»
می گویم : « هدف اصلی ازدواج اینها چه بود؟ »
می گوید :« خوب دخترم دلش می خواست خارج از کشور ادامه تحصیل بدهد. داماد هم دلش می خواست با یک دختر ایرانی ازدواج کند که در فرهنگ ایران بزرگ شده و آشنا به رمز و رموز و قوانین و چه می دانم چه خارجه نیست و درد سرش هم کم است. آرزو داشتم برای دخترم جهیزیه تهیه کنم که آن هم نشد. گویا داماد می گفت که همه وسایل لازم زندگی را دارد و از نظر مالی بی نیاز است. حالا دخترم ناراحت است که چه لوازم زندگی ؟ مبلها چنان هستند و ماشین لباسشوئی چنین است و آشپزخانه چنان است و الی آخر. قسمت دیگر! جانم قسمت . قسمت دن آرتیق یئمک اولماز / بیشتر از قسمت نمی توان خورد.»
می گویم :« آخر اکثر جوانهائی که در شرایط دختر و دامادت هستند ، به یکی از کشورهای هم مرز ایران سفر می کنند . همدیگر را می بینند . با اخلاق و روحیات همدیگر یک مقدار آشنا می شوند بعد ازدواج می کنند . بعضی وقتها هم داماد آینده برای عروس آینده دعوتنامه می فرستد و دو جوان با هم آشنا می شوند ، سپس ازدواج می کنند.»
می گوید :« دلت خوشه تو هم ! همه خانواده ها که به دخترهایشان چنین اجازه ای نمی دهند. چه معنائی دارد که یک دختر تنهائی پاشود برود به یک مملکت غریب! رسم و رسومی گفتند . الکی نیست که . یعنی می گوئی دختر من خودش را سبک کند و برود دنبال پیداکردن شوهر؟ در و همسایه به آدم چه می گوید؟»
می گویم :« آدمیزاد چه موجود شگفت انگیزی است .می دانی این حرفت شبیه چیست؟ ده وه قوشونا دئدیلر اوچ دئدی ده وه یم دئدیلر یوک داشی دئدی قوشام / به شتر مرغ گفتند بپر گفت شترم . گفتند بار ببر گفت مرغم.»
عصبانی می شود و می گوید :« یعنی چه ؟ یعنی دختر و دامادم به خاطر منافع خودشان از بعضی مسائل صرف نظر کردند؟ یا فکر می کنی دختر من مقصر است و حق با داماد است؟»
می گویم :« نه خیر منظورم از این مثل تو بودی. اما به هر حال ، به نظر من هر دو هم حق دارند و هم ناحق . آنچه که به نظر دامادت معقول و مناسب است در نظر دخترت نامعقول است. افکار و اندیشه شخصی که سالهای سال است که این طرفها زندگی می کند ، تحت تاثیر فرهنگ و رسوم و روش زندگی این طرفی ها قرار گرفته و تغییراتی یافته است. دخترت در ایران زندگی کرده و به قول خودت فرهنگ ایرانی نیز تغییر به سزائی داشته و توقع و انتظارات اشخاص نیز با گذشت زمان تغییر کرده است. اگر در زندگی توافق باشد ، تعویض و تغییر دکور منزل که مشکلی ندارد.»
می گوید:« نه خیرجانم مشکل دارد. دخترم می خواهد دکور خانه را عوض کند ، داماد پرخاش می کند که پول علف خرس نیست. برایم اندازه و متر فرستاده اند که اینجا بدهم پرده بدوزند. پول که علف خرس نیست. »
می گویم:« شما که آرزو داشتی برای دخترت جهیزیه تهیه کنی که نشد ، حالا یک پرده که زحمتی ندارد. سفارش بده بدوزند و قال قضیه را بکن .»
اما صحبت ها و درد دلها زیاد است و او یک ریز حرف می زند و من گوش می کنم . داماد می گوید پستت می کنم ایران همانطوری که آمدی برگرد خانه بابات. دخترم پریشان است. با تهدید و اضطراب که نمی شود زندگی کرد. یک کمی غرور داشته باش . شیرخواره که خانه اش جا نمی گذاری. وقتی مرد می گوید برو ....
احساس می کنم مغزم از کار افتاده است. زیر لب زمزمه می کنم و زمزمه می کنم.
گئت دئیرسن ائله گئده رم کؤلگه می ده گؤره نمه سن/ برو بگوئی چنان می روم که سایه ام را هم نمی توانی ببینی.
در این دنیای درویشی ، قره پول گؤره ر هر ایشی / در این دنیای درویشی ، پول سیاه هر مشکلی را باز می کند.
بابلی بابیوی باب ائله گؤرن دئسین ها بئله / کبوتر با کبوتر باز با باز ، کند همجنس با همجنس پرواز

2009-10-13

من و طیّبه و حافظ شیرین کلام

حافظ
طیبه یکی از همکلاسی های ما بود. با دلی خوش به مدرسه می آمد. می دانست کلاس نهم که تمام شود خانه دار خواهد شد. والدینش می گفتند همین که نه کلاس درس خواند و خوب و بد را از هم تشخیص داد کافی است. مادربزرگش می گفت :« آخر کار دختر رفتن به خانه شوهر و شستن کهنه و لباس بچه و جارو کردن و پختن است. حالا چه خانه دار باشد چه دکتر و پروفسور و رئیس اداره.» ما همکلاسی ها که دور هم جمع می شدیم ، از این افکار و نظرات بزرگترها انتقاد می کردیم. درس خواندن و باسواد و روشنفکر شدن چه ربطی به کارهای خانه دارد. الهه تعریف می کرد که برادرش دانشجو است و هر وقت پدر و مادرش برای دیدنش به شیراز می روند ، برایشان قورمه سبزی و آبگوشت می پزد. پیراهنش را هم خودش می شوید و اتو می کند. خوب مادر پیش او نیست که برایش غذا بپزد و لباس بشوید. آدم باید در هر شرایطی که است خودش را با آن شرایط وفق دهد. پدر من می گوید دختر باید بیشتر از پسر تلاش کند تا برای خودش پشتوانه ای درست کند. پسر دستش تنگ شد می تواند بیل دستش بگیرد و پیش یک بنا عملگی و کارگری کند . دختر هم می تواند ؟ بجز الهه برادرهای راحله و حکیمه هم در شهرهای دیگر دانشجو بودند . آنها هم کارهای شخصی شان را خودشان انجام می دادند.
طیبه آشکارا به حال الهه و بقیه دوستان غبطه می خورد. چه می شد خدا پدر او را نیزمثل پدر الهه خلق می کرد.دست خدا که کار شقی نیست.
داشتیم امتحانات ثلث اول را می دادیم.روزی طیبه افسرده و غمگین وارد کلاس شد. علت را پرسیدیم. گفت : می دانید که شیمی من در چه حالی است. مادرم گفته که اگر تجدید شوم دیگر اجازه نخواهد داد به مدرسه بیایم. من امروز امتحان شیمی را خراب می کنم و فاتحه مدرسه را می خوانم .
ناراحت بود قطراتش اشک مردمک چشمانش را شفاف کرده بود.هر کدام از ما به گونه ای سعی داشتیم دلداریش بدهیم. حکیمه گفت : « دختر جان اینطوری ناراحت باشی که هرچی خواندی از یادت می رود و امتحان را خراب می کنی. پشت سر من بنشین ورقه ام را نشانت می دهم.» گفتم :« حکیمه شیمی اش خوب است کمکت می کند کافی است که ورقه ات را پر کنی هر چی بلدی بنویس . حتی جوابهائی را که به درست بودنش شک داری بنویس. بیست و پنج صدم نمره هم غنیمت هست. می خواهی نظر حافظ را هم بپرسم؟ » قبول کرد. حافظ را یار صمیمی و همیشگی ام را از داخل کیفم درآوردم و صفحه ای راباز کردم . به ! به ! چه غزل زیبائی!
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش دراندازیم
غزل را به فال نیک گرفتیم. تو امروز خوشحال خواهی شد. امتحان شروع شد ورقه ها را یکی یکی می دادیم و به حیاط مدرسه می آمدیم. طیبه راضی بود. گفت:« دوازده یا سیزده می گیرم حالا یک غزل دیگر از حافظ برام بگو دلم آرام تر شود.» بی اختیار گفتم
از غم و درد مکن ناله که دوش
زده ام فالی و فریادرسی می آید
خوشحال شد غزل را به فال نیک گرفت و حال هوائی خوش سرگرم شوخی و خنده شدیم.حکیمه گفت : « هر روز عصر مادربزرگم از من می پرسد نماز عصرم را خواندم یا نه . من هم گاهی وقتها تنبلی می کنم و همین طور الکی می گویم خواندم و وقتی می فهمد نخواندم عصبانی می شود و همه اش می گوید می روی جهنم و جلز ولز می شوی. چنان می سوزی که خاکسترت هم ناپیدا می شود و از این حرفها دیگه . جای حافظ شیراز خالی که بگوید
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
راستش را بخواهید من هم همه اش توبه می کنم و به خودم می گویم دیگر تنبلی نمی کنم و نمازم را سر وقت می خوانم اما چه کار کنم
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم
صبح توبه می کنم و عصر توبه می شکنم. یعنی فکر می کنید خدا از من بدش می آید؟»
گفتم:
دوستان عیب نظربازی حافظ نکنید
که من او را ز محبان خدا می بینم
هنوز ثلث دوم شروع نشده بود که طیبه باز دمق و عصبی و پریشان آمد و سر جایش نشست. حدس می زدیم چه اتفاقی افتاده است. چنین کنی دیگر به مدرسه نمی روی ، چنان کنی اجازه نمی دهیم . اما گویا کار فراتر از این حرفها بود. از فردا طیبه راستی راستی ترک تحصیل می کرد. در آن اسفند بهاری که بوی خاک نم خورده از باران صبحگاهی دل و جان را می نواخت ، ما در غم طیبه شریک بودیم. درسهایش خوب نبود و نمی خواستند ادامه بدهد. دختری که مردود شود احتیاجی به مدرسه رفتن ندارد. چرا بیخودی پول دفتر و کتاب بدهیم؟ آخر فقیر نبودند که. دلمن می خواست مادربزرگم همسایه یا فامیل آنها بود و حرفهای همیشه اش را تکرار می کرد : « مردودی و تجدیدی و دوساله شدن را برای شاگردها گذاشته اند دیگر برای من پیرزن که نه . محصل تجدید نشود ، مردود نشود ، پس چه کسی مردود و تجدید شود من؟» اما حیف که مادربزرگ نبود شاید هم در طایفه شان یکی که نه چند تا مثل مادربزرگم بود ، اما حرف آخر را والدینش می زدند که زده بودند. دلم خیلی گرفت باز حافظ را باز کردم
کارم ز دور چرخ به سامان نمی رسد
خون شد دلم ز درد و به دامان نمی رسد
کتاب را زود بستم و داخل کیف گذاشتم. به او نگفتم که حافظ چه گفت.
*
این غزل حافظ را با صدای شهرام ناظری خیلی دوست دارم
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم

2009-09-09

نازلی و دختر کوچکش

آن روز نازلی از دختر کوچک و دامادش تعریف می کرد. می گفت : « کوچکترین دختر را نیز شوهر دادیم. دو سالی می شود که نامزد هستند و هر وقت می خواهیم در مورد جشن عروسی صحبت کنیم کاری و مشکلی پیش می آید و دست نگاه می داریم. آبشان توی یک جوی نمی رود. داماد من بسیار شوخ طبع است و دخترم بسیار خشک. این موضوع کوچک موجب بوجود آمدن اختلاف بزرگ بین این دو شده است. تا جائی که هر دو به این نتیجه رسیده اند که زندگی مشترکشان آینده خوبی نخواهد داشت. گاهی وقتها می خواهند از هم جدا شوند. گاهی وقتها هم احساس می کنند همدیگر را دوست دارند و جدا از هم نمی توانند زندگی کنند. ما به این می گوئیم قاباغا گلمه ایین گلر اوزاغا گئتمه جانیم چیخار بی تو هرگز بی تو عمری یا مثل ترکیه ها که می گویند سن سیز اصلا سنله آصلا یا همچین چیزی.»پرسیدم:« آخر مگر آقا داماد چه می گوید که عروس خانم بدش می آید؟»گفت:« شوخی های بی مزه می کند . حرفهای ناخوشایند می زند. یک جمله ای هم ازبر کرده و هر چی دخترم تذکر می دهد که نگو بدم می آید ول کن نیست که نیست. همه اش تکرار می کند که من زن خاطی را کتک می زنم چنان می زنم که نتواند از سر جایش بلند شود. چنان می زنم که یک هفته توی بیمارستان بخوابد. وقتی نکوهش می کنیم که این چه حرفی است می زنی ؟ می گوید مهم نیست خوب زن است دیگر بعد از کتک خوردن با یک روسری یا یک انگشتر می توان دلش را دوباره به دست آورد و آشتی کرد.گاهی وقتها در مقابل اعتراض دخترم که مگر آدم را کتک می زنند خودش می گوید نه آدم را کتک نمی زنند . اما زن که آدم نیست نصف آدم است و من هم حق دارم نیمه را بزنم . بعد هم می زند زیر خنده که بابا جان دلخور نشو داشتم شوخی می کردم. هفته گذشته که داشت از این تعریف و توصیف ها می کرد دخترم صبرش تمام شد و گفت ببینم مگر این زنی را که تو چنان می زنی که یک هفته بیمارستان بخوابد ، شل و کور و چلاق است ؟ تو یکی بزنی اون ده تا می زند . مرد حسابی عقده زدن داری برو مشت زنی و تا دلت می خواهد مشت بزن. زورت به زن رسیده ؟ به ولای علی قسم که از ننه اش نزاده کسی که روی من دست بلند کند و ... دعوائی به پا شد که نگو و نپرس . داماد داشت خودش را تبرئه می کرد که گویا دارد شوخی می کند و این دختر ظرفیت و لیاقت شوخی و خنده ندارد و داشت به او ارزش و افتخار می داد. دخترم هم داد و قال راه انداخته بود که آی اون ارزش و افتخار و شوخی و محبتت بخورد توی سرت. مرد حسابی کتک زدن و اذیت کردن چه افتخار دادنی است؟ خلاصه که چند روزی قهر بودند و بزرگترها وساطت کردند و آشتی شان دادند . حالا هر دو برای شروع کردن زندگی مشترک در یک خانه دودل هستند. می دانی آدم باید در هر کاری حد تعادل را نگه دارد. شوخی هم حد و اندازه ای دارد. از حد که گذشت ابهت و حرمت آدمی لطمه می خورد. شوخی بیش از حد شخصیت آدم را ضایع می کند. دخترم عقیده دارد که شوخی جدی ترین حرف است و نامزدش شوخی شوخی می خواهد کتک زدن را در خانه اش رسم کند و بعد از کتک زدن با یک هدیه مسئله را خاتمه دهد که کور خوانده یا به خانه اش نمی روم و یا بروم در مقابل یکی دو تا می زنم. که این می شود قان قان چاغیرماق ( دعوا خواستن ) خوب اگر چنین است گریه اول بهتر از پشیمانی آخر است.معلوم است دیگر وقتی فتوی می دهند که مرد اجازه دارد زنش را کتک بزند یا زن احتیاج به کتک خوردن دارد ، نتیجه همین می شود که می بینید.*آن زمان ها زنی را می شناختیم که از شوهرش به سختی کتک می خورد. مرد چنان می زد که زن بیچاره چند روزی بیمار می شد . آنگاه با خرید هدیه ای از او عذرخواهی می کرد و مسئله خاتمه پیدا می کرد. روزی دوستان سرزنش اش کردند که چقدر بی خیال است. هنوز از رختخواب بیماری و ضربات هولناک بیرون نیامده آشتی کرد. گفت :« دختر دبیرستانی بودم دلم می خواست استخدام شوم . پدر و مادرم مخالفت کردند که اجازه نمی دهیم دستمزد زن وارد خانه مان بشود. آخر عمری حوصله خرید آتش جهنم را نداریم. حالا سه بچه قد و نیم قد دارم اگر حق نگهداری شان را داشتم ، اگر حقوقی داشتم و می توانستم گلیم خود و بچه هایم را از آب بیرون بکشم آن وقت به این آقای شوهر نشان می دادم که با یک جفت جوراب و یک حلقه انگشتری آشتی کردن چه مزه ای دارد؟ از ولدینم رنجیده خاطر بودم اما حالا برای آنها هم خیلی ناراحتم آخر چه شکنجه ای بدتر از این که آنها می بینند دامادشان با دخترشان چه می کند ؟ صدایشان هم درنمی آید چونکه قدرت در دست داماد است و وضع از این بدتر هم می تواند باشد. به نظر شما آتش جهنم بهتر است یا شاهد این وضع بودن.
*
حالا دیگر زمان باور داشتن به این که کوتک بهشت دن چیخیب ( کتک از بهشت آمده . ) گذشته است. مولانا چه خوب می فرماید
از محبت خارها گل می شود
از محبت تلخ ها شیرین شود
وز محبت مس ها زرین شود
از محبت دردها صافی شود
وز محبت دردها شافی شود
از محبت خارها گل می شود
وز محبت سرکه ها مل می شود
از محبت دار تختی می شود
وز محبت بار بختی می شود
از محبت سجن گلشن می شود
بی محبت روضه گلخن می شود
از محبت نار نوری می شود
از محبت دیو حوری می شود
از محبت سنگ روغن می شود
بی محبت موم آهن می شود
از محبت حزن شادی می شود
وز محبت غول هادی می شود
از محبت نیش نوشی می شود
وز محبت شیر موشی می شود
از محبت سقم صحت می شود
وز محبت قهر رحمت می شود
از محبت مرده زنده می شود
وز محبت شاه بنده می شود
این محبت هم نشانه دانش است
کی گزافه بر چنین تختی نشست

2009-09-01

من و نازلی

گاهی نازلی به قصد احوالپرسی زنگ می زند و طبق معمول همیشگی حال تک تک اعضای خانه را می پرسد. گل پسر و گل دختر و گل داماد و گل عروس آینده و تمام می شود. نوبت به من که می رسد، حال حاجی آقا را می پرسم و بعد احوال بالابولا ( بچه ها ) را می پرسم. آخرین بار گله کرد که فامیلی به کنار ، آخر ما دوستان جان جانی هستیم . من حال تک تک بچه هایت را می پرسم. آن وقت تو فقط به بالا بولا اکتفا می کنی؟
گفتم : آخر چه کار کنم ؟ یک زمانی به رسم رقابت با جاری ات هر کدام سالی یک بچه به دنیا آوردید . بچه ها دختر بودند و با هم برای زائیدن پسر مسایقه دادید. پسر که به دنیا آمد باز حریص تر شدید و خواستید پسرتان در آینده داداش داشته باشد و حسرت بر دل نماند. حالا ماشالله هزار ماشالله یک عالمه گل دختر و گل پسر دارید. حالا با اسم بچه جان ها و همسرانشان مشکلی ندارم. اما چه کنم که پیرم و کم حافظه و نوه های شما هم اسامی بسیار مشکلی دارند. گوشم هنوز عادت نکرده است. آخر آن اسامی قدیمی چه اشکالی داشتند که بچه هایتان این اسامی سخت را روی نوه هایت گذاشته اند؟
گفت : بچه ها با ما حدود سی سی و پنج سال اختلاف سنی دارند . آنچه را که ما آن زمانها دوست داشتیم و برایمان ارزش بود ، اینها دوست ندارند. ما که نمی توانیم برای نسل جدید تکلیف روشن کنیم. فرزند خودشان است و آنها هم مثل ما می خواهند در هر موردی برای بچه هایشان بهترین ها را انتخاب کنند. اینها دیگر از اسامی قدیمی خوششان نمی آید و دوست دارند بچه هایشان اسم ایرانی داشته باشند. مگر این جوانها حق ندارند اسم دلخواه و زندگی دلخواه داشته باشند؟
گفتم : بر منکرش لعنت . البته که حق دارند. اسمشان را بگو تا بنویسم و از این پس دیگر بالابولا خطابشان نکنم.
اسامی نوه جانهایش را یادداشت کردم و هر وقت تماس تلفنی داریم قبل از هرچیز یادداشت را در دست می گیرم و بعد از پرسیدن حال گل دخترها و گل پسرها و گل دامادها و گل عروسها ، اسم نوه ها را از روی کاغذ روخوانی می کنم . آترین و الین وآیلین ورومینا و وآناهیتا وروزیتا و روناک و راوک و آیسان و آیتن وآبتین و آرش و اشکان و آرتا و آرتین و الی آخرو باز هم الی آخر
*
یادش به خیر دانش آموزی داشتم که مادربزرگ و پدربزرگش اوربابا ( ربابه ) صدایش می کردند. گویا اسم مادر مرحوم پدربزرگ بود و پدربزرگ دلش می خواست با هر بار صدا کردن اوربابا یاد و خاطره مادر مرحومش در دلش زنده شود. حالا پدر و مادراین دخترک برای اینکه هم احترام بزرگترشان را نگه دارند و هم بچه شان اسم دلخواهشان را داشته باشد ، برایش به نام بهار شناسنامه گرفته بودند.
*
این شعر زیبا را دنای عزیزم برایم ایمیل کرده است. استاد شجریان به تازگی اثری تحت عنوان زبان آتش و آهن ضبط کرده است. کنسرت شجریان در 26 سپتامبر در آمستردام اجرا خواهد شد.
زبان آتش و آهن – زنده یاد فریدون مشیری
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان اتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو
تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا ، بنشین ، بگو ، بشنو ، سخن ، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گرکه می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را – برادر جان – به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
*