Showing posts with label سر کلاس - زنگ انشا. Show all posts
Showing posts with label سر کلاس - زنگ انشا. Show all posts

2026-07-20

زنگ انشا

 

داشتیم فارسی تمرین می کردیم. می خواستم فعل « دوست داشتن » را تمرین کرده وجمله بسازیم. فعل را صرف می کردم. نوبت به او رسید. گفتم با « دوست دارم» جمله بگو.
گفت:« من بابا را دوست دارم. من مامان را دوست دارم. من برادر را دوست دارم. من تهران را دوست دارم. من تبریز را دوست دارم. من هُرمُز را دوست دارم.»
پرسیدم:« خوب بابا و ماما و برادر و تهران و تبریز را می شناسی. اما می دانی هُرمُز کجاست؟»
گفت:« بله می شناسم. جنوب. سربازها»
سکوت کرده و چشم بر چشمان سیاهش دوختم. خوشحال از این که غربت، عشق وطن را از رگ و خون عزیزانم پاک نکرده است.
پرسید:« دیشب فوتبال را دیدی؟»
جواب دادم:« نه عزیزم.»
گفت:« من و بابا دیدیم. اسپانیا یک گل به آرژانتین زد و قهرمان شد. لامین یامال سومین بازیکن جوان تاریخ شد. اگر علی دایی بود ده تا گل می زد. باور کن.»
پرسیدم:« از کجا می دانی؟ »
گفت:« چون علی دایی بهترین گل زن ملی است. یک جمله دیگر هم برای دوست دارم بگویم. من علی دایی را دوست دارم.»
ومن ذوق می کنم از شنیدن حرفها و افکار این نیم وجبی ایرانی تبارِ ایران دوستِ هُرمُز دوست و علی دایی دوست.


2024-07-02

علم بهتر است یا ثروت؟

پدر معلم بود و مادر خانه دار. پدر با کار روزانه مخارج زندگی خانواده پر جمعیت را تامین می کرد و مادر(گونلری اوج – اوجا دویونلوردو) با سر هم کردن  دقیقه ها و ساعتها و روزها و هفته ها و با صرفه جویی، شکم اهل خانه را سیر می کرد. تابستان با برکتِ گیاهانِ مختلف، به هر شکلی بود سپری می شد. لوبیا سبز و کدو و بادمجان و سبزی خوردنی و میوه های مختلف و مناسب هر ماه، فراوان و در دسترس بودند. امّا امان از زمستان که با شلاقی از یخ از راه می رسید و با سرما و قناعت، بر سر و صورت اهالی می کوبید. خرید نفت نیازی به کوپن نداشت. نفت فروش سر کوچه مثل بقیّه ی دکانها همیشه باز و نفت آماده فروش بود. امّا دریغ از پول کافی. حلبی بیست ریال ، این بیست ریالِ مادرمرده باید توی جیب باشد تا بنده خدا بتواند نفت بخرد. سرما داخل اتاقهای بزرگ و تودرتوی خانه ها بیداد می کرد. اواخر پاییز، پدر بخاری نفتی را روبراه می کرد. مادر روزها بخاری را روشن می کرد و بعد از بازگشت از مدرسه، دور بخاری می نشستیم و خود را گرم می کردیم. شبها به هدف صرفه جویی، بخاری را خاموش می کرد و همگی با یک لحاف و یک پتو می خوابیدیم.صبح ها مادر زودتر از ما بیدار می شد. هم سماور و هم بخاری را روشن می کرد. دستشویی و حمام و آشپزخانه ها سرد بود. در آن هوای سرد و یخ زده رفتن به توالت گوشه حیاط خود حکایتی دیگر داشت. دلت می خواست نخوری و ننوشی تا به توالت هم نیازی نداشته باشی. حالا از شست و شوی دست و صورت نگو. دست و رویمان را با آب سرد می شستیم و دندانهایمان را که مسواک می زدیم، دندانها از سرما و آب سرد به هم می خورد. بعد از صبحانه راهی مدرسه می شدیم. مادر می ماند و کارهای خانه. او بعد از جارو و تمیز کردن اتاق، به آشپزخانه می رفت. زیرزمین بزرگِ خانه مان آشپزخانه بود. سرد و بدون روشنائی کامل و یک چراغ خوراک پزیِ نفتی که لاک پشت وار، آب یا غذا را می جوشانید. در آن زیرزمین سرد، کوبیدن گوشت برای پخت کوفته تبریزی و آماده کردن و سرخ کردن کتلت دمار از روزگار مادر درمی آورد. طفلک  برای شستن ظرف و لباس، آب گرم می کرد. بعد از چنگزدن با آب گرم و پودر رختشوئی، با آب سرد آب می کشید.  دستهای سرخ و تاول زده ی مادرم  را هرگز فراموش نمی کنم.

ما بچّه ها از خانه که به سوی مدرسه راه می افتادیم از سرما می لرزیدیم. به مدرسه که می رسیدیم ، احساس می کردیم انگشتان پاهایمان بی حس شده است. اگر با چاقو قطع می کردی روحمان خبردار نمی شد. بعد از رسیدن ما به کلاس بابای مدرسه ظرف نفت بخاری را می آورد و سر جایش می گذاشت و بخاری را روشن می کرد. همگی دورتادور بخاری جمع می شدیم. گرمای اندک موجب سوزش دستهای یخ زده مان می شد. باز هم شکر خانم معلم که از ما می خواست دستهایمان را به هم بمالیم تا گرم شود. هنوز کلاس گرم نشده و یخ دل و جان یخ زده مان آب نشده، زنگ تفریح به صدا درمی آمد و مبصر مثل میرغضب بالای سرمان می ایستاد و به فرمان خانم ناظم  وادارمان می کرد از کلاس خارج شویم. برای آن همه دانش آموز فقط دو تا توالت وجود داشت سر صف توالت می ایستادیم و منتظر نوبت می شدیم. تا نوبت برسد دوباره زنگ کلاس به صدا درمی آمد و از ترس خط کش خانم ناظم به هر بدبختی که شده سر صف می ایستادیم و به کلاس می رفتیم. خود را به توالت رساندن بسته به انصاف مبصر بود.
زنگ انشا خانم معلم انشا می گفت. از همان انشاهای همیشگی: علم بهتر است یا ثروت ؟
انشا را چنین نوشتم خانم معلم عزیز ما از من خواسته است که ..... البته که ثروت بهتر است. ثروت یعنی پول و اگر پول داشته باشیم می توانیم همه چیز بخریم. پالتو و کت و کلاه و ... بخریم و بپوشیم تا سردمان نشود. از ساندویجی یک عدد کامل ساندویچ بخریم و بخوریم و کاملا سیر شویم. هر روز چوبی و لواشک بخریم. هر وقت مداد و پاک کن مان خراب یا تمام شد فوری یکی دیگر بخریم. اصلا یک عالمه مداد و دفتر و مدادپاک کن و روبان سر و خط کش بخریم و خانه بگذاریم تا دیگر نگران تمام شدنشان نباشیم.
حتی می توانیم پول بدهیم و از مغازه کارنامه قبولی بخریم و محتاج نمره خانم معلم نباشیم.
به این جمله که رسیدم صدای خانم معلم بلند شد: تنبل بی شعور این چه انشائی است که نوشتی؟ همه می دانند که علم بهتر است.
بعد رو به بچه ها کرد و پرسید: بچه ها علم بهتر است یا ثروت ؟
بچه ها که مثل من از معلم حساب می بردند یک صدا پاسخ دادند: علم
آنگاه به امر خانم معلم جلو میز ایشان رفتم و کف دستهایم را باز کردم و خانم معلم دو تا خط کش بر کف دستهایم زد و از بچه ها خواست برایم تنبل بکشند و آنها هم دسته جمعی فریاد کشیدند. تنبل، تنبل، تنبل
و من گریه کردم و سر جایم نشستم.
این بود انشای من، شاد باد آموزگار من.
*
راستی گفته باشم که آن قدیمها  دانش آموزان روبان بر سر می بستند و روبان هر کلاسی رنگ مخصوص خود را داشت.
ساندویچ برای ما بچّه ها گران بود و من و دوست جان دو ریال به ساندویچ فروش می دادیم و یک ساندویچ می گرفتیم و از او می خواستیم که بین ما به طور مساوی تقسیم کند. به این ترتیب هر کدام نصف ساندویچ می خوردیم و از مزه اش لذت می بردیم. البته نان ساندویچها هم کوچک بود. 
*

2017-10-09

زنگ انشا - فصل پاییز را تعریف کنید

زنگ انشا ، همگی دفاتر انشایمان را روی نیمکت گذاشته و منتظر شدیم تا خانم معلم یکی یکی صدا کند و ما انشایمان را جلوی تخته سیاه بخوانیم و خانم معلم نمره بدهد. موضوع انشا مثل هرسال تکراری بود. از کلاس سوم و چهارم و پنجم و ششم ، اول فصل های سال را تعریف می کردیم. سپس به « علم بهتر است یا ثروت »می رسیدیم. بعد از تعطیلات نوروزی هم نوبت به « تعطیلات را چگونه گذرانده اید ؟» می رسید.  وقتی یکی انشای سال گذشته اش را می خواند و می فهمیدیم ، دست بلند کرده و می گفتیم :« خانم معلم اجازه ؟ این انشا را سال گذشته نوشته است.» خانم معلم هم یا توی دهانمان می زد که چغلی نکنید، یا همکلاسی بیچاره مان را سرزنش می کرد. خوب چه کنیم بچه بودیم دیگر. خانم معلم یکی را پای تخته سیاه صدا کرد و او انشایش را خواند بعد از تابستان فصل پائیز آغاز می شود . فصل پائیز سه ماه دارد مهر آبان آذر و .... اما من این چنین انشائی را دوست نداشتم . اما من می خواستم انشایم یک کمی تفاوت داشته باشد. چه می دانم شاید هم در دنیای کوچک خودم ، خواستم تنوعی به موضوع بدهم. سرانجام نوبت انشاخوانی به من رسید و شروع کردم : « من فصل پائیز را دوست ندارم چون در پائیز باران زیاد می بارد و من با یک دستم چتر را می گیرم و با دست دیگرم هم کیف مدرسه و هم چادرم را می گیرم . ته چادرم خیس و گلی می شود و وقتی جمع و جورش می کنم به شلوار و جورابم هم می خورد و شلوار و جورابم هم خیس و گلی می شود و قتی به خانه می روم مادرم دعوایم می کند و . . » داشتم ادامه می دادم که فریاد خانم معلم بلند شد که ای خل احمق تنبل این چرت و پرتها چیست که نوشته ای ؟ بعد هم خط کش را از روی میز برداشت و از جایش بلند شد به طرفم آمد و گفت : « دستهایت را باز کن.»  دستهایم را باز کردم به کف دستهایم خط کش زد و من گریه کردم و دلش خنک نشد به بچه ها گفت : « به این تنبل بی شعور، تنبل بکشید.» و آنها هم یک صدا داد کشیدند :« تنبل تنبل تنبل» و من گریه کنان ، با دلی شکسته و خجالت زده سر جایم نشستم. 

2012-02-03

سر کلاس نویسندگی

من و دوست جدیدم ریتا هفته ای دو روز به کلاس نویسندگی و روزنامه نگاری می رویم. آقا معلم روزهای دوشنبه مان ، نویسنده و محقق مسائل اجتماعی است. موضوعات انشایش آسان است و با علاقه می نویسیم. بعد از خواندن متن مان نیز با تشویق و امیدواری نقاط ضعف و قوت انشایمان را توضیح می دهد. هفته گذشته از ما خواست که به نانوائی یا قهوه سر کوچه مان برویم و قهوه ای خریده و مدتی آنجا بنشینیم و مشتری ها را زیر نظر بگیریم و قصه کوتاهی بنویسیم. به ما اصمینان داد که با همین نگاه کردنها می توانیم قصه ای خواندنی بنویسیم.
حرفهای او « تاکسی نوشت » ناصر غیاثی را به یادم آورد. تاکسی نوشتهای او را خواندم و اگر فرصتی دوباره داشته باشم باز می خوانم.
آقا معلم روزهای پنج شنبه مان ، آدمی عبوس و تندخو است. هر بار که سر کلاس می آید پنج یا شش کلمه را در تخته سیاه می نویسد و از ما می خواهد قصه ای کوتاه با همین کلمات بنویسیم. هفته گذشته روی تخته سیاه نوشت ( آب – ترس – سگ – شلیک – پلیس – دستگیر )
نوشتم : صبح از خانه بیرون آمدم . دیرم شده بود و با عجله به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتم که صدای پارس سگ همسایه را شنیدم. به طرف سگ رفتم و دیدم صاحبش خاتم لوتای پیر روی زمین افتاده است. خیلی ترسیدم چون فکر کردم قاتلی چیزی گلوله ای به طرف او شلیک و زخمی اش کرده ، خواستم به پلیس زنگ بزنم که دیدم نه حال لوتا خانم خوب است و فقط زمین خورده است. از روی زمین بلندش کرده و کمکش کردم که روی نیمکت بنشیند. آب را از داخل کیفم درآوردم و جرعه ای خورد . وقتی مطمئن شدم حالش خوب است ، خداحافظی کرده و به راه خودم ادامه دادم.
آقای معلم بعد از خواندن انشایم اخم کرد و گفت:« خانم این یک قصه بچه گانه است.»
ریتا گفت:« اتفاقا خوب است. بچه ها یاد می گیرند که نسبت به بزرگترها و کمک به آنها بی تفاوت نباشند.»
لورا گفت:« قصه بچه گانه هم هنر می خواهد. قصه خوبی بود. نقاشی پسرم خوب است اگر بخواهی دوتا نقاشی برایش می کشد.»
آقا معلم با اخم گفت:« نه نمی شود. این انشا یک چیزی کم دارد. پس قاتل و جسد و پلیس کو؟»
خلاصه که انشای هیچ کدام از ما را نپسندید و نیم ساعتی وقت داد که بازنویسی کنیم. ریتا و لورا با اشاره از من خواستند که دست به قصه ام نزنم و قصه دیگری بنویسم. صفحه کاغذ سفیدی برداشتم و نوشتم:
صبح از خانه بیرون آمدم. دیرم شده بود و با عجله به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتم که صدای شلیک گلوله ای را شنیدم و پس از آن پارس سگ بینوای خانم همسایه. با عجله خودم را به سگ رساندم. دیدم که خانم همسایه نقش بر زمین افتاده است. با دست شانه اش را تکان دادم و یک لحظه چشمم به شکم خون آلودش افتاد. طفلکی گلوله به شکمش خورده و درجا مرده بود. با ترس و وحشت به پلیس زنگ زدم. کارآگاه مک تئیلا و اورشیو با عجله خود را به محل حادثه رساندند. داشتم برای کارآگاه مک تئیلا جریان را تعریف می کردم که اورشیو جلو آمد و گفت:« خانم محترم شما را به جرم قتل خانم همسایه دستگیر می کنم.»
از ترس زبانم بند آمده و با لکنت گفتم :« من بی گناهم.»
گفت:« اثر انگشت شما را روی شانه خانم همسایه پیدا کردیم.»
می خواستند دستبند به دستانم ببندند که از ترس زهره چاک شدم و همان لحظه جان دادم و مردم.»
بعد از خواندن انشا گره از ابروان آقا معلم باز شد و گفت :« اولش را خوب پیش آمدید . اما آخر قصه تان غم انگیز بود. شما می توانید از ترس غش کنید و بیهوش شوید اما اجازه مردن ندارید. زیرا که شاهد و سرنخ ماجرا هستید. اگر بمیرید قصه ناتمام باقی می ماند. باید زنده بمانید و به کمک پلیس دنبال قاتل بگردید و پیدایش کنید. شما استعداد نوشتن رمان های پلیسی و جنائی را دارید.»
گفتم :« از لطف شما سپاسگزارم اما من ترجیح می دهم غش کنم و بمیرم . کارآگاه تئیلا و اورشیو خودشان قاتل را پیدا می کنند و اگر نیاز به کمک باشد مونک را هم خبر می کنند.» از آقا معلم اصرار بود و از من انکار و از ریتا و لورا و بقیه همکلاسی ها با خنده های
ریز
.

2010-05-16

جان شیرین خوش است

با بی حوصلگی سوار اتوبوس شدم. سه بانوی میان سال روبرو و بغل دستم نشستند. از لهجه دو نفرشان معلوم بود که اهل روسیه هستند. در ایستگاه دوم تابلوئی نصب کرده بودند. زنی که بغل دستم نشسته بود ، متن تابلو را با صدای بلند و آرام و با هجی خواند :« بهار شروع شده است و اردک ها هم کنار رودخانه سرگرم شنا و بازی و آب تنی هستند. به اردک ها غذا ندهید. نگرانشان نباشید. چون آنها می توانند غذای تازه و طبیعی شان را به راحتی از طبیعت تهیه کنند و سیر شوند. غذائی که شما برایشان تهیه می کنید . سه زیان کلی دارد . یکی این که ممکن است غذای شما مانده و کهنه باشند و زبان بسته ها را مسموم کند و دیگری موجب چاقی بی رویه و مرگ زودرس شان شود و سرانجام شما با این کارتان موجب افزایش موش و ایجاد خطر می شوید. »
زن دومی گفت :« می بینید وقتی من می گویم اینجا بهتر از چچنستان وقزاقستان و روسیه و … و … است ، شماها به من می خندید. فکر می کنید دولتی که به فکر زبان بسته هایش هم هست نسبت به انسانهایش می تواند این قدر بی رحم باشد؟ اینها می دانند هیچ کسی اجازه گرفتن جانی را که خدا بخشیده ندارد. حتی اگر این موجود اردک و غاز و سگ باشد.»
زن سومی با گریه گفت :« چند سالی بود که جلای وطن کرده بودیم . والدین مان هر بار پشت تلفن گریه می کردند که همه چیز تمام شده و مملکت امن است و بیائید. ما هم که از دربدری به تنگ آمده بودیم وسوسه شدیم و از قزاقستان به چچن برگشتیم. همان لحظه اول که پا به خاک وطن گذاشتیم شوهرم را گرفتند و با خود بردند. بیچاره زیر شکنجه جان داد. حسرت دیدار فرزند ، جان پدر و مادر را گرفت . ما هم در به در شدیم . نه توانستیم برگردیم و نه بمانیم. بالاخره هم سر از آلمان درآوردیم وده دوازده سالی می شود که اینجا وطن ما شده است.» از اتوبوس پیاده شدم. حال و روزم آشفته تر شد. یکی سفارش می کند که مواظب مخلوق خدا باشید و دیگری بنی آدم را به سادگی آب خوردن می کشد و چال می کند.
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
*
کوچکترین مدرسه دنیا با یک دانش آموز در زنجان روستای قلعه جوق
*

2010-04-17

درد دل این دوست

تازه دور هم جمع شده بودیم که ایونا آمد و با بی حوصلگی سلام کرد و روی صندلی روبروی مان نشست . مربی هنوز نیامده بود. او با دوست روس اش صحبت و درد دل می کرد. چند روز پیش با من درد دل کرده بود. درد کمر و دیسک کمر و عمل جراحی ناموفق و زندگی پر از گرفتاری و مشکلات ، پیرش کرده است . سن اش بیشتر از آنچه که دیده می شود نشان می دهد. داشت همراه با درد دل گریه می کرد. بریژیت که بغل دستم نشسته بود گفت : « چی شده ماما ؟ چرا گریه می کنی؟»
ایونا عصبی تر شد . برای این که جوابی بدهد و او را ساکت کند، گفت :« کمردرد دارم دیسک کمر از پایم انداخته.»
بریژیت ساکت نشد برای سلامتی اش هم دعا نکرد بلکه چنین ادامه داد که :« هفته ای سه بار برو استخر.»
ایونا با بی حوصلگی جواب داد :« رفتم .»
بریژیت گفت :« اوه مامان ! یعنی استخر خوبت نکرد ؟ توی داروخانه فلان پلاستا هست . برو بگیر و به کمرت بچسبان .»
ایونا این بار با عصبانیت جواب داد :« خریدم.»
بریژیت گفت :« اوه مامان ! برو فلان جا و فلان دارو را بگیر و با فلان گیاه بجوشان و .. چنین کن ... بعد چنان کن .. »
ایونا دیگر جواب نداد. حوصله ام از این تجویزهای بریژیت سر رفت گفتم :« عزیز من مگر شما پزشکی که همین طور پشت سر هم دارو تجویز می کنی ؟ ولش کن .»
گفت :« نه مامان ، اما اینها رو از مادربزرگم یاد گرفتم خیلی موثر هست هر وقت من کمر درد دارم استفاده می کنم یک ساعت طول نمی کشد که خوب می شوم.»
گفتم :« این توصیه ها رو تو دفتر خودت بنویس که یادت نرود . یک موقع لازمت می شود. مگر نمی بینی اعصابش داغون است ولش کن.دیگر هم مامان صدایش نکن. او جوان است و چهره اش سالخورده نشان می دهد.»
گفت :« اوه مامان ! ما به خانمهائی که حتی یکی دو سال از ما بزرگتر باشند به احترام مامان می گوئیم . من خواستم احترامش بکنم. مسلمانا یاخجی لیق یوخدو / برای مسلمان خوبی نیامده . »
برای افریقائی ها ، مامان صدا کردن به قول خودشان نوعی احترام است اما ایونا دوست ندارد او را مامان صدا کنند . چند بار هم گفته ایم اما این طفلکی عادت کرده و ترک عادت به موجب مرض است.
اشکهای سرازیر شده ایونا ناراحتم می کرد. گوئی که هر جا بروی آسمان همین رنگ است. یاد مرحوم دبیر تاریخمان افتادم که در مورد یکی از دبیرانمان که بسیارگرفتار بود می گفت :« آقا طلاقت نمی دهد ، خاک توی سرت چرا گریه می کنی ؟ تو طلاقش بده . حالا هر چند سال می خواهد طول بکشد مهم نیست. حالا اگر روی صفحه کاغذ نوشته نشود چه می شود؟ همین که دلت طلاقش را داد ، همین که دلت از خانه اش بیرونش کرده برایش کافی است. چرا دیگر گریه می کنی؟ شاید فکر می کنی که گریه یک نوع تسلی است. شاید گریه در لحظات ناامیدی و ناتوانی تنها کاری باشد که از دست آدمی برمی آید اما ترک کردنش موجب می شود که آدمی در تلخ ترین لحظات نیز فکرش را به کار بیاندازد و درست ترین تصمیم را بگیرد. باور نمی کنم گریه بر هر درد بی درمان دوا باشد
.»
*

2010-04-13

سر کلاس ژیمناستیک

وارد سالن که شدیم ، دوستان لهستانی را غمگین دیدیم . سقوط هواپیما و کشته شدن رئیس جمهورو همسرش همراه با هشتاد و هفت نفر از دولتمردان و اشخاص سرشناس اندوهگینشان کرده بود. کسی توجهی به جنس هواپیما که توپولوف بود نمی کرد. فقط اندوهگین دولتمردان و مرگ نابهنگامشان بودند. ورزش همراه با موسیقی ملایم شروع شد. دوستان لهستانی شوق و علاقه ای به حرکات ورزشی از خود نشان ندادند. غم آنها ما را نیز غمگین کرد. تمرین زودتر از وقت همیشگی تعطیل شد. برای نوشیدن قهوه و گپ و گفتگو به کافه تریا نرفتیم و بی حوصله و افسرده به خانه ها برگشتیم.
از این هفته خوشم نیامد . همه اش خبر مرگ شنیدم. دلم گرفت.
داغلار باشی قار ایمیش
قاردان بیر آنبار ایمیش
سؤزده شیرین دونیانین
اصلی زهر ماریمیش

**

آلمانی ها به این گل

می گیوند Geldbaum

2010-03-24

سر کلاس ژیمناستیک

کلاس ژیمناستیک سراپا شور و حرکت و شادی است. گوئی با هر حرکت ساده ای تلخی ها را به نسیم می سپاری تا به دوردستها ببرد و خیالت را آسوده کند. حرکات ورزشی همراه با موزیک تند و ملایم ، یک ساعت ، گاهی نیز بیش از یک ساعت و نیم طول می کشد. پس از آن نیز با تمام خستگی ها ، احساس شادابی و جوانی می کنی و با دوستان به کافه تریا می روی تا به بهانه نوشیدن آبی و چائی و قهوه ای با آنها گپی بزنی. در میان بیست و چند نفر، بانوی موطلائی که روس است توجه ات را جلب می کند. ابروهای درهم کشیده از غم ، پیشانی چروک خورده از ناراحتی درونی ، اخم و دلتنگی ، همه و همه نشان دهنده رنجی است که می کشد. ساکت و بی صدا می آید و می رود. کم حرف می زند و بیشتر فکر می کند. گاهی آنقدر پریشان است که از قافله عقب می ماند. در سلام و احوالپرسی اش لرزشی است که غم درونیش را آشکار می کند. مانوئلا اسمش را بانوی غمگین گذاشته است.از دوستانش شنیده ایم که علت خشم گاه و بی گاه و ابروهای همیشه در هم کشیده اش از چیست . امروز هنگام صرف چائی و قهوه تلخ ، بی مقدمه سر سخن را باز کردم .
گفتم : « یاد دبیرتاریخمان به خیر. خدا رحمتش کند . مرحوم مرد عاقل و رک و راستی بود. می گفت . اینگونه چین برپیشانی انداختن روا نیست . روز قیامتِ خدا همین پیشانی و ابرو زبان به شکایت خواهند گشود. چه خبرت است؟ »
همچنان با لحن خشن و عصبی در جوابم گفت :« جائی که پیشانی و ابروی بی جان قدرت تکلم و شکایت دارند ، من جاندار هم حق زدن و شکستن و کوبیدن دارم. تو می گوئی با این همه گرفتاری و بدبختی خم به ابرو نیاورم و نصایح دبیر تاریخ شما را که استخوانش نیز زیر خاک پوسیده و از بین رفته ، گوش کنم ؟ تازه اگر همین دبیر تاریخ شما زنده بود بهتر از اینها رفتار می کرد ؟ »
گفتم : خیلی وقتها ارزش استخوانهای پوسیده ، از گوشت و پوست زنده گردن کلفت خیلی بیشتر است باور کن. اطمینان دارم اگر آن مرحوم زنده بود پا به پای کمپین یک میلیون امضا و تغییر برای برابری گام برمی داشت و خسته نمی شد. اگر زنده بود و تو را در این اوضاع می دید خشمگین می شد و می گفت نامردی ها را طلاق بده. از خانه دلت بیرونش کن. بگذار شبانه روز خود را به این در و آن در بکوبد. بگذارهر چقدر که دوست دارد رجز بخواند. به جوانی ات رحم کن . به فرزندانت افتخار کن که مشکلات را پشت سر گذاشته و هر کدام برای خودشان کسی شده اند. بدی ها را به حال خود رها کن و زندگی را بر خود سخت نکن که حافظ شیرازی ما می فرماید :
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش
بگذار روسیاهی به زغال بماند
قازان آغارار اوزو قارالیق کؤموره قالار/ دیگ سفید می شود و روسیاهی به زغال می ماند.
*
سرانجام دلتنگِ دلتنگی بانوی غمگین شدم که به قول خودش از نیچه و شلاقش بیزار است.
*

2010-02-16

بعد از کلاس ژیمناستیک

بعد از کلاس ژیمناستیک ، همراه با مربی و همکلاسی ها به کافه تریا می رویم . یک فنجان کوچک قهوه یا چای می گیریم و دور هم می نشینیم و گپی می زنیم. به توصیه خانم مربی بعد از ورزش از خوردن شیرینی و کیک همراه قهوه صرف نظر می کنیم و قهوه مادرمرده را هم بدون شیر و شکر می نوشیم . روزهای اول مزه تلخ قهوه بدون کیک و شیرینی و شکلات آزارمان می داد . اما حالا تا حدودی عادت کرده ایم. گل صنم می گفت :« آن یک فنجان قهوه تلخ را که دوست ندارید نخورید دیگر. مگر مجبورید؟ » اما خوب کنار دوستان و مربی ، آدم دلش می خواهد بنشیند و فنجان کوچک قهوه تلخ را قطره قطره بنوشد و از همصحبتی لذت ببرد . این تلخی در کنار دوستان مزه دارد. یاخجی موصاحیبنن زهرده نوش جان دی / کنار دوست خوب زهر نیز نوش جان آدمی است.
آن روز با دوستان از هر دری سخن گفتیم. قدرت و سیاست و اقتصاد و زور و سبز و خون و خنده و گریه . بحث و گپ و گفتگوی ما سر از ضرب المثلی درآورد که خانم مربی تعریف کرد :
Wenn es dem Esel zu wohl wird , dann geht er aus Eis.
یعنی حال خر که خوب شد روی یخ راه می رود.
ائششکین کئفی سازالسا یان یوورییه میزراق آتار.
در مورد این مثل چنین توضیح داد، کسی که دارا نیست و یک دفعه مالی به دستش رسید، یا در بازی  قمار می بازد و یا دنبال کارهای خلاف می رود. یا کسی که قدرتی ندارد وخواب آن قدرت را هم ندیده ، یک دفعه سر از کاخ و قصر و قدرتی دربیاورد آن وقت خود را خدا و مالک می داند. یا اینکه پیراهن مرد که دو تا شد دنبال زن دیگر می رود. کیشینین کؤینکینین یاخاسی آغارسا، ائوده دایانماز / یقه پیراهن مرد که سفید شد خانه را رها می کند.
صحبت و بحث مان تبدیل به مسابقه ای مثل مشاعره شد. هر کدام ضرب المثلی شبیه به ضرب المثل مربی تعریف کردیم. حیف که دیر به فکر افتادم که ضرب المثل های لهستانی و روسی و مراکشی را یادداشت کنم و اینجا بنویسم. از قدیم گفته اند مسلمانین سونکو عاغلی منیم اولسون / عقل و فکر آخر مسلمان مال من باشد.
آخر سر هم خانم مربی با این ضرب المثل ختم جلسه دوستانه مان را اعلام کرد.
Lachen ist die beste Medizin.
خنده بهترین داروست. یا خنده بر هر درد بی درمان دواست.
مادربزرگهایمان می گفتند گریه جگر را جلا می دهد. اما مرحوم دبیر تاریخ مان می گفت :« گریه چشم را کور می کند . چهره را زشت و ماتم زده نشان می دهد. در این گریه چه دیده اید ؟» روحش شاد رفت و ندید که ماتم ، اشک را بر چشمان جاری می سازد. مصیبت ، موجب می شود از چشمان آدمی خون به جای اشک جاری شود.
*

2010-01-22

سر کلاس ژیمناستیک

کلاس شروع شد . با هم دوازه نفر بودیم. مربی ضبط صوت را باز کرد و جلو آمد و گفت: « حالا همراه با موسیقی کارمان را شروع می کنیم. حرکاتی را که انجام می دهم شما نیز انجام بدهید.» قبل از شروع تمرین ، به دور و برم نگاه کردم بجز من و مربی و نفر سمت راستم ، همه جوان بودند. به نظرم تمرین با این جوانها یک جور عجیب رسید. به بانوی مسن سمت راستم نگاه کردم . او آماده تمرین بود. لبخندی بر لب داشت و با نگاهش از من می خواست که با علاقه تمرین را اغاز کنم . من نیز آهسته و با لبخندی معنی دار گفتم :« آخه این حرکات از من و تو گذشته . به سالن برگردیم.»
گفت :« چرا باید از من و تو گذشته باشد؟ برعکس ، ژیمناستیک بر من و تو لازم است که تحرک کمی نسبت به این بچه ها داریم. ما پیر نشده ایم بلکه از شانسمان با دختربچه ها هم کلاس شده ایم. من از تو حداقل هفت هشت سالی مسن تر هستم . اما خودم را پیر حس نمی کنم. حواست را جمع کن . به حرکات مربی دقت کن . خودت را در دنیای موسیقی و رقص رها کن. هم از نرمش لذت می بری و روحیه ای تازه می گیری. از همه مهم تر بعد از تمام شدن تمرین احساس جوانی و شادابی می کنی. دونیانی نئجه توتسان ائله گئده ر / دنیا را هر طور که بگیری همان طور هم می گذرد»
صدای مربی بلند شد :« بازوها باز و به طرف بالا. تمرین را آرام و همراه با رقص شروع می کنیم.»
همراه با بچه ها ( به قول دوست مسن ) بازوانم را رو به بالا باز کردم همراه با موسیقی ملایم و حرکات مربی ، همچون پروانه سبک بال به آسمانها پرواز کردم. میان گلهای صحرائی و لاله های سرخ وحشی سیر کردم. نسیم ملایمی که از پنجره نیمه باز اتاق وارد شده و تماشاگرمان بود ، غم های کهنه ، خاطرات تلخ انباشته شده در سینه را از جای کند و برد. مثل پرنده سبک شدم . آرام شدم ، دلم لبریز از نشاط شد. دنیا را رها کردم.
ساتمیشام بو دونیانین آناسینی / رها کردم این دنیا را

2007-09-06

انشای این هفته ما


چند روز پیش آقا معلم مان از ما خواست که در مورد کشور و زادگاهمان مقاله ای تهیه کنیم و همراه با نقشه و تصاویر و چه و چه به ایشان تحویل دهیم . اصل سخنش هم این بود که اکثر کشورها را می شناسیم و بهتر است در مورد زادگاهمان ( شهر یا روستا ) بنویسیم . یکی یکی در مورد زادگاهمان توضیح مختصری دادیم . من در مورد تبریز و ماکو یک کمی حرف زدم . دوستی کنجکاو شد و پرسید : شما در ایران متولد شدید و بعد به ماکو کوچ کردید ؟ یا در ماکو متولد شدید و سپس به ایران کوچ کردید ؟ جواب دادم نه خیر جانم من در ماکو متولد شدم و ایرانی هستم . خلاصه که متوجه شدم که دوستم ماکو شهری از ایالت مکزیک را با ماکو شهری در ایران اشتباه گرفته است . به او توضیح دادم . همانگونه که دو شهر کاشان وجود دارد . یکی در ایران و دیگری در فرانسه است. حالا باید مطالب را جمع آوری کنم و به آلمانی بنویسم . فکر می کنم یکی دو هفته کار دارم . البته وقت زیاد داریم و امیدوارم کار جالبی از آب در بیاید .
ان زمانها که هنوز جوان بودم به همراه خانواده زیاد به ماکو سفر می کردیم . اتومبیل و اتوبوس فراوان بود و مسیر چهار یا پنج ساعته ماکو را با گوش کردن به موسیقی طی می کردیم و به زادگاه می رسیدیم . این چرخ فلک چه بازیها که ندارد . آخرین باری که به ماکو سفر کردم حدود هیجده یا نوزده سال پیش بود . با این حال این شهر قسمت قابل توجهی از خاطراتم را به خود اختصاص داده است . زنگمار، قیه و سبدداغی ، خانه های بنا شده بر دامنه و بالای کوه ، مسجد دو طبقه اش و نو عروسانی که شبهای عاشورا چادر سبز رنگ به سر می کردند ، هیچ کدام را فراموش نکرده ام . اگر چه سالهاست که به این شهر سفر نکرده ام . چند سال پیش که به ایران سفر کرده بودیم با خانواده آبجی بزرگ در خانه پدر میهمان بودیم . عموی پیرم در بستر بیماری یا بهتر بگویم بستر مرگ بود و می دانستیم که چیزی از عمرش نمانده است . آبجی عازم ماکو شد و من که خیلی دلم می خواست به دیدن عمو و ماکو بروم ، آقا شوهر فرمایش فرمودند که تو کجا ؟ آنجا چه کسی را داری ؟ و من بع بعی ، توی دلم گفتم سن دییه ن اولسون قال یاتسین ( آنچه که می گوئی همان شود و قیل و قال بخوابد ) حتمن توی دلش هم از زور بازوی فراوانش خوش به حالش هم شد .
فکر می کنم زیاده روی در هر کاری موجب مرض است . در رفت و آمد و معاشرت هر کسی جای خود را دارد . طبیعی است که ادم مادرشوهر و خواهرشوهر و …. را دوست دارد . چه بسا که با خواهرشوهر هم سن و سال است و با هم دوست هستند و بین آنها صمیمیتی هست . اما او جای خود دارد و خواهر جای خود . هر چند که بدخلق تر ازخواهر شوهر باشد . آدمی به پدرشوهر احترام قائل است و دوستش دارد . پدرهمسرش است اما هیچ وقت او را بیشتر از پدرش دوست ندارد . نه زن و نه مرد هیچ کدام اجازه ندارند پدر یا مادر خود را به طرف مقابل تحمیل کنند که چون مادر من طلاهایش خیلی زیاد است و به سفر حج هم رفته خیلی والاتر از مادر توست که طلا ندارد و پول سفر حج را ندارد . معیار ارزش و شخصیت پول و طلا و حج نیست . همه می دانند که این دلایل به درد تاریخ می خورند .
نمی دانم چرا باز از موضوع خارج شدم و چرا ناتمام رهایش کردم .شاید روزی کاملش کنم خیلی کاملتر به اندازه یک کتاب . شاید بهتر است با این زبان الکنم دیگر ادامه ندهم و مثل شاگردان عزیز بنویسم « این بود انشای من شاد باد آموزگار من »
برای اینکه بی مزگی این پست حوصله تان را نبرد ، به وبلاک
نیمه پنهان سری بزنید که توسط بلاگ نیوز پیدایش کردم .