ننویس نه ننویس، هر چی که گفتم ننویس
گویا باید مقاله ای بنویسد. قلم
به دست گرفته و کاغذِ زیرِ دستش، منتظر است. پشت میز نشسته و به صندلی اش لم داده
است. بادِ وزنده، موهایش را به رقص درمی آورد. بساطش را جمع کرده و وارد اتاق می
شود. مادرش می پرسد:« چی شد؟ تونستی چند خط بنویسی؟»
جواب می دهد:« نه! چه بنویسم؟ چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد. گویا مغز و حس و روح و روانم خالی شده و در خلا زندگی می کنم.»
می گویم:« این همه اتفاقات تلخ و شیرین، این همه مرگ و جنگ و کشت و کشتار. این همه دروغ و فریب. البته می توانی مقاله ای عالی و تاثیرگذار خلق کنی.»
مادرش حرفم را قطع می کند و می گوید:« نه جان و دلم نه. از این حرفها ننویس. زیرا که ما آزادی بیان را نیاموخته ایم. از کبوترهای بالای درخت بنویس که چند روزی است تخم گذاری کرده اند. چیزی به ذهنت نمی رسد؟»
می گوید:« خیلی حرفها برای نوشتن و گفتن دارم. اما نمی توانم بیان کنم. به قول خودت هر چه بگویی، یکی برای زدنت پیدا می شود. این روزها حال و هوای ما مثل ضرب المثل معروف ترکی است که می گوید
بئزه نیرم خانیم دؤیور، بئزه نمیرم آقا دؤیور. »
*
جواب می دهد:« نه! چه بنویسم؟ چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد. گویا مغز و حس و روح و روانم خالی شده و در خلا زندگی می کنم.»
می گویم:« این همه اتفاقات تلخ و شیرین، این همه مرگ و جنگ و کشت و کشتار. این همه دروغ و فریب. البته می توانی مقاله ای عالی و تاثیرگذار خلق کنی.»
مادرش حرفم را قطع می کند و می گوید:« نه جان و دلم نه. از این حرفها ننویس. زیرا که ما آزادی بیان را نیاموخته ایم. از کبوترهای بالای درخت بنویس که چند روزی است تخم گذاری کرده اند. چیزی به ذهنت نمی رسد؟»
می گوید:« خیلی حرفها برای نوشتن و گفتن دارم. اما نمی توانم بیان کنم. به قول خودت هر چه بگویی، یکی برای زدنت پیدا می شود. این روزها حال و هوای ما مثل ضرب المثل معروف ترکی است که می گوید
بئزه نیرم خانیم دؤیور، بئزه نمیرم آقا دؤیور. »
*
No comments:
Post a Comment