2023-12-06

یک جرعه انصاف

یک جرعه انصاف

همسایه ی روبرویی را می گویم. زن هنوز جوان است و سلامتی کافی دارد و کار می کند. دو سال پیش هم خانه ای داشت با دو گربه ی سیاه و سفید. صبح ها که مرد و زن به سر کار می رفتند، پنجره ی بالکن را کمی باز می گذاشتند. گربه ها تا عصر بیرون می رفتند و پس از برگشتن زن و مرد، آنها نیز به خانه برمی گشتند. چند ماهی می شود که مرد را نمی بینیم و به تازگی ها مردی دیگر جانشین او شده است. لاابالی، بی بند و بار، بی ادب. همراه با سگی بزرگ و نامرتّب و ناتمیز که چندین بار اطراف باغچه ام را کثیف کرد. شکایت به صاحبخانه کردم و جلوی کثافت کاری جناب سگ گرفته شد. البته سگ گناهی ندارد. گناه از جانب صاحب اش است و او مسئول توالت و تمیزی سگ است.
همسایه ی دیوار به دیوار به سراغم آمد و از مرد لاابالی شکایت کرد. می خواست نامه ای بنویسیم و شکایت کنیم تا این مستاجران مزاحم را از خانه بیرون بیاندازند. نپذیرفتم. گفت:« هرکسی هرگونه ای که می خواهد زندگی کند، ربطی به من ندارد. با سگ شان مشکل داشتم که برطرف شد. خانه به زحمت پیدا می شود. اخراج کنیم به کجا بروند؟ اگر شکوه ای داری به صاحبخانه بگو رسیدگی می کند.» او می گفت که یکی از گربه ها مرده و گربه ی دوّمی را به خانه راه نمی دهند و شب بیرون مانده است.
چند روزی است که هوا بسیار سرد شده است و صدای میومیوی گربه به گوشم می رسد. دیشب که خیلی سرد بود، باز صدایش را شنیدم. خواستم به خانه بیاورمش که ترسید و زیر درخت سرو پنهان شد. کمی شیر گرم کرده و زیر درخت گذاشته و به خانه برگشتم. از پشت پنجره نگاه کردم. طفلکی آمد و نوشید و دوباره زیر درخت پنهان شد. من و همسایه ی طبقه بالا و روبرویی هرچه سعی کردیم نتوانستیم گربه را بگیریم و به خانه مان ببریم تا از سرما یخ نزند. می توانیم روز بعد به خانه ی حیوانات ببریم. آنجا نگه می دارند. در خانه ی زن و مرد رفته، زنگ در را به صدا درآوردیم. خانه بودند و چراغ و تلویزیون روش و صدایشان را شنیدیم، امّا در را باز نکردند. ما فقط می خواستیم خواهش کنیم که گربه به شما عادت کرده بگیرید و به ما بدهید تا به خانه ببریم. در را باز نکردند.
امروز صبح دیگر صدایی از گربه نشنیدیم. کجا رفت؟ چه بلائی سرش آمد؟ نکند از سرما یخ زده باشد؟ یعنی یک ذرّه  انصاف ، یک کمی ترحّم هم خوب چیزی است.

 

 

2023-12-04

سحر دختر نازم

بخندیم و شاد باشیم، امّا به چه قیمتی؟!
مادر پس از گذشت دو سال و اندی دوری، به دخترش رسیده است. غرق در شادی است. برایش آوازی از ته دل و شادی می خواند. از ایام دوری، از روزها و شبهائی که در حسرت او به سر برده، سخن می گوید. شادی اش را با دوست دارانش قسمت میکند. دخترش را به صحنه دعوت می کند. دختر نوجوان موهای کوتاهی دارد. کت و دامن پوشیده ( مثل بقیّۀ دختران هم سن و سال و همزمانش ) پیش مادر می آید و با آهنگ و صدای مادر می رقصد. رقصی همچون رقص های زمان خودش. زیبا، آرام، متین و خجالتی. رقص اش مورد پسند من و امثال من است. تیپ و ژست و رفتارش عادی است. فیلم و آواز و رقص مادر و دختر را چندین بار تماشا می کنیم و خوشمان می آید. بدون این که لباس یا آرایش یا رقص او توجّه ( منفی ) ما را جلب کند، خوشحالیم که خدا مادر و دختری را به هم رساند. همه می دانیم و خدا می داند که این دو در فراق هم چه کشیده اند.
حال چند سالی می گذرد که مادر درگذشته است و دختر برای خود مادری و گردانندۀ خانوداه ای شده است. عدّه ای که دوست دارند به هر قیمتی دیده و مورد توجّه قرار گیرند و فالوورجمع کنند، ویدیوی این مادر و دختر را به مسخره گرفته و برایشان به قول خودشان« دابسمش» ساخته اند. چنانکه دختر مجبور به انکارخویش شده است. انکار ندارد. خدا هرکسی را به گونه ای و شکل و شمایلی آفریده است. تو از قیافه و رقص ات شرمنده نباش، بلکه آنانکه با این حرکات مشمئزکننده، سعی در جمع کردن فالوور دارند، از تو و روح مادرت شرمنده شود.  
تو ای که می خواهی به هر قیمتی که شده خود را نشان بدهی، نه گُلم، نه جانم، با این  کارها نه تنها مشهور نمی شوی، بلکه مورد انزجار هم می شوی. اگر می خواهی کمدین و طنزپرداز شوی، زحمت بکش و از پیشکسوتان درس بیاموز.

2023-12-02

دهقان فداکار

حیدربابا آدام اؤلر آد قالار« شهریار» 
*
ازبرعلی حاجوی، که ما او را به نام ریزعلی خواجوی می شناسیم، اهل روستای قلعه جوق میانه بود. او یازدهم آذرماه 1396 در سن 86 سالگی بر اثر بیماری درگذشت و به «ملک  محّمد و زومرود قوشوی» مادربزرگ پیوست. اما با داستانی واقعی و به عنوان قهرمانی واقعی. روحش شاد و مکانش بهشت.
*

بچّه که بودیم، هنوز « تلویزیون» و« سوپرمن» و «بت من» و «اسپایدرمن» وغیره اختراع نشده بودند. ما بودیم وپیک دانش آموز و نوآموز و از همه زیباتر، قصّه های شیرین مادربزرگ و صدای پیر و مهربانش که ما را دورِ علاالدّین یا بخاری هیزمی جمع می کرد و برایمان از «ملک محمّد» و « زومرودقوشو» و «کچلجه» وغیره می گفت. تا این که کلاس سوّمی شدیم. زنگ دوّم فارسی داشتیم و خانم آموزگار درس جدید را برایمان خواند و سپس در توضیح درس گفت که قهرمان داستان و خود داستان واقعیّت دارد. من و همکلاسی هایم این داستان واقعی شیرین را خوانده و یاد گرفتیم. حکایت فداکاری ریزعلی خوجوی، دهقانی که جان مسافران و کارکنان قطار را نجات داد.
*
دهقان فداکار
غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشت کوه های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرو رفته بود. کار روزانه ی دهقانان پایان یافته بود. ریزعلی هم دست از کار کشیده بود و به ده خود باز می گشت
.

در آن شب سرد و تاریک، نور لرزان فانوس کوچکی راه او را روشن می کرد. دهی که ریزعلی در آن زندگی می کرد نزدیک راه آهن بود. ریزعلی هر شب از کنار راه آهن می گذشت تا به خانه اش برسد. آن شب، ناگهان صدای غرش ترسناکی از کوه برخاست.

سنگ های بسیاری از کوه فرو ریخت و راه آهن را مسدود کرد. ریزعلی می دانست که، تا چند دقیقه دیگر، قطار مسافربری به آن جا خواهد رسید. با خود اندیشید که اگر قطار با توده های سنگ برخورد کند واژگون خواهد شد.

از این اندیشه سخت مضطرب شد. نمی دانست در آن بیابان دور افتاده چگونه راننده ی قطار را از خطر آگاه کند. در همین حال، صدای سوت قطار از پشت کوه شنیده شد که نزدیک شدن آن را خبر داد.

ریزعلی روزهایی را که به تماشای قطار می رفت به یاد آورد. صورت خندان مسافران را به یاد آورد که از درون قطار برای او دست تکان می دادند. از اندیشه ی حادثه ی خطرناکی که در پیش بود قلبش سخت به تپش افتاد.

در جست و جوی چاره ای بود تا بتواند جان مسافران را نجات بدهد. ناگهان، چاره ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید، به سرعت لباسهای خود را از تن درآورد و بر چوبدست خود بست.

نفت فانوس را بر لباسها ریخت و آن را آتش زد. ریزعلی در حالی که مشعل را بالا نگاه داشته بود، به طرف قطار شروع به دویدن کرد. راننده قطار از دیدن آتش دانست که خطری در پیش است. ترمز را کشید.

قطار پس از تکانهای شدید، از حرکت باز ایستاد. راننده و مسافران سراسیمه از قطار بیرون ریختند. از دیدن ریزش کوه و مشعل ریزعلی، که با بدن برهنه در آنجا ایستاده بود، دانستند که فداکاری این مرد آنها را از چه خطر بزرگی نجات داده است.

2023-11-28

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

 هوا بس ناجوانمردانه سرد است

روزی دیگر از روزهای خداست. سر از بستر گرم برمی دارم. ازپشت پنجره اتاقم، بیرون را می نگرم. اندکی برفی روی شاخه درختان نشسته و آفتابکی رویش تابیده است. به خود می آیم و سری به بالکن می زنم. تا در را باز می کنم، هوای سرد همچون شلاق به صورتم می خورد. اندک آبی که از دیشب روی زمین پاشیده بود، یخ زده است. فوری پنجره را می بندم و درون اتاقکم می خزم به چند روز پیش که با خود می گفتم خانه ام بس کوچک و نقلی است، کاش کمی بزرگتر می شد، می اندیشم. سپس در عالم رویاهایم سری به غزه و اکرائین و... زده و با خود می گویم:« راستی که بشر چقدر ناسپاس است و قدر داشته هایش را نمی داند. اگر اکنون آنجا بودی و خانه ات بر سرت خراب شده بود، چه می کردی؟» اول صبحی دلتنگ می شوم، چه دلتنگی. غم بر دلم سنگینی می کند، چه سنگینی ای! آنها که اکنون خانه هایشان بر سرشان ویران شده، آنها که داخل چادرها، در انتظار لقمه نانی وجرعه آبی هستند، چه گناهی کرده اند؟ چرا باید تاوان خودخواهی ها و زیاده طلبی های بعضی ها را بدهند؟ چرا و چرا و چرا؟ و این چراها داغونم می کنند.
راستی که به قول مرحوم « مهدی اخوان ثالث» هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی، هوا بس ناجوانمردانه سرد است.



2023-11-25

رضا تهرانچی

 رضا تهرانچی،
خالق بیسکویت مادر، دکتر دندانپزشک، 13 خرداد 1302در کاشان به دنیا  آمد. به دنیا آمد تا همراه برادرانش،کارخانه ویتانا را راه اندازی و با محصولات شیرین و سالمش کام کوچک و بزرگ را شیرین کند. بیسکویت مادر، شکم ( کودکانی را که شیر مادرشان کم بود و شکم کوچک و ظریفشان را سیر نمی کرد،) سیر می کرد. من نیز یکی از آن کودکان بودم. از وقتی که به یاد دارم و مادر و نزدیکان می گویند، من نیز با بیسکویت مادر بزرگ شدم. این بیسکویت تُرد و در عین حال نرم بود. مادرم داخل پیالۀ کوچک می ریخت و با کمی شیر یا چای کم رنگ نرم اش می کرد و می خوردم. هم من و هم بچه های هم سن و سال من و هم بعد از من.

خوب به خاطر دارم که زنان همسایه قبل از ظهرکه مردها سر کار بودند، دور هم جمع شده و « قاش آلان خدجه» را به خانه دعوت می کردند، تا بیاید و ابرویشان را بردارد و صورتشان را بند بیاندازد. او داخل نعلبکی رنگ ابرو که به آن « قاش» می گفت آماده می کرد و بعد از تمام شدن کارش، هر یک از زنان این قاش را روی ابرویشان می کشیدند و ابرویشان پررنگ و برّاق می شد. صاحب خانه چای می آورد و کنار استکان چای، نعلبکی دیگری هم می گذاشت. این نعلبکی حکایتی شیرین برای ما بچّه ها که همراه مادر بودیم داشت. ای جانمی بیسکویت مادر. او داخل ظرفی بیسکویت مادر چیده و به همه تعارف می کرد و با فروتنی و بدون تعارف می گفت:« بفرمائید دهانتان را شیرین کنید. قاقا اولمویان یئرده، ایده ده قاقادی» هرکسی دو یا سه عدد بیسکویت برداشته و همراه چای می خورد.
به قول مادر مرحومم، اکنون انواع مختلف کیک خامه ای و شیرینی های رنگارنگ می خوریم، اما هیچ کدام مزۀ آن « قاقا» را نمی دهد. کم می خوردیم و به اندازه می خوردیم و مزه اش در دهانمان می ماند. این بیسکویت مکمل غذایی کودکان و محبوب همه بود.
رضا تهرانچی کارخانه دار و کارآفرین عزیز ایرانی، خالق مکمّلِ غذایی کودکان، که کارخانه اش مصادره شد،  6 فروردین 1401 درگذشت.  بجاست که فاتحه ای بر روح و روانش بفرستیم و بگوئیم روح ات شاد و مکانت بهشت.

2023-11-23

بهزاد بهزادی

 بهزاد بهزادی

بیر نئچه گون بوندان قاباق، یولداش جانیما ویدولو زنگ ووردوم. اوردان – بوردان دانیشیماقدایدیق کی باغچامدان سوروشدو. دئدیم:« بیلکیرسن کی باغچام بیرگؤزل اولوب، بیر گؤزل اولوب کی گل گؤره سن. هله قارقالار، گؤیرچین لر، سئرچه لر، بیریانا، ایکی داناکیرپی، اوچ دانادا داوشان، باغچایا گلیپ اونلارا قویدوغوم سویو، یئمی، یئییب گئدیرلر. اونلارا باخدیقجا کئف ائلیرم ها!.»
سؤزلریمه ائله تهر قولاق وئریردی، سانکی بیر داغ باشیندان گلنه قولاق آسیر. سؤزومو کسیب، سوروشدوم:« نه اولوب، من نه دئدیم کی بئله باخیرسان؟»
بیر مسخره ائیله ییب گؤله رک دئدی:« قیز بو نه مدل دانیشماخدی؟ نه داوشان! نه کیرپی! دوزامللی دانیش هامی باشا دوشسون دا! »
سوروشدوم:«آخی نئجه دانیشیم؟»
دئدی:« چوخ ساده باخچاندا خرگوشلار، جوجه تیغی لر و... نئچه ایللردی خارجه ده سن، هله کتدی لیغیندن ال چکمه میسن!؟»
دوغوردان دا اوره ییم توتولوب دئدیم:« بو نئجه سؤزدو؟ منیم کتدی اولماغیم عاییب دئییل. سنین بئله اؤزووی ایتیرمه یین عاییب دیر. یا سؤزوون هامیسین فارسی جا دئگینن یا تورکوجه. بئله قارما – قاریشیق دانیشماق دا نه؟»
*
چندین سال است که در دیار غربت زندگی می کنم. روزی از روزها از پدرم خواستم که برایم کتابی در مورد زبان ترکی آذربایجانی، بفرستد. یک مختصری بخوانم. یک ماه نگذشته بود که پستچی در خانه را به صدا درآورد. بسته پستی را دریافت کرده و با عجله بازش کردم. « فرهنگ ترکی آذربایجانی فارسی - نوشته بهزاد بهزادی » پدرم فرستاده و راهی برای آموختن کلمات ترکی را برایم باز کرده بود. خواندن مختصری از دستور زبان فارسی، شوق مرا به مطالعه در مورد زبان مادری ام دوچندان کرد. قبل از این کتاب «فرهنگ سؤزلوک ترکی به ترکی – نوشتۀ علی حسین زاده ، داشقین » را برادر کوچکم فرستاده بود.
بهزاد بهزادی در سال 1306 در آستارا به دنیا آمد. او محقق و نویسنده و پژوهشگر و فعال روزنامه نگاری بود. در سال 1386 درگذشت و کتابهای ماندگارش را برای مطالعه ما، به یادگار گذاشت. روحش شاد و مکانش بهشت.
کتاب فرهنگ ترکی آذربایجانی فارسی بهزاد بهزادی را می توانید از سایت کتابناک دانلود کنید. 

2023-11-18

محمدصادق نائبی

 محمدصادق نائبی

چند سال پیش بود و داشتم از طریق اینترنت دنبال واژه های ترکی آذربایجانی می گشتم که رسیدم به دانلود« یک هزار واژۀ اصیل ترکی در زبان پارسی» صفحه را دانلود کرده و چون امکان کپی نداشتم، تصمیم به نوشتن در دفتر کردم. در آخر نیز اسم نویسنده را یادداشت کردم« محمدصادق نائبی» چندی بعد رسیدم « نصاب صادق» و حیران شدم از شعرزیبا و تعلیم عالی اش. اخیرا در سایت کتابناک، «آموزش دستور زبان ترکی آذربایجانی» اش را یافته و دانلود کردم. سرانجام کنجکاو شدم برای شناختن اش. این بنی آدم کیست و اهل کجاست و چه می کند. به ویکی پدیا و وبلاک « گنجینه ها» در بلاکفا رسیده و شناختمش.
محمدصادق نائبی اهل میانه است و در تاریخ خرداد 1352 در میانه به دنیا آمده است. تحصیلات و مشاغل درخشانی دارد. حدس نمی زدم این قدر جوان باشد.
*
محمدصادق نائبی عزیز: قلم ات وزین تر و تواناتر، دلت شاد و علم ات شکفته تر باد.
*
قسمت بسیار کوتاهی از نصاب صادق
چون بياموزی زبان ديگری جز مادری
برگشائ
ی روی خود دروازه های ديگری
گويمت از واژگان ناب ترك
ی، گوش كن
فاعلاتن ، فاعلاتن ، فاعلاتن ، فاعلن
سيب آلما و اريك زردآلو، قاوون خربزه
هئيوا به ، انگور اوزوم، دال شاخه ، دادل
ی بامزه

مطالعۀ کتابهای باارزش این نویسنده و پژوهشگر عزیز را به شما دوستداران زبان مادری توصیه می کنم.
*
گنجینه ها 
*
کتابناک - 
  (ketabnak.com)

2023-11-07

برکت واریدی

برکتلی چاغلار
بوندان قدیم، سپ – سوور یوخویدو.هئچ بیر زاد بوشا گئتمیردی. سفره نین قیرینتی لارینی حیاطین بیر قیراغینا تؤکوردوخ، قوشلارا یئم اولسون دئیه. بؤیوک آنام قالان چؤرک لری آریدیردی. آق لارین آبگوشتا دوغراماق اوچون، بیر تمیز دستمالا قویوردو. قَره – قوره لری ده آیری بیر قابدا، قیراغا قویوردو. دئییردی:« کپیرچی یا خیردا چؤرک آلان گلنده وئریب، بیر زاد آلاروخ. بو خیردا چؤرکلری بیز یئمیروخ، آنجاق اینک لر و اوبیرسی حیوانلارین یئمی اولور. » دوغوردان دا او زامانلار تؤک – داغیت یوخویدو. ائولرده برکت واریدی ها.
*
اسم فاعل:

خیردا چؤرک + چی = خیردا چؤرک چی: کسی که خرده نان می خرد و می فروشد. ( بیزیم اوشاقلیق چاغیمیزدا، بیر ایش واریدی. بیرسی ائششکینین کوره یینین ایک یانینادا تلیس باغلاییب، قاپی - قاپی گزیب، خیردا چؤرک دییه سسله نیردی. ائو خانیملاری قاپپیا چیخیب، خیردا چؤرک وئریب اونون یئرینه پلاستیک قاب یا کپیر و هابئله زادلار آلیردیلار. بئله جه سینه خیردا چؤرک لر هئچه گئتمیردیلر.
*
کپیر+ چی = کپیرچی : کپیر فروش، بیر ایش چی کیشی لرده واریدی خیردا چؤرک آلیب اونون یئرینه کپیر وئریردیلر. کپیر قوم یا توپراغا بنزیردی و اونونلا قابلاما – قازان سورتنده، قابلامالار چوخ تمیز اولوب پار – پار پاریلدیردیلار

2023-11-06

تکّه هایی از یک کُلِّ منسجم

 تکّه هایی از یک کُلِّ منسجم
نویسنده: پونه مقیمی

این روزها سرگرم مطالعۀ کتابی از پونه مقیمی( روانشناس و روانکاو ایرانی که در سال 1361 در ایران به دنیا امد.) هستم. بسیاری از نکاتی که در کتاب می خوانم، به نظرم آشنا و نزدیک به من است. گاهی وقتها آنچنان در متن کتاب غرق می شوم که گوئی مخاطب اصلی اش منم و دارد بسیار ساده و صمیمی و بی هیچ تعارفی، با من حرف می زند. پیشنهاد می کند و راه وچاه را نشانم می دهد. اگرچه متن ها کوتاه و تکّه تکّه اند، امّا با اتمام یک فصل، کنجکاوانه شروع به خواندن فصل بعد می کنم.
به صفحۀ 113 می رسم. نویسنده به داستانی از فیلمی اشاره می کند. « موضوع اختاپوس تنهایی است که در اقیانوسی زندگی می کند. روزی کوسه ای به او نزدیک می شود و پیشنهاد دوستی می دهد. اختاپوس با خوشحالی می پذیرد و باکوسه دوست می شود. کوسه با هربار گرسنه شدن، از اختاپوس یکی از بازوهایش را می خواهد و اختاپوس نیز برای ادامه دوستی اش می پذیرد و با هر گرسنگی دوستش، یکی از بازوهایش را می دهد تا کوسه بخورد و سیر شود و آخرکار بازوئی برایش باقی نمی ماند و سرانجام جان  بی بازویش نیز طعمۀ کوسه می شود. کوسه پس از خوردن اختاپوس یاد خاطراتش با اختاپوس می افتد و خیلی دلتنگ می شود و می رود تا دوستی دیگر پیدا کند.»
طفلک اختاپوس برای این که دست داشتنی دیده شود، بازوهایش و سپس خودش را فدا می کند. درست شبیه ما انسانها که به خاطر دوستی و دوست داشته شدن، هرگونه از خودگذشتگی می کنیم. خودِ عزیزمان را فدا می کنیم. تا شاید روزی کوسه مان برگردد و سلامی کند و چشم پوشی و فداکاری دوباره بخواهد.
این کتاب ارزش وقت گذاشتن و مطالعه کردن دارد.
*
اما من تصمیم گرفته ام که دیگر خودم را حذف نکنم. سلام کوسه ای را که تمام بازوهایم را خورد، علیک نگویم. تصمیم گرفتم و موفق شدم تا قسمت های از دست رفتۀ وجودم را ترمیم کنم و به شادی برسم.
*

2023-11-02

لیلی افشار نخستین زن

 لیلی افشار 

لیلی افشار نخستین زن نوازنده در جهان بود که  در رشته اجرای گیتار کلاسیک به درجۀ دکترا رسید. او  دوّم آبان 1402 در سن 63 سالگی، به علت بیماری درگذشت. روحش شاد.
 

2023-10-19

حالمان بد گشته گریه می کنیم

 آن روز که 17 اکتبر بود

به خود می گویم چه مرگت هست؟ آخر ناسلامتی 17 اکتبر است و روز جهانی ریشه کنی فقر! باید شاد باشی، ببین دولت ها دارند برای ریشه کنی فقر نهایت تلاش خود را می کنند. یکی خانه ها را بر سر اکرائینی ها خراب می کند و دیگری غزه ای ها را خانوادگی در خانۀ فقیرانۀ خودشان دفن می کند. برای کفن و دفن همدگیر، هزینه ای متحمل نمی شوند. دارد با حساب و کتاب و معیارهای مخصوص به خود، فقر را ریشه کن می کند. بقیّۀ گردن کلفت ها هم برای طرفین کف می زنند و هورا می کشند. بزنید همدیگر را و تماشا کنیم شماها را. کودکان، پا برهنه و شکم گرسنه و حیران، تماشا می کنند. کودکی به اعتراض می گوید:« جنگ خطای کودکان نیست.»
سپس اخبار را می شنوم. فردوس کاویانی، آتیلا پسیانی و از همه دردناکتر، داریوش مهرجویی و همسرش. به قول مهدی اخوان ثالث، با خود زمزمه می کنم:« به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندۀ خود را!؟»

2023-09-18

روز شعر و ادب فارسی و به بهانه زنده یاد شهریار

به بهانه زنده یاد شهریار

شهریار را از بچگی می شناختم. « حیدربابایه سلام» اش ورد زبان پدرانمان بود. پدرم بسیار دوستش می داشت. می گفت:« حیدربابا یه سلام، روح و روان و خاطرات کودکی مان را نوازش می کند.»
دلم می خواست حیدربابا را بخوانم. اما افسوس که به جرم ترکی بودن، جزء کتابهای ممنوعه بود. روزی از روهای خوش تابستانی، مهمان داشتیم و مهمان عزیزمان گفت که این کتاب را دارد. به شرطی امانت می دهد که به هیچ کس نشان ندهم و مخفیانه بخوانم. قول دادم و کتاب را تحویل گرفتم. دفتری تهیه کرده و با شور و شعف، کتاب را رونویسی کردم. حجم کتاب زیاد نبود، اما اشعار یک دنیا حرف داشت. یادم می آید که آن شب بعد از رفتن مهمانها، تا نیمه های شب نشسته و منظومه  را نوشته و تمام کرده و روز بعد به صاحب اش تحویل دادم. راستی که چقدر لذت بردم از داشتن چنین اثر زیبائی. منظومه از 121 بند نوشته شده است. 76 بند در یخش اول و بقیه در بخش دوم کتاب است. تابستان را با شهریار و حیدربابایش سپری کردم. شهریار برایم از این در و آن در صحبت کرد. از سیب های شنگل آوا، از غازهای قوری گول، از عروسی روستا، از نوروز و شال ساللاماق و رنگ کردن تخم مرغ، پاییز و بوستان پوزدو پختن کدو تنبل داخل تنور، عمه جانین بال بلله سی و الی آخر
*
او با حیدربابا سخن می گوید. گاهی از مرد و نامرد می گوید:
حیدربابا ایگیت امک ایتیرمز
عؤمور کئچر، افسوس بره بیتیرمز
نامرد اولان عؤمرو باشا یئتیرمز
بیزده والله اونوتماریق سیزلری
گؤرنمه سک حلال ائدین بیزلری
*
زمانی از مراسم عروسی:
حیدربابا کندین تویون توتاندا
قیز – گلین لر حنا، پیلته ساتاندا
بیگ گلینه دامدان آلما آتاندا
منیم ده او قیزلاریندا گؤزوم وار
عاشیقلارین سازلاریندا سؤزوم وار
*
از بی وفائی دوستان گله می کند:
حیدربابا یار - یولداشلار دؤندولر
بیر – بیر منی چؤلده قویوب، چؤندولر
چشمه لریم بولاقلاریم، سرندولر
یامان یئرده گون دؤندو آخشام اولدو
دنیا منه خرابۀ شام اولدو
*
از مکتب می گوید:
بو مکتب ده، شعرین شهدین دادمیشام
آخوندون آغزیندان قاپوپ، اودموشام
گاهدان دا بیر، آخوندو آلداتمیشام
باشیم آغریر دئییبر، قاچیب گئتمیشم!
باغچالاردا گئدیب، گؤزدن ایتمیشم!
*
و سرانجام:
عاشیق دئیه ر: بیر نازلی یار واریمیش
عشقینده اودلانیب یانار واریمیش
بیر سازلی – سؤزلو شهریار واریمیش
اودلار سؤنوب، اونو اودو سؤنمه ییب
فلک چؤنوب، اونون چرخی چؤنمه ییب
*
حیدربابا آلچاقلارین کؤشک اولسون
بیزدن سورا، قالانلارا عشق اولسون
کئچمیشلردن، گلنلره مشق اولسون
اولادیمیز، مذهبینی دانماسین
هر ایچی بوش سؤزلره آللانماسین
*
روزی از روزها دبیر تارخ مان وارد کلاس شد. قبل از شروع درس از شهریار گفت و شعر« بهجت آباد خاطره سی» برایمان خواند و روی تخته سیاه نوشت و ما نیز رونویسی کردیم. این شعر زیبا را نیز به دفتر حیدربابایم اضافه شد. منظومه زیبای « سهندیم » شاهکاری دیگر از این شاعر گرانمایه است. او مدت هشتادو سه سال در این دنیا زندگی کرد و سپس در تاریخ 27 شهریور1367 ما را با دیوانش تنها گذاشت. روحش شاد و مکانش بهشت.
*

2023-09-10

امروز روز جهانی جلوگیری از خودکشی

خودکشی

ظهر است و چند روزی است که هوا گرم شده. باید پرده ها را کشید و پنجره ها را بست تا گرما به اتاق نفوذ نکند. در این گرما نمی توانم زیاد کار کنم. پشت کامپیوترمی نشینم و چشم به  تقویم امروز می دوزم. بله امروز دهم سپتامبر یعنی 19 شهریورخودمان، مصادف با روز جهانی خودکشی است. با خود می گویم :« زندگی با تمامی مشکلات و پستی و بلندی هایش، زیباست.» چه چیزی سبب مرگ خودخواسته می شود؟ چه می شود که آدمی دل از زیبائی ها می کند و گور بابایش می گوید و می رود؟ یاد مادربزرگم می افتم که می گفت:«جان بوغازا ییغیشاندا، هرزادین دادی - دوزو قاچار. جان که بر لب رسید، گور بابای شیرینی زندگی.»
هوا گرم است و سر بر بالش می گذارم و چرتی می زنم. در حالت خواب و بیداری سفر می کنم. زنی را می بینم، جان بر لب رسیده و درمانده. طایفۀ پدری روشنفکر و دنیادیده، طایفۀ شوهری سنّتی و تجربه دیده. طایفه ای می گوید:« برگرد پیش خودمان. گور پدر چنین زندگی ای. اگر قرار باشد هر روز به بهانه های مختلف کتک بخوری و پیش دوست و دشمن تحقیر شوی، بهتر است برگردی. دنیا که به آخر نمی رسد؟ اؤلوم اگر اؤلوم دور، بس بو نئجه ظولوم دور؟»
طایفۀ دیگرمی گوید:« زده که زده؟ نمردی که؟ شبها خانه نیست، روزها که پیش تو می آید؟ مسئله به این سادگی دعوا و مشاجره نمی خواهد. بنشین نان و ماستت را بخور و خدا را شکر کن. ار آغاجی گل آغاجی، اسیرگه مه وور آغاجی.»
و او بین این دو طایفۀ قوی دست و پا می زند که چه کند و چگونه رها شود. نه پای رفتن دارد و نه جرات ماندن. برود شکست خورده و بیچاره است. بماند خدا می داند چه سرنوشتی در انتظارش است؟ او می ترسد. هم از رفتن و رها شدن و هم از ماندن و تحمل کردن. آخر برود، بچّه هایش چه می شوند. روحیه اش داغون و درهم است. از سر کار به خانه برمی گردد. گیج و حیران و بلاتکلیف. یکباره خود را جلو داروخانه محلّه می یابد. وارد شده و یک بسته قرص خواب آور می گیرد. وارد خانه شده و با عجله قرص ها را داخل کمی آب گرم حل می کند و آماده رفتن می شود. این تنها کاری است که از دستش برمی آید. خیال می کند که بعد از او مادربزرگها مثل دسته گل از بچّه هایش مراقبت می کنند. چشمها را می بندد و لیوان را به طرف دهانش می برد. ناگهان دستهای نرم و کوچکی را روی مچ دست اش حس می کند. و صدای دخترکش را که با صدایی لرزان و گریان می گوید:« می دانم خسته شده ای. اما اندکی صبر سحر نزدیک است.» و پسرکش که می گوید:« صبر کن بزرگ که شدم خودم فدایت می شوم.»
به صدای زنگ چرتم بر هم می ریزد و سراسیمه به طرف در می روم و بازش می کنم. عروس است و باقلوا آورده تا با چایی بخوریم. آن هم در این گرمای آزار دهنده. می گوید:« خوب گرم باشد. همین گرما هم نعمتی است. خودتان گفتید زندگی زیباست ای زیبا پسند.»
می گویم:« بله این حرف رو ازبر کرده  و مدام تکرار می کنم. اما بعضی وقتها به خودم می گویم. زندگی همیشه و در هر شرایطی زیبا نیست. اگر واقعا زیباست پس چرا آمار خودکشی بالا رفته؟ چرا روزی از روزهای خدا به این مقوله اختصاص داده شده؟»   
می گوید:« بنی آدم هزار و یک درد دارد. یکی شرمندۀ زن و بچّه اش است. دیگری زندگی ناموفّقی دارد و...  الی آخر.»       

2023-09-09

زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

فرّخی یزدی شاعر لب دوخته
محمد فرخی یزدی در سال 1268 خورشیدی در شهر یزد به دنیا آمد. او پسر محمدابراهیم سمسار یزدی بود. پس از طی دوران خردسالی، به تحصیل پرداخت. پانزده ساله بود که به سبب سرودن شعری، از مدرسه اخراج شد. پس از اخراج از مدرسه به کارگری پرداخت و در نانوایی کار کرد. به علت این که به خانه اغنیا و اشراف نان می برد، اختلاف طبقاتی را مشاهده می کرد. با سواد اندکی که داشت به شعر علاقمند شده و با تاثیر از مسعود سعد سلمان به سرودن شعر پرداخته است. زبان تند و تیزی داشت و در اشعارش انتقاد و اعتراض اش را بی هیچ ترسی اظهار می کرد. این امر سبب می شد که حاکمان کینه اش را به دل بگیرند. در آغاز مشروطیت و پیدایش حزب دموکرات در ایران، او نیز از دموکرات های حدی و حقیقی یزد و جز آزادیخواهان آن شهر بود و شعر « قسم به عزت و قدر و مقام آزادی» را سرود.

در زندان به فرمان ضیغم الدوله لب و دهان فرخی را دوختند.
شرح این قصه شنو از دو لب دوخته ام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام
سرانجام پس از یکی دو ماه از زندان فرار کرد و با زغال روی دیوار نوشت:
به زندان نگردد اگر عمر طی
من و ضیغم الدوله و ملک ری
به آزادی ار شد مرا بخت یار
برآرم از آن بختیاری دمار
سرانجام ضیغم الدوله از کار برکنار شد و حاج فخر الملوک به حکومت یزد رسید و از فرخی دلجویی کرد.
*
فرخی برای شرکت در جشن انقلاب شوروی به این کشور سفر و از آنجا به آلمان رفت. تیمور تاش وزیردربار وقت به اروپا رفت و در برلین با فرخی ملاقات کرده و به او وعده و وعید داده و فریفته و به ایران بازگرداند و روانۀ زندانش کرد. بیشتر عمرش در زندان قصر و شهربانی و انفرادی گذشت. او زندگی سخت و رنجهایش را چنین بیان می کند:
بس جان ز فشار غم به زندان کندیم
پیراهن صبر از دل عریان کندیم
القصه در این جهان به مردن مردن
یک عمر به نام زندگی جان کندیم
*
خواب من خواب پریشان، خورد من خون جگر
خسته گشتم ای خدا از خورد و خواب زندگی
بهر من این زندگانی غیر جان کندن نبود
مرگ را هر روز دیدم در نقاب زندگی
*
بستۀ زنجیر بودن هست کار شیر و من
خون دل خوردن بود از جوهر شمشیر من
راستی گر نیستم با شیر از یک سلسله
پس چرا در بند زنجیریم دائم شیر و من؟
*
در کشور ما که مهد اندوه و غم است
در آن دل و جان شاد بسیار کم است
از هم قدمان خود عقب خواهد ماند
هر کس که در این زمانه ثابت قدم است
*
سرانجام در 25 مهر ماه 1318 در سن پنجاه سالگی در زندان قصر، به دست پزشک احمدی کشته می شود. مزار او معلوم نیست.
زین محبس تنگ در گشودم رفتم
زنجیر ستم پاره نمودم رفتم
بی چیز و گرسنه و تهیدست و فقیر
زانسان که نخست آمده بودم رفتم
*


زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

میرزاده عشقی

سید محمدرضا کردستانی معروف به میرزاده عشقی در تاریخ بیستم آذر 1273  در شهر همدان به دنیا آمد. او شاعر، نویسنده، روزنامه نگار و نمایشنامه نویس و مدیر نشریّۀ قرن بیستم بود. از مهمترین شاعران عصر مشروطه بود. او شاعری نوپرداز و وطن پرست و مدافع حقوق زنان بود. زبان سرخی داشت و در انتقاد از اوضاع کشور اشعار اعتراضی می سرود. او پس از کودتای سوم اسفند 1299 روزنامۀ « قرن بیستم» را منتشر کرد. اما اشعار و مقالات تند و انتقادی او علیه ستم و استبداد، سبب تعطیلی روزنامه شد. افسوس که عمر کوتاهی داشت و به قول ما « باشا دئدیرلر کئفین نئجه دی؟ دئدی بو دیلیم – دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجی دی» دوازدهم تیرماه 1303 در خانه خودش به ضرب گلوله کشته شد. می گویند قاتل دستگیر و پس از محاکمه و غیره تبرئه شد.
*
او در اعتراض به عهدنامه ایران و انگلیس در عهد وثوق الدوله شعری اعتراضی می سراید و راهی زندان میشود.
وای از این مهمان که پا در خانه ننهاده هنوز
پای صاحب خانه را از خانه بیرون می کند؟
داستان موش و گربه است، عهد ما و انگلیس
موش  را گر گربه برگیرد، رهایش چون کند؟
*
و در زندان چنین می سراید:
چو من گوینده از ایران که قربانش کند آخر
به هر ملکی که پیدا گشت، جان سازند قربانش
در این کنجی که دررنجم، به گورم من نه در گنجم
به سختی اندراین کنجم، که بس تنگ است ایوانش
*
عشقی بود ار نوحه گر امروز، عجب نیست
خون می چکد از دیده ایرانی ایران
*
شراب مرگ خورم بر سلامتی وطن
به جاست گر که بر این مستی افتخار کنم
*
بگو به شیخ مکن عیبم این جنون عقل است
ترا نداده خدا عقل من چه کار کنم؟
*
احتیاج است آن که زو طبع بشر، رم می کند
شادی یک ساله را یک روزه، ماتم می کند
احتیاج است، آن که قدر آدمی کم می کند
در بر نامرد، پشت مرد را خم می کند
ای که شیران را کنی روبه مزاج
احتیاج، ای احتیاج
*

من که خندم نه بر اوضاع کنون می خندم
من بر این گنبد بی سقف و ستون می خندم
تو به فرمانده اوضاع کنون می خندی
من به فرماندهی کن فیکون می خندم
همه کس بر بشر بوقلمونی خندد
من به حزب فلک بوقلمون می خندم
خلق خندند به هر آبله رخساری و من
به رخ این فلک آبله گون می خندم
هر کس ایدون ، به جنون من مجنون خندد
من بر آنکس که بخندد به جنون می خندم
آن چه بایست به تاریخ گذشته خندید
کرده ام خنده بر آینده، کنون می خندم
بعد از این می زنم از علم و فنون دم، حاشا
من به گور پدر علم و فنون می خندم
*