2011-08-02

راهبه ی پرنده

آن قدیم ها که ما بچه بودیم ، برنامه های تلویزیون عصرها شروع می شد و ساعت دوازده شب مجری برنامه شب به خیر می گفت و خداحافظی می کرد. من و همکلاسی ها سریال هایی همچون سرزمین عجایب ، راهبه ی پرنده و پیشتازان فضا را خیلی دوست داشتیم.
ماجرای سریال سرزمین عجایب از این قرار بود که فضاپیمایی از مسیر اصلی خارج می شود و در سرزمین دورو ناشناخته ای فرود می آید. خلبان و سرنشینان متوجه می شوند که در سرزمین یا کره غولها هستند. ساکنین آن سرزمین آدمهای غول پیکر بودند که سرنشینان فضاپیمای ما را آدم کوچولو می نامیدند. جالب اینجا که این دو گروه آدمهای گنده و کوچولو زبان همدیگر را می فهمیدند و به یک زبان مشترک صحبت می کردند. آدم کوچولوهای ما گاهی با حشرات غول پیکر، همچون عنکبوت و عقرب و سوسک و غیره روبرو و برای نجات جان خود تلاش می کردند. ان روز عصر که یکی از ساکنین - که زن زیبا و بلوندی بود - گرفتار تور عنکبوت شد و دوستانش موفق به نجات او نشدند و عنکبوت او را مثل مورچه و مگس گرفتار کرد و خورد ، چقدر غمگین شدیم. زنگ تفریح روز بعد ما تبدیل به مجلس عزای زن جوان شد. حکیمه با قلبی سرشار از نفرت می گفت :« اگر من جای آرتیست بودم یک مشت محکم توی دهان عنکبوت می زدم.» رحیمه با تاسف و دلسوزی جواب می داد :« آخی ! بیچاره ! دستهاش به تار عنکبوت چسبیده بود.» ربابه می گفت :« همه اش تقصیر همراهان بی معرفتش بود. دست روی دست گذاشتند و دوستشان جلوی چشمشان لقمه چپ عنکبوت شد.» لیلا می گفت :« خوب حالا اتفاقی بود که افتاد. سرنوشت اون بیچاره هم این بود دیگه . اگر دوستانش جلو می رفتند، آنها هم لقمه راست عنکبوت می شدند. عوضش عنکبوت اول نیشش زد و بی حس شد بعد خوردتش مگه ندیدید؟» حکیمه گفت :« نه چشمامو بسته بودم. دلم نیومد شاهد تکه تکه شدنش باشم. »
همین طور با آه و ناله داشتیم در غم آرتیست نگون بخت سوگواری می کردیم که صدای خانم ناظم ما را به خود آورد گویا که صحبت هایمان را شنیده است. گفت :« بچه ها چه خبرتان است؟ این چه حال و روزی است؟ این فیلمها قصه هستند. مثل قصه ملک محمد و دیو و جن و جادوگر و ... عنکبوت غول پیکرکجا بود؟ بروید سر کلاس الان زنگ را می زنم.» بعد با خودش نجوا کرد که با این حال و احوال چطوری درس معلم شان را خواهند فهمید؟ آللاه عاغیل پایلییاندا گؤیده قوش اوچوردوردولار / وقتی خدا به بندگانش عقل می داد اینها کفتر بازی می کردند.
راهبه ی پرنده ، دختر جوانی بود که می توانست پرواز کند و با این توانایی غیر عادی اش ماجراهای شیرینی بیافریند. بعضی وقتها خواب می دیدم که دست به دستش داده ام و با هم در هوا پرواز می کنیم.
پیشتازان فضا ، داخل سفینه فضایی دور کهکشانها و ستاره ها و سیارات می گشتند و با موجودات و فضاهای جدید آشنا می شدند. در بین شخصیت های سریال کاپیتان کرک و مستر اسپاک، دکتر و آن زن سیاه پوست لاغر اندام با مزه ، نقش های برجسته تری داشتند. سریال های قدیمی پیشتازان فضا اکنون هفته ای یک بار در یکی از کانالهای آلمان پخش می شود. می نشینم و تماشا می کنم. با هر قسمتی از سریال خاطرات کودکی و بی خیالیم ، دوستان دوران مدرسه و لبخند پدرم وقتی که برای نجات قهرمان های سریال دعا می خواندم، زنده می شوند. اکنون دیگر هنرپیشه ها پیر شده اند. در سریال های جدید هم هنرپیشه ها عوض و چهره هایشان یک جور عجیب و غریب گریم شده اند و به دل نمی نشینند. شاید هنگام تماشا از لبخند پدر ، دلداری مادر که – نگران نباش دختر جان آرتیست نمی میرد. بمیرد که فیلم تمام می شود – و از نقد و بررسی مان در زنگهای تفریح ، خبری نیست.
این فیلمها نیمه ی اول زندگیم را به یادم یم آورند ، نیمه ای که در آن زندگی با همه ی تفاوتها و تبعیض ها و سختی ها ، زیبا بود. لی لی و پنج سنگ و عروسک بازی و خاله بازی ، تماشای فیلم های فردین و فروزان و رقص و آواز زیبای فیلم های هندی ، کفشهای غمگین عشق و یک هلو و هزار هلوی شیرین صمد بهرنگی . نیمه ای که به هر بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم. گاهی آرزو می کردیم مثل راهبه ی پرنده پرواز کنیم یا همراه پیشتازان فضا کهکشانها را زیر پا بگذاریم.
با تماشای این فیلم های قدیمی دلم برای تلویزیون شاوب لورنس تنگ می شود. همانی که شبیه کمد پا کوتاه بود و در هم داشت. بعد از تمام شدن برنامه ، درش را می بستیم و قفلش می کردیم. از میان برنامه تبلیغاتی هم شاوب لورنس را خیلی دوست داشتیم. من و همکلاسی ها تقریبا ازبر بودیم.
اخیرا درموردش نوشته بودم که نق نقوی عزیز و داداش بزرگ ، متن کامل شعر را به خاطرم آوردند. روح حاجی محمد برخوردار شاد. این هم شعر و آواز تبلیغاتی تلویزیون شاوب لورنس که با لهجه شیرین اصفهانی اجرا شده بود.
زن : بس که نشستم تو خونه مثل دیونه ، هی از این دنیا گله کردم ، دیگه من خسته شدم. هر چی به این شوور می گم ، آخر از این تنهایی من دق می کنم ، از صبح تا شب به دنبال کاسبی.
مرد : باز چی چی س به جون من نق می زنی ، قار می کنی ، قور می کنی ، یه چیزی رو دنبال می کنی؟
زن : وقتی که بچه ها می آن دیوار راستو می گیرن بالا می رن ، این ور و اون ور می پرن ، به هر دری سر می زنن ، مگه تو نگفتی که منو به دور دنیا می بری ، اینجا و اونجا می بری ، کنار دریا می بری هان؟
مرد : کسی که شوور داره بچه داره اینجا و اونجا نمی ره ، کنار دریا نمی ره، اگه دندون سر جیگر بذاری دنیا فردا می آرم تو خونه ، بشین و نگاه کن.
مرد ( فردا ) : دنیا همین جاست عزیز جون ، شاوب لورنس همونس که می خواستی ؟ شاوب لورنس یه دنیاس راسی راستی ، اگه اصفهون ما نصف جهونس ، شاوب لورنس خودش همه جهونس

2011-08-01

آمنه تو زیبایی ، خیلی زیبا

آمنه نیستیم ، مادر، پدر، خواهر و حتی برادری که قرار بود حکم قصاص را اجرا کند نیز نیستیم. از غوغای دل این خانواده خبر نداریم. اما وقتی در عالم رویا و فانتزی خود را جای آمنه می گذاریم ، برای اجرای حکم قصاص عجله می کنیم. این حقی است که دین و قانون کشورمان به قربانی داده است. زنی نور دو چشمش را از دست داده ، زیبایی چهره اش از بین رفته و دیدن عکس صورت سوخته اش دل آدمی را به درد می آورد. چند سالی است که ماجرای محاکمه و دادگاه را دنبال می کنیم. پافشاری آمنه برای اجرای حکم ، تقریبا مطمئن مان کرده بود که مجرم ابله بربر، دیر یا زود بینائی چشمانش را از دست خواهد داد.
گل صنم می گفت :« آمنه ارفاق قائل می شود. اگر من بودم یک شیشه اسید می خواستم و به صورت مجید می پاشیدم. با او چنان می کردم که با من کرد.»
یولیا می گفت :« قانون مملکت شما درست است. مجرم باید این چنین مجازات شود تا درس عبرتی برای دیگران گردد.»
هاله می گفت :« ای کاش آمنه چشمان مجید را به مادرش ببخشد. می دانم که بخشیدن در این چنین مواردی بسیار سخت است. اما چشم در مقابل چشم دردی را دوا نمی کند.»
اورزولا می گفت :« مجرم باید مجازات شود. باید محکوم به حیس ابد شود. اما چشم در مقابل چشم خیلی سخت است. اگرچه می دانیم بر آمنه چه می گذرد.»
لاله می گفت:« این همه مقاله در نکوهش حکم قصاص روی اعصاب آدم راه می رود. مدافعین حقوق بشر لجم را درمی آورند. من جای آمنه بودم دادگاه را وادار به اجرای حکم قصاص می کردم. چرا به جای همدردی و کمک به این زن دارند از مجرم دیوانه دفاع می کنند؟»
تا این که دیروزخبر در همه جا پیچید ، خبری باورنکردنی « آمنه چشمهای مجید را به او بخشید.» امروز که با دوستان لب رودخانه و زیر سایه خورشید خانم کمیاب غربتستان نشسته بودیم ، صحبت فقط آمنه بود و بزرگواری اش و اشکهای مجید و درسی که از او گرفت. همه در مورد لحظه ای صحبت می کردند که چشم های مجید کف دست امنه بود و او می توانست با دو قطره اسید له شان کند ، همانطور که مجید هفت سال پیش کرد ، با این تفاوت که عمل فجیع و وحشتناک آن پسر جاهل و بربر از شدت عشق و فقط به هدف تهدید بود و عمل آمنه عمدی و به هدف کور کردن. اما آمنه زیباتر از آن بود که انتقام بگیرد.

2011-07-21

سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم


*

*

*





لیست سیاه مشق های یک معلم – جلد دوم

1 – قیز بسدی

2 – من و مهناز

3 – تئللی و تلخون

4 – پری و زری

5 – الناز و ساناز

6 – نگین و نرگس

7 – آغجاقیز

8 – گلشن و علی پاسبان

9 – خیرداخانیم

10 – گؤزل

11- فیصل و نایاب

12- ناریش خانیم

13 – عاتیکه خانیم

14 - توران

15 - ستاره

16 – عباس

17 – حکایت ستار

18 – گولنار

19 – گربه زرد گل صنم

20 – اورقیه آنا

*

2011-07-18

مربای ریواس

بهارو تابستان که از راه می رسید ، خدا خوردنی های خوشمزه و طبیعی را برای ما بچه ها از زیر خاک و روی شاخه درختان می رویاند. گوجه سبز ، ریواس ( اوشغون ) ، چاغاله بادام ، آلبالو و دیگر میوه های ترش که دوستشان داشتیم. ریواس را وقتی که سبز و ترد و خوشمزه بود دوست داشتم. میوه های ترش در مغازه حاج حسین سوزوچو ، مشهدی علی بقال و دیگر سبزی فروش ها فراوان بود. مادرم گوجه سبز ترش را میشست و دانه هایش را درمی اورد و روی دلمه های برگ مو می ریخت تا غذا خوشمزه شود. بعضی وقتها هم گوجه سبز ترش و جعفری تازه را خرد می کرد و داخل آبگوشت میریخت و می شد آلچا جعفری آبگوشتو ( آبگوشت گوجه و جعفری ) موادش همان آبگوشت معمولی بود با این تفاوت که همراه با سیب زمینی ، گوجه سبز و جعفری هم به آن اضافه می شد. این آبگوشت یکی دیگر از غذاهای محلی ماکوست.
فصل بهار و تابستان و پاییز تا زمانی که هوا سرد می شد ، هر روز سبزی خوردنی داشتیم. آن زمانها ارزان و فراوان بود. هر وقت ماردم مرا برای خرید سبزی می فرستاد ، اجازه می داد که برای خودم چاغاله بادام یا ریواس یا گوجه سبز و میوه ترش دیگری بخرم. چقدر خوشحال میشدم. آن زمانها زندگی کودکانه ما با چند برگ ریواس شیرین می شد. بیشتر وقتها من و دختر همسایه با هم به خرید سبزی می رفتیم. مادر او هم مختصر پولی به او می داد تا برای خودش میوه ترش بخرد. یادش به خیر . دختر زرنگی بود. می گفت :« چرا هر دو یک چیز بخریم ؟ بیا یکی مان ریواس و دیگری گوجه سبز بخریم و با هم قسمت کنیم.» پیشنهادش را قبول می کردم . بعد از خریدن و پاک کردن سبزی ها ، می خوردیم و با هم بازی می کردیم . ما دو عاشق آیاق جیزیغی ( لی لی ) بودیم. او زرنگ تر از من بود و بیشتر وقتها بازی را می برد و آنگاه برایم شعر و غزل می خواند که سن هله پیس پیساسان بیزلرینن باشارماسان ، سن هله توسباغا سن بیزلره سن چاتانماسان ( تو هنوز سوسکی حریف ما نمی شوی ، تو هنوز لاک پشتی به گرد ما نمی رسی ) چقدر دوست داشتم این دختر را . او دل و جانم بود. بیشتر از سی سال است که ندیدمش ، اما چهره اش ، خنده هایش ، تلو تلو کنان راه رفتنش از جلوی چشمم دور نمی شود. او در صفحات آلبوم قدیمی ام نفس می کشد و همیشه در خاطراتم جای دارد.
چندی پیش گل صنم زنگ زد و خبر داد که مغازه ها ریواس آورده اند و حیف است نخریم. با هم رفتیم و خریدیم. این ریواس با انچه که ما می خریدیم تفاوت داشت . سرخ و سفت و سخت بود. به خانه برگشتیم. تکه کوچکی را بریدم و پوست کنده و خوردم . وای چقدر ترش و سفت بود. اگر مادربزرگ مرحومم زنده بود می گفت :« این ریواس ها پیر شده اند . دیر کنده شده اند. اینها خوردنی نیستند.» دیگر دندانهایم اجازه خوردن نمی داد. گل صنم هم نتوانسته بود بخورد چون زنگ زد و گفت حیف است اگر دور بریزیم .چه کارش کنیم. گفتم :« پوست بکنیم و خرد کنیم . نصف اش را داخل خورش بریزیم و با نصف دیگرش مربا می پزیم.»
اماروش پخت مربا : اول پوست ریواس ها را می گیریم . بعد می شوییم و قطعه قطعه می کنیم . داخل قابلمه ریخته رویشان به اندازه کافی شکر می ریزیم . اگر می خواهید مزه ترش اش از بین برود باید شکر زیاد اضافه کنید.می گذاریم یک روز بماند و بعد روی اجاق می گذاریم تا بپزد . چون زود له می شود. اگر بخواهیم مربا له شود بیشتر می جوشانیم
.



یک قصه کودکانه

قابلمه

نویسنده : افسانه شعبان نژاد
قابلمه داشت غذا می پخت. خاله سوسکه را گوشه آشپزخانه دید. جیغ کشید و از حال رفت. دیگر نتوانست غذا را بپزد. ظهر آشپزباشی آمد که غذا را بکشد، دید غذا نپخته است. با خودش گفت:« این قابلمه دیگر کهنه شده است. خوب غذا نمی پزد. باید یک قابلمه نو بخرم.
قابلمه غصه دار شد. زار زار گریه کرد. خاله سوسکه جلو آمد و پرسید:« چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟»
قابلمه جیغ زد و گفت:« برو! برو! من از تو می ترسم.»
خاله سوسکه گفت:« چرا می ترسی؟ من که با تو کاری ندارم.»
قابلمه گفت:« هر وقت تو را می بینم نمی توانم غذا بپزم. می خواهند یک قابلمه دیگربه جای من بیاورند.»
خاله سوسکه خیلی مهربان بود. دلش سوخت. فردای آن روز از آشپزخانه اسباب کشی کرد و رفت تا قابلمه غذایش را بپزد.
*
قابلاما
قابلاما پیشمیش پیشیریردی. گؤز ساتاشدی میطباغین بوجاغیندا دوران پیس پیسا خالایا. چیغیریب هوشو باشیندان چیخدی. داها پیشمیشین پیشیره بیلمه دی. ناهارچاغی اشبازباشی گلدی یئمه یی چکیب آپارا. گؤردو پیشمیش پیشمییب. اؤز – اؤزونه دئدی :« بو قابلاما داها کوهنه لیب. یاخجی پیشمیش پیشیره بیلمیر. گرک بیر تازا قابلاما آلام.»
قابلاما غصه ائله دی، باشلادی حزین – حزین آغلاماغا. پیس پیسا خالا قاباغا یئرییب سوروشدو:« نه اولوب ؟ نییه آغلیرسان؟»
قابلاما چیغیریب دئدی:« یئری گئت ، گئت ، من سندن قورخورام.»
پیس پیسا خالا دئدی :« نییه قورخورسان؟ منیم کی سنین له ایشیم یوخدو؟»
قابلاما دئدی :« ناواخ سنی گؤرورم ، پیشمیش پیشیره بیلمیرم.ایستیرلر منیم یئریمه بیر تازا قابلاما آلالار.»
پیس پیسا خالا چوخ مئهریبانیدی. اوره یی قابلامایا یاندی. اونون ساباحیسی گون آشبازخانادان داشینیب گئتدی بلکی قابلاما پیشمیشین پیشیره بیلسین.


*
qablama

qablama pişmiş pişirirdi . gözü sataşdı mıtbağın bucağında duran pis pısa xalaya . çiğirib hüşü başından çıxdı . daha pişmişin pişirə bilmə di . naharçağı aşbazbaşı gəldi yemə yi çəkib apara . gördü pişmiş pişmiyb . öz – özünə dedi : « bu qablama daha köhnə lib . yaxcı pişmiş pişirə bilmir . gər? k bir taza qablama alam . »

qablama qüssə elə di , başladı həzin – həzin ağlamağa . pis pısa xala qabağa yeriyb sürüşdü: « nə olub ? niyə ağlırsan ? »

qablama çiğirib dedi: « yeri get , get , mən səndən qurxuram . »

pis pısa xala dedi : « niyə qurxursan ? mənim ki sənin lə ışım yüxdü ? »

qablama dedi : « navax səni görürəm , pişmiş pişirə bilmirəm . istirlər mənim yerimə bir taza qablama alalar . »

pis pısa xala çox mehrıbanıdı . orə yi qablamaya yandı . onun sabahısı gün aşbazxanadan daşınıb getdi b?lki qablama pişmişin pişirə bilsin .

*

yazar : əfsanə şəban nəjad

çevirn : şəhrbanu
*

2011-07-16

زنگ تفریح - پاپوش نوزاد

سایت الیزا را حدود یک سال پیش پیدا کردم. او زنی است که با علاقه و اشتیاق فراوان می بافد و کارهای هنری اش را با گشاده دستی در اختیار همگان قرار می دهد. برای آموزش بافتنی و قلاب بافی الیزا کافی است که روی مدل کلیک کنید و ویدیوی آموزشی را ببینید. من همان روزهای اول دفتری برداشتم و تقریبا تمامی ستاره های قلاب بافی و حدود نود درصد بافت دو میلش را بافته و طریقه بافت را نیز نوشته و نمونه را در صفحه مقابل چسبانیده ام و حالا سه دفتر قلاب بافی و بافت دو میل دارم. با استفاده از مدل ستاره ها می توان روبالشی و روتختی و انواع مختلف لباس و شال بافت و در پایان کار از تماشای کاردستی زیبا لذت برد. شب اولی که اورزولا مهمانم بود و داشتیم فیلم سینمائی تماشا می کردیم ، با دیدن میل و کاموا در دستم خنده ای کرد و گفت :« پیرزن شده ای ! این کارها مخصوص پیرزنهاست. حالا از مد افتاده و الا اخر . اما وقتی در پایان فیلم پاپوشهای آماده را دید اصرار کرد که به او هدیه اش کنم. من هم با کمال میل کار را دوختم و برایش دگمه گذاشتم و به او هدیه کردم. اما هفته بعد که به خانه اش رفتم ، کاموا و میل خریده و منتظرم بود تا بافت پاپوش را به او یاد بدهم .
*
روش بافت پاپوش تقدیم به دوستان عزیزی که علاقه به بافتنش دارند. من با میل شما سه بافتم. برای بافت این پاپوشها کاموای دو رنگ لازم داریم. من از رنگ صورتی و سفید استفاده کرده ام.
اول با رنگ صورتی سی دانه سر می اندازیم و به اندازه ده سانتی متر می بافیم. مدل بافت ما باید همه از زیر باشد. ما به این مدل ( گئت – قئیید ) می گوییم. بعد از این که ده سانتی متر بافتیم ، پانزده دانه را کور می کنیم.
بعد کاموای سفیدمان را برداشته و چهار رج راست ( اوواند ) می بافیم. بعد زا چهار رج کاموایمان را عوض کرده و چهار رج صورتی می بافیم. مدل این چهار رج هم راست ( اوواند ) است اما بر عکس رنگ سفید. باید نه بار رنگ سفید را ببافیم. حالا مدل صورتی و سفید ما به شکل مستطیل درآمده است. حالا پانزده دانه را کورمی کنیم.
بعد مربعی را که به رنگ صورتی بافته ایم و همچنین مستطیل دو رنگمان را مطابق شکل تا می کنیم و می دوزیم
.

*

نئجه توخویاق
بو پاپشیلاری توخوماق اوچون ایکی رنگده کاموا لازیمیمیزدی. من آق ایله چهره ای سئچدیم.
اول ده نمره اوچ ، جوت میل ایله اوتوز دانا ایلمه سالاروخ. بو اوتوزدانا ایلمه نی اون سانتا قدیر گئت – قئیید توخویاروخ. سونرا اوتوز دانا ایلمه نین اون بئشینی که سه روخ. قالان اون بئش ایلمه نی دؤرد سیره آق رنگ کامواینان اوواند توخویاریق . دؤرد سیره دن سونرا کاموامیزی ده ییشیب چهره ای کامواینان گئنه ده اوواند توخویاروق اما بو دؤنه اوواندیمیزی ده ییشه ریک کی نقشه میز قووس دوشسون. آخیردا بو اون بئش دانامیز یول – یول دوشه جاق. یادیمیزدا اولسون کی همیشه اول ده آق کامواینان توخویاق. توخوماغیمیزی او واخ قورتاراجاییق کی آق اوواندلاریمیز دوققوز دانا اولسون. اوست – اوسته اون یئتدی دانا یول – یولوموز اولاجاق .سونرا بو اون بئش ایلمه میزی که سه جاغوخ.
چهره ای رنگ ده توخودوغوموز ایله یول – یول توخودوغوموزو عکیس ده گؤردویوموز کیمی قاتلییاچاییق.
ایندی آشاغی کی چهره ای رنگی تیکه جاغیق. اما یول – یولو بیر آز بوزه جاغیق. سونرا یوخاری اوز ده ده کی یول یول وار بوزه – بوزه تیکه جاغوخ. آخیرده ده بیر خیردا گول یا گؤزل دویمه ایله بوزدوغوموز یئری تیکه جاغیق کی همی ایشیمیز گؤزل گؤرسه نسین همی ده تیکیش یئریمیز کی پاپیشین یوخاری سی دیر گؤرسه نمه سین.

*












2011-07-09

فعلی که تابو بود


آن قدیمها در خانه ها حمام نبود. مردم برای شست و شو به گرمابه ( حمام ) می رفتند. گرمابه از دو قسمت زنانه و مردانه تشکیل می شد. در حمام زنانه ، زنان و حمام مردانه مردان کار می کردند. از در خروجی که وارد می شدی اتاق بزرگی به چشم می خورد. وسط اتاق حوض بزرگی پر از آب سرد و دور تا دور اتاق سکو بود. زن صاحب حمام ، هم مسئول صندوق و هم مواظب وسایل مشتری ها بود. مشتری ها بقچه حمامشان را را روی سکو گذاشته و لباس وتمیز و حوله و وسایل دیگر شخصی شان را روی بقچه می چیدند و بعد لباسهایشان را درآورده فوته به خود می بستند و همراه با بچه های قد و نیم قد وارد اتاق بزرگ دیگری می شدند. در این اتاق خزینه وجود داشت زنی دیگر ( هاوا باجی ) هم مشربه بزرگ در دست جلو خزینه روی سکو نشسته و بر سر و روی مشتری ها آب گرم می ریخت. مشتری همراه خودش مشربه و تشت می آورد و هاوا باجی ظرفها را پر آب گرم می کرد و مادرها سرگرم شستن سر و روی بچه ها می شدند. آب که تمام می شد سر و صدای زنها بلند میشد. یکی می گفت « هاوا باجی بیر تاس سو » دیگری می گفت « هاوا باجی اوشاغین گؤزو یاندی تئز اول » خلاصه هاوا باجی بود و زنان و بچه ها. آدمی حیران می ماند به این صبر و حوصله هاوا باجی . یک تنه جواب همه را می داد. اما مادربزرگ مرحومم می گفت :« چؤرک داش دان چیخیر/ نان از زیر سنگ درمی آید.» فرقی نمی کند حمامچی باشی یا معدنچی . بعضی ها وقتی وارد اتاق یا حمام می شدند از هاوا باجی یک مشربه آب می گرفتند و ضمن سلام و علیک با دوستان و فامیل و آشنایان یک ذره از آب را روی آنها می ریختند و طرف همراه با جواب سلام ، از بابت آب تشکر می کرد. گوئی همین مسئله موجب شده که ضرب المثل معروف « حامام سویوینان دوست توتماق » به وجود آمده است. خوب با آب حمام خدمت دوست و آشنا سلام عرض کردن هزینه ای ندارد. خلاصه که بعد از شست و شو و کمک هاوا باجی کار تمام می شد و زنان یکی یکی بچه هایشان را به اتاق حوض دار می بردند و لباس می پوشاندند. آخر سر هم کار شست و شوی خودشان تمام می شد و لباس می پوشیدند و هزینه حمام را به زن صندوقدار می دادند و زن صندوقدار با گفتن : ساحاتلارین اولسون / صحت آبگرم.» مشتری را راهی می کرد. بین راه هم دوست و آشنا با دیدن بقچه حمام و صورت سرخ و پخته از آب داغ هاوا باجی متوجه برگشت از حمام می شد و ساحاتلارین اولسون می گفت و می گذشت.
بعضی ها به حمام رفتن « یویونماق ، چیممه ک ، باشینا بیر تاس سو تؤکمه ک » نیز می گفتند.علاوه بر گرمابه در بیشترخانه ها چالاسر یا همان انباری بغل مطبخ هم بود که بعضی وقتها بزرگترها آب گرم می کردند و آبجا به قول خودشان « بیر تاس سو / یک مشربه آب » بر سرشان می ریختند. بعد ها هر حمامچی ، گوشه گرمابه اش چند دانه نمره دو متری ساخت و اسمش شد نمره. وقتی وارد گرمابه می شدی ، صاحبش می پرسید خصوصی می خواهی یا عمومی ؟ کسی که نمره خصوصی می خواست مجبور به نشستن سر نوبت بود. نمره خصوصی هم برای خودش حکایتهای جالب و بامزه ای داشت. بعدها بنی آدم آموخت که در گوشه ای از خانه و کاشانه اش جائی یک متری به حمام خصوصی اختصاص دهد. گرم کردن این حمام های خانگی در فصل های گرم کار ساده ای بود. اما زمستانها گرمابه مشتری خوبی داشت.
اما آنچه که تابو و به زبان آوردنش پیش دیگران مثل پدر و پدرشوهر و فامیل مرد خوب نبود، به کار بردن افعال مربوط به حمام رفتن بود. حالا چرایش را خیلی از هم سن و سالهای من می دانند. اکنون دیگر گویا این تابو کهنه شده و دوش گرفتن و حمام کردن و شنا کردن و سونا رفتن و ... الی آخر حرفها و افعال عادی بین مردم هستند.
در آن ایام که هنوز بر زبان آوردن آن افعال تابو بود ، برایمان مهمان از راه دور رسید و ما هم در گوشه ای از زیرزمین خانه حمامی بزرگ داشتیم که با موتور کار می کرد و بعد از خاموش شدن موتور نیز آب داغ داشت. مادربزرگ به مهمان پیشنهاد کرد که به حمام برود و به قول قدیمی ها یک مشربه آب بر سرش بریزد تا رفع خستگی شود. زن کودکش را هم با خود برد و تشت حمام را از آب گرم پر کرد و کودک را داخل تشت نشاند و هم خودش راحت حمام کرد و هم بچه از بازی با اب و شست و شو لذت برد. هنگام ناهار که همه دور سفره نشسته بودند و تقریبا بی سر و صدا غذا می خوردند ، کودک به خیال خود خواست که از لذتی که در حمام و بازی از آب برده سخن بگوید . یک دفعه با صدای بلند گفت :« چیمدیم / شنا کردم ، حمام کردم.» حضار خود را به کوچه علی چپ زدند که مثلا نشنیدیم تا خانمها و بخصوص مادر بچه خجل نشود. کودک که متوجه بی توجهی حضار شد ، بعد از لحطاتی دوباره گفت :« چیمدیم ، چیمدیم » باز جوابی نشنید و این بار داد زد :« چیمدیم آی چیمدیم ، چیمدیم آی چیمدیم.» صدای قاه قاه خنده بزرگترها بلند شد و طفلک مادر سرخ شد. اما حضار راه خجالت را بر مادر بستند و هر کدام سوالی از بچه پرسیدند و او با شیرین زبانی از آب گرم و تشت و صابونی که چشمانش را نسوزاند و کانادادرای که بعد از حمام کردن نوشید تعریف کرد و با آن قد و قواره فسقلی اش ، سفره غذای شادی را به وجود آورد.
حاماما گئتمک : به حمام رفتن
یویونماق : خود را شستن ، شست و شو کردن ، به حمام رفتن
چیممک : شنا کردن ، در اصطلاح حمام کردن
باشینا بیر تاس سو تؤکمه ک : یک مشربه آب بر سر ریختن ، در اصطلاح حمام کردن

*


*

2011-07-02

دو لغت با دو معنی متفاوت

با پینار قرار گذاشته بودیم که لب رودخانه برویم و گردش کنیم. اما هوا، حال و هوای عجیبی داشت. ابر و باد و باران و خورشید ، دست به دست هم داده همچون کودکان بازیگوش در آسمان بالا و پایین رفته با ورجه وورجه هایشان گرد و خاکی به پا کرده بودند که نگو و نپرس. ابرها دور هم جمع شده خیال باریدن داشتند. قطرات باران به تندی از آسمان بر زمین فرود می آمدند. ابر شیطون بلا دوان دوان می آمد و وسط بازی شان می دوید. طفلک دانه ها رقص کنان و به در و دیوار و پنجره کوبان بر زمین می نشستند. خورشید از میان تکه ابرها راهی پیدا کرده و برای دقایقی چند ، لبخندکی می زد و دوباره پشت ابرها قایم می شد. گویی خیال قایم باشک بازی داشت. بالاخره پینار در حالی که چتر شکسته اش را می بست ، از راه رسید. باد بازیگوش چترش را شکسته بود. با خشم گفت :« نمی فهمم می دانند که آب و هوای اینجا چگونه است ، می دانند که با این همه باران باید چتری بادوام بسازند.چرا نمی سازند؟ چرا با یک باد الکی این چترهای لعنتی هم می شکنند؟»
گفتم :« این باد الکی نیست . ببین چه سر و صدا و قیل و قالی راه انداخته ؟ ابر و خورشید و در و پنجره را به ستوه آورده است. تازه اگر چتر را با دوام بسازند، یک بار می خری و چند سالی استفاده می کنی . آن وقت این چتر ساز و چتر فروش مادرمرده چی بخورند؟»
برای ناهار سوپ قدیمی و سنتی پخته بودم. از همانهایی که مادربزرگ و مادر و خاله جانم می پختند. حالا دیگر انواع مختلف سوپ موجب شده که به سوپ خاله جان ، سوپ قدیمی یا سوپ ساده بگوییم. داشتیم می خوردیم که پینار دستور پخت را پرسید. گفتم :« این سوپ غذایی ساده و بی دردسر است. اول یک دانه پیاز را در روغن سرخ میکنیم . وقتی پیاز طلائی شد ، ادویه و نمک و رب هم اضافه می کنیم بعد به اندازه لازم ، آب به آن اضافه می کنیم. وقتی آب به جوش آمد هویچ را که قبلا پاک و خرد کرده ایم به آن اضافه می کنیم و می گذاریم خوب بپزد. سپس سیب زمینی پوست کنده و خرد شده را به آن اضافه می کنیم و آخر سر هم رشته سوپ و آبغوره یا غوره غوره را اضافه کرده بعد از یک دور جوش زدن ، از روی آتش برمی داریم و می گذاریم ده دقیقه ای بماند. می توانیم در آخر سر جعفری تازه یا خشک خرد شده را به آن اضافه کنیم. البته من همراه با سوموک سویو ( آب استخوان ) هم ریخته ام. جمله آخرم موجب شد قیافه پینار عوض شود. گویی چندش اش شد و گفت :« چرا حالم را به هم می زنی؟» منظورش را نفهمیدم. غذایمان را خوردیم و بعد از کمی استراحت بعد از ناهار، متوجه شدیم که ابرها کوتاه آمده اند و میدان را برای جولان باد خالی گذاشته و پی کار خود رفته اند. گفتم :« حالا که هوا بادی است بهتر است دون ( پیراهن زنانه ) نپوشم تا باد اذیت نکند.» باز قیافه پینار عوض شد و گفت :« امروز تو چه ات شده آن از سوموک سر سفره و این از دون. این حرفها حالم را به هم می زند. نگو جانم نگو زشت است.»
گفتم :« مگر چه گفتم؟ سوموک و دون کجایشان زشت است که تکرار نکنم؟»
گفت :« یعنی معنی شان را نمی دانی؟»
گفتم :« چرا نمی دانم ؟ سوموک یعنی استخوان و دون یعنی پیراهن زنانه ، همانی که گاهی ماکسی و گاهی میدی و گاهی هم مینی ژوپ است. ما به دونی که چین سوزنی داشته باشد زوبون می گوییم. »
گفت :« نه خیر جانم سوموک یعنی خل دماغ ، آب بینی . دون هم یعنی شورت. دون سوز یعنی لخت و پتی بی چیز ، تومانچاق. ما به استخوان کئمیک می گوییم. »
تازه دو ریالی ام افتاد. با هم قرار گذاشتیم که هر وقت فرصتی شد ، لغاتی را که تلفظ مشترک و معنی متفاوت دارند پیدا و در یک دفتر جمع آوری کنیم.
*

2011-06-19

گدا

روزی دلتنگ کننده بود. ابرهای سرگردان با وزش نامرتب باد به این سوی و آن سوی می رفتند. لحظاتی باران می بارید و باد قطرات سر در گم باران را به این طرف و آن طرف پرتاب می کرد. از پشت پنجره به تماشای قطراتی ایستاده بودم که زورشان به باد نالوطی نمی رسید و بالاجبار به سازش می رقصیدند. آنها دلشان می خواست مستقیم ببارند و بر روی چمنها و گلها بریزند و شبنمی گشته بر روی گل رز سرخ باغچه بنشینند. اما گرفتار باد ، پراکنده شده ، به چپ و راست متمایل می شدند. داشتم با خودم فکر می کردم ، نالوطی نالوطی است. فرقی نمی کند باد باشد یا جانوری در کمین و یا بنی آدمی نا لوطی تر از روباه. سخت است کنار آمدن با نالوطی، که تلفن به صدا درآمد. گل صنم بود. برای رفتن به دکتر همراه لازم داشت. گفت که اگر با او نروم حوصله تکان خوردن از خانه را ندارد و چند روز قبل ، از دکتر وقت گرفته و نرود نوبت اش می سوزد و مجبور می شود دوباره وقت بگیرد. با او دم در مطب قرار گذاشتم. چترم را برداشته از خانه بیرون آمدم. خدا را شکر که تا اتوبوس راه چندانی نداشتم وگرنه باد لجباز هوس شکستن چترم را داشت. اصلا در آن حال و هوا چتر لازم نبود . چون باران به ساز باد می رقصید و بر سر و صورت آدمی می کوبید. در این اوضاع ، این سیاه سوخته نیم متری به دردم نمی خورد. بستم و به راه افتادم. خوب است در هوایی چنین کسل کننده قطرات خنک باران صورت آدمی را بشوید. بالاخره دم در مطب رسیدم و با هم پیش پزشک رفتیم. بعد به طرف داروخانه به راه افتادیم. چند قدمی به داروخانه مانده ، دختری بسیار جوان را دیدیم که توجه رهگذران را به خود جلب کرده بود. روی زمین نشسته بود. با لباس سیاهی به تن و روسری سیاهی بر سر و لیوان یک بار مصرفی در دست راستش ، از رهگذران تمنای پول و بخشش می کرد. در این ولایت نیز گدا کم نیست. اما دیدن این گدا با این سن و سال موجب تعجب بود. نه تنها ما که اکثر رهگذران با تعجب و افسوس نگاهش می کردند. مردی درشت اندام سوار بر صندلی چرخ دار الکتریکی ( از همانها که فرمان و ترمز و ... دارد ) از کنار دخترک گذشت. دختر لیوانش را جلو او گرفت و خواهش کرد. مرد با صدائی بلند گفت : « می بینی فلج هستم اما باز دارم سر کار می روم. حیف جوانی ات نیست؟ می خواهی یک عمر همین جا بنشینی و گدایی کنی؟ برو کار کن تا از زندگی لذت ببری. » دختر جوابی نداد . پیرزنی که چشم به او دوخته بود ، نزدیک شد و گفت:« یعنی چه ؟ عقلت درست کار می کند؟ من سن و سال تو بودم هر روز صبح تا محل کار دو کیلومتر پیاده راه می رفتم. برو کار کن. بیا خانه من کمکم کن دستمزد بدهم.» دختر باز جوابی نداد. پیرزن سری به تاسف تکان داد و گذشت. گل صنم گفت :« حیف پاهات نیست ؟ روی اسفالت نشسته ای . فردا پس فردا فلج می شی رماتیسم و هزار درد بی درمان می گیری. بلند شو دختر.» دختر دهان باز کرد و گفت :« چه کنم دارم نان درمی اورم.» گل صنم اول به فارسی گفت ای خاک توی سرت با این نان درآوردن.» بعد به آلمانی گفت:« برای نان درآوردن خیلی امکانات هست. برو اداره کار، برو کلاس های کارآموزی . کار یاد بگیر. تو که نمی خواهی تا آخرعمرت همین جا بنشینی. کسی نمی گیردت دختر ترشیده می شی ها.آخه پسر بیچاره دختر گدا رو می خواد برای چی.» وای خدایا امان از دست این گل صنم و این حرفهایش. دستش را گرفتم و به طرف داروخانه کشیدم. قیافه دختر با شنیدن این حرفهای گل صنم تماشائی بود.
دلم گرفت. در این سن و سال به دنبال گدائی رفتن دیوانگی محض است. یا بی خیالی و بی مسئولیتی. بنشینی و منتظر باشی یکی پنجاه یا ده سنتی داخل پیاله ات بیاندازد تا برای ناهار چیزی بخری و بخوری.
کارمان تمام شد و به ایستگاه اتوبوس رفتیم و روی نیمکت نشستیم. مردی مسن نایلون آلدی در دست از دورنمایان شد. کار هر روز او گشتن ظروف زباله کنار ایستگاهها و گردشگاههاست. او ظروف خالی نوشابه و آب و کولا و آبجو و ... را جمع می کند و به آلدی می برد و پولش را می گیرد. از او می پرسم : « کار و بار چطور است؟» می خندد و می گوید :« خدا را شکر خوب است. خدا این پنا ها را خلق کرد تا من بتوانم نان شبم را دربیاورم. بیشتر پناها و مست ها می نوشند و شیشه هایشان را این دور و بر پرت می کنند. می گردم و آنهائی را که سالم مانده اند جمع می کنم. خوب بهتر از بیکاری و بی پولی است. قاقا اولمویان یئرده ایده ده قاقادی / جائی که قاقالی نیست سنجد هم قاقالی است. » می پرسم:« چقدر درآمد داری ؟ به این همه زحمت می ارزد؟ هر وقت این طرفها می آییم تو را سرگرم جمع آوری شیشه می بینیم.» می گوید :« تا به حال این نایلون آلدی ام را خالی دیده ای؟» فکرمی کنم . راست می گوید. همیشه نایلون آلدی اش پر از شیشه و ظروف خالی است. نایلون پرش را به آلدی یا نتو یا پنی می برد و خالی می کند و دوباره برمی گردد و مشغول می شود.برای هر شیشه از بیست و پنج سنت گرفته تا هشت و دوازده سنت پول می گیرد. گل صنم می گوید :« کاش آن دختر بیاید و تلاش این پیرمرد را ببیند. ببین چه کار خوبی می کند. از داخل ظروف زباله و از بین اشغالها پول جمع می کند.
و من به دخترک دستفروش مترو ، به شاگرد گرمابه محله مان ، به دختر رخت شوی محله مان و به دخترک قالی باف ده بغل دستی میاندیشم
.

2011-06-15

آزادی

آزادی
اوایل بهار باغچه و فضای سبز دور و بر ، پر از گلهای رنگارنگ بود. این گلها هم کنار باغچه روئیده بودند. امروز که داشتم از کنارشان رد می شدم ، چشمم به دانه های سیاهشان که از داخل کاسه های زرد رنگ گل بیرون را تماشا می کردند، افتاد. نگاهشان کردم. دانه های سیاه و براق درست شبیه و به اندازه منجوق های سیاهی بودند که از مشهدی علی بقال می خریدیم و برای خودمان گردنبند و دستبند می بافتیم. از همان هایی که حالا در فروشگاههای « سی اند ای » و « دی ام » و « تئدی » و غیره درست شده و به فروش می رسند. خیلی هایشان هم همین طوری به نخ ردیف شده اند و می شود خرید و به سلیقه خود بافت. یادش به خیر چقدر با منجوق های رنگارنگ می دوختیم و می بافتیم. فوری به خانه برگشتم و دوربین و پیاله مخصوص تخم گل ها را برداشته و به باغچه برگشتم. داشتم تخم گلها را جمع می کردم که بچه موریانه ای از لابه لای کاسبرگی توی پیاله افتاد. طفلکی چه حالی پیدا کرد خدا می داند.گفتم :« کوچولو موچولو این تو ، این هم دانه ها هر چقدر دوست داری بخور و بردار.» اما او صدایم را نمی شنید و با دستپاچگی تمام دور پیاله می گشت و از دیواره گرد و گودش بالا می رفت و دوباره لیز می خورد و کف پیاله می افتاد. خواستم با انگشتم بردارم و روی زمین بگذارم ، اما او بی قرار و وحشت زده دور خودش می چرخید و ترسیدم زیر انگشتان بزرگم له شود. نمی دانم شاید اگر قلبش بزرگ بود صدای تپیدن های تند و وحشت زده اش را می شنیدم. برگ سبز کوچکی را چیدم و آهسته داخل پیاله گذاشتم. طفلکی تا روی برگ سیز ایستاد ، فوری همراه با برگ ، برش داشتم و روی زمین رهایش کردم. به سرعت دوید و خود را لابه لای گل و جمن مخفی کرد. به یاد مرحوم فریدون مشیری و شعر آزادی اش افتادم. آزادی این زیباترین کلمه ، که آسان به دست نمی آید.

*
 




*
















2011-06-10

پاپوش های نوه جان






جوراب ها و پاپوش های کوچولو موچولو برای کوچولو موچولوهادینقیلی مینقیلی لاراین جوراب ها و پاپوش ها حاصل شبهایی است که تلویزیون تماشا می کنی و نمی خواهی دست خالی باشی
بافتن هر جفت حدود دو ساعت ، یعنی مدت زمانی که یک فیلم سینمائی طول می کشد بافت شان هم بسیار ساده مثل آب خوردن است






2011-06-09

رغایب یا رقئییب یا شب آرزوها

اولین پنج شنبه از ماه رجب است. دومین رغایب پدر و چهارمین رغایب برادر است. به میهمانی شان رفتند. با حلوا ، خرما ، شعله زرد و فاتحه و یاسینی از جنس سنگ قبر پروین اعتصامی. که بگویند که فراموش شدنی نیستید. که بگویند زندگی بالاجبار می گذرد با جای خالی شما. که بگویند همیشه در دل و جان ما ، درخاطرات محو نشدنی ما زنده اید. که بگویند در شادی ما شریکید و در غم ما غمگین. که بگویند در خوابهایمان مژده خبرهای خوش می دهید. در خوابهایمان همراهمان هستید و خیلی وقتها دلداری مان می دهید.
رفتن تان را باور ندارم. چون به چشم خود کفن بر تن تان ندیدم. شاهد به خاک سپردن تان نبودم. پدر جانم هنوز هم فکر می کنم ، هرگاه به خانه برگردم در را که زدم ، پله ها را دو تا یکی کرده و در را به رویم باز خواهی کرد. با هم به سید عطار خواهیم رفت. یادت هست که ؟ همیشه برایم نازلاما می خواندی . دینقیلی قیزیم بیر قطره ومن می خندیدم. دختر به این بزرگی را دینقیلی قیز خطاب می کنی؟
تو ای برادر که چقدر برایم زحمت کشیدی. آنگاه یک روز شتابان ، بی خبر و بی سر و صدا رفتی. شب رفتن ات به خوابت دیدم. خانه پدر پر از میهمان بود. میهمانها همه سیاه پوشیده بودند. مردان کت و شلوار و پیراهن و کراوات سیاه و زنان لباس شب و چادرمشکی سیاه بر تن. همه می گریستند. تو جلوتر از همه کت و شلوار و کراوات و پیراهن سفید بر تن داشتی . سفید سفید بودی. پرسیدم : « اینجاچه خبر است؟» همسایه ها گفتند :« عروسی داداش کوچیکه است. دارند می برندش.» رویتخت روان نشسته بودی . تخت عجیب بوی مرگ می داد. شبیه تابوت بود. تو می رفتی و دیگران گریان همراهی ات می کردند.از خواب بیدار شدم . نگران بودم. اما به عقلم نمی رسید که این خواب خبر از مرگت داشت. کسی هم نگفت.دیر خبر دادند. حالا دفتر یادداشتم می گوید که همان روز بار سفر بسته بودی و در عالم خواب خبرم کرده بودی. چه تلخ بود رفتن ات.
امشب مثل هر رغایب دو شمع به یادتان روشن خواهم کرد و منتظر پروانه خواهم نشست که دور شمع ها عاشقانه بچرخد و بچرخد و بسوزد.
*
آنا منی آز آغلا
قیشی دایان یاز آغلا
منیم بو دردلریمی
بیر خزله یاز آغلا
*
یاییلدی گون باغلارا
شئح دوشدو یارپاغلارا
حئییف سنین بو جانین
قاریشدی تورپاقلارا
*
خوروز بان وئرن یئرده
یارام قان وئرن یئرده
آنا گلسین یئتیشسین
اوغول جان وئرن یئرده
*
قارداشیم تیکه – تیکه
دوغراننام تیکه – تیکه
آنام ساچینی یولدو
کفنین تیکه تیکه
*
منه فلک ائیله دی
اوخون له لک ائیله دی
گیردی گوللو باغیما
الک – الک ائیله دی
*

2011-06-02

پدر و روز پدر

آن قدیمها که بچه محصل بودیم ، روز بیست و پنج آذر روز مادر بود. هر سال نزدیکی های این روز در تلاش و تکاپو برای تهیه هدیه برای مادر بودیم. یکی از همین روز مادرها ، خانم معلم بعد از توضیح اینکه بهترین هدیه برای مادر بچه خوب و حرف شنو و درس خوان بودن است و در ضمن یک صفحه نقاشی و یک دانه کارت پستال و چه و چه هم خوب است و موجب خوشحالی مادر است ، از یک یک ما سوال کرد که برای مادرمان چه هدایائی تهیه کرده ایم. من برای مادرم گل سینه کوچک بیست ریالی که پشت ویترین مشهدی علی بقال دیده خودم خیلی دوستش داشتم خریده بودم. حکیمه عروسک پنج ریالی پلاستیکی خریده و برایش از باقی مانده چادری سال گذشته اش پیراهن چین چین دوخته و دورتادورش پولک و منجوق دوخته بود. اعظم یک دانه آب نبات چوبی و یک دانه شیرینی مدادی و یک تکه لواشک ترش را از مشهدی علی بقال خریده بود. مشهدی علی بقال این خوردنی ها را داخل پاکت روزنامه ای که با تکه های روزنامه و سریش درست می کرد ، گذاشته و دست او داده و گفته بود که این خوردنی های خوشمزه مادرش را خیلی خوشحال خواهد کرد. مهری هم از همین مشهدی علی بقال خودمان یک جلد دفتر چهل برگی با یک بسته شش تایی مدادرنگی خریده بود. هدایای ما دختربچه های محله مان معجونهایی بودند از مغازه مشهدی علی بقال. او خیلی راحت می توانست کسب کند . چون مشتری هایش اغلب بچه های محله بودند و اعتراضی به اجناس او نداشتند. چون به قول خودش همگی ساخت کویت بودند و ما نمی دانستیم کویت کجاست یا چیست خوردنی است یا آشامیدنی. تا به مغازه اش می رفتی و می پرسیدی مشهدی علی اقا یک مداد خوب به من بده که پوسیده نباشد مدادی که دیروز دادی پوسیده بود و همه اش نوکش شکست و مادرم هم دعوام کرد که چرا اینقدر مداد را می تراشی؟ آن وقت از همان مداد می داد و با صدای نتراشیده و نخراشیده اش می خواند که این یکی غیرممکن است پوسیده باشد این دیگر کویتی اصل است از خود خود کویت آمده. باز هم قول می خوردی و می خریدی و مانده بود به شانس ات که باز زغالش پوسیده باشد یا بتوانی مشق هایت را با خیال راحت بنویسی.
خانم معلم هرگز نگفت که بچه ها مادرهایتان آب نبات چوبی و لواشک و عروسک و گل سینه بچه گانه را می خواهد چه کند ؟ هدفش این بود که قدر مادر را بدانیم و به هر بهانه ای از او تقدیر کنیم. به مصداق دوستوم منی یاد ائیله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / برادرم یادم کند با گردوئی توخالی
اما در این میان جای پدر برای تقدیر خالی بود. نه روزی نه یادی. آخر او نیز زحمت کش بود. تا اینکه 24 اسفند روز تولد رضا شاه پهلوی ، روز پدر نامیده شد. هنوز این رو جا نیفتاده بود که برچیده شد و باز جای تقدیر و تشکر از پدر خالی ماند. سالها گذشت و روزی از روزها آبجی بزرگ به من زنگ زد و گفت :« زنگی به پدر بزن و روزاش را تبریک بگو.» با تعجب گفتم :« چه روز پدری چه تبریکی ؟» گفت :« فردا روز تولد مولا علی است و روز پدر نامگذاری شده. زنگ بزن.» این چنین شد که هر سال منتظر تولد مولاعلی می شدیم تا یادی از پدر کنیم و به او زنگ بزنیم. این سالهای آخری با آبجی بزرگ قرار گذاشتیم که برای پدر نیز مانند مادر هدیه ای بخزیم. اولین هدیه من ادکلنی بود که برایش فرستادم. گفتم :« نمی دانم از چه هدیه ای خوشت می آید . دفعه بعد خودت انتخاب کن.» خندید و گفت :« هرچه از دوست رسد نیکوست. من هر سال ادکلن می خواهم و هر سال نوعی دیگر.» گاهی وقتها می خندید و می گفت :« الهی که روز پدر هم مثل روز مادر سالی چند بار جشن گرفته شود و من هم مثل مادرتان سالی دو سه بار هدیه روز پدر بگیرم.»
بعد از این که دنیا را گذاشت و گذشت ، مادرم گفت که ادکلن ها را روی طاقچه گذاشته بود . هر از گاهی برشان می داشت نگاهشان می کرد ، لبخندی می زد ، سپس چشمانش از اشک پر می شد و بعد با دستمال کاغذی گردشان را می گرفت و سر جایشان می گذاشت. او هدایایی را که برایش می فرستادید با دقت و عشق نگاه می داشت.
امروز ، دوم ماه یونی ، در آلمان
سیزدهم ماه رجب ، تولد مولا علی ، روز پدر در ایران

2011-05-24

خرمشهر

دایی حکیمه ساکن شهر اهواز بود. او نوروز هر سال همراه خانواده اش به اهواز سفر می کرد و بعد از عید برای مان از سفرش و از زیبائی های اهواز و آبادان و خرمشهر می گفت. از آب و هوای خوش بهاری ، از لب رود کارون ، از گردش و تفریح جنوب می گفت و می گفت و دهانمان آب می افتاد. اعظم دلش می خواست یک بار هم که شده به جنوب سفر کند و این شهرهای افسانه ای را از نزدیک ببیند. اما خانواده اش اهل سیر و سفر نبودند. آنها با هر تعطیلی به آبادی شان می رفتند و دیدار مجدد پدربزرگ ها و مادربزرگ هایشان برایشان لذت بخش تراز سیر و سفر بود . اما او خودش قسم می خورد با هر پسری که نامزد شود از او خواهد خواست که ماه عسل به اهواز و آبادان و خرمشهر برود. برای من جنوب راهی بس طولانی بود. پسرعموی مهرناز افسر نیروی هوایی بود. آنها هر دو سال یک بار به شهرهای مختلف ایران منتقل می شدند. او می گفت که پسرعمویش اکنون ساکن دزفول است و آنها را نیز دعوت کرده است. پسرعمو و زنش بارها از دزفول و زیبائی هایش تعریف کرده اند. بعد هم توجه خیلی ها به جنوب جلب شد. بهر که از راه می رسید ، نامزدها خرمشهر و آبادان را برای ماه عسل انتخاب می کردند.وقتی که برمی گشتند سوغاتی شان چند قطعه عکس سیاه و سفید بود که برای ما تماشای چند دقیقه ای می رسید.
جنگ که شد ، خرمشهر خونین شهر شد. مردمش یا اسیر شدند یا شهید و یا آواره شهرهای دیگر. میهمان نوازان شاد و خوشروی سابق ، میمهانان غمگین و دلخون شهرها شدند. زمان چه نیک و چه بد سپری شد . جنگ تمام شد و آخر سر نیز برادر صدام یزید کافر دستگیرو اعدام شد.
دلم می خواهد اکنون خرمشهر را آباد و سیز و خرم ببینم
.
*

چهارم آبان 1359 شهر خرمشهر سقوط کرد و گرفتار نیروهای عراق شد و تا سوم خرداد 1361 در اشغال نیروهای عراق باقی ماند. مرگ و قتل و خونریزی ، چهره زیبای شهر را به « خونین شهر» تبدیل کرد.
سرانجام این شهر زیبا و مظلوم ما در سوم خرداد 1361 از چنگ دشمن رها شد.


مادرجان هر روز روز توست