2023-08-19

دکتر محمّد مصدّق

مصدّق تمیز بود واقعا، امّا زمان، زمان چرکین جامگان بود.

در اردیبهشت سال سی، چند روز پس از آزادی دکتر آلنی آق اویلر، اَبَرمَردِ زمان  دکتر محمّد مصدّق، بر مصدر صدارت تکیه زد، تکیه زدنی، برخوردار از مِهرِ بی کرانه ی مردم، پشتیبانی عاشقانه ی مَردُم، ایمان ملّی و تاریخی مردم، شور مردم، رهایی طلبی مردم و متّکی به کوهِ رفیع و جلیل اراده ی مردم – انگار.
مصدّق مردی بزرگ بود از خیلِ بزرگان، نه مردی از میان مَردُمِ کوچه و بازار و کنار خیابان. رعیّت پرور بود، رعیّت نبود، اربابِ روستایی نوازِ دادخواه بود، روستایی دل سوخته ی گرسنه ی وامانده درکمرکش راه نبود، مرفّه در پرتو نور پرورش یافته بود. کارگرِ بیمارِ پستوهای تاریک و کور نبود. آزادی برای او چلچراغی بود، و او، چلچراغ رامی شناخت، بر دلِ ستمدیدگان، داغ را نمی شناخت، دستهای پینه بسته را، با فروتنیِ کاملِ روح، بوسیده بود، بر دستهای خویش پینه ای ندیده بود.
مصدّق نیم نگاهی هم به رضاخان زدگانِ صحرا نینداخت. صلای عام، حکمِ عام داد. ملّی بود، امّا مردمی نبود، مُنجیِ شرق، آرمان خواهِ بزرگ، بیدار کننده ی ملّت های آسیا و آفریقا، سردار بود، امّا مردِ آنکه بر سرِ کار، سر بر دار بسپرد نبود.
مصدّق با ترکمن ها میانه ی خوبی نداشت. به ایشان همانگونه می نگریست که مسافرانِ مرفّه الحالِ خراسان – خان ها و خان زادگان و صاحبانِ دلیجان - می نگریستند. بیمِ عبور از منطقه ی ترکمن نشین، به بیم از ترکمن تبدیل شده بود.
مصدّق کبیر بود، عظیم بود، غول آسا بود، پیکره یی تاریخی بود، نیمرخی ابدی بود، امّا ملّت، در لحظه هایی، به خُرده های بیابانی، به کوچک های جنگلی، به خار و خاشاک محتاج است… به گرسنه یی که گرسنگی بداند، تشنه یی که تشنگی، زخم خورده یی که دردمندی…
مصدّق آقا بود واقعا، و ملّت، در آن دقایقِ از دست رفته ی دیگر به دست نیامدنی، برده یی می خواست که زنجیر پاره کرده به خیابان ها دویده نعره برکشیده…
مصدّق تمیز بود واقعا، امّا زمان، زمان چرکین جامگان بود.
مصدّق می توانست از زیر آن رواندازِ شطرنجیِ ساده ی پشمی، پشتِ جمیعِ سیاستمدارانِ بزرگِ جهان را بلرزاند، امّا ملّت، در آن ساعتِ خوبِ تاریخی، مردی را می خواست که با حضورش، دلِ پیرزنانِ ریسنده را بلرزاند، و پیرمردانِ چاه کَن را ، و پابرهنگانِ معنای کفش از یاد بُرده را...
منبع: آتش بدون دود- صفحه ی 167 – 168 – 169 – کتاب ششم
نویسنده: نادر ابراهیمی
*
دکتر محمّد مصدّق  26 خرداد سال 1261 چشم بر جهان گشود. پس از کودتای 28 مرداد 1332 ، به سه سال زندان محکوم شد و پس از گذراندن زندان، به ملک خود در احمدآباد رفت و به جای این که آزاد شود، در خانه ی خود در احمدآباد در حبس خانگی به سر برد. او 14 اسفند 1345 در حبس خانگی زندگی را وداع گفت.
*
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در رثای مصدّق شعری سروده است به نام « مرثیه درخت»
دیگر کدام روزنه، دیگر کدام صبح
خوابِ بلند و تیره ی دریا را
آشفته وعبوس تعبیر می کند؟
من شنییدم از لبِ برگ
از زبانِ سبز
در خوابِ نیم شب که سرودش را
در آب جویبار
بدین گونه شسته بود
در سکوت ای درختِ تناور
آی آیت خجسته ی در خویش زیستن
ما را
حتی امان گریه ندادند
من اوّلین سپیده ی بیدار باغ را
آمیخته به خون طراوت
در خواب برگ های تو دیدم
من اوّلین ترنّم
مرغان صبح را
بیدار روشنایی رویانِ رودبار
در گل افشانی تو شنیدم
دیدند بادها
کان شاخ و برگ های مقدّس
این سال و سالیان
که شبی مرگواره بود
در سایه ی حصار تو پوسید
دیوار
دیوار بی کرانه ی تنهایی
با
دیوار باستانی تردیدهای من
نگذاشت شاخه های تو دیگر
در خنده ی سپیده ببالند
حتی
نگذاشت قمریان پریشان
اینان که مرگِ یک گلِ نرگس را
یک ما پیش تر
آن سان گریستند
در سکوت ساکت تو بنالند
گیرم که بیرون از این حصار کسی نیست
گیرم در آن کرانه نگویند
کاین موج روشنایی مشرق
بر نخل های تشنه ی صحرا
یمن عدن
با آب های ساحل نیلی
از بخشش کدام سپیده ست
امّا من از نگاه آینه
هرچند تیره، تار
شرمنده ام که: آه
در سکوت ای درخت تناور
ای آیت خجسته ی در خویش زیستن
نالیدن و شکفتن
از خویش
در خاکِ خویش ریشه دواندن
ما را
حتی امان گریه ندادند
 *

2023-08-18

جنگ، مرگ، اسارت، آزادی

 جنگ، مرگ، اسارت، آزادی

جنگ برای کشور ما واژۀ ناآشنایی نیست. هشت سال از بهترین سالهای عمرمان، با صدای آژیر و بمب، شهید و تشییع جنازه، سپری شد. بمبی به کوچه ای می افتاد و نه یکی دو نفر، بلکه یک کوچه را زیر و رو می کرد و خانواده هائی را به کام مرگ می کشید و طایفه ای را داغدار می کرد. یکباره صدا در کوچه و بازار می پیچید که شهید آورده اند. دل مادران مثل سیر و سرکه می جوشید. چشمشان به در بود که هم اکنون پیکی می آید و از آنها می خواهد که برای تشییع جنازه بچه اش آماده شود. پدری سعی می کرد خود را سرپا نگهدارد و نگرانی اش را ظاهر نسازد. هرهفته شهید بود و تشییع جنازه. داخل بیشتر تابوت ها، قسمتی از بدن یا پلاک شهیدِ مادرمرده بود. یک گروه از زنان چادرمشکی بر سر هم، راهی کوچه ها شده و وارد خانه هایی که مجلس عزای شهیدان بود می شدند و شروع به شعار دادن و تشویق و تمجید می کردند که گریه نکنید. بچه تان شهید شده و به بهشت رفته. جای گریه نیست. خوشحال باشید و شربت و شیرینی پخش کنید. کسی هم جرات نمی کرد بگوید « آخر جان من، در مجلس سوگ می گریند و دلداری می شنوند. کدام دیوانه ای از مرگ عزیزش خوشحال شده که اینها هم دوّمی باشند؟ دست از سر این جوان مرده ها بردارید و بگذارید عزاداریشان را بکنند. این شهیدان، در راه دفاع از آب و خاک و ناموس و شرف و آزادگی، شهید شده اند، آفرین بر این رشادت و شهامت و شجاعت که جان شیرین را فدا کرده اند. اما مرگ آنها برای بازماندگانشان شیرین نیست که شیرینی و شربت پخش کنند.  
مادرم با شنیدن صدای شعارتشییع کنندگان، اشک در چشمانش حلقه می زد و آهسته می گفت:« ای مادرتان برایتان بمیرد.»
پدرم می گفت:« خدا به پدرش صبر بدهد.»
برادرم می گفت:« امروز کمر برادری از غمِ برادر خم شد.»
خواهرم زیر لب زمزمه می کرد:« چه چهرۀ کریهی دارد این جنگ»
اما من زیر لب مسبّب را نفرین می کردم. لعنت ابدی را برای صدام آرزو می کردم. خودم داغ شهید ندیده بودم، اما گریه و زاری دوستم« حکیمه» را به چشم خود دیدم. اجازه نداده بودند جسد برادرش را ببیند. حق هم داشتند. گفته بودند بهتر است که نبینید.
چه جوانهای رعنایی که در خاک خفتند، چه جوانان رشیدی که جانباز شدند و چه دلبندانی که مفقود الاثر. سرانجام این جنگ، یا بهتر بگویم قتل عام بی رحمانه پایان یافت و پدران و مادران چشم به راه، در انتظار دیدار مجدد دلبندانشان لحظه شماری کردند. اولیای مفقودالاثرها، در آرزوی بازگشت فرزندشان، چشم به در دوخته بودند. سرانجام روز خوش فرا رسید.  ( 26 مرداد 1369 ) عجب شور و غوغایی شهر را فراگرفت. مردم همه همراه هم شاد شدند. همانگونه که در سالهای جنگ، برای تهیه و ارسال وسایل ضروری به جبهه تلاش کردند. یادم می آید که پاییز آن سالها، زنان همسایه برای رزمندگان لباس گرم می بافتند. در مدرسه ما با همکاری اولیای دانش آموزان مربای خانگی پخته و به جبهه ارسال شد. دلگرمی و پشتیبانی مردم، بی نظیر بود.
*
دالان اوسته دالان واردی
دالان دا یئر سالان واردی
تئز قئیید گل سرباز اوغلان
گؤزی یولدا قالان واردی
*

2023-08-14

بادام


نویسنده : وون پیونگ سون
مترجم: آرمان بوربور

این کتاب را دوستان تعریف کردند و من نیز سفارش کردم. گویا مترجمین متعددی ترجمه اش کرده اند. موضوع کتاب دربارۀ نوجوانی به نام« یونجی» است. او از نوزادی مبتلا به بیماری آلکسی تیمیا، یعنی ناتوان از تشخیص و ابراز احساسات انسانی، مثل احساس ترس یا نگرانی وغیره است. مادرش که متوجه مشکل فرزندش می شود با تمام وجودش سعی می کند که به فرزندش کمک کند. پزشکان، پس از شناسائی بیماری یونجی، به مادرش پیشنهاد می کنند که اجازه پژوهش طولانی مدت در مورد پسرش را به آنها بدهد. آنها در ازای این درخواست مبالغ چشمگیری به مادرش پیشنهاد می کنند. اما مادر نمی پذیرد و ترجیح می دهد خود به تیمار و پرورش فرزندش بپردازد.
او به لطف تلاش های مادرش، یاد می گیرد که در مدرسه ایجاد دردسرنکند و با همکلاسی هایش کنار بیاید. چندی بعد مادربزرگ نیز به کمک مادر می شتابد و مادر و فرزند، به خانه مادربزرگ اسباب کشی می کنند.
شب کریسمس در یک حادثه خشونت بار، یونجی مادربزرگ را از دست می دهد و مادر روانه بیمارستان می شود و پزشکان می گویند که مغز مادر به خواب عمیقی فرو رفته و احتمال بیدار شدنش بسیار کم است.  یونجی تنها می ماند تا این که نوجوانی خشن و مشکل ساز به نام « گون» به مدرسه شان می آید. 
گون:« بین من و تو، به نظرت چه کسی بدبخت تره؟ تو که مادر داشتی و از دست دادی یا من که ناگهان با مادری آشنا شدم که اصلا به یاد نمیارم و اون بلافاصله فوت کرد؟» « صفحه 104 کتاب»
سپس با دورا آشنا می شود.
دورا... دورا دقیقا نقطه ی مقابل گون بود. اگر گون سعی می کرد که درد ، گناه و عذاب را به من بیاموزد، دورا به من گل ها، رایحه ها، نسیم ها و رویاها را آموخت. آن ها مثل آهنگ هایی بودند که برای اوّلین بار می شنیدم. دورا می دانست که چگونه آهنگ هایی را که همه می شناختند، به روشی کاملا متفاوت بخواند.« صفحه 107 کتاب»
*
وون پیونگ سون در تاریخ 1979 در سئول، کشور کره ی جنوبی به دنیا آمد. او رمان نویس و فیلم ساز است. مشهورترین اثر او رمان « بادام » است.
*


2023-08-06

و اگر زندگی دنده عقب داشت

 و اگر زندگی دنده عقب داشت

زندگی زیباست. سالهاست که فهمیده ام زندگی زیباست. هر لحظه اش سزاواردوست داشتن است. شادی و غم اش، نگرانی و دلواپسی اش، در انتظارخنده های شیرین نوزاد تازه به دنیا آمده اش. بدون ترس نفس کشیدن اش، بدون اندیشیدن به زمان و تیک تاک ساعت، زیر باران قدم زدن و خیس آب شدن اش، زیباست.
دنده عقب را می خواهم چکار؟ که « باز نوجوان شوم و نو کنم گناه؟» یا از سر بی تجربگی بترسم و خفه خون بگیرم و زیر پا له و پایمال شوم؟ حیف این زندگی و زیبائی هایش نیست که برگردم و باز اسیر شوم؟
امشب تا صبح، شکرگزار بودم و لبریز از شادی، خدایا شکرت که زندگی دنده عقب ندارد.
*
من موی را نه از آن می کنم سیاه
تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه
چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند
من موی از مصیبت پیری کنم سیاه
« رودکی»
*
آق ساچیمی بویارام
داراخ چکیب یویارام
شکور نامازی اوچون
اوز قبله یه دورارام
*

2023-08-02

مهمونی و ایرج طهماسب

 مهمونی – ایرج طهماسب

پخش مجموعۀ نمایشی « کلاه قرمزی» به نویسندگی « حمید جبلی و ایرج طهماسب» از نوروز سال 1388 شروع شد. کارگردان این مجموعه « ایرج طهماسب » بود. اگرچه فرصتی برای تماشای تلویزیون نداشتم اما تعریفش را خیلی شنیدم. سر فرصتهایی قسمتهایی از برنامه را تماشا می کردم.
هشتم دی ماه 1395 خبر درگذشت « دنیا فنی زاده» عروسک گردان جوان عروسک « کلاه قرمزی » خیلی متاسفم کرد. روحش شاد و یادش گرامی.
*
از نوروز 1401 شاهد کاری تازه از ایرج طهماسب هستیم. کار عروسکی با عروسک های جدید. در بین این عروسکها گویی « بچّه » نقش اوّل را بازی می کند. او پسرخواندۀ قیمه خانم آشپز تالار عروسی و خدمتکار ایرج طهماسب است. بچّه، کودکِ کار است و جلو تالارِ عروسی گل می فروشد. اهل مشاجره و فحش و ناسزا، اما مهربان و دوست داشتنی است. اگرچه ایرج طهماسب را دوست دارد، اما اذیّتش نیز می کند.
از بین پنج کلمه ای که خیلی دوست داره فحش – گل – خارِ گل – ساندویچ ماکارونی – پنجمی که روش نمیشه بگه دختر گلفروش.
صدا پیشه اش « هوتن شکیبا» و عروسک گردانش « پیمان فاطمی» است.
*
سوار چرخ فلک می شوند و برای طهماسب تعریف می کند:« سوار شدیم طهماسب! این چرخ فلکه هی رفت بالا، هی رفت بالاتر، هی رفت بالا، آفتاب می خورد رو صورتمون، بعد نگاه کردم، وای! چقدر اینجا بالا داریم میریم، بعد آدمها کوچولو شده بودند، خیلی کوچیک، گفتم بابا ما چرا چقدراینقدر فکر می کنیم بزرگیم، چقدر  کوچولوییم ما. بعد به خودم گفتم قربونت برم وقتی بزرگ شدی شبیه اینها نشیا.»
*

2023-07-31

بعد از برادرم

 بعد از برادرم

درگذشت نابهنگام و ناگهانی برادرم، داغی بزرگ بر دل پدر و مادرم گذاشت. چه مصیبت دردناکی! پدر بیشتر از دو سال دوام نیاورد و مادر ماند و یک دنیا درد و حسرت، با نوۀ کوچکش که رفتن پدر را هضم نمی کرد. صبح ها چشم به حمام خانه می دوخت که برادر برای دوش گرفتن رفت و دیگر برنگشت. عصرها چشم به در می دوخت که پسرش در را باز کند و « مادر غذا را بیاور، دارم از گرسنگی تلف می شوم.» بگوید. اما نه صبح و نه عصر، چشمان منتظرش اثری از جگرگوشه اش نمی یافت.
چند سالی نگذشته بود که من بیمار شدم. از مرگ نترسیدم، اما از دل داغدار مادر ترسیدم. مادر داغدارم تحمّل عزا گرفتن بر فرزندی دیگر را نداشت. تنها دعایم این بود که خدایا یک روز بیشتر از مادرم عمرم ده تا او شاهد مرگ من نباشد. خدا دعاپذیر مهربان است. من زنده ماندم تا مادرم داغ مرا نبیند.
اکنون که ماه محرم است از داغ عزیزان سخن به میان می آید، به مردی می اندیشم که تمامی فرزندان و عزیزان مذکرش را جلو چشمانش قیمه قیمه کردند ودرحالی که می دانست که پس از کشتن او چه بر سر دختران و زنان و خواهرش خواهد آمد، به پیشواز مرگ شتافت. به زنی می اندیشم که پسران و برادران و عزیزانش را جلو چشمانش تکه تکه کردند و اسب بر روی اجساد تازاندند و بازماندگان داغدیده را با چه ستمی به اسارت گرفتند.
یاد سوال حرمله می افتم که می پرسد:« کدام را بزنم، پسر را یا پدر را؟» و شمر جواب می دهد:« پسر را بزن، پدر می افتد.»
  

2023-07-29

ر. اعتمادی

 رجب علی اعتمادی

رجب علی اعتمادی در روز سی ام تیرماه از سال 1312 در شهرستان لار استان فارس به دنیا آمد. آمد تا سردبیر مجله شود و پاورقی بنویسد و ما را به خواندن تشویق و عادت دهد. یادش به خیر که برای زنگ انشاء، چقدر از روی نوشته هایش تقلب کردم. از مقدّمۀ داستانهایش که از بهار یا سرما یا هوای خفه و غیره شروع میشد و من با تقلید و اقتباس و تقلب از « جوانانش» انشا می نوشتم.
او را با نام « ر.اعتمادی» می شناختیم. سردبیر مجلّۀ پرخوانندۀ جوانان بود. دوشنبه ها به بازار می آمد. بیست ریال قیمت داشت. مادر و زنان در و همسایه، مشتریان پرو پا قرص اش بودند. می خریدند و می خواندند و دور هم جمع می شدند و درمورد اخبار و قصّه ها و پاورقی هایش بحث و گفتگو و نقد می کردند. راستی که عجب با سواد بودند مادران شش کلاسه مان. چقدر زرنگ و کدبانو بودند این زنان خانه دار. هم سبزی پاک می کردند وهم رفت و روب و هم شست و شو و هم نقد داستانهای نویسندگان ایرانی و خارجی را. بعد از خواندن و تمام کردن صفحات مجلّه، نوبت به من و آبجی می رسید. او بزرگتر از من بود و قبل از من می خواند. صبور بودم و دم نمی زدم. چون آخرین نفر و در واقع صاحب اصلی مجلّه من بودم. مطالب مجله از تبلیغات و سخن سردبیر و  داغ ترین اخبار سینما و خوانندگان شروع و به داستان های کوتاه و دنباله دار می رسید. « زندگی من زندگی تو»، « بازگشت از مرز بدنامی» داستانهای دنباله دار پلیسی و خارجی، فتورمان، داستانهای حماسی و در نهایت داستانهای دنباله دار ر. اعتمادی.« کفش های غمگین عشق – سرشانه های مهربان در خاک و خس » و غیره. کاریکاتور، دو صفحه شعر و جدول و صفحه آخرش باز تبلیغات.« باطری ری. او. واک – شامپو گلمو – ادکلن بامبوس – کرم شفاف کننده ب ب کا – سیتی زن )  
این نویسنده و روزنامه نگار فعالِ ایرانی، بیست و یکم تیر ماه 1402 درگذشت.
فاتحه ای بر روحش می فرستم و برایش بهشت ابدی آرزو می کنم. خدا رحمتش کند.
*  

2023-07-28

عاشورا، شام غریبان، مادرم

 

عاشورا، شام غریبان، مادرم
مشکلی بود که حل نمی شد. هر روز اوّلِ صبح پدرم راهی اداره می شد و به رئیس و کارمند و منشی و... خواهش و تمنّا میکرد که کارش را راه بیاندازند. بیچاره را از این اتاق به آن اتاق می فرستادند و آخر سر، با جواب نه، به خانه می فرستادند. نمی دانم پدر چند مدّت بین خانه و اداره سرگردان شد. آخرین روزی که شال و کلاه کرد، تا برای آخرین بار به اداره برود، سوّم محرم بود. مادر رو به قبله و دست بر دعا ایستاد و گفت:« ای خدا تو را قسم به سید این ماه، مشکل ما را حل کن. ای معجزه گر، به معجزه ات ایمان دارم. نگذار این مرد را ناامید به خانه بفرستند.»
پدر که گویی دلش به حالِ مادرِ امیدوارمان سوخت، آهسته گفت:« خدا بزرگه ناراحت نباش در هر کاری خیری هست.» اما خودش نیز خوب می دانست که اگر مشکل حل نشود هیچ خیری ندارد. هنوز یک ساعتی از رفتن پدر نگذشته بود که زنگ در خانه همراه با باز شدن در، به صدا درآمد. پدر از در وارد شد. با صدای بلند می خندید و می گفت:« باور نمی کنم زن، باور نمی کنم.» رئیس اداره پدر را ناامید و سرافکنده پشت در اتاقش دیده، گفته که با من به اتاقم بیا. پرونده را نگاه کرده و راه حل مشکل را پیدا و زیر ورقه ها را امضا کرده بود.
مادر را می گویی، از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. فوری چادر بر سر کرد و سراغ سرپرست شاخسی محله مان رفت و چیزهایی گفت و برگشت. پدر تا دهان باز کرد که بپرسد کجا بودی و چه کردی؟ مادر با خوشحالی گفت:« آقا، نذر کرده بودم و قبول شد. شب تاسوعا دسته شاخسی به حیاطمان می آیند و شربت می دهیم. عاشورا هم شام غریبان می گیرم.» پدر که از این کارها و نذرهای مادرم خوشش نمی آمد، لبخندی زد و  گفت:« هرچه می خواهد دل تنگت بکن.» تاسوعا بود و دسته بزرگ و طویل شاخسی و حیاط بزرگ و شربت خنک. روز بعد عاشورا بود و شام غریبان و کلوچه اهری و خرما و چای و شکر پنیر و یک عالمه امید و شادی برای ما بچه ها که تمام دغدغه و ترس و تلاشمان قبولی خرداد. ما بودیم و نذری و تلاش. راستی که چه خوب است همراه تلاش باور و امید داشتن. امید که بهترین مسکن نگرانیهاست. از آن پس عاشورا بود و در باز خانه و قبول دعاها و حاجاتمان. مجلس ساده و بی تشریفات و صمیمی مادرم تا زمان کرونا ادامه داشت. کرونا، این غول مولکولی ناپیدا، نظم را به هم زد. ترس را بر جان و دل مردم مسلط کرد و مجلس مادرم نیز تعطیل شد. سلامتی اش را از دست داد و دار فانی را وداع گفت.
مادرم، جان و دلم، مهربانم بهشت ابدی جای تو باد.
  

 

2023-07-27

اوّلین تاسوعا بدون مادرم

اوّلین تاسوعا بدون مادر

مادرم هنوز یک سال از رفتن ات نگذشته است. بی تو زندگی مزۀ دیگری دارد. بی تو یتیم، به تمام معنی شده ام. یادش به خیر روزهائی که دلم تنگ می شد و به تو زنگ می زدم. می گفتم و می غرّیدم و می نالیدم. تو با حوصله و دقّت در حالی که چشم بر چشمانم می دوختی گوش می کردی و می گفتی:« کمی آرام باش و لعنت خدا بر شیطان بگو.» سپس حرف می زدی دلداری می دادی و آرامم می کردی. امروز و دیروز و پریروز، بی تو، بدون صدای آرامِ تو، خیلی سخت گذشت.  این سه روز متوالی بی تو، روز سختی بود. هوا ابری است و باران بی وقفه می بارد و منِ غمگین با تصویرِ لبخند بر لبت، حرف می زنم. تصویرت ، همچون خودت، زیبا و صبور و با حوصله است. بدون اینکه حتّی پلک هم بزند، چشم بر چشم من دوخته و گوش به فریادم سپرده.
مادرم، عشقم، جان و دلم، در این روزهای مقدّس، جای تو عجیب خالیست.

2023-07-03

پروانه

حکایت پروانه - داستان کوتاه چاپ شده در سیاه مشق های یک معلم دفتر اوّل ( ترکی دیلینده ) 

هئی او گونلر! ایکی کوچه اویانلیق بیر یولداشیم واریدی. آدی پروانه ایدی. هاردادی آللاه ساح جان بدن وئرسین. چوخ آغیر سنگین بیر خانیمیدی. مدرسه یولوموز بیریدی. اونا گؤره ده هر گون بیرلیکده گئدیب گلیردیک. مدرسه دن قئییدن باش دا بازارچادا بیر بیریمیزی گؤرورب، بیرلیکده ائومیزه قاییدیردیق. ائودن مدرسییه جاق بوروق – بوروق دربندلردن دؤنوب ، اوزون کوچه لری کئچیب، کوهنه بازارچادان مدرسه کوچه سینه ساری دؤنوردوک. کوهنه بازارچانین بیر گؤزل گؤرکملی دامی واردیدی. اورا تبریزلی لرین دئییمینه گؤره اؤرتولو بازار دئیه ردیلر.بازارچانین ایچینده بیر نئچه دیقه ده اولموش اولور اولسون یاغیشدان قیشین سویوغوندا آماندا اولوردوخ.توکانلارین صاحابلارینین بیر چوخو آغ ساققالیدیلار. اونلار سحر تئزدن توکانی آچاردیلار. هره سی اؤز توکانینین قاباغین سولویوب سوپوروردولر. هر سحر بازارچادان کئچنده تازالیغین، تمیزلیغین اییسین آلیردیق. یولوموزون اوستو تمیزلیقدن پاریلدیردی. اوردا تبریزین آق ساققاللارینی یاخجی تانیردیق. هر زامان مرتب، تمیز ، ایشه ارینمه ین ایدیلر.اونلارین حرمتینه چادراسیز همکارلاردا قاراچادرا اؤرته ردیلر. نئجه کی بیز اونلاری ایستردیک اونلاردا بیزی نوه لرینین معلیمی گؤزونده گؤروب حرمت ائله ردیلر. پروانه چادرا اؤرتمزدی .سحرچاغی بازارچایا یئتیشمه میشدن قاباق قره کرشابی کیفیندن چیخاردیب باشینا سالاردی. مدرسه دن قاییداندا دا بازارچانی کئچه نه قدیرقره کرشاب باشیندا اولاردی . بازارچانی چیخاندان سونرا کرشابی باشیندان آچیب بوکوب کیفینه قویاردی. بلکی ده بازار اهلی اونون بو ایشینین نئچه دؤنه لرجه گؤرموشدولر. آما گئنه ده اونا حرمتلری واریدی. نییه کی پروانه اونلارین حرمتین ساخلیردی.
هردن سحرچاغی کؤنلوموزه داغ سنگک دوشوردو. سنگ پز خانایا گئدیردیک. ایری بوروخ پله لریندن آشاغی یئنیب اوزون صف ده نوبه یه دوروردوق. گؤروردوک کی نوبه چوخدو و بیزیم واختیمیز یوخدو. سنگکی آلمامیش قاییتماق ایستیردیک. اوندایدی کی شاطیرآقا سه سلیردی:« حاجی خانملار الی بوش هارا؟»
ددئییردیک:« صف اوزوندو. بیزیم ده واختیمیز یوخدو.»
دئییردی:« صف سیزین اوچون دئییل.»
سونرا شاییردین سه سلیردی:« اوغلان خانیم لارا داغ سنگک وئر تئز اول گؤروم.»
صفه دورانلار سسله ننده دئییردی:« حاجی خانیم قیزیمین معلمی دیر.»
او زامان صفه دورانلار دا شاطیرا باخیب بیزه حرمت ائلیردیلر. بیزیم اوچون بو حرمت لر، آغاجدان دَریلن یاسمنی گوللر، قیزیل گوللر کی اوشاقلار حیاطلارینین باغچاسیندان ییغیب بیزه هدیه ائلیردیلر، مین دانا ریمل دن، ادکلن دان کی اوشاقلار اوره ک قانینان گتیریبلر دیردیلر.
بازارچادان گئچیب مدرسه کوچه سینه یئتیریردیک. او کوچه ده بئش دانا قیز اوغلان مدرسه سی واریدی. کوچه بللی واخلاردا اوشاقلاری گؤزلوردو. بو کوچه ده چوخ همکارلارینان تانیش اولدوق. بونلارین سابقه لرینین علملرینین کؤلگه سینده دویون یوخیدی کی آچیلمییا. یادیمدادیر کی شوروی داغیلاندان سونرا ایرانین شمالی قونشولارین درس دئمک بیزه چتین اولدو. نییه کی اونلارین حققینده هئچ بیر زاد بیلمیردیک. راهنمای تعلیماتی میز بیر یاشلی و ایسته ملی خانیمیدی. نه یازیخ کی اؤزونو چوخ به ینیردی. اوندان بیر سؤز سوروشاندا، بیر دوداق بوزندن سونرا دئییردی:« بو هاساتلیقدا سؤزون جوابین بیلمیرسیز؟ آخی سیز معلم سیز.»
آدام لاپ غلط ائله دیغینه پئشمان قالیردی. آدام اؤز- اؤزونه دئییردی کئچمه نامرد کؤرپوسوندن قوی آپارسین سئل سنی ، یاتما تولکو دالداسیندا قوی یئسین آسلان سنی. گونلرین بیر گونونده، قونشو مدرسه سینده چالیشان جغرافی دبیریندن ایرانین تزه قونشولارینین حاققیندا بیر سؤز سوروشدوخ. بیر گون فرصت ایسته دی. ساباحکی گون الینده بیر دسته پلی کپی ایله بیزه ساری گلدی. دئدی:« ایرانین تزه قونشولارینین حاققیندا بیر چوخ سؤزلر تاپیپ یازمیشام. گئنه ده نه سؤزوز اولسا خدمتیزده وارام.»
آللاه هئچ بنده سینی جهنم ده ده تک بوراخماسین. دوغوردان ساغ اولسون. تشکروموزون مقابلینده دئدی:« من بیر ایش گؤرمه میشم کی . ال الی یووار ال ده دؤنر اوزو یووار. بیر گون اولار منیم ده سیزه ایشیم دوشر عوضی چیخار.»
بو پروانه نین بیر اری واریدی. ارینین آدی اکبر آقا ایدی. تبریزلی خانیم لار ارلرینی آقا لقبینن چاتغیرارلار. پروانه ده ارینی اکبرآقا چاغیراردی.بیر گون دئدیم:« آخی پروانه جان، بالا بو کیشی لر ائله آقادیلاردا. بعضی لری ده آقا بالاسر دیلر کی، بونلارین آقالیغی ده ده میزه ده بسدیلر ننه میزه ده. دای نه آقا چاغیرماغیدیرده! »
دئدی:« اکبرآقا منیم اوره ییمین آقاسی دی، منیم جانیمین جیگریمین آقاسی دیر. واریم یوخومدور. سنین دئدیین منیم اکبرآقامی توتماز.»
سونرادا باشلاردی اکبرآقاسینا بایاتی اوخوماغا:

*
باشینا دؤنوم دؤنده ریم
یاری مکه یه گؤنده ریم
او مندن اوز دؤندرسه
من نئجه اوز دؤنده ریم

*
قیزیل آلما آلارام
جیب لرینه قویارام
کربلایا گؤنده ریب
یاری یولا سالارام

*
قوزو قربان که سرم
باشینا من دؤنه رم
بیر دیقه کوسوب گئتسه
حسرتیندن اؤله رم

*
اوقدیر ایستک دن سونرا، هردن بیر ده گلئیلیک ائله ردی. آروادنان کیشی نین نه قدیر فرقی اولدوغوندان دانیشاردی. بیرگون دئدی: « اکبرآقامنان ائوله ننده بیر پس انداز دفترچه م واریدی. هردن بیر بیر آز پول اورا قویاردیم. یازیق باجیم منه تاپشیردی کی دفترچه نی اونا گؤرسه تمه ییم. اما من اونون سؤزونه قولاق آسمادیم. نییه گرک اکبراقا منیم بیر یئره ییغدیغیم پولدان خبری اولمویا. ائله بیلیردیم بس هر آروادین وظیفه سی دیر مان گونلرینه بیر آز پول ساخلییا. ائله همن ایلک گونلر دفترچه نی اونا گؤرسه تدیم. بیر گون گئتدیک آیلیق آلماغا. دفترچه می ده آپارمیشدیم کی همیشه کی کیمی بیر آز پول ایچینه قویام. اکبرآقا دفترچه نی الیمدن آلدی ایچینده نه قدیر پول واردیی گؤزومون قاباغیندا دفترچه دن گؤتوردو. دفتری دی منیم شاشمیش گؤزومون و بانگ کارمندلرینین گؤزونون قاباغیندا جیریب زیبیل قابینا آتدی. سونرا الیمدن یاپیشیب هیریلدییا – هیریلدیا بانک دان ائشییه چیخدی. من ده قویون کیمی اوزونه باخدیم. هله بولار بیر یانا. من آکبرآقانی چوخ ایستیرم. پول اونون باشینا تصدق.»
اونلار اون سککیز ایلیدی کی ائولنمیشدیلر. هله اوشاقلاری اولمامیشدی. پروانه یه اوچ دؤنه عمل ائله میشدیلر. اما سون دؤنه دکتور دئمیشدی کی عملین فایداسی یوخدو اونون هئچ زامان اوشاغی اولمویاجاق. پروانا هئچ زامان اوره یینه بد وئرمه دی. او ائله بیلیردی کی اکبرآقا اونو اورکدن سئویر و اوشاغا گؤره  ائولیلیی بیر بیرینه وورمویاجاق.دئییردی:« اکبرآقایا اوشاغین هئچ اهمیتی یوخ. او منی چوخ سئویر. بونو نئچه دؤنه اند ایچه رک دئییب.»
گونلرین بیر گونونده سحرچاغی مدرسه یه گئدنده، پروانه نی یولدا گؤرمه دیم. قاییداندا دا بازارچادا گؤرمه دیم. نگران اولدوم. آخشام اوستو ائولرینه زنگ ووردوم. اری دئدی:« پروانه خاینم ائوده دئییل. آتاسی گیله گئدیب ناواخ قاییتدی دئیه رم سیزه زنگ وورار.»
چوخ شاشدیم. آخی پروانه اکبرآقا سیز بیر یانا گئتمه زدی. ایندی نئجه اولوب؟
بیر گون سونرا اونلارین مدرسه لرینه زنگ ووردوم. مدیر دئدی:« پروانه خانیم نوخوشدو اوچ گون مرخصی سی وار.»
اوچ گون سونرا پروانه نی بازار آغزیندا گؤردوم. سلام علیک ائیله ییب  بیرلیکده یولا دوشدوک بازاردان کئچمک همن دئدی:« من گرک سن نن خدافظ له شم. آتام ائوینه گئدیرم.»
نییه سین سوروشدوم گولومسویوب دئدی:« آدام آز بیلر چوخ دانیشار.»
من ال چکن دئییلدیم. اینانمالی دئییل دی. مندن گیزله ده بیلمزدی. آخیردا دئدی:« اکبرآقانین ائویندن چیخدیم. او اوشاق ایستیر. ائوه بیر کنیز ایستیر. باشا دوشوسن کی؟ آخیر سؤزو ده بودور کی دادگاها گئدیب ایکیمینجی دؤنه ائوله نمک اجازه سین ایسته ییب. منیم ده کی اوشاغیم اولمور.اونون حققی وار ائولنه اوشاغی اولا. منیم ده حققیم وار بوشانام. بیر ایل بوندان قاباقدان کی دوکتور منی قطع اومید ائله ییب، ائوده چکمه یَخَم ییرتیلدی دیر.»
خدافظ لشدیک. اما من گیجه لمیشدیم. هوشوم باشیمدا دئییلیدی. نئجه کی بیر عمردن سونرا اوشاق شوقی بو ایکی ایستکلی لیلی مجنونو بیر بیرینین جانینا سالا؟ من اکبرآقانین اوره یینده دئییلیدیم. اما پروانه دن خبریم واریدی. بیلیردیم نئجه اکبرآقاسینین باشینا دولانیر.
اونلارین ساواشمالارینان بوشانماقلاری ایکی ایله یاخین چکدی. آخیردا پروانه دئدی:« بوشاندیم. قاضی، وکیل، آق ساققاللار و هامی لار حققی اکبرآقایا وئردیلر. اگراونون حققی وار اوشاق ایسته یه، منیم ده بو حققیم وار گونو ایسته مه یم. منیم ده حققیم وار بوشانام. منیم کی بیر سؤزوم یوخدو. ایسته مه یه نین گؤزو چیخسین. اونلار مندن ایسته دیلر اکبر آقایا اجازه وئرم منه خیانت ائیله یه، اؤزوده منیم ائویمده، منیم گؤزومون قاباغیندا؟! بو کیشی لره بیر زاد اولوب.»
اکبر آقا ائولندی. اوچ دانا نارین اوشاغی اولدو. هر زامان منی گؤرنده پروانه نین کئفین سوروشاردی. من ده اونون یاخجی اولدوغون خبر وئره ردیم. بیر گون صبریم قورتولدو. اونون کئف سوروشماسینین قاباغیندا دئدیم:« نییه کئفین سوروشورسان؟ سن کی اونون محبتین، صاف اوره یین، سئوگیسین، اوشاق آیاغی آلتیندا قویدون. سن کی خوشبخت اولدون اونون سنه وئرمه دییندن اوچ – اوچ  واریندی. گئت نازلاریجا اوینا بیرده مندن پروانه نی سوروشما.»
دئدی:« پروانانی چوخ سئویردیم. هله ده سئویرم. فقط گؤیلوم اوشاق ایستیردی. ایندی اوشاقلاری دا چوخ سئویرم. اما بو یاشدا ائوه یورغون قاییدیرام. یورغونلوغومو آلماق یئرینه اوشاقلارین نازین چکمه یه مجبورام. داهی اوشاقلارین نازینان اویناماغا، اوشاق سسی ائشیتمه یه، چوخ قوجالمیشام. نه معلوم اونلارین جاوانلیقلارین کی بیر آتایا چوخ احتیاجلاری اولاجاق، گؤره بیله جه یم یا یوخ. چوخ واخلار آخشام اوستو ائوه یئتیره نده پروانانی گؤیلوم ایستیر کی قاباغیما بیر ایستی پیشمیش، ایستی چای قویا. آیاقلاریمی اوزالدیب تلویزیونا باخام. نه یازیخ کی چوخ گئج اویاندیم. »
پروانه آتاسی ائوینده قالمالی اولدو.همیشه کی کیمی هر گون بازار آغزیندا توش گلدیک. اوره ییندن خبریم واریدی. او هله ده اکبرآقاسین سئویردی، آما ائیلیه بیلمیردی سئودییندن بیر آیرسینادا پای وئره. هردن بیر ده یول اوسته اؤز هاواسینا یاواش – یاواش بایاتی لار اوخوردو.

*
اودا منی یاندیردی
بودا منی یاندیردی
اؤزومو سویا آتدیم
سو دا منی یاندیردی

*
عاشیقم دئی نئینییم؟
ئجه گئجه ائیلییم؟
سن من سیز دولانیرسان
من آخی سن سیز نئینییم؟

*
من عاشیقم یانار سؤز؟
اودلانار سؤز یانار سؤز
آهیم داغلارا دوشوب
دورون قاچین یانار سوز

*
آی چیخدی اینجه قالدی
گؤزوم دالینجا قالدی
سن سیز بو پولاد جانیم
گؤر نئجه اینجه قالدی؟

*

2023-06-25

باز هم تابستان

 

زمستان با سرما و گلایه و نق های ما و بهار با هوای خنک و باران و ابر و باد و همچنین گلایه و نق های مان سپری شد. ( وای که چه هوای سردی! وای چه ابری! وای چه بارانی! چه روزهای کوتاه و چه شبهای بلندی! واقعا که دلمان گرفت.) خرداد آمد و جایش را به تیر داد و رفت. تیر ماهِ امسال برخلاف سال های گذشته گرم و کم باران از سر رسید. دلمان یک جرعه گرما خواست و تیر، از راه نرسیده می سوزاندمان. باغچه خشک، گلها بی حال از گرما و ما بی طاقت از این هوای گرم و خفه. روزی دوبار، ظرفِ آبِ پرنده ها را پر می کنم. کبوترها و کلاغها و گنجشک ها چشم بر دستان من دوخته اند. همسایۀ بغل دستی همیشه مسافرت است. همسایۀ طبقه سوّم از صبح تا عصر سرِ کار است و دیگران هم همچنان گرفتار. من هستم و این طفلکی های زبان بسته. کمی نان خشک و دانه در دست به سراغشان می روم. خانمِ همسایۀ طبقه دوّم، دارد پلّه ها را دو تا یکی می کند تا زودتر به من برسد و بگوید که به پرنده ها آب و دانه ندهم تا دیگر سروکلّه شان این طرف ها پیدا نشود. از کبوتر بدش می آید، صدای کلاغ اذیّتش می کند و گنجشک را اصلا دوست ندارد. امّا تا او به من برسد، دانه ها را ریخته و ظرف آب شان را می شویم و آب تازه داخل ظرف می ریزم. بچّهباز هم تابستان های همسایۀ روبرویی، توپ در دست، از خانه بیرون می آیند. قیافۀ خانمِ همسایه عوض می شود و مرا رها کرده به سراغ بچّه ها می رود. آنها اجازۀ بازی کردن ندارند، چون خانم همسایه حوصلۀ صدای بچّه ها را ندارد. صبرم تمام شده و به طرف خانم همسایه می روم:« شما از پرنده و چرنده و خزنده و دونده و سروصدای بچّه ها بدتان می آید. می شود لطف کنید و بفرمائید از چه چیزی خوشتان می آید تا در خدمت باشیم؟؟؟» می گوید:« بچّه ها توپ بازی می کنند. ممکن است توپشان به پنجرۀ خانه ام بخورد و شیشه بشکند و ...» حرفش را نیمه تمام می گذارم و می گویم:« راحتشان بگذار. اگر شیشه را بشکنند هزینه اش را از والدینشان می گیری. قصاص قبل از جنایت نکن جانم. برو عزیزم. برو لطفا.» او که جوابی پیدا نمی کند، سرش را برگردانده و آرام و زیر لب زمزمه کنان می رود و بچّه ها خوش به حالشان می شود. چند ماه  پیش، دو خواهر با خانواده شان که هر کدام دو بچّه دارند به آپارتمان های روبرویی اسباب شی کرده اند. خانواده آرام و بی دردسری هستند. بعد از ظهرها چهار بچّه توی محوطۀ آپارتمان توپ بازی می کنند. درست مثل کودکی های من که با دوستان جلوِ درِ خانه مان بازی می کردیم. آنها سرگرم بازی می شوند و من از درختِ آلبالو، آلبالوهای رسیده را می چینم. از همان آلبالوهایی که پدربزرگ داخل دستمال چهارخانه اش، می آورد و مادربزرگ بین اعضای خانواده تقسیم می کرد. نگاهی به بچّه ها می اندازم و صدایشان می کنم. آلبالوی دوتایی چیده و به هرکدام چند دانه می دهم. چه جالب دختربچّه ها مثل ما گوشواره اش می کنند. یادش به خیر.
*



2023-06-17

مگر منیم قارداشیم ویزادیر

 نئچه ایلدن سونرا، قدیمکی یولداشیم، فهیمه منی یاد ائیله ییب، چای ایچمه یه گلدی. چوخ سئویندیم. چای ایچه رکن، اوردان -  بوردان دانیشدوخ. قاباخجادان گؤردویوم ساپ- ساری و ایری - بویرو دیشلری، آغ آپ آغ اولوب و  مروارید کیمی چوخ مرتب بیر- بیرینین یانینا، دوزولموشدو. منیم باخیشیم دقتین چکیب دئدی:« قارداشیمین تویوندا، دیش آغریسی آنامی آغلاتدی. گوج بالله اینان، داواینان اؤزومو ساخلادیم. ساباهیسی دیش دکتورونن وقت آلدییم. دیشلریمین هامیسین چکدیریب، قوندارما دیش قویدوردوم. بئله جه سینه دیش آغریسینان قورتولدوم. گؤرورسن نه گؤزل گولوشوم وار! لاپ ژوکوند کیمی. یاشلانماغیما باخما، اوره ییم جاوانلیغینا باخ.»

دئدیم:« آللاه اوره ییوی قوجالتماسین. هله دوغوردان، قارداشیندان دانیش. نئجه دی؟ کف – مفی سازدی انشالله؟ آللاها چوخ شوکور کی ائولندی، بالا – بولا صاحبی اولدو. اوشاق – موشاق نئچه دنه وار؟»
دئدی:« قیز نه دانیشیرسان؟ نه اوشاق – موشاق! باجیسی اؤلموش قارداشیم گون گؤرمدی کی! ایلک باشدا سئویندیغیندن چیچه یی چاتدیردی کی وطن داش بیرقیز آلیب. قیز آلمان کلاسینا گئتدی. دیل اؤرگندی. سونرا ایش تاپیب، بیر ایل یاشلی لار ائوینده ایشله دی. اؤزو اوتوروم آلدیخدان سورا، بیر آری شهرده ایش و ائو تاپیب، قارداشیمنان خداحافظ ائیله ییب چیخدی گئتدی. مگر قارداشیما بورایا گلمک اوچون گلیب. »
دئدیم:« آخی سنین قارداشین دا تورکه سیاخ دی دای. آدام دا اینترنته، ایمیله اینانیب، عؤمرونون ان اؤنملی قرارین وئره ر؟»
دئدی:« اینسان ائولادی باشینا گله جه یین بیلمیرکی. نه بیلئیدوخ کی بو قیزبو یئکه لیک ده بؤرک باشیمیزا قویاجاق؟ باجیسی اؤلموش قارداشیم چوخ ناراحات اولدو، ییخیلدی، قیزا دئدی اگر قاباقدان دئسیدین بورایا گلمک اوچون الیمدن گلنی اسیرگه مزدیم. آخی من سنی سئودیم. قیز جوابیندا دئدی ، ائله بیل کی قاباقدان دئمیشم سن ده الیندن گلنی ائیله میسن. سنین کی سن ده منیم کی من ده. »
بیر آه چکیب ادامه وئردی:« یازیق اوغلان نه اومودنان، ایرانداکی عمی میزه وکالت وئردی. بوتون ایشلری یئر به یئر ائله دی قیزی بورایا یوللادی. اودا چوخ پریشان اولدو. اما نه ائیله مک. باشا گلن چکیلیر. بیر نئچه آی اولار کی قارداشیم بوردا بیر قیزنان تانیش اولوب. ائله بیل ائوله نمک فکرلری وار. آللاه ائیله سین بو دفعه باشینا بؤرک کئچمه سین.»
کاشکی هئچ کیم، بیرسینین دویغولارینان اوینامیا.
کاشکی هئچ کیم، بیرسینی اؤز هدفلرینه، ایستکلرینه قربان ائتمیه.
کاشکی هئچ کیم، هئچ کیمین اوره یینی قیرمیا.
آمین! آمین! آمین!
*
متن فارسی در سایت مرد روز
*

2023-06-16

معرق کاری یا پاره چینی

 معرق کاری یا پاره چینی 
معرق کاری صنعتی است که در آن با قطعه های چوب یا کاشی یا فلز و غیره بر اساس طرح یا نقشۀ قبلی تابلوهایی می سازند.

معرق کاری با چوب: در معرق کاری با چوب از چوب های خودرنگ درختانی همچون عناب و گردو و سنجد و غیره استفاده می کنند. هنرمند معرق کار برای تزئین کار خود از صدف یا مروارید یا سنگ و فلز زینتی استفاده می کند.
*
دو کار پاره چینی با چوب، کاری از: ونوس تاثیری






2023-06-15

قیز راضی، اوغلان راضی، آرادا نه ائیلر قاضی

 گونلرین بیر گونونده، ائشیتدیک کی یولداشیمیزمهرناز، قیزینی اره وئریب. یولداشلارنان بیرلیکده( من، لیلا، هاله، صالیحا) قرارلاشدیک و مبارک اولسونا گئتدیک. ایلک و اؤنملی سؤزوموز، کبین- باشلیق ایدی.

لیلا دئدی:« آللاه مبارک ائیله سین. قوشا قاریسینلار انشالله.هله دئی گؤراخ کبین – باشلیق نه قدیر اولدو؟»
مهرناز آغزین آچمادان قاباق، هاله دئدی:« بللی دیر گی گول اندام کیمی گؤزل – گؤیچک بیر قیزا مینلرجه سکه ده آزدی.»
دئدیم:« آی بالام کبینی کیم وئریب، کیم آلیب
مهرناز شاققیلدیاراق گؤلوب دئدی:« کبینی کوره کنیم وئردی، قیزیم دا آلدی.»
قاباقجا دئدیک بس میرت ائلیر. آما مهرناز آنداماند ایچندن سونرا بیلدیک کی میرت دئییل، بلکی دوغوردان دا کبین وئریلیب و آلینیب. دئدیم:« آما بورا اؤز آرامیزدادیرها، کورَکَن اوقدیر وارلی- کارلی دیر کی همن کبین سفره سینین باشیندا گلینه،مین لرجه سکه وئریب.»
مهرناز جاواب وئردی:« یوخ جانیم نه مین سکه سی دی! قیزیم نیشانلی اولاندان سورا کبین دن سؤز آچدیق، کورکن دئدی کی سفارش ائلییب مملکتیندن کبینی گؤنده ره لر. ائله بیلدیک کی بونلاردا رسم دیر کبینی اؤزلری معین ائلییب نقد تحویل وئرللر. بیر نئچه گوندن سونرا کورکن بیزه گلدی و بیردانا قوطو کبین آدینا قیزیما وئردی. قوطونو آچیب، ایچینه باخدیم. بیر جلد قرآن کریم، بیر شاخه نابات، بیرسری گوموش آینا - شمعدان، بیرده بیر سری گؤزل و آغیر قیزیل. هیرسله نیب دئدیم:« یاخجی اوغلان! بیزی سریمیسن! بو یعنی کبین؟»

کورکن اوزونو قیزیما چئویریب، الین جیبینه آتیب، پول کیفینین ایجیندن ایکی مین یورو چیخاردیب، قیزیما طرف توتوب دئدی:« آز اولدو؟ گل جانیم ایکی مین یورو دا واریمدی. گئدک اؤزووه نه ایستیرسن آل.»
بیلمیرسیز کی او آندا نئجه هریسیم باغیرساغیمی کسیردی. ایسته دیم بیرسؤزدئییم کی قیزیم قوطونو میزین اوستونه قویوب، قوللارنی آچیب اوغلانین بوینونا سالیب، تشکر ائیله دی. سونرا سئوینجک منه خداحافظ دئییب، گئتدیلر. من ایسه، آغزی آچیق و باخا- باخا یئریمده دونوب قالدیم. »
بیر نئچه آن هامیمیز سس سیز بیر بیریمیزه باخدیق. تاکی لیلا دیله گلیب دئدی:« تعجبدن دئدیم بس بوینوز چیخارتدیم! آما نه اولاجاق انشالله خوشبخت اولسونلار.آما آدام قورخوردا! کبین اولماسا آللاه ایراغ ائیله سین، بوگون – ساباح، قیزیوین قئیین – قوداسی، باشینا چالارلار. آخی سن قیزین آناسی سان گرک دیله گلئیدین. بیر سؤزلر دیئدین.»
صالیحا مهرنازی قاباقلاییب دئدی:« یوخ جانیم. کورکن، بیزیم مملکتدن دی. بیزیم اورالاردا کبینی نیشانلی کن وئریرلر. کبین بیر سؤوقت دیر کی بَیک، گلینه وئریر. بیزیم اورالاردا کبین اوستونده بیرینین باشی آلچاق اولماز. وارین وئرن اوتانماز. من سیزی باشادوشه بیلمیرم. آخی یازیق دامادین مین لرجه سکه سی هاردایدی کی زورا سالیرسیزکی بویون آلا؟!»
مهرنازین بیرآز اوره یی آچیلیب دئدی:« بیزیم قیز دا سئوینیر کی، هم سئودیگی اوغلانا اره گئدیب، همی ده کبینین آلیب. قدیمنن دئییب لر، ایکی کؤنول بیر اولسا، قاضی بیگه نه گرک.»
*
متن فارسی در سایت مردِ روز
*