2022-12-28

آتش بدون دود - جلد دوّم

 آتش بدون دود –  دفتر دوم – درختِ مقدّس

نویسنده: نادر ابراهیمی
من نه یموتم نه گوگلان، من ترکمنم و ایرانی ام، ایران سرزمینِ من است و ترکمن خلقِ من.
پنجاه سال از کشته شدنِ گالان اوجا و سولماز اوچی می گذرد. این دو اکنون به افسانه ها پیوسته اند و هر کسی تعریفی از ایشان دارد. پسر بزرگشان آق اویلر، حدود شصت سال دارد. با ملّان دختر بویان میش ازدواج کرده و سه پسر به نامهای پالاز، آلنی و آت میش و یک دختر به نام ساچلی دارد. او آق اویلرِ اینجه برون است. اما برادرش آقشام گلن، به گومیشان رفته و مورد استقبال قوم مادرش شده و در آنجا زندگی می کند. هدف این دو برادر متّحد کردن ترکمن ها و پایان دادن به کشت و کشتار و قتل همدیگر است. آقشام گلن می خواهد صحرا را یکپارچه کند.
داستان این دفتر از آنجا شروع می شود که بیماری لاعلاجی بین بچّه ها شایع شده و جانشان را می گیرد و کاری از دست کسی ساخته نیست. نه دارویی و نه طبیبی. مادران جگرگوشه های درحالِ مرگِ خود را، پای درختِ مقدّس می برند و التماس و زاری می کنند، بلکه درخت بی دست و زبان، شفایشان بدهد. یاشولی آیدین، ملّای اینجه برون از این راه ثروتی کسب کرده و مردم را با دعا و نذر و نیاز آرام می کند. پدران و مادران پای درختِ مقدّس مرگ بچه هایشان را می بینند و دعا و نذر هم دردی را درمان نمی کند. صبر آق اویلر تمام شده و تحمّلِ تماشای این وضع دردناک را ندارد. باید کاری کند. اگر این ده طبیب و دارو داشته باشد، بچّه ها از مرگ نجات پیدا می کنند. او تصمیم می گیرد پسرش آلنی را به تهران بفرستد تا طبیب شود و برای مداوای بیماران به اینجه برون برگردد. امّا اهالی اینجه برون ( بنا بر ضرب المثل ایلان چالان آلاچاتی دان قورخار – مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد) که شاهد ظلم فارس ها و نفرت رضا شاه نسبت به ترکمن ها بودند، با رفتن آلنی مخالفت می کنند. آق اویلر تصمیم اش را گرفته و می خواهد پسرش به شهر بفرستد. به همین سبب از آق اویلری اینجه برون استعفا می دهد و چادر سفید را ترک می کند. آرپاچی پسر تاری ساخلا به آلنی قول می دهد که در غیاب او هوای خانواده اش را داشته باشد. بعد از رفتن او مردم از آق اویلر و خاواده اش دلسرد می شوند. اما آق اویلر امیدوارانه چشم به راه و منتظر بازگشت طبیب آلنی است. پسر بزرگش پالاز طالب آرامش است و از جنگ و کشتن بیزار. پسر کوچکتر آت میش چیزی شبیه گالان اوجاست. بی باک و جنگاور و خونریز.
پس از رفتن آلنی، مردم رابطه خود را با اوجاها قطع می کنند و در جشن عروسی پالاز نیز شرکت نمی کنند و تنهایشان می گذارند. آقشام گلن چند بارِ شتر هدیه برای پالاز تازه داماد می فرستد. اینجه برونی ها به قصد کشتن ساربانِ پیر که پالتا نام دارد، او  را دوره می کنند. اما آت میش سر وقت می رسد و جوچی را که قصد کشتن قاصد را داشت می کشد و پیرمرد را نجات می دهد.
آقشام گلن که از اوضاع اینجه برون و برادرش آگاه می شود، پسرش آلّا را به اینجه برون می فرستد تا برادر و خانواده اش را پیش خود ببرد. آلّا بسیار شبیه آت میش است. بروند؟ ترک دیار کنند و میدان را برای یاشولی آیدینِ حیله گر و پول پرست خالی کنند تا از جهالت مردم بیش از پیش استفاده کند؟ نه این عادلانه و عاقلانه نیست.
سه سال از ترک چادر سفید می گذرد و اینجه برون بدون آق اویلر است. سرانجام مردم تاری ساخلا را انتخاب می کنند و پسرش آرپاچی به حمایت از اوجاها و قولی که به آلنی داده مخالفت می کند و پدر را در راه رسیدن به چادر سفید با تفنگ می زند. اما تاری ساخلا قبل از مرگ، خود را به چادر سفید می رساند و به پسر پیام می دهد که قبل از مرگ به چادر سفید رسیده و آق اویلر شده است.
در این حال و هوا خبر می رسد که آلنی برمی گردد و در راه گنبد است. ترس بر یاشولی آیدین غلبه می کند و نوکرانش را اجیر می کند که آلنی را به محض رسیدن به تنگه بزنند. از این طرف آت میش و آرپاچی و یاماق و مارال نامزد آلنی، برای نجات او دست به کار می شوند.
*
لحظۀ خشم، لحظۀ قضاوت نیست.
*
در کنار مردگان، همیشه فرصتی ست برای اندیشیدن به زندگی. مرگ، از اعتبارِ ضدِّ خویش سخن می گوید.
*
من زائر دائم این خاکم – که زادگاه من است
و عاشق امر بر این خاکم – که میهن من است
این سرزمین معطّر، با اسبان شرور و دختران خوبروی
با دلوهایی که آب در آن لب پر می زند
با آتش و خشم و گناه و دود
سرزمین مقدّسِ من است
اینجه برون
و چه ترحّم انگیزند آنها که عاشق کامل زادگاهشان نیستند
و چه خشم انگیزند آنها که از میهن شان
همان گونه نام می برند که از یک ستاره ی دور
پیش از این همیشه می گفتم: من فرزندِ اینجه برونم
امّا حال می گویم:
تنها یکی از فرزندانِ مغموم اینجه برون بودن
مرا بس نیست
من خودِ اینجه برونم
فریادِ اینجه برونم
و صدای سراسر صحرا

Klinik Bad Seebruch




 

2022-12-22

آتش بدون دود - جلد اوّل - گالان و سولماز

 آتش بدون دود – کتاب اول – گالان و سولماز

نویسنده: نادر ابراهیمی
آتش بدون دود نمی شود و جوان بدون گناه
آلاو دومانسیز اولماز، ایگیت گناهسیر
حکایت از دو قبیلۀ بزرگ ترکمن، یموت و گوگلان است. به همدیگر دختر نمی دهند و دختر نمی گیرند. در قبیلۀ یموت، یازی اوجا سه پسر به نامهای، گالان، تلی و کرم دارد. سه پسر در دشمنی با گوگلانها زبانزد خاص و عام هستند. گالان، شاعر و وحشی و یکه تاز و سرسخت و کله شق و کینه جوست.
حمله می کند، خون می ریزد و ویران می کند و بازمی گردد. پدر به رشادت این پسر می نازد.اما نگران مرگ او نیز هست.

*
مرا به شعرهای خوبم بشناس و به صدای خوش سازم
مرا به کینۀ کهنه ام بشناس و به صدای داغ تفنگم
مرا به اسبم بشناس و به آتشی که
در صدها چادر انداخته ام
مرا به نامم: گالان اوجا، گالان اوجا، گالان اوجا
*
در سرزمین گوگلانها، بیوک اوچی بزرگ قیبلۀ گوگلان و آغ اویلر گومیشان است. او سه پسر به نامهای بت میش و قاباغ و آیدین و یک دختر به نام سولماز دارد. سولماز تیرانداز و جنگجوی ماهر، زیباست و عشاق فراوانی دارد. اما پدر او را شوهر نمی دهد تا بین خواستگارانش جنگ خانگی به راه نیفتد. گالان اوجا که تعریف زیبایی سولماز را می شنود، به دیدارش می شتابد. او را می بیند و عاشق اش می شود. اما سولماز با او شرط می بندد. گالان برای به دست آوردن سولماز باید سر سفرۀ شام، به چادر بیاید و او را جلو چشم پدر و مادرو برادرها، بردارد و برود. گالان اوجا با دو برادرش تلی اوجا و کرم اوجا به گومیشان می روند و طبق قرار قبلی، گالان وارد چادر شده و جلو چشمان حیرت زدۀ پدر و مادر و برادران، سولماز او را می رباید و سوار ترک اسبش می کند و می تازد. دو برادر گالان در تعقیب و گریز کشته می شوند و گالان جان سالم بدر می برد. از آن پس گالان اوجا به بهانۀ انتقام خون دو برادرش، هر از گاه به گومیشان حمله می کند و بی رحمانه می کشد.
بیوک اوجی ، پیک آشتی، به سوی گالان می فرستد. اما گالان آنه بای ، پیک آشتی را که با سه شتر بار پیش او آمده می کشد و صلح را نمی پذیرد. اوّلین فرزند گالان اوجا و سولماز اوچی ( آق اویلر ) به دنیا می آید. بیوک اوچی باز پیک به سوی گالان اوجا می فرستد. این بار قاباغ اوچی برادر سولماز به عنوان پیک آشتی می رود. گالان برادر سولماز را نمی کشد، اما صلح را نیز نمی پذیرد.
در ایری بوغوز،هنگام انتخاب کدخدا می رسد. برخلاف انتظارِ گالان اوجا، مردم به ( قارنوا ) رای می دهند. حتی یازی اوجا، پدر گالان اوجا نیز به طرف قارنوا می رود. گالان اوجا فه همراهی یاشولی حسن، شبانه چادر و اسباب خود را جمع می کند و صبح روز بعد با عده ای از طرفدارانش ایری بوغوز را به مقصد اینجه برون و درخت مقدّس ترک می کند. کنار درخت مقدس ساکن شده و اینجه برون را آباد می کنند.همه چیز به ظاهر آرام است. روزی تیری از آن سوی رودخانه به طرف گالان پرتاب می شود و بهانه ای به او برای خونریزی دوباره می دهد. گالان در نخستین روزهای خرداد 1269 خورشیدی با جنگجویان اینجه برون به سرزمین گوگلانها می رود و مزارع گندم را به آتش می کشد. آتشی سهمگین و مهار نشدنی. مزرعه  و رزق مردم، طعمۀ آتش میشود. بیوک اوچی دستور قتل گالان اوجا را می دهد و گالان اوجا کنار چاه در حالی که آب کشیده تا بنوشد و خود را بشوید کشته می شود. آق اویلر، شاهد این ماجراست و قاتلین را که برادران سولماز هستند، می شناسد. سولماز آق اویلر را برداشته و انتقام شوهر را از برادرانش می گیرد و خود نیز کشته می شود. بیوک اوجی، خود را سر جنازه پسر و دخترش می رساند. راستی برای کدام فرزند بیشتر بگرید؟
از گالان اوجا و سولمازاوچی، دو پسر به نامهای آق اویلر و آقشام گلن می مانند.
*
تنها عشق است که می تواند شقاوت را تکیه گاه خویش کند و تنها عشق می تواند بی رحمانه نگاه کند و فروتنی را به مسخره بگیرد. عشق، مثل انقلاب است. خنجرش را که زمین بگذارد، دیگر چیزی نیست.
*
بی غم دوری از سولماز، هیچ دلی شاد نمی شود
بی نگاه ویرانگر سولماز، هیچ دلی آباد نمی شود
بی قفسی که سولماز برای پرنده می سازد
هیچ پرنده هرگز آزاد نمی شود
*
تو موج دریایی گالان اوجا
صدای صحرایی گالان اوجا
دشمنِ دشمن، رفیقِ دوست
با همه یی ، تنهایی، گالان اوجا
*
عشق جه ذلّت مطبوعی دارد.
*
بزرگ کسی است که بزرگی کند نه اینکه بزرگی را مثل خورجین به خودش آویزان کند.
*

Klinik Bad Seebruch



 

2022-10-28

حالمان بد گشته و غم می خوریم

 

امشب حال و احوالم تعریفی ندارد. تلویزیون را باز می کنم تا سرم کمی گرم شود. یکی می رقصد. رقص اش عصبانی ام می کند و فوری کانال را عوض می کنم. کانال بعدی، کمدین حرف می زند و دیگران می خندند. اما من خنده ام نمی گیرد. قبلا تماشایش می کردم و خنده دار بود و کلی می خندیدم. اما امشب حرفهایش حوصله ام را سرمی برد. کانال را عوض می کنم. فیلم سینمائی« پوزایدون»، این فیلم که نهایت فلاکت است. از خیر تماشای تلویزیون می گذرم و خاموش اش می کنم. کتاب مورد علاقه ام را باز کرده و شروع به خواندن می کنم. کلمات و حروف جلوی چشمم رژه می روند و هیچ چیز متوجه نمی شوم. کتاب را می بندم و به قلاب و کلاف و نخ پناه می برم. نیم ساعتی مشغول می شوم در حالی که فکرم درگیر و انگشتانم سرگرم کارند. یک دفعه متوجه کارم می شوم که چه مدل بی سر و تهی بافته ام. نخ و قلاب را کنار می گذارم و در سکوت مطلق در و دیوار را برانداز می کنم. حال خوشی ندارم. گوئی که دنیا ویران شده و من در زیر آوارِ این ویرانه ها گیر کرده و برای رهایی دست و پا می زنم.

*
داغ باشین چن آلارمی؟ / بالای کوه را مه می گیرد؟
آلسا کؤلگه سالارمی ؟ / بگیرد سایه می اندازد؟
بیر مظلومون قیصاصی / مگر قصاص مظلوم
بیر نامردده قالارمی ؟ / دامن نامرد را نمی گیرد؟
*

2022-10-10

دکتر محمود انوشه

 دکتر محمود انوشه می فرماید:
هرگز از جلو به یک گاو، از عقب به یک الاغ و هیچ وقت به نادان نزدیک نشوید، چون نادان را از هر طرف که بخوانیم نادان است.


 

زدم فالی و حافظ این چنین گفت:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر خوبم اگر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

2022-09-28

دلتنگم و دلتنگم و دلتنگ

 حال و هوای خوشی ندارم. آسمان ابری و گرفته است. سرما تن و جانم را می لرزاند. مضطربم. آفتاب گرما و روشنی ندارد. از سر بی حوصلگی و بلاتکلیفی، صدایم را بلند می کنم و همراه با دیگران می خوانم. زن همسایه صدایم را می شنود و در خانه را می کوبد. در را باز می کنم. با لبخند سلام می دهد و من بدون جواب ادامه می دهم و طفلکی بدون آنکه یک کلمه از حرفهایم را بفهمد گوش می کند.« همسایۀ ما از خود ما نیست، مثل من از کشورش جدا نیست، اون چه می دونه درد ماها رو، دوری یار و فریاد مادر داغداروصدای اعتراض زن بیدارو… دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم، جان من فدای خاک پاک میهنم…» خاموش می شوم و او می فهمد که دلتنگم. دلتنگِ دلتنگم. بنا به توصیه اش قهوه ای درست می کنم تا حالم جا بیاید. اما نه قهوه، نه شکلات و نه چای و شربت، هیچکدام حالم را خوش نمی کند. در این مواقع تنها داروی آرامش روحی ام، خواند آیت الکرسی است. به این آیه ( لا  اکره فی الدین / در دین هیچ اجباری نیست.) که می رسم، بی اختیار تکرار می کنم. لا اکراه فی الدین، لا اکراه فی الدین، و لا اکراه فی الدین
*

2022-09-18

سیف فرغانی

سیف فرغانی چه خوش می فرماید:

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت، غبارش فرونشست
گردِ سَمِ خَرانِ شما نیز بگذرد

سیف فرغانی 

2022-09-11

گندمزار

 


جانِ من مولانا

 دلم می خواست درباره مولانا بنویسم. دلم می خواهد به قونیّه بروم و زیارتش کنم. اما نه توان رفتم دارم و نه زبان توصیف این بزرگوار و نه سواد تفسیر سخنان نغز و بی همتایش که در مثنوی و دیوانش، چشم و گوش نوازند. به شعری زیبا از او بسنده می کنم.

خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان
منبع: دفتر دوم مثنوی معنوی
محتسب در نیم شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت از این خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنکه خورده ام گفت این خفی است
گفت آنچه خورده ای آن چیست آن
گفت آن چه در سبو مخفی است آن
دور می شد این سوال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو می کنی
گفت من شاد و تو از غم دم زنی
آه از درد و غم و بیدادی است
هوی هوی می خوران از شادی است
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوت رفتن بدی
خانۀ خود رفتمی وین کی شدی
من اگر با عقل و با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکّانمی

2022-09-05

دعانویس - دیروز

سالها پیش، گویا کلاس نهم یا دهم بودم. روزی از روزهای سر زمستان، آقا کمال از تهران به پدرم تلفن کرد و با پدرم به صحبت و درد دل نشست. گفت که وضع مالی اش بسیار وخیم شده ودارد ورشکست می شود و طلبکاران در تعقیبش هستند و هیچ راه و چاهی برایش باقی نمانده است و می گویند در تبریز دعانویسی به نام بحرینی است که دعایش معجزه می کند. به پدر التماس و خواهش کرد که به سراغش برود و برایش دعائی بگیرد تا مشکل بدهی و بدبختی هایش حل شود.
پدر و مادر دلشان می خواست کمکش کنند. اما بدهی او یکی دو هزار نبود و کاری از دست کسی برنمی آمد.
مادرم گفت:« بحرینی معروف است و اما من او را نمی شناسم و کاری به کارش ندارم. دنیا عوض شده و آدمها باسواد شده اند و دردی دارند پیش دکتر و وکیل و قاضی و حقوق دان وغیره می روند. عصر دعا و جادو و جنبل گذشته است. اما به خاطر اینکه دل آقا کمال آرام شود از دروهمسایه پرس و جو کرده و به سراغش می روم.»

مادرم پرس و جو کرد و به راحتی آدرس اش را پیدا کرد. زنان به او توضیح داده بودند که این آدم دفتری مثل مطبِ دکتر دارد و می روی نوبت می گیری و شماره نویس زن هم دارد و جای هیچگونه نگرانی نیست. خلاصه یک روز همراه مادرم پیش این جناب بحرینی رفتیم. وارد اتاق انتظار شدیم. این اتاق شبیه اتاق انتظار دکترقندیها چشم پزشکِ خوب و توانای تبریز بود. یعنی دورتا دوراتاق صندلی چیده بودند و زنی روی کاغذ شماره می نوشت و دست آدمی می داد و سپس از روی شماره یکی یکی منتظران را به اتاق بحرینی می فرستاد. از دیدن آن همه بنی آدم درمانده در آن اتاق ، تعجّب کردم. یکی چشمش را بسته بود. دیگری کمرش را گرفته بود و آن یکی روی صندلی نشسته و به خود می لرزید. آهسته از مادرم پرسیدم:« اینها چرا به دکتر مراجعه نمی کنند؟ بحرینی که دکتر نیست.»
جواب داد:« فکر می کنند نفس این مرد معجزه می کند. بیچاره ها! دارند وقت تلف می کنند.»
بعد از نیم ساعتی نوبت به ما رسید. وارد اتاق شدیم. مردی قد بلند و چاق که لباس ملّا به تن داشت و پشت میز شیکی نشسته بود ، جواب سلام مان را داد و از ما خواست روی صندلی هائی که دور اتاق چیده بود بنشینیم. اتاق شبیه اتاق معاینه دکتر بود.
دیوار روبروی صندلی او، کتابخانه ای بود با کتابهائی قطور و به ظاهر قدیمی. مادرم مشکل آقا کمال را تعریف کرد.
آقای بحرینی سری به تاسّف تکان داد وگفت:« وای! وای! وای! حل این مشکل یک کمی خرج برمی دارد. به این سادگی نیست. اما در این دنیا مشکلی نیست که من نتوانم حل کنم. من سنگی مقدّس دارم آنرا می تراشم و رویش دعائی مهم می نویسم. سنگ را به این آقا کمال می دهید و در خانه زیر بالش اش می گذارد و زبان طلبکار بسته می شود.»
خواستم دهان باز کنم و بگویم آقا طلبکار که با زبانش سراغ آقا کمال نمی رود. از قبل شکایت کرده و کلانتری همراه با حکم جلب دنبالش است، که مادرم نیشگونم گرفت. این یعنی خفه شو و من خفه شدم. خلاصه جناب بحرینی برای نوشتن و آماده کردنِ این سنگ مقدّس، سی هزار تومان پول ناقابل خواست. این مبلغ حدود چهل و چند سال پیش کم پولی نبود. از مادرم خواست که تا دو روز دیگر، پنج هزار تومان ودیعه بیاورد تا او هم شروع به نوشتن آن مقدّس زبان بسته شود و بقیّۀ مبلغ را وقتی کار تمام شد، بپردازیم. سپس رو به من کرد و گفت:« ماشالله چه دختر خانم گلی. چرا تا به حال ازدواج نکرده است؟ چرا دختری به این خوبی را در خانه نگه داشته ای؟ نکند خواستگار ندارد؟ یا یکی بختش را بسته است. می خواهید دعائی بنویسم و همین هفته بخت اش باز شود؟» مادر در جواب گفت:« نه حاج آقا کسی جادویش نکرده است. این دختر دارد درس می خواند. می گوید باید اوّل معلّم بشوم، بعد شوهر کنم.»
آقای بحرینی گفت:« اشتباه می کنی دختر جان. تا تو درس ات را تمام کنی موهایت سفید می شود و پسرها بهانه می گیرند که پیردختر شده ای  و در خانه می مانی.»
خلاصه که دعائی نوشت و به مادر داد که داخل آبِ جوش بیاندازیم و آبش را بخورم تا بختم باز شود و بابت این دعای ناخواستۀ چرند، پنجاه تومان از مادرم گرفت. به خانه که رسیدیم، مادرآن کاغذپاره، یعنی دعا را پاره کرد و داخل سطل آشغال انداخت.
پدرم به آقا کمال زنگ زد و ماجرا را تعریف کرد. مرد بیچاره با شنیدن مبلغ درخواستی دعانویس، مثل فشفشه به هوا رفت:« من دئییرم خدیمم بو دئییر نئچه اوغلون وار. من می گویم دارم ورشکست می شوم این می گوید سی هزار تومان بده
. اگر چنین پولی داشتم که ورشکسته نمی شدم.»
خلاصه که پدرِ بدبختی بسوزد. بیچاره قول داد تا چند روز آینده پول را تهیّه کرده و خبرمان کند. پس از چند روز تلفن کرد و خبر داد که سی هزار تومان را تهیه کرده، اما قبل از رسیدن به خانه دستگیر شده و به طلبکارها گفته بود که بجز این مبلغ چیزی ندارد و گویا پول را بین شاکیان اصلی تقسیم کرده ورضایت گرفته بود که کار کند و پولشان را به تدریج بپردازد. خوشحال شدیم و مادرم خدا را شکر کرد که دیگر مجبور نیست به مطب جناب بحرینی برود.
بجز بحرینی دو فالگیر و دعانویس هم بودند گویا دو برادر بودند و آنها را قره سید می گفتند. فکر کنم کلاس دهم بودم که گفتند بساطشان را برچیده و ممنوع الکارشان کرده اند. امّا از قدیم گفته اند که( ایت ایتلیغین ترگیتسه، سومسونمه یین ترگیتمز.) آنها باز هم کماکان مشتری داشتند. با این تفاوت که درِ خانه شان آشکارا باز نبود و زیرزمینی کار می کردند.

قاضی طباطبائی ملّای مشهور تبریزی که بعدها توسط گروه فرقان کشته شد، منبرش طرفداران قابل توجهی داشت.او در اعتراض به جهل مردم، می گفت:
اونداکی ابنا وطن خام دیر
آخ نئجه کئف چکمه لی ایام دیر