2011-07-16

زنگ تفریح - پاپوش نوزاد

سایت الیزا را حدود یک سال پیش پیدا کردم. او زنی است که با علاقه و اشتیاق فراوان می بافد و کارهای هنری اش را با گشاده دستی در اختیار همگان قرار می دهد. برای آموزش بافتنی و قلاب بافی الیزا کافی است که روی مدل کلیک کنید و ویدیوی آموزشی را ببینید. من همان روزهای اول دفتری برداشتم و تقریبا تمامی ستاره های قلاب بافی و حدود نود درصد بافت دو میلش را بافته و طریقه بافت را نیز نوشته و نمونه را در صفحه مقابل چسبانیده ام و حالا سه دفتر قلاب بافی و بافت دو میل دارم. با استفاده از مدل ستاره ها می توان روبالشی و روتختی و انواع مختلف لباس و شال بافت و در پایان کار از تماشای کاردستی زیبا لذت برد. شب اولی که اورزولا مهمانم بود و داشتیم فیلم سینمائی تماشا می کردیم ، با دیدن میل و کاموا در دستم خنده ای کرد و گفت :« پیرزن شده ای ! این کارها مخصوص پیرزنهاست. حالا از مد افتاده و الا اخر . اما وقتی در پایان فیلم پاپوشهای آماده را دید اصرار کرد که به او هدیه اش کنم. من هم با کمال میل کار را دوختم و برایش دگمه گذاشتم و به او هدیه کردم. اما هفته بعد که به خانه اش رفتم ، کاموا و میل خریده و منتظرم بود تا بافت پاپوش را به او یاد بدهم .
*
روش بافت پاپوش تقدیم به دوستان عزیزی که علاقه به بافتنش دارند. من با میل شما سه بافتم. برای بافت این پاپوشها کاموای دو رنگ لازم داریم. من از رنگ صورتی و سفید استفاده کرده ام.
اول با رنگ صورتی سی دانه سر می اندازیم و به اندازه ده سانتی متر می بافیم. مدل بافت ما باید همه از زیر باشد. ما به این مدل ( گئت – قئیید ) می گوییم. بعد از این که ده سانتی متر بافتیم ، پانزده دانه را کور می کنیم.
بعد کاموای سفیدمان را برداشته و چهار رج راست ( اوواند ) می بافیم. بعد زا چهار رج کاموایمان را عوض کرده و چهار رج صورتی می بافیم. مدل این چهار رج هم راست ( اوواند ) است اما بر عکس رنگ سفید. باید نه بار رنگ سفید را ببافیم. حالا مدل صورتی و سفید ما به شکل مستطیل درآمده است. حالا پانزده دانه را کورمی کنیم.
بعد مربعی را که به رنگ صورتی بافته ایم و همچنین مستطیل دو رنگمان را مطابق شکل تا می کنیم و می دوزیم
.

*

نئجه توخویاق
بو پاپشیلاری توخوماق اوچون ایکی رنگده کاموا لازیمیمیزدی. من آق ایله چهره ای سئچدیم.
اول ده نمره اوچ ، جوت میل ایله اوتوز دانا ایلمه سالاروخ. بو اوتوزدانا ایلمه نی اون سانتا قدیر گئت – قئیید توخویاروخ. سونرا اوتوز دانا ایلمه نین اون بئشینی که سه روخ. قالان اون بئش ایلمه نی دؤرد سیره آق رنگ کامواینان اوواند توخویاریق . دؤرد سیره دن سونرا کاموامیزی ده ییشیب چهره ای کامواینان گئنه ده اوواند توخویاروق اما بو دؤنه اوواندیمیزی ده ییشه ریک کی نقشه میز قووس دوشسون. آخیردا بو اون بئش دانامیز یول – یول دوشه جاق. یادیمیزدا اولسون کی همیشه اول ده آق کامواینان توخویاق. توخوماغیمیزی او واخ قورتاراجاییق کی آق اوواندلاریمیز دوققوز دانا اولسون. اوست – اوسته اون یئتدی دانا یول – یولوموز اولاجاق .سونرا بو اون بئش ایلمه میزی که سه جاغوخ.
چهره ای رنگ ده توخودوغوموز ایله یول – یول توخودوغوموزو عکیس ده گؤردویوموز کیمی قاتلییاچاییق.
ایندی آشاغی کی چهره ای رنگی تیکه جاغیق. اما یول – یولو بیر آز بوزه جاغیق. سونرا یوخاری اوز ده ده کی یول یول وار بوزه – بوزه تیکه جاغوخ. آخیرده ده بیر خیردا گول یا گؤزل دویمه ایله بوزدوغوموز یئری تیکه جاغیق کی همی ایشیمیز گؤزل گؤرسه نسین همی ده تیکیش یئریمیز کی پاپیشین یوخاری سی دیر گؤرسه نمه سین.

*












2011-07-09

فعلی که تابو بود


آن قدیمها در خانه ها حمام نبود. مردم برای شست و شو به گرمابه ( حمام ) می رفتند. گرمابه از دو قسمت زنانه و مردانه تشکیل می شد. در حمام زنانه ، زنان و حمام مردانه مردان کار می کردند. از در خروجی که وارد می شدی اتاق بزرگی به چشم می خورد. وسط اتاق حوض بزرگی پر از آب سرد و دور تا دور اتاق سکو بود. زن صاحب حمام ، هم مسئول صندوق و هم مواظب وسایل مشتری ها بود. مشتری ها بقچه حمامشان را را روی سکو گذاشته و لباس وتمیز و حوله و وسایل دیگر شخصی شان را روی بقچه می چیدند و بعد لباسهایشان را درآورده فوته به خود می بستند و همراه با بچه های قد و نیم قد وارد اتاق بزرگ دیگری می شدند. در این اتاق خزینه وجود داشت زنی دیگر ( هاوا باجی ) هم مشربه بزرگ در دست جلو خزینه روی سکو نشسته و بر سر و روی مشتری ها آب گرم می ریخت. مشتری همراه خودش مشربه و تشت می آورد و هاوا باجی ظرفها را پر آب گرم می کرد و مادرها سرگرم شستن سر و روی بچه ها می شدند. آب که تمام می شد سر و صدای زنها بلند میشد. یکی می گفت « هاوا باجی بیر تاس سو » دیگری می گفت « هاوا باجی اوشاغین گؤزو یاندی تئز اول » خلاصه هاوا باجی بود و زنان و بچه ها. آدمی حیران می ماند به این صبر و حوصله هاوا باجی . یک تنه جواب همه را می داد. اما مادربزرگ مرحومم می گفت :« چؤرک داش دان چیخیر/ نان از زیر سنگ درمی آید.» فرقی نمی کند حمامچی باشی یا معدنچی . بعضی ها وقتی وارد اتاق یا حمام می شدند از هاوا باجی یک مشربه آب می گرفتند و ضمن سلام و علیک با دوستان و فامیل و آشنایان یک ذره از آب را روی آنها می ریختند و طرف همراه با جواب سلام ، از بابت آب تشکر می کرد. گوئی همین مسئله موجب شده که ضرب المثل معروف « حامام سویوینان دوست توتماق » به وجود آمده است. خوب با آب حمام خدمت دوست و آشنا سلام عرض کردن هزینه ای ندارد. خلاصه که بعد از شست و شو و کمک هاوا باجی کار تمام می شد و زنان یکی یکی بچه هایشان را به اتاق حوض دار می بردند و لباس می پوشاندند. آخر سر هم کار شست و شوی خودشان تمام می شد و لباس می پوشیدند و هزینه حمام را به زن صندوقدار می دادند و زن صندوقدار با گفتن : ساحاتلارین اولسون / صحت آبگرم.» مشتری را راهی می کرد. بین راه هم دوست و آشنا با دیدن بقچه حمام و صورت سرخ و پخته از آب داغ هاوا باجی متوجه برگشت از حمام می شد و ساحاتلارین اولسون می گفت و می گذشت.
بعضی ها به حمام رفتن « یویونماق ، چیممه ک ، باشینا بیر تاس سو تؤکمه ک » نیز می گفتند.علاوه بر گرمابه در بیشترخانه ها چالاسر یا همان انباری بغل مطبخ هم بود که بعضی وقتها بزرگترها آب گرم می کردند و آبجا به قول خودشان « بیر تاس سو / یک مشربه آب » بر سرشان می ریختند. بعد ها هر حمامچی ، گوشه گرمابه اش چند دانه نمره دو متری ساخت و اسمش شد نمره. وقتی وارد گرمابه می شدی ، صاحبش می پرسید خصوصی می خواهی یا عمومی ؟ کسی که نمره خصوصی می خواست مجبور به نشستن سر نوبت بود. نمره خصوصی هم برای خودش حکایتهای جالب و بامزه ای داشت. بعدها بنی آدم آموخت که در گوشه ای از خانه و کاشانه اش جائی یک متری به حمام خصوصی اختصاص دهد. گرم کردن این حمام های خانگی در فصل های گرم کار ساده ای بود. اما زمستانها گرمابه مشتری خوبی داشت.
اما آنچه که تابو و به زبان آوردنش پیش دیگران مثل پدر و پدرشوهر و فامیل مرد خوب نبود، به کار بردن افعال مربوط به حمام رفتن بود. حالا چرایش را خیلی از هم سن و سالهای من می دانند. اکنون دیگر گویا این تابو کهنه شده و دوش گرفتن و حمام کردن و شنا کردن و سونا رفتن و ... الی آخر حرفها و افعال عادی بین مردم هستند.
در آن ایام که هنوز بر زبان آوردن آن افعال تابو بود ، برایمان مهمان از راه دور رسید و ما هم در گوشه ای از زیرزمین خانه حمامی بزرگ داشتیم که با موتور کار می کرد و بعد از خاموش شدن موتور نیز آب داغ داشت. مادربزرگ به مهمان پیشنهاد کرد که به حمام برود و به قول قدیمی ها یک مشربه آب بر سرش بریزد تا رفع خستگی شود. زن کودکش را هم با خود برد و تشت حمام را از آب گرم پر کرد و کودک را داخل تشت نشاند و هم خودش راحت حمام کرد و هم بچه از بازی با اب و شست و شو لذت برد. هنگام ناهار که همه دور سفره نشسته بودند و تقریبا بی سر و صدا غذا می خوردند ، کودک به خیال خود خواست که از لذتی که در حمام و بازی از آب برده سخن بگوید . یک دفعه با صدای بلند گفت :« چیمدیم / شنا کردم ، حمام کردم.» حضار خود را به کوچه علی چپ زدند که مثلا نشنیدیم تا خانمها و بخصوص مادر بچه خجل نشود. کودک که متوجه بی توجهی حضار شد ، بعد از لحطاتی دوباره گفت :« چیمدیم ، چیمدیم » باز جوابی نشنید و این بار داد زد :« چیمدیم آی چیمدیم ، چیمدیم آی چیمدیم.» صدای قاه قاه خنده بزرگترها بلند شد و طفلک مادر سرخ شد. اما حضار راه خجالت را بر مادر بستند و هر کدام سوالی از بچه پرسیدند و او با شیرین زبانی از آب گرم و تشت و صابونی که چشمانش را نسوزاند و کانادادرای که بعد از حمام کردن نوشید تعریف کرد و با آن قد و قواره فسقلی اش ، سفره غذای شادی را به وجود آورد.
حاماما گئتمک : به حمام رفتن
یویونماق : خود را شستن ، شست و شو کردن ، به حمام رفتن
چیممک : شنا کردن ، در اصطلاح حمام کردن
باشینا بیر تاس سو تؤکمه ک : یک مشربه آب بر سر ریختن ، در اصطلاح حمام کردن

*


*

2011-07-02

دو لغت با دو معنی متفاوت

با پینار قرار گذاشته بودیم که لب رودخانه برویم و گردش کنیم. اما هوا، حال و هوای عجیبی داشت. ابر و باد و باران و خورشید ، دست به دست هم داده همچون کودکان بازیگوش در آسمان بالا و پایین رفته با ورجه وورجه هایشان گرد و خاکی به پا کرده بودند که نگو و نپرس. ابرها دور هم جمع شده خیال باریدن داشتند. قطرات باران به تندی از آسمان بر زمین فرود می آمدند. ابر شیطون بلا دوان دوان می آمد و وسط بازی شان می دوید. طفلک دانه ها رقص کنان و به در و دیوار و پنجره کوبان بر زمین می نشستند. خورشید از میان تکه ابرها راهی پیدا کرده و برای دقایقی چند ، لبخندکی می زد و دوباره پشت ابرها قایم می شد. گویی خیال قایم باشک بازی داشت. بالاخره پینار در حالی که چتر شکسته اش را می بست ، از راه رسید. باد بازیگوش چترش را شکسته بود. با خشم گفت :« نمی فهمم می دانند که آب و هوای اینجا چگونه است ، می دانند که با این همه باران باید چتری بادوام بسازند.چرا نمی سازند؟ چرا با یک باد الکی این چترهای لعنتی هم می شکنند؟»
گفتم :« این باد الکی نیست . ببین چه سر و صدا و قیل و قالی راه انداخته ؟ ابر و خورشید و در و پنجره را به ستوه آورده است. تازه اگر چتر را با دوام بسازند، یک بار می خری و چند سالی استفاده می کنی . آن وقت این چتر ساز و چتر فروش مادرمرده چی بخورند؟»
برای ناهار سوپ قدیمی و سنتی پخته بودم. از همانهایی که مادربزرگ و مادر و خاله جانم می پختند. حالا دیگر انواع مختلف سوپ موجب شده که به سوپ خاله جان ، سوپ قدیمی یا سوپ ساده بگوییم. داشتیم می خوردیم که پینار دستور پخت را پرسید. گفتم :« این سوپ غذایی ساده و بی دردسر است. اول یک دانه پیاز را در روغن سرخ میکنیم . وقتی پیاز طلائی شد ، ادویه و نمک و رب هم اضافه می کنیم بعد به اندازه لازم ، آب به آن اضافه می کنیم. وقتی آب به جوش آمد هویچ را که قبلا پاک و خرد کرده ایم به آن اضافه می کنیم و می گذاریم خوب بپزد. سپس سیب زمینی پوست کنده و خرد شده را به آن اضافه می کنیم و آخر سر هم رشته سوپ و آبغوره یا غوره غوره را اضافه کرده بعد از یک دور جوش زدن ، از روی آتش برمی داریم و می گذاریم ده دقیقه ای بماند. می توانیم در آخر سر جعفری تازه یا خشک خرد شده را به آن اضافه کنیم. البته من همراه با سوموک سویو ( آب استخوان ) هم ریخته ام. جمله آخرم موجب شد قیافه پینار عوض شود. گویی چندش اش شد و گفت :« چرا حالم را به هم می زنی؟» منظورش را نفهمیدم. غذایمان را خوردیم و بعد از کمی استراحت بعد از ناهار، متوجه شدیم که ابرها کوتاه آمده اند و میدان را برای جولان باد خالی گذاشته و پی کار خود رفته اند. گفتم :« حالا که هوا بادی است بهتر است دون ( پیراهن زنانه ) نپوشم تا باد اذیت نکند.» باز قیافه پینار عوض شد و گفت :« امروز تو چه ات شده آن از سوموک سر سفره و این از دون. این حرفها حالم را به هم می زند. نگو جانم نگو زشت است.»
گفتم :« مگر چه گفتم؟ سوموک و دون کجایشان زشت است که تکرار نکنم؟»
گفت :« یعنی معنی شان را نمی دانی؟»
گفتم :« چرا نمی دانم ؟ سوموک یعنی استخوان و دون یعنی پیراهن زنانه ، همانی که گاهی ماکسی و گاهی میدی و گاهی هم مینی ژوپ است. ما به دونی که چین سوزنی داشته باشد زوبون می گوییم. »
گفت :« نه خیر جانم سوموک یعنی خل دماغ ، آب بینی . دون هم یعنی شورت. دون سوز یعنی لخت و پتی بی چیز ، تومانچاق. ما به استخوان کئمیک می گوییم. »
تازه دو ریالی ام افتاد. با هم قرار گذاشتیم که هر وقت فرصتی شد ، لغاتی را که تلفظ مشترک و معنی متفاوت دارند پیدا و در یک دفتر جمع آوری کنیم.
*

2011-06-19

گدا

روزی دلتنگ کننده بود. ابرهای سرگردان با وزش نامرتب باد به این سوی و آن سوی می رفتند. لحظاتی باران می بارید و باد قطرات سر در گم باران را به این طرف و آن طرف پرتاب می کرد. از پشت پنجره به تماشای قطراتی ایستاده بودم که زورشان به باد نالوطی نمی رسید و بالاجبار به سازش می رقصیدند. آنها دلشان می خواست مستقیم ببارند و بر روی چمنها و گلها بریزند و شبنمی گشته بر روی گل رز سرخ باغچه بنشینند. اما گرفتار باد ، پراکنده شده ، به چپ و راست متمایل می شدند. داشتم با خودم فکر می کردم ، نالوطی نالوطی است. فرقی نمی کند باد باشد یا جانوری در کمین و یا بنی آدمی نا لوطی تر از روباه. سخت است کنار آمدن با نالوطی، که تلفن به صدا درآمد. گل صنم بود. برای رفتن به دکتر همراه لازم داشت. گفت که اگر با او نروم حوصله تکان خوردن از خانه را ندارد و چند روز قبل ، از دکتر وقت گرفته و نرود نوبت اش می سوزد و مجبور می شود دوباره وقت بگیرد. با او دم در مطب قرار گذاشتم. چترم را برداشته از خانه بیرون آمدم. خدا را شکر که تا اتوبوس راه چندانی نداشتم وگرنه باد لجباز هوس شکستن چترم را داشت. اصلا در آن حال و هوا چتر لازم نبود . چون باران به ساز باد می رقصید و بر سر و صورت آدمی می کوبید. در این اوضاع ، این سیاه سوخته نیم متری به دردم نمی خورد. بستم و به راه افتادم. خوب است در هوایی چنین کسل کننده قطرات خنک باران صورت آدمی را بشوید. بالاخره دم در مطب رسیدم و با هم پیش پزشک رفتیم. بعد به طرف داروخانه به راه افتادیم. چند قدمی به داروخانه مانده ، دختری بسیار جوان را دیدیم که توجه رهگذران را به خود جلب کرده بود. روی زمین نشسته بود. با لباس سیاهی به تن و روسری سیاهی بر سر و لیوان یک بار مصرفی در دست راستش ، از رهگذران تمنای پول و بخشش می کرد. در این ولایت نیز گدا کم نیست. اما دیدن این گدا با این سن و سال موجب تعجب بود. نه تنها ما که اکثر رهگذران با تعجب و افسوس نگاهش می کردند. مردی درشت اندام سوار بر صندلی چرخ دار الکتریکی ( از همانها که فرمان و ترمز و ... دارد ) از کنار دخترک گذشت. دختر لیوانش را جلو او گرفت و خواهش کرد. مرد با صدائی بلند گفت : « می بینی فلج هستم اما باز دارم سر کار می روم. حیف جوانی ات نیست؟ می خواهی یک عمر همین جا بنشینی و گدایی کنی؟ برو کار کن تا از زندگی لذت ببری. » دختر جوابی نداد . پیرزنی که چشم به او دوخته بود ، نزدیک شد و گفت:« یعنی چه ؟ عقلت درست کار می کند؟ من سن و سال تو بودم هر روز صبح تا محل کار دو کیلومتر پیاده راه می رفتم. برو کار کن. بیا خانه من کمکم کن دستمزد بدهم.» دختر باز جوابی نداد. پیرزن سری به تاسف تکان داد و گذشت. گل صنم گفت :« حیف پاهات نیست ؟ روی اسفالت نشسته ای . فردا پس فردا فلج می شی رماتیسم و هزار درد بی درمان می گیری. بلند شو دختر.» دختر دهان باز کرد و گفت :« چه کنم دارم نان درمی اورم.» گل صنم اول به فارسی گفت ای خاک توی سرت با این نان درآوردن.» بعد به آلمانی گفت:« برای نان درآوردن خیلی امکانات هست. برو اداره کار، برو کلاس های کارآموزی . کار یاد بگیر. تو که نمی خواهی تا آخرعمرت همین جا بنشینی. کسی نمی گیردت دختر ترشیده می شی ها.آخه پسر بیچاره دختر گدا رو می خواد برای چی.» وای خدایا امان از دست این گل صنم و این حرفهایش. دستش را گرفتم و به طرف داروخانه کشیدم. قیافه دختر با شنیدن این حرفهای گل صنم تماشائی بود.
دلم گرفت. در این سن و سال به دنبال گدائی رفتن دیوانگی محض است. یا بی خیالی و بی مسئولیتی. بنشینی و منتظر باشی یکی پنجاه یا ده سنتی داخل پیاله ات بیاندازد تا برای ناهار چیزی بخری و بخوری.
کارمان تمام شد و به ایستگاه اتوبوس رفتیم و روی نیمکت نشستیم. مردی مسن نایلون آلدی در دست از دورنمایان شد. کار هر روز او گشتن ظروف زباله کنار ایستگاهها و گردشگاههاست. او ظروف خالی نوشابه و آب و کولا و آبجو و ... را جمع می کند و به آلدی می برد و پولش را می گیرد. از او می پرسم : « کار و بار چطور است؟» می خندد و می گوید :« خدا را شکر خوب است. خدا این پنا ها را خلق کرد تا من بتوانم نان شبم را دربیاورم. بیشتر پناها و مست ها می نوشند و شیشه هایشان را این دور و بر پرت می کنند. می گردم و آنهائی را که سالم مانده اند جمع می کنم. خوب بهتر از بیکاری و بی پولی است. قاقا اولمویان یئرده ایده ده قاقادی / جائی که قاقالی نیست سنجد هم قاقالی است. » می پرسم:« چقدر درآمد داری ؟ به این همه زحمت می ارزد؟ هر وقت این طرفها می آییم تو را سرگرم جمع آوری شیشه می بینیم.» می گوید :« تا به حال این نایلون آلدی ام را خالی دیده ای؟» فکرمی کنم . راست می گوید. همیشه نایلون آلدی اش پر از شیشه و ظروف خالی است. نایلون پرش را به آلدی یا نتو یا پنی می برد و خالی می کند و دوباره برمی گردد و مشغول می شود.برای هر شیشه از بیست و پنج سنت گرفته تا هشت و دوازده سنت پول می گیرد. گل صنم می گوید :« کاش آن دختر بیاید و تلاش این پیرمرد را ببیند. ببین چه کار خوبی می کند. از داخل ظروف زباله و از بین اشغالها پول جمع می کند.
و من به دخترک دستفروش مترو ، به شاگرد گرمابه محله مان ، به دختر رخت شوی محله مان و به دخترک قالی باف ده بغل دستی میاندیشم
.

2011-06-15

آزادی

آزادی
اوایل بهار باغچه و فضای سبز دور و بر ، پر از گلهای رنگارنگ بود. این گلها هم کنار باغچه روئیده بودند. امروز که داشتم از کنارشان رد می شدم ، چشمم به دانه های سیاهشان که از داخل کاسه های زرد رنگ گل بیرون را تماشا می کردند، افتاد. نگاهشان کردم. دانه های سیاه و براق درست شبیه و به اندازه منجوق های سیاهی بودند که از مشهدی علی بقال می خریدیم و برای خودمان گردنبند و دستبند می بافتیم. از همان هایی که حالا در فروشگاههای « سی اند ای » و « دی ام » و « تئدی » و غیره درست شده و به فروش می رسند. خیلی هایشان هم همین طوری به نخ ردیف شده اند و می شود خرید و به سلیقه خود بافت. یادش به خیر چقدر با منجوق های رنگارنگ می دوختیم و می بافتیم. فوری به خانه برگشتم و دوربین و پیاله مخصوص تخم گل ها را برداشته و به باغچه برگشتم. داشتم تخم گلها را جمع می کردم که بچه موریانه ای از لابه لای کاسبرگی توی پیاله افتاد. طفلکی چه حالی پیدا کرد خدا می داند.گفتم :« کوچولو موچولو این تو ، این هم دانه ها هر چقدر دوست داری بخور و بردار.» اما او صدایم را نمی شنید و با دستپاچگی تمام دور پیاله می گشت و از دیواره گرد و گودش بالا می رفت و دوباره لیز می خورد و کف پیاله می افتاد. خواستم با انگشتم بردارم و روی زمین بگذارم ، اما او بی قرار و وحشت زده دور خودش می چرخید و ترسیدم زیر انگشتان بزرگم له شود. نمی دانم شاید اگر قلبش بزرگ بود صدای تپیدن های تند و وحشت زده اش را می شنیدم. برگ سبز کوچکی را چیدم و آهسته داخل پیاله گذاشتم. طفلکی تا روی برگ سیز ایستاد ، فوری همراه با برگ ، برش داشتم و روی زمین رهایش کردم. به سرعت دوید و خود را لابه لای گل و جمن مخفی کرد. به یاد مرحوم فریدون مشیری و شعر آزادی اش افتادم. آزادی این زیباترین کلمه ، که آسان به دست نمی آید.

*
 




*
















2011-06-10

پاپوش های نوه جان






جوراب ها و پاپوش های کوچولو موچولو برای کوچولو موچولوهادینقیلی مینقیلی لاراین جوراب ها و پاپوش ها حاصل شبهایی است که تلویزیون تماشا می کنی و نمی خواهی دست خالی باشی
بافتن هر جفت حدود دو ساعت ، یعنی مدت زمانی که یک فیلم سینمائی طول می کشد بافت شان هم بسیار ساده مثل آب خوردن است






2011-06-09

رغایب یا رقئییب یا شب آرزوها

اولین پنج شنبه از ماه رجب است. دومین رغایب پدر و چهارمین رغایب برادر است. به میهمانی شان رفتند. با حلوا ، خرما ، شعله زرد و فاتحه و یاسینی از جنس سنگ قبر پروین اعتصامی. که بگویند که فراموش شدنی نیستید. که بگویند زندگی بالاجبار می گذرد با جای خالی شما. که بگویند همیشه در دل و جان ما ، درخاطرات محو نشدنی ما زنده اید. که بگویند در شادی ما شریکید و در غم ما غمگین. که بگویند در خوابهایمان مژده خبرهای خوش می دهید. در خوابهایمان همراهمان هستید و خیلی وقتها دلداری مان می دهید.
رفتن تان را باور ندارم. چون به چشم خود کفن بر تن تان ندیدم. شاهد به خاک سپردن تان نبودم. پدر جانم هنوز هم فکر می کنم ، هرگاه به خانه برگردم در را که زدم ، پله ها را دو تا یکی کرده و در را به رویم باز خواهی کرد. با هم به سید عطار خواهیم رفت. یادت هست که ؟ همیشه برایم نازلاما می خواندی . دینقیلی قیزیم بیر قطره ومن می خندیدم. دختر به این بزرگی را دینقیلی قیز خطاب می کنی؟
تو ای برادر که چقدر برایم زحمت کشیدی. آنگاه یک روز شتابان ، بی خبر و بی سر و صدا رفتی. شب رفتن ات به خوابت دیدم. خانه پدر پر از میهمان بود. میهمانها همه سیاه پوشیده بودند. مردان کت و شلوار و پیراهن و کراوات سیاه و زنان لباس شب و چادرمشکی سیاه بر تن. همه می گریستند. تو جلوتر از همه کت و شلوار و کراوات و پیراهن سفید بر تن داشتی . سفید سفید بودی. پرسیدم : « اینجاچه خبر است؟» همسایه ها گفتند :« عروسی داداش کوچیکه است. دارند می برندش.» رویتخت روان نشسته بودی . تخت عجیب بوی مرگ می داد. شبیه تابوت بود. تو می رفتی و دیگران گریان همراهی ات می کردند.از خواب بیدار شدم . نگران بودم. اما به عقلم نمی رسید که این خواب خبر از مرگت داشت. کسی هم نگفت.دیر خبر دادند. حالا دفتر یادداشتم می گوید که همان روز بار سفر بسته بودی و در عالم خواب خبرم کرده بودی. چه تلخ بود رفتن ات.
امشب مثل هر رغایب دو شمع به یادتان روشن خواهم کرد و منتظر پروانه خواهم نشست که دور شمع ها عاشقانه بچرخد و بچرخد و بسوزد.
*
آنا منی آز آغلا
قیشی دایان یاز آغلا
منیم بو دردلریمی
بیر خزله یاز آغلا
*
یاییلدی گون باغلارا
شئح دوشدو یارپاغلارا
حئییف سنین بو جانین
قاریشدی تورپاقلارا
*
خوروز بان وئرن یئرده
یارام قان وئرن یئرده
آنا گلسین یئتیشسین
اوغول جان وئرن یئرده
*
قارداشیم تیکه – تیکه
دوغراننام تیکه – تیکه
آنام ساچینی یولدو
کفنین تیکه تیکه
*
منه فلک ائیله دی
اوخون له لک ائیله دی
گیردی گوللو باغیما
الک – الک ائیله دی
*

2011-06-02

پدر و روز پدر

آن قدیمها که بچه محصل بودیم ، روز بیست و پنج آذر روز مادر بود. هر سال نزدیکی های این روز در تلاش و تکاپو برای تهیه هدیه برای مادر بودیم. یکی از همین روز مادرها ، خانم معلم بعد از توضیح اینکه بهترین هدیه برای مادر بچه خوب و حرف شنو و درس خوان بودن است و در ضمن یک صفحه نقاشی و یک دانه کارت پستال و چه و چه هم خوب است و موجب خوشحالی مادر است ، از یک یک ما سوال کرد که برای مادرمان چه هدایائی تهیه کرده ایم. من برای مادرم گل سینه کوچک بیست ریالی که پشت ویترین مشهدی علی بقال دیده خودم خیلی دوستش داشتم خریده بودم. حکیمه عروسک پنج ریالی پلاستیکی خریده و برایش از باقی مانده چادری سال گذشته اش پیراهن چین چین دوخته و دورتادورش پولک و منجوق دوخته بود. اعظم یک دانه آب نبات چوبی و یک دانه شیرینی مدادی و یک تکه لواشک ترش را از مشهدی علی بقال خریده بود. مشهدی علی بقال این خوردنی ها را داخل پاکت روزنامه ای که با تکه های روزنامه و سریش درست می کرد ، گذاشته و دست او داده و گفته بود که این خوردنی های خوشمزه مادرش را خیلی خوشحال خواهد کرد. مهری هم از همین مشهدی علی بقال خودمان یک جلد دفتر چهل برگی با یک بسته شش تایی مدادرنگی خریده بود. هدایای ما دختربچه های محله مان معجونهایی بودند از مغازه مشهدی علی بقال. او خیلی راحت می توانست کسب کند . چون مشتری هایش اغلب بچه های محله بودند و اعتراضی به اجناس او نداشتند. چون به قول خودش همگی ساخت کویت بودند و ما نمی دانستیم کویت کجاست یا چیست خوردنی است یا آشامیدنی. تا به مغازه اش می رفتی و می پرسیدی مشهدی علی اقا یک مداد خوب به من بده که پوسیده نباشد مدادی که دیروز دادی پوسیده بود و همه اش نوکش شکست و مادرم هم دعوام کرد که چرا اینقدر مداد را می تراشی؟ آن وقت از همان مداد می داد و با صدای نتراشیده و نخراشیده اش می خواند که این یکی غیرممکن است پوسیده باشد این دیگر کویتی اصل است از خود خود کویت آمده. باز هم قول می خوردی و می خریدی و مانده بود به شانس ات که باز زغالش پوسیده باشد یا بتوانی مشق هایت را با خیال راحت بنویسی.
خانم معلم هرگز نگفت که بچه ها مادرهایتان آب نبات چوبی و لواشک و عروسک و گل سینه بچه گانه را می خواهد چه کند ؟ هدفش این بود که قدر مادر را بدانیم و به هر بهانه ای از او تقدیر کنیم. به مصداق دوستوم منی یاد ائیله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / برادرم یادم کند با گردوئی توخالی
اما در این میان جای پدر برای تقدیر خالی بود. نه روزی نه یادی. آخر او نیز زحمت کش بود. تا اینکه 24 اسفند روز تولد رضا شاه پهلوی ، روز پدر نامیده شد. هنوز این رو جا نیفتاده بود که برچیده شد و باز جای تقدیر و تشکر از پدر خالی ماند. سالها گذشت و روزی از روزها آبجی بزرگ به من زنگ زد و گفت :« زنگی به پدر بزن و روزاش را تبریک بگو.» با تعجب گفتم :« چه روز پدری چه تبریکی ؟» گفت :« فردا روز تولد مولا علی است و روز پدر نامگذاری شده. زنگ بزن.» این چنین شد که هر سال منتظر تولد مولاعلی می شدیم تا یادی از پدر کنیم و به او زنگ بزنیم. این سالهای آخری با آبجی بزرگ قرار گذاشتیم که برای پدر نیز مانند مادر هدیه ای بخزیم. اولین هدیه من ادکلنی بود که برایش فرستادم. گفتم :« نمی دانم از چه هدیه ای خوشت می آید . دفعه بعد خودت انتخاب کن.» خندید و گفت :« هرچه از دوست رسد نیکوست. من هر سال ادکلن می خواهم و هر سال نوعی دیگر.» گاهی وقتها می خندید و می گفت :« الهی که روز پدر هم مثل روز مادر سالی چند بار جشن گرفته شود و من هم مثل مادرتان سالی دو سه بار هدیه روز پدر بگیرم.»
بعد از این که دنیا را گذاشت و گذشت ، مادرم گفت که ادکلن ها را روی طاقچه گذاشته بود . هر از گاهی برشان می داشت نگاهشان می کرد ، لبخندی می زد ، سپس چشمانش از اشک پر می شد و بعد با دستمال کاغذی گردشان را می گرفت و سر جایشان می گذاشت. او هدایایی را که برایش می فرستادید با دقت و عشق نگاه می داشت.
امروز ، دوم ماه یونی ، در آلمان
سیزدهم ماه رجب ، تولد مولا علی ، روز پدر در ایران

2011-05-24

خرمشهر

دایی حکیمه ساکن شهر اهواز بود. او نوروز هر سال همراه خانواده اش به اهواز سفر می کرد و بعد از عید برای مان از سفرش و از زیبائی های اهواز و آبادان و خرمشهر می گفت. از آب و هوای خوش بهاری ، از لب رود کارون ، از گردش و تفریح جنوب می گفت و می گفت و دهانمان آب می افتاد. اعظم دلش می خواست یک بار هم که شده به جنوب سفر کند و این شهرهای افسانه ای را از نزدیک ببیند. اما خانواده اش اهل سیر و سفر نبودند. آنها با هر تعطیلی به آبادی شان می رفتند و دیدار مجدد پدربزرگ ها و مادربزرگ هایشان برایشان لذت بخش تراز سیر و سفر بود . اما او خودش قسم می خورد با هر پسری که نامزد شود از او خواهد خواست که ماه عسل به اهواز و آبادان و خرمشهر برود. برای من جنوب راهی بس طولانی بود. پسرعموی مهرناز افسر نیروی هوایی بود. آنها هر دو سال یک بار به شهرهای مختلف ایران منتقل می شدند. او می گفت که پسرعمویش اکنون ساکن دزفول است و آنها را نیز دعوت کرده است. پسرعمو و زنش بارها از دزفول و زیبائی هایش تعریف کرده اند. بعد هم توجه خیلی ها به جنوب جلب شد. بهر که از راه می رسید ، نامزدها خرمشهر و آبادان را برای ماه عسل انتخاب می کردند.وقتی که برمی گشتند سوغاتی شان چند قطعه عکس سیاه و سفید بود که برای ما تماشای چند دقیقه ای می رسید.
جنگ که شد ، خرمشهر خونین شهر شد. مردمش یا اسیر شدند یا شهید و یا آواره شهرهای دیگر. میهمان نوازان شاد و خوشروی سابق ، میمهانان غمگین و دلخون شهرها شدند. زمان چه نیک و چه بد سپری شد . جنگ تمام شد و آخر سر نیز برادر صدام یزید کافر دستگیرو اعدام شد.
دلم می خواهد اکنون خرمشهر را آباد و سیز و خرم ببینم
.
*

چهارم آبان 1359 شهر خرمشهر سقوط کرد و گرفتار نیروهای عراق شد و تا سوم خرداد 1361 در اشغال نیروهای عراق باقی ماند. مرگ و قتل و خونریزی ، چهره زیبای شهر را به « خونین شهر» تبدیل کرد.
سرانجام این شهر زیبا و مظلوم ما در سوم خرداد 1361 از چنگ دشمن رها شد.


مادرجان هر روز روز توست
















ناصر حجازی پرواز کرد

ناصر حجازی منزل مبارک
بهترین بازیکن و مربی فوتبال ایران، بهترین دروازه بان تاریخ ایران، ناصر حجازی در تاریخ دوم خرداد سال 1390 چشم از جهان فروبست.

* 

2011-05-13

یام یام

خانواده پرجمعیتی بودیم. پدرم کارمند ساده آموزش و پرورش بود و دست در دست مادرم زندگی ساده ای برایمان فراهم کرده بود.بجز رادیو گرام قدیمی با صفحه های بشقاب مانندش ، تلویزیون بلر هم داشتیم. دیگر داستان شب از رادیو مزه ای نداشت و جایش را سریال های تلویزیونی مرادبرقی و تلخ و شیرین و صمد و سرکاراستوار ، سرزمین عجایب و محله پیتون پلیس و مرد شش میلیون دلاری و ...گرفته بود. تلویزیون شبانه روزی برنامه نداشت . برای همین هم رادیو از صبح تا عصر سرگرمی خانواده ها بود. هنوز هم با برنامه های خوبش با تلویزیون رقابت می کرد.شبها بعد از اخبار و قبل از شروع سریال های تلویزیونی ، تبلیغات پخش می شد. تبلیغ تلویزیون شاوب لورنس و شکلات یام یام را بیشتر از همه دوست داشتم. زن و مردی می خواندند. مرد اصفهانی بود و با لهجه اصفهانی آخر سر می خواند که : دنیا همین جاست عزیزم / شاوب لورنس همونس که می خواستی؟ / شاوب لورنس یه دنیاس راسی راستی / اگه اصفهون ما نصف جهونه / شاوب لورنس خودش همه جهونه » در تبلیغ شکلات یام یام هم میخواند:« سلام سلام آی بچه ها / من یام یام ام دوست شما / من اولش ویفر بودم / با کرم توی فر بودم / بعد شکلات ریخت رو سرم / شکلاتی شد دور و برم / حالا دیگه قوی شدم / سرتاپا محتوی شدم / من یام یام ام ای بچه ها / نیرو می بخشم به شما / هر جا دیدی برم بدار / یک دو ریالی جام بذار یک دفعه گفتم: « کاش معجزه شود و هر روز بعد از زنگ تفریح وقتی کیفم را باز می کنم تا نان و پنیرم را بخورم دو دانه یام یام داخل کیفم سبز شود و یکی را بعد از صبحانه و دیگری را زنگ تفریح آخری بخورم و لذت ببرم.» مادر بسیار سخت گیر و انضباطی ام سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت. معنی نگاهش را نفهمیدم. رنگ خشم داشت ؟ دلسوزانه بود؟ یا سرزنش بار که دختررا چه به خوردن فکر کردن؟ هر چه بود معنی اش را نفهمیدم. البته انتظار خوردن هر روز دو تا شکلات یام یام را هم نداشتم. اگر مادرم می خواست بخرد تنها نبودم که. برای هرکدام از اهل خانه هر روز دو تا یام یام که نمی شود. حالا قیمت اش هم دو ریال ناقابل باشد. آن وقتها که حقوق ها زیاد نبودند که. دوران به سرعت سپری شد. اهالی خانه هر کدام سر و سامانی گرفتند و خانه پر جمعیت ما کم جمعیت شد. دست پدر و مادر باز شد و من روانه کلاس دهم شدم.. گویا اواسط آذرماه و ما سرگرم امتحانات ثلث سوم بودیم. شنبه بود و امتحان فیزیک داشتیم. زنگ اول ورقه هایمان را آماده کردیم و دبیر فیزیک مان سوالات را یکی یکی روی تخته سیاه نوشت و ما رونویسی کرده سپس مشغول جواب دادن به سوالات شدیم. دو ساعت وقت داشتیم. جواب سوالات را نوشتیم و زنگ خورد و ورقه هایمان را تحویل دادیم و دبیرمان به دفتر رفت و ما هم کیفمان را باز کردیم تا صبحانه مان را برداشته بخوریم. نایلون نان و پنیرمان را برداشتیم و درحالی که با دوستان در مورد درست یا نادرست بودن جوابهایمان بحث می کردیم صبحانه مان را تمام کردیم . می خواستم نایلونم را تاکنم و دوباره داخل کیفم بگذارم که دیدم، دو تا شکلات یام یام به من چشمک می زنند. درست مثل معجزه یکی را با لذت تمام خوردم و دیگری را برای زنگ تفریح آخری نگاه داشتم. به نظرم این شکلات خوشمزه ترین شکلاتی بود که در تمام عمرم خورده ام. زنگ خورد و به خانه برگشتم. لباسهایم را عوض کرده و غذائی را که مادرم برایم گرم کرده بود خوردم. درحالی که سورپریز مادرم را نتوانسته بودم هضم کنم. داشتم با خودم فکر می کردم که چند وقت پیش حرفی زده ام آن هم پیش پا افتاده و شوخی مانند ، چگونه این همه وقت یادش مانده ؟ که سر و صدای پدر و مادرم بلند شد. پدرم با صدای بلبد و قاه قاه می خندید و می گفت :« نه خیر همه اش را می خورم.» مادرم می گفت :« یواش الان می شنود. می خواهم هر روز توی کیفش دو دانه بگذارم . اگر بخوری باید فردا عوض اش را بخری.» و پدرم می خندید و سر به سرش می گذاشت. اما من ذوق زده تا صبح مزه یام یام را در دهانم حس کردم و لبخند مادرم ، که چقدر شیرین بود به شیرینی یام یام. * پ. ن . بعد از این که یام یام گران شد و دانه ای سه ریال و آخر سر هم پنج ریال فروخته شد به جای مصراع آخر می خواندند هر جا دیدی برم بدار / یادت نره دوستم بدار

2011-05-08

مهربان . مادرم

مهربان . مادرم جانم فدای دست و دل و جان خسته ات مهربان . مادرم دلم می خواهد گلبارانت کنم با گلهای اطلسی که عطرشان را ، رنگشان را دوست داری

2011-05-02

به بهانه روز معلم

معلم کلاس اول من
معلم کلاس اول من خانم امینی بود. او دختر جوان و مؤمنی بود. موهای بلندش را شانه می زد و صاف روی شانه هایش می انداخت. یک خال سیاه هم داشت. اما خال سیاهش روی گونه اش حرکت می کرد و هر جائی که دلش می خواست وامی ایستاد. خال سیاهش گاهی پشت لبش بود و گاهی روی چانه اش و گاهی هم گوشه لبش. بعضی وقتها هم می رفت و درست وسط گونه اش می نشست. برای همین هم بود که تا مدتها فکر می کردم تنها عضو بدن که قدرت حرکت دارد خال سیاه روی گونه است.
اما آنچه که موجب شده قیافه و قد و قامت و لبخند و خشم خانم امینی فراموشم نشود ، نه موهای صاف و بلندش است و نه خال سیاه متحرک اش. بلکه مهربانی و دلسوزی خاص اش که در چهره ی گاه خشمگین و گاه مهربانش نقش بسته بود. تنبل کشیدن سر صف ، ترساندن از انبار ، سیلی و خط کش خانم ناظم و خانم معلم جزوی از اجزای جدا نشدنی درس و مدرسه بودند. خانم امینی خشمگین می شد. اما نمی زد. پیش خانم ناظم هم نمی فرستاد ، بلکه این خانم ناظم ریزه میزه عصبی و زبر و زرنگ بود که سر موقع سر می رسید و حساب بچه ها را می رسید. برایش بچه ، بچه بود. کوچک و بزرگ نداشت. همه را به یک چشم می دید. از شانس بد ما ، کلاس ما بغل دست دفتر خانم ناظم بود. سه تا اتاق تو در تو که اتاق اولی کلاس ما و اتاق دومی یعنی اتاق وسطی دفتر خانم ناظم بود و اتاق سومی مال کلاس ششمی ها بود. یعنی این که خانم ناظم برای خوردن آب و رفتن به دستشوئی و زدن زنگ تفریح ، باید از جای خود بلند می شد ویا از کلاس ما رد می شد و به حیاط می رفت و یا از کلاس ششمی ها. باز هم خوش به حال ما که خانم امینی معلم مان بود و هوایمان را داشت. بیچاره کلاس ششمی ها بیشتر وقتها بخصوص زنگهای ریاضی ، صدای گریه شان بلند بود. آن وقتها چقدر از کلاس ششمی بودن می ترسیدم. بعد از چهار سال مدرسه مان منحل شد و شاگردان مدرسه مان بین دبستان پهلوی و اردیبهشت تقسیم شدند و من خوشحال شدم که دیگراز کلاس ششمی بودن در مدرسه قبلی مان نجات پیدا کردم.
روش تدریس و مشق و تکلیف خانم امینی هم مثل بقیه همکارانش بود. تا جائی که از کلاس اول به خاطر دارم ، مشق و از یک تا صد نوشتن و روخوانی فارسی و هجی کردن بود. اما من ، با هر( آیاغین یاندی چک او طرفه ؟ ) پایت سوخت بکش آن طرف یا به قول معروف بالای چشمت ابروست، قهر می کردم و سراغ کشو نیمکت ام می رفتم و کتابهایم را بغل می کردم و می گفتم :« من با شما قهرم می روم خانه خودمان.» طفلک چقدر سعی می کرد ساکتم کند. می گفت:« اگر خانم ناظم صدایت را بشنود می آید خط کش به کف دستهایت می زند. مگر مدرسه خانه خاله جان است که هر وقت دلت خواست قهر کنی و خانه خودتان بروی؟» او فقط با من این چنین نبود. بلکه سعی می کرد تا آنجائی که از دستش برمی آید جلوی کتک خوردن ما را بگیرد. اگرچه هرگز ازدواج نکرد اما از ما مثل بچه های خودش مواظبت و دفاع می کرد.
بعدها گاهی او را در گرمابه نخست می دیدم که روی نیمکت نشسته و منتظر نوبت است. چقدر خجالت می کشیدم از آن همه بچه بازی هایم. اما او به روی خود نمی آورد. مثل همیشه با لبخند مخصوص خودش جواب سلامم را می داد. تا اینکه دیگر به گرمابه نخست نیامد. نگرانش شدم. حکیمه گفت:« شاید خانه شان حمام درست کرده اند و دیگر دوست ندارد بیاید و اینجا یک ساعت منتظر نوبت بنشیند.» اما برایم این دلیل باورکردنی نبود. آن وقتها خیلی ها در خانه حمام داشتند. اما در زمستانهای سرد تبریز گرم کردن حمام خانه مشکل بود و اکثر مردم زمستانها به گرمابه می رفتند. ربابه گفت :« شنیده ام درگذشته است.» هم تعجب کردیم و هم غمگین شدیم. آخر او هنوز پیر نشده بود. چه زود رفت. خدا رحمتش کند.
روز معلم است و خواستم با این نوشته ناقص و کوتاه یاد و خاطره اش را گرامی بدارم و مثل اکثر شاگردان دوره خودم که برای معلم دسته گل یاسمن هدیه می دادیم این دسته گل را نثار روح نازنین اش بکنم.
روز معلم بر همه معلمان عزیز مبارک

پی نوشت : بیژن صف سری در مورد دوازده اردیبهشت این چنین می نویسد
نسل امروز ۱۲ اردیبهشت هر سال را که از قضای روز گار سالروز شهادت روحانی فرهیخته ای چون مرتضی مطهری است , روز معلم میداند اما شاید کمتر کسی از نسل پس از انقلاب بداند که مبنای نامگذاری این روز ( روز معلم ), واقع قتل معلم ابوالحسن خانعلی دبیر دبیرستان جامی تهران در۱۲ اردیبهشت سال ۱۳۴۰ است که در تجمع اعتراض آمیز معلمان به میزان حقوق دریافتی خود درمیدان بهارستان توسط رئیس کلانتری بهارستان به ضرب گلوله گشته شد تا حادثه ای بیاد ماندنی در تاریخ این کهنه دیار ثبت گردد . حال امروز چگونه باید التیامی بر زخم کهنه ی دل پیام آوران آگاهی بود با کدام واژه کدام سرود؟


2011-05-01

به بهانه روز کارگر - ترلان

آتاائویمیز ، بو بؤیوک شهرین دار دربند لرینین بیرینده ، بیر قدیمی و بؤیوک ائویدی.بیر اوچ مرتبه ائو کی بؤیوک حیه طی و بؤیوک زئرزه میسی واریدی. آنام زئرزه مینی میطباغ ائله میشدی. بو میطباغین اورتاسیندا بیر دؤرد بوجاقلی حوض واریدی. حوضون دامی آینا و رنگ به رنگ شوشه لرینن ایشله نمیشدی. دووارلار که رپیج دن ایدی . دووارلارین دؤوره سینی ده آق گچ ایله برجسته ایشله میشدیلر. چوخ صفالی بیر ائویدی. خالانین ائوی ایکی اتاقلی بیر اوئیدی. بیزیم ائویمیزله دووار بیریدی. دئییردیلر کی گویا بیزیم ائو بیر خانین ائویمیش خالاگیلین ائوی ده اونون میطباقچی سی و باغبانینین ائوی ایدی. آیدا ایکی دؤنه آنام ایلا خالام چیرکلی یورقان دوشک اوزلرین ، پارپالتارلاری حوضون قیراغینا قویوب گور گور موتورو نفت ایله دولدوروب یئکه قازانی سوینان دولدوروب اونون اوستونه قویاردیلار، ترلانی گؤزه ردیلر. پیله ته نین اوستونده ده بیر یئکه قابلاما آبگوشت آساردیلاکی همی آساند پیشه ردی و همی ده آز واخت آپاراردی.آنام پیله ته نین خوردون آلاردی کی آبگوشت اؤز خونیینه پیشسین و دادی چیخسین. هله ده کی هله دی آنام او پیله ته سین قیراغا قویمویوب . نییه کی دئییر زودپز ایله اجاق گاز پیشمیشین اصلی دادین آرادان آپارار برکتی گئدر و قارینی دویورماز. بو آرادا من ایله آباجی ( مدرسه باغلانان زامان ) آبگوشته گؤز قولاق اولاردیق کی یانماسین. ات ایله نخود دا پیشه ندن سونرا ، یئرآلمالاری سویوب ایچینه تؤکه ردیک.چای دم ائله ریدیک و اونلارین یورغونلوغو چیخماغا گؤره ده پنیر ، چای چؤرک ایله اونلارا قوللوق ائله ردیک. هردن ده بیر تازا یئمه لی گؤی بازارا گله ردی و یئمه لی گؤی ده آریداریدق.ترلان سووزولاری الی ایله آریدیب ، یومامیشدان یئیه ردی. بیر گون آباجی دئدی : « ترلان خانیم یومامیش یئمه . ایچینده میکروب وار ناخوشلاریسان.»
ترلان دئدی :« بس نییه من بو میکروب لاری گؤرمورم؟»
آباجی دئدی :« گؤزه گؤرسه نمه زلر.»
ترلان دئدی :« او جاناوارلار کی جرات لری یوخدو گؤزه گؤرسه نه لرنئجه منیم دیشلریمین آلتیندان قورتولابیلیب منی ناخوشلادا بیله رلر؟»
آنام ترلانین بو بیلگی سیز سؤزلرینین آراسینا گیریب ، دئدی :« قارنیمین چؤره ییندن ، اینیمین پالتاریندان که سیب اوشاقلاری مدرسییه گؤنده ریره م بیر شئی لر اؤرگه نه لر. بو هده رن – په ده رن سؤزلرینله زحمتیمی هئچه وئرمه.»
اودا قاه قا قاه گولوب سؤزونو کسدی.
ترلان بیر جاوان آروادیدی. بئش دانا نارین اوشاقی واریدی. آیدا ایکی دؤنه بیزیم ائوه گلیب ، آنام و خالامیلا پالتارلاری یوواردی. هئچ ساوادی یوخیدی گتدی ایدی. مهربان و خوش صحبت ایدی. بیزه شیرین – شیرین ناغیللار مثل لر دئیه ردی. اؤزوده خرافاتی ایدی. بیرگون جن لردن دانیشیردی کی نه سایاق کنده یوگورموشدولر. اؤز صبحتلرینده ده ناغیل ائله میشدی کی جن لر حامامی چوخ سؤیوب و گئجه لر حامام دا یاتارلار. یادیما گلیر کی نئچه واختا قدیر حتی گونوز گون اورتاچاغی دا ، تک باشیما زئرزه مییه گئده بیلمه دیم.
ترلانین ساغ گؤزو کور ایدی. دئیه سن به بیر قیرمیزی قان تیکه سی گؤزونون قاراسینین اوستون توتموشدو.بیر گون آنام سوروشدو :« ترلان باجی ساغ گؤزوون باشینا نه بلا گلیب ؟»
ترلان بئله ناغیل ائیله دی:« اریمیمن آغیر و ووروجو الی واردی. بیزیم کندده آروادین اریندن کوتک یئمه سی مان بیر ایش دئییل ( نه کی شهرده مان ایش دی ؟!) نئچه ایل بوندان قاباق کی هله کند ده یاشییردیق گونلرین بیر گونونده اریم منی چوخ بئتردن دؤیدو. منیم ده جانیم آجیشدی اونا یامان یووز دئدیم. اودا بیر ته پیک ووردو . ته پیکی دوز گؤزومه ده یدی.»
من سؤزونو آغزیندا قویوب دئدیم:« به یم آتیدی؟»
آباجیم دئدی :« یوخ ائشششه ک ایدی.»
آنام هیرص له نیب دئدی :« به یم سیزه دئمه میشم بؤیوکلرین سؤزلرینین آراسینا آتیلمایین؟»
من ایله آباجیم تئزجه نه سه سیمیزی که سدیک. ترلان سؤزونون دالیسینی توتوب دئدی :« ته پیک ائلهآغیریدی کی آغریدان هوشوم باشیمدان چیخدی. اوزامان اؤزومه گلدیم کی یورغان دوشه کده یم. قوهوم قونشودا دؤره می الیب دعا اوخویوب اللاها شکر ائلیرلر کی منه هئچ بیر شئی اولمویوب.آما گؤزومو باغلامیشدیلار. گویا سپاهی باغلاییب ، تاپشیرمیشدی کی شهرده مریض خانایا اپارالار. اما آپارمادیلار. کور اولموشدوم دای اؤلمه میشدیم کی.»
خالام سوروشدو :« به بیر گؤزون کور اولدو آتان بیر سؤز دئمه دی؟»
دئدی :« بیر سؤز دئدی یا دئمه دی بیلمیرم. اونو بیلیرم کی باشیمین اوستوندن قالخاندا هیرص ایله منه باخیب دئدی منیم قیزیم قیرمیزی بؤرک دئییل باشدان باشا قویولا. ادالارینا موغایات اول.گئدیکدن سونرا دا بیر نئچه گون منه اوز وئرمه دی. سورادا آروادلار منی دؤره لییب ، اؤیود وئردیلر کی کیشی دی دا گره ک سؤزونه باخاسان. اونلار بیزه صاحاب دیلار پئمک ایچمه ییمیزی وئریلر. بیرده ار آغاجی گول آغاجی اسیرگه مه وور آغاجی. بئله اؤیودلردن سونرا دا بیر آیری سؤزلری یوخیدی کی. شهره کؤچندن سونرادا منی ووراردی. قونشولار ایسته ردیلر کلانتری یه گئدیب شکایت ائله یم. بیر دؤنه شکایت ائله دیم. اوزر ایسته دی رضایت وئردیم. آما ائوه قاییدان سونرا همان آش اولدو همان کاسا. آخی ایت ایتلیغین ترگیتسه ده سومسونمه غین ترگیتمه ز.
بیزیم ترلان ناهارچاغی کی اولاردی . یئمه یی گتیره نده بوغازیندان گئتمه زدی . مگر خیردا قابلاماسین دولدورونجا. اوشاقلارینین پایین ائوینه آپاراردی.او همیشه اریندن گلئیلیق ائله ییب اونا قارقیش ائله ردی. اما هئچ واخت آرواد اولدوغوندان شکایتی یوخیدی.
بیر گون اباجیم دئدی :« سن جه کیشی اولسایدین یاخجی اولمازدی؟ هئچ آرزو ائله ییبسن کیشی اولاسان؟»
او باجیمین جوابین مشهدی عباد آهنگیله اوخویوب بئله دئدی:« من ، من ، نه قدیر آرواد اولسام دا / ده یه رم مین کیشی یه / بالالاریمی ساتمارام منی قیزیلا / بالالاریم یئمه سه ال وورمارام / من چؤره یه .»
گونلرین بیر گونونده کی گئنه پالتار یوماق واختی ایدی . ترلان سئوینه – سئوینه دئدی :« بیلیرسیز اریم ارواد آلیب. چوخ سئوینیرم. بئکار اولاندا گئدیر اونون یانینا.»
آنام تعجب ایله سوروشدو:« به هله نئیه سوویونورسن؟ کیشی نین ائوله نمه یی سویونمه لی دی؟»
خالام سوروشدو:« تازا آروادینا چوخ یئتیشیر به جیجیک ائله میرسن؟»
دئدی :« آی خانیم جان نه جیجیگی؟ قوی جهنم اولسون.هئچ اونو سوویرم کی جیجیک ده ائله یم؟ هله گئچن هفته کی ائوه گلمیشدی پار – پالتارین وئردیم قولتوغونا. دئدیم داها بو ائوه گلمه. نه واخ دا ایسته دین محضره گئدیب بوشاناق. اودا سیرتیق – سیرتیق باشلادی سیزیلداماغی کی منی چوخ سویور.آخی بیری آروادین سؤریسه اوستونه گونو گه تیره ر؟»
ایندی اونون دویغولارین چوخ یاخجی انلاییرام. بیلیرسیز کیشی اروادینین جانینین بیر تیکه سی دیر. آروادین سئوگیلی سی دیر. اونون یاخجی – یامان گونونده دایاغی دیر. سئویر ظولمونو چکیر. جیجیک ائلیر. آما بو ظولوم حددین اشاندان سونرا ، همین جیجیک کی من بیر قدیره جاق عاغیللی و گؤزل بیر دویغو بیلیرم ، آرادان گئدیر. رحمتلی قاین آتام دئیه ردی کی وای او گونه کی آرواد ارینه جیجیک ائله مییه . وای او گونه کی آرواد دای ارینه اینانمییا. او گون ار – آروادلیغین ائوی ییخیلدی.
ترلانین اری ، اونون ائویندن گئدن دن سونرا ، ترلانین ایشی چوخالدی. ایش او یئره یئتیردی کی ترلانی ائو ایشینه چاغیرماغا قاباقدا واخت آلماق لازیمیدی.اونون بیر جینقیلی دفتری واریدی قونشولار دفترده ناواخ گلمه سینی یازاردیلار. قیزی اوخویاردی.
کارگر گرنونه گؤره ایسته دیم اترلانین و ترلان کیمی کارگر خانیملارین حکایتلرین یازام. آنادان اونون حاققیندا سوروشدوم دئدی :« ترلان ائولرده پالتار یوماغینان اوشاقلارینی گونه چیخارتدی.هر بئش اوشاغینین الی چؤره یه چاتیب داهی انلارین باپنشسته ائله ییبلر.بو ایلده اونو مکه یه گؤنده ره جکلر.»
من ده بو یازیلا ، ترلان و ترلانلارین و بوتون ایشچی لرین که دیرناقلارینان یئری ائشمه کیلن چالیشیب بالالارینی بیر یانا چاتدیریبلار। اللریندن اؤپوب و ایشچی لر گونون تبریک دئمه ک ایستیرم.

*