2022-10-28

حالمان بد گشته و غم می خوریم

 

امشب حال و احوالم تعریفی ندارد. تلویزیون را باز می کنم تا سرم کمی گرم شود. یکی می رقصد. رقص اش عصبانی ام می کند و فوری کانال را عوض می کنم. کانال بعدی، کمدین حرف می زند و دیگران می خندند. اما من خنده ام نمی گیرد. قبلا تماشایش می کردم و خنده دار بود و کلی می خندیدم. اما امشب حرفهایش حوصله ام را سرمی برد. کانال را عوض می کنم. فیلم سینمائی« پوزایدون»، این فیلم که نهایت فلاکت است. از خیر تماشای تلویزیون می گذرم و خاموش اش می کنم. کتاب مورد علاقه ام را باز کرده و شروع به خواندن می کنم. کلمات و حروف جلوی چشمم رژه می روند و هیچ چیز متوجه نمی شوم. کتاب را می بندم و به قلاب و کلاف و نخ پناه می برم. نیم ساعتی مشغول می شوم در حالی که فکرم درگیر و انگشتانم سرگرم کارند. یک دفعه متوجه کارم می شوم که چه مدل بی سر و تهی بافته ام. نخ و قلاب را کنار می گذارم و در سکوت مطلق در و دیوار را برانداز می کنم. حال خوشی ندارم. گوئی که دنیا ویران شده و من در زیر آوارِ این ویرانه ها گیر کرده و برای رهایی دست و پا می زنم.

*
داغ باشین چن آلارمی؟ / بالای کوه را مه می گیرد؟
آلسا کؤلگه سالارمی ؟ / بگیرد سایه می اندازد؟
بیر مظلومون قیصاصی / مگر قصاص مظلوم
بیر نامردده قالارمی ؟ / دامن نامرد را نمی گیرد؟
*

2022-10-10

دکتر محمود انوشه

 دکتر محمود انوشه می فرماید:
هرگز از جلو به یک گاو، از عقب به یک الاغ و هیچ وقت به نادان نزدیک نشوید، چون نادان را از هر طرف که بخوانیم نادان است.


 

زدم فالی و حافظ این چنین گفت:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر خوبم اگر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

2022-09-28

دلتنگم و دلتنگم و دلتنگ

 حال و هوای خوشی ندارم. آسمان ابری و گرفته است. سرما تن و جانم را می لرزاند. مضطربم. آفتاب گرما و روشنی ندارد. از سر بی حوصلگی و بلاتکلیفی، صدایم را بلند می کنم و همراه با دیگران می خوانم. زن همسایه صدایم را می شنود و در خانه را می کوبد. در را باز می کنم. با لبخند سلام می دهد و من بدون جواب ادامه می دهم و طفلکی بدون آنکه یک کلمه از حرفهایم را بفهمد گوش می کند.« همسایۀ ما از خود ما نیست، مثل من از کشورش جدا نیست، اون چه می دونه درد ماها رو، دوری یار و فریاد مادر داغداروصدای اعتراض زن بیدارو… دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم، جان من فدای خاک پاک میهنم…» خاموش می شوم و او می فهمد که دلتنگم. دلتنگِ دلتنگم. بنا به توصیه اش قهوه ای درست می کنم تا حالم جا بیاید. اما نه قهوه، نه شکلات و نه چای و شربت، هیچکدام حالم را خوش نمی کند. در این مواقع تنها داروی آرامش روحی ام، خواند آیت الکرسی است. به این آیه ( لا  اکره فی الدین / در دین هیچ اجباری نیست.) که می رسم، بی اختیار تکرار می کنم. لا اکراه فی الدین، لا اکراه فی الدین، و لا اکراه فی الدین
*

2022-09-18

سیف فرغانی

سیف فرغانی چه خوش می فرماید:

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت، غبارش فرونشست
گردِ سَمِ خَرانِ شما نیز بگذرد

سیف فرغانی 

2022-09-11

گندمزار

 


جانِ من مولانا

 دلم می خواست درباره مولانا بنویسم. دلم می خواهد به قونیّه بروم و زیارتش کنم. اما نه توان رفتم دارم و نه زبان توصیف این بزرگوار و نه سواد تفسیر سخنان نغز و بی همتایش که در مثنوی و دیوانش، چشم و گوش نوازند. به شعری زیبا از او بسنده می کنم.

خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان
منبع: دفتر دوم مثنوی معنوی
محتسب در نیم شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت از این خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنکه خورده ام گفت این خفی است
گفت آنچه خورده ای آن چیست آن
گفت آن چه در سبو مخفی است آن
دور می شد این سوال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو می کنی
گفت من شاد و تو از غم دم زنی
آه از درد و غم و بیدادی است
هوی هوی می خوران از شادی است
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوت رفتن بدی
خانۀ خود رفتمی وین کی شدی
من اگر با عقل و با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکّانمی

2022-09-05

دعانویس - دیروز

سالها پیش، گویا کلاس نهم یا دهم بودم. روزی از روزهای سر زمستان، آقا کمال از تهران به پدرم تلفن کرد و با پدرم به صحبت و درد دل نشست. گفت که وضع مالی اش بسیار وخیم شده ودارد ورشکست می شود و طلبکاران در تعقیبش هستند و هیچ راه و چاهی برایش باقی نمانده است و می گویند در تبریز دعانویسی به نام بحرینی است که دعایش معجزه می کند. به پدر التماس و خواهش کرد که به سراغش برود و برایش دعائی بگیرد تا مشکل بدهی و بدبختی هایش حل شود.
پدر و مادر دلشان می خواست کمکش کنند. اما بدهی او یکی دو هزار نبود و کاری از دست کسی برنمی آمد.
مادرم گفت:« بحرینی معروف است و اما من او را نمی شناسم و کاری به کارش ندارم. دنیا عوض شده و آدمها باسواد شده اند و دردی دارند پیش دکتر و وکیل و قاضی و حقوق دان وغیره می روند. عصر دعا و جادو و جنبل گذشته است. اما به خاطر اینکه دل آقا کمال آرام شود از دروهمسایه پرس و جو کرده و به سراغش می روم.»

مادرم پرس و جو کرد و به راحتی آدرس اش را پیدا کرد. زنان به او توضیح داده بودند که این آدم دفتری مثل مطبِ دکتر دارد و می روی نوبت می گیری و شماره نویس زن هم دارد و جای هیچگونه نگرانی نیست. خلاصه یک روز همراه مادرم پیش این جناب بحرینی رفتیم. وارد اتاق انتظار شدیم. این اتاق شبیه اتاق انتظار دکترقندیها چشم پزشکِ خوب و توانای تبریز بود. یعنی دورتا دوراتاق صندلی چیده بودند و زنی روی کاغذ شماره می نوشت و دست آدمی می داد و سپس از روی شماره یکی یکی منتظران را به اتاق بحرینی می فرستاد. از دیدن آن همه بنی آدم درمانده در آن اتاق ، تعجّب کردم. یکی چشمش را بسته بود. دیگری کمرش را گرفته بود و آن یکی روی صندلی نشسته و به خود می لرزید. آهسته از مادرم پرسیدم:« اینها چرا به دکتر مراجعه نمی کنند؟ بحرینی که دکتر نیست.»
جواب داد:« فکر می کنند نفس این مرد معجزه می کند. بیچاره ها! دارند وقت تلف می کنند.»
بعد از نیم ساعتی نوبت به ما رسید. وارد اتاق شدیم. مردی قد بلند و چاق که لباس ملّا به تن داشت و پشت میز شیکی نشسته بود ، جواب سلام مان را داد و از ما خواست روی صندلی هائی که دور اتاق چیده بود بنشینیم. اتاق شبیه اتاق معاینه دکتر بود.
دیوار روبروی صندلی او، کتابخانه ای بود با کتابهائی قطور و به ظاهر قدیمی. مادرم مشکل آقا کمال را تعریف کرد.
آقای بحرینی سری به تاسّف تکان داد وگفت:« وای! وای! وای! حل این مشکل یک کمی خرج برمی دارد. به این سادگی نیست. اما در این دنیا مشکلی نیست که من نتوانم حل کنم. من سنگی مقدّس دارم آنرا می تراشم و رویش دعائی مهم می نویسم. سنگ را به این آقا کمال می دهید و در خانه زیر بالش اش می گذارد و زبان طلبکار بسته می شود.»
خواستم دهان باز کنم و بگویم آقا طلبکار که با زبانش سراغ آقا کمال نمی رود. از قبل شکایت کرده و کلانتری همراه با حکم جلب دنبالش است، که مادرم نیشگونم گرفت. این یعنی خفه شو و من خفه شدم. خلاصه جناب بحرینی برای نوشتن و آماده کردنِ این سنگ مقدّس، سی هزار تومان پول ناقابل خواست. این مبلغ حدود چهل و چند سال پیش کم پولی نبود. از مادرم خواست که تا دو روز دیگر، پنج هزار تومان ودیعه بیاورد تا او هم شروع به نوشتن آن مقدّس زبان بسته شود و بقیّۀ مبلغ را وقتی کار تمام شد، بپردازیم. سپس رو به من کرد و گفت:« ماشالله چه دختر خانم گلی. چرا تا به حال ازدواج نکرده است؟ چرا دختری به این خوبی را در خانه نگه داشته ای؟ نکند خواستگار ندارد؟ یا یکی بختش را بسته است. می خواهید دعائی بنویسم و همین هفته بخت اش باز شود؟» مادر در جواب گفت:« نه حاج آقا کسی جادویش نکرده است. این دختر دارد درس می خواند. می گوید باید اوّل معلّم بشوم، بعد شوهر کنم.»
آقای بحرینی گفت:« اشتباه می کنی دختر جان. تا تو درس ات را تمام کنی موهایت سفید می شود و پسرها بهانه می گیرند که پیردختر شده ای  و در خانه می مانی.»
خلاصه که دعائی نوشت و به مادر داد که داخل آبِ جوش بیاندازیم و آبش را بخورم تا بختم باز شود و بابت این دعای ناخواستۀ چرند، پنجاه تومان از مادرم گرفت. به خانه که رسیدیم، مادرآن کاغذپاره، یعنی دعا را پاره کرد و داخل سطل آشغال انداخت.
پدرم به آقا کمال زنگ زد و ماجرا را تعریف کرد. مرد بیچاره با شنیدن مبلغ درخواستی دعانویس، مثل فشفشه به هوا رفت:« من دئییرم خدیمم بو دئییر نئچه اوغلون وار. من می گویم دارم ورشکست می شوم این می گوید سی هزار تومان بده
. اگر چنین پولی داشتم که ورشکسته نمی شدم.»
خلاصه که پدرِ بدبختی بسوزد. بیچاره قول داد تا چند روز آینده پول را تهیّه کرده و خبرمان کند. پس از چند روز تلفن کرد و خبر داد که سی هزار تومان را تهیه کرده، اما قبل از رسیدن به خانه دستگیر شده و به طلبکارها گفته بود که بجز این مبلغ چیزی ندارد و گویا پول را بین شاکیان اصلی تقسیم کرده ورضایت گرفته بود که کار کند و پولشان را به تدریج بپردازد. خوشحال شدیم و مادرم خدا را شکر کرد که دیگر مجبور نیست به مطب جناب بحرینی برود.
بجز بحرینی دو فالگیر و دعانویس هم بودند گویا دو برادر بودند و آنها را قره سید می گفتند. فکر کنم کلاس دهم بودم که گفتند بساطشان را برچیده و ممنوع الکارشان کرده اند. امّا از قدیم گفته اند که( ایت ایتلیغین ترگیتسه، سومسونمه یین ترگیتمز.) آنها باز هم کماکان مشتری داشتند. با این تفاوت که درِ خانه شان آشکارا باز نبود و زیرزمینی کار می کردند.

قاضی طباطبائی ملّای مشهور تبریزی که بعدها توسط گروه فرقان کشته شد، منبرش طرفداران قابل توجهی داشت.او در اعتراض به جهل مردم، می گفت:
اونداکی ابنا وطن خام دیر
آخ نئجه کئف چکمه لی ایام دیر


2022-08-25

دمی با عطّار


ره میخانه و مسجد کدام است
که هردو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کاین خمّار خام است
میان مسجد و میخانه راهیست
بجوئید ای عزیزان کاین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است
نمی دانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطّار کو خود می شناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است

2022-08-18

تا مرد سخن نگفته باشد

دوستی داشتیم که خیلی کم حرف بود. هر وقت دور هم جمع می شدیم و می گفتیم و می خندیدیم، گوش می کرد و همراه با ما می خندید، والسلام. وقتی از او می خواستیم قاطی ما شود و حرفی بزند، می خندید و می گفت:« تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.» می ترسید حرفی بزند که نسنجیده باشد و دلی بشکند و...
اکنون وقتی بعضی از سخنانِ بعضی آدمهای به اصطلاح با سواد و با علم را می شنوم، یاد دوست مرحومه می افتم که می گفت:« دانیشماق گوموشدن اولسا، دانیشماماق قیزیل دان دیر / اگر سخن گفتن نقره باشد، خاموشی طلاست.»
کسی نیست بگوید: آخر عزیزِ دل، حرف نزن تا پوچی ات آشکار نشود.
دئدیلر دانیش دئدی جامیش
دئدیلر دانیش دئدی پاف

2022-08-10

امیرهوشنگ ابتهاج روحت شاد

 امیرهوشنگ ابتهاج معروف به سایه، درگذشت.

پرسیدند:« کدام یک از اشعار شهریار را دوست داری؟»
گفت:« خود شهریار را.»
*
ایران ای سرای امید

بر بامت سپیده دمید
بنگر کزین ره پرخون
خورشیدی خجسته رسید
اگر چه دل‌ها پرخون است
شکوه شادی افزون است
سپیده ما گلگون است، وای گلگون است
که دست دشمن در خون است
ای ایران غمت مرساد
جاویدان شکوه تو باد
راه ما، راه حق، راه بهروزی است
اتحاد، اتحاد، رمز پیروزی است
صلح و آزادی جاودانه
در همه جهان خوش باد
یادگار خون عاشقان، ای بهار
ای بهار تازه جاودان 
در این چمن شکفته باد
*
گل می رود از بستان بلبل ز چه می نالی
وقت است که دل زین غم بخراشی و بخروشی
*




یا حسین بن علی - امیر هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه)

یا حسین بن علی

خون گرمِ تو هنوز از زمین می‌جوشد هر کجا باغ گل سرخی هست آب از این چشمه‌ی خون می‌نوشد کربلایی‌ست دلم! * سرِ حق بر نیزه ست خیل آزادگی آواره صحرای ستم از سیه‌کاری شمران و یزیدان فریاد یا حسین بن علی همتت همره حق جویان باد *

2022-08-05

غرق در خوشی؟

 

می پرسم:« نئجه سن؟ نه وار نه یوخ؟ کئف مئف سازدی؟ /چطوری؟ چه خبرها؟ حال و احوال خوبه؟»
جواب می دهد:« البته که خوبم، غرق خوشی ام، حال و احوال بهتر از این نمیشه. خدا را شکر همه چیز آرام و ساکت و زیباست. سیل غوغا نمی کند، گرمای سوزان جنگلها را خاکستر نمی کند، ماهی ها از بی آبی تلف نمی شوند، گرسنگان افریقا آنقدر خورده اند که شکمشان بالا آمده، زندانها خالیست و امّا ارواح آتیلا و چنگیز و تیمور و هیتلر،... حتّی شمرابن ذی الجوش، خوشی زیاد به دلشان زده و از قبر خارج شده و داخل تن و جانِ ولادیمیرِ مهربان و انسان دوست، شده و به مردم بیچارۀ اکرائین چنان محبّت می کنند، همچون محبّتِ اقوام مهاجر به سرخپوستانِ صاحبِ سرزمینِ مادری.»


  

2022-07-29

حضرت مولانا می فرماید

 حضرت مولانا می فرماید:

چونکه حکم اندر کف رندان بود
لاجرم ذوالنوّن در زندان بود
*
چون قلم در دست غدّاری بود
بی گمان منصور بر داری بود
*

2022-07-24

خواجه عبدالله انصاری

 سایت قایاقیزی

نامش آشناست. آشنا درکتابهای درسی، با توضیحی مختصر درباره اش. درباره اش آنچه که به خاطرم مانده تاریخ تولد و وفات و محل دفن و قرنی که می زیسته. باز خدا بیامرزد کسی را که به فکرش افتاد تا در تقویم، برای این عزیران، روزی به عنوان بزرگداشت برگزیند و با دیدن اسمش کنجکاو شده و مطالعه ای کنم.
« پیر هرات، پیر انصار، استادِ شریعت و پیرِطریقت. مادرش بلخی بود و پدرش هراتی. مفسّرِ قرآن کریم و صاحب مناجات نامه و الهی نامه و محبت نامه، قلندرنامه و... » و
در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم می زیست. زندگی اش از چهار سالگی به خواندن و نوشتن و آموزش قرآن کریم، تحت تعلیم پدر آغاز و تا هشتاد و پنج سالگی به پایان رسید و در گازرگاه هرات به خاک سپرده شد. در سن هفتاد و شش سالگی بینائی چشمانش را از دست داد اما دست از تلاش برنداشت.
مختصری از آنچه درباره اش خواندم می نویسم تا بیشتر مطالعه کنم و بیشتر بدانم و از او بنویسم.
*
یارب ز تو آنچه من گدا می خواهم
افزون ز هزار پادشا می خواهم
هر کس ز در تو حاجنی می خواهد
من آمده ام از تو ترا می خواهم
*
من بنده ی عاصیم رضای تو کجاست
تاریک دلم نور ضیای تو کجاست
ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
آن بیع بود لطف و عطای تو کجاست
*
مست توام از جرعه و جام آزادم
مرغ توام از دانه و دام آزادم
مقصود من از کعبه و بتخانه توئی
ور نه من از این هردو مقام آزادم
*
در دوزخ اگر وصل تو در چنگ آید
از حال بهشتیان مرا ننگ آید
ور بی تو به صحرای بهشتم خوانند
صحرای بهشت بر دلم تنگ آید
*
دی رفت و باز نیاید، فردا را اعتماد نشاید، حال را غنیمت دان که دیر نپاید.
*