2022-09-18

سیف فرغانی

سیف فرغانی چه خوش می فرماید:

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت، غبارش فرونشست
گردِ سَمِ خَرانِ شما نیز بگذرد

سیف فرغانی 

2022-09-11

گندمزار

 


جانِ من مولانا

 دلم می خواست درباره مولانا بنویسم. دلم می خواهد به قونیّه بروم و زیارتش کنم. اما نه توان رفتم دارم و نه زبان توصیف این بزرگوار و نه سواد تفسیر سخنان نغز و بی همتایش که در مثنوی و دیوانش، چشم و گوش نوازند. به شعری زیبا از او بسنده می کنم.

خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان
منبع: دفتر دوم مثنوی معنوی
محتسب در نیم شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت از این خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنکه خورده ام گفت این خفی است
گفت آنچه خورده ای آن چیست آن
گفت آن چه در سبو مخفی است آن
دور می شد این سوال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو می کنی
گفت من شاد و تو از غم دم زنی
آه از درد و غم و بیدادی است
هوی هوی می خوران از شادی است
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوت رفتن بدی
خانۀ خود رفتمی وین کی شدی
من اگر با عقل و با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکّانمی

2022-09-05

دعانویس - دیروز

سالها پیش، گویا کلاس نهم یا دهم بودم. روزی از روزهای سر زمستان، آقا کمال از تهران به پدرم تلفن کرد و با پدرم به صحبت و درد دل نشست. گفت که وضع مالی اش بسیار وخیم شده ودارد ورشکست می شود و طلبکاران در تعقیبش هستند و هیچ راه و چاهی برایش باقی نمانده است و می گویند در تبریز دعانویسی به نام بحرینی است که دعایش معجزه می کند. به پدر التماس و خواهش کرد که به سراغش برود و برایش دعائی بگیرد تا مشکل بدهی و بدبختی هایش حل شود.
پدر و مادر دلشان می خواست کمکش کنند. اما بدهی او یکی دو هزار نبود و کاری از دست کسی برنمی آمد.
مادرم گفت:« بحرینی معروف است و اما من او را نمی شناسم و کاری به کارش ندارم. دنیا عوض شده و آدمها باسواد شده اند و دردی دارند پیش دکتر و وکیل و قاضی و حقوق دان وغیره می روند. عصر دعا و جادو و جنبل گذشته است. اما به خاطر اینکه دل آقا کمال آرام شود از دروهمسایه پرس و جو کرده و به سراغش می روم.»

مادرم پرس و جو کرد و به راحتی آدرس اش را پیدا کرد. زنان به او توضیح داده بودند که این آدم دفتری مثل مطبِ دکتر دارد و می روی نوبت می گیری و شماره نویس زن هم دارد و جای هیچگونه نگرانی نیست. خلاصه یک روز همراه مادرم پیش این جناب بحرینی رفتیم. وارد اتاق انتظار شدیم. این اتاق شبیه اتاق انتظار دکترقندیها چشم پزشکِ خوب و توانای تبریز بود. یعنی دورتا دوراتاق صندلی چیده بودند و زنی روی کاغذ شماره می نوشت و دست آدمی می داد و سپس از روی شماره یکی یکی منتظران را به اتاق بحرینی می فرستاد. از دیدن آن همه بنی آدم درمانده در آن اتاق ، تعجّب کردم. یکی چشمش را بسته بود. دیگری کمرش را گرفته بود و آن یکی روی صندلی نشسته و به خود می لرزید. آهسته از مادرم پرسیدم:« اینها چرا به دکتر مراجعه نمی کنند؟ بحرینی که دکتر نیست.»
جواب داد:« فکر می کنند نفس این مرد معجزه می کند. بیچاره ها! دارند وقت تلف می کنند.»
بعد از نیم ساعتی نوبت به ما رسید. وارد اتاق شدیم. مردی قد بلند و چاق که لباس ملّا به تن داشت و پشت میز شیکی نشسته بود ، جواب سلام مان را داد و از ما خواست روی صندلی هائی که دور اتاق چیده بود بنشینیم. اتاق شبیه اتاق معاینه دکتر بود.
دیوار روبروی صندلی او، کتابخانه ای بود با کتابهائی قطور و به ظاهر قدیمی. مادرم مشکل آقا کمال را تعریف کرد.
آقای بحرینی سری به تاسّف تکان داد وگفت:« وای! وای! وای! حل این مشکل یک کمی خرج برمی دارد. به این سادگی نیست. اما در این دنیا مشکلی نیست که من نتوانم حل کنم. من سنگی مقدّس دارم آنرا می تراشم و رویش دعائی مهم می نویسم. سنگ را به این آقا کمال می دهید و در خانه زیر بالش اش می گذارد و زبان طلبکار بسته می شود.»
خواستم دهان باز کنم و بگویم آقا طلبکار که با زبانش سراغ آقا کمال نمی رود. از قبل شکایت کرده و کلانتری همراه با حکم جلب دنبالش است، که مادرم نیشگونم گرفت. این یعنی خفه شو و من خفه شدم. خلاصه جناب بحرینی برای نوشتن و آماده کردنِ این سنگ مقدّس، سی هزار تومان پول ناقابل خواست. این مبلغ حدود چهل و چند سال پیش کم پولی نبود. از مادرم خواست که تا دو روز دیگر، پنج هزار تومان ودیعه بیاورد تا او هم شروع به نوشتن آن مقدّس زبان بسته شود و بقیّۀ مبلغ را وقتی کار تمام شد، بپردازیم. سپس رو به من کرد و گفت:« ماشالله چه دختر خانم گلی. چرا تا به حال ازدواج نکرده است؟ چرا دختری به این خوبی را در خانه نگه داشته ای؟ نکند خواستگار ندارد؟ یا یکی بختش را بسته است. می خواهید دعائی بنویسم و همین هفته بخت اش باز شود؟» مادر در جواب گفت:« نه حاج آقا کسی جادویش نکرده است. این دختر دارد درس می خواند. می گوید باید اوّل معلّم بشوم، بعد شوهر کنم.»
آقای بحرینی گفت:« اشتباه می کنی دختر جان. تا تو درس ات را تمام کنی موهایت سفید می شود و پسرها بهانه می گیرند که پیردختر شده ای  و در خانه می مانی.»
خلاصه که دعائی نوشت و به مادر داد که داخل آبِ جوش بیاندازیم و آبش را بخورم تا بختم باز شود و بابت این دعای ناخواستۀ چرند، پنجاه تومان از مادرم گرفت. به خانه که رسیدیم، مادرآن کاغذپاره، یعنی دعا را پاره کرد و داخل سطل آشغال انداخت.
پدرم به آقا کمال زنگ زد و ماجرا را تعریف کرد. مرد بیچاره با شنیدن مبلغ درخواستی دعانویس، مثل فشفشه به هوا رفت:« من دئییرم خدیمم بو دئییر نئچه اوغلون وار. من می گویم دارم ورشکست می شوم این می گوید سی هزار تومان بده
. اگر چنین پولی داشتم که ورشکسته نمی شدم.»
خلاصه که پدرِ بدبختی بسوزد. بیچاره قول داد تا چند روز آینده پول را تهیّه کرده و خبرمان کند. پس از چند روز تلفن کرد و خبر داد که سی هزار تومان را تهیه کرده، اما قبل از رسیدن به خانه دستگیر شده و به طلبکارها گفته بود که بجز این مبلغ چیزی ندارد و گویا پول را بین شاکیان اصلی تقسیم کرده ورضایت گرفته بود که کار کند و پولشان را به تدریج بپردازد. خوشحال شدیم و مادرم خدا را شکر کرد که دیگر مجبور نیست به مطب جناب بحرینی برود.
بجز بحرینی دو فالگیر و دعانویس هم بودند گویا دو برادر بودند و آنها را قره سید می گفتند. فکر کنم کلاس دهم بودم که گفتند بساطشان را برچیده و ممنوع الکارشان کرده اند. امّا از قدیم گفته اند که( ایت ایتلیغین ترگیتسه، سومسونمه یین ترگیتمز.) آنها باز هم کماکان مشتری داشتند. با این تفاوت که درِ خانه شان آشکارا باز نبود و زیرزمینی کار می کردند.

قاضی طباطبائی ملّای مشهور تبریزی که بعدها توسط گروه فرقان کشته شد، منبرش طرفداران قابل توجهی داشت.او در اعتراض به جهل مردم، می گفت:
اونداکی ابنا وطن خام دیر
آخ نئجه کئف چکمه لی ایام دیر


2022-08-25

دمی با عطّار


ره میخانه و مسجد کدام است
که هردو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کاین خمّار خام است
میان مسجد و میخانه راهیست
بجوئید ای عزیزان کاین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است
نمی دانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطّار کو خود می شناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است

2022-08-18

تا مرد سخن نگفته باشد

دوستی داشتیم که خیلی کم حرف بود. هر وقت دور هم جمع می شدیم و می گفتیم و می خندیدیم، گوش می کرد و همراه با ما می خندید، والسلام. وقتی از او می خواستیم قاطی ما شود و حرفی بزند، می خندید و می گفت:« تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.» می ترسید حرفی بزند که نسنجیده باشد و دلی بشکند و...
اکنون وقتی بعضی از سخنانِ بعضی آدمهای به اصطلاح با سواد و با علم را می شنوم، یاد دوست مرحومه می افتم که می گفت:« دانیشماق گوموشدن اولسا، دانیشماماق قیزیل دان دیر / اگر سخن گفتن نقره باشد، خاموشی طلاست.»
کسی نیست بگوید: آخر عزیزِ دل، حرف نزن تا پوچی ات آشکار نشود.
دئدیلر دانیش دئدی جامیش
دئدیلر دانیش دئدی پاف

2022-08-10

امیرهوشنگ ابتهاج روحت شاد

 امیرهوشنگ ابتهاج معروف به سایه، درگذشت.

پرسیدند:« کدام یک از اشعار شهریار را دوست داری؟»
گفت:« خود شهریار را.»
*
ایران ای سرای امید

بر بامت سپیده دمید
بنگر کزین ره پرخون
خورشیدی خجسته رسید
اگر چه دل‌ها پرخون است
شکوه شادی افزون است
سپیده ما گلگون است، وای گلگون است
که دست دشمن در خون است
ای ایران غمت مرساد
جاویدان شکوه تو باد
راه ما، راه حق، راه بهروزی است
اتحاد، اتحاد، رمز پیروزی است
صلح و آزادی جاودانه
در همه جهان خوش باد
یادگار خون عاشقان، ای بهار
ای بهار تازه جاودان 
در این چمن شکفته باد
*
گل می رود از بستان بلبل ز چه می نالی
وقت است که دل زین غم بخراشی و بخروشی
*




یا حسین بن علی - امیر هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه)

یا حسین بن علی

خون گرمِ تو هنوز از زمین می‌جوشد هر کجا باغ گل سرخی هست آب از این چشمه‌ی خون می‌نوشد کربلایی‌ست دلم! * سرِ حق بر نیزه ست خیل آزادگی آواره صحرای ستم از سیه‌کاری شمران و یزیدان فریاد یا حسین بن علی همتت همره حق جویان باد *

2022-08-05

غرق در خوشی؟

 

می پرسم:« نئجه سن؟ نه وار نه یوخ؟ کئف مئف سازدی؟ /چطوری؟ چه خبرها؟ حال و احوال خوبه؟»
جواب می دهد:« البته که خوبم، غرق خوشی ام، حال و احوال بهتر از این نمیشه. خدا را شکر همه چیز آرام و ساکت و زیباست. سیل غوغا نمی کند، گرمای سوزان جنگلها را خاکستر نمی کند، ماهی ها از بی آبی تلف نمی شوند، گرسنگان افریقا آنقدر خورده اند که شکمشان بالا آمده، زندانها خالیست و امّا ارواح آتیلا و چنگیز و تیمور و هیتلر،... حتّی شمرابن ذی الجوش، خوشی زیاد به دلشان زده و از قبر خارج شده و داخل تن و جانِ ولادیمیرِ مهربان و انسان دوست، شده و به مردم بیچارۀ اکرائین چنان محبّت می کنند، همچون محبّتِ اقوام مهاجر به سرخپوستانِ صاحبِ سرزمینِ مادری.»


  

2022-07-29

حضرت مولانا می فرماید

 حضرت مولانا می فرماید:

چونکه حکم اندر کف رندان بود
لاجرم ذوالنوّن در زندان بود
*
چون قلم در دست غدّاری بود
بی گمان منصور بر داری بود
*

2022-07-24

خواجه عبدالله انصاری

 سایت قایاقیزی

نامش آشناست. آشنا درکتابهای درسی، با توضیحی مختصر درباره اش. درباره اش آنچه که به خاطرم مانده تاریخ تولد و وفات و محل دفن و قرنی که می زیسته. باز خدا بیامرزد کسی را که به فکرش افتاد تا در تقویم، برای این عزیران، روزی به عنوان بزرگداشت برگزیند و با دیدن اسمش کنجکاو شده و مطالعه ای کنم.
« پیر هرات، پیر انصار، استادِ شریعت و پیرِطریقت. مادرش بلخی بود و پدرش هراتی. مفسّرِ قرآن کریم و صاحب مناجات نامه و الهی نامه و محبت نامه، قلندرنامه و... » و
در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم می زیست. زندگی اش از چهار سالگی به خواندن و نوشتن و آموزش قرآن کریم، تحت تعلیم پدر آغاز و تا هشتاد و پنج سالگی به پایان رسید و در گازرگاه هرات به خاک سپرده شد. در سن هفتاد و شش سالگی بینائی چشمانش را از دست داد اما دست از تلاش برنداشت.
مختصری از آنچه درباره اش خواندم می نویسم تا بیشتر مطالعه کنم و بیشتر بدانم و از او بنویسم.
*
یارب ز تو آنچه من گدا می خواهم
افزون ز هزار پادشا می خواهم
هر کس ز در تو حاجنی می خواهد
من آمده ام از تو ترا می خواهم
*
من بنده ی عاصیم رضای تو کجاست
تاریک دلم نور ضیای تو کجاست
ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
آن بیع بود لطف و عطای تو کجاست
*
مست توام از جرعه و جام آزادم
مرغ توام از دانه و دام آزادم
مقصود من از کعبه و بتخانه توئی
ور نه من از این هردو مقام آزادم
*
در دوزخ اگر وصل تو در چنگ آید
از حال بهشتیان مرا ننگ آید
ور بی تو به صحرای بهشتم خوانند
صحرای بهشت بر دلم تنگ آید
*
دی رفت و باز نیاید، فردا را اعتماد نشاید، حال را غنیمت دان که دیر نپاید.
*


2022-07-10

عید بر عاشقان مبارک باد

 سایت قایاقیزی

عید قربان است و صدای عطیه خانم را که به بهانۀ تبریک عید، زنگ زده و سخنرانی می کند، از پشت تلفن ام می شنوم. از حقوق حیوانات می گوید و ستم به بز و گوسفند و گاو و مرغ و خروس که بی رحمانه قتل عام می شوند و این عین بی رحمی است و.... دلش می خواهد با هاله هم حرف بزند و حال و احوالی بپرسد. هاله با اشاره چشم و دست به من می فهماند که نمی خواهد با او حرف بزند و من به راحتی دروغ می گویم:« موبایل هاله زنگ زده و دارد با یکی حرف می زند و...»
می گویند:« دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز.» اما نمی دانم این دلیل قابل قبولی برای دروغ گفتن است یا نه. اما یادم می آید که یک بار اورزولا همه را « بجز عطیه» برای خوردن قهوه و کیک، به خانه اش دعوت کرد و در جواب گلایۀ عطیه راست و پوست کنده گفت که دلش نخواسته او را دعوت کند، که او با زبان تلخش موجب آزار بقیّه می شود، اوقات تلخی و ناراحتی پیش آمد و زبان تند و تیز عطیه به کار افتاد و ارتباط بین آن دو کاملا قطع شد آن هم با دلخوری و خاطره ای ناخوشایند. این خاطره سبب شد که نتوانم راست و پوست کنده بگویم که هاله نمی خواهد با تو حرف بزند. دوستی آن هم به زورچه  دارد ؟ اخلاقناشایست دیگری که بیشتر از هرچیز موجب رنجش اطرافیان می شود، شوخی های بی مزه و توهین آمیز عطیه و خنده های بلندش بعد از شوخی و گفتن:« شوخی کردم جنبه داشته باش» است. خنده و شادی آن هم به قیمت شکستنِ دلِ عزیزان، چه معنی دارد؟
دئیدیم دیلیم اول دیلیم
بیر آز هلیم اول دیلیم
سن کی کوسدوردون یاری
دیلیم – دیلیم اول دیلیم

بعد از خداحافظی از عطیه، هاله را سرزنش کردم. گفتم:« چه اشکالی داشت به حرمت این روز عزیز هم که شده، اگر گوشی را از دستم می گرفتی و یک سلام و علیک کوتاهی می کردی و مرا وادار به دروغ گفتن نمی کردی؟ «دیلیوه یارا چیخمازدی کی.»
گفت:« اگر گوشی را از دستت می گرفتم و با او حرف می زدم دعوایمان می شد و ناراحت تر می شدی. آخر در این اوضاع و احوالی که مردم متمدّن به جان هم افتاده اند و یکی دارد به بهانه ای مردم کشوری را به خاک و خون می کشد، در حالی که مردم بی گناه قتل عام می شوند و کسی نمی تواند جلودارشان شود، چه جای دفاع از گاو و گوسفند و بز؟ کودکان افریقائی از شدت بیماری و گرسنگی، تلف می شوند. به خدا اگر توانش را داشتم همین چهارپایان قربانی را بار کامیون می کردم و به بچّه های گرسنۀ افریقا، به مردم جنگ زده که خانه و کاشانه شان ویران و گرسنه و سرگردان به گوشه و کناری پناه برده اند، به مردمی که گرانی کمرشان را خم کرده، می رساندم. آه ای خدا...»
او حرف می زد و به دنیا بد و بی راه می گفت. همه را به باد لعنت گرفته بود از آدلف هیتلر گرفته تا ولایمیر هیتلر
*
خدایا در این روز مقدّس آرزو می کنم که تا عید قربان سال بعدی، خونخواران را به سزای اعمالشان برسانی و آرامش به دنیا بازگردد.
*

2022-07-02

زبان در دهان ای خردمند چیست

 حضرت مولانا می فرماید:

آدمی مخفی است در زیر زبان
این زبان پرده است بر درگاه جان
چون که بادی پرده را درهم کشید
سرِّ صحنِ خانه شد بر ما پدید
کاندر آن خانه گهر یا گندم است
گنج زر یا جمله مار و کژدم است
*
و ما می گوییم:
باشدان سوروشدولار:« کئفین نئجه دیر؟» دئدی:« بو دیلیم – دیلیم اولموش قویسا یاخجی دیر.»
*

2022-06-28

صدای گریه می آید - 2

همه چیز فدای عشق؟
عصر است، عصر یک روزِ گرمِ تابستان. ساعت حدود هشت و نیم شب است و خورشید دارد یواش یواش از دیوار بالکن به طرف سقف می رود. نعناع های تازه را چیده و چای دم کرده ودر حالی که گرم صحبت هستیم، چای تازه دم نعناع می نوشیم. صحبت از عشق است. از دوست داشتن و فداکاری و غیره. هوا دارد تاریک می شود و بساطمان را جمع کرده، به اتاق می رویم. پنجرۀ اتاق باز است و صدایی به گوش می رسد. می گویم:« صدای گریه می آید.» هاله جواب می دهد:« باز شروع کردی؟ حتما صدای تلویزیون همسایه است.» می گویم:« نه! خوب گوش کن، صدای گریه می آید. زنی التماس می کند.» طفلک هاله از جا بلند شده، پنجره را می بندد. گویی او نیز صدای گریه را می شنود و بروی خودش نمی آورد. داریم سریال تلویزیونی مورد علاقه مان را تماشا می کنیم. چشمانم به تصویر خیره شده و گوشهایم به صدای گریه و التماسی که از بیرونِ خانه می آید و شبم را خراب می کند.
صبح بیدار می شویم و صبحانه را روی میز بالکن می چینیم و سرگرم لذت بردن از یک صبح زیبای تابستان هستیم. باز می گویم:« هاله گوش کن، صدای خفیفِ ناله می آید.» می گوید:« به صداها فکر نکن دختر. صبحانه ات را نوش جان کن.» خاموش می شوم.
هاله آمادۀ رفتن می شود. بدرقه اش می کنم. دو آپارتمان آن طرف تر، درست سرِ راهمان، « دوریس» روی سکوی آپارتمانشان نشسته است. گریه که نه، می نالد. چشمانش از زیادی گریه قرمز و ریز، تن درمانده اش از بی خوابی ضعیف، موهایش از کندنِ بادست، ژولیده و پریشان. در باز می شود و مرد بیرون می آید. دوریس به پایش می افتد و التماس می کند. مرد دسته کلید را از جیبش درمی آورد و به طرفش پرت می کند و می رود. خنده چهرۀ زن را می پوشاند. کلید را برداشته و از جای بلند می شود. « یوتا» جلو در می آید و سلام و علیکی می کنیم و رو به دوریس می کند و می گوید:« خجالت بکش زن، مرد تو را نمی خواهد. هر از گاهی دستت را می گیرد و از خانه پرت ات می کند بیرون. چه سببی دارد زندگی با مردی که تو را نمی خواهد؟» با صدایی بی جان می گوید:« عشق » یوتا عصبانی شده و می گوید:« مگر تو غرور نداری زن؟ مرد تو را نمی خواهد. داد می زند که برو بیرون. اتاقش را جدا کرده.» می گوید؟« در مقابل عشق، گورِ پدرِ غرور.» یوتا:« اما به چه قیمتی؟» دوریس:« به قیمت دیدن چشمانش، قد و قامتش، به قیمتِ فنا شدنم. مردنم زیر پاهایش. آخر شما نمی دانید ما عاشق هم بودیم. او به خاطر من جانش را فدا می کرد. قرار گذاشته بودیم با هم و کنار هم  بمیریم. حالا می گوید پیر و بدترکیب شده ای. حتما یک روزی پشیمان می شود و عشقم را درک می کند.من هنوز عاشقش هستم. دل و جانم فدایش.»
هاله می گوید:« زورلا گؤزللیک اولماز. تو عاشق این مردی اما راحتش نمی گذاری و داری شکنجه اش می کنی. دست از سرش بردار.»
می گویم؟« عشق و تحمّل هم حد و اندازه ای دارد. وقتی موهایت را دور دستانش گره می زند و تو را تا دم در می کشاند و با پیژامه بیرون ات می اندازد، آن وقت گورِ پدر عشق. جدا شو. او به راه خودش برود و تو به راه خودت. با این کارت زندگی را بر هر دوتان جهنم می کنی. »
می گوید:« مگر بمیرم.» یوتا خشمگین می گوید:« ولش کنید. این حرفها ائششکین قولاغینا یاسین اوخوماق دیر. برو تو صبحانه بخور و بخواب که جان بگیری تا روزی که دوباره بیرون انداخته شوی و زاری کنی.»
او می رود و من و هاله در سکوت و غم، خداحافظی می کنیم.
*
در حالی که از خود می پرسم:« آیا واقعا همه چیز فدای عشق؟» زیر لب زمزمه می کنم:
سئوگیمه غم قاتارام من
غم ایچینده باتارام من
بو اورک بیرده سئورسه
کسیب اونو آتارام من
« آقشین فاتح»

*
می گویم:« یادش به خیر!» هاله جواب می دهد:« چی چی رو یادش به خیر؟ خط کش خانم ناظم؟ تک پا ایستادن جلو تخته سیاه؟ تنبل کشیدن سرِ صف؟ یا کتک های مامان به سبب تجدید؟ چه می گویی؟» می گویم:« خوب درسایۀ این تنبیه ها بود که درس خواندیم و به جایی رسیدیم. مامان های امروزی اتاق بچّه هایشان را از اسباب بازی های مختلف پر می کنند. کیف مدرسه شان را از خوردنی های مختلف و مضرّ پر می کنند. بچّه می خورد و چاق می شود. مگر ما نان و پنیر و آب می بردیم ، سیر نمی شدیم؟ تازه کسی حق ندارد به نازپرورده شان، بالای چشمت ابروست بگوید که برای سلامتی روح و روانِ شازده خانم یا گل پسر خوب نیست. حالا بزرگ که شد و کنکور قبول نشد دست ببرد به طناب و خود را حلق آویز کند که چه؟ »   
 

2022-06-16

پدربزرگ

 



اواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار خوب و... مهم نبود. مهم نمرۀ بالاتراز ده و قبولی خرداد بود. بالاخره روز موعود رسید و کارنامه ها را دریافت کردیم. من و مهناز و مهری و مهرناز، از خوشحالی توی پوست خود نمی گنجیدیم. خدا را شکر رنگِ نمره ها همه سیاه یا آبی بود و از رنگِ قرمز خبری نبود. رنگِ قرمز، این رنگ دوست داشتنی اما خطرناک،  نمرات کمتر از ده با این رنگ نوشته می شد و این یعنی تجدیدی و سه ماه تابستان زهرِ مار.
خدا را شکر که همگی قبولی خرداد و چمدانها آماده برای سفر بود. همان روز پدر به ترمینال رفت و برای روز بعد بلیط اتوبوس گرفت. اوّلِ صبح روز بعد، سواراتوبوس شده و به دیدار پدربزرگ و مادربزرگ می شتافتیم. یادش به خیر که شب تا صبح نمی توانستم راحت بخوابم. اگر زنگِ ساعت به موقع به صدا درنیاید. اگر سر وقت بیدار نشویم، اگر دیر کنیم و اتوبوس بدون ما راهی شود... اگر و ده ها اگر دیگر. خوب حق هم داشتیم. مثل حالا نبود که هرزمان اتوبوس و تاکسی تلفنی و ماشین شخصی و قطار و هواپیما در دسترس باشد. اتوبوس که رفت، باید منتظر فردا می شدیم.
صبح زود با شکم گرسنه، قرص ضد استفراغ ( آن هم چه قرصی سفید و بزرگ و بسیار تلخ و بدقواره) را با لیوان آب می خوردیم و با پای پیاده به طرف ترمینال حرکت می کردیم. از سه راه خوی که می گذشتیم، سنگ ها و صخره های ماکو نمایان می شدند. همراه با رودخانه ای که از وسط شهر می گذشت و با شتاب و خروشان حرکت می کرد تا خود را به ارس برساند. بالاخره به مقصد می رسیدیم و خسته و گرسنه و تشنه، خود را در آغوش گرم و لای بازوهای فرسوده و نرم مادربزرگ رها می کردیم.  آری از طلوع صبح تا موقع ناهار که به خانۀ مادربزرگ برسیم، از ترس حالت تهوّع چیزی نخورده بودیم.
پدربزرگ کارمند ادارۀ ثیت احوال بود و حدود ساعت دو و نیم یا سه، ظهر به خانه برمی گشت. از آمدن ما خبر نداشت. به خانه که رسید با شنیدن سر و صدای ما بچه ها و دیدن مادرم، چشم و دلش روشن شد. به ظاهر اخمو بود اما برق چشمانش و صدای بلند و پرشورش خوشحالی را فریاد می زدند. آن روز هم مثل عادت همیشگی، دستمال بزرگ اش پر بود. از چه؟ نمی دانیم. قدیم ها پاکت کاغذی یا نایلونی نبود. پدرها نان و پنیر خود را داخل دستمال گذاشته و می بردند تا در محل کار بخورند. موقع برگشت میوه های فصلی مثل آلبالو یا هلو یا زردآلوو... خریده و داخل دستمال ریخته و به خانه می آوردند. مادربزرگ دستمال را از او گرفت و با خود به آشپزخانه برد. میوه ها را شست و آورد. به به عجب آلبالوهایی! اما این زیبایان خوش رنگ کم بودند و دهان ها زیاد. خلاصه که دورتادور مادربزرگ نشسته و منتظر سهم مان شدیم و او آلبالو ها را با دقت و حوصله شمرد و اوّل سهم ما را داد. آلبالوهایی که دوتایی کنار هم بودند و دلمان می خواست قبل از خوردن گوشواره مان باشند. چقدر خوشمزه بودند این گوشواره های ترش مزه و تازه.
راستی که ما چه کودکان خوشبختی بودیم. با یک جفت آلبالو، چهار دانه زردآلو، دو عدد گردو و یک قاچ هندوانه، دنیا زیرپایمان و به فرمانمان بودند. برای خوشحالی به اینترنت و عروسکهای سخنگو و ماشین های اتوماتیک و اسباب بازی های فانتزی، احتیاجی نداشتیم. خوشبختی ما دستان نرم و چروکیدۀ مادربزرگ، دستمال پر از میوۀ پدربزگ و قصه های ملک محمدِ پدر بود و بس. راستی که ما چه کودکان خوسبختی بودیم.
*
داش ماکونون داغلاری
داغا یاغان قارلاری
گئنه گؤیلومه دوشوب
ماکونون زنگیماری