2011-05-24

ناصر حجازی پرواز کرد

ناصر حجازی منزل مبارک
بهترین بازیکن و مربی فوتبال ایران، بهترین دروازه بان تاریخ ایران، ناصر حجازی در تاریخ دوم خرداد سال 1390 چشم از جهان فروبست.

* 

2011-05-13

یام یام

خانواده پرجمعیتی بودیم. پدرم کارمند ساده آموزش و پرورش بود و دست در دست مادرم زندگی ساده ای برایمان فراهم کرده بود.بجز رادیو گرام قدیمی با صفحه های بشقاب مانندش ، تلویزیون بلر هم داشتیم. دیگر داستان شب از رادیو مزه ای نداشت و جایش را سریال های تلویزیونی مرادبرقی و تلخ و شیرین و صمد و سرکاراستوار ، سرزمین عجایب و محله پیتون پلیس و مرد شش میلیون دلاری و ...گرفته بود. تلویزیون شبانه روزی برنامه نداشت . برای همین هم رادیو از صبح تا عصر سرگرمی خانواده ها بود. هنوز هم با برنامه های خوبش با تلویزیون رقابت می کرد.شبها بعد از اخبار و قبل از شروع سریال های تلویزیونی ، تبلیغات پخش می شد. تبلیغ تلویزیون شاوب لورنس و شکلات یام یام را بیشتر از همه دوست داشتم. زن و مردی می خواندند. مرد اصفهانی بود و با لهجه اصفهانی آخر سر می خواند که : دنیا همین جاست عزیزم / شاوب لورنس همونس که می خواستی؟ / شاوب لورنس یه دنیاس راسی راستی / اگه اصفهون ما نصف جهونه / شاوب لورنس خودش همه جهونه » در تبلیغ شکلات یام یام هم میخواند:« سلام سلام آی بچه ها / من یام یام ام دوست شما / من اولش ویفر بودم / با کرم توی فر بودم / بعد شکلات ریخت رو سرم / شکلاتی شد دور و برم / حالا دیگه قوی شدم / سرتاپا محتوی شدم / من یام یام ام ای بچه ها / نیرو می بخشم به شما / هر جا دیدی برم بدار / یک دو ریالی جام بذار یک دفعه گفتم: « کاش معجزه شود و هر روز بعد از زنگ تفریح وقتی کیفم را باز می کنم تا نان و پنیرم را بخورم دو دانه یام یام داخل کیفم سبز شود و یکی را بعد از صبحانه و دیگری را زنگ تفریح آخری بخورم و لذت ببرم.» مادر بسیار سخت گیر و انضباطی ام سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت. معنی نگاهش را نفهمیدم. رنگ خشم داشت ؟ دلسوزانه بود؟ یا سرزنش بار که دختررا چه به خوردن فکر کردن؟ هر چه بود معنی اش را نفهمیدم. البته انتظار خوردن هر روز دو تا شکلات یام یام را هم نداشتم. اگر مادرم می خواست بخرد تنها نبودم که. برای هرکدام از اهل خانه هر روز دو تا یام یام که نمی شود. حالا قیمت اش هم دو ریال ناقابل باشد. آن وقتها که حقوق ها زیاد نبودند که. دوران به سرعت سپری شد. اهالی خانه هر کدام سر و سامانی گرفتند و خانه پر جمعیت ما کم جمعیت شد. دست پدر و مادر باز شد و من روانه کلاس دهم شدم.. گویا اواسط آذرماه و ما سرگرم امتحانات ثلث سوم بودیم. شنبه بود و امتحان فیزیک داشتیم. زنگ اول ورقه هایمان را آماده کردیم و دبیر فیزیک مان سوالات را یکی یکی روی تخته سیاه نوشت و ما رونویسی کرده سپس مشغول جواب دادن به سوالات شدیم. دو ساعت وقت داشتیم. جواب سوالات را نوشتیم و زنگ خورد و ورقه هایمان را تحویل دادیم و دبیرمان به دفتر رفت و ما هم کیفمان را باز کردیم تا صبحانه مان را برداشته بخوریم. نایلون نان و پنیرمان را برداشتیم و درحالی که با دوستان در مورد درست یا نادرست بودن جوابهایمان بحث می کردیم صبحانه مان را تمام کردیم . می خواستم نایلونم را تاکنم و دوباره داخل کیفم بگذارم که دیدم، دو تا شکلات یام یام به من چشمک می زنند. درست مثل معجزه یکی را با لذت تمام خوردم و دیگری را برای زنگ تفریح آخری نگاه داشتم. به نظرم این شکلات خوشمزه ترین شکلاتی بود که در تمام عمرم خورده ام. زنگ خورد و به خانه برگشتم. لباسهایم را عوض کرده و غذائی را که مادرم برایم گرم کرده بود خوردم. درحالی که سورپریز مادرم را نتوانسته بودم هضم کنم. داشتم با خودم فکر می کردم که چند وقت پیش حرفی زده ام آن هم پیش پا افتاده و شوخی مانند ، چگونه این همه وقت یادش مانده ؟ که سر و صدای پدر و مادرم بلند شد. پدرم با صدای بلبد و قاه قاه می خندید و می گفت :« نه خیر همه اش را می خورم.» مادرم می گفت :« یواش الان می شنود. می خواهم هر روز توی کیفش دو دانه بگذارم . اگر بخوری باید فردا عوض اش را بخری.» و پدرم می خندید و سر به سرش می گذاشت. اما من ذوق زده تا صبح مزه یام یام را در دهانم حس کردم و لبخند مادرم ، که چقدر شیرین بود به شیرینی یام یام. * پ. ن . بعد از این که یام یام گران شد و دانه ای سه ریال و آخر سر هم پنج ریال فروخته شد به جای مصراع آخر می خواندند هر جا دیدی برم بدار / یادت نره دوستم بدار

2011-05-08

مهربان . مادرم

مهربان . مادرم جانم فدای دست و دل و جان خسته ات مهربان . مادرم دلم می خواهد گلبارانت کنم با گلهای اطلسی که عطرشان را ، رنگشان را دوست داری

2011-05-02

به بهانه روز معلم

معلم کلاس اول من
معلم کلاس اول من خانم امینی بود. او دختر جوان و مؤمنی بود. موهای بلندش را شانه می زد و صاف روی شانه هایش می انداخت. یک خال سیاه هم داشت. اما خال سیاهش روی گونه اش حرکت می کرد و هر جائی که دلش می خواست وامی ایستاد. خال سیاهش گاهی پشت لبش بود و گاهی روی چانه اش و گاهی هم گوشه لبش. بعضی وقتها هم می رفت و درست وسط گونه اش می نشست. برای همین هم بود که تا مدتها فکر می کردم تنها عضو بدن که قدرت حرکت دارد خال سیاه روی گونه است.
اما آنچه که موجب شده قیافه و قد و قامت و لبخند و خشم خانم امینی فراموشم نشود ، نه موهای صاف و بلندش است و نه خال سیاه متحرک اش. بلکه مهربانی و دلسوزی خاص اش که در چهره ی گاه خشمگین و گاه مهربانش نقش بسته بود. تنبل کشیدن سر صف ، ترساندن از انبار ، سیلی و خط کش خانم ناظم و خانم معلم جزوی از اجزای جدا نشدنی درس و مدرسه بودند. خانم امینی خشمگین می شد. اما نمی زد. پیش خانم ناظم هم نمی فرستاد ، بلکه این خانم ناظم ریزه میزه عصبی و زبر و زرنگ بود که سر موقع سر می رسید و حساب بچه ها را می رسید. برایش بچه ، بچه بود. کوچک و بزرگ نداشت. همه را به یک چشم می دید. از شانس بد ما ، کلاس ما بغل دست دفتر خانم ناظم بود. سه تا اتاق تو در تو که اتاق اولی کلاس ما و اتاق دومی یعنی اتاق وسطی دفتر خانم ناظم بود و اتاق سومی مال کلاس ششمی ها بود. یعنی این که خانم ناظم برای خوردن آب و رفتن به دستشوئی و زدن زنگ تفریح ، باید از جای خود بلند می شد ویا از کلاس ما رد می شد و به حیاط می رفت و یا از کلاس ششمی ها. باز هم خوش به حال ما که خانم امینی معلم مان بود و هوایمان را داشت. بیچاره کلاس ششمی ها بیشتر وقتها بخصوص زنگهای ریاضی ، صدای گریه شان بلند بود. آن وقتها چقدر از کلاس ششمی بودن می ترسیدم. بعد از چهار سال مدرسه مان منحل شد و شاگردان مدرسه مان بین دبستان پهلوی و اردیبهشت تقسیم شدند و من خوشحال شدم که دیگراز کلاس ششمی بودن در مدرسه قبلی مان نجات پیدا کردم.
روش تدریس و مشق و تکلیف خانم امینی هم مثل بقیه همکارانش بود. تا جائی که از کلاس اول به خاطر دارم ، مشق و از یک تا صد نوشتن و روخوانی فارسی و هجی کردن بود. اما من ، با هر( آیاغین یاندی چک او طرفه ؟ ) پایت سوخت بکش آن طرف یا به قول معروف بالای چشمت ابروست، قهر می کردم و سراغ کشو نیمکت ام می رفتم و کتابهایم را بغل می کردم و می گفتم :« من با شما قهرم می روم خانه خودمان.» طفلک چقدر سعی می کرد ساکتم کند. می گفت:« اگر خانم ناظم صدایت را بشنود می آید خط کش به کف دستهایت می زند. مگر مدرسه خانه خاله جان است که هر وقت دلت خواست قهر کنی و خانه خودتان بروی؟» او فقط با من این چنین نبود. بلکه سعی می کرد تا آنجائی که از دستش برمی آید جلوی کتک خوردن ما را بگیرد. اگرچه هرگز ازدواج نکرد اما از ما مثل بچه های خودش مواظبت و دفاع می کرد.
بعدها گاهی او را در گرمابه نخست می دیدم که روی نیمکت نشسته و منتظر نوبت است. چقدر خجالت می کشیدم از آن همه بچه بازی هایم. اما او به روی خود نمی آورد. مثل همیشه با لبخند مخصوص خودش جواب سلامم را می داد. تا اینکه دیگر به گرمابه نخست نیامد. نگرانش شدم. حکیمه گفت:« شاید خانه شان حمام درست کرده اند و دیگر دوست ندارد بیاید و اینجا یک ساعت منتظر نوبت بنشیند.» اما برایم این دلیل باورکردنی نبود. آن وقتها خیلی ها در خانه حمام داشتند. اما در زمستانهای سرد تبریز گرم کردن حمام خانه مشکل بود و اکثر مردم زمستانها به گرمابه می رفتند. ربابه گفت :« شنیده ام درگذشته است.» هم تعجب کردیم و هم غمگین شدیم. آخر او هنوز پیر نشده بود. چه زود رفت. خدا رحمتش کند.
روز معلم است و خواستم با این نوشته ناقص و کوتاه یاد و خاطره اش را گرامی بدارم و مثل اکثر شاگردان دوره خودم که برای معلم دسته گل یاسمن هدیه می دادیم این دسته گل را نثار روح نازنین اش بکنم.
روز معلم بر همه معلمان عزیز مبارک

پی نوشت : بیژن صف سری در مورد دوازده اردیبهشت این چنین می نویسد
نسل امروز ۱۲ اردیبهشت هر سال را که از قضای روز گار سالروز شهادت روحانی فرهیخته ای چون مرتضی مطهری است , روز معلم میداند اما شاید کمتر کسی از نسل پس از انقلاب بداند که مبنای نامگذاری این روز ( روز معلم ), واقع قتل معلم ابوالحسن خانعلی دبیر دبیرستان جامی تهران در۱۲ اردیبهشت سال ۱۳۴۰ است که در تجمع اعتراض آمیز معلمان به میزان حقوق دریافتی خود درمیدان بهارستان توسط رئیس کلانتری بهارستان به ضرب گلوله گشته شد تا حادثه ای بیاد ماندنی در تاریخ این کهنه دیار ثبت گردد . حال امروز چگونه باید التیامی بر زخم کهنه ی دل پیام آوران آگاهی بود با کدام واژه کدام سرود؟


2011-05-01

به بهانه روز کارگر - ترلان

آتاائویمیز ، بو بؤیوک شهرین دار دربند لرینین بیرینده ، بیر قدیمی و بؤیوک ائویدی.بیر اوچ مرتبه ائو کی بؤیوک حیه طی و بؤیوک زئرزه میسی واریدی. آنام زئرزه مینی میطباغ ائله میشدی. بو میطباغین اورتاسیندا بیر دؤرد بوجاقلی حوض واریدی. حوضون دامی آینا و رنگ به رنگ شوشه لرینن ایشله نمیشدی. دووارلار که رپیج دن ایدی . دووارلارین دؤوره سینی ده آق گچ ایله برجسته ایشله میشدیلر. چوخ صفالی بیر ائویدی. خالانین ائوی ایکی اتاقلی بیر اوئیدی. بیزیم ائویمیزله دووار بیریدی. دئییردیلر کی گویا بیزیم ائو بیر خانین ائویمیش خالاگیلین ائوی ده اونون میطباقچی سی و باغبانینین ائوی ایدی. آیدا ایکی دؤنه آنام ایلا خالام چیرکلی یورقان دوشک اوزلرین ، پارپالتارلاری حوضون قیراغینا قویوب گور گور موتورو نفت ایله دولدوروب یئکه قازانی سوینان دولدوروب اونون اوستونه قویاردیلار، ترلانی گؤزه ردیلر. پیله ته نین اوستونده ده بیر یئکه قابلاما آبگوشت آساردیلاکی همی آساند پیشه ردی و همی ده آز واخت آپاراردی.آنام پیله ته نین خوردون آلاردی کی آبگوشت اؤز خونیینه پیشسین و دادی چیخسین. هله ده کی هله دی آنام او پیله ته سین قیراغا قویمویوب . نییه کی دئییر زودپز ایله اجاق گاز پیشمیشین اصلی دادین آرادان آپارار برکتی گئدر و قارینی دویورماز. بو آرادا من ایله آباجی ( مدرسه باغلانان زامان ) آبگوشته گؤز قولاق اولاردیق کی یانماسین. ات ایله نخود دا پیشه ندن سونرا ، یئرآلمالاری سویوب ایچینه تؤکه ردیک.چای دم ائله ریدیک و اونلارین یورغونلوغو چیخماغا گؤره ده پنیر ، چای چؤرک ایله اونلارا قوللوق ائله ردیک. هردن ده بیر تازا یئمه لی گؤی بازارا گله ردی و یئمه لی گؤی ده آریداریدق.ترلان سووزولاری الی ایله آریدیب ، یومامیشدان یئیه ردی. بیر گون آباجی دئدی : « ترلان خانیم یومامیش یئمه . ایچینده میکروب وار ناخوشلاریسان.»
ترلان دئدی :« بس نییه من بو میکروب لاری گؤرمورم؟»
آباجی دئدی :« گؤزه گؤرسه نمه زلر.»
ترلان دئدی :« او جاناوارلار کی جرات لری یوخدو گؤزه گؤرسه نه لرنئجه منیم دیشلریمین آلتیندان قورتولابیلیب منی ناخوشلادا بیله رلر؟»
آنام ترلانین بو بیلگی سیز سؤزلرینین آراسینا گیریب ، دئدی :« قارنیمین چؤره ییندن ، اینیمین پالتاریندان که سیب اوشاقلاری مدرسییه گؤنده ریره م بیر شئی لر اؤرگه نه لر. بو هده رن – په ده رن سؤزلرینله زحمتیمی هئچه وئرمه.»
اودا قاه قا قاه گولوب سؤزونو کسدی.
ترلان بیر جاوان آروادیدی. بئش دانا نارین اوشاقی واریدی. آیدا ایکی دؤنه بیزیم ائوه گلیب ، آنام و خالامیلا پالتارلاری یوواردی. هئچ ساوادی یوخیدی گتدی ایدی. مهربان و خوش صحبت ایدی. بیزه شیرین – شیرین ناغیللار مثل لر دئیه ردی. اؤزوده خرافاتی ایدی. بیرگون جن لردن دانیشیردی کی نه سایاق کنده یوگورموشدولر. اؤز صبحتلرینده ده ناغیل ائله میشدی کی جن لر حامامی چوخ سؤیوب و گئجه لر حامام دا یاتارلار. یادیما گلیر کی نئچه واختا قدیر حتی گونوز گون اورتاچاغی دا ، تک باشیما زئرزه مییه گئده بیلمه دیم.
ترلانین ساغ گؤزو کور ایدی. دئیه سن به بیر قیرمیزی قان تیکه سی گؤزونون قاراسینین اوستون توتموشدو.بیر گون آنام سوروشدو :« ترلان باجی ساغ گؤزوون باشینا نه بلا گلیب ؟»
ترلان بئله ناغیل ائیله دی:« اریمیمن آغیر و ووروجو الی واردی. بیزیم کندده آروادین اریندن کوتک یئمه سی مان بیر ایش دئییل ( نه کی شهرده مان ایش دی ؟!) نئچه ایل بوندان قاباق کی هله کند ده یاشییردیق گونلرین بیر گونونده اریم منی چوخ بئتردن دؤیدو. منیم ده جانیم آجیشدی اونا یامان یووز دئدیم. اودا بیر ته پیک ووردو . ته پیکی دوز گؤزومه ده یدی.»
من سؤزونو آغزیندا قویوب دئدیم:« به یم آتیدی؟»
آباجیم دئدی :« یوخ ائشششه ک ایدی.»
آنام هیرص له نیب دئدی :« به یم سیزه دئمه میشم بؤیوکلرین سؤزلرینین آراسینا آتیلمایین؟»
من ایله آباجیم تئزجه نه سه سیمیزی که سدیک. ترلان سؤزونون دالیسینی توتوب دئدی :« ته پیک ائلهآغیریدی کی آغریدان هوشوم باشیمدان چیخدی. اوزامان اؤزومه گلدیم کی یورغان دوشه کده یم. قوهوم قونشودا دؤره می الیب دعا اوخویوب اللاها شکر ائلیرلر کی منه هئچ بیر شئی اولمویوب.آما گؤزومو باغلامیشدیلار. گویا سپاهی باغلاییب ، تاپشیرمیشدی کی شهرده مریض خانایا اپارالار. اما آپارمادیلار. کور اولموشدوم دای اؤلمه میشدیم کی.»
خالام سوروشدو :« به بیر گؤزون کور اولدو آتان بیر سؤز دئمه دی؟»
دئدی :« بیر سؤز دئدی یا دئمه دی بیلمیرم. اونو بیلیرم کی باشیمین اوستوندن قالخاندا هیرص ایله منه باخیب دئدی منیم قیزیم قیرمیزی بؤرک دئییل باشدان باشا قویولا. ادالارینا موغایات اول.گئدیکدن سونرا دا بیر نئچه گون منه اوز وئرمه دی. سورادا آروادلار منی دؤره لییب ، اؤیود وئردیلر کی کیشی دی دا گره ک سؤزونه باخاسان. اونلار بیزه صاحاب دیلار پئمک ایچمه ییمیزی وئریلر. بیرده ار آغاجی گول آغاجی اسیرگه مه وور آغاجی. بئله اؤیودلردن سونرا دا بیر آیری سؤزلری یوخیدی کی. شهره کؤچندن سونرادا منی ووراردی. قونشولار ایسته ردیلر کلانتری یه گئدیب شکایت ائله یم. بیر دؤنه شکایت ائله دیم. اوزر ایسته دی رضایت وئردیم. آما ائوه قاییدان سونرا همان آش اولدو همان کاسا. آخی ایت ایتلیغین ترگیتسه ده سومسونمه غین ترگیتمه ز.
بیزیم ترلان ناهارچاغی کی اولاردی . یئمه یی گتیره نده بوغازیندان گئتمه زدی . مگر خیردا قابلاماسین دولدورونجا. اوشاقلارینین پایین ائوینه آپاراردی.او همیشه اریندن گلئیلیق ائله ییب اونا قارقیش ائله ردی. اما هئچ واخت آرواد اولدوغوندان شکایتی یوخیدی.
بیر گون اباجیم دئدی :« سن جه کیشی اولسایدین یاخجی اولمازدی؟ هئچ آرزو ائله ییبسن کیشی اولاسان؟»
او باجیمین جوابین مشهدی عباد آهنگیله اوخویوب بئله دئدی:« من ، من ، نه قدیر آرواد اولسام دا / ده یه رم مین کیشی یه / بالالاریمی ساتمارام منی قیزیلا / بالالاریم یئمه سه ال وورمارام / من چؤره یه .»
گونلرین بیر گونونده کی گئنه پالتار یوماق واختی ایدی . ترلان سئوینه – سئوینه دئدی :« بیلیرسیز اریم ارواد آلیب. چوخ سئوینیرم. بئکار اولاندا گئدیر اونون یانینا.»
آنام تعجب ایله سوروشدو:« به هله نئیه سوویونورسن؟ کیشی نین ائوله نمه یی سویونمه لی دی؟»
خالام سوروشدو:« تازا آروادینا چوخ یئتیشیر به جیجیک ائله میرسن؟»
دئدی :« آی خانیم جان نه جیجیگی؟ قوی جهنم اولسون.هئچ اونو سوویرم کی جیجیک ده ائله یم؟ هله گئچن هفته کی ائوه گلمیشدی پار – پالتارین وئردیم قولتوغونا. دئدیم داها بو ائوه گلمه. نه واخ دا ایسته دین محضره گئدیب بوشاناق. اودا سیرتیق – سیرتیق باشلادی سیزیلداماغی کی منی چوخ سویور.آخی بیری آروادین سؤریسه اوستونه گونو گه تیره ر؟»
ایندی اونون دویغولارین چوخ یاخجی انلاییرام. بیلیرسیز کیشی اروادینین جانینین بیر تیکه سی دیر. آروادین سئوگیلی سی دیر. اونون یاخجی – یامان گونونده دایاغی دیر. سئویر ظولمونو چکیر. جیجیک ائلیر. آما بو ظولوم حددین اشاندان سونرا ، همین جیجیک کی من بیر قدیره جاق عاغیللی و گؤزل بیر دویغو بیلیرم ، آرادان گئدیر. رحمتلی قاین آتام دئیه ردی کی وای او گونه کی آرواد ارینه جیجیک ائله مییه . وای او گونه کی آرواد دای ارینه اینانمییا. او گون ار – آروادلیغین ائوی ییخیلدی.
ترلانین اری ، اونون ائویندن گئدن دن سونرا ، ترلانین ایشی چوخالدی. ایش او یئره یئتیردی کی ترلانی ائو ایشینه چاغیرماغا قاباقدا واخت آلماق لازیمیدی.اونون بیر جینقیلی دفتری واریدی قونشولار دفترده ناواخ گلمه سینی یازاردیلار. قیزی اوخویاردی.
کارگر گرنونه گؤره ایسته دیم اترلانین و ترلان کیمی کارگر خانیملارین حکایتلرین یازام. آنادان اونون حاققیندا سوروشدوم دئدی :« ترلان ائولرده پالتار یوماغینان اوشاقلارینی گونه چیخارتدی.هر بئش اوشاغینین الی چؤره یه چاتیب داهی انلارین باپنشسته ائله ییبلر.بو ایلده اونو مکه یه گؤنده ره جکلر.»
من ده بو یازیلا ، ترلان و ترلانلارین و بوتون ایشچی لرین که دیرناقلارینان یئری ائشمه کیلن چالیشیب بالالارینی بیر یانا چاتدیریبلار। اللریندن اؤپوب و ایشچی لر گونون تبریک دئمه ک ایستیرم.

*

2011-04-29

پدر آن دیگری

نام کتاب : پدر آن دیگری
نویسنده : پرینوش صنیعی
قصه این کتاب با زبان « شهاب » کودکی چهار ساله شروع و خاتمه می یابد. شهاب پسرک چهار ساله ای است که گوش شنوا و زبان گویا دارد. اما حرف نمی زند. او فرزند دوم خانواده است. فرزند اول یعنی برادر بزرگترش آرش چشم و چراغ دل باباست. چون طبق انتظار بابا هر سال شاگرد اول می شود و بابا به وجودش افتخار می کند. فرزند سوم ، شادی خواهر کوچک اوست که با شیرین زبانی و ادا و اطوار بامزه کودکانه توجه همه را به خود جلب کرده و کسی توجهی به شهاب نمی کند.پسرعمویش خسرو برای لحظاتی شادی و خنده ، با وعده شکلاتی و بستنی ای شهاب را تشویق به مسخره بازی و ادا و اطوار می کند و او را خنگ خطاب می کند. دختر عمویش فرشته برای سرپوش گذاشتن به کارهای مخفیانه اش از وجود شهاب استفاده می کند. اما باز این پسرک کوچولوست که در لحظات آخر به کمک او می شتابد و نجاتش می دهد.
عدم توجه خانواده به این پسرک کوچولو موجب می شود که با دوستان خیالی اش « اسی » و « ببی » صمیمی تر شود و به کمک آنها و دل و حراتی که آنها به او می دهند ، به خیال خود از بزرگترها انتقام بگیرد. تا جائی که به پشت بام می رود و از آن بالا تکه آجری بر سر مادربزرگ غرغرو می اندازد و پیرزن را بیهوش می کند. یا لباس عروسی را قیچی می کند و مادر را به زحمت می اندازد. خسرو با شیطنت و سهل انگاری خود موجب به آتش کشیده شدن اتاق می شود و گناه را به گردن شهاب می اندازد و همه باور می کنند.
روزی از روزها پدربزرگ « پدر مادری » شهاب فوت می کند و مادر برای شرکت در مراسم عزاداری پدرش سفر می کند و بچه ها را دست پدر می سپرد. باز بی توجهی پدر در یک مهمانی موجب می شود که شهاب کنترل خود را از دست بدهد و شلوارش را خیس کند. این عمل او به قول پدر موجب سرشکستگی و کوچک شدنش در مقابل همکاران اش و در نتیجه نکوهش شهاب می شود. او پدرش را بابای آرش می داند و وقتی با اسی و ببی حرف می زند ، پدرش را بابای آرش خطاب می کند.
مادر از سفر بر می گردد و مادربزرگ را با خود به خانه می آورد. چند روزی نمی گذرد که مادربزرگ با تجربه متوجه این تفاوت و بی توجهی می شود و می فهمد که این کودک چرا حرف نمی زند. او شبها کنار شهاب می خوابد و برایش قصه می گوید و اعتمادش را به خود جلب می کند. شهاب در کنار مادربزرگ جرات می یابد و زبان باز می کند و حرف می زند. چون مادربزرگ مطمئن است که این بچه لال نیست بلکه مشکل دیگری دارد. او به مادربزرگ تعریف می کند که یک بار زبان باز کرد و مامان گفت و مادر با خوشحالی او را بین جمع برد و خواست باز مامان بگوید تا مردم ببینند که او می تواند حرف بزند. به نظر شهاب حرف زدنش یک راز بود و مادرش راز او را میان جمع فاش کرده است. موقع ثبت نام بچه ها در مدرسه فرامی رسد و دبستان از ثبت نام شهاب برای کلاس اول ابتدائی خودداری می کند. زیرا که به نظر آنها بچه مشکل روانی دارد و باید در مدرسه استثنائی ثبت نام کند. باز این مادربزرگ است که با ترفندی که خوشایند شهاب است ، او را به مدرسه می برد و بعد از آزمایش که ( همان سوال از بچه اول ابتدائی که اسمت چیست ؟ اسم بابات چیست؟ چند سالته ؟ و .... ) در کلاس اول ابتدائی همان مدرسه ثبت نام می کند. مادر بزرگ با این عمل موفقیت آمیزش به بزرگترها می فهماند که تنها نان و آب و لباس و خانه گرم مایحتاج فرزند نیست. او به توجه و عشق و علاقه از طرف بزرگترها نیاز دارد. شهاب بزرگ می شود و به موفقیت های چشمگیری دست می یابد. پدر به وجود او افتخار می کند. اما شهاب باز پدرش را « بابای آرش » می داند.
در این کتاب نویسنده با ظرافت و شیرینی تمام به خواننده نشان می دهد که کودکان چقدر حساس و شکننده هستند. آنها از آب جوی کثیف متنفرند و حاضر به خوردنش نیستند حتی اگر به قیمت گرفتن و خوردن بستنی مورد علاقه شان باشد. چشمان ظریف و کوچک شان آدمهای پست و پلید را شناسائی می کند و سعی می کنند از چنین افرادی بگریزند. چه چیزی موجب می شود که خشمگین شوند ، به اندازه ای که آجر را با زحمت بلند کرده و بر سر مادربزرگی که از مادر بچه بد گوئی می کند بیاندازند. یا چیزی را بشکنند و زحمتی را به هدر دهند. چه چیزی موجب می شود که اعتمادشان نسبت به مادرشان از بین می رود و چه امری موجب می شود که پدر را « بابای آرش » بنامند و بدانند.
خواندن این کتاب را به دوستان عزیز نیز پیشنهاد میکنم

*

اوبیرسی نین آتاسی
یازار : پرینوش صنیعی
بو کیتابین ناغیلی « شهاب » آدلی بیر دؤرد یاشیندا خیرداجا اوغلان اوشاغینین دیلیجه ن یازیلیب. شهابین قولاقلاری ائشیدیر و دیلی ده دانیشیر. او ائوین اورتانجیل اوشاغی دیر. ایلک اوشاقین آدی آرش دیر. آرش آتاسینین عزیز ارکؤوون بالاسی دیر. نییه کی هر ایل مدرسه ده بیرینجی اولور و آتاسینین باشینی اوجا ائلیر. سون بئشیک اوشاقین آدی شیرین دیر. شیرین ، شیرین دیللی و دادلی دوزلو بیر اوشاقدیر. او ادالارینان ، شیرین دیلی ایله ن ، ائوده کیله رین باشیق قاتیر.داها کیمسه شهابی سایمیر. ایش او یئره یئتیریر کی خیسروو ، اوشاغین عمی اوغلو یار یولداش ایچینده شهابا دوندورما ، مانپاس وئرمه کینن دیله توتوب ، اوندان اویون بازلیق ائله مک ، مه یه للاق آشماق و هابئله ادالار چیخارتماق ایستیر، اوشاغی بایتال آخماق چاغیریر. عمی قیزی سی فیریشته ده اؤز اویونلارینی اؤرتمه ک اوچون شهابی قاباغینا قاتیر. آمما گئنه ده بو شهابدیر کی فیریشته نی دار گوندن قورتاریر.
ائو اهلینین بئله سایمازیانالیغی باعیث اولور کو شهاب اؤز اوشاقلیق عالمینده ، اؤزونه ایکی دانا خیالی یولداش جورلور . بو یولداشلارینین بیرسینین آدی « اسی » بیرسینین ده آدی « ببی » دیر. یالقیزلیقدا اسی و ببی ایله اوینویور دانیشیر. بو ایکی یولداش شهابنان اوقدیر یاخین اولوب اونا شهامت وئریرلر کی بؤیوکلردن عوض آچماق اوچون خطرلی ایشلر گؤرور.ایشی او یئره یئتیریر کی دامین اوستونه چیخیب یوخاری دان بیرکه رپیچ قووزویوب بؤیوک آناسینین باشینا چیرپیر. یازیق قوجا آروادین هوشو باشیندان چیخیر.گلین دونونو که سه ریله که سیر و آناسینین ایشینی چوخالدیر. خیسروو شئیطانچیلیقدان ائوین اوتا چه کمه سینه باعیث اولور گوناهی دیل سیز شهابین بوینونا آتیر. هامی دا اینانیر.
اوضاع بئله سی گئید . تا گونلرین بیر گونونده شهابین بؤیوک آتاسی یعنی آناسینین آتاسی آللاهین رحمتینه گئدیر. آنا تعزییه گئتمه ک اوچون سفر ائلیر و اوشاقلاری آتایا تاپشیریر. آتا اوشاقلاری اؤزوینن بیر قوناقلیقا آپاریر. اوردا شهابین ماوالا گئتمه سی توتور. هر نه قدیر اتانین دیزینن چکیر آتا باشا دوشمور . شهاب دا اؤزونو ساخلییا بیلمییب تومانین باتیریر.آتا قوناقلاری ، اؤز ایش یولداشلارینین یانیندا چوخ اوتانیر و شهابی ملامت ائلیر.شهاب همیشه اسی و ببی ایله دانیشاندا اؤز آتاسینی « آرشین آتاسی » چاغیریر.
بیر نئچه گوندن سونرا آنا سفرده ن قاییدیر . بؤیوک آنانی دا اؤزوینه ن گه تیریر. بیر نئچه گوندن سونرا بؤیوک آنا شهابین دردین آنلییر . بیلیر کی ائو اهلینین سایمازیانالیغی بو اوشاغی لال ائیلییب. او شهابلا یولداش اولور. گئجه لر اوشاغا ناغیل دئییر. اوشاغین یانیندا یاتیر. اوقدیر کی اوشاق بؤیوک آناسیلا ، اسی و ببی کیمی دانیشیر. آما بؤیوک آنا بو سؤزو هئچ کیمین یانیندا دانیشمیرو شهاب گونو گوندن آرتیق بؤیوک آنایا گؤوه نیر. شهاب بؤیوک آنایا تعریف ائلیر کی بیر گون آغیز آچیب آناسینا آنا دئمیش . آنادا اونو هرکسین یانینا آپارمیش و بیرداها آنا چاغیرماسینی ایسته میش. شهاب آناسینین بو ایشینی خیانت یئرینه قویوب داها هئچ بیر زامان دانیشمییب.
گون او گون اولور کی شهابین یاشی مدرسییه یئتیریر. مدرسه شهابین آدین یازمیر . چونکو اونو دیلسیز آغیزسیز بیلیر و استثنائی مدرسه یه گئتمه سین ایستیر. بؤیوک آنا شهابی گؤتوروب مدرسییه گئدیر و مدرسه شهابدان بیرنئچه سؤز سوروشماغینان آدینی یازیر.بؤیوک آنا بو ایشی ایله ائو اهلینی باشاسالیر کی اوشاغین یالقیز یئمک ایچمک ، گئیینمک لازیمی دئییل. اونون سئوگییه ساییلماغا هرنه دن آرتیق احتیاجی وار.
شهاب بؤیویور و بیر موفق اوشاق اولور . آتاسی اونا چوخ ائنله نیر و سئویر. اما شهاب آخیراجاق آتاسینی « آرشین آتاسی » بیلیر.
بو کتابین یازاری ، شیرینلیق و اینجه لیق ایله اوخوجولارا اوشاغین نه قدیر نازیک و تئیز اینجیمه سینی آنلادیر. اونلار نه قدیر ده خیردا اولسالار ارخین کیفیر سویوندان ایرگه نیرله ر. حتی دوندورما و مانپاسنان دا اولموش اولسا تاولانیب او سودان ایچمیرله ر. خیرداجا گؤزلری شئیطان صوفت آداملاری تئز تانیر و اوجورسو آداملاردان قاچیر. نه اولور کی او قدیر آجیشیرلار کی که رپیجی ، آنالارینین دالیسی جا پیس دانیشان بؤیوک آنانین باشینا چیرپیرلار. بیر زادی سیندیریب بؤیوکله ری زحمته سالیرلار.نه اولور کی داها آنالارینا گووه نمیرلر. نه اولور کی آتالارینی « آرشین آتاسی » بیلیرلر.
بو کیتابین اوخوماغینی عزیز یولداشلارا تووصیه ائلیرم।

*



2011-04-25

یک سفرنامه بسیار کوتاه

قلم و کاغذ و دفترم را برداشتم و کوله بار بر دوش راهی شدم. گویا بعد از مدتها اولین سفر طولانی ام را آغاز می کردم. راه طولانی بود و هرگز فکرش را نمی کردم که برای رسیدن به مقصد این چنین عجله داشته باشم. روی هم رفته زیاد مایل به سیر و سفر نیستم. دلم می خواهد هر کجا که رفتم شب به کلبه کوچکم برگردم. کلبه درویشی ام برایم از هر کاخ و قصری زیباتر و راحت تر است.اما این بار شوق دیدار سرمستم کرده بود. چند روز یا چند هفته به نظرم مهم نبود.راه را با رمانی که شروع به خواندنش کرده و به پایان نرسانده بودم طی کردم. سرانجام به مقصد رسیدم. میزبان می دانست که چگونه راحتم. برای همین هم همه چیزرا آنگونه که باب میلم بود، تهیه و آماده کرده بود. نمی دانم روزها و هفته ها چگونه و به چه سرعتی سپری شدند. من تا به حال سرعت گذشت زمان را اینگونه حس نکرده بودم. سفری شیرین بود و سرانجامش شاخه گلی نایاب. از این سفرهای کوتاه و شیرین برای همه عزیزان آرزو می کنم. راستی که زندگی با همه پستی ها و بلندی هایش شیرین است.
*
عید پاک بر هموطنان و مسیحیان جهان مبارک
*

2011-04-02

انرژی اتمی؟ نه متشکریم.

ساعت حدود یک ظهر بود. صدای موسیقی شاد از مرکز شهر اسن به گوش می رسید. من و هاله کمی دورتر از محل بودیم اما صدای موسیقی توجه مان را جلب کرد. به طرف صدا به راه افتادیم. مردی ساز به دست وسط میدان و روی یک سکوی کوتاهی ایستاده بود و سازش را می زد و از زیبائی زندگی می خواند . عده ای بادکنک به دست داشتند و دست عده ای دیگر پرچم ها و پلاکاردهای رنگی بود. روی پلاکاردها نوشته شده بود: ATOMKRAFT? NEIN DANKE تماشاگران با لبخندی بر لب و تکان دادن با حرکات موزون پای راست یا چپ خواننده را همراهی می کردند. آنها با کف زدن خواننده را تشویق و همراهی می کردند. در هر چند قدمی پلیسی ایستاده و تماشاگر صحنه بود. همه شان آرام و متین ایستاده و مراقب اوضاع بودند. قدری ایستاده و تماشایشان کردیم. هاله دیرش شده بود و می بایست زودتر برمی گشتیم. هرچه اصرار کردم که بگذار یک کمی هم گوش کنیم . قبول نکرد. طفلک یک عالمه کار و عجله داشت. با هم به طرف قطار به راه افتادیم. گفتم : « آخرش نفهمیدم چه خبر بود جشن بود یا مهمانی؟» در جوابم گفت :« نه جانم نه جشن بود ، نه پارتی. تظاهرات اعتراض آمیز از نوع شهری بود. یک عده داشتند با پلاکارد و موسیقی و بادکنک تظاهرات می کردند و خواستار خاموش شدن نیروگاه های اتمی بودند و تماشاگران هم با تکان دادن دست و پای شان و کف زدن و تشویق همراهی شان می کردند.» ای کاش تظاهرات در همه جای دنیا و با هر هدفی ، این چنین مسالمت آمیز باشد و آدمیزاد بتواند راحت حرفش را بزند


*




*

2011-03-25

دهه هشتادی که گذشت

دهه هشتادی که گذشت ، پر از نشیب و فراز و اضطراب و رنج و شادی بود. سال اولش سخت گذشت. سال دوم و سوم اش پر از آشفتگی و اضطراب و تردید بود. سال سوم اش آرامش قبل از طوفان بود. سال چهارمش طوفانی بود. میان گریه خندیدم. راست ایستادم و به خود اجازه شکستن ندادم و نشکستم . اگر چه طوفان سهمگین بود. آموختم که در مقابل طوفان ایستادن ، حتی ایستاده مردن بهتر از شکستن است. با نشکستن بودنم را ثابت کردم. ثابت کردم کسی که وجود دارد « هیچ » به حساب آوردن اش غیر ممکن است. نادیده گرفتن اش خطائی بزرگ است. سال پنجم اش رسیدن به ساحل آرامش بود. قلمی که در صندوقخانه مخفی شده بود و هر از گاهی بیرون می آمد و لرزان می نوشت و نوشته هایش را با خودش به صندقخانه می برد و آن گوشه ها پنهان می کرد ، از قفس صندوقخانه بیرون پرید و در دستان تازه نیرو گرفته ، جانی تازه یافت. دوستانی که تشویقم کردند و زندگی ام رنگی دیگر گرفت. اولین بار وبلاک نویسی را در پرشین بلاک شروع کردم و از طریق دنیای اینترنت با دوستان عزیزی آشنا شدم که برایم خیلی ارزش دارند. سال ششم اش سیاه مشق هایم چاپ شد و سال هفتم اش داغ برادر جوان تر از خود دیدم که نوبت را رعایت نکرد و با عجله رفت و همه را در ماتم مرگ ناگهانی اش شوکه کرد و سال نهم اش پدرم را ، جان و دلم را ، از دست دادم. اینگونه عزیزانی رفتند و عزیزانی دیگر به جمع مان پیوستند. صورتمان را اشک خیس کرد. هم اشک غم هم اشک شادی. هم بایاتی جانگداز در غم از دست دادن عزیزترین های زندگیمان خواندیم و هم در شادی عزیزانی که به جمع مان اضافه شدند ، نازلاما و یاللی خواندیم.
در این دهه بلاهای انسانی و غیر انسانی و طبیعی دست در دست هم دادند و دل ها را خون کردند. خانه ها را ویران کردند.
داشتم دعا می کردم ، آرزو می کردم ، از خدا می خواستم که خرگوش امسال برایمان آرامش و صلح و صفا همراه بیاورد، که گل صنم گفت : « سالی که نکوست از بهارش پیداست.»
گفتم :« آی دیلیوی ائششک آریسی ساشسین / ای که زبانت را زنبور سرخ نیش بزند.»
اشاره ای به تلویزیون کرد و گفت :« والله به خدا تقصیر من نیست . طفلک مردم ژاپن را نگاه کن . قذافی را نگاه کن. »
حالم خراب شد اما ناامید شیطان است. دعا می کنم آرزو می کنم که این سال نودی که شروع شده صلح و آرامش بر جهان و بر دل همگان به ارمغان بیاورد. یا آورده باشد؟ الهی آمین.

2011-03-18

سال نو مبارک

سال نو بر همه عزیزان مبارک. در سال نو برای جهان صلح و آرامش آرزو می کنم. امیدوارم جهان از شر مصیبت های زمینی و آسمانی و انسانی در امان بماند.
برای عزیزانی که سال گذشته همین روزها در قید حیات بودند و سفره هفت سین دل و جانمان را با وجودشان روشن کرده بودند و اکنون میان ما نیستند ، روحی شاد و آرام آرزو می کنم. یقین که در آرامش اند و از دغدغه دنیای فانی آسوده. اما جای شان در روح و جانمان خالی است.
*
بایرامیز مبارک اولسون. گلن گونلریز خئیر اولسون
آللاه 1390 مینجی ایلده ، هامیلاری ،عاغیلا گلن عاغیلا گلمیین قضووقدردن حفظ ائیله سین
ایللر بویو گؤزل – گؤزل بایراملار گؤره سیز
*
ماهی های قرمز و دوست داشتنی من



 

2011-03-15

چهارشنبه سوری

امروز چهارشنبه سوری است . همیشه در این روزهای عزیز یاد و خاطره عزیزان از دست رفته در دل زنده می شود. سال گذشته همین روز بود که چشم و دلم با دیدن بسته پستی که پدرم ارسال کرده بود ، روشن شد. آجیل چهارشنبه سوری ( چارشنبه یئمیشی ) و آینه و شانه نو مهمترین هدیه پدرم از راه دور بود. این سه هدیه که بزرگترهایمان هرگز فراموشش نمی کردند. تا زمانی که دائی بزرگ و آقا جمشیدمان بودند هر سال دو تا آینه و دو تا شانه نو داشتیم . دل کوچکمان چقدر شاد بود از دیدن این دو هدیه کوچولوی زیبا. راستی که قدیمی ها بلد بودند چگونه بچه ها را با دانه ای تخم مرغ رنگی ، آینه ای کوچک و شانه ای پلاستیکی و قرمز خوشحال کنند.
یادش به خیر ، پدر برای چهارشنبه سوری مان آجیل می خرید. نخود ، کشمش ، گردو ، فندق ، بادام ، مراغا باسدیغی ، سوجوق ، میانپور، انجیر خشک ، تخمه ژایونی و نخم آفتابگردان. ناهار مختصری می خوردیم و شکم را برای پر کردن در شب ، آماده می کردیم. مادرم برنج رشتی را خیس می کرد. مرغ را می پخت و آماده می کرد. عصر هنگام داداش کوچکه و داداش بزرگه هیزم های کوچک را می آوردند و در حیاط روی هم می انباشتند. سه چهار کاشی حیاطمان همیشه سیاه بود. مادر با سلیقه ام کاری به این سیاهی نداشت. این سیاهی مربوط به اتش چهارشنبه سوری بود و غیرطبیعی به نظر نمی رسید. تا روشن شدن و الو زدن آتش مادرم برنج را آبکش می کرد. نان لواش را زیر قابلمه پهن می کرد و برنج آبکش شده را رویش می ریخت و بعد مرغ را روی پلو می گذاشت و زرشک و کشمش به اندازه کافی رویش می پاشید و دم کش را می گذاشت تا دم بکشد. آن وقت همگی به حیاط می رفتیم و از روی آتش می پریدیم. سر و صدا زا هر خانه ای بلند بود . شادی و هلهله به مدت نیم ساعتی از هر خانه ای بلند می شد و بعد پدرها به پسرها یاد می دادند که چگونه آتش را خاموش کنند. کسی در اثر آتش سوزی و ترقه بازی صدمه نمی دید. چون روشن کردن آتش و پریدن از روی آتش زیر نظر بزرگترها انجام می شد . پدر و مادر مواظب بودند.
تا خواندن نماز بزرگترها ، دل توی دلمان نمی ماند. شب همه دور هم جمع می شدیم و شام می خوردیم. بوی پلوی رشتی خوشمزه خوشمزه خوشمزه ، از هر خانه ای بلند می شد. بعد از شام و خوردن چای ، بساط آجیل پهن می شد. مادرم لیوانش را می آورد و در بشقاب هر کدام از ما ، گردو ، فندق ، بادام ، کشمش ، انجیر خشک و تخمه ژایونی و آفتابگردان، می ریخت. بعد به هر کدام از ما سهم مراغا باسدیغی ، سوجوق ، میانپور می داد. فکر کنم اینها گران و یا بیش از حد شیرین بودند و نمی شد زیاد خورد. او نخود را با اکراه بین ما تقسیم می کرد. چون دوست نداشتیم بخوریمش. داداش کوچکه می گفت :« نییه نه گونه قالمیشام سوجوق دوران یئرده نخود یئیه م / مگر به چه روزی افتاده ام ، جائی که سوجوق است نخود بخورم.) اما به هر حال هر کسی سهم نخود خود را می گرفت. چون با نخود بازی می کردیم. به همدیگر پرتاب می کردیم. داد پدر درمی آمد که در این روز عزیز می خواهید چشم و چال همدیگر را کور کنید. هر کس سهم نخودش را نمی خواهد با تخمه من عوض کند.
آخ جون ،نخود می دادیم و تخمه می گرفتیم. از سهم آجیل چهارشنبه سوری ، عزیزدردانه ها را ( مراغا باسدیغی ، سوجوق ، میانپور) می خوردیم و برای کشمش و گردو و بقیه تنقلات در شکم مبارکمان جائی نمی ماند. بقیه را داخل نایلون پلاستیکی می ریختیم و داخل کیف مدرسه مان می گذاشتیم تا روز بعد به مدرسه ببریم.
یاد و خاطره آن روزها به خیر. یاد روزهای خوش همراه پدر به خیر. یاد پریدن از روی آتش همراه با داداش کوچکه به خیر.
چهارشنبه سوری تان به خیر و خوشی.
*
سوجوق چهارشنبه سوری ما شیرین و بسیارخوشمزه است و با سوسیس ترکیه ای که آن هم سوجوق نام دارد خیلی تفاوت دارد.
میانپور میوه خشکی است که داخلش را خالی کرده و با شکر یا پودر شکر پر می کنند.
مراغا باسدیغی ( باسلوق ) شیرینی خوشمزه ای است که با نشاسته و گلاب و روغن و شکر پخته می شود
.

2011-03-13

کلنگت را بردار

داشتیم با هاله وبگردی می کردیم که به اینجا رسیدیم. گفتم : « این عبید زاکانی عجب طناز با مزه ای بود . عجب ذهن خلاقی در باب طنز و کنایه داشت.»
گفت :« دلم می خواهد روزی به قاضی ای که با قضاوت یک طرفه و مغرضانه اش به من ستم کرده ، برسم. قلمش را از دستش گرفته و به جایش کلنگی دستش خواهم داد و به معدن نمک اش خواهم فرستاد که دیگر قلم به دست نگیرد و خانه ای را خراب نکند.»
گفتم :« هاله جان آژ تویوخ یاتار یوخودا داری گؤره ر( مرغ گرسنه می خوابد و خواب دانه می بیند.) کجا و کی می توانی سراغ قاضی بروی ؟ حالا فرض کنیم که رفتی مگر زورت به او می رسد. همانگونه که خورده و ناحق ات کرده ، می خوراند و ناحق ات می کند.»
گفت :« دنیا با این بزرگی اش خیلی کوچک است از قدیم گفته اند داغ داغا یئتیرمز آدام آداما یئتیره ر ( کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد.) حالا می بینی . چند وقتی صبر کن.»
*
کولونگووی گؤتور
حاکیمین قلمدانیندان بیر قلم یئره دوشدو. بیر کیشی کی اوردایدی دئدی :« جناب حاکیم ، کولونگووی گؤتور.»
حاکیم آجیخلانیب دئدی :« اسگیک کیشی ، بو قلم دیر کولونگ یوخ. سن هله قلم ایله کولونگون دئییشیکلیغینی بیلمه میسن؟»
کیشی دئدی :« هرنه اولور اولسون . اونلا منیم ائویمی ییخمیسان.»
*
دعوتنامه یک اهری با اتفاقات ساده اش برای شرکت در مراسم چهلم خدا بیامرز
*

ایرج افشار

ایرج افشار سیستانی، پژوهشگرفرهنگ و تاریخ ایران و ادبیات فارسی، کتاب شناس، ایران شناس و نویسنده عزیز ایرانی دار فانی را وداع گفت. روحش شاد و مکانش آرام. هیجده اسفند سال 1389 در تهران
*

2011-03-09

به بهانه دیروزی که روز زن بود

.به بهانه دیروزی که هشتم مارس بود و روز جهانی زن بود و روز تبریکات دل خوش کنکی و تمجید و تعریف و سرایش اشعار نغز بود واما حوصله ای برای نوشتن نبود. دیروزی که اعظم را به یادم آورد که آرزو می کرد یک چشمش کور و یک پایش چلاغ می بود و مذکر به دنیا می آمد. دیروزی که حکیمه را به یادم آورد که آرزو می کرد ویجنتی مالای فیلم های سنگام و سورج و رام و شام ، باشد و همینطوری الکی توی فیلم ها و کنار گلها و در حال شنا آواز بخواند و هندی برقصد. طفلکی فکر می کرد زنان هندی در دریایی از گل و سنبل غوطه ورند و او عقب مانده. دیروزی که آرزوی اشرف را به خاطرم آورد که دلش می خواست ایندیرا گاندی یا مارگرت تاچر باشد و قدرت را به دست بگیرد. آنوقت خودش می داند چه کند و چه نکند. دیروزی که صدای خشمگین و ناچار لیلی را در گوشم پیچانده بود. او که دیگر دلش هیچ نمی خواست و پشیمان بود از دختر شهری و باسواد بودن و بارها گفته بود که کاش از اهالی کوره دهی بود. از ان دهات « سازیم دینقیل» که مردمش بجز ارد و گندم و نان هیچ چیز دیگری را نمی شناختند . چه برسد به سواد و حق و حقوق.
چنین افکار درهم و برهمی بود که مانع نوشتن شد
.

آن آینه با شمعدان های کهنه اش

شمعدان هایش دیگر نبود. آینه کهنه گرد گرفته گوشه زیرزمین افتاده بود. زن سنگی بزرگ برداشت و آن آخرین یادگار شوم را تکه تکه کرد. نقره بود؟ به جهنم . نقره اش پیشکش ظرف زباله.