2024-09-23

مادربزرگ یعنی

یک لغت با معنی کامل
مادربزرگ یعنی چه؟ 

مادربزرگ یعنی مهر و شفقت و بوسه های آبدار
مادربزرگ یعنی لذت عمیق قصه ملک محّمد و زمرد قوشویش، خواب شیرین لالائی و نازلاماها، تلاشی دلنشین برای یافتن جواب چیستانهایش
مادربزرگ یعنی وکیل مدافع دوران کودکی، محافظ از تنبیه بزرگترها
مادربزرگ یعنی واژه واژه ناب زبان شیرین مادری که با دل و جان و ذره ذره وجودمان پیوند خورده
مادربزرگ یعنی طعم سیب سرخ و شیرینی که بعد از تمام شدن قصه اش از آسمان به زمین می افتد تا بین او و من تقسیم شود.

2024-09-22

وطن در عزای عمومی

 طبس تسلیت

مرحوم مادربزرگم، زنی بسیار صرفه جو و قناعت پیشه بود و در مشقّات کار و کسب، عروسها و دخترانش را نصیحت می کرد و چنین می گفت:« چؤرک داشین آلتیندان چیخار( یک لقمه نان حلال از زیر سنگ بیرون کشیده می شود.) امّا بعضی کارها هستند که به کُشتی گرفتن با جناب عزرائیل می مانند. کارگری که برای کسب نان از خانه بیرون می رود، با خطر ریزش کوه، آتش سوزی، انفجار، سرو صدای زیاد به هنگام کار، گرمای شدید محل کار، ارتعاش بدن به هنگام حفّاری، فشار زیر زمین و عوامل دیگر روبروست. حیف و میل کردن  این لقمه نان، همچون آتش جهنم یقه تان را می گیرد و رها نمی کند.»
اگر اکنون زنده بود و این خبر را می شنید چه حالی به او دست می داد، خدا می داند.
ساعت 21 شب، شنبه، آخرین روز از شهریور، ( 21 سپتامبر 2024 ) نشت گاز متان، در یکی از کارگاههای  شرکت زغال سنگ معدنجوی طبس ( استان خراسان جنوبی )، موجب انفجار شد و ده ها نفر از کارکنان جان باختند. گفتند که حدود ده نفر جان باخته اند و اکنون این تعداد به 52 نفر رسیده است. مصیبت بزرگی است و خدا به بازماندگان صبر عطا فرماید.


2024-09-18

برای شهریار

روز 27 شهریور، روز شعر و ادب فارسی نام گذاری شده است. روزی که شهریار پس از81 سال زندگی، خسته و عاشق دست از زندگی کشید و رفت. او که حیدربابایش، گل سر سبد طاقچۀ آقاجانم، بغل دست حافظ و مفاتیح و قرآن کریم جا گرفته بود. ( طاقچه قفسۀ کوچک فرورفته دیوار بود که در اطراف اتاق می ساختند و اشیائی مانند گردسوز، رادیو، جانماز و ساعت و کتاب را می گذاشتند و نقش کمدهای امروزی را بازی می کرد. یا کمدهای امروزی نقش طاقچه را ایفا می کنند.) پدرم گاهی بازش می کرد و می خواند. از مرور آداب و رسوم و خاطرات خوش کودکی و نوجوانی شهریار لذّت می برد و می گفت:« گوئی دفتر خاطراتم را ورق می زنم.» بعد ها دیوان اشعار فارسی و ترکی اش را نیز خرید و جمع کتابهایش جمع شد.
سالها گذشت و شبی که خبر درگذشت پدر را شنیدم، با شعر« پدرش» گریستم و اوّلین شب یلدا و چهارشنبه سوری پدر، چشم به تلفن دوختم تا صدای شیرین تر از پشمک و حلوا و قورابیّه اش را بشنوم. اما دریغ از زنگی و صدائی.
باز چند سالی گذشت و خبر رفتن مادر را شنیده و با صدای شهریار گریستم.« ای وای مادرم، به خدا نیست باورم»
*
ائولر قالیر، ائو صاحبی یوخ اؤزی
اوجاقلارین آنجاق ایشیلدیر گؤزی
گئدن لرین آز – چوخ قالیبدیر سؤزی
بیزدن ده بیر سؤز قالاجاق، آی آمان!
کیملر بیزدن سؤز سالاجاق، آی آمان!
« حیدربابایه سلام»

 

  

2024-09-13

ما، ماموران امر و نهی

بئزه نیرم خانیم دؤیور، بئزه نمیرم آقا دؤیور      

چند وقتی گل صنم غیبش زده بود. سرگرم مهمان نوازی بود و فرصتی برای سرزدن به دوستان نداشت. تا اینکه دیروز عصر تلفن کرد. پس از سلام و احوالپرسی ، حال مهمانش گلنسا خانم را پرسیدم. گفت:« هر سال که به ایران سفر می کنیم چند روزی مهمان گل نسا می شویم الحق والانصاف خیلی به من محبت می کنند. امسال برایش دعوتنامه فرستادم و همراه پسربزرگ و عروسش آمد. رفتیم فرودگاه که به خانه بیاوریمشان. چشمت روز بد نبیند با دیدن ریخت و قیافه گلنسا از خجالت آب شدم. اگه بدونی سرش چی بسته بود.قات - قات ات تؤکدوم/  تکه تکه گوشتم از خجالت ریخت.»
گفتم:« اولمویا بوینوز باغلامیشدی / نکنه شاخ بسته بود؟»
عصبانی شد و گفت:« داری سر به سرم می گذاری یا خودتو به کوچه علی چپ زدی ؟ خانم روسری به سرش بسته بود.»
گفتم:« این که مشکل نیست هوای اینجا یک ماه پیش خیلی سرد بود حالا هم مثل سال گذشته گرم نیست. خوب روسری را برای سر کردن ساخته اند دیگر.»
گفت:« نه خیر چی داری می گی گلنسا روسری رو محکم بسته بود یک تار مویش هم بیرون نبود. خیلی عصبانی شدم. خواستم یکی بزنم توی سرش. هر چی کردم بازش کنه باز نکرد که نکرد. عروسش فکر کرد دارم شوخی می کنم. ناراحت شد که خسته و کوفته از راه رسیدیم. سر به سر خانم نگذار که از شوخی خوشش نمی آد. اون هم از عروس تحصیل کرده و با معرفتش.»
گفتم:« من وهموطنانم چقدر شگفت انگیزیم! چه راحت می زنیم توی سرهم. روسری پارچه چهارگوش یا سه گوشی که برای حفظ سر زنان از سرما و باد و باران ساخته شده، چه راحت موجب آزار و اذیت می شود. ما خودمان یک تنه ماموران امر و نهی شده ایم. یکی را به جرم سر نکردن تنبیه می کنیم و دیگری را به جرم سر کردن. به چه کسی بگوئیم آقاجان، خانم جان، جان آقاجانتان دست از سر کچل زنان بردارید؟
عیسی به دین خود، موسی به دین خود

2024-09-10

روزجهانی پیشگیری از خودکشی

 

هر از گاهی در گوشه ای از تقویم ننه مرده ام « روز جهانی…» فلانی و بهمانی به چشمم می خورد. امروز نیز از آن روزهاست. یعنی روزجهانی پیشگیری از خودکشی. روز که بنده ای از بندگانِ درماندۀ خدا دست به مرگ موش و حشره کش و فلان و بهمان می برد و می نوشد و خلاص. وحشتناکترین خودکشی، خودسوزی است. فشار روحی و روانی به قدری بالاست که طرفِ مقابل، دست به کبریت و نفت و بنزین می برد و می گوید:« بهشت ارزانیِ گرگانِ برّه صفت. می سوزم و خاکستر می شوم و این آتش را به این سوختن ذرّه ذرّه ترجیح می دهم.» و خود را خلاص می کند بدجوری! یکی خود را می سوزاند و دیگری را خودسوزی می کنند. یکی خودکشی می کند و دیگری را خودکشی می کنند. به امید روزی که یک خودکشی نکند و دیگری را خودکشی نکنند.   

2024-09-07

اگر زندگی دنده عقب داشت

پرسیدم:« اگر زندگی دنده عقب داشت، دوست داشتی به چند سال پیش برگردی؟»

جواب داد:« اگرچند سال پیش سوال میکردی، می گفتم به هجده سالگی. اما اکنون خدا را شکر می گویم که زندگی دنده عقب ندارد. دنده عقب داشته باشد و برگردم به گذشته ها که چه بشود؟ جوانی و جاهلیت از سر گیرم؟ تجربیات بدست آورده را هدر کنم؟ آزادی و رهایی را از دست دهم؟ بع بعی ننه مردۀ مادرم باشم؟ حیف این موها نیست که در آسیاب این دنیای بی رحم، سفید کرده ام؟ نه نه. می خواهم در همین زمان با همین عقل و هوش و تجربه به باقی مانده زندگیم ادامه دهم و قیمت موهائی را که در آسیاب زندگی سفید کرده ام بدانم.  

موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام
رهی معیری
*

2024-09-02

شبی تاریک

 شب تاریک و بیم موج وگردابی چنین هایل

شب بود، شبی از شبهای بلند و تابستانی ماه رمضان، شبی تاریک که ماه پشت ابرهای تیره مخفی شده بود. اتومبیل بود و زبانی تلخ و قیافه ای عبوس و شیطانی مخوف و دود غلیظ سیگار و دیگر هیچ. نه حیاطی برای گریز و نه آشپزخانه ای به بهانه ظرف شستن و صندوقخانه ای برای مخفی شدن. زبان بود و زبان بود و زبان و دیگر هیچ.
سپس خانۀ خاله بود و پیر و جوان دور هم. همه سرگرم تعریف از روز بلند و تشنگی و گرسنگی و سرانجام افطار.
یکی گفت:« چرا همین طور ساده؟ فقط موهایت را شانه کرده ای!»
آن دیگری گفت:«چرا اینقدر عبوس؟ گویی که با زمین و زمان سر جنگ داری؟ اخمهایت را باز کن.»
عروس خاله گفت:« زیبا هستی و یک کمی رژ بر لبانت، زیباترت می کند.»
عروس دایی گفت:« فقط سُرمه، یک قلم سُرمه زیباتر از ملکه ها می شوی. باور کن.»
آه! این ها چرا اینقدر حرف می زنند؟ راستی که خیلی حوصله دارند.   
خانم بزرگ، خشمگین زبان گشود:« رهایش کنید. حوصله ندارد. روحیّه ندارد. دنیا روی سرش خراب شده است.»
سپس زیر لب زمزمه کرد:
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
« حافظ»

2024-09-01

گذشته ها گذشته؟

کیم دئییر کئچمیش، کئچمیش ده قالدی

هوا بسیار گرم و خورشید درست وسط آسمان است و گرمایش را بی هیچ ملاحظه ای  پخش می کند. نسیمی می وزد و هوای گرم را از نقطه ای به نقطۀ دیگر جابجا می کند. پرده ها را کشیده و پنکه را روشن می کنم. باد مصنوعی موجب سردردم می شود و خاموش کرده و منتظر عصر می مانم که خورشید خانم برای استراحت، آسمان آبی را ترک کند.
سرانجام پس از ساعت های طولانیِ روز، هوا کمی خنک می شود. پای تلویزیون می نشینم و پس از کنترل کانالها، که اکثرا فیلمهای پلیسی و جنائی و بزن و ببند دارن، سری به یوتیوب می زنم. بر حسب تصادف، سریال « سالهای دور از خانه یا همان اوشینِ ژاپنی » با دوبله فارسی نظرم را به خود جلب می کند. سریالی که در سالهای 1365 و 66 و شاید 67 ( اگر درست به خاطر داشته باشم ) پخش می شد و طرفداران زیادی داشت و به هنگام پخش فیلم خیابانها خلوت می شد. روز بعد دوستان درباره این سریال و قسمتی که پخش می شد، صحبت می کردند و از اینکه من تماشاگر این سریال نبودم، انگشت بر دهان می ماندند.  
اکنون دلم می گوید:« گذشته را بی خیال. بنشین و تخمه بشکن و چائی بنوش و سریالت را ببین. گذشته ها گذشته.» حرف دلم را گوش می کنم و چائی و تخمه می آورم. کسی پیشم نیست. نه پدری که از من بخواهد کنارش بنشینم و نه مرد خشنی که بگوید پاشو برو به کارهایت برس تو را چه به فیلم دیدن؟ و نه مادری که به زور و جویدن لبهای خشکش جلوی اشکهایش را بگیرد. دلم باز می گوید:« گذشته را بی خیال.» و من باز سعی بر خیال بودن کرده و تماشا می کنم. به جای فیلم اوشین و صدایش، گذشته، همچون فیلم سینمائی از جلو چشمم رژه می رود و گونه هایم خیس اشک می شود. بالاخره قسمت اوّل سریال تمام می شود بی آنکه حتی یک دقیقه اش را دیده باشم. دوستانم می گفتند که با تماشایش احساساتی شده و گریسته اند. حق داشتند. چون من نیز از لحظات اوّل پخش سریال، تا تمام شدنش گریستم در حالی که هنوز هم نمی دانم برای کدام سکانس سریال؟
آری من برای سکانس های زندگی خودم گریستم و با دل گفتم:« من هم می گویم گذشته گذشته، گذشته را بی خیال. اما گذشته دست از سرم برنمی دارد و خودش خودسرانه می آید و خود را به من تحمیل می کند.»  

2024-08-31

محمّدعلی بهمنی بدرود

محمّدعلی بهمنی شاعر « خرچنگ های مردابی» منزل مبارک

در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
*
محمّدعلی بهمنی، شاعر، ترانه سرا، غزل سرای موفق این روزگار، پس از 82 سال زندگی در این دنیای شلوغ،  نهم شهریور 1403 ، به قول خودش، از زندگی و تکرارش خسته شد و رخت بر بست و رفت.
*
خسته ام
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیر آسمانم و آزرده ی زمین
امشب برای هر چه و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه، تن خسته می کشم
وایا کزین حصاردل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
*
رودخونه ها، رودخونه ها، منم میخوام راهی بشم
برم به دریا برسم، ماهی بشم، ماهی بشم
دلم میخواد اونجا برم که همه دنیا آب باشه، تا نرسه دستی به من
دلم میخواد دور و برم، هزار تا گرداب باشه، هزار تا گرداب باشه
رودخونه ها، رودخونه ها، منم میخوام راهی بشم
برم به دریا برسم، ماهی بشم، ماهی بشم
من دیگه سرنوشتمو به دست فردا نمیدم
لحظه به لحظه دلمو، به آرزو ها نمیدم
میخوام غبار تنمو، پاک کنم، پاک کنم
خاطره های خاکیمو، خاک کنم، خاک کنم
قصه ی دل کندنمو ، موجای دریا میدونن، موجای دریا میدونن
شکستن بغض منو، فقط حبابا میدونن، فقط حبابا میدونن
رودخونه ها، رودخونه ها، منم میخوام راهی بشم
برم به دریا برسم، ماهی بشم، ماهی بشم
رودخونه ها، رودخونه ها، منم میخوام راهی بشم
برم به دریا برسم، ماهی بشم
رودخونه ها، رودخونه ها
من دیگه سرنوشتمو به دست فردا نمیدم
لحظه به لحظه دلمو، به آرزو ها نمیدم
میخوام غبار تنمو، پاک کنم، پاک کنم
آرزوهای خاکیمو، خاک کنم، خاک کنم
رودخونه ها، رودخونه ها، منم میخوام راهی بشم
برم به دریا برسم، ماهی بشم، ماهی بشم
رودخونه ها … رودخونه ها 
*

2024-08-27

به یاد یار و دیار

به یاد یار و دیار، آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم
حافظ شیرین سخن
*
داش ماکی: ماکو، شهری در شمال شرقی ترین قسمت ایران



 

2024-08-22

امان از این روزهای وارونه

 امان از این روزهای وارونه، با عدالت و سیاست و انسان دوستی وارونه اش

چائی تازه دم را آوردم، همراه با تخمه آفتابگردان تا با هاله بخوریم و تلویزیون تماشا کنیم. اخبار طبق معمول، خبر از بمباران فلان شهرو دربدر شدن مردم بیچاره که نه سر پیازند و نه ته پیاز، قتل گروگانها توسط فلان گروه، اعدام جوانها در فلان کشورو… غیره گفت. حال و احوالمان خراب شد. هاله گفت:« الان سریال شروع می شود و فکرمان مشغول.» سریال  شروع شد. بی گناهی را به حبس ابد محکوم کرده اند و او التماس می کند که گناهی ندارد. اما کسی باور نمی کند. یا خیال باور کردن ندارد. قاتل کلّه گنده ای است و زیردستان مطیع او. بالاخره « هورشیو کیم» تحقیق و تلاش می کند و از تهدید کلّه گنده نمی ترسد و به فریاد محکوم بی گناه می رسد و داستان این هفته نیز با پایانی خوش تمام می شود.
می گویم:« کاش دنیا نیز مثل فیلم ها و سریال ها، پایان خوشی داشت. مثلا یکی به داد اعدامی بیچاره می رسید. خدا می داند، که عزیزان این مادرمرده ها در چه حالی هستند؟»
هاله می گوید:« در این مواقع طفلک مادرم می نالید که الهی مادرشان بمیرد!»
سپس اشک از چشمان هر دومان سرازیر می شود. او به یاد برادر جوانش که از خانه بیرون رفت و جنازه اش را تحویل دادند و اجازه عزاداری ندادند می گرید و من به یاد برادر جوانم که رفت دوش بگیرد و زیر دوش آرام جان سپرد.
قارداش قارداش آی قارداش
باشی بلالی قارداش
یارالارینی گؤرجک
جگریم یاندی قارداش

اشک می ریزیم و بایاتی می خوانیم و ساکت می شویم.      
برای این که حال و هوای غمگین را تغییر دهم، کتاب « چشم در برابر چشم» نوشتۀ مرحوم غلامحسین ساعدی را که روی میزم بود، نشانش داده و می گویم:« ارزش چند بار خواندن را دارد. گوئی که حال و هوای این روزهای دنیا را به تصویر کشده است.»
می گوید:« خوانده ام. حکایت دزدی که به خانه پیرزنی رفته و در تاریکی نوکِ سوزنِ نخ ریسی پیرزن بر چشم او فرو رفته و یکی از چشمهای دزد کور شده و به قاضی شکایت کرده است. قاضی حکم به قصاصِ چشم در برابر چشم داده و پیرزن گناه را به گردن خرده فروش، خرده فروش گناه را به گردن میرشکار و .. الی آخر و سرانجام نی زن بیچارۀ از همه جا بی خبر، گناهکار شناخته شده و دو چشم اش به وسیلۀ جلّادِ حاکم کور می شود و حاکم ابله خیلی خوش به حالش می شود که عدالت را اجرا کرده است. قصه این روزهای وارونه ماست. موضوع داستان، هر بار به نوعی تکرار می شود. دیگر به انسان دوستی و سیاست درست و عدالت، اعتقادی ندارم. همه به خاطر منافع خودشان قول وعده وعید می دهند و وقتی به هدف خودشان رسیدند ورق برمی گردد و همان آش است و همان کاسه.»
می گویم:« یاد این بیت می افتم که پدر مرحومم همیشه میخواند
سیاست دو سر دارد ای جان من
یکی بی سر است و یکی بی پدر»  

2024-08-20

آه اگر آزادی سرودی می خواند

 آه اگر آزادی  

عصر است و هوا آفتابی و خفه. هرازگاهی نسیمی می وزد وبرگهایی به آرامی تکان می خورند. حوصله ام سر می رود. از پشت پنجره الویرا را می بینم که سگش را بیرون می برد. صدایش می کنم و می خواهم که منتظرم باشد. او می ایستد و من از خانه بیرون می زنم. قلّادۀ سگ در دست منتظر ایستاده و با هم به طرف ذرّت زار به راه می افتیم. ذرّت ها قد کشیده و بزرگ و پربار شده اند. امروز و فرداست که برای درو بیایند. آنگاه این مزرعه تبدیل به کلاغزار می شود. کلاغها بعد از درو جمع می شوند تا دانه های باقیمانده را نوش جان کنند. زمین پربرکت عالم و آدم را سیر می کند.
زنی قلّاده سگ سیاهش در دست از روبرو می آید. سگِ الویرا با دیدن او پارس می کند. مردی دیگر با سگی سفید و پشم آلو از دور نمایان می شود. لحظاتی نمی گذرد که خیابان تبدیل به سرای سگان می شود. آنها پارس کنان، سعی به نزدیک شدن می کنند. صاحبانشان قلّاده ها را می کشند و هر کدام به نوعی پرخاش می کنند. که بس کن، بیا این طرف و... اما کو گوش شنوا. این زندانیان انفرادی، اجازه دیدار با همنوع و هم جنس خود ندارند. می گویم:« رهایشان کنید. بگذارید با هم بازی کنند.»
نگاهی عاقل اندر سفیه به من می اندازند و یکی با نیشخند می گوید:« مگر عقلت را از دست داده ای؟ رهایشان کنیم؟ اگر حامله شدند چی؟ حوصله نگهداری از توله سگ را داری؟»
می گویم:« من! نه.
گؤیلو بالیغ اتی ایسته ین، یانین قویار بوز اوسته. سگ شماست و خودتان جورش را می کشید.»
الویرا می گوید:« من همان روزی که خریدم، اخته اش کرده ام.»
آن یکی می گوید:« من اخته اش نکرده ام. اما مواظبم. اجازه نمی دهم به سگی دیگر نزدیک شود.»
چشم سگِ الویرا به دنبال سگی دیگر از همنوعانش است. تا او را می بیند بیقراری می کند. سعی در پاره کردن قلّاده و رفتن به سوی می کند و صاحب هر دو سگ، پرخاش کنان این دو را از هم دور می کنند. کنترل سخت می شود و مجبور به خانه برمی گریدم. بین راه زیر لب زمزمه می کنم:« ولشان کنید. ببرید جنگل و رهایشان کنید. بگذارید آزاد بگردند و زاد و ولد کنند.»
می گوید:« اینها به آزادی عادت نکرده اند. دو سه روز دیگر لقمه چپ حیوانات قوی تر از خود می شوند.»
می گویم:« یکی دو روز هم خودش نعمتی است. آزاد بودن و عشق و حال کردن و توله به دندان گرفتن و با توله هایشان بازی کردن.»
*
آه اگر آزادی سرودی می خواند
احمد شاملو
 


 

2024-08-18

باز هم بیست و هشت مرداد بود

سینما و آتشی همچون جهنم
سال 1357 بود. سال بلوا، تظاهرات، اعتراضات، اعتصابات. ماه، ماه رمضان بود با تابستانی گرم و روزهائی طولانی و روزه دارانی با لبان تشنه و شکم گرسنه و تسبیح خوان که به هنگام نماز ظهر وارد مسجد شده و نماز جماعت می خواندند و سپس سرگرم تدارک سفره افطار می شدند. فاصله بین افطار و سحری چند ساعت کوتاهی بیش نبود. پس از افطار و نماز و دعا، مردم به قصد دیدن فامیل در خانه همدیگر جمع شده و تا سحرکنار هم چائی و هندوانه و خربزه می خوردند و سپس هرکسی به خانه خویش برای صرف سحری و نماز صبح و خواب، می رفتند. یادش به خیر پس از نماز صبح، رختخوابمان را به حیاط می بردیم و از نسیم صبحگاهی لذت برده و خوش می خوابیدیم.

سال 1357، وسایل تفریحی زیادی نداشتیم. تفریح ما دیدار با اقوام و عزیزان، رفتن به ال گلی ( شاهگلی سابق )، سفر به شمال یا جنوب کشور( که در ماه رمضان به سبب روزه داری تعطیل می کردیم.) بود. آن شب نیز خانوداه هائی بودند که می خواستند به سینما بروند. نامزدهائی که تفریح دوست داشتنی شان، سینما بود.
صبح روز بعد، با سر و صدای دوست جان از خواب پریدم. زنگ خانه را می زد و می زد و می زد. خواب آلود در را باز کرده و با دیدن قیافه اش، پرسیدم:« چی شده؟ مثل جن دیده ها هستی؟ این چه قیافه ایست؟»
گفت:« قیافه، میافه را ول کن. می دانی چی شده؟ آبادان را آتش زدند. می گویند هفتصد نفر زنده زنده سوختند.»
مادرم که گوشش به ما بود، سریع جلو آمد و گفت:« چه می گوئی دخترم؟ چه کسی آتش زده؟ مگر می شود؟»
دوست جان با چشمانی اشک آلود گفت:« شد، گفته بودم شلوغ می شود و کشت و کشتار به راه می افتد و...اصلا ما را چه به سیاست.»
آن روز همه گیج و منگ بودیم. مسبب این قتل عام وحشیانه وعمدی چه کسی می تواند باشد؟ یکی می گفت :« کار، کارِ انقلابیونِ مخالف شاه است.» دیگری می گفت:« مقصر ساواک است که می خواهد انقلابیون را بدنام کند.» هیچ کسی مسئولیّت این اقدام وحشیانه را به گردن نمی گرفت.
اخبار رادیو و تلویزیون و مطبوعات، صرف اطلاع دادن ازتشخیص هویت اجساد خاکستر شده و تعداد کشته شدگان و شیون و زاری بازماندگان شد. خرابکاری عمدی بود و هیچ گروه و سازمانی این قتل عام بی رحمانه را بر گردن نگرفت. طفلک مسعود کیمیائی و مهدی میثاقیه و بهروز وثوقی و بقیه دست اندرکاران این فیلم دیدنی، چه حالی داشتند وقتی خبر را شنیدند؟ پدران و مادرانی که چند تن از فرزندان دلبندشان را از دست داده اند، در چه حالی هستند. خدا رحم کند و صبر دهد.
شعاری که در تظاهرات سر دادند:« کتاب قرآن را، مسجد کرمان را، رکس آبادان را، شاه به آتش کشید.»
بعد از انقلاب، این موضوع سبب بحث بین همکاران شد. یکی از همکاران گفت:« ولشان کنید لابد سوختن حقشان بود. تاوان گناهشان بود. کسی که به سینما می رود جایش جهنم است. خوب اینها هم به پیشواز جهنم رفتند.»
همکاری دیگر جواب داد:« استغفرالله بگو، گناه دارد. از کجا می دانی جایشان جهنم است؟ تشخیص جهنم و بهشت کار خداست جانم، نه وظیفه یک عده از خود راضی.»
و همکاری دیگر سخنی دیگر می گفت و تصاویر سوختگان در آتش جلو چشمم رژه می رفتند. داشتم کلافه می شدم   که زنگ تفریح تمام شد و چائی ام را ناتمام گذاشته و کیفم را برداشته و راهی کلاس شدم و مدیر مدرسه، خوش به حالش شد که معلم وقت شناس و پرکاری چون من دارد و من در کلاس با بچه ها تکرار کردم « آب، آب، بابا آب، بابا آب » آبی که برای خاموش کردن آتش سیما رکس قطع شده بود.

بیست وهشتم مرداد بود

بیست و هشتم مرداد1332 بود.

مرحوم پدرم با سیاست و دولت جدید و موقت و... کاری نداشت. می گفت:« ملی بودیم و عاشق دکتر محمّد مصدّق. با خیالی راحت از شکست ناپذیری این مرد بزرگ،  با دوستان دورهم جمع شدیم و به خودمان استراحت دادیم. کوله پشتی مان را آماده کرده وسایل شکار را برداشته و به دل کوه و دشت زدیم. رفتیم تا چند روزی دور از هیاهوی شهر و سیاست، شکارکبکی و کبابی مهیا کرده و گوش به آواز دوست خوش صدایمان داده و خوش باشیم. به هنگام بازگشت، هرکدام کبکی دیگر شکار کرده و راهی خانه شدیم. بخوریم و بیاشامیم  و به فکر زن و فرزند نباشیم، دور از مردانگی است. تازه از گلویمان پایین نمی رفت. به شهر که نزدیک شدیم، صداهای نتراشیده و نخراشیده، گوشمان را آزرد. به گمان این که همه چیز روبراه است وارد شهر شدیم. فریاد بود و شعار. مردمی که هنگام رفتن ما به تفریح «درود بر مصدّق » می گفتند، اکنون برگشته و « جاویدشاه» می گویند. داداش بزرگ دم در خانه ایستاده و سری به نشانه تاسف تکان می داد. پرسیدم:« چی شده داداش؟ چه خبره؟ این چه هنگامه ایست؟»
لبخند تلخی زد و در جوابم گفت:« من هم شوکه شدم. یک دفعه ورق برگشت و همه چیز زیر و رو شد.»
سپس خبر کودتای زاهدی و آمدن شاه و تبعید دکتر مصدق و...شنیدیم. صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم، روبروی خانه مان روی کوه « سبدداغی» درست روبروی کوه « قیه» با خطی درشت بر دل کوه « جاوید شاه» هک شده بود. از همان روز به خود قول دادم با مردمی که دیروز درود بر مصدق و امروز جاوید شاه می گویند، همراه نشوم. مصدق مردی بود از جنس امیرکبیر.
با تلاش های او در ( 29 اسفند 1329) قانون ملی شدن صنعت نفت به تصویب رسید.    
مصدق در 14 اسفند ماه سال 1345 درگذشت و در اتاقی از خانه اش در روستای احمدآباد به خاک سپرده شد.»

پس از کودتای 28 مرداد، این روز به نام رستاخیر 28 مرداد نامیده شد.

 

2024-08-17

بیست و ششم مرداد بود

 روزی که اسرا بازگشتند ( 26 مرداد 1369 )
17 آگوست 1990
25 محرم 1411

*
پس از هشت سال جنگ، هشت سال مرگ، هشت سال خبر از مفقودالاثرها، هشت سال هفته ای یک روز تشییع جنازه، مردم خسته از شنیدن اخبار تلخ و دردناک، یک باره نغمۀ آزادی اسرای جنگی به گوش رسید. روزی  از روزهای ماه محرم بود. اگر اشتباه نکنم 25 محرم از سال 1411 بود. عزاداران امام حسین و اسرای کربلا، در مصیبت کشته و مفقود و اسیر شدن عزیزانشان خون می گریستند که خبر آزادی اُسرای جنگ ایران و عراق را شنیدند. اسرایی که لقب« آزاده » گرفته بودند. اسرائی که سالها در خاک دشمن، در غربتی تلخ به سر برده و تحمّل کرده بودند، سرانجام داشتند بازمی گشتند. صدای شادی و هلهله از هر کوچه و برزنی به گوش می رسید. مادران کوچه را آب و جارو می کردند. برادران، ماشین هایشان را بزک کرده و آماده رفتن به سوی فرودگاه و ترمینال و راه آهن بودند. در میان خوشحالی خانواده هائی که عزیزانشان را یافته و درآغوش فشردند، مادری بود که خبر از مفقود شدن دلبندش داشت، اما با چشمانی بی فروغ و مایوس به دنبال پسرش می گشت. نوعروس جوان در انتظار دیدار نامزد آزادشده اش، لحظه شماری می کرد. غوغائی بود که نگو و نپرس. خانواده ای غرق در شعف از رسیدن به عزیزشان و خانواده ای دیگر شیون کنان بر حال دل ناامیدشان. درد اینجا بود که زن همسایه سرزنش می کرد و می گفت:« گریه نکنید که آنها راهی بهشت شده اند. این رفتار شما ناسپاسی است.»
اورقیه آنایم جواب می داد:« توی نان یاس قارداشدیلار، بهشتی بودن درست، اما با چشمان گریان و دل پریشان چه می شود کرد. راحتشان بگذارید تا گریه و شیون کنند، بلکه دلشان آرام گیرد.»
دو خواهر همسایه، نذر کرده بودند که پسرشان برگردد و آنها پابرهنه به مشهد بروند.» خواهر بزرگ، کفش هایش را درآورده و کوله پشتی کوچکش را بر دوش گرفته و به راه افتاده بود و خواهر کوچک نیز کفش ها را درآورده و دم در ایستاده و منتظر پسرش بود تا به محض دیدن عزیز دلبندش، به دنبال خواهر راه بیفتد. اما دریغ از قدمی و خبری از فرزند. پدر گوشه ای ایستاده و به آرامی می گریست. زیرا او خیلی خوب می دانست که جگرگوشه اش بازنخواهد گشت.
پدری با شنیدن خبر شهادت پسر بزرگترش در جنگ، عروس اش را که دو بچّه هم داشت به عقد پسر وسطی اش درآورده بود به این امید که نوه ها و عروس اش، بی سرپرست نمانند و آن روز با چشمان از حدقه درآمده اش پسر شهیدش را زنده و سر حال و خندان روبرویش دید. بیچاره میان گریه و خنده درمانده بود و با خود می گفت« ای خدا!!!! حالا چه خاکی بر سرم بریزم؟؟؟» آری جنگ و سایه و اثرات شومش بدجوری کمر پدر پیر را شکست.  
چه جوانان رشید و نازنینی که ناقص العضو شدند.
*
در طول هشت سال جنگ، برای رزمندان شال و کلاه و کت بافتیم. برایشان مربا پختیم. پتو و وسایل گرم کننده و غذاهای کنسروی تهیّه و ارسال کردیم. این را نوشتم که بماند به یادگار.
*
بیر الین نه یی وار، ایکی الین سسی وار/ یک دست صدا ندارد.
*